سالهاست که به عشق مشکوکم زیرا با نفرت در بن و بنیاد یکی است: هر دو در «احساساتی شدید داشتن» شریک اند.
آن کس که اسید پاشید، عاشق بود.
هر روز بیشتر به صدق این جملهی شریعتی بزرگ ایمان میآورم که: «دوست داشتن از عشق بالاتر است.»
در دوست داشتن، ملایمتی هست که به انسانیت نزدیکتر است حتی اگر این ملایمت در نظر عدهای بوی میانمایگی بدهد.
آن کس که رها کرد و اسید نپاشید، دوست دار بود.
مدتهاست با خودم فکر می کنم اگر مقوله ای به نام دینداران شکاک ممکن باشد که به نظر من ممکن است تجربه ام نشان می دهد که حتی متدینان باز و روشنفکر هم چندان چنین مقوله ای را به رسمیت نمی شناسند آنها نهایتا دینداران شکاک را تحمل می کنند بدین امید که آنها رستگار شوند و به دینداری پر از یقین سابق باز گردند.
لابلای خواندن برای نوشتن مقالهی بعدیام (مقالهی مربوط به تاریخ قرآن تمام شد) که در مورد جامعهشناسی امر قدسی (the sociology of the sacred) از منظر میرچا الیاده (فیلسوف سنتگرا و دینشناس تطبیقی ِ رومانی-امریکایی: 1907-1986) است، در کتاب بسیار خواندنی و درسآموز هشت نظریه در باب دین (Eight Theories of Religion) نوشتهی دانیل ل. پالس (Daniel L. Pals) ویراست دوم، چاپ نیویورک انتشارات دانشگاه آکسفورد، 2006، فصل مربوط به دینشناسی میرچا الیاده با عنوان «میرچا الیاده و واقعیتمندی امر قدسی» (The reality of the Sacred: Mircea Eliade) مطلبی دیدم (صفحهی 197) که سخت به شاخکهای ذهنام گیر کرد و از آن حرفهایی است که در رگ آن خیمه باید زد. از گوته نقل میکند که:
«آن کس که یک زبان میداند در واقع زبان نمیداند».
He who knows one knows none
این سخن را دارم درک میکنم. حالا که جدیتر درگیر زبان انگلیسی شدهام، تازه دارم به اهمیت زبان فارسی پی میبرم و از طریق تفاوتهایی که منطق فارسی و انگلیسی دارد، منطق زبان فارسی را، خیال میکنم که، بهتر میفهمم.
نکتهی مهمتر اما این است: داستان در باب خیلی چیزهای دیگر (اگر نگویم همه چیز) هم همین است. از ماکس مولر (Max Müller) شرقشناس مشهور بریتانیایی-آلمانی نقل میکند که داستان در باب شناخت دین نیز همین است:
«آن کس که یک دین را میشناسد در واقع دین نمیشناسد».
درست به همین دلیل است که الیاده بر اهمیت دینشناسی تطبیقی یا مقایسهای انگشت تأکید مینهد.
به خاطر میآورم توصیههای قرآنیای مانند سیر در آفاق و انفس را و اینکه دیگریشناسی چقدر در خودشناسی تأثیر دارد، اگر نگویم وابسته به آن است. جان هیک هم در خود-زندگینامهنوشت اش نقل میکند که آشناییاش با هندوها و مسلمانان او را، به عنوان یک کشیش مسیحی، در باور به اینکه تنها مسیحیت به حق است تدریجاً دلسرد کرده بود.
در اولین پستی که موقع ورود به انگلستان نوشتم، گفتم حالا که اینجا پا گذاشتهام میفهمم چقدر «دیگری» در ایران از مردماناش دریغ شده است. چه کوششی به کار گرفته شده که همه یک شکل شوند (حجاب تنها بیرونیترین نوع این تلاش است): تنها یک دین، تنها یک نوع پوشش، تنها یک نوع مرام سیاسی، تنها یک نوع شکل زندگی، تنها یک نوع شادی، یک نوع غم، .... و رنگارنگی، دگرباشی، دگراندیشی و دگرکیشی از آدمیان دریغ گردیده. نتیجهی چنان متحدالشکل کردنی، چه از نوع رضاخانیاش چه از نوع جمهوری اسلامیاش، محروم شدن مردم ایرانزمین، به درجات مختلف، از "شناخت خود" است. دیگری اجازهی بروز ندارد پس ما خود را نیز نمیشناسیم. "خود"ی که در آئینهی "دیگری" خویش را نشان میدهد.
آن کسی که فقط یک چیز را میشناسد در واقع آن چیز را نمیشناسد.
آن کس که فقط خود را میشناسد در واقع خود را نمیشناسد.
حالا دارم میفهمم آن ضرب المثل معروف عربی که در زبان طلبگی هم بسیار رایج است چه معنایی دارد:
تعرف الأشیاء باضدادها او باغیارها
چیزها را به ضد یا به غیر آن میتوان شناخت.
پس دوگانهی خود- دیگری ارزش معرفتشناختی دارد.
آن کس که دیگری را حذف میکند، خود را حذف میکند. "دیگری" آئینه است، «آئینه شکستن خطاست».
لابلای مطالعهی روزانه برای پایان ترم، (داریم به بحران درسی نزدیک میشویم) برای رفع خستگی سرکی کشیدم به کتابی (اسم کتاب را نمیبرم، چون حوصلهی فحش خوردن و کنایه شنیدن ِ کامنتگونه از کسانی که مترهای دقیقی برای سنجه کردن همه چیز، از جمله دیانت آدمی، دارند ندارم) و برخوردم به دو جملهی جالب یکی از جورج برنارد شاو (George Bernard Shaw) نمایشنامهنویس و منتقد ادبی بریتانیایی (1856-1950) و دیگری از جان استوارت میل (John Stuart Mill) فیلسوف و اقتصاددان مشهور بریتانیایی (1806-1873). برنارد شاو در میان متدینانی که سیاههای از جملات غربیها در تحسین از اسلام و پیامبر اسلام جمع کردهاند، به سبب جملات ستایشگرانهای که در مورد پیامبر اسلام به او منتسب است، مشهور است. (خودم بارها از منبریها اسم او را شنیده ام).
جملهی برنارد شاو، به ترجمهی من، چنین است:
All great truths begin as blasphemies.
«تمام حقیقتهای بزرگ، نخست کفرگوییهایی بیش نبوده اند.»
خوب، کافی است به ایدهی گالیله نگریست که نخست کفرگوییای بیش نبود و نیز به اصلاحات مسیح (درود) که در نظر احبار یهود جز کفرگویی نبود و یا بتستیزی محمد (درود) که نخست توهین به مقدسات و تشویش اذهان عمومی خوانده شد. داستان البته در تاریخ هنوز ادامه دارد...!
جملهی میل هم به ترجمهی من این است:
«از نظر تاریخی که نظر کنیم، حقیقت آن است که شمار زیادی از کافران طول تاریخ شخصیتهایی با شرافت و سربلندی چشمگیر بوده اند.»
It is historically true that a large proportion of infidels in all ages have been persons of distinguished integrity and honour.
باز هم کافی است به سقراط، منصور حلاج، جوردانو برونو، شیخ شهاب الدین سهروردی، زکریای رازی، قطب راوندی، ملا صدرای شیرازی، نیچه، و شمار بسیاری دیگر نگاه کرد تا این حکم معقولیت خود را بیابد.
(شعرمانند ِ عنوان مطلب از خودم است. اگر چندان وزن میزانی ندارد، بر من ببخشایید. با دیدن این دو جمله، به ذهنام آمد. آنرا همانطور وحشی مینویسم تا طراوت احتمالیاش در لابلای مویهکاریهای ویرایشگرانه از کف نرود.)
با محبوبِ مدامام، فلسفهی دین، در نیمههای شب مشغول مغازله بودم که دیدم گونهای را چنین آرایش کرده است، پسندیدم:
He who has raised himself above the Alms-Basket, and not content to live lazily on scraps of begg’d Opinions, sets his own Thoughts on work, to find and follow Truth, will (whatever he lights on) not miss the Hunter’s Satisfaction; every moment of his Pursuit, will reward his Pains with some Delights; and he will have Reason to think his time not ill spent, even when he cannot much boast of any great Acquisition
J. Locke, An Essay Concerning Human Understanding, ‘Epistle to the Reader’ (OUP, 1975), 6; In: T. J . Mawson, Belief in God (An Introduction to the Philosophy of Religion), Oxford University Press, 2005, 2.
آن کس که خود را از زندگی عاریتی و طفیلی رهانیده است، و بدان خشنود نیست که تنآسایانه با تکهپارههایی بزید که از خطوراتِ ذهن دیگران دریوزه کرده است، عزم خود را جزم میکند تا در کار ِ کارستان جستن و یافتن حقیقت شود، چنین فردی (هر چه که بر سرش بیاید) لذت شکارچی را از دست نخواهد داد؛ جستجوگریاش، آن به آن، عوض رنجهایی که در این راه میکشد، ابتهاجهایی پیشکش او خواهد کرد و محقّ خواهد بود که زمان عمر خود را تلف ناشده بینگارد، حتی اگر چندان گوهری از آن جستجوی مدام به کف نیاورد.
جان لاک «جستاری در باب فهم بشر»
اگر بخواهم الهامبخشترین و تاملبرانگیزترین عباراتی را که اخیرا از نظر گذراندهام، واگویه کنم، این دو نمونه را برخواهم شمرد:
In fact, the idea that people with different views are opponents gets us off on the wrong
foot. It is better to see others, as far as possible, as engaged in a collective search for the truth,
with arguments being precise ways of spelling out reasons supporting a particular conclusion. Intolerant and dismissive responses fail to engage these arguments, and therefore fail to conform
to the most fundamental requirements of effective thinking.
In: Reasonable Religious Disagreements, by Richard Feldman.
نباید گمان کنیم کسانی که دیدگاههای متفاوتی دارند دشمن یکدیگرند. بهتر است تا آنجا که ممکن است دیگران را کسانی بدانیم که [همراه ما] در تلاشی دسته جمعی برای کشف حقیقت مشارکت جسته اند، و اقامه برهان را راهی تلقی کنیم که طرفین می کوشند به مدد آن دلایل خود را برای تحکیم مدعایی خاص بدّقت روشن کنند. واکنشهای خشماگین و تحقیرآمیز مانع از آن می شود که فرد درگیر این مباحث شود، و در نتیجه فرد نمی تواند به بنیادی ترین شروط تفکر سازنده پایبند بماند.
Why is “love” the “Physician of all our sicknesses”? For Rumi the magic of love lies in its ability to alternate the individual self’s boundaries and contours. The essence of “love” for Rumi is “sacrifice”. A true lover is the one who is eager to make great sacrifice for the sake of her/his beloved. As soon as you experience love, your way of being transforms drastically. Before love, you knowingly or unknowingly consider yourself as the measure of everything, the center of the universe. However, as soon as you fall in love, the configuration of your “self” will be changed. To form a love-bond requires you to become open toward the other, and if necessary, to sacrifice your own well-being for the sake of the beloved. And this openness alternates the boundaries of
your “self”. The center of your existence moves from “I” to “beloved”. Rumi sometimes calls this transformation, “death prior to death” or “death in the light”. Through love, one finds the opportunity to detach oneself from one’s own self, and attach it to the beloved.
In: Rumi’s Religion of Love, by Arash Naraghi.
چرا عشق "طبیب جمله علتهای ما" ست؟ به نظر مولوی، معجزه عشق در آن است که می تواند حدود و ثغور "من" فرد را تغییر دهد. گوهر عشق از منظر مولانا عبارتست از "قربانی کردن". عاشق صادق کسی است که برای خاطر معشوقش مشتاقانه تن به ایثار و فداکاری می دهد. به محض آنکه عاشق می شوی، نحوه بودن ات سراسر دستخوش تغییر می شود. پیش از عشق، تو دانسته یا نادانسته خود را معیار همه چیز و مرکز عالم خلقت می پنداری. اما به محض آنکه عاشق می شوی، شاکله "من" یا خویشتن تو تحوّل می یابد. برای آنکه بتوانی با کسی پیوند عاشقانه برقرار کنی باید به روی او گشوده شوی، و در صورت لزوم بهروزی و سعادت خود را فدای معشوق ات کنی. و این گشودگی، حدود "من" تو را جابجا می کند. قبله وجود تو از "من" به "معشوق" تغییر می کند. مولوی گاه این دگردیسی را "مرگ پیش از مرگ" یا "مرگ در نور" می نامد. از رهگذر عشق است که آدمی مجال می یابد تا از خویشتن خویش ببرد و در معشوق بیاویزد.
این دو نمونه، در عین حالی که دو مطلب متفاوت را مطرح میکنند، به نظر من در پس ِ پشت خود، در صدد اند رشتهی مشترکی از معنا را انتقال دهند. میتوانید حدس بزنید، آن رشتهی مشترک معنا چیست؟
(از دکتر آرش نراقی عزیز که ترجمهی صاحب این قلم را ویراسته کرد، سپاسگزارم)
1. تجارت، نحوهای کار (work) است و در بادی امر (prima facie) اینگونه به نظر میرسد که هدف از آن صرفا تامین معاش مادی برای گذران زندگی است. لازمهی چنین نوع نگاهی به کار، این است که اگر فرضا بتوان بدون کار کردن یا بدون کار کردن متناسب با در آمد، در آمدی کسب کرد، از آنجا که هدف کار صرفا کسب در آمد است، این کار رواست. در حالی که شهود اخلاقی (moral intution) چنین لازمهای را روا نمیداند. بنا بر این بر اساس قاعدهی اللازم باطل فالملزوم مثله، آن تعریف از کار، اخلاقا درست نیست.
2. بر اساس نگاه وجودی (existential) به کار، و مثلا براساس تعریف میگل د. اونامونو، الاهیدان، رماننویس و فیلسوف معاصر اسپانیایی، «کار، عملیترین تسلای اندوه به دنیا آمدن است» بر این اساس حتی اگر کسی فرضا مشکلی برای گذران وجه مادی زندگی نیز نداشت، کار امری لازم و روا بود زیرا کار کردن نحوهای مواجهه با هستی است.
3. از تامل بر روی خود کار که بگذریم و مشخصا وارد کار تجاری که بشویم، میتوان گفت که اخلاق در تجارت صرفا موقعی معنا مییابد که ما رویکرد خود را به اخلاق مشخص کرده باشیم. مثلا بر اساس اخلاق پیامدگرا (consequentialist) عملی اخلاقی است که پیامدهای خوبی داشته باشد، اینکه این پیامد خوب باید برای چه کسی باشد (خود فرد یا جامعه) بستگی به آرای مختلفی دارد که در میان پیامدگرایان اخلاقی وجود دارد. نیز بر اساس اخلاق وظیفهگرا (deontologist) (که نا پیامدگراست) عملی خوب است که مطابق وظیفه باشد و بر اساس این تلقی از اخلاق، ما مامور به وظیفهایم و نه نتیجه.
4. با این حال توجه به این نکته بایسته است که عملی واحد هم میتواند از سوی وظیفهگرایان، اخلاقی یا غیر اخلاقی شمرده شود و هم از سوی پیامدگرایان. مثلا خودکشی میتواند از سوی هر دو گروه غیر اخلاقی شمرده شود.
5. حرص و طمع و تلاش بیوقفه برای افزودن سرمایه از طریق گسترش کار تجاری، از اصول قطعی و دائمی اخلاق کار تجاری است (این اصل را زین پس «اصل اخلاق کار تجاری» مینامیم). از سوی دیگر، در اخلاق سنتی همهی ادیان و مذاهب، بر پرهیز از حرص و طمع سخن رفته است و گنج حقیقی، قناعت دانسته شده است. بر این اساس، تعارضی میان اخلاق سنتی و اصل اخلاق کار تجاری ایجاد میشود. آیا این تعارض رفع شدنی است؟ توصیهی اخلاق سنتی، توصیهای ایدهآل و اصل اخلاق کار تجاری، اصلی واقعی است.
6. شاید یکی از راهحلها این باشد که با به رسمیت شناختن اصل اخلاق کار تجاری، کوشش شود که از فجایعی که ممکن است این اصل بیافریند جلوگیری شود. به تعبیر دیگر تلاش در اخلاق تجارت نه مخالفت از منظری ایدهآل با اصل اخلاق کار تجاری باشد بلکه صرفا مخالفت با مواردی از اِعمال آن اصل باشد که به سود جویی محض بدون در نظر گرفتن مصالح اجتماع میانجامد.
7. اصل اخلاق کار تجاری، از آنجا که به سرمایهاندوزی بی پایان دعوت میکند، اصلی مستعد ویرانی مصالح جامعه است. زیرا بنا بر این اصل، اگر سرمایه با تولید کالایی تامین شود که برای جامعه مضر است اما ضرر آن به نحوی است که سرمایهدار قانونا با مشکلی مواجه نمیشود، تولید آن کار رواست. راه مناسب مقابله با اینگونه سودجوییهای مضر، دعوت به ترک کلی اصل اخلاق کار تجاری نیست. در فقه اسلامی، احتمالا ملهم از برخی احادیث، مستحب است که اگر کاسب قوت یک روز خود را به دست آورد مغازهی خود را تعطیل کند (برای نمونه نگا: شرح لمعه، باب مکاسب)، چنین توصیهای به گواه تاریخ تجارت اسلامی هیچگاه حتی از سوی متدینترین کاسبان عملی نشد و همین، گواه تاریخی خوبی است بر این مطلب که نفی اصل اخلاق کار تجاری میسر نیست. راه مناسب، اگر چنین راهی وجود داشته باشد، میتواند این باشد که محققانِ اخلاق تجارت بکوشند تا این نکته را موجه نمایند که در دراز مدت سود تاجر به این است که کالای او دارای کیفیت بوده و مفید به حال اجتماع باشد. به تعبیر دیگر بکوشند تا رعایت مصالح اجتماع را به همان سودگرایی تاجر گره بزنند.
زیستجهانِ گزاره
فهم یک گزاره تنها مبتنی بر فهم مدلول آن گزاره نیست، بلکه مبتنی بر فهم دنیا/زیستجهانی است که گزاره از آن صادر شده است.
اگر خواستی فکری را نابود کنی، کافی است تا تخمِ تکثردر آن بیافکنی و یکّهگیِ احتمالیاش را بستانی؛ تکثر، خود، آن ایده را نابود خواهد کرد.
با این حساب، آیا ایدهیِ نابود نشدهای باقی مانده است؟
اين صفحه حاوی مطالبی است که تحت موضوع پاره-فکرهای بنکاوانهطبقهبندی شدهاند و به ترتيب جديدترين مطلب فهرست شدهاند.
مطالعات اسلامی is the previous category.
اجتماع is the next category.
ساير عناوين وبلاگ را میتوانيد در صفحهی اصلی يا در صفحهی بايگانی بيابيد.