میگل د. اونامونو (1864- 1936)، فیلسوف، الاهیدان، رماننویس و فعال سیاسی اسپانیایی نطق مشهوری دارد که نام او را در تاریخ آزادیخواهی اسپانیا جاودانه کرد. او که در برههای از حکومت ناسیونالیستهای فاشیست در اسپانیا ریاست دانشگاه سالامانک را به عهده داشت، در یکی از جشنوارهها که در آمفیتئاتر دانشگاه سالامانک برگزار میشد، قرار بود به عنوان رییس دانشگاه پس از ژنرال میلان استرای، از نیروهای نظامی حکومت فاشیستی حاکم، سخنرانی کند. ژنرال میلان استرای در صحبت مقدماتی خود آزادیخواهان اسپانیایی منتقد حکومت فاشیستی را کسانی توصیف کرد که «سرطانهایی در پیکر ملت هستند. فاشیسم که سلامت را به اسپانیا بازخواهد گرداند، خوب میداند که چگونه باید همانطور که یک جراح مصمم و دور از هرگونه احساس همدردی کاذب، عمل میکند، این سرطان را ببرد و آن را از بدن خارج سازد» (از پیشگفتار "سرشت سوگناک زندگی"، نوشتهی میگل د اونامونو، ترجمهی بهاءالدین خرمشاهی، مؤسسهی انتشارات امیرکبیر، تهران، 1361، ص7).

پس از این سخنرانی، اونامونو در مقام رییس دانشگاه در پشت تریبون ظاهر شد و گفت: « [...] شما پیروز میشوید زیرا بیش از حد ضرورت، نیروی خشونت در اختیار دارید. لیکن افکار را تسخیر نخواهید کرد زیرا برای تسخیر عقاید باید دیگران را بهخود معتقد و مؤمن سازید و برای برانگیختن ایمان، آنچیزی لازم است که شما ندارید: "منطق" و "حق نبرد" [...].» (همان، ص 8) و سخنان خود را پایان برد. این آخرین کنفرانس اونامونو بود و او پس از آن در خانهاش تحت نظر گرفته شد تا درگذشت.
بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده، هرکه آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.
سعدی، گلستان
حسن یوسفی اشکوری، دینپژوه و روشنفکر دینی ایرانی(۱) ، اخیرا در نوشتهای (۲) منتشر شده در سایت جرس به نقد استعفای حسین کمالی (استاد اسلامشناسی و فرهنگپژوهی دانشگاه کلمبیا) از نویسندگی برای سایت جرس پرداخت و بدینوسیله از آن سایت دفاع کرد. در این نوشته، از رهگذر نقد نوشتهی اشکوری استدلال خواهم کرد که سبزها برای آنکه بهتدریج به ضد خود تبدیل نشوند، میبایست حتی رگههای استبداد میان خود را جدی بگیرند و از کنار آن به سادگی نگذرند، زیرا تجربهی تاریخی نشان داده است که استبداد، دستکم عموماً، از نقاطی قوت میگیرد که نقاطی کوچک و کماهمیت اند و یا دستکم اینگونه تلقی میشوند.
داستان از این قرار است که حسین کمالی که ستونی خواندنی در جرس داشت (۳) در واکنش به خبری که جرس در مورد درگذشت شجاعالدین شفا منتشر کرد، از نویسندگی برای این سایت استعفا کرد. او در استعفانامهی خود از شیوهی انعکاس خبر درگذشت شفا در سایت جرس انتقاد کرد و با استعفای خود، به تعبیر خودش، “حساب خود را از درشتگویی و زشت یاد کردن ِ این و آن” (۴) جدا کرد. اشارهی وی به خبر درگذشت شفا بود که در جرس به عنوان فردی “متهتک” (۵) انعکاس یافته بود. در واکنش به این استعفا، حسن یوسفی اشکوری در یادداشتی با عنوان “جرس و داستان ماشین دودی” به دفاع از جرس پرداخت. گرچه او در “اصل” این اعتراض، حق را به حسین کمالی داد و پذیرفت که خبر درگذشت شفا در جرس “نامناسب” بوده است و “خارج از سنت جرس و نیز خارج از شأن کار رسانه اخلاق محور” (۶) بوده است، اما وی به دو دلیل معتقد است این مسأله را نمیبایست وسیلهای برای انتقادی آشکار، از جنس انتقاد حسین کمالی، قرار داد.
به نظر او این مسأله را میبایست به نحوی خصوصی تذکر داد چنانکه خود او میگوید: “در نظر داشتم در اولین فرصت به دوستان تذکر دهم” (۷) و دستکم مسأله در حدی نبوده است که کسی از نویسندگی برای جرس استعفای اعتراضآمیز کند. دو دلیل وی به طور خلاصه برای این ادعای خود به این قرار است:
آنان که اندیشه را جدی میگیرند میبایست نهتنها بر قاعدان و درنگکنندگان، بهصرف قعود و درنگشان، خرده نگیرند بلکه قعود و درنگ آنها را به دیدهی احترام بنگرند؛ زیرا آنان گاهی بر دیدن نکاتی که اهل حرکت و قیام از نظر انداختهاند، توانایند
۱ـ جرس، حرکتی را آغاز کرده است و تجربه نشان داده است که چنین حرکتهایی عدهای را که خود کاری نمیکنند به واکنش وامیدارد، آنان کسانیاند که به قول شریعتی، که او نیز از طاها حسین نقل میکند، “خود کاری نمی کنند، اما وقتی دیگران کاری کنند، آزرده میشوند ” (۸) . جرس نیز حرکتی را در راستای آزادی و حقوق بشر و اعتراض به نقض نهادینهی حقوق بشر و آزادیهای مدنی توسط حکومت ایران آغاز کرده است و به طور طبیعی مشمول قاعدهی فوق الذکر است یعنی واکنش اعتراضی عدهای را که خود کناری نشستهاند، برمیانگیزد. در نوشتهی وی از این قاعده به نحو تلویحی انگاری چنین استفاده میشود که قائمان (آنان که برخواستهاند و کاری میکنند) بر قاعدان (آنان که نشستهاند و کاری نمیکنند) ترجیح دارند و همین قیام آنهاست که قاعدان را به انتقاد وامیدارد. و از طرف دیگر قاعدان به دلیل قعود خود و حرکتگری دیگران، خردهگیری میکنند و به همین دلیل خردهگیریشان در خور اعتنا نیست.
اشکوری گرچه حساب منتقدان دلسوز را از این عده جدا میکند و حسین کمالی را هم جزو منتقدان دلسوز میشمارد؛ اما در ابتدا و انتهای یادداشت خود بر قاعدهی فوقالذکر انگشت تأکید مینهد و عنوان نوشتهی او (داستان ماشین دودی) هم به چنین قاعدهای دلالت دارد.
نگارندهی این سطور درست به عکس معتقد است که دستکم در مواردی، پرسشگری و سنجشگری از کسانی که درنگ و توقف کردهاند بر میآید و نه آنان که درگیر یک کارند. خود واژهی “درنگ” در فارسی در این میان الهامبخش است. این واژه دارای دو معنای مکث یا توقف و نیز فکر کردن است: “لختی درنگ کنیم” یعنی چند لحظه بایستیم و نیز “بگذار در مورد این موضوع درنگ کنم” یعنی بگذار در باب آن بیندیشم. گویی معنای دوگانهی این واژه میخواهد به ما بگوید لازمهی تأمل، دستکم در مواردی، نحوهای توقف و قعود در مقابل حرکت و قیام است.
بر این اساس، آنان که اندیشه را جدی میگیرند میبایست نهتنها بر قاعدان و درنگکنندگان، بهصرف قعود و درنگشان، خرده نگیرند بلکه قعود و درنگ آنها را به دیدهی احترام بنگرند؛ زیرا آنان گاهی بر دیدن نکاتی که اهل حرکت و قیام از نظر انداختهاند، توانایند.
۲ـ استدلال دوم اشکوری نیز با استدلال اول او ارتباط دارد: جرس حرکتی را آغاز کرده است و ایراداتی از جمله در باب نحوهی انعکاس خبر درگذشت شفا، ایراداتیاند که به تعبیر او “خطای کوچک” اند و ایراد چندان بزرگ و مهمی نیستند و استعفا دادن از نویسندگی برای جرس به نشانهی اعتراض به این عمل، حکمِ، به تعبیر اشکوری فندق را با بمب ناپالم شکستن و بهخاطر دستمالی قیصریه را به آتش کشیدن است. بیایید فرض کنیم که این خطا کوچک است. اما حتی پذیرفتن اینکه این خطا به خودی خود کوچک است به معنی آن نیست که نمیتواند، در صورت تکرار، به خطایی بزرگ تبدیل شود. (۹) در چه صورت ممکن است خطایی کوچک تکرار شود؟ به این صورت که آن خطا را به بهانهی کوچک بودن جدی نگرفت. جدی نگرفتن، احتمال تکثیر آنرا افزایش میدهد. اگر از این منظر به مسأله نگاه شود، آنگاه میتوان گفت که چندان هم نمیتوان در باب کوچک بودن خطاهایی از این دست به سرعت داوری کرد. از این گذشته اگر تجربهی تاریخی را برای داوری در باب این نوع خطاهای به نظر کوچک به کار گیریم، به این نتیجه میرسیم که، به تعبیر سعدی، ” بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده، هرکه آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده”.
سبزها برای آنکه به ضد خود تبدیل نشوند باید از در افتادن به چرخهی این منطق معیوب پرهیز کنند که: جزئیات مهم نیست، حرکت مهم است، خطاهای کوچک مهم نیست افق بلند حرکت مهم است
نمونهی شکنجه در زندانهای جمهوری اسلامی که در طول سی و یک گذشته با فراز و نشیبهایی ادامه داشته و از قرار معلوم هنوز هم ادامه دارد، تا جایی که اسناد تاریخی حکایت میکند از موارد معدودی در ابتدای انقلاب آغاز شده است که در نظر بررسیکنندگان آن شکنجهها، در مقابل سیل خروشان حرکت انقلاب خطای کوچکی بوده پس مصلحت انقلاب آن است که انکار شود تا بهانه به دست حزب قاعدان زمان و مخالفان نیفتد (۱۰) . واضح است که داشتن چنین رویکری در قبال شکنجهها به حفظ و تکثیر شکنجه تا به امروز کمک کرده است.
بیایید فرض کنیم حاکمان انقلاب اسلامی ایران نظر دیگری در باب نسبت خطا با یک حرکت عظیم و انقلابی میداشتند، به این معنی که معتقد میبودند هر حرکتی ولو بزرگ و انقلابی به مقداری ارزشمند و مشروع است که حساسیتاش به جزئیات و خطاهای به نظر کوچکاش هم بیشتر باشد و آن خطاها را با کوچک شمردن به تکثیر و همهگیر شدن نکشاند. میتوان تصور کرد که اگر حاکمان چنین رویکردی به خطاهای نظام داشتند، احتمالا امروز ما در ایرانِ بهتری میزیستیم.
سبزها برای آنکه به ضد خود تبدیل نشوند باید از در افتادن به چرخهی این منطق معیوب پرهیز کنند که: جزئیات مهم نیست، حرکت مهم است، خطاهای کوچک مهم نیست افق بلند حرکت مهم است. در افتادن به این چرخهی معیوب آنها را اندک اندک از مسیر استبداد ستیزی دور خواهد کرد و به چیزی خواهد کشید که هر چه بتوان نام نهادش استبدادستیزی نمیتوان نام نهاد.
—————————————
پانویسها:
(۱) برای روایتی از احوال و آرای حسن یوسفی اشکوری در فضای انگلیسی زبان، این اثر شایستهی مطالعه است:
Islam and Democracy in Iran: Eshkevari and the Quest for Reform, Ziba Mir-Hosseini and Richard Tapper, I.B.Tauris, London and New York, 2006.
(2) “جرس و داستان ماشین دودی” ، جرس، ۹ اردبیهشت ۱۳۸۹
(۳) این آخرین شمارهی ستون “مژدهی کتاب” وی در جرس است
(۴) “اینک جدایی من و تو”حسین کمالی، جرس، ۲ اردبیهشت ۱۳۸۹ . نکتهی جالب اینجاست که وقتی اسم حسین کمالی را در خود سایت جرس، با استفاده از امکان جستجویی که خود این سایت در اختیار میگذارد، جستجو میکنید، تمام نوشتههای وی در این سایت، در لیست نتیجهی جستجو آشکار خواهد شد ولی نوشتهی استعفانامهی وی در این فهرست آشکار نمیشود. این در حالی است که این نوشته هنوز در خود این سایت وجود دارد. به عنوان نمونه، این (+) یک نتیجهی جستجو. حتی اگر عنوان استعفانامهی وی را (اینک جدایی من و تو) را نیز جستجو کنید، نوشتهی وی در لیست نتیجهی جستجو آشکار نخواهد شد. این (+) یک نتیجهی جستجو.
(۵) “شجاع الدین شفا نویسنده و مترجم ایرانی در گذشت“، جرس، ۲۸ فروردین ۱۳۸۹
(۶) “جرس و داستان ماشین دودی”
(۷) همان
(۸) همان
(۹) تازه این در صورتی است که در میان مکاتب فلسفهی اخلاق، نگاهی پیامدگرایانه (consequentialist) داشته باشیم و الا اگر نگاهی وظیفهگرایانه (deontological) داشته باشیم، اخلاقی بودن یا نبودن یک عمل مستقل از پیامدهای آن (چه پیامدهای آن مهیب بوده باشد و چه ناچیز) سنجیده میشود. مثلا وقتی قرآن میگوید که: آنکس که دیگری را به ناحق بکشد گویی بشریت را کشته است (ترجمهی مبتنی بر نقل به مضمون، از آیهی ۳۲ سورهی مائده) قرآن نگاهی پیامدگرایانه پیشه نکرده است زیرا واضح است که کشتن یک انسان از جهت پیامدش مانند کشتن تمام انسانها نیست بلکه نگاهی ارزشمحورانه اتخاذ کرده به این معنی که یک انسان چنان با ارزش است که قتل او انگاری مانند قتل تمام انسانهاست. در این مبحث هم میتوان با همین نگاه قرآنی، توهین به یک انسان در قالب خبر در گذشت او را چنین دید که انگاری توهین به یک انسان توهین به بشریت است. با این نگاه چنین خطایی را بهسختی میتوان کوچک شمرد.
(۱۰) روایت بنیصدر در مورد شکنجهی مخالفان در زندانهای جمهوری اسلامی و شیوهی برخورد حکومت با اولین موج آشکار شدن شکنجهها در ابتدای انقلاب خواندنی است. بنگرید به: درس تجربه (خاطرات ابوالحسن بنیصدر اولین رییس جمهوری اسلامی ایران)، به کوشش حمید احمدی، انجمن مطالعات و تحقیقات تاریخ شفاهی ایران، چاپ انقلاب اسلامی، ۱۳۸۰، صص ۲۵۷-۶۳٫
آیت الله منتظری یکی از بزرگترین مراجع تقلید شیعیان اثنیعشری دیشب روی در نقاب خاک کشید. برای کسی مثل من که تصویری، تا حدودی خیالی، از عدل و پاکی و دانش و حقیقتجویی حوزویان، به خواندن درس دین کشاندم، مرحوم آیت الله منتظری کورسوی امیدی بود. خدایش بیامرزاد. از خلافآمد عادت، فقیهی که از زرادخانهی لقبپراکنی حکومتی "سادهلوح" لقب گرفت، یکی از بصیرترین فقیهانی از کار در آمد که ایران پسا انقلابی به خود دیده بود. رمز این بصیرت علاوه بر باهوشی مرحوم آیت الله منتظری، در صفای باطن او بود. او همیشه "حساس به ظلم" باقی ماند و مصداقی از این سنت الهی، و اگر نمیپسندی بگو طبیعی، بود که: اتقوا الله یعلمکم الله: تقوی (خویشتنبانی) بصیرت میآورد (چشم آدمی را در تشخیص حق و باطل باز نگاه میدارد). او کسی بود که در یک قدمی وصال با عروس هزار داماد قدرت (رهبر شدن) از سر صفای باطن با آن خداحافظی کرد. او دیشب در گذشت در حالی که تا آخرین روزها یاور مظلومان بود و خصم ظالمان. عاقبت به خیری، که هر روز و هر شب با دعا از درگاه جان جهان میطلبیمش، مگر چیزی غیر از این است؟ عاقبت به خیر شد.
ساعت به وقت این دیار قریب هفت صبح است. دیشب که حدود سه بامداد به رختخواب رفتم نمیدانم چرا احساس کردم که خوابم نمیآید. برخواستم و مشغول مطالعه شدم تا نیم ساعت قبل که خبر فوت این بزرگوار را ابتدا از چهرهنامهی (فیسبوک) مسیح علینژاد عزیز دریافتم.
هوای چشمهایم بارانی است. نیت کرده بودم رفتم ایران بروم قم به دیدن این بزرگوار. دکتر سروش اخیراً در لندن میگفت که مشغول پاسخ به جزوهی آیتالله است در نقد وحیشناسی وی. ندید آن بزرگوار این نقد را. ایران آزاد را هم ندید. هوای شفیلد برفی بود امشب و هوای چشمهایم بارانی.
چه سال ننگی بود این دو هزار و نه- هشتاد و هشت. ضجه نمیزنم، ماهبانو خوابیده است، نمیخواهم بیدارش کنم. چقدر سخت است خفه گریستن.
خدایا! بیامرزش اگر هستی. خدایا! نگاهی کن از سر لطف به این ملت بدبخت که گرفتار نمایندگان دروغین تو اند. هنوز تا طلوع وقت هست. شاید گفتماش به دوگانهای. طلوعی که آن شیخ پرصفا ندید. همو که هر چه ظلم بر او کردند همچون فولاد آبدیده شد. چقدر دوست داشتم از نزدیک ببینمش. آرزویی که حالا به گور خواهماش برد.
خدایا بیامرزش. بمنک و کرمک. حالا بانو برخواست دوگانهای بگذارد. اشکهایم را پاک میکنم.
دیگر چه انتظاری میتوان داشت از حکومتی که قبح روزهخواری برایش بیشتر از آدمکشی است، قبح پاره کردن عکس فردی بیشتر از پارهکردن و تجاوز به خود یک فرد است و شعار برایش مهمتر از شعور است.



۱۲۰ آکادمیسین، المپیادی و دانشجویان ایرانی خارج از کشور، طی نامهای به آیتالله شاهرودی، رئیس قوه قضائیه خواستار آزادی زندانیان سیاسی شدند. در این نامه، چهرههای آکادمیکی که اکثرا اساتید و دانشجویان بهترین دانشگاههای جهان هستند، به طور مشخص خواستار آزادی زودهنگام محمدرضا جلاییپور به عنوان یکی از دانشجویان المپیادی دانشگاه آکسفورد شدهاند.
گفتنی است محمدرضا جلاییپور، ۴۵ روز پیش در فرودگاه امامخمینی تهران در حالیکه قصد بازگشت به انگلستان به منظور پیگیری امر تحصیلش بود بدون هیچ حکمی بازداشت شد و همچنان در انفرادی به سر میبرد.
به گزارش «موج سبز آزادي» متن این نامه به شرح زیر است:
حضرت آیتالله هاشمی شاهرودی دام عزه
ریاست محترم قوه قضائیه جمهوری اسلامی ایران
اما دریغ که نتیجهی پرسشانگیز شمارش آراء و صحنهآرایی اعتمادزدای قبل و بعد از انتخابات، در اقدامی بی سابقه، با موجی از دستگیری و سرکوب و استخفاف مخالفان همراه شد و بر تردیدها و دغدغههای افکار عمومی دامن زد. ما امضاکنندگان این نامه به عنوان بخشی از جامعهی دانشگاهی ایرانیان مقیم اروپا و آمریا نگرانی شدید خود را از رویههای فاقد وجاهت قانونی موجود اعلام میداریم.
وجدان بیدارایرانیان در هر جای جهان، ستم بر هیچ یک از این عزیزان دربند را برنمیتابد و بهانههای مسوولان خلاف آئینی را که مخالفان خود را «خس و خاشاک» و «اراذل و اوباش» میبینند مقبول نمییابد. دفاع از این مظلومان و پیجویی سرنوشت آنان وظیفه اخلاقی و شهروندی ماست، وظیفهای که گاه به واسطهی عهد دوستی با برخی از این عزیزان دربند سنگینتر مینماید. به احترام همهی دربندشدگان اخیر و برای نمونه دانشجوی دانشور، جناب آقای محمدرضا جلایی پور، دانشجوی دکترای جامعهشناسی دین در دانشگاه آکسفورد اشاره میکنیم که بدون ارائهی توضیحات کافی و تفهیم اتهام به هنگام بازگشت از ایران برای دفاع از پایان نامهی خود در فرودگاه امامخمینی بازداشت شده است. بیخبری از وضعیت او و دیگران و سابقهی خودسریهای خطرخیز صورتگرفته در جریان بازپرسی از متهمان سیاسی بر مراتب نگرانیهای ما میافزاید.
محمدرضا جلاییپور نه تنها از نخبگان و سرمایههای عملی این مرز و بوم است و افتخاراتی چون رتبهی اول کنکور سراسری علوم انسانی، طلای المپیاد کشوری و تحصیل در یکی از معتبرترین مراکز علمی جهان را در کارنامهی درخشان علمی خود دارد، بلکه برخاسته از خانوادهای است که سه برادر شهید تقدیم اسلام و ایران داشته است. او و دیگر فعالان سیاسی و اجتماعی بازداشتشده، بدون در نظر گرفتن تمامی افتخاراتی که در کارنامه خود دارند، شهروندان ایرانند و مطابق قانون اساسی برخوردار از حقوق مسلمی هستند که در این فرصت آشوبناک از آنان دریغ داشته شده میشود. دستگاه محترم قضا بیش از هر زمان به هنگام هیجان و آشوب و کینکشی باید که پاسدار کلمهی طیبه عدل و مجری قانون و بازدارندهی زیاده خواهی تمامیتخواهان قانونگریز باشد. هیچ اعتماد از دسترفتهای با ارعاب و استخفاف باز نمیگردد و هیچ آتش ظلمی جز به آب عدالت خاموش نمیشود.
بر این اساس امضاکنندگان این دادنامه از جنابعالی به عنوان عالیترین مقام پاسبان عدالت در جمهوری اسلامی میخواهند که هر چه زودتر اسباب رسیدگی دقیق و عادلانه به پرونده ی بازداشتشدگان اخیر و آزادی بیگناهان را فراهم آورید.
اخوی، جناب سید سراج، شاهد عینی تیراندازی نیروهای نظامی (دلم نمیآید بگویم نیروهای بسیجی) از بالای یکی از پشتبامهای مساجد بوده است. همان صحنهای که پس از تیراندازی نیروهای نظامی از بالای پشت بام و اصابت تیر به سر چند نفر، مردم خشمناک میریزند و در حرکتی غلط پایگاه بسیج را به آتش میکشند. همان که فیلمی هم از آن تیراندازی موجود است. بعد آن آهنگر دادگر، که نشان داد آدمهای فرهیختهی دیار ما هم میتوانند چه راحت وارد بازی تحکیم استبداد شوند، در برنامهی تلویزیونیشان فرمودند میخواسته اند پایگاه بسیج را آتش بزنند نیروهای انتظامی هم از خود دفاع کرده اند. باریکلا بر تو ای کانتشناس، ای مترجم قرآن، ای دائرة المعارفی، ای فرهنگستانی! حق دانش و انصاف را ادا کردی. مبارکتات باد این همه دانش و انصاف و حقطلبی.
داریم اسبابکشی میکنیم. چند روز دیگر از این خانه میرویم. هنوز یک امتحان دیگر روی دستم مانده است. هنوز برای این آخری هیچ کار نکردهام. بانو چند روز دیگر باز میگردد ایران و من هم یک روز بعد از او میروم برای یک سفر درسی یک ماهه به شمال آفریقا، تونس. بعد از آن هم باز میگردم به لندن.
لابلای جمع کردن وسایلمان، برخوردم به کتابی به فارسی که در کانون توحید لندن به بانو هدیه داده بودند. این کتاب را وزارت علوم احمدینژاد اینجا به دانشجویان و همسرانشان هدیه میکند. کتاب، گزیدهای از سخنان رهبری است هنگامی که خطبهی عقد ازدواج جوانان را جاری میکرده است. خسته از جمع کردن وسایل، روی زمین نشستم و کتاب را گشودم. از آنجایی که سخنان نغز معمولا در کاسهی آدمهای وسواسی میافتد، برخوردم به تکهای از سخنان ایشان که گزیدهای از آن را اینجا نقل میکنم:
"امروز آنچه در کشورهای غربی مشاهده میشود عبارت است از نسلهای بیهویت، نسلهای درمانده و سرگشته [...] خانوادههای متلاشی شده، انسانهای تنها .... در کشورهای اروپایی [...] فضا، فضای جنایت است. همین حرفهایی که در خبرها میشنوید: یک بچه ناگهان در مدرسه، خیابان، توی قطار قتل انجام میدهد، تعدادی را میکشد. یک بار و دو بار و یکی دوتا هم نیست. همینجور سطح جنایتکارها از لحاظ سنی دارد پایین میآید. جوانهای بیست ساله بودند، شدند جوانهای شانزه-هفده ساله، حالا بچههای سیزده-چهارده ساله در آمریکا جنایت میکنند. راحت آدم میکشند. این جامعه وقتی به این جا میرسد، دیگر تقریباً غیر قابل جمع کردن است."
(مطلع عشق، گزیدهای از رهنمودهای حضرت آیت الله سید علی خامنهای به زوجهای جوان، گردآوری محمد جواد حاج علی اکبری، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1384، سخنرانی در هنگام اجرای خطبهی عقد، مورخهی 28/2/1374 و نیز مورخهی 9/11/1376، صفحهی 37)
در همین کشورهای غربی، که به زعم ایشان "بی هویت" است و "فضا، فضای جنایت است" و "تقریباً غیر قابل جمع کردن است"، در فرهنگ عمومی این مردم، از هر قشری و طبقهای که باشند عادت نیکویی وجود دارد که هرگاه دو نفر ناخودآگاه در معابر شلوغ به هم برخورد میکنند و یا حتی از حد مجاز فاصلهشان ناخواسته کمتر میشود، بیدرنگ هر دو نفر از هم عذر خواهی میکنند (با گفتن واژهی آشنای sorry). در پله برقیها، خصوصا در مترو، عادت نیکوی دیگری جاری است که هنگام ایستادن همه در سمت راست میایستند به طوری که اگر کسی عجله دارد و نمی خواهد آرام-آرام با ریل برقی پیش برود حقاش ضایع نشود و بتواند از سمت چپ با سرعت پلهها را طی کند.
به نظر شما نسلی بیهویت در فضایی جنایتآلوده میتواند رعایت حقوق شهروندی را اینچنین در میان خود نهادینه کند؟
چندی پیش (شاید کمتر از سه ماه قبل) که به قرار هر روزه با مترو عازم کلاس درس بودم در روزنامهی مترو گزارشی دیدم که در آن عکسهایی چاپ شده بود از فیلمی کوتاه که بر روی یوتیوب گذاشته شده بود. فیلم مربوط به یک تظاهرات اعتراضی در لندن بود، در فیلم پلیسی نشان داده شده بود که یکی از تظاهر کنندگان را ، که خانم جوانی بود، بی آنکه، به گفتهی گزارش، از او کار خلافی سر زده باشد تهدید به زدن باتوم کرده بود و نهایتا هم یک باتوم به پای او نثار کرده بود. داستان تمام میشود و آن خانم هم شکایتی از پلیس نمیکند. اما انتشار این فیلم در یوتیوب و چاپ گزارشهایی بر اساس آن در نشریات مختلف و انتشار چند عکس که لحظهی زدن باتوم را نشان میدهد، موجب شد که رییس پلیس لندن از شهروندان عذرخواهی کند و قول داد در فرایند تربیت و آموزش پلیس تجدیدنظر کنند و ضمنا پلیس مذکور هم خاطی شناخته شد و از کار برکنار شد.
این هم دو نمونه از همان جامعه ای که به زعم ایشان "دیگر تقریباً غیر قابل جمع کردن است".
لازم نیست بیفزایم که آنجا کجاست که در آن به قول ایشان " راحت آدم میکشند " و بعد پای خبرنگار بی بی سی میاندازند و خونش را از میرحسین طلب میکنند. آنجا کجاست که در آن به گفتهی ایشان "فضا، فضای جنایت است" و "تقریبا غیر قابل جمع کردن است".
خدایی مگر کمکمان کند.
نوشتهی اخیر نیکفر در تحلیل حوادث اخیر در ایران خواندنی است. من هم معتقدم آنچه در ایران دارد رخ میدهد گر چه بینظیر است اما نباید ما را به این توهم بیندازد که ما مواجه با یک جنبش فراگیر مردمی هستیم.
این بخش تحلیل او که منتقد روشنفکران دینی است بسیار خواندنی است:
"اکنون در برابر اسلام سياه حکومتی، يک اسلام رنگی شکل گرفته است. اين ايدئولوژی نيروگيرنده، هم با ايدئولوژی حکومتی خويشاوندی دارد، هم از استعداد دموکراتيک قابل توجهی برای مقابله با آن برخوردار است. اين اسلام رنگی، در وضعيتی که روحانيت سنتی و مزدور دولت بیاعتبار شده، جامعه دستخوش بحران ارزشها گرديده و ريزش از ميان صفوف طرفداران حاکميت دمافزون است، اهميت ويژهای دارد. به آن بايد با ديدی مثبت نگاه کرد و تنها خويشاوندیاش را با دين دولتی و گذشتهی آن را معيار داوری قرار نداد. اين اسلام، فاقد مرکز است و بعيد است که در صورت تبلور در حزب يا حزبهايی، خصلت کثرتگرای خود را از دست بدهد. به اين جهت نبايستی آن را يککاسه کرد و از شکافها و خطهای درونی آن غافل بود. بهطور کلی بايد گفت اين تصور تباه است که میتوان در ايران بدون بهرهگيری از ظرفيتهای دموکراتيک يک اسلام کثرت گرا (اسلامی که اسلامهاست و به اين نکته اذعان دارد) به يک دموکراسی پايدار دست يافت. با نيروهای دينی يا دارای پيشينهی دينیانديشی میتوان بر روی درکی مبتنی بر شرايط ايران از سکولاريزاسيون، به توافق رسيد: جدايی دين و دولت، لغو همهی امتيازهای سياسی و اقتصادی روحانيان، رفع تبعيض در مورد زنان، برابری سياسی و حقوقی همهی شهروندان بیتوجه به دين و مذهب و جهانبينی و سبک زندگیشان."
این تحلیل شواهد بسیاری به سود خود دارد که آن را دفاعپذیر میکند. پذیرش این تحلیل چه بسا به معنی جدی گرفتن تلاشهای نظری روشنفکران دینی باشد. بر این اساس کار ما امروز نه گذار از تئولوژی به اونتولوژی بلکه گذار از تئولوژی بربریت به تئولوژی مدنیت است. دوگانه بربریت و مدنیت برگرفته از آخرین مقالهی سعید حجاریان است که آزادی او را از خدای مهر و راستی طلب میکنم.
مقالهی نیکفر و نیز حجاریان را برای دسترسی دوستان در ایران و فرار از فیلترینگ در اینجا بارگذاری (آپلود) کردم میتوانند بارگیری (دانلود) کنند.
وقتی با خودم در مورد سکوت و حتی تأیید بسیاری از علمای حوزه نسبت به مظالم آشکار اخیر فکر میکنم، با خود میاندیشم این بنای مفصل و فرهمند الهیات و فقه و اصول و تفسیر و حدیث و رجال و درایه و این تاریخ مفصل سلسله مراتب شیخوخیت و روحانیت اگر به کار واکنش نشان دادن به اینچنین ظلمهای آشکاری نیاید، پس به چه کار میآید. اگر حساسیت به ظلم در این دستگاه عریض و طویل نباشد، بود و نبود آن چه سودی به حال این مردم دارد که هر سال از جیب این ملت بودجههای عظیم به سوی آن سرایز میشود. نکند حرف آن اندیشمند آزاده درست باشد که روحانیت ما حساسیت خود را نسبت به استبداد از دست داده است. نکند حضرات اینگونه میاندیشند که جهانی را آب ببرد اما ارکان مذهب تشیع (یعنی همان روحانیت و علمای اعلام) حفظ شود، باکی نیست. نکند روحانیت ما معتقد باشد که ظلم از نوع شاهنشاهی-پهلویاش بد است و از نوع شیخوخیتی- اسلامیاش خوب.
روحانیت و علمای دینی، امروز آزمون مهمی را از سر میگذرانند. آنان موظف اند نسبت به مظالم آشکار اخیر واکنش نشان دهند و خصوصا مجتهدان مجلس خبرگان وظیفه دارند که عدالت رهبری را در قضایای اخیر به دقت مورد بررسی قرار دهند و تصمیم بیطرفانه و خالی از منفعت و مصلحتطلبی بگیرند. آنها خصوصا باید به این سوال جواب دهند که چقدر بی عدالتی فرد را از عدالت لازم برای ولایت بر جمهور مسلمانان میاندازد: یک دروغ، یک آدمکشتن، یک تقلب وسیع در انتخابات، یک بار حیف و میل عظیم ثروت یک ملت، کافی نیست؟ به قول ظریفی وضو که رکن یک عبادت فردی است با اخراج ریحی باطل میشود اما عدالت که مهمترین شرط حاکم شرعی است، گویی، در نظر آقایان، با دشتی از مظالم هم باطل نمیشود.
گفتن اینکه بسیاری از روحانیان و علما به مجاری اطلاعرسانی آزاد دسترسی ندارند و یا مراجعه نمیکنند و در نتیجه چه بسا ظلمی در قضایای اخیر و در کل این سالها ندیدهاند، آنان را تبرئه نمیکند. اینان در این حالت، جاهل مقصر اند و نه جاهل قاصر. مگر نه اینکه در منطق و اخلاق به ما آموزش داده اند که اگر به طرفی تمایل دارید برای حفظ بیطرفی به سخن منتقد آن طرف هم گوش فرا دهید چه بسا در آن هم حقی ببینید.
گذشته از آنکه صداهای دیگر در میان همان حوزه هم به گوش میرسد و بعید است که به گوش حضرات ساکت یا موید نرسیده باشد. نکته اما اینجاست که علما، آقای منتظری و آنچه بر ایشان رفت را پیش چشم خود دارند و به قول عامه "چشمشان ترسیده است." حکومت یکی را نقره داغ کرد تا حساب کار دست بقیهی علما بیاید (گرچه بیش از یکی را اینگونه کرد اما برجستهترینشان ایشان بود).
شجاعت و حریت روحانیت اما اینجاست که سنجیده میشود. این منطق که آقایان پیشه کرده اند به منطق پاره ای از علمای اهل سنت که حسین ابن علی، درود بر او، را به خاطر خروج علیه خلیفهی مسلمین یعنی یزید ابن معاویه و هدر کردن خون خود و یارانش و به هم ریختن نظم ملک شماتت میکنند و یزید را شایستهی ملعنت نمیدانند، نزدیکتر است تا منطق رایج تشیع که ظلمستیز بود و ظلم را با هر روکش و لعاب و ماسکی (که ماسک اسلامی آن اتفاقا خطرناکتر است) بر نمیتابید.
اگر نبود این چند عالم روحانی آزاده در گوشه و کنار، که این استثناها هم البته خود تایید قاعده اند، این موجبهی کلیه بود که برای چسبیدن به ابتدای حکم ما به پیشواز میآمد.
بار پروردگارا به ما عالمانی آزاده عطا کن، همانها که منفعت خلق خدا را بر منفعت بیت خویش ترجیح میدهند، همانها که پارسا زیستنشان به آنها بصیرت در داوری و شجاعت در ابراز آن بخشیده است. همانها که هر جا که باشند نشانههای خداوند بر زمین اند. همانها که این روزها حکم کیمیا را دارند. همانها که با چراغ باید در روز به دنبالشان گشت. آنان که پر یافت مینشوند گشتهایم ما.
فیلم ندا دختر جوانی که به ضرب گلوله مستقیم لباس شخصی ها بر سنگفرش خیابان در حال جان کندن است را دیدم. چندان متاثر نشدم. به آن لینک هم نمی دهم ندیده اید نبینید. خس و خاشاکی بود که در دریای زلال ملت (یعنی لباس شخصیها) شسته شد و رفت. جان چه اهمیتی دارد، حفظ قدرت مهم است. به قول آقای الهام جان امام زمان هم به اهمیت حفظ نظام اسلامی نیست زیرا امام زمان هم جان خود را برای برقراری نظام اسلامی به خطر می اندازد. جایی که جان امام زمان هم مهم نباشد جان دخترک مزلفی مهم است؟ می خواست به خیابان نیاید. اصلا مگر ما دم از قانون نمیزنیم؟ خوب این تجمعات غیر قانونی بوده است. حاکم معدلتپرور که روز جمعه گفتند که به خیابانها نیایید که مسئولیت آن بر عهده رهبران اعتراضات است. این یعنی بیرون بیایید میکشیم و مسئولیت آن را هم به عهده نمیگیریم. از خاطر نبریم که کلیه کسانی که این روزها به ضرب مستقیم گلوله کشته شدند، هیچ کاری نکرده بودند. برخی از آنها حتی در کنار خیابان تماشاگر بوده اند. این یعنی کشتن بی هدف برای ایجاد رعب. این یعنی خون مخالفان هیچ اهمیتی ندارد. این یعنی گفتیم که تشنگان خدمتیم، نه شیفتگان قدرت اما خوب حالا که به قدرت رسیده ایم از ته به سر بخوانید.
دولت احمدینژاد یک چیز را توانست ارزان کند: خون. برای حفظ قدرت دهها نفر که سهل است تا هزاران نفر را کشتن جا دارد. بیایید که خون ارزان شد. بیایید که به علت تغییر شغل همه چیز ارزان شد. حراج کردند. آتش زده اند به خانه ملت.
کتابخانهام. مثلا خبر مرگم در اوج امتحانات پایان ترم ماست. نمیتوانم درس بخوانم. نگاه میکنم به این انگلیسیهای بی خیال و راحت که دارند زندگیشان را میکنند و برای پس گرفتن رایشان لازم نیست خون بدهند.
یاد این جمله استاد فرزانه مصطفی ملکیان میافتم که در پاسخ به سوالی در مورد انقلاب اسلامی ایران تنها این بیت شعر را خوانده بود:
اول تو چنان بُدی که کس چون تو نبود / آخر تو چنان شدی که کس چون تو مباد
مرحوم شیخ محمد تقی بهجت برای من نماد نسلی از باطنیان حوزه بود که نسب به آقا سید علی قاضی میرساندند. شیخ بهجت مرا یاد سالهای نوجوانیام میاندازد که شیخ ما محمود امجد در پاسخ به اینکه در فروعات فقهی به فتوای کدام فقیه مراجعه کنیم، بی درنگ ما را به شیخ بهجت رهنمون کرد. دوستی از شاگردان شیخ ما برایم رسالهی شیخ بهجت را خرید و هدیه کرد. هنوز آن را دارم. جلد آبی فیروزهای داشت و روی آن بر خلاف رویهی رایج به جای آیت الله العظمی بهجت نوشته شده بود العبد محمد تقی بهجت (مقایسه کنید با آن فقیه دیگر که نوشته بود آیت الله العظمی فی الارضین!). تابستانها شیخ بهجت مشهد میآمد. دفترش میان میدان (یا به قول ما مشهدیها فلکه) آب و میدان ضد بود. هنوز هم یکی از بهترین خاطرات عمرم همان روزهایی است که برای دیدناش به حسینیهاش در مشهد میرفتم. یادم هست که یک سال که من حاضر بودم سید فاطمینیا منبر رفت. چه روزهایی بود. شیخ ما هم برخی سالها که در آن ایام مشهد بود میآمد.
شیخ بهجت نمادی از سویهی وارستهی حوزه بود. نمادی از باطنیان حوزه که فقاهت و مرجعیت در چشم و نظرشان آنچنان درشت نبود که برای رسیدن به آن هر کاری بکنند. شیخ بهجت شاید به سبب وارستگیای که داشت در طول این سالهای پس از انقلاب، که مرجعیت سخت به بازیچه گرفته و بی حرمت شد، چندان بازیچهی دست سیاستمداران نشد. گرچه ظاهرا یکی از نزدیکان ایشان کوشید تا شیخ را به کسانی نزدیک کند که تا منافعشان تحریک میشود ندای وا اسلاما سر میدهند و ظاهرا چند باری هم موفق شد، اما شیخ از جنسی نبود که در کورهی آدمسوزی و آدمسازی آنها آب شود و قالب آنها را بگیرد (باری البته وا اسلاما-گویان حرفهای پس از جنجالی که بر سر کنفرانس برلین رفت، ظاهرا به دلالت یکی از نزدیکان شیخ بهجت به پیش ایشان حاضر شدند اما ظاهرا طرفی نبستند زیرا شیخ مثل همیشه از پاک کردن درون (تزکیه نفس) گفت و مراقبه، اما حاضران حرفهایی از جنس دیگر میخواستند؛ از همان جنس حرفهایی که آن فقیه دیگر پیش از حملهی وا اسلاماگویان حرفهای به بیت و حسینیهی آقای منتظری در سال 77 بر زبان راند، همان فقیهی که پای جلسات تفسیر قرآن لطیفش که مرتب از تلویزیون پخش میشد بزرگ شدیم، همو که مخالفان با ولایت فقیه را در سخنرانی آمادهسازی ِ وا اسلاماگویان حرفهای برای حمله به بیت آقای منتظری از حیوانات بدتر خواند و طلبههای خشمگین هم با حسینیهی یکی از همان به زعم خودشان حیوانات حمله بردند و حتی یکی دو نفر از باز به زعم خودشان حیوانات را که در حسینیه مشغول نماز بودند به باد کتک گرفتند. جرم آقای منتظری البته این بود که از خرجهای میلیاردی بی حساب و کتاب دفتر همان کسی سخن گفته بود که امسال را توصیه به "اصلاح الگوی مصرف" کرده است. اولین کسی که این توصیه را یازده سال قبل از صادر شدناش جدی گرفت، 5 سال در منزلاش زندانی شد به طوری که گاهی حتی پزشک هم اجازه نداشت او را معاینه کند). شنیدم یکی از کسانی که از حاکم معدلتپرور خصوصی خواسته بود تا جناب منتظری را از حبس خانگی آزاد کند جناب بهجت بوده است. خدایش بیامرزاد.
مراجعه کردن به فتاوای شیخ در فروعات فقهی برای من اما گاهی مایهی دردسر بوده است. شیخ بهجت یکی از سنتیترین فقیهان بود. مورد شطرنج را از یاد نبرده ام. در نوجوانی شیفتهی شطرنج بودم و در این بازی دستی توانا داشتم. فتوای شیخ مرا از اوان جوانی از بازی شطرنج باز داشت تا همین اواخر که پس از سالها ترک شطرنج، به پیشنهاد فقیه دل، یعنی ماهبانو، با او شطرنج بازی کردم. نتیجه باخت بود. تمام مهارت و حتی شیفتگی نسبت به این بازی را پس از سالها از دست داده بودم. از دیگر فتاوای شیخ حرمت وازکتومی بود. میبایست خوشحال بود که سیاستگذاری نسبتا موفق سیاستگذاران کنترل موالید در دیار ما از فتاوای شیخ فقید تاثیر نگرفته بود.
جثهی لاغرش را به خاطر میآورم و قیافهی آراماش را و شال سفیدی که به دور کمر روی قبا میبست. خداحافظی با شیخ بهجت چه بسا خداحافظی با خیلی چیزهای دیگر هم باشد. خداحافظی با نسلی از باطنیان حوزه که گویی از زادن مانند خود عاجزند و جای خود را به فقیهان حرفهای، روحانیان دولتی و بنیادگرا دادهاند. یاد یکی از دوستان حوزوی-دانشگاهیام افتادم که سخت مرید شیخ بهجت بود. عکساش را دیدم این اوخر در رجا نیوز که معمم شده، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات در دانشگاه امام صادق شده و فحشنامهای نوشته علیه مسیح مهاجری به این جرم که علیه مفاسد و اکاذیب احمدینژاد چیزی گفته است. با خود گفتم اگر روحانیان دانشگاه رفته و باطنی دیدهی ما اینگونه از کار در میآیند و علی الحوزة العلمیة السلام.
خدا کند از دل حوزهی ما قرنی یک سید علی قاضی یا شیخ بهجت در آید. قم بدکی نیست از برای پرورش باطنیان، خیلی چیزها، از جمله تحجر و بنیادگرایی و استبداد دینی، اگر بگذارد.
پست قبلی من هنوز جوهرش خشک نشده بود که شاهد از غیب (و بلکه از حضور) رسید: دفاع پرشور ایران از جنایتکار سودانی عمر البشیر. منطق این دفاع همان است که در آن پست گفتم: جنایتکار سودانی چون ضد امریکایی است پس مظلوم است هر چند جنایات گستردهای علیه مردم کشورش کرده باشد. به تعبیر دیگر فقط دیکتاتورهایی که اولا طرفدار امریکا هستند، و ثانیا ضد ایران و تشیع هم نیستند، بد اند. ما بقی جنایتکارها و دیکتاتورها، مظلومانی اند که امریکا با حربهی دروغین حقوق بشر قصد ساقط کردن آنها را دارد.
بعید نیست که اگر صدام حسین ضد ایرانی نمیبود (جملهی مشهور صدام را که به خاطر دارید: نمیدانم خدا چرا پشه و ایرانیها را آفرید) ایران طرفدار صدام حسین میبود. زیرا او هم ضد امریکایی بود. آن گاه تمام جنایات صدام علیه مردماش فراموش میشد. بگذریم از اینکه در جنگ امریکا علیه صدام، داستان جنگ در رسانهی دولتی ایران طوری نشان داده میشد که انگار صدامیها قهرمانانی اند که در مقابل امریکا ایستاده اند و عن قریب است که آنها را به زانو در آورند.
در باب طالبان هم داستان همین است. طالبان هم اگر ضد شیعی نبود و دیپلماتهای ایران را نمیکشت، ایران طرفدار طالبان میبود. آنگاه تمام جنایات این گروه علیه مردم افغانستان فراموش میشد، جنایاتی که هنوز ادامه دارد.
جنایات روسیه علیه مسلمانان چچن فراموش میشود. زیرا روسیه در بازی فروختن ایران به امریکا گاهی اوقات طرف ایران است. سرکوب شیعیان زیدی یمن توسط حکومت استبدادی این کشور، به سکوت برگزار میشود. زیرا این جنایت ربطی به امریکا ندارد. (محمد علی ابطحی در وبلاگش نقل میکند که برخی از مراجع قم معتقد بوده اند که جمهوری اسلامی باید به سرکوب شیعیان معترض در یمن واکنش نشان دهد.)
آفتابی کردن منطق معیوب ظلمستیزی اینچنین حاکمانی، کلمهی حقی است پیش سلطان جائر، همان که «افضل الجهاد» نام گرفته است.
مرتبط: این دو مطلب را هم بخوانید. داریوش در این پست خوب منطق آقایان را شکافته است. مهدی جامی هم نوشتهای دردناک در این باب دارد.
عجیبترین نوع ظلمستیزی، و احتمالا مضحکترین آن، ظلمستیزیای است که مصادیق ستیز با ظلم، "از پیش" و به نحو "ثابت"، "دستوری" و "تخلفناپذیر" تعیین شده باشد:
- هر چه فریاد دارید بر سر اسرائیل و آمریکا بکشید.
- ببخشید، جناب فریاد!، من امروز گزارشی خواندم در مورد کشتارهای گسترده در دو سال شصت و شصت و یک. من را یاد کشتارهای فلسطینیها به دست اسرائیل انداخت.
- نه، ما یک کشور مظلوم ایم و از همه طرف تحت فشار قدرتهای بزرگ جهانخوار هستیم، این گزارشها یا دروغهای استکبار جهانی است و یا کشتهشدگان کسانی بودند که به روی حزب اللهیها اسید میپاشیدند (این جملهی اخیر اگر آشناست آنرا از دهان جناب تئوریسین نظام شنیدهاید. ایشان البته افزودند افتخار نظام است که افراد به راحتی میتوانند اعتراض کنند. البته کمی بعد دو دانشجویی که صرفا پلاکاردی به نشانهی اعتراض در جلسهی ایشان بلند کرده بودند، تعلیقی خوردند. اگر جملاتی تند و تیز در مورد عدالت از دیدگاه امام علی از دهان ایشان شنیدهاید، فراموش کنید. سهو الکلام بوده است و یا زینه المجالس).
- خوب اسرائیلیها هم میگویند که کشتهشدگان فلسطینی، تروریستهای حماس بودهاند که در خانههای مردم مخفی شده بودند.
- آنها دروغ میگویند.
- و شما راست میگویید!
منطق پشت این نوع ظلمستیزی، تا جایی که من در مییابم، این است: ظلم بد است در صورتی که ظالم آنرا انجام دهد، خوب است در صورتی که مظلوم آنرا انجام دهد و ما مظلوم ایم، زیرا با منافع جهانخواران و امپریالیسم در افتاده ایم.
نتیجهای که میتوان از تجربهی تاریخی این نوع ظلمستیزی گرفت، این است: از مظلوم به قدر ظالم باید ترسید (مگر نه اینکه اکثر حاکمان امروز، زندانیان و شنجهشدگان دیروز اند؟) زیرا مظلوم خوب میداند چهسان به کسی ظلم میشود. از ظالم نیز باید ترسید، زیرا کارخانهی مظلومسازی است.
سوال اما اینجاست: دور بستهی ظالمی که مظلوم میسازد، پس ساقط میشود و مظلوم ِ به قدرت رسیدهای که ظالم میشود، پایانی دارد؟
- دموکراسی؟
- فکر نمیکنم. دموکراسی، که از آن شرّهایی است که هیچ خانهای خالی از آن مباد، تنها میتواند این دور بسته را تلطیف، تسهیل و پیچیده کند. در جامعهی دموکراتیک هم، چرخهی معیوب ظالم- مظلوم تکرار میشود. منتها، در خوشبینانهترین حالت، چرخه تندتر میچرخد به نحوی که ظالم و مظلوم زودتر و راحتتر به هم تبدیل میشوند. در جامعهی دیکتاتوری، به عکس، این تغییر نقشها کند، پر هزینه و به صورت خشونت عریان و غیر پیچیده صورت میگیرد.
- راه دیگری هم هست؟
- ... میدانم به چه فکر میکنی، اما، گر چه طبیعی است که وقتی آدمی به کوچهی بن بستی میرسد و دیگر راه گریزی ندارد ناخودآگاه به بالا نگاه میکند، اما آن "نگاه"، در حل این چرخهی احتمالا بسته و بیپایان، خود گرفتار همین چرخه میشود، اگر قبلا محور این چرخ نبوده باشد.
- خیلی شوپنهاوری شد ها! پس جمع کنیم برویم دیگر.
- نگران نباش، نروی هم جمعات میکنند میبرند.
قائلان به نظریهی «تقدم اصلاح فرهنگی بر اصلاح سیاسی» در ایران، یک نکتهی مهم را نادیده میگیرند و یا وزن کمی برای آن قائل میشوند: «حکومتی که بر محور عقلانیت جمعی نمیگردد، مردماناش را شبیه خود خواهد کرد، حتی اگر پیشتر شبیه آن نشده باشند».
مثال خوب چنین وضعی آموزش و پروش دیار ماست. دوستی نقل میکرد که فرزندش در مدرسهقصد میکند با دوستاناش یک روزنامهی دیواری درست کند. به آنها میگویند برای این کار باید عضو بسیج باشید. فرزند دوست ما به دوستاناش میگوید اشکالی ندارد بیایید یک فرمی پر کنیم و بعد کار خودمان را بکنیم. در این جا چه چیزی رخ داده است؟ چیزی که در اینجا رخ داده است، فرایند "جامعهپذیری" است، اما این فرایند در جامعهای رخ داده است که حکومت آن جامعه چنان خود را پهن کرده که جایی برای «غیر» نمانده است. پس غیر برای بقا رنگ حکومت را میگیرد.
افراد یک جامعه همه شبیه به هم «زیست» نمیکنند، پس همه مثل هم نمیاندیشند. (و نه لزوما به عکس، یعنی «اندیشه» معمولا، اگر نگویم ضرورتا، "در پی" شیوهی زیست شکل میگیرد و نه "مقدم" بر آن). اما در حکومتی که از جامعهی خود میخواهد همه مانند او بیندیشند، چه اتفاقی در زیر پوست آن جامعه رخ خواهد داد؟ اکثر مردم همچنان به شیوهی خود خواهند اندیشید اما چنان مینمایند که گویی به شیوهی حکومت میزیند. برای چنین کاری، آموزش و پروش و نهادهای دیگر چنین حکومتی عملا ابزاری میشوند برای آموختن غیر مستقیم این روش به شهروندان آن جامعه که: چگونه میتوان فرم بسیج پر کرد و روزنامهدیواری ِ خود را زد. این لیست را میتوان افزود: چگونه میتوان در گزینش، استاندارد حرف زد و بعد از استخدام کار خود را کرد، چگونه میتوان رفتار کرد تا شورای نگهبان صلاحیت ما را تایید کند و بعد نماینده شد و کار خود را کرد، چگونه میتوان رفتار کرد تا امام جمعه فلان شهرستان شد و بعد "کار خود" را کرد ("کار خود" در این مورد آخری البته از جنس " آن کار دیگر" است و در یوتیوب، قابل رویت؛ اما برای کسانی که زیر 40+18 سال سن دارند، و یا بیماری قلبی یا قبلی دارند، توصیه نمیشود و احوط در ترک آن است).
فرهنگیترین کاری که در چنین جامعهای میتوان کرد این است که هر کسی به شیوهی خود به حکومت آن جامعه نشان بدهد که: «آهای حکومت! تو قرار بود نماینده ما باشی نه ارباب ما!»
سادهتر بگویم، فرهنگیترین کاری که در چنین جامعهای میتوان کرد این است که هر کس به شیوهی خود حکم آن بچهای را پیدا کند که در میان شکوه و ابهت و سکوت همگان، از بالای درخت همان چیزی را فریاد کرد که همه در دل داشتند:
« پادشاه لخت است».
وای خدای من این که شد کار سیاسی. ما که قرار بود فرهنگی (بخوانید صلح کل) باشیم.
حسین درخشان ظاهرا مقارن ورود به ایران دستگیر شده است. خبر ِ خوشحال کنندهای نیست، دست کم برای من. چسباندن اتهام جاسوسی اسرائیل به او بی شباهت به اتهاماتی نیست که خود او به بسیاری از روزنامهنگاران میزد. متاسفانه کوزهگر در کوزه افتاد و چاهکن در چاه. ندیدم دستگیری او در سایبر فارسی زبان انعکاس وسیعی داشته باشد. کاش آنهایی که از حقوق باقیماندههای مجاهدین خلق در عراق هم دفاع میکنند از حقوق این جوان ماجراجو و عجیب و غریب هم دفاعی بکنند.
جای حاکمیّت بودم به جای آنکه او را دستگیر کنم، دستگیرهاش میکردم. یعنی آزادش میگذاشتم که خودکار به کار کیهانیاش در ایران ادامه بدهد و خاتمی را دارای سَر و سِرّ با اذناب آمریکا و اسرائیل بخواند و روزنامهنگاران را، از کِهین و از مهین، مواجببگیر امپریالیسم بداند. کم کم میتوانست در کیهان هم ستونی داشته باشد و در کنار گاردین در آنجا هم بنویسد. میشد حتی اندک اندک او را به جلسات مدرسهی معصومیهی قم هم دعوت کرد. همینکه کیهان این آخریها به جای تکرار صفت ملالآور «جاسوس اسرائیل» از او تحت عنوان «روزنامهنگار نادم» یاد میکرد، نشانهای بود که احتمالا چنان برنامهای برای او دارند. شاید هم میخواهند سیاههی اعتراف بلند بالایی از او در زندان بگیرند که پتهی همهی مواجببگیران امپریالیسم را روی آب بریزد. اما چه نیازی به این کار بود وقتی خود او، بی قهر و تحدید و جرح و تهدید، همین کار را میکرد؟
طرفداران احمدینژاد هم به نظر من کمی معرفت به خرج بدهند و اندکی از آن مهرورزی ادعاییشان را رو کنند و برای آزادی این بندهی خدا، که این همه در دفاع از احمدینژاد مایه گذاشت، کاری بکنند. دم انتخابات به نظرم برای کوبیدن خاتمی، که ظاهرا احتمال آمدناش دارد هر روز تقویت میشود، به او هم نیاز میافتد.
آخرین بار فکر میکنم جلوی در ِ ورودی ِ سوآس دیدماش. بحث با او به دفاع همیشگیاش از احمدینژاد و کوبیدن هاشمی کشید. نمیدانم چرا دیگر از او بدم نمیآمد ، هرچند همچنان نه شیوهاش را میپسندم نه افکارش را. امیدوارم هرچه زودتر آزاد بشود و ... آزاده!
توضیح: تیتر این مطلب، از جملات قصار دوست و استاد عزیزم جناب سیّد علی طالقانی است (هر کجا هست خدایا به سلامت دارش) گرچه این بزرگوار شاید امروز به این جملهی قصارش با تفسیر متفاوتی از زمانی که آن را گفته بود، باور داشته باشد.
شنبه روزی است. توی مترو نشستهام و دارم تایپ میکنم. روز تعطیلی هم باید بروم بنشینم مقالهای را که برای یکی از درسهایمان است کامل کنم. موضوع ِ معرفتشناسی اصلاحشدهی پلانتینگا و نقد آن را برگزیدم که در راستای علائق خودم باشد.
دلگیرم. امروز، ده سال از آن حادثه گذشته است. باورم نمیشود. برای من انگار دیروز بود. پاییز زمستانی سال 77. شب سرد پاییزی عبایام را دور خودم پیچیدم و از مدرسهی سپهسالار بیرون زدم. میدان بهارستان مجلهی کیان خریدم. گرافیکاش عمیقا بر من اثر گذاشت. هنوز به وضوح یادم هست. کار باسم الرسام بود گمان میکنم. چند قلم که از میانه شکسته بودند و خونی منظم از آنها بیرون زده بود. بعدا آن آقا گفت فروهر دشمن نانجیبی نبود. (کاش میتوانستم چیزهای دیگری را هم بگویم که: سمعتُ باذنیّ هذا من کلامه) باید پیاده شوم. مترو دارد به میدان راسل میرسد. بقیهاش را در کتابخانهی سوآس مینویسم...
... حالا رسیدم کتابخانه. موسیقی وحدتِ فرهاد را گذاشتهام و دارم تایپ میکنم:
الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم.
والا پیامدار محمّد!
گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمیماند،
برپا و استوار،
آنگاه تمثیلوار کشیدی عبای وحدت بر سر پاکان روزگار.
در تنگ پر تبرک آن نازنین عبا،
دیرینه ای محمد!
جا هست بیش و کم آزاده را،
که تیغ کشیده است بر ستم.
والا پیامدار محمد!
دیگر هیچ چیز نمیآید.
همین.
به این خبر توجه کنید:
خبر اول- «تنی چند از دانشجویان معترض که به زیر فشار قرار گرفتن دانشجویان و اساتید منتقد به سیاستهای اسرائیل در دانشگاه ایالتی آریزونا اعتراض داشتند و با حمل پلاکاردهایی قصد داشتند سوالات خود را در جلسهای با حضور استیون هیوم، عضو شورای برنامهریزی ایالتی دانشگاههای شرق آمریکا و از مشاوران فکری بوش در سیاستگذاری علمی، مطرح کنند پس از اینکه توسط هیوم «ابله» و « احمق» خطاب شدند و وی آنها را متهم به وابستگی به کشورهای بیگانه کرد، اجازهی طرح سوالات خود را نیافتند. پس از دو هفته تنی چند از این دانشجویان به «کمیتهی دانشگاهی بررسی صلاحیت دانشجویی» (IFCEL) احضار شده و برای دو تن از آنان تعلیق موقت تحصیلی صادر گردید.»
فکر میکنم این خبر میتواند خوراک خوبی برای روزنامهی کیهان، جنبش عدالتخواه دانشجویی و نیز یکی- دو بخش خبری تلویزیون دولتی ایران باشد. رییس جمهور مهرورز هم میتواند به آن دو دانشجو نامه بنویسد و فقر و فاقه در آمریکا و نبود آزادی در اروپا را نگران کننده بداند و از آن دو دانشجوی ِ محروم از تحصیل به خاطر ابراز عقیده، دعوت کند تا با بورس دولت مهرورز در یکی از دانشگاههای ایران آزادانه به تحصیل بپردازند.
حالا به این خبر توجه کنید:
خبر دوم- «منابع دانشجویی در ایران اعلام کردند پنج دانشجوی دانشگاه صنعتی خواجه نصیر طوسی به دلیل اعتراض در جریان سخنرانی رحیمپور ازغدی، عضو شورای انقلاب فرهنگی، در این دانشگاه در مجموع به هشت ترم محرومیت از تحصیل محکوم شدند. میلاد اسدی، مهدی عباسزاده، بهنام صفری هر یک به دو ترم، علی پرویز و عباس صمدبابایی به یک ترم محرومیت از تحصیل بدون احتساب سنوات محکوم شدند. میلاد اسدی، در این باره میگوید: «ما سعی داشتیم با ایراد یکسری سوالات مشخص بحث را دوسویه کنیم و از ایشان بخواهیم که به سوالات ما هم جواب بدهند و تنها به بازگویی عقاید یکسویهی خودشان نپردازند [...] متاسفانه ایشان که چهرهای روشنفکرانه از خود نشان میدهد و تئوریسین یک جناح است، به جای اینکه با تسامح و تساهل به سوالات پاسخ بدهد، برافروخته شد و با الفاظ خیلی رکیک مثل «ابله» و « احمق» و «وابسته» خواندن آنها به خارج از کشور دانشجویان منتقد را مخاطب قرار داد. این اهانت ایشان به حدی بود که حتا دانشجویانی که همسو با آقای ازغدی بودند، از این برخورد ایشان شوکه شده بودند.»
منبع خبر دوم: http://zamaaneh.com/ardavan/2008/11/post_167.html
تذکر اخلاقی: آزادی خوب است، لیکن برای ما تا فقدان ِ واقعی/ ساختگی آنرا در کشورهای دیگر در بوق کنیم.
تذکر اخلاقیتر: قاعدهی زرین (آنچه در دیگران نمیپسندی در خودت هم نپسند) هم خوب است اما تنها در صورتی که "دیگران" آنرا رعایت کنند.
تذکر آییننامهای: منبع خبر اول، خودم هستم (المنبع فی بطن الجاعل). خیال کردهاید جهان به سرعت در حال کردانیزه شدن نیست؟!
خبر ساده است و کوتاه، بخوانید:
«سرانجام تلاش خانواده دکتر زهرا بنییعقوب برای مجازات مسؤول مرگ فرزندشان به جایی نرسید و این پرونده به بایگانی سپرده شد. بازپرس شعبه سوم دادسرای عمومی و انقلاب همدان با مختومه اعلام کردن پرونده مرگ زهرا بنییعقوب، برای متهمان این پرونده قرار منع تعقیب صادر کرد. زهرا بنییعقوب، پزشک ۲۷ ساله متولد بیست و پنجم مهرماه ۱۳۵۹ بود و سال ۷۷ به دانشگاه تهران راه یافت. وی که در حال انجام داوطلبانه طرح خدمات پزشکی در یکی از روستاهای روستای «سیس» از توابع قروه سنندج بود، روز جمعه بیستم مهرماه سال گذشته، ساعت ۱۰ صبح در محوطه پارک همدان به همراه نامزد خود توسط ماموران ستاد امر به معروف به دلیل نامشخص بودن وضعیت تأهل، بازداشت و به ستاد منکرات منتقل شد. دو روز بعد مأموران بازداشتگاه اعلام کردند که زهرا خود را در راهروی طبقه دوم بازداشتگاه با استفاده از پارچه پلاکارد تبلیغاتی حلقآویز کرده و جان باخته است، اما خانواده زهرا با اعتقاد به اینکه فرزندشان کشته شده است از مسئولان ستاد امر به معروف همدان شکایت کردند و خواستار نقش قبر شدند. اما اعتراض آنها به جایی نرسید و راز چگونگی کشته شدن وی برای همیشه به بایگانی سپرده شد.» http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_79.htm
قابل پیشبینی بود. فکر که میکنم میبینم مرحومه تنها شش ماه از من کوچکتر بود. این حادثه میتوانست برای من رخ دهد یا هر یک از شما که این سطور را، تند و گذرا، میخوانید.
من عصبانی ام.
علت عصبانیتام نیز ایدهآلیسمی است که در درون من نشسته است و هر کار میکنم نمیرود. (گر چه فکرش را که میکنم میبینم ایدهآلیسمی هم نیست، تنها آرزوی کشوری است با استبداد غیرسیستماتیک و رفاه شایسته، همین) دوستانی بسیار عزیز از سر دلسوزی تحذیرم داده اند که سیاسیّات ننویسم که سیاستام میکنند. والله از هر ده چیزی که به ذهنام میرسد یکی را مینویسم. نمیتوانم ننویسم. کاش میتوانستم. آری.
نمیدانم آن دوستان جوان حوزوی ما کجایاند؟ آن دوستانی که امیدوارم هنوز در اسلامورزی فقاهتی، از نوع تازه تاسیس سی سالهاش، اینقدر حرفهای نشده باشند تا سِنسورهایشان، سر به سر، آنچنان بیحساسیت شوند که اینچنین خبرها را، نرسیده، سانسور کنند. (البته ظلم که میگویم از نوع وطنیاش را مراد میکنم و گر نه مشابه همین ظلمها اگر بر جابلقا و جابلسای فلسطین و لبنان که برود، فریاد ظلمستیزی دوستان به گوش میرسد)
جوابهای دوستانمان را از حفظ ام (مگر کم با هم در این مقولات بحث طلبگی کرده ایم):
- همهی کشورها ظلم هست.
- جدی؟ اولا در همه جای دنیا به یک اندازه ظلم نیست؛ ثانیا بسیار خوب همه جای دنیا ظلم هست اما در همان بعضی جاهای دنیا یک سری چیزهای بد دیگر هم هست: رسانهی آزاد، تلویزیون خصوصی، اقتصاد آزاد و.... حالا که بودن یک چیز بدی به نام ظلم در همه جای دنیا موجب میشود که بودن آن در ایران هم توجیه شود، خوب بگذارید بودن بدیهای دیگری هم به همین شیوه توجیه شود.
- با انتقادهای ما هیچ «چیز» عوض نمیشود.
- جدی؟ گیریم اینطور باشد (حتی اگر یک نفر تحت تاثیر قرار بگیرد، «چیز»ی نیست؟) از کی شما اینقدر نتیجهگرا شدهاید؟ شاید موضع درست این باشد که من وظیفهام را انجام میدهم و این تنها چیزی است که در اختیار من است اما نتیجه در اختیار من نیست.
- میخواهید اینها بروند چه کسانی بیایند؟ هر کس بیاید بدتر از اینهاست.
- جدی؟ مساله رفتن و ماندن نیست، مساله این است: ظلمی، به نحو سیستماتیک و نه تصادفی و موردی، در حال وقوع است، موضع کسانی که مدعی دیانت اند در این باب چیست؟ اگر در دینشان «قائمین بالقسط» باشد، نمیتوانند ساکت بنشینند.
خسته شدهام. بریدهام. دلام میخواهد شرنگی به خود تزریق کنم و به یک خواب ابدی بروم، خوابی که در آن خواب هم نبینم، خوابی که ندانم خوابم؛ به قول خیام: «در بیخبری مرد چه هشیار و چه مست» نمیتوانم ساکت بنشینم.
زبان حالام این شده است:
جماعتی که نظر را حرام میگویند/ نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غروبی است. اذان تازه تمام شده است. هوای چشمهایام بارانی است. در حیاط گرم و دم کردهی خانهیمان نشستهام. دورها چند بچهی کوچک میخوانند: تولد، تولد، تولدت مبارک، بیا شمعا رو فوت کن...
...دوباره یادم میآید که مرحومه تقریبا همسن من بوده است...
... که صد سال زنده باشی....
نمیدانم کارهای ریچارد داوکینز (Richard Dawkins) را دیدهاید؟ دانشمند خداناباوری که شدیدا پروژهی تبلیغ خداناباوری را پی میگیرد و دور دنیا راه میافتد و بنیادگرایان مذهبی را گیر میآورد و با آنها مصاحبه میکند و میکوشد دین را امری عقبافتاده، خطرناک و ضد بشر نشان دهد. چند کتاب هم چاپ کرده است که من، به لطف یکی از دوستان خداناباورم که خیلی مشتاق پروژهی اوست، نسخهی الکترونیک آن کتابها را به ضمیمهی چندین فایل تصویری از مصاحبههایش در اختیار دارم. پلانتینگا هم به نقدهای او بر براهین خداباوری جوابی داده است.
اخیرا کتابی چاپ شده است با عنوان "من به ملحدان ایمان ندارم" (I Don't Believe in Atheists) که نوشتهی نویسندهی مشهور نیویورک تایمز، کریس هِجِس (Chris Hedges) است. هجس به مدت هفت سال مدیر میز خاورمیانهی نیویورک تایمز بوده است و خصوصا در پوشش خبری جنگ بوسنی و کوزوو بسیار فعال بوده و در سال 2002 عضو تیمی بوده است که به خاطر پرداختن پیگیرانه به موضوع تروریسم جهانی (global terrorism) جایزهی پولیتزر (Pulitzer Prize) را به خود اختصاص داد. او نویسندهی کتابهای پرخوانندهای است مانند کتابی با عنوان کنایی "جنگ، نیرویی که به ما معنی میدهد" (War Is a Force That Gives Us Meaning)، "فاشیستهای آمریکایی" (American Fascists) و نیز "آنچه همگان دربارهی جنگ باید بدانند" (What Every Person Should Know About War). هجس در نشان دادن نقش نئوکانهای امریکا (یعنی همان فاشیستهای آمریکایی) در سلطه بر جهان استاد است.

کتاب "من به ملحدان ایمان ندارم" دربارهی گروهی است که به باور نویسنده درست در خط سلطهی نئوکانهای امریکا عمل میکنند: "نوملحدان". او علاوه بر داوکینز، که ذکرش گذشت، از این چند نفر هم به مثابهی مصادیق این گروه یاد میکند: سام هریس (Sam Harris) و روزنامهنگار و نویسندهی پرخوانندهای به نام کریستوفر هیچِنز (Christopher Hitchens). هجس، که خبرنگار تخصصی حوزهی بنیادگرایی و تروریسم است، معتقد است این نوملحدان، نوبنیادگرایانی به خطرناکی بنیادگرایان مذهبی اند (چه بنیادگرایی مذهبی ِ حکومتی مانند حکومت اسرائیل، ایران و بنیادگرایان مسیحی نزدیک به نئوکانها و چه بنیادگرایی مذهبی ِ غیر حکومتی مانند طالبان و القاعده). هجس معتقد است بنیادگرایان مسیحی ِ نئوکان امریکا از یک سو و نوبنیادگرایان نوملحد امریکا از سوی دیگر مانند دو لبهی قیچیای هستند بر گلوی دموکراسی و جامعهی باز امریکا.
اگر میخواهید دربارهی این کتاب بیشتر بدانید، این دو لینک را پی بگیرید (خصوصا آنهایی که بنیادگرایی را "ذاتا" پدیدهای دینی میدانند غفلت نکنند): ۱ و ۲
این روزها هر موقع پای گیرندهی «بنگاه بانگ و رنگ دولتی» که مینشینم و آن صحنههای تاریخی را، که این روزها بیش از گذشته نشان میدهند، میبینم و آن شور و امید را که نظّاره میکنم، حالام دگرگون میشود:
احساس میکنم چیزی در درونام مدام و بیوقفه فرو میریزد، میدانی مثل چه میماند؟ به سان تصویرهای عذاب جهنم، اینکه مدام پوست در میآوری و مدام میسوزی و بر این چرخهی خوفناک پایانی نیست. کاش یکبار و یکباره برای همیشه فرو میریخت، تمام میشد، نمیشود که، باید سیزیفوار، چیزی در درون تو بریزد و باز دیگر باره بریزد و باز دیگر باره بریزد و باز دیگر باره....
آه تلخی میکشم، جنونآمیز راه میروم، با خودم حرف میزنم (بیچاره آن عزیزهای که در اوج شور و شرّ جوانی، با شبه مجنونِ همیشه در کنج خانه صمّ بکمی همچون من، سر میکند) و ذکر زیر لبام، در حالی که خواندن آرامگونهی سایه مر این بیت را، با ساز ِ وحیگونهی پیر لطفی در خاطر و خاطرهام دور میزند، این ماه بیت است:
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند/ یا رب چقدر فاصلهی دست و زبان است؟
همین.
«شکنجههای منجر به مرگ» در زندانهای ایران، رو به افزایش است و حقیقتطلبی و عدالتجویی، از نوع غیر نمایشی و نالقلقهی زبانیاش، اقتضا میکند که هر کسی به نحوی به این مساله واکنش نشان دهد. مرگ زهرا کاظمی، زهرا بنییعقوب و ابراهیم لطف اللهی (که دو مورد اخیر کاملا تازه رخ دادهاند و این دو جوان را، چنانکه افتد و دانی، مورد خودکشی قرار دادهاند!) مصادیقی از ادعای فوق الذکر است.
اگر قاطبهی مردم، به دلیل فضای کانالیزهی رسانهای، از این «شکنجههای منجر به مرگ» مطلع نمیشوند و یا چنان درگیر نواختن محکمتر تازیانهی زندگی به خود اند که اندکی تندتر، بار سنگین مشکلات زندگی (از اقتصادی و غیر آن) را بدوند و به دوش بکشند، از وظیفهی ما چیزی کم نمیشود. توجیهتراشیهای پیامدگرایانه (consequential) از جمله اینکه: «ای بابا! این حرفها فایده ندارد!»، گر چه هر واژهای که مینویسم بیوقفه و پتکوار در ضمیر خودم نیز تکرار میشود، باز هم مسئولیت ما را (چه واژهی غریبی شده است این "مسئولیت") رفع نمیکند.
در آستانهی بهمن ایم. یاد آن داستان افتادم که به دست شاه در پرواز فرار از ایران، روزنامهای خارجی میدهند که در آن عکسی بزرگی از ابزار آلات مختلف ساواک برای شکنجهی مخالفان چاپ شده بوده است. شاه با استیصال تمام پس از نظارهی عکس میگوید: «من "شاه" این مملکت بودم، از این چیزها چه خبر داشتم!»
دوباره چند روز دیگر این صدا پخش میشود:
بگذرد این روزگار تلختر از زهر/ بار دگر روزگار چون شکر آید
فصلنامهی «مدرسه»، ارگان نسل دوم روشنفکران دینی ایرانی پس از انقلاب، در آستانهی انتشار شمارهی هفتم خود که با برگزاری جشنوارهی مطبوعات نیز مقارن بود، به علت آنچه ترویج افکار الحادی اعلام گردید، توقیف شد. قرار بود بخش پروندهی شمارهی هفتم این مجله به بررسی آرا و افکار «سیمون وی» عارف و الاهیدان قرن بیستمی فرانسوی اختصاص یابد.
مدرسه، عموما نشریهای در ادامهی ماهنامهی کیان تلقی میگردید و میتوان آنرا «کیانِ پدر» در مقابل مدرسه، که «کیانِ پسر» بود، نامید. کیان، ماهنامهای بود که سالها منبع اصلی نشر افکار و آرای روشنفکران دینی، به طور عام، و آرای عبدالکریم سروش، به طور خاص، بود. کیان نیز همچون فرزند خود به محاق توقیف رفت. علت توقیف آن نشریه چاپ مصاحبهای با نصر حامد ابوزید، قرآنپژوه پر آوازهی مصری بود. ابو زید در آن مصاحبه رای خود در باب بشری بودن متن قرآن را دیگر باره تکرار کرده بود و ماهنامهی با سابقه و اثر گذار کیان به همین علت توقیف شد. جالب اینجاست که کیانِ پسر نیز به علت مشابهی توقیف شد: انتشار مصاحبهای از محمد مجتهد شبستری، دینپژوه و الاهیدان پر آوازهی ایرانی، که گر چه شخصا از نامیده شدن تحت عنوان روشنفکر دینی ناخرسند است، اما عموما ذیل همین جریان از او نام برده میشود. بخش پروندهی شمارهی ششم فصلنامهی مدرسه اختصاص به طرح و بررسی آرای محمد مجتهد شبستری بود. (کل این پرونده، در بخش اندیشهی رادیو زمانه، به زودی بازنشر خواهد شد). شبستری با تفسیر تجربهی نبوی به مثابهی یک، به اصطلاح، «بلیک» یا «بننگره»، آنرا محصول شخص پیامبر میداند و جنبهی الاهی و قدسی بودن این تجربه را نه در محتوای آن، که قرآن تجلی آن محتواست، بلکه در سائق (drive) و انگیزانندهی محمد (درود بر او) به ادای چنان کلماتی میداند. (پیشتر در همینجا طی مقالهای رای او را در این باب گشوده و کاویدیم). نتیجهی چنین رایی، همانند رای ابوزید، بشری انگاشتن متن قرآن است. ابوزید در مصاحبهای که به توقیف ماهنامهی کیان انجامید، آرای خود و مجتهد شبستری را نزدیک به هم توصیف کرده بود و اکنون این نزدیکی چنان تنگاتنگ تحقق یافته است که به بهانهی هر کدام، مجلهی اثر گذاری به محاق تعصیلی رفته است. نکتهی جالب توجه اینجاست که به تازگی رادیو دولتی گفتگو، برنامهای را به طرح و بررسی آرای مجتهد شبستری اختصاص داده بود و اکنون بخش دیگری از همان حکومت، نشریهای فکری و فرهنگی را به جرم طرح آرای همان فرد، به محاق توقیف میبرد.
فصلنامهی مدرسه بر خلاف سلف خود کیان، میکوشید از هر گونه اشارات سیاسی خالی باشد و صرفا مشیی فکری-فرهنگی پیشه کند، حتی بر کیان نیز، گر چه از اشارات سیاسی خالی نبود اما رنگمایهی فرهنگی غالب بود. تعطیلی نشریهای که میکوشید رویهای صرفا فکری-فرهنگی پیشه کند، میزان تحمل حاکمیت را در چنین حوزههایی نشان میدهد خصوصا در زمانی که دستهی تیغ بسیار بندهی سانسور و توقیفگری، دیگر نه صرفا در دست قوهی قضائیه که اکنون در اختیار وزارت ارشاد نیز هست.
مدرسه قرار بود در شمارهی هفتم خود نقدی مفصل بر آرای دینشناختی شبستری منتشر کند که آنرا حسن یوسفی اشکوری، از روشنفکران دینی متمایل به ملی-مذهبیها نوشته بود.
مدرسه با پدر خواندهی خود کیان، تفاوتهایی هم داشت. مثلا بر خلاف کیان، نقش مقالات و نوشتههای عبدالکریم سروش در آن کم رنگ بود و به عکس، نقش نوشتههای برخی از منتقدان معتدل روشنفکری دینی، مانند محمد رضا نیکفر، پر رنگ گشته بود. نیکفر در یکی از سلسله مقالات خود که در مدرسه منتشر شد، با بیرون کشیدن تبار تاریخی پروتستانتیسم، کوشید نشان دهد که روشنفکران دینی ایرانی، که به تصریح خودشان به دنبال الگویی اسلامی از پروتستانتیسم مسیحی اند، شناخت تاریخی دقیقی از پروتستانتیسم مسیحی ندارند. انتشار چنین آثاری در مدرسه، که آشکارا تباری منسوب به روشنفکری دینی داشت، تحلیلهای برخی دیگر از منتقدان روشنفکری دینی، همچون آرامش دوستدار، که کل جریان روشنفکری دینی را جریانی صرفا سیاسی و انحصارگرا تحلیل میکنند، با مثال نقض مواجه میسازد. این رویه گر چه در کیان نیز سابقه داشت (مانند انتشار آثاری از جواد طباطبایی یا رامین جهانبگلو) اما در مدرسه در حال تبدیل شدن از جایگاهی حاشیهای به جایگاهی کانونی بود.
سالهاست که با تعطیلی نشریات مهم و اثرگذار در ایران، خو گرفتهایم: پیام امروز، ایران فردا، کیان، آفتاب، ... و حالا مدرسه. در رثای آنها، که هر کدام خرده چراغی فروزنده در دل شبی دیجور بودند، خموشانه به سوگ میوهی ممنوعهی دانایی نشستهایم.
سوگواران تو امروز خموشاند همه/ که دهانهای وقاحت به خروشاند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست/ زانکه وحشتزدهی حشر وحوشاند همه
آه از این قوم ریایی که در این شهر دروغ/ روزها شحنه و شب، باده فروشاند همه
خاموشی چراغ مدرسه را خصوصا به دو دوست بزرگوار، که بر افروخته نگاه داشتن چراغ مدرسه، بخشی از زندگیشان گشته بود (دکتر جلال توکلیان و دکتر سروش دباغ) تسلیت میگویم. باشد که روزی، درِ مدرسهای دیگر بگشایند و دگر باره چراغ خرد برافروزند.
دور و دیر مباد.
[خبر توقیف هممیهن را ساعتی قبل تلفنی از متین غفاریان، مسئول صفحهی اندیشهی این روزنامه شنیدم. خیلی حیف شد روزنامهی خوبی بود...من با صفحهی اندیشهی آن همکاری داشتم و قرار بود ستون ثابتی تحت عنوان «معرفتشناسی دین» داشته باشم که تا زمان توقیف سه شماره از آن چاپ شده بود. این مطلب را برای انتشار در آن روزنامه نوشته بودم]
صحبت اخیر شیخ احمد جنتی در خطبههای نماز جمعهی تهران، که در آن به رای آوردن محمود احمدی نژاد رنگی قدسی زده بود و برای این کار از خواب دیدن رانندهی تاکسیای سود جسته بود، با واکنشهایی از سوی کروبی و دیگران مواجه شد. سخن جنتی و اعتراض دیگران و در راس آنها کروبی، آشکارا اعتراضی سیاسی است، اعتراض به نقض بی طرفی از سوی دبیر شورای نگهبان و گسترش خرافهپروری از سوی خطیب نماز جمعه؛ خصوصا در دورانی که هم حاکمیت و هم روحانیون اصلاح طلب بر لزوم جلوگیری از خرافهپروری تاکید دارند. هر چند از نظر سیاسی مخالفت حاکمیت با خرافهپروری، عملا تنها شامل روحانیان مستقل از حکومت میشود و پروراندن خرافههایی مشابه از سوی روحانیان حکومتی (مانند مورد جنتی و البته مواردی مشابه از سوی شیخ ابوالقاسم خزعلی و دیگران) عملا مشکلی برای آنها در درون حاکمیت ایجاد نمیکند. اما از سویهی سیاسی سخن جنتی و واکنش کروبی که بگذریم، این داستان، جنبهای الهیاتی هم دارد، همان که حسین مرعشی، سخنگوی حزب کارگزاران، در اعتراض به این داستان گفت: «هیچ کس نمیتواند از سوی خدا اظهار نظر کند».
آیا هیچ کس نمیتواند از سوی خدا اظهار نظر کند؟ باید سری کوتاه به الهیات شیعهی امامیه بزنیم. امامت شیعی، در نظر شیعیان، جایگاهی در ادامهی نبوت است. برای عقلانیسازی آن، چنین استدلال شده که معصومانی لازم اند تا احکام نبوی را بسط دهند و امر هدایت را به پیش برند. به این افراد البته وحی نمیشود (گرچه به اعتقاد شیعیان از گونهای الهام الهی برخوردارند) ولی منصوص از سوی خداوند اند یعنی اسامی آنها را خداوند به نحو مشخص تعیین کرده و ابلاغ نموده است. دوازدهمین امام شیعی، غایب است، او یگانه حجت زندهی خدا بر زمین است (شیعهی زیدی و اسماعیلی، به امام زمان غایب، به شیوهی امامیه، باور ندارند). در عصر غیبت امام دوازدهم، فقیهان، جانشینان امام معصوم اند. گرچه در مورد حدود ولایت فقیه، میان فقهای امامیه اختلاف است، اما همهی فقیهان اصولی، دست کم، در این امر اتفاق نظر دارند که فقها، حق افتاء دارند و دیگران اگر مجتهد یا محتاط نیستند باید در امور شرعی فرعی از فتوای آنها تبعیت کنند (تنها امامیهی اخباری با این رای مخالف اند). داشتن حق افتاء، داشتن حق سخنگویی از سوی خداوند است: «عمل به این رساله مُجزی است ان شاء الله» جملهای که در ابتدای تمام رسالههای عملیه به خط خود فقیه نوشته میشود و با مهر مخصوص او مهر میگردد. «مجزی» در ادبیات فقهی امامیه یعنی عمل به این رساله موجب میشود که فرد در مقابل خداوند حجت داشته باشد و معذور باشد حتی اگر فقیه در استنباط حکم الهی از منابع آن، به خطای غیر عمد رفته باشد. مجزی بودن عمل به رسالهی فقیه به این معنا نیز هست که تخطی از عمل به رسالهی عملیهی فقیه، مساوی با سر پیچیدن از فرمان الهی است و این آشکارا یعنی فقیه، سخنگوی خداوند است.
بی شک مخالفت کسی مانند کروبی با سخن جنتی، به معنی نقد الهیات سنتی امامیه نیست. باورهای الهیاتی کسی مانند کروبی و جنتی، تفاوت بنیادینی با هم ندارد. کروبی تنها بر اساس تجارب سیاسی خود دریافته است که در وسط معرکهی دعواها و اختلافهای سیاسی بهتر است از مقدسات مایه گذاشته نشود و بر خوابها و کشف و شهودها تکیه نشود و گرنه خود او بر اعتبار پارهای از خوابها و کشف و شهودها تاکید کرده است. او به فراست در یافته که چنین کشف و شهودها و خواب دیدنهایی، تیغ دو دم است و اگر به مثابهی منبع معتبری به کار گرفته شود، میتواند به کار گروههای افراطی اسلامی (از نوع وطنی یا عربی) نیز بیاید (شاید اعضای گروه فرقان هم برای برخی از ترورهای خود خواب میدیده اند!).
مخالفت کروبی با سخن جنتی، مخالفتی در درون الگوی الهیات سنتی امامیه است. تنها پارهای از روشنفکران دینی اند که به نقد مفروضات بنیادین الهیات سنتی میپردازند و معتقدند با ختم نبوت (و در مورد شیعهی امامیه بهتر است بگوییم با شروع عصر غیبت کبری) خداوند دیگر صرفا از طریق عقول و قلوب آدمیان با آنها سخن میگوید. حجت ظاهری پایان یافته ولی حجت باطنی ختم نشده است. بر این اساس، بی آنکه تخصص در فهم متون دینی را نفی کنند، بر آن اند که همگان حق قرائت و فهم متون دینی را دارند و تفسیر دین، حق انحصاری فقیهان نیست. به تعبیر دیگر آنها معتقدند «دیگر هیچ کسی سخنگوی خداوند نیست» و این، معنیِ آن سخن آنهاست که دین مفسر دارد اما متولی نه. این پروژه، که احیای تجربهی اعتزال نام گرفته، در ایران معاصر، با افت و خیزهایی، توسط روشنفکرانی مانند سروش، شبستری و ملکیان پیگیری میشود (در مورد ملکیان بهتر است بگوییم پیگیری میشد).
به نظر میرسد که الهیات جدید اسلامی و نقد روشنفکران دینی بر الهیات سنتی، قطع نظر از موجه یا ناموجه بودن نظری آن، به علت سویههای رادیکالاش، از نظر جامعهشناختی شانس کمی برای تبدیل شدن به گفتمان غالب در ایران امروز را دارد و به احتمال زیاد صرفا و تا اطلاع ثانوی در حد گفتمانی روشنفکرانه باقی خواهد ماند. با وجود همهی این نقدها و تلاش روشنفکران دینی برای جایگزینی الهیات سنتی با الهیاتی جدید، الهیات سنتی امامیه هنوز زنده است و حاکمیت نیز از آن برای حدوث و بقای مشروعیت خود استفاده میکند.
الهیات سنتی را میتوان به بنزین تشبیه کرد. مادهی حیاتیای که اگر از آن زیاد استفاده شود، دیر یا زود، جیره بندی خواهد شد. پارهای از اصلاح طلبان سنتی، که به نقد رادیکال روشنفکران دینی نسبت به الهیات سنتی بی میل اند، با اعتراضات سیاسی خود، در صدد القای این تذکر به حاکمیت اند که: در مصرف الهیات سنتی، در میانهی معرکهی دعواهای سیاسی، صرفه جویی کنید، مصرف بی رویه و نابجای آن میتواند ما را با «قحطیِ الهیاتی» مواجه کند، یعنی با همان چیزی مواجه کند که در ادبیات رایج، از آن به «دینگریزی نسل جوان» تعبیر میشود.
این درد و دلهای دوست طلبهام که دو دوره به احمدینژاد رای داده و یک بار پیشانی او را هم بوسیده است، بخوانید. طرفداران صادق احمدینژاد در حال ریزشاند. ضمن اینکه کامنتهای مطلب را هم میخوانید اسپیکرهایتان را هم روشن کنید، تا نوای حزین نینوای حسین علیزاده را بشنوید که سخت متناسب با این ایام است.
http://rendane.blogfa.com/post-77.aspx
و
http://rendane.blogfa.com/post-78.aspx
به همت انجمن اسلامی دانشجویان دانشکدهی الاهیات دانشگاه فردوسی، دکتر احمد زیدآبادی در تالار اجتماعات این دانشکده در فضایی متشنج و ملتهب در باب اسرائیل و صهیونیسم بین الملل سخن گفت.
وی در ابتدا با اشاره به قدمت سه هزار سالهی یهودیت گفت یهودیت لزوما اشاره به یک دین نیست زیرا کسی که از مادر یهودی زاده شود، یهودی است حتا اگر لاییک و ملحد باشد، درست مانند بسیاری از حاکمان اسراییل که لاییک اند اما یهودی اند. وی سپس در سخنان مبسوطی به تاریخچهی یهود از پیش از موسی (ع) تا زمان حال اشاره کرد و نهایتا معقتد بود تنها راه نجات فلسطین روشهای مدنی و سیاسی است و روشهای نظامی نه ممکن است و نه به حال برای مردم فلسطین سودمند بوده است.
وی از انتفاضهی اول فلسطین تجلیل کرد و آن را از نظر اثرگذاری بر افکار عمومی جهان و فشار آوردن بر دولت اسرائیل موثر خواند و علت موفقیت آن را این دانست که نهضتی با سنگ در مقابل گلوله بود و مظلومیت ملت فلسطین را به جهانیان نشان داد اما انتفاضهی دوم را نهضتی شکستخورده و مضر به حال فلسطین دانست زیرا معتقد بود که انتفاضه در فاز دوم وارد مرحلهی مبارزهی مسلحانه، ترور و عملیات انتحاری علیه غیر نظامیان شد و همین امر موجب گردید تا افکار عمومی دنیا گروههای مسلح را به عنوان تروریست بشناسند و این به نفع اسرائیل تمام شد.
دکتر زیدآبادی در لابلای صحبتهایاش اشاراتی به سخنان احمدینژاد داشت و گفت هولوکاست فلسفهی وجودی اسراییل نبود بلکه فلسفهی وجودی اسراییل بسیار پیچیدهتر از این حادثه است و دارای ریشههای مذهبی است، او افزود احمدینژاد خیال میکرد با نفی هولوکاست سخنی به نفع فلسطینیان و علیه اسراییل گفته است اما به واقع سود سخن او را بیش از همه نئونازیها بردند. وی گفت علاوه بر این، احمدینژاد ابتدا گفت اسراییل باید از بین برود و بعدها گفت ما خطری برای هیچ کشوری حتا اسراییل نیستیم او در واقع سخن خود را پس گرفت اما سخن اول او، اثر سوء جهانیاش را گذاشت. در این جای مراسم خانم بسیار محجبهای از میان جمعیت فریاد زد که سخن احمدینژاد تکرار سخن امام بود آیا شما با سخن امام مخالفاید؟ زیدآبادی در جواب گفت امام روزی گفته بود که اگر از صدام بگذریم از فهد نمیگذریم اما دیدیم که پس از امام از فهد هم گذشتند و مضافا سخن امام مربوط به دو سه سال اول پس از انقلاب بود و حتا خود ایشان هم این سخناش را بعدها تکرار نکرد و آن سخن مربوط به دوران جنگ سرد بود که گفتن چنین سخنانی هزینهای در بر نداشت پس از امام هم هیچ مسئولی سخن امام را تکرار نکرد تا اکنون که احمدینژاد آن را تکرار کرد و خود او هم بعدا با گفتن این که ما خطری برای هیچ کشوری حتا اسراییل نیستیم، سخن خود را تلویحا پس گرفت.
در این قسمت عدهای از حضار با فریادهایی از زیدآبادی خواستند تنها در مورد اسراییل سخن بگوید و حاشیه نرود و در بارهی احمدینژاد سخنی نگوید و به رییس جمهور توهین نکند زیدآبادی هم که درست در جایگاهی نشسته بود که دوهفته قبل فاطمه رجبی به دعوت بسیج الهیات در همان جا به رگبار هتاکی خود ادامه داده بود، گفت من اکنون هیچ تریبونی ندارم و تمام روزنامههایی که در آنها کار میکردم بسته شدهاند اما شما 6 کانال تلویزیون و کلی روزنامه دارید، دوستان انجمن هم برای دعوت من مصائب بسیاری را تحمل کردهاند حالا در همین جا هم میخواهید شما تعیین کنید که من چه بگویم و چه نگویم؟ سپس در پاسخ به سوالی دربارهی موضع ایران در باب اسراییل و این که موضع این کشور به خاطر آرمانخواهی است یا منفعتطلبی پاسخ داد کشوری که خود حقوق شهرونداناش را رعایت نمیکند و با دموکراسی و حقوق بشر مشکل دارد، مقابله با اسراییل را تنها بهانهای برای سرپوش گذاشتن بر اعمال خود میداند و اشاره کرد در ایران هنگامی که اسراییل جنایتی مرتکب میشود، از تریبونهای رسمی به دموکراسی و حقوق بشر ناسزا گفته میشود در حالی که اگر حقوق بشر و دموکراسی معیار کار نباشد پس با چه معیاری میتوان در سطح بینالمللی آن اعمال را محکوم کرد؟ وی با اشاره به این که حتا گروه تندرویی مانند حماس هم پی برده است که باید سلاح را زمین بگذارد تا از طرق مدنی و سیاسی پیگیر فرایند صلح باشد، تلویحا از گزینهی دو دولت برای راه حل فلسطین دفاع کرد و گفت اکنون حماس به دنبال دولت وحدت ملی است و یکی از سران حماس در گاردین ( یا فیگارو نام روزنامه را من صاحب وبلاگ به یاد ندارم) مقالهای نوشت و گفت که در گفتگوهای صلح از ما نخواهید که اسراییل را به رسمیت بشناسیم و تلویحا گفت مابقی شرایط میتواند مقبول باشد.
تفاوت رای دکتر زیدآبادی با رای رسمی و تبلیغ شده دربارهی مناقشه فلسطین-اسراییل از سوی جمهوری اسلامی و همچنین صراحت لهجه و شجاعت او در بیان آراءاش با همان ته لهجهی خودمانی کرمانی، موجب شد که جلسه از اواسط آن تا انتها کاملا آرام نباشد و ضعف مجری در مدیریت جلسه نیز به ادامه یافتن التهاب کمک میکرد.
زیدآبادی در پاسخ به سوالی با این مضمون که چرا اسراییل را شکست ناپذیر میدانید در حالی که لبنان اسراییل راشکست داد و خود اسراییلیها رسما این شکست را پذیرفتند، پاسخ داد از این جنگ تلقیهای متفاوتی شده است و با تاکید دوباره بر این که اسراییل کشور متکثری است گفت، تنها احزاب اپوزیسیون در اسراییل، معتقد به شکست اسراییل بودند و گرنه امریکا و حزب حاکم اسراییل معتقد به پیروزی خود بودند. او سپس تلویحا پیروزی اسراییل در این جنگ را تایید کرد و گفت درست است که اسراییل در این جنگ به شعارهایی که در ابتدای آغاز جنگ میداد نرسید اما به برخی از اهداف خود از طریق قطعنامهی خاتمهی جنگ نائل آمد مانند استقرار ارتش لبنان و همچنین استقرار سازمان ملل در جنوب لبنان؛ در حالی که پیش از جنگ، جنوب لبنان در اختیار حزب الله بود اما اکنون حزب الله نفوذ خود را از دست داده است و از سوی دیگر با فشارهای وارد آمده، در حال تبدیل شدن به یک حزب سیاسی است و باید سلاحهای خود را کنار بگذارد غیر از این که خسارات زیادی به تاسیسات حزب الله در این جنگ وارد آمده است.
این جلسه که سه ساعت به طول انجامید، ساعت ۳ عصر امروز به پایان رسید.
فقط امیدوارم به خاطر این سخنرانی، دردسر جدیدی از سوی حاکمیت متوجه دکتر زیدآبادی نشود.
انتخابات خبرگان رهبری نزدیک است. در این باب بیش از یک ماه است که نکتهای در ذهنام خلجان میکند که در بیان آن دو دلام، از سویی تحفظ و دامنکشی، مرا به سکوت
میخواند و از سوی دیگر بسا چیزها مرا به سخن وا میدارد. مناسب حال من، این بیت تغییر یافته مولوی است: تا نگویم آن چه در مغز من است/ یک زمانی سر نخارم روز و شب. پس توبه میباید شکست:
رهبری در تاریخ نهم شهریورماه 85، با اعضای مجلس خبرگان رهبری، دیدار کردند. هرچند حظ بسیار قلیلی از تلویزیون دارم، سخنان ایشان را گوش دادم. ایشان در اهمیت خبرگان سخنها گفتند ولی جان کلام ایشان، به نحو تلویحی و حتا نزدیک به تصریح، این بود که اهمیت این نهاد، صرفا در این است که آمادگی خود را حفظ کند تا در موقع لزوم، به انتخاب رهبری اقدام نماید. به عنوان نمونه به این فراز از همین سخنرانی دقت کنید: «اين مجلس بايد هميشه باشد، هميشه آمادهى به كار باشد، متوجه اوضاع باشد، مسائل جارى، مهم و اساسى كشور را دائماً مورد سنجش قرار دهد و براى آن لحظهاى كه نياز هست، آن كار اصلى خودش را - كه انتخاب رهبرى است - انجام دهد» آن چه من در این سخنرانی ندیدم، تاکید بر وظیفه مهمتر این نهاد بود: «نظارت بر رهبری»، یعنی همان کاری که قانون اساسی، که شخص اول مملکت، موظف به انجام آن است، بر آن تاکید کرده است.
در مورد وظیفه نظارت بر رهبری از سوی خبرگان، فراز اول اصل صدویازده قانون اساسی چنین می گوید: « هر گاه رهبر از انجام وظایف قانونی خود ناتوان شود. یا فاقد یکی از شرایط مذکور در اصول پنجم و یکصد و نهم گردد، یا معلوم شود از آغاز فاقد بعضی از شرایط بوده است، از مقام خود بر کنار خواهد شد. تشخیص این امر به عهده خبرگان مذکور در اصل یکصد و هشتم است ». در واقع مفاد این اصل می گوید که خبرگان برای احراز این نکته که فرد منتخب توسط آنها، صفات لازم برای رهبری را دارد و یا در صورت دارا بودن، آنها را از دست نداده است، لازم است به طور دائم، بر گفتار و کردار او نظارت داشته باشند و هرگونه خطا را به او تذکر دهند و در صورتی که احساس کنند، رویه نادرست احتمالی رهبر منتخب، اصلاح نمیشود، او را عزل کنند. با این حساب، تنها و مهمترین وظیفه آنها، آمادگی برای انتخاب رهبر نیست بلکه علاوه بر آن، وظیفه نظارت بر رهبر را دارند.
دیدم که تلویزیون هم، در برنامه هایی که ویژه خبرگان میگذارد، بر این مطلب تاکیدی
نمیورزد و وظیفه خبرگان را تنها همان آمادگی برای انتخاب رهبر در موقع لزوم، توصیف میکند و وزنه سنگین تاکید، بر همین کفه است و غیر. بر آنام که این عدم تاکید بر بُعد نظارتیِ خبرگان، اتفاقی نیست.
میبایست آن هایی که نامزد خبرگاناند و پیشتر در این مجلس بودهاند را، در ایام انتخاباتی، به پرسش گرفت که در دوران نمایندگیشان در خبرگان رهبری از سوی ملت، چه نظارتی بر عملکرد رهبری داشتهاند و اصلا آیا نظارتی داشته اند؟ این پرسش، پرسشی بجا و مطابق قانون اساسی است.
خبرگان منتخب ملت، نباید فراموش کنند که:
گفتِ حاکم نه همه عالی و بی غش باشد/ ای بسا گفته که مستوجب سنجش باشد
و از «گفته» که بگذریم، «کرده» نیز همان حکم را دارد:
کردِ حاکم نه همه عالی و بی غش باشد/ ای بسا کرده که مستوجب سنجش باشد
برای خواندن مشروح سخنان رهبری می نوانید به این آدرس مراجعه کنید:
http://www.leader.ir/langs/FA/index.php?p=bayan&id=3241
اين صفحه حاوی مطالبی است که تحت موضوع سياستطبقهبندی شدهاند و به ترتيب جديدترين مطلب فهرست شدهاند.
تازیانه های سلوک is the previous category.
طنز is the next category.
ساير عناوين وبلاگ را میتوانيد در صفحهی اصلی يا در صفحهی بايگانی بيابيد.