صفحه‌ی اصلی

بايگانی تازیانه های سلوک

August 12, 2011::جمعه 21 مرداد 90

الهیّاتِ کافری (به جای رمضانیّه)


شیخ سرفه‌ای کرد و ادامه داد: «ذکر لا اله الّا اللّه برترین اذکار است و آخرین درجه‌ی ایمان. چرا؟ زیرا جامع مقام کفر و ایمان است. ابتدا می‌گویی: خدایی نیست (لا اله) بعد می‌گویی مگر خداوند یگانه (الّا اللّه). آن ذکری که جامع مقام کفر و ایمان باشد، برترین اذکار است. من بارها گفته‌ام که بر کافریِ کسی طعنه مزنید. کسی چه می‌داند، شاید این کافری مقدّمه‌ی ایمان باشد. همه‌ی ما برای مؤمن شدن ابتدا باید کافر شویم، کافر به همه‌ی خدایان ریز و درشت. کفر مقدّمه‌ی ایمان است و بلکه جزیی از ایمان است؛ یعنی بعد از این‌که به اللّه مؤمن شدی، کافی نیست صرفاً بگویی اللّه، بلکه هم‌چنان باید قبل از اللّه بگویی لا اله الّا اللّه، یعنی کافریّت خود را علی الدّوام در میان آوری تا مؤمن باشی و مؤمن بمانی. خلاصه این‌که بر کافری کسی طعنه مزنید. شاید دری باشد به ایمان‌اش.»


«شیخنا! اگر کسی در کافری مقام کرد و از آن‌جا رهی به دهی نگشود، چه؟» کافری از گوشه‌ی خانقاه پرسید.

«در این صورت، حظّ او از حقیقت در این عالم، به قدر وجه سالبه‌ی حقیقت بوده است. کفر حقیقی، درجه‌ای از ایمان است، حتّی اگر به ایمانِ ایجابی منتهی نشود. بی‌خدایی، از پرستش خدایان دروغین، همانا به مراتب به حقیقت نزدیک‌تر است، زیرا بی‌خدایی، مصداق «لا الهیّت» است که نیمه‌ای از راه حقیقتِ الوهی است. اگر کافر، در مقامِ لا الهیّت، جدّ و جهدی کرده و خلوصی ورزیده باشد، انشاءاللّه معذور و مأجور است عند اللّه. جان کلام این‌که (شیخ دستی به ریش‌اش کشید، لحظه‌ای درنگ کرد و ادامه داد) اگر دین ندارید، لا اقل کافر باشید».


شیخ دست به دعا برداشت: «خدایا نکند که «نه کافر-نه مؤمن» از دنیا رویم که خسران مبین است، ایمان‌مان نمی‌دهی، مقام کافری عطا کن! خدایا چنان کن سرانجام کار، که گر مؤمن از دنیا نمی‌رویم، کافر از دنیا برویم.»


شیخ سخن تمام کرد: «بالنّبی و آله».


کافران و مؤمنان صلوات فرستادند.


این نوشته، اجابتی است به تقاضای دوست گرامی آقای علیرضا مازاریان که از بنده و عزیزانی چند خواسته بودند در باب رمضان چیزی بنویسیم. 



August 28, 2010::شنبه 6 شهریور 89

درباره‌ی رهایی، آویختگی و گره


مدتی است مفهوم «رهایی» به شاخک‌های ذهن‌ام گیر کرده است و به نظرم از آن واژگانی است که در رگ آن خیمه باید زد. رهایی از چه؟ نمی‌دانم. احساس می‌کنم اگر پاسخ این سوال را بدهم، رهایی در بند می‌شود. خیام گویی جواب این سوال را داده است (در این شعر خنگ، به کسر خاء یعنی اسب ):

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین / نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین

نه حق، نه حقیقت، نه شریعت، نه یقین/ اندر دو جهان که را بود زهره‌ی این؟

رندی‌ای چنین‌ام آروزست. 

مفهوم رهایی با دو مفهوم دیگر نیز در ارتباط است، به گمان‌ام. یکی مفهوم آویختگی (تعقل) و دیگری مفهوم گره (عقده). تو گویی تا آویخته‌ای (تعلق داری) رها نیستی و تا آویخته‌ای، پر گرهی، یعنی عقده‌آسایی. آویختگی، گره (عقده) می‌آورد و پیش‌انگاشت (تعصب). 

سخت‌گیری و تعصب خامی است / تا جنونی کار خون‌آشامی است. 

بودا آویختگی را مادر رنج می‌دانست، به این گونه که هرگاه آن‌چه را بدان آویخته‌ای از کف دهی، رنجیده‌خاطر می‌شوی. با این حال من هیچ‌گاه نتوانسته‌ام با ستیز مطلق بودا، و شاگرد فرهیخته‌ی ایرانی‌اش مصطفی ملکیان، با رنج کنار بیایم. ما رنج نداریم، رنج‌ها داریم. صورتی از رنج نامطلوب است. رنج ناشی از، از کف دادن ِ امری که بدان آویخته بودی، رنجی نامطلوب است. اما خیام را ببین:

از رنج کشیدن آدمی حر گردد... 

گونه‌ای رنج آدمی را آزاده (حر) می‌کند. به تعبیر لطیف اقبال:

غم دو قسم است ای برادر گوش کن                  شعله ما  را   چراغ   هوش  کن

یک غم است آن غم که آدم را خورد                    آن غم دیگر که هر  غم  را  خورد

آن غم دیگر که  ما  را  همدم  است                    جان ما از صحبت او بی غم است  

نوعی غم هست که غم‌بر است. نوعی رنج هست که رنج‌بر است. این چه نوع رنجی است؟ نمی‌دانم. گمان می‌کنم اما باشد. رهایی، به گمانم اگر ممکن باشد، با ناآویختگی (عدم تعقل) و نیز آمیختگی به آن غمِ غم‌بر و آن رنجِ رنج‌بر نسبتی تنگاتنگ دارد. 

بی‌درد به رهایی نمی‌رسد:

هر کو به دل دردی ندارد آدمی نیست / بیزارم از بازار این بی-هیچ-دردان

انگاره‌ی رهایی، رهای‌ام نمی‌کند. شاید باز هم در این باب نوشتم. شاید باز هم با این مفهوم درآویختم. 

سخن بیرون مگوی از عشق سعدی / سخن، عشق است و دیگر قیل و قال است
 
بعد التحریر: پیش‌تر گمان می‌کردم که در شعر خیام خنگ به ضم خاء است که به معنی گوشه است اما حضرت داریوش با تفطن شعرشناسانه‌ی همیشگی‌اش متذکر شد و استدلال کرد تا قانع شدم که خنگ به کسر خاء است و مراد اسب است . خیام این‌جا زمین را به اسبی تشبیه کرده است. 



August 16, 2010::دوشنبه 25 مرداد 89

آزرده شدن از دیگری هم‌چون منبع خودشناسی

کارل گوستاو یونگ روان‌شناس شهیر سوئیسی (1875-1961):

هر آن‌چیزی در دیگری که ما را آزار می‌دهد، راهی است به شناخت خودمان. 

Everything that irritates us about others can lead us to an understanding of ourselves.

August 13, 2010::جمعه 22 مرداد 89

خدا کند دائم‌الغسل نشویم/ید/ند


امروز ظهر، خطیب جمعه‌ در نماز جمعه‌ی خانقاه نقشبندیه می‌گفت: در سنت صوفیه آدبی داریم که مطابق آن اگر کسی به برادر مومن خود گمان بد برد حتی اگر آن‌را بروز نداد، مرتکب چنان گناهی شده است که می‌بایست غسل جنابت کند، چنان‌که گویی از حرام جنب شده است. 

February 14, 2010::یکشنبه 25 بهمن 88

عارف خدا ندارد

به دنبال نقد فیلمی می‌گشتم که برخوردم به نشریه‌ی دگرباشان ایرانی و از خلاف‌آمد عادت به مطلبی در این سایت برخوردم که یکی از باطنی‌ترین و معنوی‌ترین مطالبی بود که از آخرین باری که به فیه ما فیه سر زده بودم تا به حال خوانده بودم. تناقض‌های عجیبی دارد این روزگار. چند گزین‌گویه از شیخ ابوالحسن خرقانی را در این پست دیدم که آن‌ها را اینجا بازنشر می‌کنم. همچون نسیم نخستی است که در سحرگاه می‌وزد و روح آدمی را تازه می‌کند. نوش‌تان باد.

" بر همه چيز کتابت بود,

                                    مگر بر آب

و اگر گذر کنی بر دريا,

 از خون خويش

                        بر آب

                                    کتابت کن

تا آن کز پی تو در آيد

داند که

            عاشقان و

                        مستان و

                                    سوختگان رفته اند."

«ابوالحسن خرقانی»

می گفت در بيابان , رند دهل دريده عارف خدا ندارد, او نيست آفريده(1)

عارفانه های ديگری از « شيخ ابوالحسن خرقانی »

1) گفت: اگر فردا از من پرسند که چه آوردی؟ گويم: سگی به من دادی در دنيا من خود با او درمانده بودم که در من و در بندگان تو نيفتد و نهادی پر نجاست به من داده بودی که من  جمله ی عمر در پاک کردن او بودم.

2) نقل است که يک بار ديگر حق را به خواب ديد با وی گفت «يا اباالحسن, خواهی که تو را باشم؟» گفت «نه» گفت «يا اباالحسن, خلق اوّلين و آخرين در اشتياق اين بسوختند تا من کسی را باشم يا کسی مرا باشد. اين چرا گفتی ؟ گفت «بار خدايا, اين اختيار به من کردی از مکر تو ايمن کی تواند بود؟ و تو به اختيارِ کسی کاری نکنی.»

3) و گفت: چنانک نماز را از تو طلب نمی کنند پيش از وقت تو نيز روزی طلب نکن پيش از وقت.

4) و گفت: دين را از شيطان آن فتنه نيست که از دو کس: از عالمِ بر دنيا حريص و زاهد از علم برهنه.

5) و گفت: هر که روزی به شب آرد چنانکه کسی را نيازارد چنان باشد که آن روز با پيغامبر زندگانی کرده باشد.

6) و گفت: از پس ايمان که خدای تعالی بنده را دهد هيچ چيز نيست بزرگتر از دلی پاک و زبانی راست.

7) پرسيدند در غريبی. گفت: غريب آن است که در هفت آسمان و زمين هيچکس به يک تاره موی به وی موافق نبود(2) و بوالحسن نگويد غريبم آنم که با زمانه نسازم و زمانه با من نسازد.

8) و گفت: ظاهر است که هر کسی را توبه از چه بايد کرد امّا عامّه را از گناه توبه بايد کرد و عالم را از علم و عابد را از عبادت و زاهد را از زهد و مردان را از آنک از حق, حق را نخواهند.   

9) و گفت: هر که از حق به خلق نگرد خلق را معذور بيند و هر که از نور ايمان به خلق نگرد خلق را از خويشتن بهتر بيند.

10) و گفت : چنان که حق طاعتِ وقت نيامده از تو وانخواهد تو نيز روزی وقت درنيامده از حق مخواه.

11) پرسيدند از درجات. گفت: بزرگ ترين آن است که حق را ياد کنی آنگاه سخاوت است آنگاه پرهيز است آنگاه دوستیِ نيکان است. 

12) گفتند به چه دانيم که اندرون مرد با زبان يکی است؟ گفت بدان که به زبان هم يکی گويد که پراکنده دل را زبان هم پراکنده بود و پيران گفته اند که دل ديگ است و زبان کفچليز و هر آينه در کفچليز آن رود که در ديگ بود. دل درياست و زبان ساحلِ آن به کناره آن افتد که در دريا بود.

13) ابويزيد, رحمه الله , گفت: دورترين از درگاه خداوند کسانی را ديدم که ايشان خويشتن را نزديک تر دارند.

14) پس شيخ ابوالحسن شيخ ابوسعيد را گفت: می شنوم که تو سخن نيکو می گويی. ما را سخن گوی. شيخ گفت:« سخن ما دوران را شايد نزديکان را نشايد.» گفت:« نه برای آن می گوييم تا تو را از استماع ما نيک افتد.» بوسعيد بر منبر شد و سخن گفتن گرفت. سايلی سؤال کرد که « کيف الطريقُ اِلَی الله» ( راه به خدای چگونه است؟) گفت : « هذا طريقُ نَسَجَت عليه العنکبوتُ (العناکب ) و بالَت عليه الثعالب »(3) 

15) و گفت: از شيخ ابوالحسن خرقانی, قَدَّسَ الله سرّه , پرسيدند که « جوانمردی چيست؟» گفت: «ترک آزار.» گفتند: « تا چه حد؟» گفت:« تا آنگه که برادری دسته ای گندنا خريده باشد و تو او را گويی که اين گران خريده ای, آزار وی کرده باشی.»

 

-------------------- 

1- از آذری طوسی (784-866 هجری ) تفسير ديگری است از اين سخن و شطح « ابوالحسن خرقانی » که       می گفت :  « الصوفیّ غير مخلوق » ( نقل به مضمون از کتاب : « نوشته بر دريا» تأليف دکتر  محمد رضا شفيعی کدکنی انتشارات سخن چاپ اول 1384)

2- گويش محلّی از :  "نبود" يا "نباشد"

3 - اين راهی است که عنکبوتان بر آن تار تنيده اند و روبهان بر آن شاشيده اند.

 

January 28, 2010::پنجشنبه 8 بهمن 88

نفس‌هایشان اژدها شده: درباره‌ی سیاست‌شناسی باطنی مولوی


نیمه شبی است. نشسته بودم و تازه خاطرات زندان به‌آذین، نویسنده و مترجم مشهور ایرانی را که تقریبا تمام دهه شصت هجری را در زندان جمهوری اسلامی به سر برده بود، تمام کرده بودم. دلم گرفت. به جهان مولوی پناهنده شدم، دیدم چه راحت پناهندگی می‌دهد! "فیه ما فیه" گشودم که، بی اغراق، "خواندنی"‌ای (قرآنی) پارسی است.

در پاره‌ای که اکنون از مولوی نقل خواهم کرد، مولوی پس از نقل روایتی منسوب به پیامبر (درود بر او)، به این مضمون که بدترین عالمان آنان‌اند که به دیدار حاکمان می‌روند و نیک‌ترین حاکمان آنان‌اند که به دیدار عالمان‌می‌روند (شَرُّ الْعُلَماءِ مَنْ زَارَ الْاُمَراءَ وَ خَیْرٌ الْاُمَراءِ مَنْ زَارَ اَلْعُلَمَاءَ)، تعلیل و تحلیلی باطنی از این روایت به دست می‌دهد. خلاصه‌ی تحلیل و تعلیل مولوی از این روایت این است که قدرت سیاسی، حاکمان را در مظان فساد قرار می‌دهد ( به تعبیر خود او: نفس‌های ایشان قوت گرفته است و اژدها شده) و همنشینی با آنان از نظر معرفت‌شناختی می‌تواند جهان ذهنی عالمان را واژگونه کند (برای فهم بهتر این تحلیل کافی است به فاصله‌ی عظیمی که درک روحانیان و دانشگاهیان حکومتی از واقعیت جاری میان مردم ایران امروز دارد، توجه کنید) و این مصاحبت غیر انتقادی با حاکمان، اندک اندک عالمان را نیز شبیه حاکمان خواهد کرد، خصوصاً اگر منافع مادی هم در میان باشد که در نزدیکی به حاکمان عموماً در میان هست و حتی اگر در ابتدا نباشد، بعداً در میان می‌آید.

ممکن است کسانی چنین نکته‌ای را بدیهی و پیش پاافتاده ببینند. فراموش نکنیم کار طبیبان دل و باطنیان، کشف علمی و فلسفی نیست، آنان نکاتی به غایت ساده و بدیهی را به ما یادآور می‌شوند که غفلت از همین نکات، دنیا و آخرتمان را تباه می‌کند (و درست به همین دلیل مجلس آن‌ها مجلس "ذکر" یعنی یادآوری است). وانگهی، در بدیهی نبودن این نکته‌ی بدیهی همین بس که اکنون عالمانی که این نکته‌ی باطنی را جدی گرفته‌اند در میان حوزویان چنان اندک‌ است، که می‌توان آن‌ها را به دو دست شماره کرد. این خطری معرفت‌شناختی-باطنی است که مولوی به ما گوش‌زد می‌کند. البته با استفاده از حدیثی دیگر می‌افزاید که حتی در همین دنیا نیز نزدیکی به حاکمان به کار عالمان درباری نمی‌آید زیرا حاکم، نزدیکان خودش را می‌خورد و این، منطق چرخه‌ی ِ باطل قدرت مطلقه است (هر آن‌کس که ظالمی را یاری رساند، خدا همان ظالم را بر او مسلط خواهد کرد).

 انگاری توضیحات من حجابی شد بر آیه‌های مولوی. بفرما می‌زنم این لقمه‌ی باطنی را و اگر از فراخواندن آن حالی دستتان داد و آنی بر شما رفت، موش کور این سوراخ مجازی را هم دعا کنید که سخت در جهان تاریک خویش گرفتار است و هر نوری که می‌جوید، بختیار که باشد، کورسویی می‌یابد که نسیمی ملایم هم آن‌را خاموش می‌کند، چه رسد به طوفان‌های سوزناک و بنیان‌کنی که روزان و شبان بر کویر دلش می‌وزد و هیچ گیاهی را بر پهنه‌ی آن، ریشه‌دار باقی نمی‌گذارد. همچون آیه‌ای است که خدایی از طریق ملکی به رسولی وحی کرده باشد. از خدا خواهیم توفیق عمل: [رسم الخط را تغییر داده‌ام برای فهم بهتر و یک جا را، که نفهمیده‌ام، علامت سوالی افزوده‌ام]:

"با پادشاهان نشستن ازین روی خطر نیست که سر برود (که سری است رفتنی چه امروز، چه فردا) اما ازین رو خطر است که ایشان چون درآیند- و نفس‌های ایشان قوت گرفته است و اژدها شده- این کس که بایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد، لابد باشد که بر وفق ایشان سخن گوید و رایهای بد ایشان را از روی دل نگاه داشتی [؟] قبول کند و نتواند مخالف آن گفتن، ازین رو خطرست زیرا دین را زیان دارد؛ چون طرف ایشان را معمور داری، طرف دیگر که اصلست از تو بیگانه شود؛ چندانک آن سو می روی این سو که معشوقست روی از تو میگرداند، و چندانک تو با اهل دنیا بصلح درمیآیی او از تو خشم میگيرد: مَنْ اَعَانَ ظَالِماً سَلَّطَهُ اللهُّ عَلَیْهِ آن نیز که تو سوی او ميروی در حکم اینست چون آن سو رفتی عاقبت او را بر تو مسلط کند." 
 


 

October 22, 2009::پنجشنبه 30 مهر 88

یک پله تا ملاقات خدا


به مناسبتی (که دعا کنید آن مناسبت بشود) نشسته بودم و داشتم در آثار مارتین بوبر (Martin Buber)، الاهی‌دان، فیلسوف، مترجم و مفسر عهد قدیم، ادیب و فعال سیاسی اتریشی (۱۸۷۸- ۱۹۶۵) و نامزد جایزه‌ی صلح نوبل برای ادبیات و صلح، چرخی می‌زدم. به یکی از کتاب‌های او برخوردم که عنوان‌اش این است: "ده پله [تا ملاقات خدا]، گزیده‌ای از حکمت‌های هاسیدی" (Ten Rungs, Selected Hasidic Sayings). هاسیدیم یا خاسیدیم (Hasidim, Hasidism) نام یکی از شاخه‌های عرفانی آیین یهودیت است که در قرن هجده میلادی توسط بعل شم توی (Baal Shem Tov) در لهستان بنا نهاده شد. بعل شم با آموزه‌های روحانیت سنتی یهود در افتاد و مهمترین وظیفه‌ی یک یهودی معتقد را پیوند یافتن با خداوند از طریق انجام درست کارهای عادی روزانه دانست. بوبر در این کتاب ده مرحله‌ای را که در عرفان هاسیدی برای رسیدن به خداوند توصیه شده است ذکر کرده است و حکمت‌های هر مرحله را گردآوری کرده است. برای این‌کار به نوشته‌های مارتین بوبر
مکتوب این سنت عرفانی یهودی اکتفا نکرده و پای سخنان پیران این سنت نیز نشسته است. 

در دیباچه‌ی کتاب به عباراتی برخوردم که گویی هم‌چون نسیمی بر من وزید و مرا در نوردید. سخت مهم بود این عبارات، نه به این دلیل که دانش جدیدی می‌بخشید، بلکه درست به این دلیل که آن‌چه را می‌دانیم یادآوری‌مان می‌کرد و بر آن مهر تأیید قدسی می‌زد (اگر بگویید ما به تأیید قدسی، اگر اصولاً چنین چیزی ممکن باشد، نیازی نداریم و با عقل جمعی بشری لنگ‌لنگان خرک خویش به مقصد برسانیم، من هیچ ندارم که در پاسخ بگویم الا این‌که بر این پیشنهاد پای فشرم که بیایید کتاب‌های مقدس پیشینیان را از سبد مصرف عقل جمعی خود خارج نکنیم، به این امید که شاید آن‌ها نیز هنوز حرفی برای گفتن به انسان امروز داشته باشند.) این عبارات که تفسیری عرفانی از عبارتی از عهد قدیم است، بوبر را نیز خوش آمده بود به طوری که او برانگیخته بود که در اهمیت آن داد سخن دهد. بخوانید:

"از یهودای مقدس (holy Yehudi) پرسیدند چرا مسطور آمده است که: "عدالت را، عدالت را بایستی تو پیروی کنی (سِفر خروج ۱۶:۲۰) چرا واژه‌ی "عدالت" تکرار شده است؟" او پاسخ داد: "عدالت را با عدالت می‌بایست جست نه با بی‌تقوایی" این به معنای این است که بی‌تقوایی کردن برای رسیدن به تقوا، ذات ِ هدف نهایی ما را نیز از تقوا تهی خواهد کرد؛ بی‌عدالتی به منزله‌ی راهی برای رسیدن به عدالت، عدالت را به
بی‌عدالتی تبدیل خواهد کرد.

برای انسان زمانه‌ی ما و جوامع مختلف روزگارمان چه معرفتی پراهمیت‌تر از این حکمت است؟ این حکمت چنان است که گویی از تجربه‌ی هم‌عصران ما گرفته شده است. این سخن اما مربوط به عصر ناپلئون است و از جایی در مرکز حوادث آن روزگار به زبان نیامده است، بلکه از زاغه‌ای در لهستان و از زبان مرشدی هاسیدی (zaddik)، پارسا مردی، به زبان آمده است. آن جان‌های پارسایی که می‌دانستند خالص بودن حقیقی برای خدا جز از طریق خالص بودن در پیشگاه خلق خدا حاصل نمی‌آید و دریافته بودند که عشق حقیقی به خداوند ممکن نیست مگر آن‌گاه که به تاج عشق به همنوعان آراسته گردد."

They asked the “holy Yehudi”: “Why is it written: ‘Justice, justice, shalt thou follow’ [Deut 16:20]? Why is the word ‘justice’ repeated?”

He answered: “We ought to follow justice with justice, and not with unrighteousness.” That means: The use of unrighteousness as a means to a righteous end makes the end itself unrighteous; injustice as a means to justice
renders justice unjust.

What knowledge could be of greater importance to the men of our age, and to the various communities of our time? The saying sounds as if it were derived from the experiences of contemporaries. And yet it stems from the Napoleonic era, and was not spoken at the hub of events, but in a Polish ghetto, and by a zaddik, a “righteous man,” who was a leader of hasidim, those “devout” souls who knew that no one can be really devout in relation to God, if he is not devout toward His creation, and that the love of God is unreal, unless it is crowned with love for one’s fellow men.

Buber, M. (2002 [1947]). Ten Rungs, Selected Hasidic Sayings . London & New York: Routledge, P. 11.


اولین بار شاید حدود ده سال قبل در مشهد بود که مشابه این سخن را در جلسه‌ای در منزل جناب ناصر آملی -که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش- از زبان دکتر سروش شنیدم و همان موقع به شاخک‌های ذهن‌ام گیر کرد و در رگ آن خیمه زدم. دکتر سروش در نقد این رأی معروف که "هدف وسیله را توجیه می‌کند" (end justifues means)  این‌گونه استدلال کرد که اهدافْ هویتی مستقل از راه‌های تحقق بخشیدن آن‌ها ندارند بلکه وسایل و راه‌هایی را که فرد برای رسیدن به هدفی برمی‌گزیند، رنگ و نقش خود را بر هدف او نیز می‌زنند. این مثل این می‌ماند که (مثال از من است) فردی برای این‌که دیگری را از فحش دادن باز دارد، او را مخاطب قرار داده بگوید: بی‌شعور فحش نده! در این‌جا هدف فرد، که بازداشتن دیگری از بی‌ادبی بود، محقق نشده است بلکه نوع خطاب او زمینه را برای تحقق ضد آن فراهم کرده است؛ زیرا ممکن است طرف مقابل نیز با عصبانیت این‌گونه پاسخ دهد که: بی‌شعور خودتی، درست صحبت کن! 

فکر می‌کردم مشابه قرآنی این آیه‌ی عهد قدیم، که بوبر ذکر کرد، چه می‌تواند باشد که این آیه به ذهن‌ام آمد:
 و لا یجرمنکم شنئانُ قوم ٍ علیٰ ان لا تعدلوا إعدلوا هو اقربُ للتقوی. (ترجمه از من است) زشت‌کرداری یک قوم شما را به آن نکشاند که از اعتدال و عدالت خارج شوید، عدالت پیشه کنید که به پارسایی (خویشتن‌بانی) نزدیک‌تر است.

به نظرم می‌آید که درنگ در باب رابطه‌ی اهداف و وسایل تحقق آن‌ها برای تمام کسانی که به تحقق جامعه‌‌ای اخلاقی و یا هر نوع جامعه‌ی ایده‌آلی می‌اندیشند، ضروری است. روی سخن‌ام با طرفداران پاک‌دل حکومت دینی در دیار ما نیز هست. سؤال اصلی این است: آیا هر وسیله‌ای به کار هر هدفی می‌آید؟ یا این‌که اهداف خاصی وسایلی از جنس خود می‌طلبند (مثال ناسزاگفتن برای نهی دیگری از ناسزاگویی را در خاطر داشته باشید). آیا اهدافی وجود دارند که با هر وسیله‌ی ممکنی که محقق شوند به آن هدف ضربه‌ای وارد نمی‌شود؟ اگر به فرض چنین نوع اهدافی وجود دارند، آیا اهداف دینی-اخلاقی جزو این‌گونه اهداف می‌توانند به شمار آیند؟ اگر بلی چگونه و اگر نه چرا؟

August 26, 2009::چهارشنبه 4 شهریور 88

ورع به منزله‌ی سوء ظنّ به خلق

"هر کس بی آن‌که نشانی آشکار از خداوند درباره‌ی امور داشته باشد، در کارها ورع پیشه کند، و درباره‌ی آن کار حکمی معین نباشد، دارنده‌ی چنین ورعی در بیراهه است و ارتباطی با خدا ندارد؛ زیرا که حال او سوء ظنّ به بندگان خداست. باطن‌اش تاریک است و خوی‌اش بد. او و ناچیز یک حکم دارند، و بلکه ناچیز از او بهتر است".

محی الدین ابن عربی (۵۶۰/۱۱۶۵-۶۳۸/۱۲۴۰)، فتوحات مکّیه، ج۲، ص ۲۴۴ [چاپ دار صار، ص ۱۷۷]. به نقل از: زندگی و مکتب ابن عربی، تألیف میگوئل آسین پالاسیوس، با مقدمه‌ی دکتر عبدالرحمن بدوی، ترجمه‌ی حمیدرضا شیخی، نشر اساطیر، تهران، ۱۳۸۵، صص ۵۴-۵ [با تغییر رسم الخط].


July 31, 2009::جمعه 9 مرداد 88

تا نشیند ...

به همت دوست قدیم و یار موافق جناب محمد طاهری عزیز شیخ ما محمود امجد کرمانشاهی چند روزی در حسینیه کوچک دوست داشتنی ای در مشهد صبح های زود منبر خواهد رفت. اگر دیار ما حالت عادی می داشت من هم درست همان روزها مشهد بودم اما شد آنچه شد. آنان که در مشهد اند و یا همان ایام به این شهر سفر می کنند مصاحبت این شیخ را از دست ندهند
هر که خواهد همنشینی خدا / تا نشیند در حضور اولیا


 به مناسبت ایام شعبانیه مجلسی با
      حضور و سخنرانی استاد اخلاق ،
. . .  حضرت آیت الله امجد . . .
      در حسینیه شیخ محمد تقی بجنوردی  برگزار خواهد شد . 

          مکان : مشهد، خیابان امام خمینی . مقابل اداره کل آموزش و پرورش . کوچه سجادی . سجادی 4 . حسینیه شیخ محمد تقی بجنوردی
          زمان : از روز یکشنبه (11/5/88)  لغایت جمعه (16/5/88)  -  ساعت 5:45 الی 7 صبح

پس‌نوشت: گفته اند که بگویم حضور خانم ها هم بلامانع است.


July 7, 2009::سه شنبه 16 تیر 88

شیر عاجز است از شکار دل


هنوز مقدس‌ترین واژه برایم ذکر "الله" است. برایم ناموسی دارد این ذکر، "آن"ی دارد این ذکر. جز هنگامی که تمام وجودم ناخودآگاه سوی گفتن‌اش میل نکند بر زبان‌ام جاری نمی‌شود.

آمدنی که می‌شود این ذکر، تمام سینه‌ام گشاده می‌شود. می‌فهمی یعنی چه که کسی سینه‌اش ‌گشاده شود؟ خدا کند ندانی که اگر بدانی نشانه‌ی آن است که مبتلایی. هیچ ربطی ندارد به این‌که کسی دلش تنگ شده باشد و سپس دلش باز شود. آن مقوله‌ی دیگری است. باید ابر سیاهی همیشه بالای سینه‌ات زیر گلویت چمبر زده باشد، سکنای دائم گزیده باشد تا بتوانی بفهمی. باید سال‌ها پنجه‌هایت را به دیوار بی منفذ و ستبر وجودت آن‌قدر کشیده باشی تا راهی به بیرون بیابی که پنجه‌هایت به خون نشسته باشند. باید روزی هزاران بار از خستگی ِ کوبیدن به این دیوار زمخت، پشت کرده باشی به آن و نومید نومید با خودت گفته باشی: یعنی هههههههههههیچ راهی به بیرون نیست؟ "شاید از هیچ سو جواب نیاید"؟ یعنی محکوم به زندان ابدم، در خودم؟ و باز باورت نیامده باشد و باز پنجه بکشی و تا صدایی از بیرون بشنوی امید تازه کنی که کسی هست بیرون ِ تو و باز دانسته باشی که سراب دیده‌ای. آری باید این‌ها بر تو برود که بفهمی وقتی می‌گویم آن ذکر لحظاتی سینه‌ام را گشاده می‌کند چه می‌گویم.

 گویی درهای وجودت باز می‌شوند. گویی برای لحظاتی تو را از دخمه‌ی تاریک هزارتوی وجودت برمی کشند و می‌برند ظهر آفتابی در باغی بزرگ. الله که ذکرش می‌آید، گویی نسیمی در من می‌وزد. آن لحظه دیگر، بیرون خود نیستم، "خود" ام، خودم ام. گشوده می‌شوم. آن لحظه دیگر در خود نیستم، "خود" ام، خودم نیستم. سخت شیرین است این حالت. چه نارسا است این واژه‌ی شیرین. نمی‌رساند مطلب را. پس‌اش گرفتم. تردید ندارم که بسا حالات عادی در زندگی‌ام شیرین‌تر است از این حالت. از جنس شیرینی نیست این حالت. مهابتی دارد با خودش.

ذکر که می‌آید امنی در آن، مومنی در آن، در سلمی، صلحی، صفایی. پا که می‌گذارد، جهان دل با این تنگی فراخت می‌شود.

گاهی نیز ذکر الله با این تکمله بر زبان‌ام جاری می‌شود: "الله، دم همه دم". "دم همه دم" یادگار ساز و صدای لطفی است که هر دو برای من از جنس وحی (اشارتهای پنهانی) است. الله که می‌آید! نه، نه، ذکرش که می‌آید! دوست دارم نرود. سینه اما نمی‌تواند گویی لحظاتی بیش گشوده بماند. محکوم به ضیق است و ضنک، شاید. گمانم به ده ثانیه نرسد تمام آن‌چه گفتم‌. گاهی شاید بیست ثانیه شود به ندرت. حال که می‌رود، باید بازگردی به سلول. به همه‌ی موش‌های پرکاری که ذهن‌ات را دائم و بی‌وقفه می‌جوند. به همه‌ی پچ‌ پچ‌های محو، وز- وزهای مدام، درهایی که بی‌وقفه با صدای ناله در ذهن تو باز می‌شوند و به شدت بسته. تو عادت کرده‌ای اما. تازه که سینه‌ات نادر ایامی گشوده می‌شود به ذکر، می‌فهمی پیشتر گویی در سلول بوده‌ای. آزاد نمی‌زیستی انگار. مرگ مغزی بوده‌ای چه بسا.


الله.

حالا لطفی خواند:
 از کفم رها شد قرار دل / نیست دست من اختیار دل
...
بس که هر کجا رفت و برنگشت / دیده شد سفید ز انتظار دل
عارف این قدر لاف تا به کی / شیر عاجز است از شکار دل
...

روزی‌مان کن از این لقمه‌های معنوی،
ای آن‌که بودنت را سال‌هاست هر روز از لب پنجره‌ی دل به آرزو نشسته‌ام،
ای خدای مهر و راستی.





 

April 23, 2009::پنجشنبه 3 اردیبهشت 88

از خدا خواهیم "کسر" این حسد



پاسی از شب گذشته، قرآن پارسی گشودم، آیه آمد:

«ای خنک آن کِش حسد همراه نیست / عقبه‌ای زین صعب‌تر در راه نیست»

«این جسد خانه‌ی حسد ٱمد بدان / وز حسد آلوده باشد خاندان» (مثنوی، دفتر اول، بیت 431 و 432)

اما چرا حسد سخت‌ترین کوره راه جان آدمی است که آدمی چنان بدان آلوده است که جان او خانه‌ی آن است؟ پاسخ مولوی این است:

«هر کسی کو از حسد بینی کند / خویشتن بی گوش و بی بینی کند» (دفتر اول، 439)

آن کس که از سر حسد تکبر بورزد (بینی کردن: تکبر ورزیدن؛ فروزانفر، شرح مثنوی، ج 1، ص 202) ابزارها و منابع شناخت خود را معیوب کرده است، به طوری که گویی آنها را از دست داده است.
 
پس حسد مانع شناخت می‌شود و: «آفتی نبود بتر از ناشناخت» (دفتر سوم، 3781). حسد با از کار انداختن قوای شناختی آدمی موجب جهل (ناشناخت) می‌شود، همان جهلی که آفتی از آن بدتر نباشد.

حالا چرا حسد مانع شناخت می‌شود؟ زیرا حسد، غرض‌آور است، حجابی می‌شود برای شناخت امور چنان‌که به قدر طاقت بشری می‌توان آن‌را دریافت:

«چون غرض آمد هنر پوشیده شد / صد حجاب از دل به سوی دیده شد» (دفتر اول، 334).

دیگر چه آفاتی دارد این حسد؟

«تفرقه آرد دم اهل حسد» (دفتر دوم، 3699). و این بعد اجتماعی آفات حسد است. با اهل حسد که بنشینی تو را هم در آتش حسد خودشان گرم می‌کنند. به آتش حسد آن‌ها که گرم شدی نشانه‌ی این است که جایی به کسی سرد شده‌ای. و این همان تفرقه است.

حاصل آن‌که:

«از خدا می‌خواه دفع این حسد» (دفتر چهارم، 2681).

 "دفع" این حسد خواستن که دعای امثال مولوی است البته، واقع‌گرایانه‌تر این است که چنین دعا کنیم:

خدایا ما را از بدحسودان قرار مده!

 ایدون باد!

April 14, 2009::سه شنبه 25 فروردین 88

دیگری را کشتی! کشتن خود آسان نیست

دیشب با آن‌که روز شیرین اما خسته‌کننده‌ای داشتم خوابم نبرد. نیمه‌های شب برخاستم و تلویزیون روشن کردم. کانال دوی بی بی سی فیلمی داشت می‌گذاشت که تقریبا اول‌هایش بود. با بی میلی نگاه کردم. چیزی نگذشت که در یافتم از قضای روزگار با یک نسیم معنوی مواجه ام. روایتی از این نسیم را این‌جا می‌نویسم شاید به جان شما هم بوزد.

فیلم داستان معبد بودایی بسیار کوچکی است (در حد یک اتاق)، در وسط یک رودخانه در دل کوهستانی سر سبز در احتمالا ژاپن، که در آن روحانی بودایی میان‌سالی به همراه بچه‌ای که وقف طلبگی شده است زندگی می‌کنند. بچه روزی از سر شیطنت ماری، قورباغه‌ای و ماهی‌ای را در بند می‌کند. سر ماهی را با طنابی می‌بندد، پای قورباغه را با نخی به سنگی بند می‌کند و ماهی کوچکی را به سنگی می‌بندد. به معبد که باز می‌گردد، روحانی معبد سنگ بزرگی به پشت بچه می‌بندد. بچه اعتراض می‌کند، روحانی که از بالای صخره ناظر ماجرا بوده است، می‌گوید ماهی، قورباغه و مار هم اکنون حال تو را دارند. برو آزادشان کن. بچه به سراغ ماهی می‌رود، ماهی مرده است. او را خاک می‌کند. به سراغ قورباغه می‌رود. خوشبختانه قورباغه زنده است، او را آزاد می‌کند. مار اما مرده است. بچه سخت بر بالین مار می‌گرید. سال‌ها می‌گذرد. بچه حالا تازه جوانی شده است و روحانی در آستانه‌ی پیری است.

دختری زیبا (البته با استانداردهای ژاپنی) که از بیماری روانی رنج می‌برد به همراه مادرش به نیت شفا به معبد می‌آیند. مادر، دختر را نزد روحانی و پسر می‌گذارد و می‌رود.

طلبه‌ی بودایی جوان فیلم که تا به حال زن و رنگ و لعاب زنانگی ندیده است، عاشق دختر می‌شود. این عشق اندک اندک دو طرفه می‌شود. شب‌ها که در معبد کوچک یک سو روحانی می‌خوابد و در کنارش پسر و سوی دیگر دختر می‌خوابد، نیمه‌های شب‌ نگاه‌هایی رد و بدل می‌شود. شب‌های دیگر دختر دیوانه و پسر طلبه نزدیک‌های طلوع دور از چشم روحانی بر می‌خیزند و سوار بر قایق می‌شوند و جایی دور در دل طبیعت ِ در حال طلوع، به هم بر می‌آیند. این کار بارها تکرار می‌شود تا این‌که شبی از خستگی در همان قایق به خواب می‌روند. روحانی صبح بر می‌خیزد و این دو را بر روی قایق که آب آن را به نزدیک معبد آورده است، نیمه برهنه در خوابی عمیق پس از به-هم-بر-آمدن می‌بیند. مثل همیشه آرام به معبد باز می‌گردد. دختر و پسر بیدار می‌شوند. و در می‌یابند که مِهر سر به مُهرشان به عالم سمر شده است. پسر انابه می‌کند به پیش مجسمه‌ی بودا و پدر روحانی، که ما معصیت کردیم ما را ببخش. پدر روحانی در حالی که رو به سوی مجسمه‌ی بودا به حال مراقبه نشسته است، آرام می‌گوید: نه، آن‌چه میان شما رفت جزو طبیعت انسان است و رو به سوی دختر می‌کند و می‌‌گوید دخترم خودت هم متوجه شده‌ای که دیگر خوب شده‌ای و دوای تو همین عشق بود حالا آماده شو تا تو را به پیش خانواده‌ات ببرم. پیر، دختر را سوار قایق می‌کند و از معبد می‌برد. پسر اما دیگر مثل سابق نیست. چیزی کم دارد. مجسمه‌ی کوچکی از بودا با خود بر می‌دارد و رهسپار یافتن عشق‌اش می‌شود.

سال‌ها می‌گذرد. روزی روحانی پیر معبد که کاغذ روزنامه‌ای گشوده است تا از میان آن تکه غذایی بر دارد، در گوشه‌ی روزنامه عکس پسر طلبه را می‌بیند با این تیتر در روزنامه که: مردی زنش را کشت و متواری شد. چند روز می‌گذرد تا این‌که سر و کله‌ی پسر که حالا کامل جوان لاتی شده است، در درگاه معبد نمایان می‌شود. در حالی که پریشان و عصبی است. پیرمرد روحانی نگاه آرامی می‌کند و می‌گوید چقدر بزرگ شده‌ای. تعریف کن ببینم در جهان عرفی (secular world) خوشبخت شدی؟ پسر با عصبانیت و گستاخی و بی هیچ مقدمه می‌گوید که آن دختر، عاشق مردی دیگر شد. باورت می‌شود؟ پیر در جواب گفت: و تو ناراحت شدی؟ مگر نمی‌دانستی جهان عرفی همین‌گونه است. پسر گفت کشتم‌اش و کارد خون‌آلودی را از کنار مجسمه‌ی بودایش در آورد و با خشم بر در گاه معبد کوبید. پسر موهایش را تراشید و در معبد ماند. روزی روی تکه کاغذهای کوچک مستطیلی به ژاپنی نوشت: "بسته" (closed) با دو تا از آن‌ها چشم‌هایش را بست با یکی دهانش را. نشست به ریاضت. پیر روحانی که او را نشسته به ریاضت دید با چوبدستی سخت او را تنبیه کرد و گفت: دیگری را کشتی! کشتن خود آسان نیست.

روزی پیر روحانی دُم گربه‌‌ی زنده‌اش را در مرکب سیاه زد و بر روی ایوان معبد شروع به نوشتن آیاتی چند از کلام بودا کرد. به
پسر گفت این‌ها آیاتی در آرام کردن ذهن و دوری از عصبانیت اند، با همان کاردی که معشوقه‌ات را کشتی تمام این آیات را کنده کاری کن. پسر کنده کاری را تازه آغاز کرده بود که دو مامور آگاهی با اسلحه و دست‌بند سوار بر قایق برای دستگیری پسر پا به معبد گذاشتند. روحانی گفت این پسر باید کنده‌کاری این آیات مقدس را تمام کند. کارآگاهان گفتند چقدر طول می‌کشد. پیر گفت تا فردا. قبول کردند و شب همان جا ماندند. پسر بی وقفه کار کرد. صبح فردا او را بردند.

نزدیک زمستان بود. پیر لباس روحانیت‌اش را در آورد و درمیان معبد مرتب چید. قایق را با نظم، هیزم چید و زیر آن شمع روشنی گذاشت و به میانه رود رفت و بر بالای هیزم‌ها به حال مراقبه نشست. دو کاغذ روی چشم‌هایش گذاشته بود. دو کاغذ روی گوشهایش و یکی روی دهانش. روی همه‌ی آن‌ها به ژاپنی نوشته شده بود "بسته". اندک اندک قایق از شعله‌ی شمع آتش گرفت، پیر به حال مراقبه ماند تا همراه قایق سوخت. از خاکستر قایق ماری بیرون زد. این صحنه مرا یاد روایت‌های صوفیانه انداخت که فلان عارف نماز می‌خواند و از کنار سجاده‌اش عقرب بیرون می‌رفت نماد آن‌که کینه از او بیرون رفت. رکعت دیگر ماری از کنار سجاده‌اش بیرون می‌رفت سمبل آن‌که شهوت از او بیرون رفت.

سال‌ها گذشت. در زمستانی سرد که تمام رودخانه چنان یخ بسته بود که رود همچون جاده‌ای یخی شده بود، مرد میانسالی بر دریچه‌ی معبد، که سال‌ها خالی بود، نمایان شد. درست حدس زدید. همان طلبه‌ی جوان عاشق‌پیشه‌ی قاتل بود که حالا حبس خود را کشیده بود. مرد میانسال، در ِ معبد را که گشود لباس پیر روحانی را تا کرده در آستانه‌ی در دید در حالی که ماری دور آن حلقه زده بود، همان ماری که از خاکستر قایق سوخته‌ی پیر بیرون زده بود. مرد لباس را پوشید. یخ‌های بیرون معبد را با تیشه تراشید و از آن مجسمه‌ی بودایی ساخت. و روحانی معبد شد.

نیمه شبی به حال عبادت نشسته بود که زنی فرزند نوزادش را برای شفا به معبد آورد. صورت زن تماما پوشیده شده بود درست شبیه برقع زنان افغانی. زن شب در معبد ماند و برای شفای نوزادش دعا کرد و نیمه‌های شب خوابش برد. مرد برخاست و کنار زن خوابیده نشست. دست برد تا پارچه صورت زن را کنار بزند. ناگهان دست زن به نشانه‌ی تمایل به روی دست مرد رفت. ماری در گوشه‌ی معبد دور خود خزید. همان مار برخاسته از خاکستر پیر بود. مرد هراسان شد. دست پس کشید. زن برخاست. از معبد بیرون رفت. بر روی یخ‌های بیرون معبد شروع به حرکت کرد. قسمتی از یخ‌ها شکسته بود. زن فرو رفت. مرد که رسید تنها لنگه کفشی زنانه روی آب بود.

سال‌ها گذشت. مرد در آستانه‌ی پیری بود و نوزاد آن زن، که مرد او را پیش خود نگاه داشته بود، حالا کودکی شده بود درست هم‌قیافه‌ی کودکی خود مرد، که داشت با لاک پشتی بازی می‌کرد.

پیرد معبد، سنگی سنگین به خود می‌بست و در حالی که مجسمه‌ی کوچکی از بودا در دست داشت کوه‌ها را به سختی بالا می‌رفت در حالی که سنگ بزرگی را به یاد می‌آورد که در کودکی به پای قورباغه بسته بود.

اسم فیلم را نمی‌دانم چه بود (کسی اگر می‌داند مرا مطلع کند لطفاً).

هر چه بود، نماز شب من شد. مغز بود. نشانه بود. آیه بود. آینه بود.

 بی‌خوابی‌ای چنین پر برکت‌ام آرزوست.

بعد التحریر: هنوز ثانیه‌ای از انتشار این مطلب نگذشته بود که یکی از دوستان موافق که برخی اوقات فکر می کنم که یک وسیله‌ای روی موبایل‌اش نصب کرده است که به روز شدن این وبلاگ را به او اطلاع می‌دهد توضیح روشنگری در مورد این فیلم در قالب کامنت نوشتند که من اینجا اضافه می کنم خدا چنین حسین‌های عاملی نصیبتان کند.

اسم فیلم، «بهار، تابستان، پاییز، زمستان و باز بهار» است. چنانکه فیلم هم به این پنج اپیزود-گونه یا پنج برش زمانی تقسیم می شود. از جمله در پایان صحنه ی گریه ی پسرک تابستان جوانیش آغاز می شود (با یک تیتراژ میان-فیلمی!).
فیلم بسیار سخن دارد و من هم پرسش بسیار! بماند!
ضمناً فیلم در سرزمین کره میگذرد (هم در عالم واقع و هم مجاز.)و نیز اینکه معبد چوبی فیلم روی یک دریاچه ی محصور میان کوهها شناور است، و نه روی یک رودخانه.

 

March 18, 2009::چهارشنبه 28 اسفند 87

روح‌فروشی و جهان‌خری

هنوز هم یکی از معنوی‌ترین جمله‌هایی که شنیده‌ام همان تعبیر ساده‌ی عهد جدید است:


What does it profit a man to gain the whole world and lose his soul?
نمی‌ارزد روح‌ات را بدهی و تمام جهان را بگیری.

 
نکته‌ی غم‌ناک داستان اما این‌جاست که سوهان ِ در رفت و برگشت ِ دائمی روح‌فروشی و جهان‌خری، آن‌چنان ذره-ذره، نامرئی و دائمی رخ می‌دهد که آدمی چه بسا زمانی آن‌را در یابد که تکه-تکه‌های روح، که استعاره‌ای از وجدان اخلاقی و زیبایی‌شناختی آدمی است، تماما فروخته شده باشد و جهان، که استعاره‌ای از تمام چیزهایی است که ارزش نادیده گرفتن خار خار تردید نفس ملامتگر را ندارد، به تمامی در آدمی جا گرفته، فرو رفته باشد.


- آهای! همان علم شریف حدشناسی اقتضا دارد که از این سخن‌ها نگویی.


- چرا؟ مگر نه این‌که تذکر سودمند است؟


- چه کسی این‌را گفته؟ اتفاقا گاهی داستان به عکس است. گاهی آدمی از طریق به یاد آوردن وضعیت مطلوبی که در آن به سر نمی‌برد و سخن گفتن در باب آن، اندک اندک به این توهم دچار می‌آید که: الحمدلله اگر در آن وضعیت نیکوی نفسانی نیستیم دست کم به آن توجه داریم. در حالی که در عمل هیچ توجهی ندارد و آن یادآوری‌ها هم حجابی شده است و حبابی بر بی‌توجهی عمیقی که ژرفنای وجودش را فراگرفته و تنها با سخن گفتن از آن وضعیت نیکو می‌کوشد خود را از بی‌توجهی عمیقی که در او چنگ زده و گه-گاه به عمق آن التفات می‌یابد، توهم‌وار برهاند. به قول جبران آن کس که بی‌فکر می‌بخشد، می‌بخشد نه آن‌که در حال بخشیدن بارها با خود می‌گوید: آها خودش است. دارم کار نیکی انجام می‌‌دهم.


- خوب سکوت پیشه می‌کنم.


- اتفاقا سکوت هم خوب نیست زیرا کم کم از یاد آدمی می‌رود که قرار بود در چه راهی برود. دیگر آن‌که، سکوت ممکن هم نیست. اگر از آن سخن‌های شریف نگفتی صداهایی دیگر در خانه‌ی وجودت می‌پیچد و آن صدا، که دیگرانی می‌گویند «همیشه در گوش دل است»، گم می‌شود.


- ما نفهمیدیم چه شد، نه از آن سخن می‌توان گفت نه نمی‌توان گفت. اجتماع نقیضین هم که تا اطلاع ثانوی محال تشریف دارند، پس چه باید کرد؟


- هر وضعی که تناقضی در آن نباشد، عمیق نیست و نه  آدم‌ساز است. به میانه‌ی این تناقض بپر. آن لحظه‌ای که «تصمیم» گرفتی شیرجه بزنی، تو تازه همان لحظه آغاز می‌شوی. تو همان لحظه‌ای. تولدت مبارک. مابقی صورتکهایی هستی که بر وجودت بسته اند و بسته‌ام و بسته‌ای و بسته‌ایم.


آه، تصمیم! ای زیبای مقدس! چقدر من، من می‌شوم وقتی تو را می‌گیرم. تو چقدر غایبی! تو را چقدر دیگران برای من گرفته اند. کجایی این‌قدر نایاب! من چرا هر چه می‌کوشم تو را نمی‌گیرم. چیست این کابین ِ توی گریزپا که من از پرداخت آن ناتوان‌ام. کدام دکانی تو را می‌فروشند؟ این بی تصمیمی عظیم، این بی همتی بی‌پایان که در من کاشانه کرده، چیست که همچون مهمان ناخوانده هر روز ریشه‌های‌اش را بیشتر در تن من می‌تند چنان‌که سخت می‌شود بدانم من‌ام که در میانه‌ی شاخ و برگ او هر لحظه فشرده‌تر می‌شوم یا نه، من همان ریشه‌های‌ام که تنگ‌تر دور کسی می‌پیچم. تو را کجا می‌توان طلبید؟ از که؟ کی؟


آه، بگذریم سخن از همت و تصمیم که می‌شود، خود گرفتار همان دور باطلی می‌شوم که در صدد بیان آن‌ام: صدا زدن چیزی که در تو نیست برای پوشاندن تمام بی‌همتی‌هایت در صدا زدن آن.


سخن آخرم این است: به دل تناقض که شیرجه زدی (و نه آن‌که دامن‌کشان خود را از آن کنار کشیدی، زیرا کنار هم بکشی در آنی اما ناخواسته، نابهنگام و بی فکرانه) انتهای این لجه مغاکی است که شاید راه به جایی ببرد و شاید هم جسدت را پس از چندی بر روی لجن‌های بالا ببینی. همان‌جا که  لش‌ها «فتاده ببینی بی جرم و بی جنایت».

 

 

 

 

December 30, 2008::سه شنبه 10 دی 87

مراقبه‌ی دکتر نراقی


این سخنرانی اخیر دکتر نراقی با عنوان مراقبه و محاسبه در سلوک معنوی، حقیقتاً شنیدنی است. توصیه‌ی اکید می‌کنم اگر گوش نداده‌اید دانلود کنید و گوش کنید. اگر خاسر شدید من ضامن ام.

دکتر نراقی در این سخنرانی از مهاجرت هم به عنوان یکی از موقعیت‌های مرزی (boundary situations)  یاد می‌کند که می‌تواند ما را بهتر به خودمان بشناساند. صدق این حرف را دارم با گوشت و پوست در این غربت غربی احساس می‌کنم.

December 27, 2008::شنبه 7 دی 87

تذکره‌ی حبابیّه


آنقدر این ایام فرصت که می‌کنم سری به جهان زیبای تذکره الاولیاء می‌زنم که کم کم احساس می‌کنم بر قلم‌ام دارد تذکره‌ی پاره‌ای از اولیای ِ (ولو فرضی ِ) خدا جاری می‌شود. این نمونه‌ای فرضی از آن اولیاست که من دوست دارم باشد و نادراً در گوشه و کنار هست:

و از عالمان دین و سالکان طریق کسی بود که از خلاف آمد عادت، ملحدان و دهریان و ستیهندگان با شرع و شریعت را مایه‌ی برکت می‌دانست. وقتی مر او را پرسیدند یا للعجب این برکت از چه رو است؟ پاسخ همی می‌داد از آن رو که آنان اهل شرع را به جنبش وا ‌می‌دارند تا از شریعت در قبال خصم دفاع کنند و در این میانه اهل شریعت شرع را بهتر می‌شناسند و آداب جدال احسن با مدعی را نیز فرا می‌گیرند و گر این نباشد خیال‌شان از باب دین آسوده گردد و کار ایمان را سهل ‌گیرند و این خللی در ایمان آنهاست چرا که مسطور آمده احب العمال اصعبها، محبوب‌ترین اعمال دشوارترین آن‌هاست و این کافران‌ باشند که کار ایمان را بر مومنان سخت ‌کنند و می‌افزود برکت بیش از این باشد. و وقتی او را می‌گفتند زدنا شیخنا می‌افزود برکت دیگر آن باشد که اهل شریعت در کارزار آن جدال‌ها به فراست دریابند که نه هر آن‌که در لباس اهل شریعت است از جرگه‌ی متحرّیان حقیقت‌ است و نه هر که از اهل شریعت نیست از زمره‌ی پوشانندگان حقیقت.

گویند گاهی که اهل عصبیتی مر او را کافر می‌خواند بر او غیض می‌آورد که: تمهت مزن! ما را هنوز به مقام منیع کافری راهی نیست و دیگر باره رقت می‌آورد که کاش کافر بودم و از کلام علی منقول از کمیل می‌افزود که: کم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته، چه بسیار که مرا به صفت کفر خواندی اما مرا لیاقت این صفت نبودی.

گویند در تمام عمر حج نگزارد. مر او را می‌گفتند پیرمرد! آفتاب لب بومی حجی بگزار تا دهان طاعنان بسته شود. گاهی که پاسخ می‌داد می‌گفت تا مستمندی در این عالم هست مرا تاب درهم و دینار حج دادن نیست. مشهور است که هر ساله ایام ذی حجه خرج یک حاجی به مستمند می‌داد و دلشکسته‌ای می‌یافت، احرام می‌پوشید و گرد او طواف می‌کرد. می‌گفت: چگونه باشد که خدا در سنگ و چوب باشد اما در قلب و دل نباشد، خودش فرموده انا عند قلوب المنکسره، من در دل‌های شکسته حاضرم.

جهودی از مریدان‌اش روزی نزدیک شیخ آمد و گفت: اسلام بر من عرضه کن تا مسلمان شوم. شیخ گفت مسلمان آن است که ظلم نکند. جهود در فکر رفت، شیخ گفت: دانستم، بر سر آنی که اقرار به نبوت مصطفی را همچون عیار مسلمانی از من بنیوشی؟ اشارت ‌کرد به مدرس احمد حمراء، از فقیهان عصر، که یعنی متاع‌ات را در آن دکان می‌یابی. جهود گفت چه باشد اگر من کوشم که ظلمی نکنم و بر شریعت موسی بمانم؟ شیخ بی درنگ در آمد که: زهی سعادت. جهود برفت و هم‌او بود که در شهر نانوا بود و به درستی و کاردانی چنان شهره گردید ‌که مسلمان و نصرانی از او نان می‌خریدند.


از جملات اوست: لیس الکفر الا العدول عن الفحص و التحقیق، یعنی کفر نیست مگر رها کردن جستجوی حقیقت؛ و نیز از اوست: لا رفث افضل من التاله، ناسزایی بالاتر از خدایی کردن نیست، یعنی غیر خدا را نسزد که خدایی کند و در همین باب از او آورده اند که گفت: من قبل قولا من قائل بغیر سلطان فقد اخذه الها دون الله، هر که سخنی را از سخنوری بدون دلیل بپذیرد هر آینه سخنور را به جای خدای گرفته است و نیز از او منقول آمده است: ظلمک نفسک عند ظلمک غیرک اشد من ظلمک غیرک. آن هنگام که به دیگری ستم می‌کنی بیدادی که به خود می‌کنی بیش از آن ظلمی است که به دیگری می‌کنی. 



December 5, 2008::جمعه 15 آذر 87

چشم‌ات روشن باد!


امروز لابلای درس‌های روزانه، برای رفع خستگی و تازه کردن جان سری زدم به جهان شیخ فریدالدین عطار در تذکره الاولیا. کتابی است خواندنی و ذخیره‌ای است باطنی. در ذکر شیخ حسن بصری (که از آبای اولیه‌ی تصوّف اسلامی است) داستانی آموزنده دیدم، حیف‌‌ام آمد خوانندگان این دفترچه‌ی مجازی را از حظ خواندن آن بی بهره کنم. بخوانید (با تغییر رسم الخط و چند توضیح در قالب قلاب):
 «نقل است که چنان شکستگی [تواضع] داشت که در هر که نگریستی او را از خود بهتر دانستی. روزی به کنار دجله می‌گذشت. سیاهی دید با قرابه‌ای، و زنی که پیش او نشسته و از آن قرابه می‌آشامید. به خاطر حسن بگذشت که این مرد از من بهتر است. باز شرع حمله آورد [یعنی نگاه فقهی غلبه کرد] که آخر از من بهتر نبود که با زنی نامحرم نشسته و از قرابه می‌آشامد.
 او در این خاطر بود که ناگاه کشتی‌ای گرانبار برسید و هفت مرد در آن بودند و ناگاه درگشت و غرق شد. آن سیاه در رفت و شش تن را خلاص داد. پس روی به حسن [بصری] کرد و گفت: برخیز اگر از من بهتری. من شش تن را نجات دادم. تو این یک تن را خلاص ده. ای امام مسلمانان! در آن قرابه آب است و آن زن مادر من است. خواستم تا تو را بیازمایم تا تو به چشم ظاهر می‌بینی یا به چشم باطن. اکنون معلوم شد که به چشم ظاهر دیدی. حسن در پای افتاد و عذر خواست و دانست که آن گماشته‌ی حق است. پس گفت: ای سیاه! چنانکه ایشان را از دریا خلاص کردی مرا از دریای پندار خلاص ده. سیاه گفت: چشم‌ات روشن باد!»
به زلالی ِ آیه‌ای است که به رسولی وحی شده باشد. به «مدارا»یی که در این داستان موج می‌زند توجه کنید؛ نه مدارایی از سر اباحی مسلکی، بی خیالی و باری به هر جهتی، که مدارایی از سر مراقبه‌ی نفس، طهارت باطن و پاییدن ِ احوال درون. به این تعبیر عطار هم توجه کنید: «باز شرع حمله آورد»، مغز است.
الاهی چشم‌مان روشن باد!

توضیح واضحات: این‌که این داستان واقعیت تاریخی دارد یا نه، ذره‌ای در نکته‌ای که شیخ عطار در صدد بیان آن است تاثیری ندارد. آن‌را داستانی خیالی هم فرض کنید، که بعید نیست این‌گونه باشد، باز بصیرتی که در آن است به قوت خود باقی است و می‌تواند،  چونان نسیم سحری، جان‌هایی را تازه کند و الهام بخشد.

درباره‌ی تازیانه های سلوک

اين صفحه حاوی مطالبی است که تحت موضوع تازیانه های سلوکطبقه‌بندی شده‌اند و به ترتيب جديدترين مطلب فهرست شده‌اند.

احوال شخصيه is the previous category.

سياست is the next category.

ساير عناوين وبلاگ را می‌توانيد در صفحه‌ی اصلی يا در صفحه‌‌ی بايگانی بيابيد.

Powered by
Movable Type 3.34