صفحه‌ی اصلی

بايگانی سياست

August 20, 2010::جمعه 29 مرداد 89

آیتی بهتر از این می‌خواهید؟


این مصاحبه‌ی جناب حداد عادل در باب سیره‌ی رهبری حقیقتاً نمونه‌ای خواندنی است. آیتی است از تملق و کیش شخصیت و معصوم‌انگاری نامعصوم و مطلق کردن انسان جایز الخطا، بل ممتلئ الخطا. 

این بخش‌اش را بخوانید (قلاب‌ها از صاحب این قلم است):

"يك بار [...] ايشان [آقای خامنه‌ای] فرمودند: «من بسيار حساسم كه مبادا درباره من اغراق شود و شخص پرستي و اين نوع عيوب در جامعه ما رواج پيدا كند. يك بار ديدم از تلويزيون راجع به من شعري پخش مي‌شود، به قدري ناراحت شدم كه قبل از آنكه شعر تمام شود،‌ بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم و بعد به مسئولان صدا و سيما پيغام دادم كه اين چه كاري بود كرديد؟ ديگر اين شعر را پخش نكنيد.» ايشان تا اين حد در اين زمينه حساس هستند. "

لقد صدق القائل! فبهت الذی کفر! شما گفتی و ما هم باور کردیم و منقاد شدیم، خصوصا با دم خروس بزرگی که، علیرغم قسم حضرت عباس شما، هم‌چون دم طاووس نمایان است. جای دوری نمی‌روم برای شاهدآوری. شاهد از نزدیک رسید. هنوز بیست و چهار ساعت نشده که یک نفر از ارادتمندان سابق آقای خامنه‌ای به خاطر نامه‌ای که اخیرا به ایشان نوشته دوباره به زندان فراخوانده شده است. ایشان به خاطر نامه‌های منتقدانه و محترمانه‌ای که قبلا نوشته بود، به زندان افتاد و در زندان مورد ضرب و شتم قرار گرفت. فرد روزنامه‌نگار دیگری با نام احمد زیدآبادی نیز به خاطر نوشتن نامه‌ی انتقادآمیز به رهبری اکنون بیش از یک سال است که در زندان است و بخش زیادی از این زمان را در انفرادی بوده است و حتی یک روز هم به مرخصی نیامده است. جمع دیگری از نمایندگان مجلس ششم نیز به جرم نوشتن نامه‌ای خصوصی به رهبری و نیز تحقیق و تفحص از نهادهای رهبری، خصوصا تحقیق از اسکله‌های سپاه برای قاچاق، رد صلاحیت شدند و برخی از آن‌ها، مانند موسوی خوئینی، مدتی به زندان افتادند. نمونه‌ی دیگر عیسی سحرخیز است که از منتقدان صریح رهبری است و اکنون با بدنی نیمه‌فلج در زندان است و چنان او را مضروب کرده‌اند که دنده‌اش شکسته است. در نیمه‌ی اول دهه‌ی هفتاد شمسی هم، ادیب و محققی به نام سعیدی سیرجانی به خاطر نوشتن نامه‌ای انتقادی به مراد و مقتدای جناب حداد عادل، یعنی همان فردی که از شنیدن شعری در مدح خودش از تلویزیون خودش شدیدا ناراحت می‌شود، به دیار باقی شتابانده شد. سعیدی سیرجانی در نامه‌ای که نوشته است، و به نظر من یکی از نامه‌های ماندگار در تاریخ معاصر ایران است (در کنار نامه‌ی مصطفی رحیمی به آیت‌الله خمینی)، پیش‌بینی کرده بود که با این نامه‌نگاری جواز قتل خود را صادر می‌کند، چنان‌که نوری‌زاد نیز پیش‌بینی کرد که با نامه‌ی انتقادآمیز آخری که به رهبر تملق‌ستیز ِ آقای حداد عادل نگاشته است، شاید جواز قتل خود را به عنوان محارب صادر کرده باشد. بله آقای حداد عادل. منتقد آقای خامنه‌ای محارب است در نظر کسانی که از او معصوم پانزدهم ساخته‌اند. شما از او معصوم پانزدهم نساخته‌اید؟ من اغراق می‌کنم؟ نفرمایید. نظریه‌پردازی در باب "بیش از 14 معصوم داشتن" را آقای مصباح به عهده گرفته‌اند (از جمله این‌جا را بنگرید) و مصداق‌اش را هم شما در مجیزگویی‌های خود به دست می‌دهید. خدا هم برکت می‌دهد و بعد عمر اریکه‌ی استبداد طولانی می‌شود. قصه‌ی ما البته به سر نرسیده است و هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است. بر این لیست بسا کسان دیگر را می‌توان افزود. لیست کسانی که با شجاعت و حق‌طلبی دست از جان شستند و به رهبری انتقاد کردند و چشیدند آن‌چه چشیدند. 

دم خروس داستان ما البته از قوانین هم بیرون زده است. در حالی که مطابق قانون اساسی (اصل 107) "رهبر در برابر قوانين با ساير افراد كشور مساوي است"  اما در قانون مجازات اسلامی (ماده‌ی 514) آمده است: "  هركس به حضرت امام خميني ، بنيانگذار جمهوري اسلامي رضوان الله عليه ومقام معظم رهبري به نحوي از انحاء اهانت نمايد به حبس از شش ماه تا دو سال محكوم خواهد شد ."  و این یعنی همه در برابر قانون مساوی اند اما خوب برخی مساوی‌تر اند. چه فرقی بین مردم عادی با رهبر مملکت است که برای توهین به او باید به طور خاص قانون وضع شود؟ یعنی در حالت عادی اگر فردی به کسی توهین کند مجازاتی در قانون در نظر گرفته نشده که نیاز به چنین قانونی برای توهین‌کننده به رهبری وجود داشت؟ بگذریم از این‌که در قانون دیگری، رییس‌جمهور هم اضافه شده و همین اواخر آقای احمدی نژاد از رییس قوه‌ی قضائیه گلایه کردند که چرا مطابق قانون با کسانی که به من توهین می‌کنند (بخوانید انتقاد می‌کنند) برخورد نمی‌کنید و برای محکم‌کاری به قانون هم استناد کرده. یا للعجب. آن هم در مملکتی که به گفته‌ی خودش آزادی تقریبا مطلق است.  

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد. 

July 13, 2010::سه شنبه 22 تیر 89

منطق و حق نبرد


میگل د. اونامونو (1864- 1936)، فیلسوف، الاهی‌دان، رمان‌نویس و فعال سیاسی اسپانیایی نطق مشهوری دارد که نام او را در تاریخ آزادی‌خواهی اسپانیا جاودانه کرد. او که در برهه‌ای از حکومت ناسیونالیست‌های فاشیست در اسپانیا ریاست دانشگاه سالامانک را به عهده داشت، در یکی از جشنواره‌ها که در آمفی‌تئاتر دانشگاه سالامانک برگزار می‌شد، قرار بود به عنوان رییس دانشگاه پس از ژنرال میلان استرای، از نیروهای نظامی حکومت فاشیستی حاکم، سخنرانی کند. ژنرال میلان استرای در صحبت مقدماتی خود آزادی‌خواهان اسپانیایی منتقد حکومت فاشیستی را کسانی توصیف کرد که «سرطان‌هایی در پیکر ملت هستند. فاشیسم که سلامت را به اسپانیا بازخواهد گرداند، خوب می‌داند که چگونه باید همان‌طور که یک جراح مصمم و دور از هرگونه احساس هم‌دردی کاذب، عمل می‌کند، این سرطان را ببرد و آن را از بدن خارج سازد» (از پیشگفتار "سرشت سوگ‌ناک زندگی"، نوشته‌ی میگل د اونامونو، ترجمه‌ی بهاءالدین خرمشاهی، مؤسسه‌ی انتشارات امیرکبیر، تهران، 1361، ص7).

پس از این سخنرانی، اونامونو در مقام رییس دانشگاه در پشت تریبون ظاهر شد و گفت: « [...] شما پیروز می‌شوید زیرا بیش از حد ضرورت، نیروی خشونت در اختیار دارید. لیکن افکار را تسخیر نخواهید کرد زیرا برای تسخیر عقاید باید دیگران را به‌خود معتقد و مؤمن سازید و برای برانگیختن ایمان، آن‌چیزی لازم است که شما ندارید: "منطق" و "حق نبرد" [...].» (همان، ص 8) و سخنان خود را پایان برد. این آخرین کنفرانس اونامونو بود و او پس از آن در خانه‌اش تحت نظر گرفته شد تا درگذشت.


May 27, 2010::پنجشنبه 6 خرداد 89

چرا رگه‌های استبداد میان سبزها را جدی باید گرفت؟ نمونه‌ی اشکوری و دفاع از جرس

 

  این نوشته برای تهران‌ریویو نوشته شد و در جرس نیز بازنشر گردید.  

 

بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده، هرکه آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.
سعدی، گلستان

حسن یوسفی اشکوری، دین‌پژوه و روشنفکر دینی ایرانی(۱) ، اخیرا در نوشته‌ای (۲) منتشر شده در سایت جرس به نقد استعفای حسین کمالی (استاد اسلام‌شناسی و فرهنگ‌پژوهی دانشگاه کلمبیا) از نویسندگی برای سایت جرس پرداخت و بدین‌وسیله از آن سایت دفاع کرد. در این نوشته، از رهگذر نقد نوشته‌ی اشکوری استدلال خواهم کرد که سبزها برای آن‌که به‌تدریج به ضد خود تبدیل نشوند، می‌بایست حتی رگه‌های استبداد میان خود را جدی بگیرند و از کنار آن به سادگی نگذرند، زیرا تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که استبداد، دست‌کم عموماً، از نقاطی قوت می‌گیرد که نقاطی کوچک و کم‌اهمیت اند و یا دست‌کم این‌گونه تلقی می‌شوند.

داستان از این قرار است که حسین کمالی که ستونی خواندنی در جرس داشت (۳) در واکنش به خبری که جرس در مورد درگذشت شجاع‌الدین شفا منتشر کرد، از نویسندگی برای این سایت استعفا کرد. او در استعفانامه‌ی خود از شیوه‌ی انعکاس خبر درگذشت شفا در سایت جرس انتقاد کرد و با استعفای خود، به تعبیر خودش، “حساب خود را از درشتگویی و زشت یاد کردن ِ این و آن” (۴) جدا کرد. اشاره‌ی وی به خبر درگذشت شفا بود که در جرس به عنوان فردی “متهتک” (۵) انعکاس یافته بود. در واکنش به این استعفا، حسن یوسفی اشکوری در یادداشتی با عنوان “جرس و داستان ماشین دودی” به دفاع از جرس پرداخت. گرچه او در “اصل” این اعتراض، حق را به حسین کمالی داد و پذیرفت که خبر درگذشت شفا در جرس “نامناسب” بوده است و “خارج از سنت جرس و نیز خارج از شأن کار رسانه اخلاق محور” (۶) بوده است، اما وی به دو دلیل معتقد است این مسأله را نمی‌بایست وسیله‌ای برای انتقادی آشکار، از جنس انتقاد حسین کمالی، قرار داد.

به نظر او این مسأله را می‌بایست به نحوی خصوصی تذکر داد چنان‌که خود او می‌گوید: “در نظر داشتم در اولین فرصت به دوستان تذکر دهم” (۷) و دست‌کم مسأله در حدی نبوده است که کسی از نویسندگی برای جرس استعفای اعتراض‌آمیز کند. دو دلیل وی به طور خلاصه برای این ادعای خود به این قرار است:

آنان که اندیشه را جدی می‌گیرند می‌بایست نه‌تنها بر قاعدان و درنگ‌کنندگان، به‌صرف قعود و درنگ‌شان، خرده نگیرند بلکه قعود و درنگ آن‌ها را به دیده‌ی احترام بنگرند؛ زیرا آنان گاهی بر دیدن نکاتی که اهل حرکت و قیام از نظر انداخته‌اند، توانایند

۱ـ جرس، حرکتی را آغاز کرده است و تجربه نشان داده است که چنین حرکت‌هایی عده‌ای را که خود کاری نمی‌کنند به واکنش وامی‌دارد، آنان کسانی‌اند که به قول شریعتی، که او نیز از طاها حسین نقل می‌کند، “خود کاری نمی کنند، اما وقتی دیگران کاری کنند، آزرده می‌شوند ” (۸) . جرس نیز حرکتی را در راستای آزادی و حقوق بشر و اعتراض به نقض نهادینه‌ی حقوق بشر و آزادی‌های مدنی توسط حکومت ایران آغاز کرده است و به طور طبیعی مشمول قاعده‌ی فوق الذکر است یعنی واکنش اعتراضی عده‌ای را که خود کناری نشسته‌اند، برمی‌انگیزد. در نوشته‌ی وی از این قاعده به نحو تلویحی انگاری چنین استفاده می‌شود که قائمان (آنان که برخواسته‌اند و کاری می‌کنند) بر قاعدان (آنان که نشسته‌اند و کاری نمی‌کنند) ترجیح دارند و همین قیام آن‌هاست که قاعدان را به انتقاد وامی‌دارد. و از طرف دیگر قاعدان به دلیل قعود خود و حرکت‌گری دیگران، خرده‌گیری می‌کنند و به همین دلیل خرده‌گیری‌شان در خور اعتنا نیست.

اشکوری گرچه حساب منتقدان دلسوز را از این عده جدا می‌کند و حسین کمالی را هم جزو منتقدان دلسوز می‌شمارد؛ اما در ابتدا و انتهای یادداشت خود بر قاعده‌ی فوق‌الذکر انگشت تأکید می‌نهد و عنوان نوشته‌ی او (داستان ماشین دودی) هم به چنین قاعده‌ای دلالت دارد.

نگارنده‌ی این سطور درست به عکس معتقد است که دست‌کم در مواردی، پرسش‌گری و سنجش‌گری از کسانی که درنگ و توقف کرده‌اند بر می‌آید و نه آنان که درگیر یک کارند. خود واژه‌ی “درنگ” در فارسی در این میان الهام‌بخش است. این واژه دارای دو معنای مکث یا توقف و نیز فکر کردن است: “لختی درنگ کنیم” یعنی چند لحظه بایستیم و نیز “بگذار در مورد این موضوع درنگ کنم” یعنی بگذار در باب آن بیندیشم. گویی معنای دوگانه‌ی این واژه‌ می‌خواهد به ما بگوید لازمه‌ی تأمل، دست‌کم در مواردی، نحوه‌ای توقف و قعود در مقابل حرکت و قیام است.

بر این اساس، آنان که اندیشه را جدی می‌گیرند می‌بایست نه‌تنها بر قاعدان و درنگ‌کنندگان، به‌صرف قعود و درنگ‌شان، خرده نگیرند بلکه قعود و درنگ آن‌ها را به دیده‌ی احترام بنگرند؛ زیرا آنان گاهی بر دیدن نکاتی که اهل حرکت و قیام از نظر انداخته‌اند، توانایند.

۲ـ استدلال دوم اشکوری نیز با استدلال اول او ارتباط دارد: جرس حرکتی را آغاز کرده است و ایراداتی از جمله در باب نحوه‌ی انعکاس خبر درگذشت شفا، ایراداتی‌اند که به تعبیر او “خطای کوچک” اند و ایراد چندان بزرگ و مهمی نیستند و استعفا دادن از نویسندگی برای جرس به نشانه‌ی اعتراض به این عمل، حکمِ، به تعبیر اشکوری فندق را با بمب ناپالم شکستن و به‌خاطر دستمالی قیصریه را به آتش کشیدن است. بیایید فرض کنیم که این خطا کوچک است. اما حتی پذیرفتن این‌که این خطا به خودی خود کوچک است به معنی آن نیست که نمی‌تواند، در صورت تکرار، به خطایی بزرگ تبدیل شود. (۹) در چه صورت ممکن است خطایی کوچک تکرار شود؟ به این صورت که آن خطا را به بهانه‌ی کوچک بودن جدی نگرفت. جدی نگرفتن، احتمال تکثیر آن‌را افزایش می‌دهد. اگر از این منظر به مسأله نگاه شود، آن‌گاه می‌توان گفت که چندان هم نمی‌توان در باب کوچک بودن خطاهایی از این دست به سرعت داوری کرد. از این گذشته اگر تجربه‌ی تاریخی را برای داوری در باب این نوع خطاهای به نظر کوچک به کار گیریم، به این نتیجه می‌رسیم که، به تعبیر سعدی، ” بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده، هرکه آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده”.

سبزها برای آن‌که به ضد خود تبدیل نشوند باید از در افتادن به چرخه‌ی این منطق معیوب پرهیز کنند که: جزئیات مهم نیست، حرکت مهم است، خطاهای کوچک مهم نیست افق بلند حرکت مهم است

نمونه‌ی شکنجه در زندان‌های جمهوری اسلامی که در طول سی و یک گذشته با فراز و نشیب‌هایی ادامه داشته و از قرار معلوم هنوز هم ادامه دارد، تا جایی که اسناد تاریخی حکایت می‌کند از موارد معدودی در ابتدای انقلاب آغاز شده است که در نظر بررسی‌کنندگان آن شکنجه‌ها، در مقابل سیل خروشان حرکت انقلاب خطای کوچکی بوده پس مصلحت انقلاب آن است که انکار شود تا بهانه به دست حزب قاعدان زمان و مخالفان نیفتد (۱۰) . واضح است که داشتن چنین رویکری در قبال شکنجه‌ها به حفظ و تکثیر شکنجه تا به امروز کمک کرده است.

بیایید فرض کنیم حاکمان انقلاب اسلامی ایران نظر دیگری در باب نسبت خطا با یک حرکت عظیم و انقلابی می‌داشتند، به این معنی که معتقد می‌بودند هر حرکتی ولو بزرگ و انقلابی به مقداری ارزش‌مند و مشروع است که حساسیت‌اش به جزئیات و خطاهای به نظر کوچک‌اش هم بیشتر باشد و آن‌ خطاها را با کوچک شمردن به تکثیر و همه‌گیر شدن نکشاند. می‌توان تصور کرد که اگر حاکمان چنین رویکردی به خطاهای نظام داشتند، احتمالا امروز ما در ایرانِ بهتری می‌زیستیم.

سبزها برای آن‌که به ضد خود تبدیل نشوند باید از در افتادن به چرخه‌ی این منطق معیوب پرهیز کنند که: جزئیات مهم نیست، حرکت مهم است، خطاهای کوچک مهم نیست افق بلند حرکت مهم است. در افتادن به این چرخه‌ی معیوب آن‌ها را اندک اندک از مسیر استبداد ستیزی دور خواهد کرد و به چیزی خواهد کشید که هر چه بتوان نام نهادش استبدادستیزی نمی‌توان نام نهاد.

—————————————

پانویس‌ها:

(۱) برای روایتی از احوال و آرای حسن یوسفی اشکوری در فضای انگلیسی زبان، این اثر شایسته‌ی مطالعه است:

Islam and Democracy in Iran: Eshkevari and the Quest for Reform, Ziba Mir-Hosseini and Richard Tapper, I.B.Tauris, London and New York, 2006.

(2) “جرس و  داستان ماشین دودی” ، جرس، ۹ اردبیهشت ۱۳۸۹

(۳) این آخرین شماره‌ی ستون “مژده‌ی کتاب” وی در جرس است

(۴) “اینک جدایی من و تو”حسین کمالی،  جرس، ۲ اردبیهشت ۱۳۸۹ . نکته‌ی جالب این‌جاست که وقتی اسم حسین کمالی را در خود سایت جرس، با استفاده از امکان جستجویی که خود این سایت در اختیار می‌گذارد، جستجو می‌کنید، تمام نوشته‌های وی در این سایت، در لیست نتیجه‌ی جستجو آشکار خواهد شد ولی نوشته‌ی استعفانامه‌ی وی در این فهرست آشکار نمی‌شود. این در حالی است که این نوشته هنوز در خود این سایت وجود دارد. به عنوان نمونه، این (+) یک نتیجه‌ی جستجو. حتی اگر عنوان استعفانامه‌ی وی را (اینک جدایی من و تو) را نیز جستجو کنید، نوشته‌ی وی در لیست نتیجه‌ی جستجو آشکار نخواهد شد. این (+) یک نتیجه‌ی جستجو.

(۵) “شجاع الدین شفا نویسنده و مترجم ایرانی در گذشت“، جرس، ۲۸ فروردین ۱۳۸۹

(۶) “جرس و  داستان ماشین دودی

(۷) همان

(۸) همان

(۹) تازه این در صورتی است که در میان مکاتب فلسفه‌ی اخلاق، نگاهی پیامدگرایانه (consequentialist) داشته باشیم و الا اگر نگاهی وظیفه‌گرایانه (deontological) داشته باشیم، اخلاقی بودن یا نبودن یک عمل مستقل از پیامدهای آن (چه پیامدهای آن مهیب بوده باشد و چه ناچیز) سنجیده می‌شود. مثلا وقتی قرآن می‌گوید که: آن‌کس که دیگری را به ناحق بکشد گویی بشریت را کشته است (ترجمه‌ی مبتنی بر نقل به مضمون، از آیه‌ی ۳۲ سوره‌ی مائده) قرآن نگاهی پیامدگرایانه پیشه نکرده است زیرا واضح است که کشتن یک انسان از جهت پیامدش مانند کشتن تمام انسان‌ها نیست بلکه نگاهی ارزش‌محورانه اتخاذ کرده به این معنی که یک انسان چنان با ارزش است که قتل او انگاری مانند قتل تمام انسان‌هاست. در این مبحث هم می‌توان با همین نگاه قرآنی، توهین به یک انسان در قالب خبر در گذشت او را چنین دید که انگاری توهین به یک انسان توهین به بشریت است. با این نگاه چنین خطایی را به‌سختی می‌توان کوچک شمرد.

(۱۰) روایت بنی‌صدر در مورد شکنجه‌ی مخالفان در زندان‌های جمهوری اسلامی و شیوه‌ی برخورد حکومت با اولین موج آشکار شدن شکنجه‌ها در ابتدای انقلاب خواندنی است. بنگرید به: درس تجربه (خاطرات ابوالحسن بنی‌صدر اولین رییس جمهوری اسلامی ایران)، به کوشش حمید احمدی، انجمن مطالعات و تحقیقات تاریخ شفاهی ایران، چاپ انقلاب اسلامی، ۱۳۸۰، صص ۲۵۷-۶۳٫

 

December 20, 2009::یکشنبه 29 آذر 88

خداحافظ شیخ! به شکوفه‌ها، به باران برسان سلام ما را


آیت الله منتظری یکی از بزرگترین مراجع تقلید شیعیان اثنی‌عشری دیشب روی در نقاب خاک کشید. برای کسی مثل من که تصویری، تا حدودی خیالی، از عدل و پاکی و دانش و حقیقت‌جویی حوزویان، به خواندن درس دین کشاندم، مرحوم آیت الله منتظری کورسوی امیدی بود. خدایش بیامرزاد. از خلاف‌آمد عادت، فقیهی که از زرادخانه‌ی لقب‌پراکنی حکومتی "ساده‌لوح" لقب گرفت، یکی از بصیرترین فقیهانی از کار در آمد که ایران پسا انقلابی به خود دیده بود. رمز این بصیرت علاوه بر باهوشی مرحوم آیت الله منتظری، در صفای باطن او بود. او همیشه "حساس به ظلم" باقی ماند و مصداقی از این سنت الهی، و اگر نمی‌پسندی بگو طبیعی، بود که: اتقوا الله یعلمکم الله: تقوی (خویشتن‌بانی) بصیرت می‌آورد (چشم آدمی را در تشخیص حق و باطل باز نگاه می‌دارد). او کسی بود که در یک قدمی وصال با عروس هزار داماد قدرت (رهبر شدن) از سر صفای باطن با آن خداحافظی کرد. او دیشب در گذشت در حالی که تا آخرین روزها یاور مظلومان بود و خصم ظالمان. عاقبت به خیری، که هر روز و هر شب با دعا از درگاه جان جهان می‌طلبیمش، مگر چیزی غیر از این است؟ عاقبت به خیر شد.

ساعت به وقت این دیار قریب هفت صبح است. دیشب که حدود سه بامداد به رختخواب رفتم نمی‌دانم چرا احساس کردم که خوابم نمی‌آید. برخواستم و مشغول مطالعه شدم تا نیم ساعت قبل که خبر فوت این بزرگوار را ابتدا از چهره‌نامه‌ی‌ (فیس‌بوک) مسیح علی‌نژاد عزیز دریافتم.

 

هوای چشمهایم بارانی است. نیت کرده بودم رفتم ایران بروم قم به دیدن این بزرگوار. دکتر سروش اخیراً در لندن می‌گفت که مشغول پاسخ به جزوه‌ی آیت‌الله است در نقد وحی‌شناسی وی. ندید آن بزرگوار این نقد را. ایران آزاد را هم ندید. هوای شفیلد برفی بود امشب و هوای چشم‌هایم بارانی.

 

چه سال ننگی بود این دو هزار و نه- هشتاد و هشت. ضجه نمی‌زنم، ماه‌بانو خوابیده است، نمی‌خواهم بیدارش کنم. چقدر سخت است خفه گریستن.

 

خدایا! بیامرزش اگر هستی. خدایا! نگاهی کن از سر لطف به این ملت بدبخت که گرفتار نمایندگان دروغین تو ‌اند. هنوز تا طلوع وقت هست. شاید گفتم‌اش به دو‌گانه‌ای. طلوعی که آن شیخ پرصفا ندید. همو که هر چه ظلم بر او کردند همچون فولاد آبدیده شد. چقدر دوست داشتم از نزدیک ببینمش. آرزویی که حالا به گور خواهم‌اش برد.

 

خدایا بیامرزش. بمنک و کرمک. حالا بانو برخواست دوگانه‌ای بگذارد. اشکهایم را پاک می‌کنم.

 

 

December 15, 2009::سه شنبه 24 آذر 88

حکومتی نگران از پارگی

دیگر چه انتظاری می‌توان داشت از حکومتی که قبح روزه‌خواری برایش بیشتر از آدم‌کشی است، قبح پاره کردن عکس فردی بیشتر از  پاره‌کردن و تجاوز به خود یک فرد است و شعار برایش مهم‌تر از شعور است. 

October 26, 2009::دوشنبه 4 آبان 88

الاهیات سیاسی زندان


نشسته بودم و برای فرار از نوشتن تکالیف درسی، به مطالعه‌ی دلی (برای دل خودم) رو آورده بودم. این نوع مطالعه از جنس آن نوع شراب‌های نابی است که به جان که می‌نشیند تو را از تمام جهان بیرونی‌ات فارغ می‌کند و تو را به خلاء شیرینی معراج‌گونه فرو می‌برد که، اگر به خودت باشد، دوست داری هیچ‌گاه از آن هبوط نکنی. از این طریق می‌توانم عذاب وجدان‌ام برای "فرار از مدرسه" را نیز تسکین دهم.

داشتم کتابی را ورق می‌زدم با عنوان "تبیین پست‌مدرنیسم" (explaining postmodernism) با این تیتر فرعی روی جلد: "شکاکیت و سوسیالیسم از روسو تا فوکو" (Skepticism and Socialism from Rousseau to Foucault) که در آن نویسنده به نحوی پرشور از پست‌مدرنیسم دفاع می‌کند. جایی در اوایل فصل اول، نویسنده نقل قولی از میشل فوکو کرده بود که به نظرم خیلی به داستان غم‌ناک و نم‌ناک روزگار ما مربوط است، که در آن هر روز با چشم‌های بارانی گوش می‌خوابانیم تا خبری بشنویم از این‌که چه کسی را به "زندان" افکنده‌اند و یا چه کسی را موقتاً از "زندان" آزاد کرده‌اند.

بخوانید (اهل نظر باز هم از وارسی دقیق ترجمه‌ی صاحب این قلم دریغ نفرمایند):

"زندان تنها مکانی است که قدرتْ لخت و عور و در حادترین صورت‌اش، رخ می‌نماید و جایی است که به منزله‌ی نیرویی اخلاقی توجیه می‌شود. نکته‌ی جالب درباره‌ی زندان این‌ است که، یک بار هم که شده، قدرتْ خویش را پنهان نمی‌کند و صورتک نمی‌زند؛ [بلکه] خویش را ‌چونان استبدادی نشان می‌دهد که به ریزترین جزییات راه یافته است؛ چیز مسخره‌ای است زندان، در عین حال کاملاً و یکسره موجه است، زیرا کاربست آن می‌تواند تماماً در چارچوب اخلاق صورت‌بندی شود. استبداد وحشیانه‌ی زندان، در نتیجه، هم‌چون غلبه‌ی روشن خیر بر شر و نظم عمومی بر اغتشاش آشکار می‌شود.

Prison is the only place where power is manifested in its naked state, in its most excessive form, and where it is justified as moral force. … What is fascinating about prison is that, for once, power doesn’t hide or mask itself; it reveals itself as tyranny pursued into the tiniest details; it is cynical and at the same time pure and entirely “justified”, because its practice can be totally formulated within the framework of morality. Its brutal tyranny consequently appears as the serene domination of Good over Evil, of order over disorder.

Foucault, Michel (1977). Language, Counter-Memory, Practice: Selected Essays and Interviews by Michel Foucault. Edited by Donald F. Bouchard. Cornell University Press, P. 210. Quoted in:  Hicks, S. R. (2004). explaining postmodernism: Skepticism and Socialism from Rousseau to Foucault. Tempe, Arizona & New Berline: Scholargy Publishing, P. 15.

 واضح است که در این سطور فوکو در صدد به دست دادن روایتی نقادانه از تجدد غربی است و زندان را نمونه‌ی عالی تحقق خوی سلطه‌گرانه‌ی تجدد غربی دیده است که در چارچوب اخلاقی آن توجیه می‌شود. نکته‌ی خنده‌دار داستان اما این‌جاست که انقلاب ایران که فوکو را در ابتدا سخت به وجد آورده بود، تقریبا با فاصله‌ی اندکی پس از پیروزی آن تبدیل به مصداق تام و تمام همان نوع تجدد سلطه‌گرانه‌ای شد که او
انقلاب ایران را نشانه‌ی‌ زوال آن گرفته بود.

من هم موافق‌ام که زندان عالی‌ترین تجلی قدرت یک نظام سیاسی است و برای شناخت یک نظام سیاسی می‌بایست زندان آن‌را شناخت. با این حال شک دارم که بر اساس فهم‌مان از سبعیّت زندان جمهوری اسلامی بتوان به نحو موجهی به تصویری از خدای اسلام نقب زد و سبعیّت خدای اسلام را از آن نتیجه گرفت، کاری که محمدرضا نیکفر می‌خواهد بکند. چه بسا نهایت استفاده‌ای که از زندان‌شناسی جمهوری اسلامی برای الاهیات می‌توان کرد، سنجش صحت ادعای نحوه‌ای الاهیات سیاسی نوپدید است که می‌کوشد با نقد سلطه‌گری غرب متجدد، نظریه‌ی سیاسی جدیدی بر اساس دین پیش بنهد که به ادعای خودش بتواند انسان سرگشته‌ی امروز را از استکبار و استبداد جهانی نجات دهد و به آینده‌ای خالی از روابط سلطه مژده دهد. تعبیر "مدیریت جهانی" در کلام احمدی‌نژاد، نمونه‌ای از تصریح به این نوع الاهیات سیاسی است. زندان‌شناسی سی ساله‌ی جمهوری اسلامی بهترین نشانه بر پوچی چنین الاهیات سیاسی‌ای است، آن‌چنان الاهیات سیاسی‌ای که جمهوری اسلامی ایران در صورت کنونی‌اش بر آن بنا شده است.

این الاهیات سیاسی در صورت عریان‌شده‌‌اش چنین ادعا می‌کند: چرا امریکا و غرب باید جهان را به زیر سلطه داشته باشند، چرا مسلمانان، که ما، چه خود مسلمانان بخواهند و چه نخواهند، نماینده‌ی آن‌ها و ولیّ امر آنان هستیم، چنین سلطه‌ای بر جهان نداشته باشند؟ تمام نقدهایی که بر منابر جمعه و جماعت و تریبون‌های رسمی دولتی در نقد سلطه‌گری غرب و زندان ابوغریب‌شان و استثمار و استعمار و اشغال‌گری‌شان به زبان می‌آید، که از شدت تکرار به کلیشه می‌مانند،  در این چارچوب بهتر فهم می‌شوند. همه‌ی این نقدها در صورت عریان‌شده‌اش نارضایتی از خود این اعمال سلطه‌گرانه نیستند، بلکه نارضایتی از این نکته اند که چرا "دیگری" بازیگر و بازیگردان این نوع سلطه است و "ما" نیستیم. بهترین نشانه بر صحت این روایت این است که در طول سی ساله‌ی حکومت‌گری ِ بازیگران این نوع الاهیات سیاسی در دیار ما، هر گاه از دستشان بر آمده است، دست به تحقق همان نوع سلطه‌ای زده‌اند که نسخه‌ی غربی‌اش را همیشه به باد انتقاد گرفته بودند. و اگر در برابر هر ظلم تجدد غربی هزاران گفتند اما در مقابل، در برابر هزاران ظلم الاهیات سیاسی اسلامی در ایران، که در بن و بنیاد از جنس همان نوع ظلم استعماری غربی است، یک انتقاد ساده نکردند بلکه آسمان و ریسمان به هم بافتند تا توجیه‌اش کنند. هم‌چنان که فوکو در فراز بالا توضیح داد سبعیت زندان با دوگانه‌ی خیر و شر و نظم و اغتشاش توجیه اخلاقی می‌شود، کافی است رهنمودهای امامان جمعه مبنی بر برخورد بی‌تعارف و سخت با اغتشاش‌گران را به خاطر بیاورید تا توجیه اخلاقی برای سبعیت زندان در کلام فوکو بهتر فهم شود.

بر خلاف آن‌چه فوکو در ابتدا درباره‌ی انقلاب ایران فکر می‌کرد، زمین بازی با پیروزی انقلابیون در ایران عوض نشد، آدم‌های بازی عوض شدند.

September 22, 2009::سه شنبه 31 شهریور 88

وجوهات ِ سرکوب


دوستی از دوستان متشرّع (ادام الله تشرّعه)، چندی پیش با لحنی نگران و پشیمان می‌گفت قبلاًً وجوهات شرعیه‌ی خود را (از خمس گرفته تا فطریه) در ایران به دفتر وجوهات رهبری و یا نماینده‌ی او در انگلیس می‌داده است و حالا نگران است که مبادا پول وجوهات‌اش خرج خرید باتوم و گاز فلفل شده باشد.

می‌گویم‌اش برای این‌که در آینده گرفتار نگرانی مشابهی نشوی بهتر است نه تنها وجوهاتت را به دفتر این مرجع مسلم! تقلید ندهی که به دفتر هیچ کدام از مراجع تقلید دیگر هم ندهی. خودت برو و مستقیماً به فقیری بده، حتی اگر آن فقیرْ مست تلو-تلوخورنده‌ای کنار متروی لندن باشد. این‌طوری مطمئنی که پول وجوهاتت نه خرج خرید وسایل سرکوب می‌شود و نه از جیب آیت‌الله زاده‌ها و یا روحانیان مروج آن مرجع سر در می‌آورد و نه خرج بازتولید ایدئولوژی‌ای می‌شود که از دل آن چنین سرکوب ددمنشانه‌ای توسط حکومتی دینی، از سوی قاطبه‌ی روحانیان به سکوتی سنگین برگزار می‌شود. 


August 27, 2009::پنجشنبه 5 شهریور 88

وضع امروز ما از زبان محی الدین ابن عربی

"بدان‌که چون خواهش‌ها بر جان‌ها چیره گشت و علما جویای جاه و مقام در نزد پادشاهان شدند، راه روشن را رها کردند و، برای همراهی با خواهش‌های نفسانی ِ سلاطین و توجیه شرعی این خواهش‌ها، به تأویلات دور از ذهن روی آوردند و گاه فقیه به چیزی فتوا می‌دهد که اعتقادی به آن ندارد. من خود جماعتی از این‌گونه قاضیان و فقیهان را دیده‌ام.

باری میان من و ملک ظاهر غازی، فرزند ملک ناصر صلاح الدین یوسف ابن ایوب [فرمان‌روای شهر حلب که به ابن عربی بسیار ارادت داشته است]، در این زمینه گفتگویی صورت گرفت و او غلام خود را صدا زده گفت: حرمدان [چرمدان] را بیاور. گفتم: حرمدان برای چه می‌خواهی؟ گفت: تو از منکرات و ستمی که در سرزمین و قلمرو من می‌گذرد انتقاد می‌کنی. به خدا سوگند که من نیز هم‌چون تو همه‌ی این‌ها را منکر و ناپسند می‌دانم، اما سرورم! به خدا قسم همه‌ی این منکرها به فتوای فقیهی صورت گرفته است و دستخط جواز او نزد من می‌باشد. نفرین خدا بر این جماعت باد. فلان فقیه- او نام این فقیه را که به نظرش دین‌دارترین و پارساترین فقیهان سرزمین او بود، برد- به من فتوا داد که حتماً لازم نیست در ماه رمضان روزه بگیرم بلکه یک ماه از سال واجب است روزه بگیرم و من آزادم که هر ماهی را می‌خواهم برای این امر انتخاب کنم. سلطان گفت: من در دل این فقیه را لعن و نفرین کردم ولی به خود او اظهار نکردم. خداوند همه‌ی آنان را بیامرزد!".

محی الدین ابن عربی (۵۶۰/۱۱۶۵-۶۳۸/۱۲۴۰)، فتوحات مکّیه، ج۳، ص ۹۱. به نقل از: زندگی و مکتب ابن عربی، تألیف میگوئل آسین پالاسیوس، با مقدمه‌ی دکتر عبدالرحمن بدوی، ترجمه‌ی حمیدرضا شیخی، نشر اساطیر، تهران، ۱۳۸۵، صص ۱۱۸-۹ [با تغییر رسم الخط].

August 25, 2009::سه شنبه 3 شهریور 88

عکس دردناک: قدردانی از رتبه نخست کنکور و المپیاد ایران و دانشجوی افتخارآفرین آکسفورد در بیدادگاه


آری محمدرضای عزیز بخند بر حقارتشان
 
Be omid-e azadiash

تو بر بلاهت این قوم میخندی و من گریه میکنم برای سرزمینی که مومن پاک آزاده نازنین نابغه ای چون تو را به بند میکشد
 
شرم بر ما اگر در برابر این بیداد ساکت باشیم. شرم بر ما

August 19, 2009::چهارشنبه 28 مرداد 88

جنبش سبز عدم خشونت

مصاحبه‌ی طولانی دکتر حمید دباشی را از دست ندهید.

این بخش‌‌هایش را که مهدی جامی  عزیز هم پسندیده بود من هم خیلی پسندیدم:

امروز نامه ای را خواندم از یکی از هم نسلان شما. خانم فاطمه شمس، همسر محمد رضا جلایی پور، خطاب به آقای حداد عادل نامه ای نوشته درباره همسرش که در بند است. امیدوارم کسی مجموع این نامه ها را جایی نگه دارد برای آیندگان ما. این نامه ها نمونه ای از فکری است که با خشونت عمل نمی کند. من فکر می کنم نسل شما اولین نسل عاشق ایرانی است و این نامه در حالی که خطابش شخص دیگری است و مساله اش در بند بودن همسرش، اما در واقع نامه عاشقانه زنی است به مردش. به صراحت باید بگویم از شعرهای عاشقانه فروغ به این سو، کمتر زن ایرانی را دیده ام که با این نجابت و زیبایی همسرش را در ملا عام دوست بدارد. با همه این تفاصیل، منظورم این است که امروز ما شاهد لحظه‏ ی نوینی در تفکر و عملکرد سیاسی ایران هستیم و گویی داریم به لحاظ فکری و عاطفی پوست می‏اندازیم. یعنی جامعه ما با توجه به تمام تجربیات قبلی اش، در حال پیدا کردن حیات جدیدی است.


و نیز:


ما باید در سنت‏های اجتماعی و دینی خودمان، در سنت‏های فلسفی، عرفانی و ادبی و فرهنگی خودمان، دنبال چنین مقولاتی بگردیم. مثلا مجتبی مینوی کتابی دارد به نام تسامح. او این کتاب را شاید پنجاه سال پیش نوشته و تسامح را برابر با واژه تولرانس گرفته است. بحث‏هائی را که آقای مجتبی مینوی در مقوله تسامح و معنی آن مطرح می‏کند بسیار جالب است، مینوی تسامح را مقابل تعصب می‏گذارد. ما باید برویم دنبال این مقولات. یا باید در عرفانمان دنبال رافت اجتماعی بگردیم.
شما به عرفان اسلامی که نگاه می کنید، متوجه می شوید که در واقع ترس کلامی و فقهی از خدا در آن تبدیل به عشق و محبت عرفانی نسبت به خدا می شود. به عبارت دیگر، فقه و کلام از خدا می ترسد، ولی عرفان خدا را دوست دارد. شاید به نوعی بشود گفت الوهیتی که مبدا و و معاد آن اسفار اربعه ملاصدرا بوده است، اکنون در جمهور خلق متجلی شده است و در نتیجه هر نوع هتاکی و اهانت و خشم و خشونتی که متوجه آحاد جمهور شود، در واقع متوجه ذات اقدس الهی است که اکنون محلی معتبر از حضور خود جز همین جمهور ندارد.


و نیز:

بیایید در وضعیت کنونی و ببینیم "دیگری" ما در این نهضت سبز کیست؟ آیا بسیجی است؟ پاسدار است؟ صورت برادر خودت را باید در صورت بسیجی ببینی. صورت خواهر خودت را در صورت خواهران گشت ارشاد باید ببینی. یعنی او را طوری نگاه کنی که دشمنت را نبینی و به جایش بتوانی خواهرت را ببینی. دشمنت را نبینی و برادرت را ببینی. یعنی اگر اسلامی هستی، بتوانی جهان را از دید یک غیر اسلامی هم ببینی. اگر "سکولار" هستی، بتوانی از دید اسلامی ببینی. مرتب همه چیز را برگردانی. دیالکتیکی که باید برود در بطن تفکر ما

و نیز:

به قول گاندی هیچ کلمه خشونت آمیزی هم نباید باشد. همه چیز باید بر اساس زندگی باشد و شعار مرگ بر این و آن باید از میان مردم برود، چون این شعار نشان می دهد ما هنوز به اصل خشونت اعتقاد داریم. البته فراموش نکنیم که طبیعی ترین عکس العمل ها در مقابل خشونت، خشونت است، دست کم خشونت لفظی. ولی وقتی به گاندی بر می گردیم، می بینیم گاندی حتی با خشونت لفظی هم به شدت مخالف است.

و نیز:

ما باید در عرفانمان به دنبال رافتی وحدت الوجودی بگردیم، یعنی باید سفر آخر آخوند ملاصدرا را از حق به خلق جدی بگیریم. شاید به نوعی بشود گفت الوهیتی که مبدا و و معاد آن اسفار اربعه بوده است، اکنون در جمهور خلق متجلی شده است و در نتیجه هر نوع هتاکی و اهانت و خشم و خشونتی که متوجه آحاد جمهور شود، در واقع متوجه ذات اقدس الهی است که اکنون محلی معتبر از حضور خود جز همین جمهور ندارد. در نتیجه تسامحی را که من در تعامل با این رافت اجتماعی منظور دارم شاید بتوان به عنوان فرصتی فکری، عقیدتی از آن یاد کرد و بتوان محلی از اعتبار و شرافت حضور برای اقوال و مواضع دیگران قائل بود و به عبارت دیگر در این رافت اجتماعی باید به نوعی شرم حضور قائل بود.

و نیز:

باید به عرفان برگشت و البته بدیهی است که منظورم این نیست که در دام عرفان بیافتیم و عرفان زده شویم، مثل زمان حمله مغول که در دام عرفان انفعالی افتادیم. بلکه باید با عرفان برخورد و محاوره‏ای خلاق داشت و دید چگونه می توان از آن استفاده کرد. نباید فرار کنیم و زیر سایه رومی گم شویم. باید فکر کنیم و ببینیم چگونه می‏توان رومی را به موقعیت اکنون آورد و به قول خود مولانا "هین سخن تازه بگو تا که جهان تازه شود/ وارهد از حد جهان بی‌حد و اندازه شود."

و در نهایت این‌که:

شاید به نظر بعضی خنده دار بیاید اما به نظر من، الان ما شایسته یک جشن پیروزی هستیم. از نظر من علی رغم خشونت‏هایی که می‏بینیم، ما شاهد پیروزی تفکر و عملکردی بوده ایم که در نطفه تجارب تاریخی ما شکل گرفته و الان بدنیا آمده است. اگر حرفی که من می‏زنم محلی از اعتبار دارد، از نظر من الان زمان یک جشن تولد است. تولد یک تفکر سیاسی و یک عملکرد جدید. و دلسرد نشوید از ظواهری که خلاف آنچه من می‏گویم، می‏بینید. من همه ی اعتبارم و هر تجربه‏ای که دارم و هر چیزی که خوانده‏ام و مجموعه دانسته هایم را در گرو این حرف می‏گذارم که این تولد یک تفکر و یک عملکرد جدید، نوپا، شایسته، زیبا و سبز است.


مرتبط:
گزین‌بخش‌های مهدی جامی از این مصاحبه را هم ببینید.


August 12, 2009::چهارشنبه 21 مرداد 88

پس راست است که انسان ...؟


-    شما این‌جا زندگی می‌کنید؟

-    بله. ده سالی می‌شود که اینجا در سوئد هستم. [...]


-    از ایران چه خبر؟

خطوط شادی ناگهان از چهره‌اش می‌گریزند و نگاهش همچون مردگان ثابت می‌شود، گویا از دیار پری‌های ترس و تنهایی حرف زده باشم. لحظه‌ای سکوت می‌کند و بعد می‌گوید:

"ایران؟! بلبهای مرموز خود را به شکل کلاغ‌سیاه‌ها در آورده‌اند. شناسنامه‌ها را هم عوض کرده‌اند. شماره‌ی شناسنامه‌ی من دیگر ششصد و هفتاد و هشت نیست". [...]

-    اوضاع ایران را چطوری می‌بینی؟

آهی می‌کشد و سرش را در میان دستهایش می‌گیرد. پس از لحظه‌ای خاموشی می‌گوید: "در ایران دیگر کسی به فکر گل‌ها نیست، کسی به فکر ماهی‌ها نیست، کسی نمی‌خواهد باور کند که باغچه دارد می‌میرد، که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است، که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می‌شود... اما من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید... کسی می‌آید، کسی دیگر، کسی بهتر، کسی که مثل هیچ‌کس نیست...".

-    من فکر می‌کنم که این حرف‌ها حالا دیگر از درون پوسیده‌اند. من دیگر منتظر کسی نیستم. آن کس هم که آمد از آن قبلی بدتر بود. ... پیغمبران، رسالت ویرانی را با خود به قرن ما آوردند و آن شعله‌ی بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوخت چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود".

با چشمانی که اضطراب و حس گمشدگی در آن موج می‌زند، می‌پرسد: "پس راست است، راست، که انسان دیگر در انتظار ظهوری نیست؟"

-    نمی‌دانم، شاید به خاطر این‌که یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده این‌طوری فکر می‌کنم.

لیوانش را دوباره از شراب پر می‌کند.

-    روزگار شما که به این طرف آمده‌اید چطور است؟

-    اینجا چراغ‌های رابطه تاریکند ... افق عمودی است، افق عمودی است و حرکت: فواره‌وار... اینجا می‌توان ساعات طولانی، با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت، خیره شد در دود یک سیگار، در شکل یک فنجان...، می‌توان با پنجه‌های خشک، پرده را یکسو کشید و دید، در میان کوچه باران تند می‌بارد.


برگرفته از "این خانه سیاه است: داستا‌ن‌های کوتاه"، نوشته‌ی نامدار ناصر، نشر نوردینت (Nordient)، سوئد، 2000، صص 15-13.


August 7, 2009::جمعه 16 مرداد 88

کدیور در باب استبداد فردی با روکش دینی

متن سخنرانی دکتر محسن کدیور در چهلم شهدای جنبش سبز را حتما بخوانید.  خوب توضیح داده است که استبداد فردی از متون دینی معتبر قابل استفاده نیست.
 

July 31, 2009::جمعه 9 مرداد 88

محمدرضا جلایی‌پور را آزاد کنید!

نامه 121 آکادمیسین و دانشجوی ایرانی خارج از کشور خطاب به رئیس قوه قضائیه:

محمدرضا جلایی‌پور را آزاد کنید!

۱۲۰ آکادمیسین، المپیادی و دانشجویان ایرانی خارج از کشور، طی نامه‌ای به آیت‌الله شاهرودی، رئیس قوه قضائیه خواستار آزادی زندانیان سیاسی شدند. در این نامه، چهر‌ه‌های آکادمیکی که اکثرا اساتید و دانشجویان بهترین دانشگاه‌های جهان هستند، به طور مشخص خواستار آزادی زودهنگام محمدرضا جلایی‌پور به عنوان یکی از دانشجویان المپیادی دانشگاه آکسفورد شده‌اند.



گفتنی است محمدرضا جلایی‌پور، ۴۵ روز پیش در فرودگاه امام‌خمینی تهران در حالی‌که قصد بازگشت به انگلستان به منظور پیگیری امر تحصیلش بود بدون هیچ حکمی بازداشت شد و همچنان در انفرادی به سر می‌برد.

به گزارش «موج سبز آزادي»‌ متن این نامه به شرح زیر است:

حضرت آیت‌الله هاشمی شاهرودی دام عزه
ریاست محترم قوه قضائیه جمهوری اسلامی ایران
 

«جمهوری اسلامی» نه یک کلمه بیش نه یک کلمه کم، میثاق ملت بزرگ ایران در رستاخیز مردمی و عدالت‌خواهانه‌ی ۱۳۵۷ بود. آنان در آرمان‌های انقلاب‌شان جمهوریت و اسلامیت را به پاسبانی هم گماشتند تا هیچ کس به اسم اسلام بنای استبداد دینی را پی نیافکند و هیچ کس به اسم جمهوریت و رای اکثریت، اسلام عدل و اعتدال را نفی نکند. اکنون با گذشت سی سال از این جنبش آزادی و عدالت، مشارکت گسترده و بی‌سابقه‌س ملت آگاه ایران، نزد اهل بصیرت، بیش از هرچیز به معنا و سودای تقویت جمهوریت و پاس‌داشت اسلام عدل و اعتدال بوده است. چه بسیار جان‌های مشتاقی که از حوزه‌ها و طبقات اجتماعی با این دغدغه‌ی خجسته در ماه‌های اخیر به میدان آمدند و در گسترش آگاهی مردم و تشویق آنان به مشارکت مدنی پس از دوره‌ای فترت و دلسردی کوشیدند. فعالان عرصه‌ی حمایت از نامزدهای انتخابای، علی‌الاغلب، فارغ از تفاوت موضع و رایشان، قهرمانان اشتی ملی‌اند. به لطف کوشش همینان و به گواه میزان مشارکت مردمی در انتخابات اخیر، اکنون اکثریت هشتاد و پنج درصدی شهروندان ایران پذیرفته‌اند که برای هرگونه تغییر یا تیثبیت وضع موجود راهی عادلانه‌تر و معتدل‌تر از صندوق آرا وجود ندارد.


اما دریغ که نتیجه‌ی پرسش‌انگیز شمارش آراء و صحنه‌آرایی اعتمادزدای قبل و بعد از انتخابات، در اقدامی بی سابقه، با موجی از دستگیری و سرکوب و استخفاف مخالفان همراه شد و بر  تردیدها و دغدغه‌های افکار عمومی دامن زد. ما امضاکنندگان این نامه به عنوان بخشی از جامعه‌ی دانشگاهی ایرانیان مقیم اروپا و آمریا نگرانی شدید خود را از رویه‌های فاقد وجاهت قانونی موجود اعلام می‌داریم.

وجدان بیدارایرانیان در هر جای جهان، ستم بر هیچ یک از این عزیزان دربند را برنمی‌تابد و  بهانه‌های مسوولان خلاف آئینی را که مخالفان خود را «خس و خاشاک» و «اراذل و اوباش» می‌بینند مقبول نمی‌یابد. دفاع از این مظلومان و پی‌جویی سرنوشت آنان وظیفه اخلاقی و شهروندی ماست، وظیفه‌ای که گاه به واسطه‌ی عهد دوستی با برخی از این عزیزان دربند سنگین‌تر می‌نماید. به احترام همه‌ی دربندشدگان اخیر و برای نمونه‌ دانشجوی دانشور، جناب آقای محمدرضا جلایی پور، دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی دین در دانشگاه آکسفورد اشاره می‌کنیم که بدون ارائه‌ی توضیحات کافی و تفهیم اتهام به هنگام بازگشت از ایران برای دفاع از پایان نامه‌ی خود در فرودگاه امام‌خمینی بازداشت شده است. بی‌خبری از وضعیت او و دیگران و سابقه‌ی خودسری‌های خطرخیز صورت‌گرفته در جریان بازپرسی از متهمان سیاسی بر مراتب نگرانی‌های ما می‌افزاید.

محمدرضا جلایی‌پور نه تنها از نخبگان و سرمایه‌های عملی این مرز و بوم است و افتخاراتی چون رتبه‌ی اول کنکور سراسری علوم انسانی، طلای المپیاد کشوری و تحصیل در یکی از معتبرترین مراکز علمی جهان را در کارنامه‌ی درخشان علمی خود دارد، بلکه برخاسته از خانواده‌ای است که سه برادر شهید تقدیم اسلام و ایران داشته است. او و دیگر فعالان سیاسی و اجتماعی بازداشت‌شده، بدون در نظر گرفتن تمامی افتخاراتی که در کارنامه خود دارند، شهروندان ایرانند و مطابق قانون اساسی برخوردار از حقوق مسلمی هستند که در این فرصت آشوبناک از آنان دریغ داشته شده می‌شود. دستگاه محترم قضا بیش از هر زمان به هنگام هیجان و آشوب و کین‌کشی باید که پاسدار کلمه‌ی طیبه عدل و مجری قانون و بازدارنده‌ی زیاده خواهی تمامیت‌خواهان قانون‌گریز باشد. هیچ اعتماد از دست‌رفته‌ای با ارعاب و استخفاف باز نمی‌گردد و هیچ آتش ظلمی جز به آب عدالت خاموش نمی‌شود.

بر این اساس امضاکنندگان این دادنامه از جنابعالی به عنوان عالی‌ترین مقام پاسبان عدالت در جمهوری اسلامی می‌خواهند که هر چه زودتر اسباب رسیدگی دقیق و عادلانه به پرونده ی بازداشت‌شدگان اخیر و آزادی بی‌گناهان را فراهم آورید.


 

Continue reading "محمدرضا جلایی‌پور را آزاد کنید!" »

July 21, 2009::سه شنبه 30 تیر 88

روز آنلاین و ترجمه‌ی ناقص!


سایت روز آنلاین از سایت‌هایی است که دائم به آن رجوع می‌کنم و اخبار آن‌را مطالعه می‌کنم. یکی از بخش‌های روزآنلاین ترجمه‌ی مقالات مربوط به ایران در مطبوعات معتبر غربی مانند گاردین، نیوزویک، نیویورک تایمز و غیره است. من معمولا به متن اصلی مراجعه نمی‌کنم و ترجمه‌ها را می‌خوانم، به این اعتماد که ترجمه‌ی کامل و دقیقی از متن اصلی به دست داده شده است. امروز اما تصادفی به متن اصلی مقاله‌ای که در گاردین نوشته شده بود مراجعه کردم و ترجمه را خط به خط با متن اصلی تطبیق دادم. پس ازتطبیق متن ترجمه با متن اصلی با شگفتی دریافتم که در مواردی متن اصلی در ترجمه حذف شده و ترجمه نشده است. در حالی که هیچ نشانه‌ای از حذف در متن ترجمه نیست، نشانه‌ای مانند علامت [...] برای نشان دادن موارد حذف. علاوه بر آن تیتر هم عوض شده است و گر چه تیتر جایگزین در ترجمه (مشروعیت نظام و دسترسی به اتم) به محتوای متن نزدیک است اما تیتر متن اصلی به هدف اصلی مقاله نزدیکتر است. تیتر اصلی این است: Iran's crisis has nuclear fallout که چه بسا بتوان آن‌را این‌گونه ترجمه کرد: ریزش‌های اتمی بحران ایران. واژه‌ی fallout هم به معنی ذرات و ریزه‌های رادیو اکتیو است و هم به معنی پیامد و نتیجه. چه بسا نویسنده این‌جا می‌خواسته یک بازی ادبی انجام دهد. بر این اساس واژه‌ی ریزش که هم اشاره به ذره دارد و هم اشاره به پیامد منفی، چه بسا برابرنهاد شایسته‌ای برای واژه‌ی fallout باشد و بتواند هر دو معنا را در ترجمه تا حدودی پوشش دهد.

از تیتر که بگذریم دو جا از متن اصلی در متن ترجمه نیامده است که یک مورد آن یک جمله و مورد دیگر آن یک پاراگراف است. مورد اول مربوط به این پاراگراف است. اول متن اصلی را می‌آورم و زیر عبارتی که بی هیچ نشانه‌ای در ترجمه حذف شده است خط می‌کشم:

Therefore, this could be an easier decision for a potential spy who wants to pass on information, but not to countries who in the past have done Iran wrong.

حالا ترجمه‌ی ناقص را می‌آورم در حالی که عبارت حذف شده را می‌کوشم ترجمه (ی آزاد) کنم و به آن بیافزایم:

"برنده واقعی در چنین شرایطی، سرویس های امنیتی کشورهای «خنثی تر» نظیر هلند یا سوئیس هستند [عینا در متن ترجمه سوییس آمده که غلط است و سوئد درست است]. زیرا در مقایسه با آمریکا، انگلستان یا روسیه در تاریخ ایران، سابقه کمتری دارند. بنابراین، برای کسی که قصد ارسال اطلاعات دارد، عوامل این کشورها گزینه‌های آسانتری هستند تا کشورهایی که در گذشته سابقه‌ی خوبی در ایران نداشته اند."

مورد دوم اما حذف کامل یک پاراگراف است. ابتدا سه پاراگراف را از متن اصلی می‌آورم که زیر پاراگراف حذف شده خط کشیده‌ام، پاراگراف حذف شده درست خط بعدی همین جمله‌ای بود که حذف شده بود به همین خاطر خط آخر پاراگراف اول را هم خط می‌کشم:

The biggest winner in such a case could be intelligence agencies of more "neutral" countries such as the Netherlands or Sweden. This is because compared to US, British or Russian intelligence agencies, in terms of Iran's history, such countries carry less baggage. Therefore, this could be an easier decision for a potential spy who wants to pass on information, but not to countries who in the past have done Iran wrong.

Increased success in recruiting more spies could be one of the most damaging consequences. Compared to the people of Iran, foreign intelligence agencies, even those belonging to more neutral countries, have less to lose and more motivation to damage Iran's nuclear programme. These days, credible information on the programme is a very profitable commodity, both politically and financially. Therefore if Sweden got hold of important information, it is likely that the CIA or MI6 could make it an offer it could not refuse.


For now, the best the US and the west could do is to continue to show their interest in talks with Iran. Whether Tehran accepts to talk about the nuclear programme is another matter. So far, on two separate occasions, Ahmadinejad has stated that it will not be on the agenda.

حالا در ادامه این سه پاراگراف را پشت سرهم می‌آورم به اضافه‌ی نتیجه‌ی تلاش‌ام برای ترجمه‌ی بخش‌های حذف شده:

"برنده واقعی در چنین شرایطی، سرویس های امنیتی کشورهای «خنثی تر» نظیر هلند یا سوئیس [سوئد درست است] هستند. زیرا در مقایسه با آمریکا، انگلستان یا روسیه در تاریخ ایران، سابقه کمتری دارند. بنابراین، برای کسی که قصد ارسال اطلاعات دارد، عوامل این کشورها گزینه های آسانتری هستند تا کشورهایی که در گذشته سابقه‌ی خوبی در ایران نداشته اند

موفقیت فزاینده در به کار گرفتن جاسوس‌های بیشتر می‌تواند مخرب‌ترین پیامدها را داشته باشد. در مقایسه با جاسوس‌هایی از میان خود ایرانیان، سرویس‌های اطلاعاتی خارجی، چیز کمتری از دست می‌دهند و انگیزه‌ی بیشتری برای خرابکاری در برنامه‌ی هسته‌ای ایران دارند. این روزها اطلاعات معتبر در مورد برنامه‌ی اتمی ایران از نظر سیاسی و اقتصادی کالای بسیار سودآوری است. بنابراین، اگر سوئد بتواند اطلاعات مهمی در این باب به دست آورد، چه بسا سی آی ای و ام 16 برای خرید آن اطلاعات پیشنهاداتی بدهند که سوئد نتواند رد کند. 


بهترین کاری که آمریکا و غرب در شرایط فعلی می توانند انجام دهند، نشان دادن تمایل خود به گفتگو با ایران است. البته پذیرفته شدن درخواست برای گفتگو درباره برنامه هسته ای، خود معضل دیگری است. احمدی نژاد در دو موقعیت مختلف اعلام کرده برنامه هسته ای، جایی برای بحث ندارد."

چه بسا ترجمه‌ی من از بخش‌های حذف شده دقیق نباشد اما هر چه که هست من دلیلی برای حذف بی نشانه‌ی این بخش‌های یک مقاله در سایت پرمخاطبی مثل روزآنلاین نمی‌بینم.

دو دل بودم این مطلب را بنویسم. گفتم شاید فارس نیوز یا کیهان به آن اشاره‌ای کنند و استفاده‌ای ببرند. بعد با خودم گفتم در ممکلت ما هر کار غلطی را به بهانه‌ی این‌که مبادا دشمن سوء استفاده کند سرپوش می‌گذارند ما نباید در دام این منطق غلط بیافتیم.



July 18, 2009::شنبه 27 تیر 88

پای استبدادیان چوبین بود


ساختن حکومتی بر چارپایه‌ی جوع و جور و کذب و جهل، آن‌ چیزی نبود که به پدران انقلابی‌مان وعده داده شده بود؛ که در آن اقلیتی دروغزن و هزاردستان که به قبله‌ی قدرت نماز می‌گزارند، به قهر و قسر بر اکثریتی حکم برانند.

معجزه‌ای اگر در این هزاره‌ی سوم باشد بر ساختن چنین تحفه حکومتی بر گرده‌ی گربه‌ی پیر خمیده‌ای است که به تاریخ بلند‌ش مستبد کم ندیده است.

 اما...

پیش از شما
 
به سان شما

بی‌شمارها
 
با تار عنکبوت نوشتند روی باد

کین دولت خجسته‌ی جاوید زنده باد

(شفیعی کدکنی، زمستان 57  خورشیدی)

و نیز:

سوگواران تو امروز خموش‌اند همه
که دهانهای وقاحت به خروش اند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان‌که وحشت زده‌ی حشر وحوش اند همه

آه ازین قوم ریایی که در این شهر دروغ
روزها شحنه و شب، باده فروش اند همه

باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوش اند همه

ای هر آن قطره از آفاق هر آن ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه

گر چه شد میکده‌ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموش اند همه

به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه

(شفیعی کدکنی)

دو روزی عازم سفر به دو شهر تاریخی قیروان و سوس خواهم بود و این دفترچه مجازی به روز نخواهد شد و کامنت ها را هم پس از بازگشت خواهم دید. اگر عمری باشد البته.


July 15, 2009::چهارشنبه 24 تیر 88

المُلک لا... (یمکن تشخیص ظلمه!)


فیلم ضجه‌های مادر سهراب اعرابی موقع دفن پسرش را نگاه نمی‌کنم. پسر نوزده ساله‌ای که به تیر مستقیم لباس شخصی‌ها ظاهرا در دم جان باخته است. اگر ببینم، حالم بد می‌شود. همین‌طوری‌اش سودایی شده‌ام، دو روز و نصفی است کلاس نرفته‌ام و گوشه‌ی اتاق کز کرده‌ام و زانوی غم در بغل گرفته‌. فاطمه شمس عزیز که آن فیلم را دیده است می‌گوید از صبح‌اش خون گریه کرده است. به حال خود او هم باید گریست که همسر نازنینش، که افتخار ایران زمین است، در بند جور گرفتار آمده است.

من هنوز دوستانی که حتی پس از این قضایای اخیر طرفدار احمدی‌نژادند، کم ندارم. برخی از آن‌ها را خیلی هم دوستشان دارم و با برخی از اینان این روزها فرصتی دست دهد چت می‌کنم. نه مزدورند و نه احمق، فقط مسائل را طور دیگری می‌بینند و البته به نظر من کاملا غلط می‌بینند. گفتگوهایمان را باید با این دوستان ادامه بدهیم. قانع کردن آدم‌ها برخی اوقات کمی از مرده زنده کردن عیسوی نیست. حتی اگر به معجزه هم اعتقاد نداشته باشیم باید این گفتگوها را ادامه دهیم. ندایی درونی مدام از من می‌خواهد بحث کردن با این عده را رها کنم. اما اعتنایی به این ندا نمی‌کنم. زیرا خوب می‌دانم روزگاری خودم مثل آن‌ها می‌اندیشیدم و کسانی وقت گذاشتند و با من بارها و بارها بی آن‌که خسته شوند و یا توهین کنند حرف زدند و استدلال کردند. واضح است که چند سال طول کشید تا اثر کند (حادثه‌ی کوی دانشگاه که از نزدیک شاهد آن بودم حجت را بر من تمام کرد). در این میان صحبت‌های اخوی کرام، جناب سید سراج، را خیلی خوب یادم هست و این دوگانه که همیشه به من می‌گفت: اگر نمی‌داند، منظورش حاکم بود، بی کفایت است و اگر می‌داند، خائن. اکنون معتقدم که او می‌داند؛ چه دانش تلخی برای کسی که روزگاری شیفته‌ی او بوده است و حتی هنوز هم می‌شود پاره‌ای اوقات شیشه خورده‌های آن بنای فروریخته‌ و در هم شکسته‌ی ارادت را  در گوشه‌ی نهانخانه‌‌ی دلش یافت.

گیرم ندا را آرش حجازی و بی بی سی کشت، سهراب اعرابی را هم آن‌ها کشتند؟ آن دانشجوی هنر را هم همین‌ها کشتند؟ چندین ده نفر دیگر را نیز بی بی سی کشت؟ نیروهای مسلحی که از پشت بام مساجد بی هدف و صرفا برای کشتن و ارعاب، مردم بی دفاع را به رگبار می‌بستند هم آدم‌های آرش حجازی بودند؟ خیلی خوشحال شدم که آرش حجازی وارد این ماجرا شد. مترجمی پرکار و ناشری خوشنام که دزدی ادبی هم نمی‌شود به او بست چه رسد به آدم‌کشی. شما حرف آرش حجازی را باور می‌کنید یا حسین شریعتمداری را؟ سناریو برای قتل سهراب اعرابی چیست؟ آها او هنوز آن‌قدر احساسات برنینگیخته است که در تلویزیون نامی از او برده شود و سناریویی برای قتلش نوشته شود. ضمنا از لحظه‌ی مرگش هم فیلمی در دست نیست. پس این یکی را به سکوت می‌گذرانیم.
 

اخوی، جناب سید سراج، شاهد عینی تیراندازی نیروهای نظامی (دلم نمی‌آید بگویم نیروهای بسیجی) از بالای یکی از پشت‌بام‌های مساجد بوده است. همان صحنه‌ای که پس از تیراندازی نیروهای نظامی از بالای پشت بام و اصابت تیر به سر چند نفر، مردم خشمناک می‌ریزند و در حرکتی غلط پایگاه بسیج را به آتش می‌کشند. همان که فیلمی هم از آن تیراندازی موجود است. بعد آن آهنگر دادگر، که نشان داد آدم‌های فرهیخته‌ی دیار ما هم می‌توانند چه راحت وارد بازی تحکیم استبداد شوند، در برنامه‌ی تلویزیونی‌شان فرمودند می‌خواسته اند پایگاه بسیج را آتش بزنند نیروهای انتظامی هم از خود دفاع کرده اند. باریکلا بر تو ای کانت‌شناس، ای مترجم قرآن، ای دائرة المعارفی، ای فرهنگستانی! حق دانش و انصاف را ادا کردی. مبارکت‌ات باد این همه دانش و انصاف و حق‌طلبی.


تعجب می‌کنم از پاره‌ای از (تاکید می‌کنم پاره‌ای از) دوستان حوزوی‌مان که در جاهای دیگر به راحتی حکم می‌کنند (خصوصا در مورد غرب و فرقه‌ها و ادیان دیگر) اما به این همه شواهد از مظالم که می‌رسند آن‌چنان شکاک و محتاط می‌شوند که انگار یافتن ظالم از یافتن مورچه‌ای که در دل شب تاریکی بر سنگ سیاهی قدم بر می‌دارد، دشوارتر است. به  دوستی می‌گویم اگر یافتن مصادیق ظالم آن هم در این عصر ارتباطات و انفجار اطلاعات این قدر مشکل است پس شما حق ندارید به مسلمانان طرفدار یزید و معاویه که آن دو را خلیفه‌ی مسلمین و حسین را شورشی و خانواده‌اش را خارجی می‌خواندند، اشکال بگیرید؛ آن هم در عصری که مطلقا خبری از تکنولوژی اطلاع‌رسانی نبود. تشخیص مصداق ظلم سخت است دیگر! شما اگر همه جا با این احتیاط قدم بر دارید اصلا از کجا معلوم که بتوانید حکم بدهید اسراییل ظالم است، آمریکا ظالم است. چگونه آن‌جاها را راحت حکم می‌دهید. همان معیار راحت را این‌جا هم اعمال کنید و یا هیچ‌جا اعمال نکنید. آیا زخمی‌ها را از بیمارستان به زندان بردن آن هم زندانی بدون امکانات درمانی یادآور کار اسرائیلی‌ها نیست؟ دوستی در راهپیمایی‌های اخیر در تهران دستگیر شده بود. با یک واسطه‌ی موثق از او شنیدم که می‌گفت در بازداشتگاه ما جوانی که تیر به پایش خورده بود را از بیمارستان بیرون آورده بودند و در بازداشتگاه رهایش کرده بودند، بدون هیچ‌گونه امکانات پزشکی و این جوان ناله می‌کرد و خون کف بازداشتگاه را برداشته بود.

خورشید همیشه پشت ابر نمی‌ماند. تشخیص ظلم اگر این‌قدر دشوار باشد خلاف فطرت است. اگر این‌گونه باشد، چگونه انبیا می‌توانستند مردم را دعوت به قسط کنند (لیقوم الناس بالقسط).

امروز به روحانیان محافظه کاری که ظلم‌های شاه را نمی‌دیدند و در جواب می‌گفتند او تنها شاه شیعه در جهان است و یا فرح، سید است، چگونه نگاه می‌شود؟ نگران نباشید، به شما هم همان گونه نگاه خواهد شد. 

تاریخ، پشتک و بارو می‌زند.



پس‌نوشت: این نوشته‌ی خواندنی نوری‌زاد را هم بخوانید. کسی که عبارت مولای ما خامنه ای از دهانش نمی‌افتاد. او هم کم کم دارد تردید می کند در عدالت مولایش. نمی‌دانم چرا برخی دیگر از اصول‌گرایان حقیقت‌جو مانند شیخ عزیز زائری یک عقب‌گرد تاسف برانگیز کردند و به اردوی حمایت از ولایت به هر قیمتی که شده باز گشتند. برخی دیگر مانند عماد افروغ هم که سکوت را ترجیح داده اند. کسی مثل علی مطهری هم ابراز تردیدهایی کرده است. حالا هنوز تازه اولش است. از این ریزش‌ها خواهیم داشت. کسی مانند پورنجاتی اما تیزتر بود و خیلی سال قبل خودش را از اردوی ولایت‌فروشان جدا کرد.






June 29, 2009::دوشنبه 8 تیر 88

غرب وحشی ِ وحشی ِ وحشی!


داریم اسباب‌کشی می‌کنیم. چند روز دیگر از این خانه می‌رویم. هنوز یک امتحان دیگر روی دستم مانده است. هنوز برای این آخری هیچ کار نکرده‌ام. بانو چند روز دیگر باز می‌گردد ایران و من هم یک روز بعد از او می‌روم برای یک سفر درسی یک ماهه به شمال آفریقا، تونس. بعد از آن هم باز می‌گردم به لندن.

لابلای جمع کردن وسایل‌مان، برخوردم به کتابی به فارسی که در کانون توحید لندن به بانو هدیه داده بودند. این کتاب را وزارت علوم احمدی‌نژاد اینجا به دانشجویان و همسران‌شان هدیه می‌کند. کتاب، گزیده‌ای از سخنان رهبری است هنگامی که خطبه‌ی عقد ازدواج جوانان را جاری می‌کرده است. خسته از جمع کردن وسایل، روی زمین نشستم و کتاب را گشودم. از آن‌جایی که سخنان نغز معمولا در کاسه‌ی آدم‌های وسواسی می‌افتد، برخوردم به تکه‌ای از سخنان ایشان که گزیده‌ای از آن را اینجا نقل می‌کنم:

"امروز آن‌چه در کشورهای غربی مشاهده می‌شود عبارت است از نسلهای بی‌هویت، نسلهای درمانده و سرگشته [...] خانواده‌های متلاشی شده، انسان‌های تنها .... در کشورهای اروپایی [...] فضا، فضای جنایت است. همین حرف‌هایی که در خبرها می‌شنوید: یک بچه ناگهان در مدرسه، خیابان، توی قطار قتل انجام می‌دهد، تعدادی را می‌کشد. یک بار و دو بار و یکی دوتا هم نیست. همین‌جور سطح جنایتکارها از لحاظ سنی دارد پایین می‌آید. جوانهای بیست ساله بودند، شدند جوانهای شانزه-هفده ساله، حالا بچه‌های سیزده-چهارده ساله در آمریکا جنایت می‌کنند. راحت آدم می‌کشند. این جامعه وقتی به این جا می‌رسد، دیگر تقریباً غیر قابل جمع کردن است."
(مطلع عشق، گزیده‌ای از رهنمودهای حضرت آیت الله سید علی خامنه‌ای به زوج‌های جوان، گردآوری محمد جواد حاج علی اکبری، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، 1384، سخنرانی در هنگام اجرای خطبه‌ی عقد، مورخه‌ی 28/2/1374 و نیز مورخه‌ی 9/11/1376، صفحه‌ی 37)

در همین کشورهای غربی، که به زعم ایشان "بی هویت" است و "فضا، فضای جنایت است" و "تقریباً غیر قابل جمع کردن است"، در فرهنگ عمومی این مردم، از هر قشری و طبقه‌ای که باشند عادت نیکویی وجود دارد که هرگاه دو نفر ناخودآگاه در معابر شلوغ به هم برخورد می‌کنند و یا حتی از حد مجاز فاصله‌شان ناخواسته کم‌تر می‌شود، بی‌درنگ هر دو نفر از هم عذر خواهی می‌کنند (با گفتن واژه‌ی آشنای sorry). در پله برقی‌ها، خصوصا در مترو، عادت نیکوی دیگری جاری است که هنگام ایستادن همه در سمت راست می‌ایستند به طوری که اگر کسی عجله دارد و نمی خواهد آرام-آرام با ریل برقی پیش برود حق‌اش ضایع نشود و بتواند از سمت چپ با سرعت پله‌ها را طی کند.

به نظر شما نسلی بی‌هویت در فضایی جنایت‌آلوده می‌تواند رعایت حقوق شهروندی را این‌چنین در میان خود نهادینه کند؟

چندی پیش (شاید کمتر از سه ماه قبل) که به قرار هر روزه با مترو عازم کلاس درس بودم در روزنامه‌ی مترو گزارشی دیدم که در آن عکس‌هایی چاپ شده بود از فیلمی کوتاه که بر روی یوتیوب گذاشته شده بود. فیلم مربوط به یک تظاهرات اعتراضی در لندن بود، در فیلم پلیسی نشان داده شده بود که یکی از تظاهر کنندگان را ، که خانم جوانی بود، بی آن‌که، به گفته‌ی گزارش، از او کار خلافی سر زده باشد تهدید به زدن باتوم کرده بود و نهایتا هم یک باتوم به پای او نثار کرده بود. داستان تمام می‌شود و آن خانم هم شکایتی از پلیس نمی‌کند. اما انتشار این فیلم در یوتیوب و چاپ گزارش‌هایی بر اساس آن در نشریات مختلف و انتشار چند عکس که لحظه‌ی زدن باتوم را نشان می‌دهد، موجب شد که رییس پلیس لندن از شهروندان عذرخواهی کند و قول داد در فرایند تربیت و آموزش پلیس تجدیدنظر کنند و ضمنا پلیس مذکور هم خاطی شناخته شد و از کار برکنار شد.

این هم دو نمونه از همان جامعه ای که به زعم ایشان "دیگر تقریباً غیر قابل جمع کردن است".

 لازم نیست بیفزایم که آنجا کجاست که در آن به قول ایشان " راحت آدم می‌کشند " و بعد پای خبرنگار بی بی سی می‌اندازند و خونش را از میرحسین طلب می‌کنند. آن‌جا کجاست که در آن به گفته‌ی ایشان "فضا، فضای جنایت است" و "تقریبا غیر قابل جمع کردن است".

خدایی مگر کمک‌مان کند.


 

June 27, 2009::شنبه 6 تیر 88

اسلام سیاه و اسلام رنگی

نوشته‌ی اخیر نیکفر در تحلیل حوادث اخیر در ایران خواندنی است. من هم معتقدم آن‌چه در ایران دارد رخ می‌دهد گر چه بی‌نظیر است اما نباید ما را به این توهم بیندازد که ما مواجه با یک جنبش فراگیر مردمی هستیم.


این بخش تحلیل او  که منتقد روشنفکران دینی است بسیار خواندنی است:


"اکنون در برابر اسلام سياه حکومتی، يک اسلام رنگی شکل گرفته است. اين ايدئولوژی نيروگيرنده، هم با ايدئولوژی حکومتی خويشاوندی دارد، هم از استعداد دموکراتيک قابل توجهی برای مقابله با آن برخوردار است. اين اسلام رنگی، در وضعيتی که روحانيت سنتی و مزدور دولت بی‌اعتبار شده، جامعه دستخوش بحران ارزش‌ها گرديده و ريزش از ميان صفوف طرفداران حاکميت دم‌افزون است، اهميت ويژه‌ای دارد. به آن بايد با ديدی مثبت نگاه کرد و تنها خويشاوندی‌اش را با دين دولتی و گذشته‌ی آن را معيار داوری قرار نداد. اين اسلام، فاقد مرکز است و بعيد است که در صورت تبلور در حزب يا حزب‌هايی، خصلت کثرت‌گرای خود را از دست بدهد. به اين جهت نبايستی آن را يک‌کاسه کرد و از شکاف‌ها و خط‌های درونی آن غافل بود. به‌طور کلی بايد گفت اين تصور تباه است که می‌توان در ايران بدون بهره‌گيری از ظرفيت‌های دموکراتيک يک اسلام کثرت گرا (اسلامی که اسلام‌هاست و به اين نکته اذعان دارد) به يک دموکراسی پايدار دست يافت. با نيروهای دينی يا دارای پيشينه‌ی دينی‌انديشی می‌توان بر روی درکی مبتنی بر شرايط ايران از سکولاريزاسيون، به توافق رسيد: جدايی دين و دولت، لغو همه‌ی امتيازهای سياسی و اقتصادی روحانيان، رفع تبعيض در مورد زنان، برابری سياسی و حقوقی همه‌ی شهروندان بی‌توجه به دين و مذهب و جهان‌بينی و سبک زندگی‌شان."


این تحلیل شواهد بسیاری به سود خود دارد که آن را دفاع‌پذیر می‌کند. پذیرش این تحلیل چه بسا به معنی جدی گرفتن تلاش‌های نظری روشنفکران دینی باشد. بر این اساس کار ما امروز نه گذار از تئولوژی به اونتولوژی بلکه گذار از تئولوژی بربریت‌ به تئولوژی مدنیت‌ است. دوگانه بربریت و مدنیت برگرفته از آخرین مقاله‌ی سعید حجاریان است که آزادی او را از خدای مهر و راستی طلب می‌کنم.

 
مقاله‌ی نیکفر و نیز حجاریان را برای دسترسی دوستان در ایران و فرار از فیلترینگ در اینجا بارگذاری (آپلود) کردم می‌توانند بارگیری (دانلود) کنند.

   

 

 

June 23, 2009::سه شنبه 2 تیر 88

آنکه یافت می‌نشود آنم آرزوست

وقتی با خودم در مورد سکوت و حتی تأیید بسیاری از علمای حوزه نسبت به مظالم آشکار اخیر فکر می‌کنم، با خود می‌اندیشم این بنای مفصل و فرهمند الهیات و فقه و اصول و تفسیر و حدیث و رجال و درایه و این تاریخ مفصل سلسله مراتب شیخوخیت و روحانیت اگر به کار واکنش نشان دادن به این‌چنین ظلم‌های آشکاری نیاید، پس به چه کار می‌آید. اگر حساسیت به ظلم در این دستگاه عریض و طویل نباشد، بود و نبود آن چه سودی به حال این مردم دارد که هر سال از جیب این ملت بودجه‌های عظیم به سوی آن سرایز می‌شود. نکند حرف آن اندیشمند آزاده درست باشد که روحانیت ما حساسیت خود را نسبت به استبداد از دست داده است. نکند حضرات این‌گونه می‌اندیشند که جهانی را آب ببرد اما ارکان مذهب تشیع (یعنی همان روحانیت و علمای اعلام) حفظ شود، باکی نیست. نکند روحانیت ما معتقد باشد که ظلم از نوع شاهنشاهی-پهلوی‌اش بد است و از نوع شیخوخیتی- اسلامی‌‌اش خوب.


روحانیت و علمای دینی، امروز آزمون مهمی را از سر می‌گذرانند. آنان موظف اند نسبت به مظالم آشکار اخیر واکنش نشان دهند و خصوصا مجتهدان مجلس خبرگان وظیفه دارند که عدالت رهبری را در قضایای اخیر به دقت مورد بررسی قرار دهند و تصمیم بی‌طرفانه و خالی از منفعت و مصلحت‌طلبی بگیرند. آن‌ها خصوصا باید به این سوال جواب دهند که چقدر بی عدالتی فرد را از عدالت لازم برای ولایت بر جمهور مسلمانان می‌اندازد: یک دروغ، یک آدم‌کشتن، یک تقلب وسیع در انتخابات، یک بار حیف و میل عظیم ثروت یک ملت، کافی نیست؟ به قول ظریفی وضو که رکن یک عبادت فردی است با اخراج ریحی باطل می‌شود اما عدالت که مهمترین شرط حاکم شرعی است، گویی، در نظر آقایان، با دشتی از مظالم هم باطل نمی‌شود.


گفتن این‌که بسیاری از روحانیان و علما به مجاری اطلاع‌رسانی آزاد دسترسی ندارند و یا مراجعه نمی‌کنند و در نتیجه چه بسا ظلمی در قضایای اخیر و در کل این سال‌ها ندیده‌اند، آنان را تبرئه نمی‌کند. اینان در این حالت، جاهل مقصر اند و نه جاهل قاصر. مگر نه اینکه در منطق و اخلاق به ما آموزش داده اند که اگر به طرفی تمایل دارید برای حفظ بی‌طرفی به سخن منتقد آن طرف هم گوش فرا دهید چه بسا در آن هم حقی ببینید.


گذشته از آن‌که صداهای دیگر در میان همان حوزه هم به گوش می‌رسد و بعید است که به گوش حضرات ساکت یا موید نرسیده باشد. نکته اما این‌جاست که علما، آقای منتظری و آن‌چه بر ایشان رفت را پیش چشم خود دارند و به قول عامه "چشم‌شان ترسیده است." حکومت یکی را نقره داغ کرد تا حساب کار دست بقیه‌ی علما بیاید (گرچه بیش از یکی را این‌گونه کرد اما برجسته‌ترین‌شان ایشان بود).


شجاعت و حریت روحانیت اما این‌جاست که سنجیده می‌شود. این منطق که آقایان پیشه کرده اند به منطق پاره ای از علمای اهل سنت که حسین ابن علی، درود بر او، را به خاطر خروج علیه خلیفه‌ی مسلمین یعنی یزید ابن معاویه و هدر کردن خون خود و یارانش و به هم ریختن نظم ملک شماتت می‌کنند و یزید را شایسته‌ی ملعنت نمی‌دانند، نزدیک‌تر است تا منطق رایج تشیع که ظلم‌ستیز بود و ظلم را با هر روکش و لعاب و ماسکی (که ماسک اسلامی آن اتفاقا خطرناکتر است) بر نمی‌تابید.


اگر نبود این چند عالم روحانی آزاده در گوشه و کنار، که این استثناها هم البته خود تایید قاعده اند، این موجبه‌ی کلیه بود که برای چسبیدن به ابتدای حکم ما به پیشواز می‌آمد.


بار پروردگارا به ما عالمانی آزاده عطا کن، همان‌ها که منفعت خلق خدا را بر منفعت بیت خویش ترجیح می‌دهند، همان‌ها که پارسا زیستن‌شان به آن‌ها بصیرت در داوری و شجاعت در ابراز آن بخشیده است. همان‌ها که هر جا که باشند نشانه‌های خداوند بر زمین اند. همان‌ها که این روزها حکم کیمیا را دارند. همان‌ها که با چراغ باید در روز به دنبال‌شان گشت. آنان که پر یافت می‌نشوند گشته‌ایم ما.

 

June 22, 2009::دوشنبه 1 تیر 88

حفظ قدرت از اوجب واجبات است

فیلم ندا دختر جوانی که به ضرب گلوله مستقیم لباس شخصی ها بر سنگفرش خیابان در حال جان کندن است را دیدم. چندان متاثر نشدم. به آن لینک هم نمی دهم ندیده اید نبینید. خس و خاشاکی بود که در دریای زلال ملت (یعنی لباس شخصی‌ها) شسته شد و رفت. جان چه اهمیتی دارد، حفظ قدرت مهم است. به قول آقای الهام جان امام زمان هم به اهمیت حفظ نظام اسلامی نیست زیرا امام زمان هم جان خود را برای برقراری نظام اسلامی به خطر می اندازد. جایی که جان امام زمان هم مهم نباشد جان دخترک مزلفی مهم است؟ می خواست به خیابان نیاید. اصلا مگر ما دم از قانون نمی‌زنیم؟ خوب این تجمعات غیر قانونی بوده است. حاکم معدلت‌پرور که روز جمعه گفتند که به خیابان‌ها نیایید که مسئولیت آن بر عهده رهبران اعتراضات است. این یعنی بیرون بیایید می‌کشیم و مسئولیت آن را هم به عهده نمی‌گیریم. از خاطر نبریم که کلیه کسانی که این روزها به ضرب مستقیم گلوله کشته شدند، هیچ کاری نکرده بودند. برخی از آنها حتی در کنار خیابان تماشاگر بوده اند. این یعنی کشتن بی هدف برای ایجاد رعب. این یعنی خون مخالفان هیچ اهمیتی ندارد. این یعنی گفتیم که تشنگان خدمتیم، نه شیفتگان قدرت اما خوب حالا که به قدرت رسیده ایم از ته به سر بخوانید.


دولت احمدی‌نژاد یک چیز را توانست ارزان کند: خون. برای حفظ قدرت دهها نفر که سهل است تا هزاران نفر را کشتن جا دارد. بیایید که خون ارزان شد. بیایید که به علت تغییر شغل همه چیز ارزان شد. حراج کردند. آتش زده اند به خانه ملت.


کتابخانه‌ام. مثلا خبر مرگم در اوج امتحانات پایان ترم ماست. نمی‌توانم درس بخوانم. نگاه می‌کنم به این انگلیسی‌های بی خیال و راحت که دارند زندگی‌شان را می‌کنند و برای پس گرفتن رایشان لازم نیست خون بدهند.


یاد این جمله استاد فرزانه مصطفی ملکیان می‌افتم که در پاسخ به سوالی در مورد انقلاب اسلامی ایران تنها این بیت شعر را خوانده بود:
اول تو چنان بُدی که کس چون تو نبود / آخر تو چنان شدی که کس چون تو مباد

 

 

 

June 19, 2009::جمعه 29 خرداد 88

ما را چه روی خویشی با رأس دین‌فروشان!


این روزها، که خدا کند "بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر"، که نفس‌ها سرد و سرها در گریبان است، پاره‌ای از دوستان که از آن نسبت کذایی مطلع اند، فبئس الإطلاع، به کنایه می‌گویند دیدی خویشاوند را که در حق قومی کذا کرد و بهمان!
 
کدام نسبت؟ مهلاً مهلا! ما را با ظلومان و ظلامان نسبتی نیست، انشاء الله و الحمدلله. زهی سعادت که پدری آزاده که عمری نان از تدریس خویش خورده و منت حاتم طایی نبرده، از کودکی در گوش‌مان با زمزمه‌ی کردار خویش این نکته خوش روان کرد که: "بر در ِ ارباب بی‌مروّت دنیا / چند نشینی که خواجه کی به در آید." از این نسبت نداشته که بگذریم، باقی نسَب که دیگر در دست آدمی نیست.

در کوی ما سنجش دین می‌خرند و بس / بازار دین‌فروشی از آن سوی دیگر است.

تذکر آیین‌نامه‌ای: اگر کسی از آن‌چه گفتم در قالب کامنت به درستی و به صراحت رمزگشایی کند، با عرض اعتذار کامنت او را ممیزی خواهم کرد. بلکه بدین وسیله روح محرم‌علی‌خان ممیزچی‌باشی ِ ضرغام الممالکِ لاریجان (علیه احقّ ما علیه) جانی تازه بگیرد. آن‌چه بر سبیل اشارت گفته شوند البته منتشر خواهند شد.




June 15, 2009::دوشنبه 25 خرداد 88

جز انتظار و جز استقامت...


به قول دوست ظریفی وقتی می‌توان با یک شکلات ایران خانم را راضی کرد و با آن خوابید، چرا به آن تجاوز کرد؟ وقتی مردم ایران زمین، به رییس جمهوری مثل میرحسین راضی اند، که سیاست خارجی رهبری، خصوصا بخش هسته ای‌اش را و بلکه اصولا قدرت او را دست نمی‌زند و مردم هم با پیروزی او احساس گشودگی اوضاع می‌کنند، چرا باید با یک کودتا، دوباره احمدی‌نژاد را بر سر کار آورد؟ (واژه‌ی کودتا را بلند به صدا در آورید، خصوصا موقعی که تلویزیون فارسی بی بی سی در یک محافظه‌کاری بی معنی از به کار بردن این واژه پرهیز می‌کند و گویی ریاست جمهوری دوباره‌ی احمدی‌نژاد را به رسمیت شناخته است.)
گیرم در کوتاه مدت بردید، در دراز مدت چه می‌کنید؟ با ته‌مانده‌ی اعتماد از دست رفته‌ی این مردم چه می‌کنید؟ (حالا می‌فهمم فریادهای همسر شهید همت علیه صادق محصولی و سلامت‌اش چه معنی داشت) با یک حوزه‌ی علمیه‌ی خاموش اما ناراضی چه می‌کنید؟ با بدنه‌ی ناراضی اما خاموش اصول‌گراها چه می‌کنید؟ با سرمایه‌ی عظیم اجتماعی‌ای که از دست دادید چه می‌کنید؟ با هاشمی رفسنجانی چه می‌کنید؟ با خاتمی، میرحسین، کروبی، و به طور کل اصلاح‌طلب‌ها چه می‌کنید؟ با خدمت بی‌نظیری که به اپوزیسیون کردید و جان تازه‌ای که به آن‌ها بخشیدید چه می‌کنید؟
ایران، لیبی نیست، سودان نیست، عربستان سعودی نیست. بهترین موقعیت برای خرید آبرو برای جمهوری اسلامی را از دست دادید. 85 درصد شرکت کننده را می‌توانستید با برگزاری انتخاباتی سالم به نفع خود تمام کنید. بگویید این شرکت گسترده تایید نظام بود. آن‌ها که رای دادند هم راضی بودند که شما چنین کاری بکنید، به این شرط که اوضاع کمی به نفع مطالبات مردم تغییر کند.
دارم فکر می‌کنم که در دراز مدت چه به دست خواهید آورد.
در عجبم.
چه شکاف پرنشدنی‌ای افتاده است میان مردم و حکومت.    
چه بر سر ایران زمین خواهد آمد؟




June 13, 2009::شنبه 23 خرداد 88

خداحافظ ایران


گربه‌ی خمیده‌ی پیر، ایران! خداحافظ

June 11, 2009::پنجشنبه 21 خرداد 88

سبک‌پای راستگو و فرج‌خوان دروغگو


آقای احمدی‌نژاد در صحبت‌های اخیرش برای نشان دادن این‌که دروغ گو نیست، به استدلالی توسل جست که از آن‌جایی که بارها این استدلال از طرف ایشان تکرار شد، نشان می‌دهد که وزن مهمی در نظر وی  برای تبرئه‌اش از اتهام دروغ‌گویی دارد. دیدم بسیاری از دوستان، از جمله داریوش، به سستی این استدلال خرده گرفته‌اند. با این حال نامناسب ندیدم که در این فرصت کوتاه باقی‌مانده تا انتخابات من هم سستی این استدلال را به نوبه‌ی خود نشان دهم.

در ادامه دلیل خواهم آورد که استدلال کوتاه احمدی‌نژاد در اثبات راستگویی خود با مشکل مواجه است به طوری‌که این مشکل برای اثبات نکردن مقصود وی از طریق این استدلال کافی است.

استدلال احمدی‌نژاد را می‌توان به این گونه صورت‌بندی کرد:

اگر کسی دروغگو باشد، ترسو خواهد بود (مقدمه اول)
من ترسو نیستم (مقدمه دوم)
پس دروغگو نیستم (نتیجه)

در این استدلال در واقع ربط وثیقی میان راستگویی و شجاعت و از سوی دیگر دروغگویی و ترسویی برقرار شده است. اما آیا همیشه همین طور است؟ می‌دانید که مقدمه‌ی اول استدلال مطابق قواعد منطق باید موجبه‌ی کلیه باشد. یعنی همیشه صدق کند. یعنی اگر گاهی صدق کند و گاهی نه، بر اساس آن نمی‌توان نتیجه‌ی قطعی گرفت، یعنی استدلال کلی بنا کرد. آیا همیشه این‌گونه است که کسی که ترسو نیست، دروغگو هم نیست؟ خیر. چه بسا فردی که ترسو نیست، به جای آن‌که راستگو باشد، دیوانه یا پررو (چشم‌سفید) باشد. پاره‌ای دیوانه‌ها نیز از کسی نمی‌ترسند. پائولو کوئیلو در داستان "ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد" تعریف جالبی از دیوانه دارد. از زبان قهرمان داستان نقل می‌کند که دیوانه کسی است که تنها در جهان خود زندگی می‌کند. یعنی کسی که جهان دیگران برای‌اش اهمیتی ندارد. بر این اساس مثلا خلاف آدم‌های عادی در میان جمع بلند بلند با خود حرف می‌زند. چنین کسی نیز از چیزی نمی‌ترسد اما آیا این به معنی این است که دیوانه ی نترس در سخنان‌اش صدق اخلاقی دارد و هیچ‌گاه دروغ نمی‌گوید؟ به نظر نمی‌رسد این‌گونه باشد. آدم پررو هم هیچ‌گاه نمی‌ترسد. آدم پررو از ادبِ "من اشتباه کردم" خالی است. او به قول شوپنهاور از "هنر همیشه بر حق بودن" برخوردار است. از سوی دیگر باز هم این‌گونه نیست که هرکس راستگو باشد همیشه شجاع و نترس است. چه بسا کسی در موردی راستگو باشد اما در عین حال به لحاظ روحیه ترسو باشد. ترسو یا شجاع بودن بیش از آن‌که به راستگویی و دروغ‌‌گویی ربط داشته باشد، به حالات روحی افراد مربوط است. برخی بی‌باک‌ترند و برخی محافظه‌کارتر. اما از این روحیه ضرورتا راستگو بودن و دروغ‌گو بودن افراد استخراج نمی‌شود.

تا به این جا به نقد مقدمه‌ی اول استدلال پرداختم و نشان دادم که این‌گونه نیست که اگر کسی دروغگو باشد ترسو خواهد بود و اگر راستگو باشد، شجاع خواهد بود. پس مقدمه‌ی اول استدلال نادرست است، به این معنی که ضرورتا صادق نیست. اما برسیم به سر وقت مقدمه‌ی دوم. این اشکال در مقدمه‌ی دوم هم قابل اشاره است. در مقدمه‌ی دوم ادعا می‌شود که من، یعنی احمدی‌نژاد، ترسو نیستم. در این‌جا چه معنایی از واژه‌ی ترسو اراده شده است؟ توضیحی داده نمی‌شود. پس ناچاریم حدس بزنیم. به نظر من و بر اساس روحیاتی که از آقای احمدی‌نژاد سراغ داریم، ترسو نبودن در این‌جا به معنی "کم نیاوردن" است. گویی گفته می‌شود ما که کم نیاوردیم (و در واقع هر دروغ را با دروغی دیگر پوشاندیم که در ادامه به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنم) پس دروغ‌گو نیستیم. در حالی که کم نیاوردن چه بسا بیشتر پررو بودن فرد را نشان دهد تا راستگو بودن او را. چه بسا خاضع نبودن‌اش در مقابل حقیقت را نشان دهد (آن‌چنان خاضع بودن در مقابل حقیقت که مغز ایمان است) تا راستگو بودن را. پس مقدمه‌ی دوم استدلال هم نارساست.  

احمدی‌نژاد رویه‌ و روحیه‌ی جالبی دارد. دروغ را با دروغ دیگری می‌پوشاند. وقتی دست ایشان رو شد که تورم، مطابق معنی رایج از این کلمه، قریب بیست و پنج درصد است و ایشان آن را پانزده درصد اعلام کرده بود، جلوی چشم پنجاه میلیون آدم گفت بله تورم بیست و پنج درصد است "ما هم گفتیم" (در شب مناظره با رضایی). دروغگو! تو که هر شب گفتی پانزده درصد است! و یا در وقت اضافه‌ای که رسانه‌ی شدیداً ملی به ایشان داد، ایشان رشته‌ای از خدمات خود را راست و دروغ به هم آمیخت و ردیف کرد. مثلا گفت آیا افزایش حقوق بازنشستگان هم دروغ است؟ حربه‌ی جالبی است. برای آن‌که دروغ تو را باور کنند باید آن‌را به حرف راست آمیخت زیرا دروغ خالص زود کشف می‌شود. چه کسی انکار کرده بود که ایشان حقوق بازنشستگان را افزایش داده است؟ دعوا بر سر آمارهای غلط بود. آن آدم ساده‌ای هم که می‌نشیند این برنامه را می‌بیند با خود می‌گوید خوب راست می‌گوید حقوق بازنشسته‌ها را زیاد کرده و سپس از نظر روحی آماده می‌شود تا دروغ‌های احمدی‌نژاد را هم باور کند.

استادی داشتیم در دانشکده‌ی الهیات مشهد که دکترای فلسفه از هندوستان گرفته بود. تعریف می‌کرد همکلاس استرالیایی‌ای داشته است که دختری جوان بوده. می‌گفت رابطه‌ی جنسی برای این دختر به قدر خوردن یک چایی و یا سلام و علیک عادی بود. اما با این حال کسی از این دختر مطلقاً دروغ نمی‌شنید. می‌گفت یک بار کسی دروغی گفت و وقتی دروغ‌گو بودن‌اش بر ملا شد، این دختر همکلاسی ما با تعجب می‌گفت: مگر ممکن است کسی دروغ هم بگوید.

 حالا شما قضاوت کنید، کدام یک به حقیقت انسانیت و حتی ایمان نزدیکتر اند (و یا کمتر دور اند)، دختر رهای داستان ما  یا رییس جمهور دعای فرج‌خوان‌مان؟ 

خدایی مگر کمک‌مان کند.


June 9, 2009::سه شنبه 19 خرداد 88

بود آیا که ایام "محنت محمودیّه" به سر آید


فکر نمی‌کنم دیگر تردید موجهی باقی مانده باشد که احمدی‌نژاد "کذاب" و "بی‌کفایت" است. برای من این حکم چیز جدیدی نیست البته. متاسفم که چهار سال قبل درست در همین روزها و در ایام انتخابات همراه با بسیاری دیگر خطر احمدی‌نژاد را پیش‌بینی کردم و عواقب رای دادن به او را برشمردم. تکرار بخشی از آن پس از چهار سال خالی از فایده نیست.
 
"[...] آن هم در وقتی که نوبنیاد گرایان در راه اند و اگر بیایند بورس را با یک یاحسین دیگر از بیخ وبن برمی‌کنند و بانک خصوصی را تعطیل می‌کنند و آسانسورهای تمام ادارات را، و بلکه کل ملک ومملکت را، هم چون آسانسور شهرداری تهران می‌کنند که مبادا در چند طبقه‌ای که مردی و زنی در آن همسفر اند، ملاعبه‌ای صورت گیرد و " قبلة العَذارا" یی واقع شود و ارکان عرش، که به رابطه‌ی نامشروع دو جنس بیش از دین به دنیا فروشی و ظلم و ستم‌گری حساس است، به لرزه بیافتد و این گونه شود که: " لساخت الارضُ باهلها" و تحمل شان از نقد هم در حد پاسخ بی ادبانه‌ی شهردار تهران به عذر خواهی خاتمی از مشکلات شهری تهران است و او که تحمل نقد ملایمی از سوی رییس جمهور را ندارد تاب نقد شهروندان را می‌آورد؟ همان نوبنیاد گرایانی که از مبارزه با ثروت های بادآورده چیزی شبیه عیاران قدیم در ذهن دارند که از ثروتمندان به زور بستانند و به فقراء صدقه دهند: وعلی الملک السلام اذ قد بلیت الامة براع مثلهم."

اما شد آن‌چه شد. حالا می‌توان فهمید که چقدر این پیش‌بینی‌ها متاسفانه درست از کار در آمده است. این مناظره‌ها که ما نیز از طریق اینترنت آن‌را پیگیری کردیم، در تاریخ معاصر ایران خواهد ماند. زیرا مردم دقایقی از رسانه‌ی تا حدودی آزاد را چشیدند.

به نظر من بر خلاف بسیاری بازنده‌ی اصلی این مناظرات احمدی‌نژاد نبود بلکه حاکم معدلت‌پرور بود. چرا که باز هم مثل همیشه این مناظرات به حجم بیشتری از مردم نشان داد که او کسانی را که قدرت‌ مطلقه‌اش را تثبیت کنند، حتی اگر فاسد و بی‌کفایت باشند، با همه‌ی قوا تایید می‌کند و مانع از آن می‌شود که مردمْ بی‌کفایتی، دروغ‌زنی و هزاردستانی آن‌ها را دریابند، سهل است توهم این‌را القاء می‌کند که این بی‌کفایت‌ها مشغول آباد کردن مملکت اند. و نیز باز هم مثل همیشه این مناظرات به حجم بیشتری از مردم نشان داد که او کسانی را که قدرت مطلقه‌اش را تمکین نکنند، حتی اگر سالم و باکفایت باشند، چنان لجن‌مال می‌کند و خدمات‌شان را می‌پوشاند و تیر تهمت روانه‌شان می‌کند که از صحنه خارج شوند. سکوت حاکم معدلت‌پرور در مقابل بداخلاقی‌های احمدی‌نژاد و یا بسنده کردن به نصیحت‌های کلی‌گویانه‌ی همیشگی معنی‌دار است. احمدی‌نژاد بدون پشت‌گرمی نمی‌تواند حرف‌هایی را بزند که در سی‌سال گذشته بسیاری به خاطر تکرار بسی کمتر از همین حرف‌ها زندانی شده، از حقوق خود محروم گردیده و یا حتی کشته شده‌اند (نمونه‌ی آن نامه صد و چند نفر از ملی- مذهبی‌ها در سال 1369 بود که مودب و مدلل وضعیت ممکلت را نگران کننده توصیف کرده بودند و بعد از آن نامه بسیاری از آن‌ها دستگیر شدند). احمدی‌نژاد اکنون حرف‌های اپوزیسیون را می‌زند اما برای ادامه‌ی استبداد و نه کاهش آن، او اپوزیسیون اصلاحات است نه اپوزیسیون نظام. دلم به حال کسانی می‌سوزد که افه‌ی اپوزیسیونی او به سر شوق‌شان آورده است.

کار احمدی‌نژاد تمام شد. دیدم در صفحه‌ی فیس‌بوکِ دوست عزیز محقق‌ام جناب محمد امجد جملاتی از قول پدر بزرگوارش نقل کرده است که حضرت امجد فرموده اگر امام بود، احمدی‌نژاد را عزل می‌کرد و این‌که به صداقت میرحسین ایمان آورده‌اند. از روحانی پاک‌ باطنی مثل ایشان جز این هم انتظار نمی‌رود. زیرا که تقوا بصیرت می‌آورد (اتقوا الله یعلمکم الله). توجه کنید که این مناظره‌ها چگونه بر برداشت علما و روحانیان از احمدی‌نژاد هم دارد اثر می‌گذارد.

این مناظرات البته چیز دیگری را هم نشان داد. ممکن است بتوانی اصول‌گرایی را پیدا کنی که می‌کوشد برود علم اقتصاد بخواند، متین باشد، ممللکت‌داری بفهمد، مشاوران شایسته انتخاب کند و مودب و مدلل نقد کند. و هم‌چنین ممکن است اصلاح‌طلبی پیدا کنی که گروهی آدم به‌درد بخور را دور خود جمع کند ولی در مناظره حتی یک فایل به دست او نداده باشند که کاغذهای جلوی‌اش را در آن سر جمع و مدیریت کند و نه با دست پر، آمار به دست و مسلح به سلاح علم و اطلاع به میدان مناظره آمده باشد. تمام آن تیم خوب هم، دست کم تا حدودی، به کار نیش و کنایه زدن به دوره‌ی خاتمی و شخص او مشغول باشند و خراب کردن کاندیدای دیگر اصلاح‌طلب؛ و اگر هم اشارات حقوق بشری می‌کند (که البته دستش درد نکند و از این جهت پیشرفته‌تر از دیگر کاندیداهاست) چنان کدگونه و گذرا بگوید (به استثنای مورد درویشان) که اگر فی المثل فرد از قبل نداند زهرا بنی‌یعقوب که بود و چه بر سرش آمد، جز شنیدن یک قطار اسم چیز دیگری دستگیرش نشود.
 
میرحسین موسوی برنده‌ی این انتخابات است، حتی اگر روز بیست و چهارم خرداد، نام محمود احمدی‌نژاد از رسانه‌ی شدیداً ملی به عنوان پیروز انتخابات اعلام شود.

پس‌نوشت: این خبر را در مورد سوء استفاده‌ی غیر اخلاقی طرفداران احمدی‌نژاد از درس اخلاق آقای امجد را هم  بخوانید.
پس از پس‌نوشت: خوب مطلبی که از جناب شیخ ما امجد نقل کردم دیدم خبر هم شده است. .




June 1, 2009::دوشنبه 11 خرداد 88

من که امروزم نار نقد حاصل می‌شود / وعید فردای زاهد را چرا باور کنم


دوست عزیزی از ایران زنگ زده بود و می‌گفت همسرش در ایام فاطمیه به یک جلسه‌ی مذهبی رفته بود. روحانی منبری شب آخر می‌گوید مومنات از من خواسته اند بگویم که به چه کسی رای بدهند و بعد منبری داستان ما از احمدی‌نژاد به طور مشخص اسم می‌برد و می‌گوید که اگر به کسی غیر از احمدی‌نژاد رای بدهند آن دنیا در مقابل خدا مسئول اند، و سر آخر هم می‌گوید هر کس به احمدی‌نژاد رای ندهد به جهنم می‌رود. این را که شنیدم با خود گفتم عجب گیری افتادیم ها! اگر به احمدی‌نژاد رای ندهیم درآخرت به جهنم می‌رویم، اگر هم رای بدهیم در همین دنیا به جهنم می‌رویم. حال سوال این‌جاست: شما ترجیح می‌دهید از جهنم نقد فرار کنید یا نسیه؟


May 21, 2009::پنجشنبه 31 اردیبهشت 88

پایان باطنیان حوزه (؟)


مرحوم شیخ محمد تقی بهجت برای من نماد نسلی از باطنیان حوزه بود که نسب به آقا سید علی قاضی می‌رساندند. شیخ بهجت مرا یاد سال‌های نوجوانی‌ام می‌اندازد که شیخ ما محمود امجد در پاسخ به این‌که در فروعات فقهی به فتوای کدام فقیه مراجعه کنیم، بی درنگ ما را به شیخ بهجت رهنمون کرد. دوستی از شاگردان شیخ ما برایم رساله‌ی شیخ بهجت را خرید و هدیه کرد. هنوز آن را دارم. جلد آبی فیروزه‌ای داشت و روی آن بر خلاف رویه‌ی رایج به جای آیت الله العظمی بهجت نوشته شده بود العبد محمد تقی بهجت (مقایسه کنید با آن فقیه دیگر که نوشته بود آیت الله العظمی فی الارضین!). تابستان‌ها شیخ بهجت مشهد می‌آمد. دفترش میان میدان (یا به قول ما مشهدی‌ها فلکه) آب و میدان ضد بود. هنوز هم یکی از بهترین خاطرات عمرم همان روزهایی است که برای دیدن‌اش به حسینیه‌اش در مشهد می‌رفتم. یادم هست که یک سال که من حاضر بودم سید فاطمی‌نیا منبر رفت. چه روزهایی بود. شیخ ما هم برخی سالها که در آن ایام مشهد بود می‌آمد.

 

شیخ بهجت نمادی از سویه‌ی وارسته‌ی حوزه بود. نمادی از باطنیان حوزه که فقاهت و مرجعیت در چشم و نظرشان آنچنان درشت نبود که برای رسیدن به آن هر کاری بکنند. شیخ بهجت شاید به سبب وارستگی‌ای که داشت در طول این سال‌های پس از انقلاب، که مرجعیت سخت به بازیچه گرفته و بی حرمت شد، چندان بازیچه‌ی دست سیاستمداران نشد. گرچه ظاهرا یکی از نزدیکان ایشان کوشید تا شیخ را به کسانی نزدیک کند که تا منافعشان تحریک می‌شود ندای وا اسلاما سر می‌دهند و ظاهرا چند باری هم موفق شد، اما شیخ از جنسی نبود که در کوره‌ی آدم‌سوزی و آدم‌سازی آن‌ها آب شود و قالب آن‌ها را بگیرد (باری البته وا اسلاما-گویان حرفه‌ای پس از جنجالی که بر سر کنفرانس برلین رفت، ظاهرا به دلالت یکی از نزدیکان شیخ بهجت به پیش ایشان حاضر شدند اما ظاهرا طرفی نبستند زیرا شیخ مثل همیشه از پاک کردن درون (تزکیه نفس) گفت و مراقبه، اما حاضران حرفهایی از جنس دیگر می‌خواستند؛ از همان جنس حرف‌هایی که آن فقیه دیگر پیش از حمله‌ی وا اسلاماگویان حرفه‌ای به بیت و حسینیه‌ی آقای منتظری در سال 77 بر زبان راند، همان فقیهی که پای جلسات تفسیر قرآن لطیفش که مرتب از تلویزیون پخش می‌شد بزرگ شدیم، همو که مخالفان با ولایت فقیه را در سخنرانی آماده‌سازی ِ وا اسلاماگویان حرفه‌ای برای حمله به بیت آقای منتظری از حیوانات بدتر خواند و طلبه‌های خشمگین هم با حسینیه‌ی یکی از همان به زعم خودشان حیوانات حمله بردند و حتی یکی دو نفر از باز به زعم خودشان حیوانات را که در حسینیه‌ مشغول نماز بودند به باد کتک گرفتند. جرم آقای منتظری البته این بود که از خرج‌های میلیاردی بی حساب و کتاب دفتر همان کسی سخن گفته بود که امسال را توصیه به "اصلاح الگوی مصرف" کرده است. اولین کسی که این توصیه را یازده سال قبل از صادر شدن‌اش جدی گرفت، 5 سال در منزل‌اش زندانی شد به طوری که گاهی حتی پزشک هم اجازه نداشت او را معاینه کند). شنیدم یکی از کسانی که از حاکم معدلت‌پرور خصوصی خواسته بود تا جناب منتظری را از حبس خانگی آزاد کند جناب بهجت بوده است. خدایش بیامرزاد.

 

مراجعه کردن به فتاوای شیخ در فروعات فقهی برای من اما گاهی مایه‌ی دردسر بوده است. شیخ بهجت یکی از سنتی‌ترین فقیهان بود. مورد شطرنج را از یاد نبرده ام. در نوجوانی شیفته‌ی شطرنج بودم و در این بازی دستی توانا داشتم. فتوای شیخ مرا از اوان جوانی از بازی شطرنج باز داشت تا همین اواخر که پس از سال‌ها ترک شطرنج، به پیشنهاد فقیه دل، یعنی ماه‌بانو، با او شطرنج بازی کردم. نتیجه باخت بود. تمام مهارت و حتی شیفتگی نسبت به این بازی را پس از سال‌ها از دست داده بودم. از دیگر فتاوای شیخ حرمت وازکتومی بود. می‌بایست خوشحال بود که سیاست‌گذاری نسبتا موفق سیاستگذاران کنترل موالید در دیار ما از فتاوای شیخ فقید تاثیر نگرفته بود.  

 

جثه‌ی لاغرش را به خاطر می‌آورم و قیافه‌ی آرام‌اش را و شال سفیدی که به دور کمر روی قبا می‎‌بست. خداحافظی با شیخ بهجت چه بسا خداحافظی با خیلی چیزهای دیگر هم باشد. خداحافظی با نسلی از باطنیان حوزه که گویی از زادن مانند خود عاجزند و جای خود را به فقیهان حرفه‎‌ای، روحانیان دولتی و بنیادگرا داده‌اند. یاد یکی از دوستان‌‌ حوزوی-دانشگا‌هی‌ام افتادم که سخت مرید شیخ بهجت بود. عکس‌اش را دیدم این اوخر در رجا نیوز که معمم شده، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات در دانشگاه امام صادق شده و فحش‌نامه‌ای نوشته علیه مسیح مهاجری به این جرم که علیه مفاسد و اکاذیب احمدی‌نژاد چیزی گفته است. با خود گفتم اگر روحانیان دانشگاه رفته و باطنی دیده‌ی ما این‌گونه از کار در می‌آیند و علی الحوزة العلمیة السلام.

 

خدا کند از دل حوزه‌ی ما قرنی یک سید علی قاضی یا شیخ بهجت در آید. قم بدکی نیست از برای پرورش باطنیان، خیلی چیزها، از جمله تحجر و بنیادگرایی و استبداد دینی، اگر بگذارد.  


 


 

May 11, 2009::دوشنبه 21 اردیبهشت 88

اول ای جان دفع شر جور کن


اشکال جمهوری اسلامی فقط این نیست که حکومتی نیمه استبدادی است (نیمه استبدادی در مقایسه با نظام‌های تمام استبدادی مانند عراق زمان صدام حسین و یا کره شمالی کنونی) بلکه علاوه بر آن اشکال دیگر این است که حکومت ایران تا کنون نتوانسته است یک حکومت نیمه استبدادی کارآمد و توسعه‌گرا (چیزی شبیه مدل چین) باشد. هاشمی رفسنجانی می‌خواست چنان مدلی را پیاده کند اما به سرانجامی نرسید.
 اکنون تلاش تمام آنانی که دلشان برای مام وطن می‌سوزد به نظر من در درجه‌ی اول باید این باشد که اگر دولتی بر سر کار می‌آید قدمی به سوی توسعه‌ی ایران زمین بر دارد، سهل است دست کم عقب‌ماندگی کشور را تشدید نکند. از این منظر که بنگریم، انتخابات اهمیت می‌یابد. زیرا روزنه‌ی کوچکی است به تغییر. درست از همین نگاه می‌توان غیر قابل دفاع بودن نگاه تحریمی‌ها، که خوشبختانه ظاهرا در این دوره از انتخابات طرفداران بسیاری هم ندارند، را نقد کرد.
بر خلاف آن‌چه بسیاری از تحریمیان می‌اندیشند، عدم شرکت در انتخابات عملا منتهی به مشروعیت‌زدایی از نظام نمی‌شود (زیرا، به تعبیر طلبگی، تحصیل حاصل محال است)، بلکه با رای آوردن دوباره‌ی احمدی‌نژاد به  تثبیت او می‌انجامد. به نظر من اگر احمدی‌نژاد دوباره رای بیاورد، روزهای دشوارتری در انتظار ایران و ایرانیان است. این شیوه مدیریت (بهتر است بگویم این بی‌مدیریتی) اگر چهار سال دیگر ادامه پیدا کند، جبران آن به دهه‌ها کار نیاز دارد. بر این اساس عزم همه باید جزم شود بر این که احمدی‌نژاد دوباره رای نیاورد. رای نیاوردن او مهمتر از این است که چه کسی به جای او رای می‌آورد. می‌خواهد کروبی باشد یا موسوی و یا حتی رضایی.
چه بسا بازی انتخابات به دور دوم بکشد و در مرحله اول مهم این است که آرای "نه- به - احمدی‌نژاد" افزایش یابد. این نکته خصوصا با توجه به تلاش احمدی‌نژاد برای جذب رای از طریق وعده‌های رنگارنگ و پول پخش کردن میان مردم جدی‌تر می‌شود. شاید نتیجه انتخابات این شد که احمدی‌نژاد با یکی از دو کاندیدای اصلاح‌طلب به دور دوم راه یافت. آن‌گاه شانس این مطلب افزایش می‌یابد که چهار سال دیگر کسی را که ابتدایی ترین اصول (اخلاقی- مدیریتی) ریاست بر جمهور مردم ایران را نمی‌داند، به عنوان رییس جمهور، دوباره در تصویر دائمی رسانه‌ی شدیدا ملی مشاهده نکنیم.


March 13, 2009::جمعه 23 اسفند 87

ای بسا مظلوم ِ ظالم شو که هست ...


پست قبلی من هنوز جوهرش خشک نشده بود که شاهد از غیب (و بلکه از حضور) رسید: دفاع پرشور ایران از جنایتکار سودانی عمر البشیر. منطق این دفاع همان است که در آن پست گفتم: جنایتکار سودانی چون ضد امریکایی است پس مظلوم است هر چند جنایات گسترده‌ای علیه مردم کشورش کرده باشد. به تعبیر دیگر فقط دیکتاتورهایی که اولا طرفدار امریکا هستند، و ثانیا ضد ایران و تشیع هم نیستند، بد اند. ما بقی جنایتکارها و دیکتاتورها، مظلومانی اند که امریکا با حربه‌ی دروغین حقوق بشر قصد ساقط کردن آن‌ها را دارد.

بعید نیست که اگر صدام حسین ضد ایرانی نمی‌بود (جمله‌ی مشهور صدام را که به خاطر دارید: نمی‌دانم خدا چرا پشه و ایرانی‌ها را آفرید) ایران طرفدار صدام حسین می‌بود. زیرا او هم ضد امریکایی بود. آن گاه تمام جنایات صدام علیه مردم‌اش فراموش می‌شد. بگذریم از این‌که در جنگ امریکا علیه صدام، داستان جنگ در رسانه‌ی دولتی ایران طوری نشان داده می‌شد که انگار صدامی‌ها قهرمانانی اند که در مقابل امریکا ایستاده اند و عن قریب است که آن‌ها را به زانو در آورند.

در باب طالبان هم داستان همین است. طالبان هم اگر ضد شیعی نبود و دیپلمات‌های ایران را نمی‌کشت، ایران طرفدار طالبان می‌بود. آن‌گاه تمام جنایات این گروه علیه مردم افغانستان فراموش می‌شد، جنایاتی که هنوز ادامه دارد.

جنایات روسیه علیه مسلمانان چچن فراموش می‌شود. زیرا روسیه در بازی فروختن ایران به امریکا گاهی اوقات طرف ایران است. سرکوب شیعیان زیدی یمن توسط حکومت استبدادی این کشور، به سکوت برگزار می‌شود. زیرا این جنایت ربطی به امریکا ندارد. (محمد علی ابطحی در وبلاگش نقل می‌کند که برخی از مراجع قم معتقد بوده اند که جمهوری اسلامی باید به سرکوب شیعیان معترض در یمن واکنش نشان دهد.)

آفتابی کردن منطق معیوب ظلم‌ستیزی این‌چنین حاکمانی، کلمه‌ی حقی است پیش سلطان جائر، همان که «افضل الجهاد» نام گرفته است.
 
مرتبط: این دو مطلب را هم بخوانید. داریوش در این پست خوب منطق آقایان را شکافته است. مهدی جامی هم نوشته‌ای دردناک در این باب دارد.

 

 

 

 

 

March 6, 2009::جمعه 16 اسفند 87

"شاید از هیچ سو جواب نیاید" (سهراب)

عجیب‌ترین نوع ظلم‌ستیزی، و احتمالا مضحک‌ترین آن، ظلم‌ستیزی‌ای است که مصادیق ستیز با ظلم، "از پیش" و به نحو "ثابت"،  "دستوری" و "تخلف‌ناپذیر" تعیین شده باشد:
- هر چه فریاد دارید بر سر اسرائیل و آمریکا بکشید.
- ببخشید، جناب فریاد!، من امروز گزارشی خواندم در مورد کشتارهای گسترده در دو سال شصت و شصت و یک. من را یاد کشتارهای فلسطینی‌ها به دست اسرائیل انداخت.
- نه، ما یک کشور مظلوم ایم و از همه طرف تحت فشار قدرت‌های بزرگ جهان‌خوار هستیم، این گزارش‌‌ها یا دروغ‌های استکبار جهانی است و یا کشته‌شدگان کسانی بودند که به روی حزب اللهی‌ها اسید می‌پاشیدند (این جمله‌ی اخیر اگر آشناست آن‌را از دهان جناب تئوریسین نظام شنیده‌اید. ایشان البته افزودند افتخار نظام است که افراد به راحتی می‌توانند اعتراض کنند. البته کمی بعد دو دانشجویی که صرفا پلاکاردی به نشانه‌ی اعتراض در جلسه‌ی ایشان بلند کرده بودند، تعلیقی خوردند. اگر جملاتی تند و تیز در مورد عدالت از دیدگاه امام علی از دهان ایشان شنیده‌اید، فراموش کنید. سهو الکلام بوده است و یا زینه المجالس).
- خوب اسرائیلی‌ها هم می‌گویند که کشته‌شدگان فلسطینی، تروریست‌های حماس بوده‌اند که در خانه‌های مردم مخفی شده بودند.
- آن‌ها دروغ می‌گویند.
- و شما راست می‌گویید!

منطق پشت این نوع ظلم‌ستیزی، تا جایی که من در می‌یابم، این است: ظلم بد است در صورتی که ظالم آن‌را انجام دهد، خوب است در صورتی که مظلوم آن‌را انجام دهد و ما مظلوم ایم، زیرا با منافع جهان‌خواران و امپریالیسم در افتاده ایم.

نتیجه‌ای که می‌توان از تجربه‌ی تاریخی این نوع ظلم‌ستیزی گرفت، این است: از مظلوم به قدر ظالم باید ترسید (مگر نه این‌که اکثر حاکمان امروز، زندانیان و شنجه‌شدگان دیروز اند؟) زیرا مظلوم خوب می‌داند چه‌سان به کسی ظلم می‌شود. از ظالم نیز باید ترسید، زیرا کارخانه‌ی مظلوم‌سازی است.

سوال اما این‌جاست: دور بسته‌ی ظالمی که مظلوم می‌سازد، پس ساقط می‌شود و مظلوم ِ به قدرت رسیده‌ای که ظالم می‌شود، پایانی دارد؟

- دموکراسی؟
- فکر نمی‌کنم. دموکراسی، که از آن شرّهایی است که هیچ خانه‌ای خالی از آن مباد، تنها می‌تواند این دور بسته را تلطیف، تسهیل و پیچیده کند. در جامعه‌ی دموکراتیک هم، چرخه‌ی معیوب ظالم- مظلوم تکرار می‌شود. منتها، در خوشبینانه‌ترین حالت، چرخه تندتر می‌چرخد به نحوی که ظالم و مظلوم زودتر و راحت‌تر به هم تبدیل می‌شوند. در جامعه‌ی دیکتاتوری، به عکس، این تغییر نقش‌ها کند، پر هزینه‌ و به صورت‌ خشونت عریان و غیر پیچیده صورت می‌گیرد.
- راه دیگری هم هست؟
- ... می‌دانم به چه فکر می‌کنی، اما، گر چه طبیعی است که وقتی آدمی به کوچه‌ی بن بستی می‌رسد و دیگر راه گریزی ندارد ناخودآگاه به بالا نگاه ‌می‌کند، اما آن "نگاه"، در حل این چرخه‌ی احتمالا بسته و بی‌پایان، خود گرفتار همین چرخه می‌شود، اگر قبلا محور این چرخ نبوده باشد.
- خیلی شوپنهاوری شد ها! پس جمع کنیم برویم دیگر.
- نگران نباش، نروی هم جمع‌ات می‌کنند می‌برند.


February 8, 2009::یکشنبه 20 بهمن 87

تکمله‌ای بر «درباره‌ی سیاست ِ فرهنگ»


پست پیشین من از طرف پاره‌ای از دوستان عزیز مورد توجه و نقد قرار گرفت. از همه‌ی آن عزیزان ممنون ام. به نظرم آمد به جای پاسخگویی در قالب کامنت، پست جدیدی بگذارم و موضع خود را قدری بیشتر توضیح دهم. از پست پیشین من بر می‌آمد که من قائل به تقدم اصلاح سیاسی بر اصلاح فرهنگی‌ام. برداشت درستی است اما برای این‌که بتوانم موضع‌ام را توضیح دهم باید تبیین بیشتری بکنم.
 
دوستان به دو نکته اشاره کردند. پاره‌ای نقد مرا نقد یکی از نظریه‌پردازان تقدم اصلاح فرهنگی بر اصلاح سیاسی، یعنی استاد ملکیان، دانستند. برداشت درستی است. من در این نقد مشخصا به رای این روشنفکر ایرانی معاصر نظر داشتم. بگذارید تنها یک نکته در این باب بگویم و از آن بگذرم.

یک ضرب المثل انگلیسی می‌گوید: "کرده‌ها گویاتر از گفته‌های‌اند" (Acts speak louder than words ). (کسی معادلی فارسی در میان ضرب المثل‌ها و جملات قصار برای این جمله سراغ دارد؟) بر این اساس، ملکیان متأخر خود دریافته است که کار فرهنگی در این دیار در صورتی که بخواهد بنیان مرصوصی داشته باشد حتما دیر یا زود سر و کارش با امر سیاسی خواهد افتاد. هم‌چنان که سر و کار ایشان که علی الاصول غیر سیاسی بودند، نهایتا در مسیر تعمیق کار فرهنگی‌شان به امر سیاسی افتاد. موضع‌گیری‌های اخیر ایشان در دعوت از خاتمی برای کاندیداتوری در انتخابات ریاست جمهوری 84 به نظر من نشانه‌هایی از همین امر است.

و اما می‌رسیم به نکته‌ی دوم و آن این‌که پاره‌ای از بزرگواران مخاطب این دفترچه‌ی مجازی، که سرک کشیدن‌شان به این پس‌کوچه‌ی مجازی، هم مایه‌ی دلگرمی من و هم اسباب احتیاط‌ کاری‌ام در انتخاب تک تک واژگانی است که بر می‌گزینم، کوشیده‌اند همچنان بر موضع تقدم کار فرهنگی پای بفشرند و خصوصا بر آغاز کردن کار فرهنگی از روابط میان اعضای یک خانواده تأکید کرده اند. من در ادامه استدلال خواهم کرد که تلاش برای تربیت فرزندان به شیوه‌ای معقول و انسانی، در موارد متعددی مستلزم جنگیدن با حکومتی خودکامه و غیردموکراتیک است. برای مستدل کردن این موضوع دو نمونه‌ی واقعی را دستمایه‌ی نقل کرده‌ام.

دوستی، که غیر سیاسی است و مسئولیتی فرهنگی-هنری هم به عهده دارد، نقل می‌کرد که روزی با فرزندش به بهشت رضای مشهد رفته بود. پسرش از نقطه‌ای از بهشت رضا می‌پرسد که قبرها فاقد سنگ‌ قبر است و پدرش پاسخ می‌دهد که این‌ها کسانی اند که مجاهد یا فدایی بوده اند و لذا حکومت اجازه نمی‌دهد که سنگ قبری داشته باشند. پدر می‌افزاید که در این مملکت پسرم! مردگان هم وضعی مساوی ندارند و درمقام مقایسه‌ اشاره‌ می‌کند به گوشه‌ای دیگر که رزمندگان جنگ ایران و عراق دفن شده اند. از این داستان می‌گذرد تا این‌که سال تحصیلی تمام می‌شود و اواخر تابستان دوست ما برای ثبت نام پسرش به مدرسه‌ی فرزندش می‌رود و می‌بیند که مسئولین مدرسه در ثبت نام فرزند او تعلّل می‌کنند. دوست ما از علت این تعلل می‌پرسد و در اتاقی که عده‌ی دیگری از اولیای مدرسه و دانش‌آموزان هم حضور داشته اند، یکی از مسئولین مدرسه می‌گوید فرزند شما "مشکل اخلاقی" دارد. دوست ما سخت به فکر فرو می‌رود و صبر می‌کند تا اتاق خلوت شود و سپس از مشکل اخلاقی پسرش سوال می‌کند. آخر الامر معلوم می‌شود که گویا روزی از طرف مدرسه دانش‌آموزان را برای زیارت قبور شهدا به بهشت رضا می‌برند و پسر دوست ما به یکی از دوستان‌اش نقل پدرش را بازگو می‌کند. آن دوست هم این نقل را به مسئولان منتقل می‌کند و مسئولان مدرسه هم این‌را نگاه می‌دارند تا در جای مقتضی از آن تحت عنوان "مشکل اخلاقی" جهت ایجاد مشکل برای ثبت نام پسر دوست ما استفاده کنند.

فرض کنید که دوست ما در گفتن این نکته که: «در این مملکت پسرم! مردگان هم وضعی مساوی ندارند» دغدغه‌ای اخلاقی داشته است. او خواسته است با اشاره‌ به موضوعی انضمامی، قبح نابرابری‌طلبی را به فرزندش منتقل کند. فرض کنید که فرزند او هم درست به همین دلیل این نقل را جدی گرفته است به طوری که در خاطره‌اش نگاه داشته و او هم درست به همین نیت آن را در موقعیتی مشابه به دوستش منتقل کرده است. اما نتیجه‌ی این نوع تربیت که در آن فرزند طوری پرورده می‌شود که به نابرابری تحت هر عنوانی حساس باشد، این است که فرزند اندک اندک موقعیت‌هایی را که حق اوست در ذیل حکومتی خودکامه و غیر دموکراتیک از دست می‌دهد. بر این اساس فرزند یا از این حساسیت‌ها دست می‌کشد که این خلاف آن چیزی بود که به فرض پدرش می‌خواست او را تربیت کند و یا آماده‌ی دادن هزینه برای حفظ آن حساسیت‌ها می‌شود که این یعنی عدم عقلانی بودن حکومتی که آن فرد در آن می‌زید. زیرا در حکومتی معقول فرد مجبور نیست برای اعتراض به نابرابری هزینه‌های بسیاری بپردازد.

بگذارید مثال دیگری از دوره‌ی تحصیلی خودم بزنم. من در خانوده‌ای بزرگ شدم که در آن پدرم همیشه از نقش بازی کردن بدش می‌آمد و ما را نیز این‌گونه تربیت کرده بود. این روحیه را هم از پدرش آموخته بود که از علمای زاهد دوره‌ی رضاخان بود و رضاخان او را به خاطر اعتراض به کشف حجاب تبعید کرده بود. پدرم از کسانی که سید بودند و شال سبز می‌انداختند ناراحت بود و این را نوعی تظاهر و ریا می‌دانست. لباس روحانیت را نمی‌پسندید و می‌گفت لباس بلند کبر می‌آورد و معنی ندارد آدم متفاوت از دیگران لباس بپوشد و خودش به همین خاطر سال‌ها قبل از انقلاب از لباس روحانیت به در آمده بود. از روضه گرفتن‌های علما خوش‌اش نمی‌آمد و با افتخار می‌گفت پدر من از معدود روحانیانی بود که در تمام عمرش در بیت‌اش روضه‌ای به پا نکرد و معتقد بود که این روضه‌ها خیلی اوقات اسباب به رخ کشیدن رونق بیت است به مریدان و نیز به روحانیان رقیب. از مرید و مراد بازی متنفر بود و باز این را از پدرش آموخته بود و نقل می‌کرد که پدرم هیچ‌گاه نمی‌گذاشت کسی، چه برسد به دسته‌ای آدم، پشت سرش راه بروند و او را مشایعت کنند. کسی اگر با او راه می‌آمد یا باید دوشادوش او راه می‌رفت و یا باید کارش را می‌گفت و از او جدا می‌شد. این‌ها در من بود و این‌گونه تربیت شدم.

دانش‌آموز راهنمایی که بودم به مدرسه‌ی راهنمایی امام رضا می‌رفتم در چهارراه خیام مشهد. مدرسه‌ای که دانش‌آموزان آن عموما غیر مذهبی و متمول بودند. ما را برخی ظهرها به نماز جماعت در سالن مدرسه می‌بردند و نماز اجباری بود. حدس زدن این‌که اجبار کردن عده‌ای نوجوان اکثرا غیر مذهبی به خواندن نماز جماعت اجباری چه مسخره بازاری تولید خواهد کرد، کار چندان دشواری نیست. من به نشانه‌ی اعتراض در این شوی دسته‌جمعی شرکت نکردم. استدلال من این بود که با این شیوه آن کسانی هم که از سر اعتقاد و تربیت خانوادگی به صف نماز جماعت می‌پیوندند نه تنها حظی از این نماز نمی‌برند بلکه دستمایه‌ی سخره‌ی دیگرانی می‌شوند که به دنبال خوش گذراندن این ساعت اجباری در مدرسه اند. در حالی که اولیای مدرسه به خوبی ملتفت بودند که این اعتراض من از سر درد دین بود، واکنش آن‌ها عمیقا توهین آمیز، تهدید محور و تحقیر کننده بود.

ممکن است گفته شود، می‌توان به سراغ نقاط امنی رفت که با حکومت برخوردی ندارد و در آن‌جا کاری اصلاحی کرد. پاره‌ای دوستان ترافیک تهران را مثال می‌زنند که می‌توان بدون درگیری با حکومت به آن سر و سامانی داد. اتفاقا مثال خوبی است. آن‌چه در دوره‌ی مدیریت قالیباف پیش آمد بطلان این نظر است. قالیباف درست درصدد بود در همین خط حرکت کند: به امور سیاسی تا حد امکان کاری نداشته باشد (مگر اموری سیاسی که جنبه‌ی آئینی-تشریفاتی پیدا کرده اند مانند محکوم کردن اسرائیل و اعلام دائمی تبعیت از رهبری) و شهر تهران را به شیوه‌ای مدرن و کارآمد اداره کند. کاری که پیشتر کرباسچی هم درصدد بود انجام دهد با این تفاوت که نزدیکی‌اش به اصلاح‌طلبان مانع کار او شد. قالیباف خیال می‌کرد از آن‌جا که به جناح خودی نظام وابسته است می‌تواند با مشکلاتی که کرباسچی با آن مواجه گردید مواجه نشود. خود غلط شد آن‌چه می‌پنداشت او. تنها اختلافات کارشناسی‌ای که با دولت احمدی‌نژاد و شخص او بر سر منوریل پیدا کرد، که تأثیر عملی خود را بر متروی تهران و در نتیجه بر ترافیک تهران و در نهایت تشدید دودآلودگی تهران گذاشت، تنها نمونه‌ای از ناکامی او در اتخاذ این شیوه است.

اگر برداشت من از این نمونه‌های واقعی درست باشد آن‌گاه نتیجه این خواهد شد که هر گونه کار فرهنگی-تربیتی در ایران معاصر اگر بخواهد صورتی اصیل و عمیق داشته باشد، لاجرم جایی با حکومت برخورد خواهد کرد و برای پیگیری کار خود با آن درگیر خواهد شد. بر این اساس حداقلی از معقولیت حکومت برای به ثمر رسیدن کار فرهنگی لازم است. پس تلاش برای معقول سازی فرایند تصمیم‌گیری و اجرا در ایران، "پیش"شرط لازم هر گونه کار فرهنگی در ایران است و این چنین تلاشی آشکارا سیاسی است و یا دیر یا زود سیاسی خواهد شد.

یک تست ساده (امتحان‌اش البته رایگان نیست):
از یک گروه باستان‌شناس ایرانی درجه یک با شهرت بین المللی که همه هم غیر سیاسی باشند، بخواهید موضوع غارت آثار باستانی در ایران را جدی بگیرند و آن‌را علمی و کارشناسی پیگیری کنند و از مراجع معتبر بین المللی هم کمک بخواهند. این گروه اگر در کارشان جدی و پیگیر باشند اگر پس از مدتی به جرم براندازی نرم در جلوی دوربین صدا و سیما در حال اعتراف کردن نباشند، قطعا پس از مدتی با این مسأله مواجه خواهند شد که از مراکز میراث فرهنگی در سراسر ایران خواسته شده است از همکاری با آن‌ها خودداری کنند.




January 29, 2009::پنجشنبه 10 بهمن 87

درباره‌ی سیاست ِ فرهنگ

 قائلان به نظریه‌ی «تقدم اصلاح فرهنگی بر اصلاح سیاسی» در ایران، یک نکته‌ی مهم را نادیده می‌گیرند و یا وزن کمی برای آن قائل می‌شوند: «حکومتی که بر محور عقلانیت جمعی نمی‌گردد، مردمان‌اش را شبیه خود خواهد کرد، حتی اگر پیشتر شبیه آن نشده باشند».

 مثال خوب چنین وضعی آموزش و پروش دیار ماست. دوستی نقل می‌کرد که فرزندش در مدرسه‌قصد می‌کند با دوستان‌اش یک روزنامه‌ی دیواری درست کند. به آن‌ها می‌گویند برای این کار باید عضو بسیج باشید. فرزند دوست ما به دوستان‌اش می‌گوید اشکالی ندارد بیایید یک فرمی پر کنیم و بعد کار خودمان را بکنیم. در این جا چه چیزی رخ داده است؟ چیزی که در این‌جا رخ داده است، فرایند "جامعه‌پذیری" است، اما این فرایند در جامعه‌ای رخ داده است که حکومت آن جامعه چنان خود را پهن کرده که جایی برای «غیر» نمانده است. پس غیر برای بقا رنگ حکومت را می‌گیرد.

 افراد یک جامعه همه شبیه به هم «زیست» نمی‌کنند، پس همه مثل هم نمی‌اندیشند. (و نه لزوما به عکس، یعنی «اندیشه» معمولا، اگر نگویم ضرورتا، "در پی" شیوه‌ی زیست شکل می‌گیرد و نه "مقدم" بر آن). اما در حکومتی که از جامعه‌ی خود می‌خواهد همه مانند او بیندیشند، چه اتفاقی در زیر پوست آن جامعه رخ خواهد داد؟ اکثر مردم همچنان به شیوه‌ی خود خواهند اندیشید اما چنان می‌نمایند که گویی به شیوه‌ی حکومت می‌زیند. برای چنین کاری، آموزش و پروش و نهادهای دیگر چنین حکومتی عملا ابزاری می‌شوند برای آموختن غیر مستقیم این روش به شهروندان آن جامعه که: چگونه می‌توان فرم بسیج پر کرد و روزنامه‌دیواری ِ خود را زد. این لیست را می‌توان افزود: چگونه می‌توان در گزینش، استاندارد حرف زد و بعد از استخدام کار خود را کرد، چگونه می‌توان رفتار کرد تا شورای نگهبان صلاحیت ما را تایید کند و بعد نماینده شد و کار خود را کرد، چگونه می‌توان رفتار کرد تا امام جمعه فلان شهرستان شد و بعد "کار خود" را کرد ("کار خود" در این مورد آخری البته از جنس " آن کار دیگر" است و در یوتیوب، قابل رویت؛ اما برای کسانی که زیر 40+18 سال سن دارند، و یا بیماری قلبی یا قبلی دارند، توصیه نمی‌شود و احوط در ترک آن است).

 فرهنگی‌ترین کاری که در چنین جامعه‌ای می‌توان کرد این است که هر کسی به شیوه‌ی خود به حکومت آن جامعه نشان بدهد که: «آهای حکومت! تو قرار بود نماینده ما باشی نه ارباب ما!»

 ساده‌تر بگویم، فرهنگی‌ترین کاری که در چنین جامعه‌ای می‌توان کرد این است که هر کس به شیوه‌ی خود حکم آن بچه‌ای را پیدا کند که در میان شکوه و ابهت و سکوت همگان، از بالای درخت همان چیزی را فریاد کرد که همه در دل داشتند:
« پادشاه لخت است».

 وای خدای من این که شد کار سیاسی. ما که قرار بود فرهنگی (بخوانید صلح کل) باشیم.

December 31, 2008::چهارشنبه 11 دی 87

کف مشروعیت، کارآمدی حکومت است


مشکل حاکمیّت ایران فقط این نیست که در آن به نحو گسترده و سیستماتیک قواعد دموکراتیک و حقوق بشر محور نقض می‌شود بلکه علاوه بر این، مشکل این است که حاکمیت در ایران، یا نمی‌خواهد و یا نمی‌تواند یک حکومت مستبد کارآمد و توسعه‌گرا (چیزی شبیه مدل چین کنونی) باشد (و شاید هم نمی‌خواهد و هم نمی‌تواند). هاشمی رفسنجانی می‌کوشید مدل چین را پیاده کند، حاکمیت اما هوشمندانه احساس کرد که چنان توسعه‌ای لوازم سیاسی خود را نیز دیر یا زود به دنبال خواهد آورد و با آن مخالفت کرد. آمدن دولت خاتمی صدق آن احساس را نشان داد.

 حمایت بی‌دریغ حاکمیّت از دولت بی‌برنامه، بی‌کفایت و خود‌شیفته‌ی احمدی‌نژاد گواهی بر صدق این نظر است که بخش تغییرناپذیر حاکمیّت، دولتی را که بی‌کفایت باشد اما بقای این بخش را تضمین کند بر دولتی که بقای آن بخش را کمتر تضمین کند اما کارآمد و باکفایت باشد ترجیح می‌دهد.

 کارآمد کردن چنین حکومتی، انقلابی‌ترین کاری است که می‌توان برای اصلاح آن کرد. چون نود آمد راه به صد هم چه‌بسا باز ‌شود!


December 29, 2008::دوشنبه 9 دی 87

قصه‌ی پر غصه‌ی غزّه


خیلی اوقات فکر می‌کنم معضل فلسطین هیچ راه حلی ندارد. صلح که شدنی نیست تازه اگر هم باشد عادلانه نیست. جنگ هم که بی فایده است. زیرا نابرابر است و از این‌رو بیش از آن‌که معضل را حل کند فاجعه‌ی انسانی می‌آفریند. حمایت کشورهای عرب و مسلمان هم که شکل نمی‌گیرد. حکومت ایران هم که از آب گل‌آلود فلسطین و لبنان ماهی‌های گنده می‌گیرد و سودهای سرشار سیاسی-منطقه‌ای می‌برد. هم چهره‌ی حامی مظلوم به خود می‌گیرد و هم از این‌که داستان اتمی ایران ولو موقتاً از صدر اخبار جهان خارج شود خوشحال می‌شود. در این میان این مردم مظلوم فلسطین از مسلمان و مسیحی و غیره اند که دارند قربانی می‌شوند. برای اسرائیل به نظر من ظاهرا اوباما و مک‌کین تفاوتی نمی‌کند زیرا خود آن دو نفر هم در عمل تفاوتی ندارند.

چه می‌توان کرد؟ نمی‌دانم. تا داستان نزاع فلسطین و اسرائیل هست، بعید است بتوان چشم‌انداز با ثباتی برای دموکراسی و حقوق بشر در خاورمیانه تصویر کرد. آن‌ها که فحش جنایت‌های آمریکا و اسرائیل را به ایده‌ی دموکراسی و حقوق بشر می‌دهند نادیده گرفته اند که اگر این مفاهیم را که معنای جهانشمول و فراملیتی دارند از عرصه‌ی بین الملل بگیریم آن وقت هر کشوری اولویت‌های قومی-نژادی-مذهبی و ملی خود را دارد و آن‌گاه جهان از صورتی که هست بهتر نخواهد شد.

چه می‌توان کرد؟ نمی‌دانم. شاید تنها می‌توان تلاش کرد که باز هم مسکنی موقتی برسد. دوباره صلحی لرزان و کوتاه میان حماس و اسرائیل بسته شود. به فتح نمی‌توان دل بست، جنبش فاسدی است، به حماس نیز هم، نشان داد که به جای مقاومت بهانه به دست اسرائیل می‌دهد که فاجعه‌ی انسانی به راه بیندازد. حکومت ایران هم پشتیبان صادقی برای فلسطین نیست. جنگ را میان اسرائیل و فلسطین بیشتر از صلح دوست دارد. کشورهای عرب هم همین‌که با چراغ سبزهای‌شان یاری‌گر اسرائیل نباشند خود خیلی است. سازمان ملل هم نمی‌تواند کاری بکند. هر چقدر توانست جلوی امریکا را بگیرد که به افغانستان و امریکا لشکر نکشد جلوی اسرائیل را هم خواهد توانست بگیرد.

راهی معقول و شدنی‌ای در این میان هست؟ چشم‌اندازی نمی‌بینم.

آسید کمال ما، کلیپی دیدنی ساخته است از داستان غم انگیز غزه، ببینید.




November 30, 2008::یکشنبه 10 آذر 87

جایی که کم هم بسیار است


من هم با هوشنگ امیر احمدی موافق‌ام که اگر خاتمی دوباره رییس جمهور شود، از هاشمی موقعی که رییس جمهور بود، هم محافظه کارتر خواهد بود اما با او موافق نیستم که آمدن او فاجعه‌ای برای ایران است. فاجعه می‌تواند ادامه یافتن ِ، به قول داریوش آشوری، «ایام محنت محمودیّه» باشد. آن هم در حالی که به عکس پیش‌بینی برخی، تهدیدها برای ایران از سوی اسرائیل با رای آوردن اوباما نه تنها احتمالا کاهش نمی‌یابد که ممکن است افزایش یابد. زیرا اسرائیل ناامید از همراهی امریکا ممکن است راساً دست به کاری بزند. گمانه‌زنی‌ها در باب دستیابی قریب الوقوع ایران به قدری بمب اتم (با نان اضافه!) و نیز بی اعتنایی رو به افزایش ایران نسبت به اخطارهای بین المللی هم دلایل مضاعفی است که ممکن است اسرائیل را به حرکتی وا دارد.
چه می‌توان کرد؟ چند ماه است که دارم داستان دعوت از خاتمی را دنبال می‌کنم و در باب آن می‌اندیشم. سعی کردم زود داوری نکنم و صبر کنم. به نظرم می‌رسد که گزینه‌ی آمدن خاتمی گزینه‌ی قابل دفاعی نسبت به گزینه‌های بدیل است. دلایل آن همان‌هایی است که محمد رضا جلایی پور عزیز نوشت (البته به استثنای این که این بزرگوار نوشت حاکمیت با توسعه به دست هر جناحی که صورت بگیرد مشکلی ندارد که من این را قبول ندارم، قرینه‌اش هم این‌که کامیابی نسبی اقتصادی در دوره‌ی خاتمی به سکوت رسانه‌ای برگزار شد و حتی خلاف آن جلوه داده شد و ناکامی اقتصادی احمدی‌نژاد سانسور می‌شود و حتی خلاف آن جلوه داده می‌شود).
رویکرد کسانی مانند اکبر گنجی و به طور کل تحریمی‌ها را نمی‌پسندم. آن‌ها به دموکراسی، به نظر من، نگاهی ایده‌آلیستی دارند. در ایده‌آل حق با آن‌هاست اما در زمین سفت واقع روش نامرادی دارند. گنجی روزگاری پیشنهاد کرد که مقاومتی مدنی انجام شود و مردم سر کارهای خود حاضر نشوند. این می‌توانست برای حاکمیت خیلی روش مفیدی باشد. زیرا یک پاکسازی خودخواسته از نیروهای منتقد صورت می‌گرفت. خیلی ساده سر کار نروها را با نیروهای وفادار جایگزین می‌کردند. همین. هیچ مشکلی هم پیش نمی‌آمد. کسی هم البته این سخن را جدی نگرفت.
در عین حال بگویم که با نقد گنجی بر خاتمی موافق‌ام. معدل دموکراسی‌خواهی خاتمی بالا نیست. مثلا در مورد واکنش خاتمی به همین نوشته‌های اخیر گنجی با او موافق‌ام که خاتمی واکنش مستبدانه‌ای از خود نشان داد. خاتمی به راحتی می‌توانست بگوید که: ما با مضمون این سخنان مخالف‌ایم. شنیده‌ام نقدهای خوبی هم بر آن‌ها زده شده است. اگر فضای آزادی فراهم شود به نظرم این نوع سخنان می‌تواند مورد بررسی قرار گیرد و در تیزاب ِ عقل جمعی وزن و جایگاه خود را بیابد و می‌توانست از مطهری هم نقل قول بیاورد که: «اسلام از آزادی ولی از روی سوء نیت ضرر نکرده است» و بعد هم می‌توانست بگوید که علما وظیفه دارند این دغدغه‌ها و پرسش‌ها را در فضایی آرام پاسخ بدهند و حتی می‌توانست از رویکرد اخیر جناب سبحانی در مناظره کتبی با سروش یاد کند و از آن به عنوان الگویی پسندیده تمجید کند. همین. دیگر لازم نبود عصبانی شود و دیانت مردم را متر و سنجه کند. این‌ها را کسان دیگری بهتر از خاتمی بلدند ( و وقتی وقتش برسد با چشم و ابرو و هزاران لطایف راه نشان می‌دهند -از جمله با گفتن این که دوست ندارم در دوره‌ی من روشنفکران به اسلام اهانت کنند- تا دیگرانی تکلیف خودشان را بفهمند و دهان روزه به دفعات کارد در تن یک مرد بیمار و زنی آزاده فرو کنند و بعد هم که گندش درآمد آن‌ها که تکلیف خودشان را فهمیده بودند و به نحو احسن اجرا کرده بودند، جاسوس اسرائیل معرفی شوند و بعد هم نگذارند دختر ِ رنجور آن درگذشتگان برای پدر و مادرش یک مراسم ساده‌ی سالانه برگزار کند).
اما باز هم معتقدم که با وجود معدل پایین دموکراسی‌خواهی خاتمی و نیز عدم قاطعیت او، ما عجالتا گزینه‌ی عملی دیگری برای پیشبرد دموکراسی در ایران در کوتاه مدت جز او نداریم. تعبیر منسوب به علی ابن ابیطالب (درود بر او) اینجا شاید گویا باشد: عاقل آن نیست که خود و بد را تشخیص ‌دهد [در بحث ما یعنی وضعیت ایده‌آل را از وضعیت غیر ایده‌آل تشخیص دهد]، بلکه عاقل آن است که بهترین بد را تشخیص دهد [در بحث ما یعنی غیر ایده‌آلی که کمتر از دیگر گزینه‌ها از وضعیت ایده‌آل دور باشد، تشخیص دهد]. 
راهی که کسانی مانند گنجی نشان می‌دهند، به نظر من به خلاف ظاهر تحول‌خواهانه‌ای که دارد عملا به حفظ و تحکیم وضع موجود می‌انجامد و راهی که از رهگذر دعوت از خاتمی می‌گذرد، به خلاف ظاهر محافظه‌کارانه‌ای که دارد، می تواند به "کمتر بد شدن اوضاع" بینجامد.
برای من جای خوشحالی است که متفکر آزاده‌ای مانند ملکیان هم نهایتا به عقلانیت این روش پی برد. او پیشترها البته رویکردی شبیه گنجی داشت. خوب به خاطر دارم که در تهران و در منزل عزیزی با جناب ملکیان بحث همین شیوه شد و ایشان می‌پرسید برای من بگویید آمدن این اصلاح‌طلبها چه کمکی به مملکت می‌کند و من در پاسخ موضوع بهائیان را پیش کشیدم. گفتم که در دوره‌ی خاتمی اندک فراغی شد که برخی از این عده از حق تحصیل برخوردار شوند اما دوره‌ی احمدی‌نژاد همه دارند اندک اندک اخراج می‌شوند (حتی از دورترین شعبه‌ی دانشگاه پیام نور، نمونه‌ی اخیرش را هم سعید حنایی کاشانی با شجاعت تحسین برانگیزی نوشت و هم یکی از دوستان عزیز من که همکلاسی آن دو دانشجوی بهایی اخراج شده است برای من از طریق ایمیلی توضیح داد).
 به نظر من اقتضای پروژه‌ی "کاستن از رنج آدمیان" هم، تن دادن به همین روش حداقلی و فاصله گرفتن از روش‌هایی است که ما را نظراً به ناکجاآباد حواله می‌‌دهد و، عملا و ناخواسته، وضع موجود را حفظ و تحکیم می‌کند.



November 24, 2008::دوشنبه 4 آذر 87

آزاده، آزاد است؛ و نه هر آزاد، آزاده


حسین درخشان ظاهرا مقارن ورود به ایران دستگیر شده است. خبر ِ خوشحال کننده‌ای نیست، دست کم برای من. چسباندن اتهام جاسوسی اسرائیل به او بی شباهت به اتهاماتی نیست که خود او به بسیاری از روزنامه‌نگاران می‌زد. متاسفانه کوزه‌گر در کوزه افتاد و چاه‌کن در چاه. ندیدم دستگیری او در سایبر فارسی زبان انعکاس وسیعی داشته باشد. کاش آن‌هایی که از حقوق باقی‌مانده‌های مجاهدین خلق در عراق هم دفاع می‌کنند از حقوق این جوان ماجراجو و عجیب و غریب هم دفاعی بکنند.

 

جای حاکمیّت بودم به جای آن‌که او را دستگیر کنم، دستگیره‌اش می‌کردم. یعنی آزادش می‌گذاشتم که خودکار به کار کیهانی‌اش در ایران ادامه بدهد و خاتمی را دارای سَر و سِرّ با اذناب آمریکا و اسرائیل بخواند و روزنامه‌نگاران را، از کِهین و از مهین، مواجب‌بگیر امپریالیسم بداند. کم کم می‌توانست در کیهان هم ستونی داشته باشد و در کنار گاردین  در آن‌جا هم بنویسد. می‌شد حتی اندک اندک او را به جلسات مدرسه‌ی معصومیه‌ی قم هم دعوت کرد. همین‌که کیهان این آخری‌ها به جای تکرار صفت ملال‌آور «جاسوس اسرائیل» از او تحت عنوان «روزنامه‌نگار نادم» یاد می‌کرد، نشانه‌ای بود که احتمالا چنان برنامه‌ای برای او دارند. شاید هم می‌خواهند سیاهه‌ی اعتراف بلند بالایی از او در زندان بگیرند که پته‌ی همه‌ی مواجب‌بگیران امپریالیسم را روی آب بریزد. اما چه نیازی به این کار بود وقتی خود او، بی قهر و تحدید و جرح و تهدید، همین کار را می‌کرد؟

 

طرفداران احمدی‌نژاد هم به نظر من کمی معرفت به خرج بدهند و اندکی از آن مهرورزی ادعایی‌شان را رو کنند و برای آزادی این بنده‌ی خدا، که این همه در دفاع از احمدی‌نژاد مایه گذاشت، کاری بکنند. دم انتخابات به نظرم برای کوبیدن خاتمی، که ظاهرا احتمال آمدن‌اش دارد هر روز تقویت می‌شود، به او هم نیاز می‌افتد.

 

آخرین بار فکر می‌کنم جلوی در ِ ورودی ِ سوآس دیدم‌اش. بحث با او به دفاع‌ همیشگی‌اش از احمدی‌نژاد و کوبیدن هاشمی کشید. نمی‌دانم چرا دیگر از او بدم نمی‌آمد ، هرچند همچنان نه شیوه‌اش را می‌پسندم نه افکارش را. امیدوارم هرچه زودتر آزاد بشود و ... آزاده!

 

توضیح: تیتر این مطلب، از جملات قصار دوست و استاد عزیزم جناب سیّد علی طالقانی است (هر کجا هست خدایا به سلامت دارش) گرچه این بزرگوار شاید امروز به این جمله‌ی قصارش با تفسیر متفاوتی از زمانی که آن را گفته بود، باور داشته باشد.


November 22, 2008::شنبه 2 آذر 87

گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی‌ماند

شنبه روزی است. توی مترو نشسته‌ام و دارم تایپ می‌کنم. روز تعطیلی هم باید بروم بنشینم مقاله‌ای را که برای یکی از درس‌هایمان است کامل کنم. موضوع ِ معرفت‌شناسی اصلاح‌شده‌ی پلانتینگا و نقد آن را برگزیدم که در راستای علائق خودم باشد.

دلگیرم. امروز، ده سال از آن حادثه گذشته است. باورم نمی‌شود. برای من انگار دیروز بود. پاییز زمستانی سال 77. شب سرد پاییزی عبای‌ام را دور خودم پیچیدم و از مدرسه‌ی سپهسالار بیرون زدم. میدان بهارستان مجله‌ی کیان خریدم. گرافیک‌اش عمیقا بر من اثر گذاشت. هنوز به وضوح یادم هست. کار باسم الرسام بود گمان می‌کنم. چند قلم که از میانه‌ شکسته بودند و خونی منظم از آن‌ها بیرون زده بود. بعدا آن آقا گفت فروهر دشمن نانجیبی نبود. (کاش می‌توانستم چیزهای دیگری را هم بگویم که: سمعتُ باذنیّ هذا من کلامه) باید پیاده شوم. مترو دارد به میدان راسل می‌رسد. بقیه‌اش را در کتابخانه‌ی سوآس می‌نویسم...

... حالا رسیدم کتابخانه. موسیقی وحدتِ فرهاد را گذاشته‌ام و دارم تایپ می‌کنم:

 

الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم.

والا پیام‌دار محمّد!

 گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی‌ماند،

برپا و استوار،

آن‌گاه تمثیل‌وار کشیدی عبای وحدت بر سر پاکان روزگار.

در تنگ پر تبرک آن نازنین عبا،

دیرینه ای محمد!

 جا هست بیش و کم آزاده را،

که تیغ کشیده است بر ستم.

والا پیام‌دار محمد!

 

دیگر هیچ چیز نمی‌آید.

همین.


 

 

November 16, 2008::یکشنبه 26 آبان 87

چه کسی بود صدا زد آزادی؟

به این خبر توجه کنید:

خبر اول- «تنی چند از دانشجویان معترض که به زیر فشار قرار گرفتن دانشجویان و اساتید منتقد به سیاست‌های اسرائیل در دانشگاه ایالتی آریزونا اعتراض داشتند و با حمل پلاکاردهایی قصد داشتند سوالات خود را در جلسه‌ای با حضور استیون هیوم، عضو شورای برنامه‌ریزی ایالتی دانشگاه‌های شرق آمریکا و از مشاوران فکری بوش در سیاستگذاری علمی، مطرح کنند پس از این‌که توسط هیوم «ابله» و « احمق» خطاب شدند و وی آن‌ها را متهم به وابستگی به کشورهای بیگانه کرد، اجازه‌ی طرح سوالات خود را نیافتند. پس از دو هفته تنی چند از این دانشجویان به «کمیته‌ی دانشگاهی بررسی صلاحیت دانشجویی» (IFCEL) احضار شده و برای دو تن از آنان تعلیق موقت تحصیلی صادر گردید.»

فکر می‌کنم این خبر می‌تواند خوراک خوبی برای روزنامه‌ی کیهان، جنبش عدالتخواه دانشجویی و نیز یکی- دو بخش خبری تلویزیون دولتی ایران باشد. رییس جمهور مهرورز هم می‌تواند به آن دو دانشجو نامه بنویسد و فقر و فاقه در آمریکا و نبود آزادی در اروپا را نگران کننده بداند و از آن‌ دو دانشجوی ِ محروم از تحصیل به خاطر ابراز عقیده، دعوت کند تا با بورس دولت مهرورز در یکی از دانشگاه‌های ایران آزادانه به تحصیل بپردازند.

حالا به این خبر توجه کنید:

خبر دوم- «منابع دانشجویی در ایران اعلام کردند پنج دانشجوی دانشگاه صنعتی خواجه‌ نصیر طوسی به دلیل اعتراض در جریان سخنرانی رحیم‌پور ازغدی، عضو شورای انقلاب فرهنگی، در این دانشگاه در مجموع به هشت ترم محرومیت از تحصیل محکوم شدند. میلاد اسدی، مهدی عباس‌زاده، بهنام ‏صفری هر یک به دو ترم، علی پرویز و عباس صمد‌بابایی به یک ترم محرومیت از تحصیل بدون ‏احتساب سنوات محکوم شدند. میلاد اسدی، در این باره می‌گوید: «ما سعی داشتیم با ایراد یک‌سری سوالات مشخص بحث را دوسویه کنیم و از ایشان بخواهیم که به سوالات ما هم جواب بدهند و تنها به بازگویی عقاید یک‌سویه‌ی خودشان نپردازند [...] متاسفانه ایشان که چهره‌ای روشن‌فکرانه از خود نشان می‌دهد و تئوریسین یک جناح است، به جای این‌که با تسامح و تساهل به سوالات پاسخ بدهد، برافروخته شد و با الفاظ خیلی رکیک مثل «ابله» و « احمق» و «وابسته» خواندن آن‌ها به خارج از کشور دانشجویان منتقد را مخاطب قرار داد. این اهانت ایشان به حدی بود که حتا دانشجویانی که هم‌سو با آقای ازغدی بودند، از این برخورد ایشان شوکه شده بودند.»

منبع خبر دوم: http://zamaaneh.com/ardavan/2008/11/post_167.html

تذکر اخلاقی: آزادی خوب است، لیکن برای ما تا فقدان ِ واقعی/ ساختگی آن‌را در کشورهای دیگر در بوق کنیم.

تذکر اخلاقی‌تر: قاعده‌ی زرین (آنچه در دیگران نمی‌پسندی در خودت هم نپسند) هم خوب است اما تنها در صورتی که "دیگران" آن‌را رعایت کنند.

تذکر آیین‌نامه‌ای: منبع خبر اول، خودم هستم (المنبع فی بطن الجاعل). خیال کرده‌اید جهان به سرعت در حال کردانیزه شدن نیست؟!

 

November 5, 2008::چهارشنبه 15 آبان 87

پشیمان ز پشیمانی قدرت


یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی/ عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم

چه بگویم، هنوز هم باورم نمی‌شود که صاحب آن‌چنان ذوق لطیف و مشرب وسیع، حالا چنان موحّد شده است که بایدش گفت کفری بیاور تا سعادتی ببری. اصل توحیدی‌ او، البته، این است: «حفظ قدرت به هر قیمتی و دیگر هیچ». بر این قبله نماز می‌گذارد و به زبان حال می‌گوید: مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه. سال‌ها، در اوان نوجوانی، به او ارادت داشته‌ام. والله برای من سخت بود دل کندن از او و هست. سخت بود ذره ذره ببینم داستان چیز دیگری است. باید به کسی ارادتمند باشی تا بفهمی دیدن این‌که مرادت آن نیست که تو در ذهن نوجوانانه‌ی خود ساخته‌ و پرداخته‌ای، چه مایه سخت است. قصه‌ی پرغصه‌ای است. هنوز هم با خود می‌گویم نکند من اشتباه می‌کنم؟ اما باز شاهد و قرینه‌ای نو می‌آید به مبارکبادم.

یک نفر می‌شود بگوید این قدرت چگونه آدمی را مسخ می‌کند؟ فکر می‌کنم یک نفر جواب این سوال را خوب می‌داند. همان کس که با آن عروس هزار داماد، در اوج احتمال وصال، از سر آزادگی وداع کرد. واژه‌ی آزادگی را نمی‌پسندی بگو ساده لوحی، بحث در الفاظ نیست من آرزو دارم این‌گونه ساده‌لوح باشم، فکر نکنی به سادگی می‌توان این‌چنین ساده‌لوح بود باید خیلی زرنگ باشی تا به این مقام  برسی. باید از آن شیخ سال‌ها در حصر، در گوشه‌ی قم، که افتخار مرجعیت شیعه‌ی اثنی‌عشری است پرسید. (عمر پربرکت‌اش دراز باد به حق پدر عدالت)

دلمویه‌ی پدر زهرا بنی‌یعقوب را خوانده‌اید؟ مدام این بیت به ذهن‌ام هجوم می‌آورد: آنان که نظر را حرام می‌گویند / نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

داستان کردان را چه؟ خوانده‌ای یا نه؟
-    استیضاح او نشانه‌ی عدالت‌پروری نظام اسلامی بود!
-    عجب! ببین! نکند در باب ابعاد گوش من به خطا رفته باشی. قولی است خلاف، دل در آن باید بست. پس سخن احمدی‌نژاد به علی مطهری که مثل کردان، مدرک جعلی‌دار، در این مملکت زیاد است چه؟ پس تکذیبیه‌ی دفتر حاکم معدلت‌پرور در جواب حسین شریعتمداری چه؟ که ندا آمد: چه کسی گفته ما با انتصاب او مخالف بوده ایم؟ منطق قدرت این است: وقتی افتادی ارباب‌ات دست تو را نمی‌گیرد. درد دل‌های همسر سعید امامی را خوانده‌اید؟ که وقتی شوهر قربانی شد، حتی دیگر نگذاشتند خانم را هم ببیند؟ رها کن ما را با این توجیه‌ها. من خودم سال‌ها در همین خط بوده‌ام. این ره به ترکستان است. تا کی می‌خواهی توجیه کنی؟ مگر جان است که دل نمی‌کنی از آن؟ 

کردان تنها سیئه‌ای از سیئات او است. عزا البته چنان عظیم شد که مرده‌شوران هم مختصر عزایی گرفتند. فشار رسانه‌ای هم بسا موثر بود. (این هم جواب آن که مدام می‌گوید این وبلاگ نوشتن‌ها چه اثری دارد همین وبلاگ‌ها قطره قطره دریا می‌شود، حالا هنوز هزار باده‌ی ناخورده در رگ این وبلاگ‌هاست اخوی! صبر کن).

داستان من این سال‌ها دو سخن بیش نیست: دل‌بستن و دل‌کندن. چه در زندگی شخصی و چه در باره‌ی آن‌ها که در پهنه‌ی اجتماع بزرگ می‌پنداشتم‌شان. خانه به‌دوش گشته‌ام. اگر ارادت به قلیلی در این دیگ کوچک دل باقی مانده است از آن‌رو است که آن‌ها را، کم و بیش، مطلع و محتاط به هاویه‌ی تجلیات گوناگون قدرت می‌بینم.

گفتم اشارتی و مکرر نمی‌کنم.

September 7, 2008::یکشنبه 17 شهریور 87

بدون شرح



یکی از همکلاسی‌های ما در  SOASکه البته همکلاسی ما در ISMC هم خواهد بود، دختر محجبه‌ی اندونزیایی است به نام ایکا (Ika)، از او امروز ایمیلی دریافت کردم با این عنوان: «من به رهبر کشور شما بسیااار (الف‌ها برای تاکید است) می‌بالم» (عیناً: I`m sooo proud with the leader of your country). قبل از آن‌که ایمیل را باز کنم فکر کردم منظورش حاکم معدلت‌پرور دیار ما ست. باز که کردم دیدم بی هیچ مقدمه‌ای تنها یک جمله در آن بود:
«اگر فقط تمام حاکمان جهان درست مانند احمدی‌نژاد بودند، من مطمئن‌ام که ما می‌توانستیم بر فقر غلبه کنیم» [!!!]
(عیناً:If only all of the leaders in this world just like Ahmadinejad, I`m sure that we can conquer poverty)
بله...!!!




July 20, 2008::یکشنبه 30 تیر 87

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت


خبر ساده است و کوتاه، بخوانید:
«سرانجام تلاش خانواده دکتر زهرا بنی‌یعقوب برای مجازات مسؤول مرگ فرزندشان به جایی نرسید و این پرونده به بایگانی سپرده شد. بازپرس شعبه سوم دادسرای عمومی و انقلاب همدان با مختومه اعلام کردن پرونده‌ مرگ زهرا بنی‌یعقوب، برای متهمان این پرونده قرار منع تعقیب صادر کرد. زهرا بنی‌یعقوب، پزشک ۲۷ ساله متولد بیست و پنجم مهرماه ۱۳۵۹ بود و سال ۷۷ به دانشگاه تهران راه یافت. وی که در حال انجام داوطلبانه طرح خدمات پزشکی در یکی از روستاهای روستای «سیس» از توابع قروه سنندج بود، روز جمعه بیستم مهرماه سال گذشته، ساعت ۱۰ صبح در محوطه پارک همدان به همراه نامزد خود توسط ماموران ستاد امر به معروف به دلیل نامشخص بودن وضعیت تأهل، بازداشت و به ستاد منکرات منتقل شد. دو روز بعد مأموران بازداشتگاه اعلام کردند که زهرا خود را در راهروی ‏طبقه دوم بازداشتگاه با استفاده از پارچه پلاکارد تبلیغاتی حلق‌آویز کرده و جان باخته است، ‏اما خانواده زهرا با اعتقاد به این‌که فرزندشان کشته شده است از مسئولان ستاد امر به معروف همدان شکایت کردند و خواستار نقش قبر شدند. اما اعتراض آنها به جایی نرسید و راز چگونگی کشته شدن وی برای همیشه به بایگانی سپرده شد.» http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_79.htm
قابل پیش‌بینی بود. فکر که می‌کنم می‌بینم مرحومه تنها شش ماه از من کوچکتر بود. این حادثه می‌توانست برای من رخ دهد یا هر یک از شما که این سطور را، تند و گذرا، می‌خوانید.
من عصبانی ام.
علت عصبانیت‌ام نیز ایده‌آلیسمی است که در درون من نشسته است و هر کار می‌کنم نمی‌رود. (گر چه فکرش را که می‌کنم می‌بینم ایده‌آلیسمی هم نیست، تنها آرزوی کشوری است با استبداد غیرسیستماتیک و رفاه شایسته، همین) دوستانی بسیار عزیز از سر دلسوزی تحذیرم داده اند که سیاسیّات ننویسم که سیاست‌ام می‌کنند. والله از هر ده چیزی که به ذهن‌ام می‌رسد یکی را می‌نویسم. نمی‌توانم ننویسم. کاش می‌توانستم. آری.
نمی‌دانم آن دوستان جوان حوزوی ما کجای‌اند؟ آن دوستانی که امیدوارم هنوز در اسلام‌ورزی فقاهتی، از نوع تازه تاسیس سی ساله‌اش، این‌قدر حرفه‌ای نشده‌ باشند تا سِنسورهای‌شان، سر به سر، آن‌چنان بی‌حساسیت شوند که این‌چنین خبرها را، نرسیده، سانسور کنند. (البته ظلم که می‌گویم از نوع وطنی‌اش را مراد می‌کنم و گر نه مشابه همین ظلم‌ها اگر بر جابلقا و جابلسای فلسطین و لبنان که برود، فریاد ظلم‌ستیزی‌ دوستان به گوش می‌رسد)
جواب‌های‌ دوستان‌مان را از حفظ ام (مگر کم با هم در این مقولات بحث طلبگی کرده ایم):
- همه‌ی کشورها ظلم هست.
- جدی؟ اولا در همه جای دنیا به یک اندازه ظلم نیست؛ ثانیا بسیار خوب همه جای دنیا ظلم هست اما در همان بعضی جاهای دنیا یک سری چیزهای بد دیگر هم هست: رسانه‌ی آزاد، تلویزیون خصوصی، اقتصاد آزاد و.... حالا که بودن یک چیز بدی به نام ظلم در همه جای دنیا موجب می‌شود که بودن آن در ایران هم توجیه شود، خوب بگذارید بودن بدی‌های دیگری هم به همین شیوه توجیه شود.
- با انتقادهای ما هیچ «چیز» عوض نمی‌شود.
- جدی؟ گیریم این‌طور باشد (حتی اگر یک نفر تحت تاثیر قرار بگیرد، «چیز»ی نیست؟) از کی شما این‌قدر نتیجه‌گرا شده‌اید؟ شاید موضع درست این باشد که من وظیفه‌ام را انجام می‌دهم و این تنها چیزی است که در اختیار من است اما نتیجه در اختیار من نیست.
- می‌خواهید این‌ها بروند چه کسانی بیایند؟ هر کس بیاید بدتر از این‌هاست.
- جدی؟ مساله رفتن و ماندن نیست، مساله این است: ظلمی، به نحو سیستماتیک و نه تصادفی و موردی، در حال وقوع است، موضع کسانی که مدعی دیانت اند در این باب چیست؟ اگر در دین‌شان «قائمین بالقسط» باشد، نمی‌توانند ساکت بنشینند.
خسته شده‌ام. بریده‌ام. دل‌ام می‌خواهد شرنگی به خود تزریق کنم و به یک خواب ابدی بروم، خوابی که در آن خواب هم نبینم، خوابی که ندانم خوابم؛ به قول خیام: «در بی‌خبری مرد چه هشیار و چه مست» نمی‌توانم ساکت بنشینم.
زبان حال‌ام این شده است:
جماعتی که نظر را حرام می‌گویند/ نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غروبی است. اذان تازه تمام شده است. هوای چشم‌های‌ام بارانی است. در حیاط گرم و دم کرده‌ی خانه‌ی‌مان نشسته‌ام. دورها چند بچه‌ی کوچک می‌خوانند: تولد، تولد، تولدت مبارک، بیا شمعا رو فوت کن...
...دوباره یادم می‌آید که مرحومه تقریبا هم‌سن من بوده است...
... که صد سال زنده باشی....

 

 

 

 

June 21, 2008::شنبه 1 تیر 87

انقلاب اروتیک در ایران (؟)


به داستان مددی-زارعی (یکی دانشگاهی و دیگری نظامی) از این منظر هم می‌توان نگریست: چیزی زلزله‌وار و گسترده زیر پوست ایران در حال وقوع است و هر از چندگاهی جایی از پوسته‌ی زمین افکار عمومی را می‌ترکاند و با فشار بیرون می‌زند. اما بخش‌های مذاب زیر زمینی آن هم قابل ردگیری است: گسترش پدیده‌ی موسوم به «تجدید فراش»، روابط جنسی متاهلان بیرون از حوزه‌ی خانواده، تجاوز، گسترش پدیده‌ی کارگران جنسی (خصوصا در شهرهای بزرگ)، گسترش افشاگری‌های جنسی (روی موبایل‌ها و روی سایبر) و....
آیا چیزی شبیه یک انقلاب اروتیک در ایران در حال وقوع است؟ بخشی از آن‌چه می‌توان تخلف زنان و مردان از پوشش و رفتار جنسی استاندارد حاکمیت در ایران نامید، بی‌شک سیاسی است.
بگذارید از پوشش آغاز کنم. تصویر زن چادری با پوشش کامل، که نماد تبلیغات رسمی جمهوری اسلامی است، امروز دیگر صرفا امری مذهبی نیست. بسیاری از زنان و دختران ِحتی مقید به حجاب متمایل اند از سهیم شدن در بازتولید چنین تصویر استانداردی، که بازسازی نماد حاکمیت است، پرهیز کنند. این را خصوصا می‌توان در زنان میانسالی دید که در رژیم گذشته چادر به سر داشتند اما امروز ترجیح می‌دهند از پوشش مانتو-روسری ساده استفاده کنند. عده‌ای از آن‌ها هنوز مقید به حجاب اند (این را می‌توان از نوع پوشش جدیدشان هم فهمید) اما از هرگونه بازسازی نمادهای رسمی مورد تایید حاکمیت، عامدانه پرهیز می‌کنند. حتی عده‌ای از دختران و زنانی که همچنان به هر دلیل یا علتی از  همان پوشش استاندارد استفاده می‌کنند، در هر فرصتی که رخ دهد، زاویه‌داری خود را با حاکمیت علنی می‌کنند. گویی باید نشان دهند که نباید از روی پوشش‌شان قضاوت عجولانه کرد (این مساله در مورد پاره‌ای از روحانیان منتقد حاکمیت هم صادق است.)
 رفتار جنسی نیز چنین است. برای عده‌ای از متمردان از رفتار جنسی ِ استاندارد حاکمیت، چنین تمردی یک تیر و دو نشان است. هم تجربه‌ی نوعی «رهایی ِ دریغ‌شده» است و هم نوعی «نافرمانی سیاسی» است. بخشی از انگیزه‌ی پرهیز پاره‌ای از حاکمان در خفا از آن استانداردها نیز همین است. نُرم‌هایی که اجراکنندگان آن نیز، به واقع، قبول‌شان ندارند و فرصتی دست دهد، در خفا نشان می‌دهند که باوری به آن ندارند.
نگویید همه چیز را سیاسی می‌بینی. سیاسی هست. سیاست ما عین همه چیز دیگرمان است و همه چیز دیگرمان عین سیاست‌مان.
«امر اروتیک»، امروز توده‌ی به هم فشرده‌ای است علیه حاکمیتی که دیروز می‌خواست از جهان رفع فتنه کند و به جهانیان درس اخلاق بدهد اما امروز، در کار توجیه و لاپوشانی ِفساد و فتنه‌ی مالی-سیاسی-اخلاقی ِ بخش خودی ِکارگزاران خویش است.



June 18, 2008::چهارشنبه 29 خرداد 87

یا «ابزار» شو یا «دشمن»


این گزارش را بخوانید:
http://www.roozonline.com/archives/2008/06/post_7890.php
می‌دانید چه حسی به من دست می‌دهد؟ در نظام‌های استبدادی، آدم‌ها دو دسته‌اند: یا «ابزار»، یا «دشمن». آن‌گاه اگر ابزار سوخته شدی، تبدیل به دشمن‌ات می‌کنند.
حالا که سعید امامی مهره‌ی سوخته شده است عامل اسرائیل است و آدم دکتر سروش (خصوصا این آخری لطیفه‌ای است بی‌مزه که آدمی را نمی‌خنداند).
دل‌ام به حال کسانی که با تمام جدیت و اخلاص، خدمتگذار یک نظام استبدادی می‌شوند، اما آن نظام به جای تقدیر از آن‌ها، سر ِ بزنگاه پیچ حفظ منافع‌اش، مانند دستمال آلوده آن‌ها را به بیرون پرت می‌کند، می‌سوزد.

خدایی مگر نجات‌مان دهد.


June 14, 2008::شنبه 25 خرداد 87

زهرا کاظمی و قطار شهری مشهد


فعالان دموکراسی و حقوق بشر بارها با بیان‌های مختلف تاکید کرده‌اند که «دموکراسی و حقوق بشر» امری لوکس و دلمشغولی طبقه‌ای مرفه بی‌درد نیست که از سر ِ شکم سیری به دنبال یک سرگرمی مدرن بگردند، بلکه امری است که، علاوه بر جنبه‌ی انسانی-اخلاقی آن، مستقیم یا غیر مستقیم به رفاه و توسعه‌ی اقتصادی یک کشور ربط دارد (بگذریم از این‌که به نظرم می‌رسد بسیاری از فعالان حقوق بشر و دموکراسی نه از طبقه‌ی ثروتمند که از طبقه‌ی متوسط اند).
اکنون بنا دارم از باب شاهد مثال، نمونه‌ای ملموس و انضمامی را در تایید حکم بالا برای مخاطبان این وبلاگ ذکر کنم. این نمونه به دیار صاحب این قلم، که خدا هجرت قریب الوقوع از آن‌را به او ارزانی داراد! یعنی ایران، خراسان مرکزی، مشهد، باز می‌گردد.
سال‌هاست که در دیار ما، قرار است پدیده‌ای موسوم به «قطار شهری» افتتاح گردد. خاطره‌ی ما ایرانیها از قطار شهری به دوره‌ی قاجار باز می‌گردد و اولین ایرانی‌هایی که به فرنگ رفتند. آنان موقع بازگشتن به ایران از چنین پدیده‌ای سخن گفتند و حالا با گذشت 150 سال قرار بود ما خود صاحب چنین پدیده‌ای شویم تا از قافله‌ی تمدن ملل راقیه عقب (تر) نمانیم. تا آن‌جایی که منِ مشهدی به خاطر دارم، پروژه‌ی ساخت قطار شهری در ابتدا خیلی سریع پیش می‌رفت و زیربناها و ریل‌های آن سریعا ساخته شد و حتی، اگر اشتباه نکرده باشم، اعلام شد فاز اول آن قرار است تا پایان سال 1381 افتتاح شود. فاز اول آن از ابتدای بلوار وکیل آباد (نزدیک کوهستان پارک شادی) تا میدان پارک بود. اکنون که در سال 1387 به سر می‌بریم، هیچ کدام از فازهای این قطار راه‌اندازی نشده است در حالی که ریل و تاسیسات چند فاز دیگر آن تقریبا آماده است. مسئولان بارها تاکید کرده‌اند که مشکل در تامین ریل برای قطارهاست.
محمد پژمان، شهردار مشهد، چند شب قبل در برنامه‌ای در کانال پنج مشهد، گفته است که ما اول با شرکتی کانادایی برای تامین واگن، قرارداد بستیم اما بعدا «به دلایلی!» این قرار داد به هم زده شد. (تمام مغز مطلب من توضیح همین «به دلایلی» است) پژمان در مورد این دلایل توضیحی نداده است و بعد ادامه داده است که شرکت کانادایی بخشی از پول ایران را هم پس نداده است! بعد از آن ما با یک شرکت چینی قرارداد بستیم که آن‌ها گفتند از موقعی که شروع به ساختن واگن کنیم، یازده ماه طول می‌کشد تا واگن‌ها را تحویل شما بدهیم اما الان چند سال است که هنوز شروع به ساخت واگن‌ها نکرده‌اند.
ظاهر این داستان چیز جدیدی نیست. سرمایه‌ی این مملکت در بسیاری از جاهای دیگر هم به صورت مشابه، معطل و در حال به هدر رفتن است. اما «صورتی در زیر دارد آن‌چه در بالاستی». احتمالا از تیتر این نوشته به انضمامِ کانادایی بودن شرکت تامین ریل، حدس زده‌اید که داستان از چه قرار بوده است. داستان به زهرا کاظمی باز می‌گشته و اختلاف ایران و کانادا بر سر قتل مشکوک این خبرنگار ایرانی-کانادایی و به تبع آن اختلاف این قرارداد به هم زده شده است. تعبیر سربسته‌ی «به دلایلی» در کلام جناب شهردار هم اشاره به همین داستان دارد.
 حالا سال‌هاست که مشهدی‌ها همچنان با ترافیک سنگین و سرسام‌آور این شهر، خصوصا در ایام زوّاری، دست و پنجه نرم می‌کنند و شاید ندانند که عقب‌ماندگی این دیار تنها داستان سوء مدیریت و دزدی نیست، داستان «استبداد» هم هست. 
حال آن دوست عزیزی که خود شهرداری‌چی است، و انصافا در کار خدمت به خلق است و از نزدیک مشکلات مردم را لمس می‌کند، مدام کامنت بگذارد که ربط بحث‌های انتزاعی شما با مشکلات زندگی مردم چیست. این هم یک نمونه‌ی بین‌الاذهانی از ربط‌اش.
(از حضرت سید صدر الدین، اخوی کوچکتر بنده، که مرا متوجه تعبیر «به دلایلی» در کلام شهردار دیار ما کرد، و موجب شد جرقه‌ی اصلی این نوشتار در ذهن‌ام زده شود، سپاسگذارم.)

  

March 22, 2008::شنبه 3 فروردین 87

نوبنیادگرایی در لباس الحاد


نمی‌دانم کارهای ریچارد داوکینز (Richard Dawkins) را دیده‌اید؟ دانشمند خداناباوری که شدیدا پروژه‌ی تبلیغ خداناباوری را پی می‌گیرد و دور دنیا راه می‌افتد و بنیادگرایان مذهبی را گیر می‌آورد و با آن‌ها مصاحبه می‌کند و می‌کوشد دین را امری عقب‌افتاده، خطرناک و ضد بشر نشان دهد. چند کتاب هم چاپ کرده است که من، به لطف یکی از دوستان خداناباورم که خیلی مشتاق پروژه‌ی اوست، نسخه‌ی الکترونیک آن‌ کتاب‌ها را به ضمیمه‌ی چندین فایل تصویری از مصاحبه‌هایش در اختیار دارم. پلانتینگا هم به نقدهای او بر براهین خداباوری جوابی داده است.

اخیرا کتابی چاپ شده است با عنوان "من به ملحدان ایمان ندارم" (I Don't Believe in Atheists) که نوشته‌ی نویسنده‌ی مشهور نیویورک تایمز، کریس هِجِس  (Chris Hedges) است. هجس به مدت هفت سال مدیر میز خاورمیانه‌ی نیویورک تایمز بوده است و خصوصا در پوشش خبری جنگ بوسنی و کوزوو بسیار فعال بوده و در سال 2002 عضو تیمی بوده است که به خاطر پرداختن پیگیرانه به موضوع تروریسم جهانی (global terrorism) جایزه‌ی پولیتزر (Pulitzer Prize) را به خود اختصاص داد. او نویسنده‌ی کتاب‌های پرخواننده‌ای است مانند کتابی با عنوان کنایی "جنگ، نیرویی که به‌ ما معنی می‌دهد" (War Is a Force That Gives Us Meaning)، "فاشیست‌های آمریکایی" (American Fascists)  و نیز "آن‌چه همگان درباره‌ی جنگ باید بدانند" (What Every Person Should Know About War). هجس در نشان دادن نقش نئوکان‌های امریکا (یعنی همان فاشیست‌های آمریکایی) در سلطه بر جهان استاد است.

 

کتاب "من به ملحدان ایمان ندارم" درباره‌ی گروهی است که به باور نویسنده درست در خط سلطه‌ی نئوکان‌های امریکا عمل می‌کنند: "نوملحدان". او علاوه بر داوکینز، که ذکرش گذشت، از این چند نفر هم  به مثابه‌‌ی مصادیق این گروه یاد می‌کند: سام هریس (Sam Harris) و روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی پرخواننده‌ای به نام کریستوفر هیچِنز  (Christopher Hitchens). هجس، که خبرنگار تخصصی حوزه‌ی بنیادگرایی و تروریسم است، معتقد است این نوملحدان، نوبنیادگرایانی به خطرناکی بنیادگرایان مذهبی اند (چه بنیادگرایی مذهبی ِ حکومتی مانند حکومت اسرائیل، ایران و بنیادگرایان مسیحی نزدیک به نئوکان‌ها و چه بنیادگرایی مذهبی ِ غیر حکومتی مانند طالبان و القاعده). هجس معتقد است بنیادگرایان مسیحی ِ نئوکان امریکا از یک سو و نوبنیادگرایان نوملحد امریکا از سوی دیگر مانند دو لبه‌ی قیچی‌ای هستند بر گلوی دموکراسی و جامعه‌ی باز امریکا.  

اگر می‌خواهید درباره‌ی این کتاب بیشتر بدانید، این دو لینک را پی بگیرید (خصوصا آن‌هایی که بنیادگرایی را "ذاتا" پدیده‌ای دینی می‌دانند غفلت نکنند): ۱ و ۲

 

February 10, 2008::یکشنبه 21 بهمن 86

داد و بیداد و وداد


این روزها هر موقع پای گیرنده‌ی «بنگاه بانگ و رنگ دولتی» که می‌نشینم و آن صحنه‌های تاریخی را، که این روزها بیش از گذشته نشان می‌دهند، می‌بینم و آن شور و امید را که نظّاره می‌کنم، حال‌ام دگرگون می‌شود:

احساس می‌کنم چیزی در درون‌ام مدام و بی‌وقفه فرو می‌ریزد، می‌دانی مثل چه می‌ماند؟ به سان تصویرهای عذاب جهنم، این‌که مدام پوست در می‌آوری و مدام می‌سوزی و بر این چرخه‌ی خوفناک پایانی نیست. کاش یکبار و یکباره برای همیشه فرو می‌ریخت، تمام می‌شد، نمی‌شود که، باید سیزیف‌وار، چیزی در درون تو بریزد و باز دیگر باره بریزد و باز دیگر باره بریزد و باز دیگر باره....

 آه تلخی می‌کشم، جنون‌آمیز راه می‌روم، با خودم حرف می‌زنم (بیچاره آن عزیزه‌ای که در اوج شور و شرّ جوانی، با شبه مجنونِ همیشه در کنج خانه‌ صمّ بکمی همچون من، سر می‌کند) و ذکر زیر لب‌ام، در حالی که خواندن آرام‌گونه‌ی سایه مر این بیت را، با ساز ِ وحی‌گونه‌ی پیر لطفی در خاطر و خاطره‌ام دور می‌زند، این ماه بیت است:

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند/ یا رب چقدر فاصله‌ی دست و زبان است؟

همین.

 


 

January 23, 2008::چهارشنبه 3 بهمن 86

در وصف آن‌جایی که جان در آن ارزان است


«شکنجه‌‌های منجر به مرگ» در زندان‌های ایران، رو به افزایش است و حقیقت‌طلبی و عدالت‌جویی، از نوع غیر نمایشی و نالقلقه‌ی زبانی‌اش، اقتضا می‌کند که هر کسی به نحوی به این مساله واکنش نشان دهد. مرگ زهرا کاظمی، زهرا بنی‌یعقوب و ابراهیم لطف اللهی (که دو مورد اخیر کاملا تازه رخ داده‌اند و این دو جوان را، چنان‌که افتد و دانی، مورد خودکشی قرار داده‌اند!‌) مصادیقی از ادعای فوق الذکر است.

 اگر قاطبه‌ی مردم، به دلیل فضای کانالیزه‌ی رسانه‌ای، از این «شکنجه‌‌های منجر به مرگ» مطلع نمی‌شوند و یا چنان درگیر نواختن محکم‌تر تازیانه‌ی زندگی به خود اند که اندکی تندتر، بار سنگین مشکلات زندگی (از اقتصادی و غیر آن) را بدوند و به دوش بکشند، از وظیفه‌ی ما چیزی کم نمی‌شود. توجیه‌تراشی‌های پیامدگرایانه (consequential) از جمله این‌که: «ای بابا! این حرف‌ها فایده ندارد!»، گر چه هر واژه‌ای که می‌نویسم بی‌وقفه و پتک‌وار در ضمیر خودم نیز تکرار می‌شود، باز هم مسئولیت ما را (چه واژه‌ی غریبی شده است این "مسئولیت") رفع نمی‌کند. 

 
در آستانه‌ی بهمن ‌ایم. یاد آن داستان افتادم که به دست شاه در پرواز فرار از ایران، روزنامه‌ای خارجی می‌دهند که در آن عکسی بزرگی از ابزار آلات مختلف ساواک برای شکنجه‌ی مخالفان چاپ شده بوده است. شاه با استیصال تمام پس از نظاره‌ی عکس می‌گوید: «من "شاه" این مملکت بودم، از این چیزها چه خبر داشتم!»


دوباره چند روز دیگر این صدا پخش می‌شود:
بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر/ بار دگر روزگار چون شکر آید

 

 

November 13, 2007::سه شنبه 22 آبان 86

بود آیا که درِ «مدرسه»‌ها بگشایند؟

فصلنامه‌ی «مدرسه»، ارگان نسل دوم روشنفکران دینی ایرانی پس از انقلاب، در آستانه‌ی انتشار شماره‌ی هفتم خود که با برگزاری جشنواره‌ی مطبوعات نیز مقارن بود، به علت آن‌چه ترویج افکار الحادی اعلام گردید، توقیف شد. قرار بود بخش پرونده‌ی شماره‌ی هفتم این مجله به بررسی آرا و افکار «سیمون وی» عارف و الاهی‌دان قرن بیستمی فرانسوی اختصاص یابد.

مدرسه، عموما نشریه‌ای در ادامه‌ی ماهنامه‌ی کیان تلقی می‌گردید و می‌توان آن‌را «کیانِ پدر» در مقابل مدرسه، که «کیانِ پسر» بود، نامید. کیان، ماهنامه‌ای بود که سال‌ها منبع اصلی نشر افکار و آرای روشنفکران دینی، به طور عام، و آرای عبدالکریم سروش، به طور خاص، بود. کیان نیز همچون فرزند خود به محاق توقیف رفت. علت توقیف آن نشریه چاپ مصاحبه‌ای با نصر حامد ابوزید، قرآن‌پژوه پر آوازه‌ی مصری بود. ابو زید در آن مصاحبه رای خود در باب بشری بودن متن قرآن را دیگر باره تکرار کرده بود و ماهنامه‌ی با سابقه و اثر گذار کیان به همین علت توقیف شد. جالب این‌جاست که کیانِ پسر نیز به علت مشابهی توقیف شد: انتشار مصاحبه‌ای از محمد مجتهد شبستری، دین‌پژوه و الاهی‌دان پر آوازه‌ی ایرانی، که گر چه شخصا از نامیده شدن تحت عنوان روشنفکر دینی ناخرسند است، اما عموما ذیل همین جریان از او نام برده می‌شود. بخش پرونده‌ی شماره‌ی ششم فصلنامه‌ی مدرسه اختصاص به طرح و بررسی آرای محمد مجتهد شبستری بود. (کل این پرونده، در بخش اندیشه‌ی رادیو زمانه، به زودی بازنشر خواهد شد). شبستری با تفسیر تجربه‌ی نبوی به مثابه‌ی یک، به اصطلاح، «بلیک» یا «بن‌نگره»، آن‌را محصول شخص پیامبر می‌داند و جنبه‌ی الاهی و قدسی بودن این تجربه را نه در محتوای آن، که قرآن تجلی آن محتواست، بلکه در سائق (drive) و انگیزاننده‌ی محمد (درود بر او) به ادای چنان کلماتی می‌داند. (پیشتر در همین‌جا طی مقاله‌ای رای او را در این باب گشوده و کاویدیم). نتیجه‌ی چنین رایی، همانند رای ابوزید، بشری انگاشتن متن قرآن است. ابوزید در مصاحبه‌ای که به توقیف ماهنامه‌ی کیان انجامید، آرای خود و مجتهد شبستری را نزدیک به هم توصیف کرده بود و اکنون این نزدیکی چنان تنگاتنگ تحقق یافته است که به بهانه‌ی هر کدام، مجله‌ی اثر گذاری به محاق تعصیلی رفته  است. نکته‌ی جالب توجه این‌جاست که به تازگی رادیو دولتی گفتگو، برنامه‌ای را به طرح و بررسی آرای مجتهد شبستری اختصاص داده بود و اکنون بخش دیگری از همان حکومت، نشریه‌ای فکری و فرهنگی را به جرم طرح آرای همان فرد، به محاق توقیف می‌برد.

فصلنامه‌ی مدرسه بر خلاف سلف خود کیان، می‌کوشید از هر گونه اشارات سیاسی خالی باشد و صرفا مشیی فکری-فرهنگی پیشه کند، حتی بر کیان نیز، گر چه از اشارات سیاسی خالی نبود اما رنگمایه‌ی فرهنگی غالب بود. تعطیلی نشریه‌ای که می‌کوشید رویه‌ای صرفا فکری-فرهنگی پیشه کند، میزان تحمل حاکمیت را در چنین حوزه‌هایی نشان می‌دهد خصوصا در زمانی که دسته‌ی تیغ بسیار بنده‌ی سانسور و توقیف‌گری، دیگر نه صرفا در دست قوه‌ی قضائیه که اکنون در اختیار وزارت ارشاد نیز هست.

مدرسه قرار بود در شماره‌ی هفتم خود نقدی مفصل بر آرای دین‌شناختی شبستری منتشر کند که آن‌را حسن یوسفی اشکوری، از روشنفکران دینی متمایل به ملی-مذهبی‌ها نوشته بود.

مدرسه با پدر خوانده‌ی خود کیان، تفاوت‌هایی هم داشت. مثلا بر خلاف کیان، نقش مقالات و نوشته‌های عبدالکریم سروش در آن کم رنگ بود و به عکس، نقش نوشته‌های برخی از منتقدان معتدل روشنفکری دینی، مانند محمد رضا نیکفر، پر رنگ گشته بود. نیکفر در یکی از سلسله مقالات خود که در مدرسه منتشر ‌شد، با بیرون کشیدن تبار تاریخی پروتستانتیسم، کوشید نشان دهد که روشنفکران دینی ایرانی، که به تصریح خودشان به دنبال الگویی اسلامی از پروتستانتیسم مسیحی اند، شناخت تاریخی دقیقی از پروتستانتیسم مسیحی ندارند. انتشار چنین آثاری در مدرسه، که آشکارا تباری منسوب به روشنفکری دینی داشت، تحلیل‌های برخی دیگر از منتقدان روشنفکری دینی، همچون آرامش دوستدار، که کل جریان روشنفکری دینی را جریانی صرفا سیاسی و انحصارگرا تحلیل می‌کنند، با مثال نقض مواجه می‌سازد. این رویه گر چه در کیان نیز سابقه داشت (مانند انتشار آثاری از جواد طباطبایی یا رامین جهانبگلو) اما در مدرسه در حال تبدیل شدن از جایگاهی حاشیه‌ای به جایگاهی کانونی بود.

سال‌هاست که با تعطیلی نشریات مهم و اثرگذار در ایران، خو گرفته‌ایم: پیام امروز، ایران فردا، کیان، آفتاب، ... و حالا مدرسه. در رثای آن‌ها، که هر کدام خرده چراغی فروزنده در دل شبی دیجور بودند، خموشانه به سوگ میوه‌ی ممنوعه‌ی دانایی نشسته‌ایم.
 
سوگواران تو امروز خموش‌اند همه/ که دهان‌های وقاحت به خروش‌اند همه
گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست/ زان‌که وحشت‌زده‌ی حشر وحوش‌اند همه
آه از این قوم ریایی که در این شهر دروغ/ روزها شحنه و شب، باده فروش‌اند همه

خاموشی چراغ مدرسه را خصوصا به دو دوست بزرگوار، که بر افروخته نگاه داشتن چراغ مدرسه، بخشی از زندگی‌شان گشته بود (دکتر جلال توکلیان و دکتر سروش دباغ) تسلیت می‌گویم. باشد که روزی، درِ مدرسه‌ای دیگر بگشایند و دگر باره چراغ خرد برافروزند.
دور و دیر مباد.       
          

July 3, 2007::سه شنبه 12 تیر 86

گر تو الهیات بدین نمط خوانی...

 
[خبر توقیف هم‌میهن را ساعتی قبل تلفنی از متین غفاریان، مسئول صفحه‌ی اندیشه‌ی این روزنامه شنیدم. خیلی حیف شد روزنامه‌ی خوبی بود...من با صفحه‌ی اندیشه‌ی آن همکاری داشتم و قرار بود ستون ثابتی تحت عنوان «معرفت‌شناسی دین» داشته باشم که تا زمان توقیف سه شماره از آن چاپ شده بود. این مطلب را برای انتشار در آن روزنامه نوشته بودم]

صحبت اخیر شیخ احمد جنتی در خطبه‌های نماز جمعه‌ی تهران، که در آن به رای آوردن محمود احمدی نژاد رنگی قدسی زده بود و برای این کار از خواب دیدن راننده‌ی تاکسی‌ای سود جسته بود، با واکنش‌هایی از سوی کروبی و دیگران مواجه شد. سخن جنتی و اعتراض دیگران و در راس آن‌ها کروبی، آشکارا اعتراضی سیاسی است، اعتراض به نقض بی طرفی از سوی دبیر شورای نگهبان و گسترش خرافه‌پروری از سوی خطیب نماز جمعه؛ خصوصا در دورانی که هم حاکمیت و هم روحانیون اصلاح طلب بر لزوم جلوگیری از خرافه‌‎پروری تاکید دارند. هر چند از نظر سیاسی مخالفت حاکمیت با خرافه‌پروری، عملا تنها شامل روحانیان مستقل از حکومت می‌شود و پروراندن خرافه‌هایی مشابه از سوی روحانیان حکومتی (مانند مورد جنتی و البته مواردی مشابه از سوی شیخ ابوالقاسم خزعلی و دیگران) عملا مشکلی برای آن‌ها در درون حاکمیت ایجاد نمی‌کند. اما از سویه‌ی سیاسی سخن جنتی و واکنش کروبی که بگذریم، این داستان، جنبه‌ای الهیاتی هم دارد، همان که حسین مرعشی، سخنگوی حزب کارگزاران، در اعتراض به این داستان گفت: «هیچ کس نمی‌تواند از سوی خدا اظهار نظر کند».

آیا هیچ کس نمی‌تواند از سوی خدا اظهار نظر کند؟ باید سری کوتاه به الهیات شیعه‌ی امامیه بزنیم. امامت شیعی، در نظر شیعیان، جایگاهی در ادامه‌ی نبوت است. برای عقلانی‌سازی آن، چنین استدلال شده که معصومانی لازم اند تا احکام نبوی را بسط دهند و امر هدایت را به پیش برند. به این افراد البته وحی نمی‌شود (گرچه به اعتقاد شیعیان از گونه‌ای الهام الهی برخوردارند) ولی منصوص از سوی خداوند اند یعنی اسامی آن‌ها را خداوند به نحو مشخص تعیین کرده و ابلاغ نموده است. دوازدهمین امام شیعی، غایب است، او یگانه حجت زنده‌ی خدا بر زمین است (شیعه‌ی زیدی و اسماعیلی، به امام زمان غایب، به شیوه‌ی امامیه، باور ندارند). در عصر غیبت امام دوازدهم، فقیهان، جانشینان امام معصوم اند. گرچه در مورد حدود ولایت فقیه، میان فقهای امامیه اختلاف است، اما همه‌ی فقیهان اصولی، دست کم، در این امر اتفاق نظر دارند که فقها، حق افتاء دارند و دیگران اگر مجتهد یا محتاط نیستند باید در امور شرعی فرعی از فتوای آن‌ها تبعیت کنند (تنها امامیه‌ی اخباری با این رای مخالف اند). داشتن حق افتاء، داشتن حق سخنگویی از سوی خداوند است: «عمل به این رساله مُجزی است ان شاء الله» جمله‌ای که در ابتدای تمام رساله‌های عملیه به خط خود فقیه نوشته می‌شود و با مهر مخصوص او مهر می‌گردد. «مجزی» در ادبیات فقهی امامیه یعنی عمل به این رساله موجب می‌شود که فرد در مقابل خداوند حجت داشته باشد و معذور باشد حتی اگر فقیه در استنباط حکم الهی از منابع آن، به خطای غیر عمد رفته باشد. مجزی بودن عمل به رساله‌ی فقیه به این معنا نیز هست که تخطی از عمل به رساله‌ی عملیه‌ی فقیه، مساوی با سر پیچیدن از فرمان الهی است و این آشکارا یعنی فقیه، سخنگوی خداوند است.

بی شک مخالفت کسی مانند کروبی با سخن جنتی، به معنی نقد الهیات سنتی امامیه نیست. باورهای الهیاتی کسی مانند کروبی و جنتی، تفاوت بنیادینی با هم ندارد. کروبی تنها بر اساس تجارب سیاسی خود دریافته است که در وسط معرکه‌ی دعواها و اختلاف‌های سیاسی بهتر است از مقدسات مایه گذاشته نشود و بر خواب‌ها و کشف و شهودها تکیه نشود و گرنه خود او بر اعتبار پاره‌ای از خواب‌ها و کشف و شهودها تاکید کرده است. او به فراست در یافته که چنین کشف و شهودها و خواب دیدن‌هایی، تیغ دو دم است و اگر به مثابه‌ی منبع معتبری به کار گرفته شود، می‌تواند به کار گروه‌های افراطی اسلامی (از نوع وطنی یا عربی) نیز بیاید (شاید اعضای گروه فرقان هم برای برخی از ترورهای خود خواب می‌دیده اند!).

مخالفت کروبی با سخن جنتی، مخالفتی در درون الگوی الهیات سنتی امامیه است. تنها پاره‌ای از روشنفکران دینی اند که به نقد مفروضات بنیادین الهیات سنتی می‌پردازند و معتقدند با ختم نبوت (و در مورد شیعه‌ی امامیه بهتر است بگوییم با شروع عصر غیبت کبری) خداوند دیگر صرفا از طریق عقول و قلوب آدمیان با آن‌ها سخن می‌گوید. حجت ظاهری پایان یافته ولی حجت باطنی ختم نشده است. بر این اساس، بی آن‌که تخصص در فهم متون دینی را نفی کنند، بر آن اند که همگان حق قرائت و فهم متون دینی را دارند و تفسیر دین، حق انحصاری فقیهان نیست. به تعبیر دیگر آن‌ها معتقدند «دیگر هیچ کسی سخنگوی خداوند نیست» و این، معنیِ آن سخن آن‌هاست که دین مفسر دارد اما متولی نه. این پروژه، که احیای تجربه‌ی اعتزال نام گرفته، در ایران معاصر، با افت و خیزهایی، توسط روشنفکرانی مانند سروش، شبستری و ملکیان پیگیری می‌شود (در مورد ملکیان بهتر است بگوییم پیگیری می‌شد).

به نظر می‌رسد که الهیات جدید اسلامی و نقد روشنفکران دینی بر الهیات سنتی، قطع نظر از موجه یا ناموجه بودن نظری آن، به علت سویه‌های رادیکال‌اش، از نظر جامعه‌شناختی شانس کمی برای تبدیل شدن به گفتمان غالب در ایران امروز را دارد و به احتمال زیاد صرفا و تا اطلاع ثانوی در حد گفتمانی روشنفکرانه باقی خواهد ماند. با وجود همه‌ی این نقدها و تلاش روشنفکران دینی برای جایگزینی الهیات سنتی با الهیاتی جدید، الهیات سنتی امامیه هنوز زنده است و حاکمیت نیز از آن برای حدوث و بقای مشروعیت خود استفاده می‌کند.

الهیات سنتی را می‌توان به بنزین تشبیه کرد. ماده‌ی حیاتی‌ای که اگر از آن زیاد استفاده شود، دیر یا زود، جیره بندی خواهد شد. پاره‌ای از اصلاح طلبان سنتی، که به نقد رادیکال روشنفکران دینی نسبت به الهیات سنتی بی میل اند، با اعتراضات سیاسی خود، در صدد القای این تذکر به حاکمیت اند که: در مصرف الهیات سنتی، در میانه‌ی معرکه‌ی دعواهای سیاسی، صرفه جویی کنید، مصرف بی رویه و نابجای آن می‌تواند ما را با «قحطیِ الهیاتی» مواجه کند، یعنی با همان چیزی مواجه کند که در ادبیات رایج، از آن به «دین‌گریزی نسل جوان» تعبیر می‌شود.

January 24, 2007::چهارشنبه 4 بهمن 85

مازاریان در باب احمدی‌نژاد

این درد و دل‌های دوست طلبه‌ام که دو دوره  به احمدی‌نژاد رای داده و یک بار پیشانی او را هم بوسیده است، بخوانید. طرفداران صادق احمدی‌نژاد در حال ریزش‌اند. ضمن این‌که کامنت‌های مطلب را هم می‌خوانید اسپیکرهای‌تان را هم روشن کنید، تا نوای حزین نینوای حسین علیزاده را بشنوید که سخت متناسب با این ایام است.

http://rendane.blogfa.com/post-77.aspx

و

http://rendane.blogfa.com/post-78.aspx

January 23, 2007::سه شنبه 3 بهمن 85

خیالات سوء آمریکا و دشنه‌ی ایران


سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران بی شباهت به حکایتی از مثنوی نیست که غلام‌بچه‌ی مابونی را مرتیکه‌ی سبیل در رفته‌ای مشغول بود، در میانه‌ی اشتغال، نظر کرد و دید پسرک دشنه‌ای بر میان بسته گفت‌اش این دشنه از برای چیست؟ پسرک گفت تا کسی نظر سوء به من نکند و گرنه دهان‌اش را چاک دهم!
حالا جمهوری اسلامی هم به همه‌ی دنیا باج می‌دهد تا به آمریکا باج ندهد سر آخر هم وقتی زور آمریکا پر زورشد، در مقابل آمریکا هم کوتاه می‌آید.
سیاست خارجی جمهوری اسلامی در یک کلمه این است: همیشه شرط بستن بر روی اسب بازنده.
آمریکا خیالاتی دارد، خدا به خیر بگذراند.

January 21, 2007::یکشنبه 1 بهمن 85

خدایا توبه!


جناب رییس جمهور آقای احمدی‌نژاد، که به مدد سیاست‌های ایشان، آهنگ مهاجرت نخبگان تند شده است و عن قریب است که از شدت تندی به موسیقی جاز مبتذل تبدیل شود، و هم‌چنین سخنگوی بهتر از خودشان جناب الهام، سیاست جالبی در باب گرانی‌ها دارند: اول انکار کردند، بعد که گندش در آمد گفتند تنها در چند قلم گرانی صورت گرفته بعد که گندش در آمد و گرانی به مسکن هم رسید حالا رییس جمهور اعلام کرده که جناب وزیر اطلاعات گزارشی از دست‌هایی که موجب گرانی مسکن (و شاید ایضا نخود ولوبیا و تخم مرغ و جان آدمیزاد) شده اعلام خواهند کرد و درست مثل خود ایشان که یک وقت عصبانی شد و گفت مفسدین اقتصادی را اعلام می‌کنم وبعد که سرد شد گفت ولش کن حالا هم گفته‌اند که خودم هم در باب گرانی‌ها به زودی صحبت خواهم کرد (که حداقل اگر اجناس ارزان نمی‌شود شعور ملت به حراج گذارده شود).
انگار ایشان واقعا باورش شده که سیاست‌های درستی داشته وحالا که گرانی  رخ داده حتما امر غیر طبیعی‌ای بروز کرده و قاعدتا سریع فرضیه‌ی باند و گروه سودجو وسط می‌آید. خلاصه همه مقصرند از دولت‌های قبل گرفته تا نوسانات جهانی تا باندهای سودجو و دست‌های پنهان به جز سیاست‌های رییس جمهورِ همیشه در بولیوی و ونزوئلای ما!
ای خدا! چه کلاهی سر این ملت رفت! خدایا توبه!

November 13, 2006::دوشنبه 22 آبان 85

زیدآبادی و اسراییل

به همت انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده‌ی الاهیات دانشگاه فردوسی، دکتر احمد زیدآبادی در تالار اجتماعات این دانشکده در فضایی متشنج و ملتهب در باب اسرائیل و صهیونیسم بین الملل سخن گفت.

وی در ابتدا با اشاره به قدمت سه هزار ساله‌ی یهودیت گفت یهودیت لزوما اشاره به یک دین نیست زیرا کسی که از مادر یهودی زاده شود، یهودی است حتا اگر لاییک و ملحد باشد، درست مانند بسیاری از حاکمان اسراییل که لاییک اند اما یهودی اند. وی سپس در سخنان مبسوطی به تاریخچه‌ی یهود از پیش از موسی (ع) تا زمان حال اشاره کرد و نهایتا معقتد بود تنها راه نجات فلسطین روش‌های مدنی و سیاسی است و روش‌های نظامی نه ممکن است و نه به حال برای مردم فلسطین سودمند بوده است.

 وی از انتفاضه‌ی اول فلسطین تجلیل کرد و آن را از نظر اثرگذاری بر افکار عمومی جهان و فشار آوردن بر دولت اسرائیل موثر خواند و علت موفقیت آن را این دانست که نهضتی با سنگ در مقابل گلوله بود و مظلومیت ملت فلسطین را به جهانیان نشان داد اما انتفاضه‌ی دوم را نهضتی شکست‌خورده و مضر به حال فلسطین دانست زیرا معتقد بود که انتفاضه در فاز دوم وارد مرحله‌ی مبارزه‌ی مسلحانه، ترور و عملیات انتحاری علیه غیر نظامیان شد و همین امر موجب گردید تا افکار عمومی دنیا گروه‌های مسلح را به عنوان تروریست بشناسند و این به نفع اسرائیل تمام شد.

دکتر زیدآبادی در لابلای صحبت‌های‌اش اشاراتی به سخنان احمدی‌نژاد داشت و گفت هولوکاست فلسفه‌ی وجودی اسراییل نبود بلکه فلسفه‌ی وجودی اسراییل بسیار پیچیده‌تر از این حادثه است و دارای ریشه‌های مذهبی است، او افزود احمدی‌نژاد خیال می‌کرد با نفی هولوکاست سخنی به نفع فلسطینیان و علیه اسراییل گفته است اما به واقع سود سخن او را بیش از همه نئونازی‌ها بردند. وی گفت علاوه بر این، احمدی‌نژاد ابتدا گفت اسراییل باید از بین برود و بعدها گفت ما خطری برای هیچ کشوری حتا اسراییل نیستیم او در واقع سخن خود را پس گرفت اما سخن اول او، اثر سوء جهانی‌اش را گذاشت. در این جای مراسم خانم بسیار محجبه‌ای از میان جمعیت فریاد زد که سخن احمدی‌نژاد تکرار سخن امام بود آیا شما با سخن امام مخالف‌اید؟ زیدآبادی در جواب گفت امام روزی گفته بود که اگر از صدام بگذریم از فهد نمی‌گذریم اما دیدیم که پس از امام از فهد هم گذشتند و مضافا سخن امام مربوط به دو سه سال اول پس از انقلاب بود و حتا خود ایشان هم این سخن‌اش را بعدها تکرار نکرد و آن سخن مربوط به دوران جنگ سرد بود که گفتن چنین سخنانی هزینه‌ای در بر نداشت پس از امام هم هیچ مسئولی سخن امام را تکرار نکرد تا اکنون که احمدی‌نژاد آن را تکرار کرد و خود او هم بعدا با گفتن این که ما خطری برای هیچ کشوری حتا اسراییل نیستیم، سخن خود را تلویحا پس گرفت.

در این قسمت عده‌ای از حضار با فریادهایی از زیدآبادی خواستند تنها در مورد اسراییل سخن بگوید و حاشیه نرود و در باره‌ی احمدی‌نژاد سخنی نگوید و به رییس جمهور توهین نکند زیدآبادی هم که درست در جایگاهی نشسته بود که دوهفته قبل فاطمه‌ رجبی به دعوت بسیج الهیات در همان جا به رگبار هتاکی خود ادامه داده بود، گفت من اکنون هیچ تریبونی ندارم و تمام روزنامه‌هایی که در آن‌ها کار می‌کردم بسته شده‌اند اما شما 6 کانال تلویزیون و کلی روزنامه دارید، دوستان انجمن هم برای دعوت من مصائب بسیاری را تحمل کرده‌اند حالا در همین جا هم می‌خواهید شما تعیین کنید که من چه بگویم و چه نگویم؟ سپس در پاسخ به سوالی درباره‌ی موضع ایران در باب اسراییل و این که موضع این کشور به خاطر آرمان‌خواهی است یا منفعت‌طلبی پاسخ داد کشوری که خود حقوق شهروندان‌اش را رعایت نمی‌کند و با دموکراسی و حقوق بشر مشکل دارد، مقابله با اسراییل را تنها بهانه‌ای برای سرپوش گذاشتن بر اعمال خود می‌داند و اشاره کرد در ایران هنگامی که اسراییل جنایتی مرتکب می‌شود، از تریبون‌های رسمی به دموکراسی و حقوق بشر ناسزا گفته می‌شود در حالی که اگر حقوق بشر و دموکراسی معیار کار نباشد پس با چه معیاری می‌توان در سطح بین‌المللی آن اعمال را محکوم کرد؟ وی با اشاره به این که حتا گروه تندرویی مانند حماس هم پی برده است که باید سلاح را زمین بگذارد تا از طرق مدنی و سیاسی پیگیر فرایند صلح باشد، تلویحا از گزینه‌ی دو دولت برای راه حل فلسطین دفاع کرد و گفت اکنون حماس به دنبال دولت وحدت ملی است و یکی از سران حماس در گاردین ( یا فیگارو نام روزنامه را من صاحب وبلاگ به یاد ندارم) مقاله‌ای نوشت و گفت که در گفتگوهای صلح از ما نخواهید که اسراییل را به رسمیت بشناسیم و تلویحا گفت مابقی شرایط می‌تواند مقبول باشد.

تفاوت رای دکتر زیدآبادی با رای رسمی و تبلیغ شده درباره‌ی مناقشه فلسطین-اسراییل از سوی جمهوری اسلامی و همچنین صراحت لهجه و شجاعت او در بیان آراء‌اش با همان ته لهجه‌ی خودمانی کرمانی، موجب شد که جلسه از اواسط آن تا انتها کاملا آرام نباشد و ضعف مجری در مدیریت جلسه نیز به ادامه یافتن التهاب کمک می‌کرد.

زیدآبادی در پاسخ به سوالی با این مضمون که چرا اسراییل را شکست ناپذیر می‌دانید در حالی که لبنان اسراییل راشکست داد و خود اسراییلی‌ها رسما این شکست را پذیرفتند، پاسخ داد از این جنگ تلقی‌های متفاوتی شده است و با تاکید دوباره بر این که اسراییل کشور متکثری است گفت، تنها احزاب اپوزیسیون در اسراییل، معتقد به شکست اسراییل بودند و گرنه امریکا و حزب حاکم اسراییل معتقد به پیروزی خود بودند. او سپس تلویحا پیروزی اسراییل در این جنگ را تایید کرد و گفت درست است که اسراییل در این جنگ به شعارهایی که در ابتدای آغاز جنگ می‌داد نرسید اما به برخی از اهداف خود از طریق قطعنامه‌ی خاتمه‌ی جنگ نائل آمد مانند استقرار ارتش لبنان و همچنین استقرار سازمان ملل در جنوب لبنان؛ در حالی که پیش از جنگ، جنوب لبنان در اختیار حزب الله بود اما اکنون حزب الله نفوذ خود را از دست داده است و از سوی دیگر با فشارهای وارد آمده، در حال تبدیل شدن به یک حزب سیاسی است و باید سلاح‌های خود را کنار بگذارد غیر از این که خسارات زیادی به تاسیسات حزب الله در این جنگ وارد آمده است. 

این جلسه که سه ساعت به طول انجامید، ساعت ۳ عصر امروز به پایان رسید.

فقط امیدوارم به خاطر این سخنرانی، دردسر جدیدی از سوی حاکمیت متوجه دکتر زیدآبادی نشود.

October 15, 2006::یکشنبه 23 مهر 85

مستوجب سنجش

انتخابات خبرگان رهبری نزدیک است. در این باب بیش از یک ماه است که نکته‌ای در ذهن‌ام خلجان می‌کند که در بیان آن دو دل‌ام، از سویی تحفظ و دامن‌کشی، مرا به سکوت
می‌خواند و از سوی دیگر بسا چیزها مرا به سخن وا می‌دارد. مناسب حال من، این بیت تغییر یافته مولوی است: تا نگویم آن چه در مغز من است/ یک زمانی سر نخارم روز و شب. پس توبه می‌باید شکست:
رهبری در تاریخ نهم شهریورماه 85، با اعضای مجلس خبرگان رهبری، دیدار کردند. هرچند حظ بسیار قلیلی از تلویزیون دارم، سخنان ایشان را گوش دادم. ایشان در اهمیت خبرگان سخن‌ها گفتند ولی جان کلام ایشان، به نحو تلویحی و حتا نزدیک به تصریح، این بود که اهمیت این نهاد، صرفا در این است که آمادگی خود را حفظ کند تا در موقع لزوم، به انتخاب رهبری اقدام نماید. به عنوان نمونه به این فراز از همین سخنرانی دقت کنید: «اين مجلس بايد هميشه باشد، هميشه آماده‏ى به كار باشد، متوجه اوضاع باشد، مسائل جارى، مهم و اساسى كشور را دائماً مورد سنجش قرار دهد و براى آن لحظه‏اى كه نياز هست، آن كار اصلى خودش را - كه انتخاب رهبرى است - انجام دهد» آن چه من در این سخنرانی ندیدم، تاکید بر وظیفه مهم‌تر این نهاد بود: «نظارت بر رهبری»، یعنی همان کاری که قانون اساسی، که شخص اول مملکت، موظف به انجام آن است، بر آن تاکید کرده است.
در مورد وظیفه نظارت بر رهبری از سوی خبرگان، فراز اول اصل صد‌و‌یازده قانون اساسی چنین می گوید: « هر گاه رهبر از انجام وظایف قانونی خود ناتوان شود. یا فاقد یکی از شرایط مذکور در اصول پنجم و یکصد و نهم گردد، یا معلوم شود از آغاز فاقد بعضی از شرایط بوده است، از مقام خود بر کنار خواهد شد. تشخیص این امر به عهده خبرگان مذکور در اصل یکصد و هشتم است ». در واقع مفاد این اصل می گوید که خبرگان برای احراز این نکته که فرد منتخب توسط آن‌ها، صفات لازم برای رهبری را دارد و یا در صورت دارا بودن، آن‌ها را از دست نداده است، لازم است به طور دائم، بر گفتار و کردار او نظارت داشته باشند و هرگونه خطا را به او تذکر دهند و در صورتی که احساس کنند، رویه نادرست احتمالی رهبر منتخب، اصلاح نمی‌شود، او را عزل کنند. با این حساب، تنها و مهم‌ترین وظیفه آن‌ها، آمادگی برای انتخاب رهبر نیست بلکه علاوه بر آن، وظیفه نظارت بر رهبر را دارند.
دیدم که تلویزیون هم، در برنامه هایی که ویژه خبرگان می‌گذارد، بر این مطلب تاکیدی
نمی‌ورزد و وظیفه خبرگان را تنها همان آمادگی برای انتخاب رهبر در موقع لزوم، توصیف می‌کند و وزنه سنگین تاکید، بر همین کفه است و غیر. بر آن‌ام که این عدم تاکید بر بُعد نظارتیِ خبرگان، اتفاقی نیست.
می‌بایست آن هایی که نامزد خبرگان‌اند و پیش‌تر در این مجلس بوده‌اند را، در ایام انتخاباتی، به پرسش گرفت که در دوران نمایندگی‌شان در خبرگان رهبری از سوی ملت، چه نظارتی بر عملکرد رهبری داشته‌اند و اصلا آیا نظارتی داشته اند؟ این پرسش، پرسشی بجا و مطابق قانون اساسی است.
خبرگان منتخب ملت، نباید فراموش کنند که:
گفتِ حاکم نه همه عالی و بی غش باشد/ ای بسا گفته که مستوجب سنجش باشد
و از «گفته» که بگذریم، «کرده» نیز همان حکم را دارد:
کردِ حاکم نه همه عالی و بی غش باشد/ ای بسا کرده که مستوجب سنجش باشد
برای خواندن مشروح سخنان رهبری می نوانید به این آدرس مراجعه کنید:
http://www.leader.ir/langs/FA/index.php?p=bayan&id=3241

درباره‌ی سياست

اين صفحه حاوی مطالبی است که تحت موضوع سياستطبقه‌بندی شده‌اند و به ترتيب جديدترين مطلب فهرست شده‌اند.

تازیانه های سلوک is the previous category.

طنز is the next category.

ساير عناوين وبلاگ را می‌توانيد در صفحه‌ی اصلی يا در صفحه‌‌ی بايگانی بيابيد.

Powered by
Movable Type 3.34