همین حالا "ناتنی" را تمام کردم. ساعت دو و نیم بامداد است. به آنچه اقبال عام بیابد مشکوکام. ناتنی را به همین دلیل با مقاومت نخواندم. تمام دوستانم که از من میپرسیدند خواندهای ناتنی را میگفتم نه. امشب اما خواندمش. نمیتوانم حسام را دربارهی این رمان بگویم. چقدر محافظه کار شدهام. بی شک در آن زیر زمین کتاب اندود که موش کورش من بودم ، و تنها راه ارتباطیام با جهان خارج اینترنتی زغالی و کامپوتری فوق کند بود، مشهد را میگویم، اینقدر ملاحظهکار نبودم. راحت احساسم را میگفتم آن موقع، تردیدهایم به عالم و آدم را، میگذاشتم احساس هوایی بخورد، حالا اما گفتنام نمیآید. بیرونام آزادتر شده است، درونام اما .... لندن شهر محافظهکاری است. دار الاسلامی است برای خودش. ریش و روسریای که در همهجای این شهر میبینم در نیمهی بالای تهران نمیشود دید. خیلی چیزها دوست دارم در بارهی این رمان بگویم اما نمیگویم. حتی نمیگویم بخوانیدش و یا نخوانیدش، حتی داستاناش را برایتان خلاصه نمیکنم. حتی آدرس نمیدهم که بروید دانلود
کنیدش. حتی اسم نویسندهاش را نمیبرم اینجا. حتی....

نیمههای رمان که رسیدم دیدم باید زیر برخی جملهها خط بکشم. آن جملهها را میریزم اینجا. همین. مهم نیست داستاناش چیست (داستان؟). تکهها را در یابید.
- دارم تمام میشوم.
- خیلی بی رحم اند. همه چیز را مصادره کرده اند. خدا را هم مصادره کرده اند.
- ما نسل آنها نیستیم، آنها پدران ما نیستند. آنها دارند از مادرانمان انتقام میگیرند. آنها میدانند که دیگر بچهای از آنها به دنیا نخواهد آمد. آنها دارند انتقام عقیم بودنشان را از باروری مادرانمان میگیرند. مادران ما به تنهایی بارور شدهاند. آنها مسیح را به صلیب کشیدهاند.
- در این شهر فقط دو چیز را میتوان در ملاء عام بوسید؛ در و ضریح حرم را یا دست علما و مراجع تقلید را.
- من هنوز هم زن را اسرارآمیز میبینم. این راز فاش نمیشود. حتا اگر تو کاملاً لخت شوی، راز اندامت فاش نمیشود.
- نیوشا! من دوست ندارم تن زنی را که عاشقاش نیستم یا عاشقام نیست، ببینم.
- فؤاد! تو اگر لباس آخوندی میپوشیدی، عمامهی چه رنگی سرت میگذاشتی؟ سرخ آبی مایل به گل بهی!
- فاشیسم عشق را محافظهکار میکند.
- قهرمانها، قهرمانهای آدمهای میانمایهاند.
- ... عکس من در چشمهاش مهربان افتاده بود.
- ...نیایش جسمانی....
- اگر چه هر گستاخی در تن، نشانهی عشق نیست، عشق بدون دلیری تن معنا ندارد.
- آویزانام. توی هوا معلقام.
- من میترسم یک روزی دیگر از اینجا بدمان نیاید... آدم نمیتواند هر لحظه که خواست زندگیاش را تغییر دهد. زندگی تقویم خودش را دارد. لباس طلبگی هم مثل عقیده نیست که هر وقت آدم دلاش خواست عوض کند.
- نیچه میگفت فلسفهی هر فیلسوفی اتوبیوگرافی اوست.
- چرا نماندم همان قم خرابشده درس طلبگی بخوانم؟
- گاهی آدمها از قطعیتی که در واقعیت هست میترسند. وقتی همه چیز به قطعیت میرسد، انگار فقط مرگ است که میماند.
- با من هم اگر باشی، تنها خواهی بود. تنهایی هیچ وقت از آدم جدا نمیشود... با تو که باشم تنهاییام را قسمت خواهم کرد. عشق بیرون آمدن از تنهایی نیست. فقط تقسیم کردن آن است با کسی که دوستاش داریم.
- دلام نمیآمد کارش را رها کند و بیاید لندن پیش من. من خودم هم از بودن در لندن حظی نمیبرم.
- خانم! خانهی ظلم آباد نمیماند.
- خودم هم فکر میکردم آدم حوزه که میرود، زودتر بزرگ میشود. نمیدانستم این جاهطلبی کودکانه، کودکیام را از من میگیرد.
- تو برای اینکه خودت باشی، قساوت قلب زیادی به خرج میدهی.
- چرا آمدی حوزه؟ نمیدانیم آقا. فکر میکردیم میآییم نورانی میشویم. از وقتی دیدیم همهی معلمهای اخلاق مواجببگیر دولت شدهاند، دلمان گرفته. سر خورده شدهایم آقا! حالا برایمان از عرفان همین صدای شجریان مانده.
- باید بروم قم. کی این قمهای تو تمام میشود؟
- خیلی آرام مرد. مرگ را مزه مزه کرد. زهرا یک بار به من گفته بود بهترین نوع خودکشی خفهگی است، چون مرگ را ذره ذره میچشی.
- با مرگ آیا همه چیز از تعلیق بیرون میآمد؟ نازلی میگفت بدبینی عقل، خوشبینی اراده است.
- دیگر قم نمیرفتم.
- قم پشت دیوارهایی از ترس پنهان شده بود. اول شهر، تابلو وزارت اطلاعات، منجنیقی بود که به ذهن مسافر تیر پرتاب میکرد. از همهی مردم میخواست اطلاعات خود را به ستاد خبری اطلاع دهند. هیچ کجای آن شهر پناه من نبود. در شهری که به دنیا آمده بودم، دوست نداشتم بمیرم. شومی سایهی هر آدمی بود.
- زهرا! دیگر تهران هم تهران نیست. ترس مثل سیل، دیوارهای قم را شکسته و دارد تهران را هم میگیرد. همان آخوندهایی را که قم زیر قبا و عبا میدیدم، توی تهران میبینم که عبا و عمامه را برداشتهاند و دارند خیابانها را زیر نگاهشان خرد میکنند.
- همه هستها بود شده بود. فعل ماضی، حقیقت زمان حال شده بود. همه چیز تمام شده بود.
حالا ساعت سه و نیم شد
صدای اذان میآید. تعجب نکنید اسباب کشی کردهایم به خانهی جدیدی در لندن که حیاط یک خانقاه است که صوفیان میآیند و در حیاط آن اذان صبح هم میگویند.