صفحه‌ی اصلی

بايگانی احوال شخصيه

October 28, 2011::جمعه 6 آبان 90

مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد


• شیخنا بالاخره تکلیف ما چیست؟

• مرد مؤمن! مگر سؤال‌ات فوری-فوتی است که جواب فی‌المجلس می‌خواهی؟ این‌جا زنگ می‌زنند میّت روی زمین دارند، سؤال می‌کنند، این‌قدر عجله ندارند. حالا نمی‌خواندی آن مشت کتاب کوفتی را.

• حاجی! من ناظر به حال دارم سؤال می‌کنم. شما ملامت گذشته می‌کنی؟

• یک لحظه گوشی… (بگو قمری ها نه شمسی… چی؟ باشه فرقی نمی‌کنه در هر صورت قمری محاسبه می‌شود)… بله. به هر حال عرض کردم استغفار می‌کنی تا نماز مؤمنان را باطل نکنی و دینی به گردنت نماند.

• استغفار از چه بکنم؟ از عمل به مسأله‌ی شماره‌ی یک رساله‌ی عملیّه؟

• یعنی حالا هیچ صحیح‌الاعتقادی نبود بفرستند آن ده؟ بیچاره مأمومان.

• حالا من چیکار کنم؟

• همین که عرض کردم یا استغفار می‌کنی، یا اصلا نمی‌روی.

• چه منع شرعی‌ای دارد بروم، صاف و صادق به مردم احوال درون‌ام را بگویم؟ مثل شیخ روزبهان بقلی که رفت و با مؤمنان احوال درون‌اش را گفت.

• آقا جان! اولا روزبهان صوفی بود نه فقیه. ثانیا عاشق شده بود، نه شکّاک. ثالثا ده نفر دیگر پشت خط اند، تا همین‌جا هم بیش از مقدار لازم جواب‌ات را دادم. وقت ما را نگیر اخوی.




این نوشته را به عنوان میهمان در وبلاگ درویشی نشسته بر پوست پلنگ نوشتم که با تغییری جزیی در این‌جا باز نشر کرده‌ام. 

 

September 13, 2011::سه شنبه 22 شهریور 90

النجاة في الصّدق


  • لطفا وضعیّت الهیّاتی خود را در یک خط توضیح دهید.


  • ندانم‌انگار، در نظر و کوشا در زیستنِ مؤمنانه، در عمل (در عین حفظ گشودگی نسبت به سبک زیست نامؤمنانه).



    لطفا در این بخش چیزی ننویسید.


  • نظر کارشناس: فرد مزبور تا روز برانگیختن، به وضعیّت بینابینی منتقل شود. دقّت شود که از اختلاط او با هم‌فکران‌اش جلوگیری شود زیرا ممکن است تشریک مساعی کرده و در روز برانگیختن، جوّ را در دست گیرند. ضمناً نامبرده بر روی پارچه‌ی سفید دو تکّه‌ی خود، این مضمون را نوشته بود که جهت درج در پرونده برای رسیدگی در روز برانگیختن، عیناً بازنویسی می‌شود: «اگر هستی و عادلی، مرا مؤاخذه مکن، زیرا دلایل وجودت کافی نبود.»   


February 27, 2011::یکشنبه 8 اسفند 89

بحث با یک گروه مسلمان تکفیری لیبیایی در پیاده‌روی خیابان اجور لندن


امشب (۲۶ فوریه ۲۰۱۱) در خیابان «اِجور» خوردیم به پست یک گروه مسلمان تکفیری لیبیایی که برای اجرای شریعت در لیبی شعار

 می‌دادند و صدای الله اکبرشان کل خیابان را برداشته بود. من و محمد حسین قدیانی هم رفتیم باهاشان به بحث. کلی پلاکارد داشتند در کفر بودن دموکراسی و کافر بودن حاکمان مسلمان از جمله احمدی‌نژاد. از همان اول رافضی-رافضی‌ای به ما بستند که بیا و ببین. شیعیان را کافر می‌دانستند. بحث به دو قسمت تقسیم شد، حسین قدیانی با یکی‌شان که، بنگلادشی بود و انگلیسی را روان صحبت نمی‌کرد و به اندازه کل هیکل من ریش داشت، در این مورد بحث کرد که چرا طرفداران دموکراسی را کافر می‌دانند، من هم با یکی دیگرشان که یک سیاه‌پوست انگلیسی بود و ریش خیلی بلندی هم نداشت، بحث کردم که چرا شیعیان را کافر می‌دانند. بحث بالا کشید و پلیس‌های انگلیسی ِ کلاه‌کوتاه هم کم-کم سر رسیدند و از دور همه را می‌پاییدند که درگیری‌ فیزیکی نشود. دور هر کدام از ما افراد دیگرشان هم حلقه زدند و دوستان‌شان را در بحث کمک می‌کردند. خانم‌ام از دور ایستاده بود و مشخص بود که از عاقبت بحث ما، با فریادهایی که آن‌ها می‌زدند و جمعیتی که جمع شده بود و پلیس‌هایی که آمده بودند، نگران است. محمدحسین سعی کرد آن‌ها را به این تناقض بکشاند که حتی اگر بخواهید شریعت را هم پیاده کنید باز هم مردم باید این‌را بخواهند و این می‌شود همان دموکراسی. من هم سعی کردم آن‌ها را از این حرف باطل که اسلام یکی است و فهم‌های متفاوت ندارد و آن اسلام یکه هم، اسلام اهل سنت و جماعت است، به این تناقض بکشانم که اسلام سنی هم یکی نیست و اسلام حنفی و مالکی و شافعی و حنبلی داریم. هم‌بحث من- که در تمام مدت چنان داد می‌زد و اصلا هم به من فرصت صحبت نمی‌داد- می‌گفت شیعیان عایشه را زناکار می‌دانند. گفتم این‌طور نیست، شاید قلیلی این‌طور فکر کنند. گفت شیعیان برخی صحابه را لعن می‌کنند گفتم همه‌ی شیعیان این‌گونه نیستند. خلاصه آخر پذیرفت که ممکن است برخی از شیعیان کافر نباشند، اما هم‌چنان گمراه اند. فکر کنم اگر به جای پیاده‌روهای لندن در پیاده‌روهای عربستان بحث کرده بودیم، حکماً سر ما را بریده بودند. شعارشان این بود که هیچ‌کس جز خدا حق حکمرانی ندارد و هر کس جز این فکر کند کافر است. دقیقا مثل خوارج فکر می‌کردند و شعارشان همان «لا حکم الا لله» بود. در عمر طلبگی‌ام آن قدر ریش را یک‌جا ندیده بودم. هنوز فریادهایشان در گوشم است. از پلاکارد‌هایشان و نیز از گفتگوی‌مان با گوشی محمدحسین فیلم گرفتم که به زودی می‌گذاریم. 




February 8, 2011::سه شنبه 19 بهمن 89

بر سر سجاده‌ی هیچ


گفت‌اش دوگانه‌ای نمی‌گذاری از بهر یگانه؟

گفت: با خود عهد بسته‌ام سر بر خاک نیاسایم، مگر کمینه‌ای از معرفت‌اش بر من حاصل آید.

پرسیدش: کمینه‌ای از معرفت‌اش چگونه تو را حاصل آید؟

بی‌درنگ درآمد که: این‌قدر باشد که برهان شر بر من شرارت نکند.

خنده‌ای کرد و گفت: گر بر این شرط ثابت قدم باشی، تو را بینم که عمری زیسته باشی الا که سر بر خاک نیاورده باشی. 




January 7, 2011::جمعه 17 دی 89

الاهیات فیس‌بوک


امروز ظهر، خطیب جمعه‌ی صوفی خانقاه نقش‌بندی، که موقع خطابه به جای شمشیر یا اسلحه به عصایی بلندتکیه می‌زند، برای بیان قدرت مطلق و قاهره‌ی خداوند چنین استدلال کرد:


به گوگل بنگرید که از طریق جستجو در آن می‌توانید بی‌شمار اطلاعات به دست آورید، به فیس‌بوک بنگرید که از طریق آن می‌توانید با پانصد میلیون نفر ارتباط بگیرید، آن‌گاه از خود بپرسید: آیا خدایی که خالق سازندگان گوگل و فیس‌بوک است، قدرت‌اش بسا بیش از این‌ها نیست؟



September 1, 2010::چهارشنبه 10 شهریور 89

خدا خدای شمایه، خدا خدای مو نیست



عزیز تنها و دل‌شکسته‌ای در گوشه‌ی غربت و در اصل از دیار ادیب‌پرور خراسان، که غم غم‌برش دراز و غم جان‌کاه‌اش کوتاه باد، دیروز برای‌ام شعر و موسیقی‌ای با صدای پرویز مشکاتیان (از آلبوم تمنا) فرستاد که امروز ظهر در میانه‌ی هزار و یک خط نوشته‌ی الاهیاتی، که "نی از آن خاصیتی حاصل نه حال"، نیوشیدم‌اش. حال‌ام را دیگر کرد و هوای چشمهای‌ام را بارانی. بارها ‌نیوشیدم‌اش و نوشیدم‌اش. لقمه‌ی باطنی امروزم شد. بفرما می زنم‌اش که از آن لقمه‌هاست که مبطل روزه‌ی تن نیست اما روزه‌ی جان؟ نمی‌دانم. 

مشکاتیان شعری را در آن با سوز دکلمه می‌کند که در اصل از ملک‌الشعرای بهار است و با لهجه‌ی خراسانی سروده و خوانده شده است. شعر این است:

یقین درم اثر امشو به های های مو نیست
که یار مسته و گوشش به گریه های مو نیست

خدا خدا چه ثمر ای موذنا، که امشو
خدا خدای شمایه، خدا خدای مو نیست

نمود خونمه پامال و خونبهامه نداد
زدم چو بر دمنش دست، گفت پای مو نیست

بریز خونمه با دست نازنین خودت
چره که بیتر از ای، هیچه خونبهای مو نیست

بهار اگر شوه صد بار بمیرم از غم دوست
به جرم عشق و محبت هنو جزای مو نیست

ملک الشعرای بهار

گریبان خدا را گرفته است و می‌گوید پدر جان کجایی؟ این همه ظلم به اسم تو شد و ساکتی؟ مویه‌های مرا نمی‌بینی؟ خون می‌ریزی و خون‌بها هم نمی‌دهی؟ این الاهیات نفی خدا نیست (نفی به معنی انتزاعی کلمه). خدا هست اما خدای شخص نیست. این الاهیات نفی خداست (نفی به معنی انضمامی کلمه). می‌گوید خدایا اگر هم هستی چرا من رنگ تو را در زندگی‌ام نمی‌بینم: 

خدا خدا چه ثمر ای موذنا، که امشو
خدا خدای شمایه، خدا خدای مو نیست

شعر اما از میانه انگار لحن عوض می‌کند. اول گلایه‌آمیز است. اما از نیمه می‌گوید: باشه خون‌ام را ریختی و گریه‌ام را نشنیدی اما خونم را خودت بریز. همین که تو خون‌ریزی عشق است. 

بریز خونمه با دست نازنین خودت
چره که بیتر از ای، هیچه خونبهای مو نیست

کشته‌ی عشق چه خوش کشته‌ای است. در راه عشق مردن خوش مرگی است. 


بهار اگر شوه صد بار بمیرم از غم دوست
به جرم عشق و محبت هنو جزای مو نیست


 

August 30, 2010::دوشنبه 8 شهریور 89

درباره‌ی دل‌آشوبه


شاید برای شما هم پیش آمده باشد که گاهی بی هیچ دلیل خاصی ناگهان نهان‌خانه‌ی دل‌تان ‌آشوب شده باشد و غم‌آلوده. چه چیزی رخ می‌دهد؟ نمی‌دانم. هر چه که هست هم تلخ است و هم شیرین. یادم می‌آید گاهی که دل‌ام آرام است و بی هیچ تلاطمی، از آرامی آن مضطرب می‌شوم و نگران. آن موقع‌ها دل‌ام غم می خواهد. احساس می‌کنم چیزی کم دارم. قصه‌ی ناسازه‌نمایی است: وقتی آرامی غم می‌خواهی و وقتی غم‌ناکی، آرامش. شاید از بی‌دردی باشد این غم‌خواهی هنگام آرامش، شاید هم نه. نمی‌دانم. 



شیخ ما، محمود امجد کرمانشاهی، که تن‌اش به ناز طبیبان نیازمند مباد، یادم هست که موقعی می‌گفت اضطراب روز قیامت از هر عذابی بدتر است و از هر آتشی سوزان‌تر. من بارها به این حرف فکر کرده‌ام و در رگ آن خیمه زده‌ام. دل‌آشوبه عذابی است الیم اما نمی‌دانم چرا همان‌هنگام ابن‌عربی وار به نظرم می‌آید که این عذابی است عذب (شیرین). درست مثل موقعی که، خودآزارانه، زخم بدن‌ات را می‌کنی و از درد آن لذت می‌بری. گویی روح هم، دردجو است و در درد و با درد آرام می‌گیرد. شاید هم تمام این توجیهات، دل‌خوش‌کنکی باشد برای تحمل‌پذیر کردن درد و رنج دائمی جان آدمی. شاید؛ کسی چه می‌داند. 

همین. 

August 29, 2010::یکشنبه 7 شهریور 89

غیر از شما و رنج شما هست در زمین؟



تقریبا هر روز را با این هراس الاهیاتی پایان می‌برد که: نکند هیچ خبری نباشد!

 

و نکند "از هیچ سو جواب نیاید"! 


August 23, 2010::دوشنبه 1 شهریور 89

فرشته سرطانی: زندگی شايد همين باشد


دیشب تا سحر نشستم و فیلم نوامبر شیرین را دیدم. این فیلم گرچه از سوی بسیاری از منتقدان از نظر هنری ضعیف توصیف شده اما مرا، سخت خوش آمد. این فیلم داستان مسئول تبلیغات یک شرکت بزرگ است که در زندگی اش همه چیز دارد: پول و موفقیت تجاری. او به طور اتفاقی و در حادثه ای که غرور او ایجاد می کند با زنی ساده ولی تاحدودی عجیب به نام سارا آشنا می شود. سارا نلسون را رها نمی کند و از او می خواهد فقط یک ماه، یعنی ماه نوامبر را با او بگذارند. او می گوید می خواهد به نلسون کمک کند تا زندگی اش را تغییر دهد به شرطی که در این یک ماه نلسون به توصیه های سارا گوش کند. نلسون تردید می کند. او فکر می کند سارا زنی است که به دنبال مردان مختلف و رابطه با آن هاست. اما نهایتا می پذیرد. سارا، نلسون را با زندگی عادی و روزمره، زندگی ای ساده و خالی از هیاهویی مدام برای کار و کار و کار، آشنا می کند. نلسون، به سارا علاقه مند می شود و رفتارش تغییر می کند و آن "من" اش که به قول مولوی هفتاد من است، اندک اندک آب می شود. نلسون به سارا پیشنهاد ازدواج می دهد اما سارا رد می کند. رفتار سارا کم کم عجیب تر می شود و یک روز بی هوش می شود. نلسون در می یابد که سارا به نوع بدخیمی از سرطان مبتلاست و زمان زیادی زنده نخواهد بود. سارا از زمانی که به سرطان خود پی برده، زندگی خود را به ماه های مختلفی تقسیم کرده و هر ماه می کوشد به کسی کمک کند. سارا از نلسون می خواهد که او را ترک کند. نلسون نمی پذیرد و در عید پاک برای سارا جشن کریسمس می گیرد زیرا می داند که شمع زندگی  فرشته سرطانی او چنان به سرعت رو به خاموشی است که کریسمس را نخواهد دید. حال سارا موقتا بهتر می شود و از بیمارستان به منزل بر می گردد. یک روز صبح نلسون در منزل سارا از خواب بر می خیزد و سارا را می بیند که در حال خروج از منزل است. به دنبال او می دود و او را می یابد. سارا از او می خواهد که او را ترک کند. زیرا او نیز دچار عشق نلسون شده است اما دوست ندارد تصویری که از سارا در ذهن نلسون است در روزهای آخر زندگی سارا عوض شود. او دوست دارد نلسون سارا را در ذهنش همان دختر شاد و ساده ببیند و نه کسی که هر روز چون شمع بر اثر سرطان آب می شود. صحنه آخر فیلم در پارک می گذرد در حالی که سارا چشمان نلسون را با شال گردن می بندد و خود دور می شود. نلسون چشمان خود را باز می کند و سارا را نمی بیند، گویی همه چیز رویایی بیش نبوده است. 


فیلم، حکم لقمه سحور باطنی ام را یافت و سخت مرا در خود فرو برد. اکنون ساعت قریب هشت صبح است و من هنوز نخوابیده ام. فیلم مرا یاد حدیثی انداخت که از نوجوانی همیشه در ذهنم لانه کرده و بارها و بارها تکرار می شود: من ترقب الموت سارع الی الخیرات: آن کس که مرگ را نامنتظره نداند، به سوی نیکی ها می شتابد. سارا مرگ را انتظار می کشید، پس به سوی نیکی ها شتافت. نکته دیگر آن که برای سارا سعادت در همین زندگی ساده بود و نه هیچ چیز دیگر. برای او سعادت در چیزی بیش از در آوردن کفش ها در کنار ساحل و خود را به نسیم سحری سپردن و کت و شلوار نوی خود را به فقیری دادن نبود و .... زندگی شاید همین باشد. همین. و این نکته ای سخت ساده و سخت غیر بدیهی است. نلسون در یک ماهی که با سارا در زیستی ساده و فارغ بود، به سعادت رسید، سعادتی که در زندگی پر زرق و برق و مجلل و پر هیاهوی خود نداشت. این سعادت چنان پررنگ شد که موقعیت خوب مالی ای را به خاطر توهین کارفرما به یک گارسون، رد کرد و بر پیشنهاد ازدواج خود با یک دختر سرطانی در آستانه مرگ پای فشرد. نکته دیگر آن که نگاه سارا به عشق و نسبت آن با وصال مرا به یاد این شاه بیت سعدی انداخت که:

 چنانت دوست می دارم که وصل ام دل نمی خواهد / کمال دوستی باشد مرا از دوست نگرفتن

 سارا دوام این عشق را در عدم وصال می دید. گویی وصال مدفن عشق است. گویی مریضی و خاموشی زودهنگام او بهانه ای بود برای تن ندادن به وصال. او دوست داشت کمال دوستی را به جا آورد و کمال دوستی این بود که در خاطره خود از معشوقش گرفته نشود و در خاطره عاشقش باقی بماند. عشق  و وصال انگاری دشمن اند و آمدن یکی رفتن دیگری است. تا عاشقی هنوز وصال نیامده است و گر وصال بیاید نه دیگر عاشقی. او ترجیح داد روزهای آخر زندگی خود را نه با عشق که با خاطره آن بگذراند. گویی ترس از شکست عشق در روزهای آخر زندگی او را در رها کردن عشق موجه ساخته بود. برای او سپتامبر به پایان نمی رسید. پس نمی توانست مرد دیگری را کمک کند. او سپتامبر آخر عمر خود را در خاطره عشق می گذراند و این بهتر از خود عشق برای او بود. 


زندگی شاید همین باشد. 

و
 زندگی
شاید
 همین
 باشد.

 

August 20, 2010::جمعه 29 مرداد 89

نه از روم و نه از زنگ و نه بی‌رنگ


آنان که به راحتی تارک اند یا عامل، خوش حالی دارند، اما کجا دانند حال کسانی را که هر بار که دست‌ها را تا نزدیک گوش می‌برند، باید -همچو بید لرزان- با هزار و یک مسأله‌ی حل نشده، حل‌نشدنی و یا منحل شده، دست و پنجه نرم کنند، مگر خود را به گزاردن دوگانه‌ای راضی کنند.  

August 19, 2010::پنجشنبه 28 مرداد 89

"سرشک گوشه‌گیران" و "غم و شادی‌ به هم اند"


تازه دور میز افطار با برخی از دوستان جانی، که همگی از دوستان باسابقه‌ی محمدرضای‌اند، جمع شده بودیم که خبر اولیه‌ی فاطمه خانم روی فیس‌بوک‌اش مبنی بر آزاد شدن احتمالی محمدرضا شادمان کرد. ساعتی بعد، هم‌ایشان خبر را به صورت قطعی تأیید کرد و همه غریو شادی سر دادیم. اولین عکس‌اش پس از آزادی را هم روی گوشی عزیزی دیدیم و باز شادتر شدیم.

الله

بر خلاف بسیاری که این فایل نامجو را موهن می‌دانند، من هرگاه آن‌را گوش می‌دهم، از خودم بیرون می‌آیم. رهایی‌ای در این خواندن هست که مرا به یک جهان غریب می‌برد، جهان ناآشنایی که در آن "فارغ بودن ز کفر و دین"، دین فرد است. 

 سحری است و من باز نشسته‌ام و لحظاتی دیگر صوفی باصفایی می‌آید تا به قرار هر روزه، لب پله‌های کلیسای ِ خانقاه‌ شده، بایستد و به آرامی اذان بگوید و "حی علی خیرالعمل" هم نگوید. خیر العملی که در این عالم اگر باشد، در ظلم نکردن است و بس. 
 
آزادی محمدرضا و تأیید قطعی خبر آن، غریو شادی همه‌ی ما را برانگیخت. درست در همین شب خوب که آزادی محمدرضا خوبی آن‌را دوچندان کرد، درست همان موقع، خبر بازگشت محمد نوری‌زاد به زندان، انگاری غمی بود که وقتی بلند بخندی بیدار می‌شود و چون بختکی روی سینه‌ات چنبره می‌زند. امشب در کنار همه‌ی شادی‌هایی که در جمع کوچک‌مان تا پاسی از شب برقرار بود، اضطراب و غمی زیرپوستی تمام سینه‌ام را گرفته بود، از آن غم‌ها که چنان آرام به زیر پوست‌ات می‌خزد که گاهی نمی‌فهمی کی آمده است و نهان‌خانه‌ی دل‌ات را پر کرده است. از همان غم‌ها که انگاری کسی در انتهای دل‌ات نشسته است و دارد رخت می‌شوید. دل‌آشوبه. آشناست، سال‌هاست خودی است اگر خود نباشد. غمی که با شادی‌ای، که ظاهرسازی هم نبود، پوشاندم‌اش اما چنان خیره در چشمان دل‌ام چشم دوخت که یعنی مرا "بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران". 

باز هم ایمان آوردم به این‌که "گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به هم اند". چنان مدت‌هاست که شادی‌ها-شکل‌نگرفته- لشکر غم، مغلوبه‌اش می‌کند که هرگاه شادی می‌آید و بلافاصله حزن سر نمی‌رسد، در خود شک می‌کنم که به کدامین گناه یا طاعت، سر شادی را نبریدند هنوز. 

والقمر اذا تلیها. 

و الهمها فجورها و تقویها

غریو شادی آزادی محمدرضا و غم بازگشت نوری‌زاد، که تنها خدایی می‌داند که چه چیز انتظار او را در زندان می‌کشد، و مجید توکلی‌ای که به جهنم زندان رجایی‌شهر تبعید شده و احمد زیدآبادی‌ای که بیش از یک‌سال است هنوز حتی برای یک روز به مرخصی نیامده است، "به-‌هم‌-آمیخته‌" اند.

کلمات لیست کالکلماتِ

این مصاحبه‌ی نوری‌زاد آتش‌ام زد:

"مردم حق دارند خدا و پیامبر را باور نکنند و نماز نخوانند و روزه نگیرند . چون به اسم نماز و روزه و پیغمبر به این مردم دروغ گفتیم و ناسزا گفتیم و حقوقشان را پایمال کردیم و به مردم ظلم نمودیم ."

خدا کند.... حالا دیگر مناجات‌هایش را خودش در زندان خواهد شنید و بس. 

عکس‌های لحظات نخست آزادی محمدرضا را می‌بینم و عکس‌های بدرقه‌ی نوری‌زاد تا اوین را و نیز نوشته‌ای که گویی حکم وصیت‌نامه‌ی نانوشته‌اش را‌ دارد. 

حالا لطفی می‌خواند در قافله‌سالار، با همان صدای گرم‌اش و ساز جادویی‌اش:

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند / پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند / ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند / نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند دُر یابند / رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند / ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد / ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند / بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند / که با این درد اگر دربند درمانند درمانند

خروس باغ به قرار هر روزه می‌خواند. حالا خورشید می‌خواهد دوباره سرک بکشد و یک روز دیگر را با خودش بیاورد. نمی‌خواهم این نوشته را تمام کنم. انگاری حال و آنی از من را با خود می‌برد، اگر ببندم‌اش. آسمان آبی پررنگ شده است، یعنی که طلوع نزدیک است. 

حالا دوباره خواند:

بیا بیا دلدار من دلدار من درآ درآ در کار من در کار من / تویی تویی گلزار من گلزار من بگو بگو اسرار من اسرار من
بیا بیا درویش من درویش من مرو مرو از پیش من از پیش من/ تویی تویی هم کیش من هم کیش من تویی تویی هم خویش من هم خویش من
هر جا روم با من روی با من روی هر منزلی محرم شوی محرم شوی/ روز و شبم مونس تویی مونس تویی دام مرا خوش آهوی خوش آهوی
ای شمع من بس روشنی بس روشنی در خانه‌ام چون روزنی چون روزنی/ تیر بلا چون دررسد چون دررسد هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی
ای فخر من سلطان من سلطان من فرمان ده و خاقان من خاقان من / چون سوی من میلی کنی میلی کنی روشن شود چشمان من چشمان من

همین. حالْ را هم می‌بندم با انتهای مرقومه. 

نمی‌شود... هنوز می‌خواهم بنویسم. آهای نوشتن! مونس تنهایی‌ها! تو بمان. "اندوهگسارا تو بمان". 

حالا دیگر ته آسمان سرخ شده است. یعنی خورشید، بار عام می‌دهد. 

لطفی هنوز می‌نوازد. صلیب نوک کلیسا به قلب خورشید نشسته است، انگار.


August 18, 2010::چهارشنبه 27 مرداد 89

سحری پر از آوای تنبور


دوست عزیزی که همیشه از توصیه‌های باطنی‌اش استفاده برده‌ام، هرگاه صاحب این قلم را غمین و حزین و متألم می‌بیند، توصیه می‌کند که موسیقی گوش بده و شعر خوب بخوان (خود او با اشعار سایه، و البته خود او، آنی دارد). زبان حال‌اش به بیان حافظانه این است که: "چون نقش غم ز دور بینی شراب خواه/ تشخیص  کرده‌ایم و مداوا مقرر است". به افق بیگ‌بن اکنون سحر است. اهل خانقاه برخاسته‌اند تا سحری بخورند. خانقاه، به صوفیان با صفا سحری هم می‌دهد. گفتم در این لحظات خوش سحور، بفرما بزنم‌تان این موسیقی پرصفای تنبورآمیخته را که بوی دیار صوفیانه‌ی کرمانشاه می‌دهد و واضح است که هرچه بوی کرمانشاه بدهد، مرا می‌برد به خاطره‌ی نیک شیخ ما محمود امجد کرمانشاهی، که تن‌اش به ناز طبیبان نیازمند مباد. 


با من صنما دل یک‌دله کن/گر سر ننهم آن‌گه گله کن
 مجنون شده‌ام از بهر خدا/ زان زلف خوش‌ات یک سلسله کن

August 13, 2010::جمعه 22 مرداد 89

اون امید، تویی


در صحنه‌ای از فیلم "رهایی از شاشنک" (The Shawshank Redemption) اندی (Andy)، شخصیت اصلی فیلم که بانکداری است که به ناحق به اتهام کشتن همسرش و مردی که با همسرش رابطه داشته، محکوم به حبس ابد شده، به رِد (Red) دوست هم‌زندانی‌اش، که به خاطر قتلی که واقعا انجام داده است به حبس ابد محکوم شده، در هنگام نهار خوردن می‌گوید: 

- جاهایی هستند که از سنگ ساخته نشدن. چیزی این درون هست که اونا نمی‌تونن بهش دست پیدا کنند. اون چیز، تویی.

و دوست‌اش رِد، نگاه عاقل اندر سفیهی به او می‌اندازد و با لحنی انکارآمیز می‌پرسد:

- از چی داری حرف می‌زنی؟

- از امید.

- امید؟ بذار یک چیزی بهت بگم رفیق. امید چیز خطرناکیه. امید می‌تونه آدمو دیوونه کنه. اون تو، درون‌ات، امید هیچ فایده‌ای نداره. بهتره بهش عادت کنی. 



رد راست می‌گوید. تنها شاهدی که می‌توانست بی‌گناهی اندی را نشان دهد با دسیسه‌ی رییس زندان تیرباران می‌شود تا اندی نجات نیابد. 

اما در یکی از آخرین صحنه‌های فیلم، رد نامه‌ی اندی را دریافت می‌کند که در بخشی از آن چنین نوشته شده است:

- یادت باشه رد! امید چیز خوبیه، شاید بهترین چیزه و هیچ چیز خوبی هیچ وقت نمی‌میره....


August 11, 2010::چهارشنبه 20 مرداد 89

یک خدا در سلول انفرادی پیدا شده



دارم نیایش‌ محمد نوری‌زاد را گوش می‌دهم در شب اول ماه رمضان (به افق شهر بیگ‌بن). افطار را در خانقاه کردم میان صوفیان باصفا که از اهل سنت و جماعت‌اند و با شیعیان میانه‌ای نیک دارند و میان آنان احساس غریبی نمی‌کنی حتی اگر مهر گذاشته باشی (به کسر میم هم خواندید درست است) و دست باز میان‌شان قامت بسته باشی. همان‌ها که صلوات بعد صلات‌شان "صلی الله علیه و علی آله و سلم" است و نه "صلی الله علیه وسلم".

 

نوری‌زاد می‌گوید که خدای‌اش بیرون زندان با درون آن یکی نبوده است. در بیرون این خدا بوده است که به او نیاز داشته است اما در زندان او به خدا نیاز داشته است. خدای‌اش اما در سلول انفرادی به خدای واقعی نزدیک‌تر بوده است، به نزدیک خودش. زبان حال او انگاری این است: یک عدد خدا که گم‌شده بود در سلول انفرادی پیدا شده است. بندگان این خدا با در دست داشتن یک عدد دل صافی می‌توانند برای اتصال با او مراجعه کنند.

 

هوای چشم‌های‌ام بارانی است. دل‌ام باز رفت پیش محمدرضای عزیز. همو که در شیشه‌ی نازک تنهایی‌اش شاید حالا نشسته ذکری می‌گوید، شاید حالا باز از پوست پرتقال دوباره تسبیحی ساخته باشد. چرا فقط از او اسم می‌برم؟ خاک‌ام به دهن. ده‌ها محمد رضا و محمدرضاوش  گوشه‌ و کنار در زندان. خدایا کنار آنان باش اگر هستی. خدای همه‌شان باش اگر... ای آن‌که هستی... ای هست... هست... هست! هست؟ هیس...

 

نوری‌زاد هنوز نیایش‌ می‌کند و من می‌نویسم، صدای‌اش مرا یاد آوینی می‌اندازد. حالا می‌نیوشم که گفت: "خدایا بیا و سر به شانه‌ی من بگذار و با های-های گریه‌های من هم‌راهی کن و پا به پای من اشک بریز... خدا بیا سر به شانه‌های من بگذار و گریه کن ... برای انسانیتی که به تاراج رفته است. خدایا می‌خواهم صدای نفس‌های تو را حس ‌کنم می خواهم ضربان قلب‌ام را با ضربان هستی‌ای که گسترانیده‌ای تنظیم کنم. خدایا... دست دل مرا بگیر و مرا با بی‌رنگی‌ات رنگ بزن. خدایا این‌جا زمستان است و هوا سرد، بیا  و داغ‌ام کن. بگذار من در گرمای تو آب شوم و با بهار نفس‌های تو بشکفم. هر روز مرا بکش و هر روز دوباره حیات‌ام بده."

 

نوری‌زاد هنوز می‌نیوشم که از تخیل می‌گوید و از این‌که نمی‌توان راه آن‌را بست حتی در سلول انفرادی. او خدا را در سلول تنگ‌اش تخیل می‌کند. خدای سلول انفرادی او آدم‌ نمی‌کشد. به قدر آدمی پایین می‌آید. خدای او سوال‌ها را جواب می‌دهد خدای او به سلول‌های انفرادی ابر می‌فرستد تا از چشم‌های زندانیان باران بباراند. خدای او ....

 

چرا مرا آفریدی؟ نوری‌زاد از خدای‌اش می‌پرسد. تقاضا می‌کند از او که به سلول تنگ‌اش قدم بگذارد. "خدایا من دنیای شیرین ِ با تو بودن را در این سلول تنگ به دنیای بزرگی که تو با من نباشی ترجیح می‌دهم. دست‌ات را روی سینه‌ام بگذار و هراس و شتاب تپش‌های قلب‌را آرام کن".

 

و حالا از جوانی می‌گوید که در سلول کناری سخت ناله می‌کند. برای‌اش نوری‌زاد آیه می‌خواند: ... ان ربنا لغفور شکور. الله. الله. "شگفتا که جوان آرام می‌گیرد".

 

حالا آیه‌ای می‌خواند که برای‌اش اکسیر است: ای پیامبر به بندگان‌ام خبر بده که من بخشنده و مهربان‌ام. یعنی آهای، به تعبیر مشهدی‌، یره بی‌خیال مو گذشتُم. کاش جانشینان این خدا هم می‌شنیدند. تعبیر لطیف نوری‌زاد از این آیه این است: "آهای آدم‌ها در این نزدیکی‌ها خدایی است که اشک‌ها را می‌سترد، به زلف بندگان‌اش شانه می‌زند، دل‌های شکسته را خودش با دقت و وسواس ترمیم می‌کند و به دل های خالی از مهر، بارانی از نیک‌بختی می‌بارد، غبار پریشانی از چهره‌ها می‌روبد و به لب‌های ترک‌خورده از اندوه لبخند می‌نشاند...".  

 

و باز دعا می‌کند، دعایی که گاندی‌وار  و مسیح‌وار و ماندلاوار می‌گوید: "خدایا امروز همه‌ی آنانی را که در بیرون از سلول با من نامهربان‌اند و با من نامهربانی کرده‌اند یک به یک پیش چشم آوردم و برای آنان از پیش‌گاه تو بخشایش و سلامت و رحمت آرزو کردم. خدایا آن‌چنان گشایشی در دل‌های ما پدید آور که ما کینه‌های کهنه و تازه را تا سالیان دور با خود حمل نکنیم. دل‌های ما مستعد کشت شکوفه‌اند چرا در آن‌ها خس و خار بکاریم؟".

 

حالا دوباره نیایش می‌کند: "خدایا این‌بار که خواستی به سراغ دلی بروی که از فرط شکستگی جای سالم در او نمانده، مرا نیز با خود ببر اجازه بده من در گوشه‌ای بنشینم و نحوه‌ی ترمیم آن دل شکسته را تماشا کنم. دوست دارم بدانم از کجا شروع می‌کنی و با چه لحنی و با چه ادبیاتی. به فرض که آن فرد دل‌شکسته خود منم که بعد از عمری تلاش و کار و هر چه که بود و هر چه که هست حالا در گوشه‌ای از این سلول کوچک گرفتارم با در و دیواری ستبر و سرد و سکوتی به فراخنای درد و بی کسی وسیع و تلخ. می خواهم بدانم از کجا شروع می کنی با این آدم شکسته در خود اما ایستاده بر قله‌ی غرور که اجازه نمی دهد او را مچاله کنند و بر مچاله‌گی‌اش پا گذارند".

 

و حالا برای تسکین خود در لحظه‌ی گسست و پریشانی، خود را جای خدا می‌گذارد و محمد نوری‌زاد را تسکین می‌دهد. از زبان خدا از رزاقیت او می‌گوید و از آبرویی که به بندگان‌اش می‌دهد به نیرویی که به آنانی می‌دهد که تنها، بنده‌ی خدای‌اند و نه هیچ چیز دیگر. و حالا می‌گوید: "به صورت من ِ خدا بخند، بخند، ببین من هم به تو لبخند می‌زنم".

 

الله.

همین.

پس‌نوشت: متن نوشتاری مناجات را هم این‌جا می‌توان خواند. گرچه با صدای گرم خودش چیز دیگری است. 

 

 

لقمه‌های راز

همیشه انتظار ماه رمضان از خودش برای‌ام شیرین‌تر بوده است. خودش که می‌رسد، انگاری اتفاق خاصی نیست. اما وقتی چند روزی مانده است تا برسد، انگاری اتفاقی خاص قرار است بیفتد. آن اتفاق چیست؟ نمی‌دانم. اصلا اتفاقی هست؟ نمی‌دانم.

صدای شجریان دم غروب‌ها که می‌خواند: این دهان بستی... دنیایی است برای من. هر بار گوش‌اش می‌دهم انگار بار اول است که گوش‌اش می‌دهم. مغزم مور-مور می‌شود. صدای زنگ شتر در گوش‌ام می‌پیچد و ایمان می‌آورم، شده برای لحظه‌ای، که "آن‌قدر هست که بانگ جرسی می‌آید" (از پیامبر منقول است که هنگام نزول وحی آن‌را گاهی مثل صدای جرس شتران می‌شنیده است).

سوی خوان آسمانی کن شتاب ...

رمضان برای کسی که در جستجوی یقین گمشده است، گاهی یک تلنگر است.

طفل جان از شیر شیطان باز کن ...

گاهی دوباره وقتی چنگ به آسمان انداختی و باز سیزیف‌وار خیال کردی گوهری به دست آورده‌ای باز دست‌ات را باز می‌کنی و می‌بینی باز هم خالی است. اما به قول کرکگور ایرانی، محمد مجتهد شبستری، دست‌ات هم‌چنان به نشانه‌ی طلب باز می‌ماند.

چند شب‌ها خواب را گشتی اسیر...

رمضان دوباره کوله‌بارش را دارد پهن می‌کند.

یک شبی بیدار شو دولت بگیر...

نمی‌دانم.

 

August 10, 2010::سه شنبه 19 مرداد 89

اخلاق دوستی


این احتمالا نکته‌ای بدیهی در "اخلاق دوستی" است که اگر دوستی از دوست دیگر رنجید، می‌بایست موضوع رنجش خود را به نحوی از انحاء با دوست خود در میان بگذارد. حقِ صحبتِ دوستی چنین اقتضایی دارد. زیرا همیشه ممکن است در رابطه‌ی دوستی، کسی ناخواسته و حتی از روی صمیمیت، کاری کند که دوست‌اش، به حق یا به ناحق، برنجد. اگر دوستی رنجید باید گفتگو را، اگر به قول حافظ، آیین درویشی نمی‌داند، دست‌کم آیین دوستی بداند. دوست آدمی از کجا باید بداند که چه کاری کرده که دیگری از او رنجیده؟ رنجیدن‌های خود را با دوست درمیان نگذاشتن و از او بی هیچ توضیحی کناره گرفتن، حتی اگر این کناره گرفتن به فرض با تفتین و سعایت هم همراه نباشد، باز هم شایسته نیست. به قول قدما "عقاب بلابیان قبیح است" یعنی خدا هم، مطابق الگوی الاهیات سنتی، باید منذرانی بفرستد تا مردم را انذار دهند و بعد اگر باز هم‌چنان تخطی کردند، عذاب فرو فرستد. بگذریم از این‌که از رحمت الاهی انتظار می‌رود حتی بعد از بیان نیز بارگاه عفوش گشوده باشد (یا من سبقت رحمته غضبه)، هم‌چنان‌که از آنان که در صددند متخلق به اخلاق الله باشند، انتظار می‌رود حتی بعد از تذکر هم اگر دوستی بر کاری رنجش‌آور اصرار کرد باز هم درگاه عفوشان گشوده باشد اما نه این‌که درست به عکس حتی تذکر نداده درگاه قهرشان گشوده باشد. این درست خلاف مسیر تخلق به اخلاق الله و حقِ صحبتِ دوستی است. فرعون هم ابتدا نصیحتی و بلکه نصیحت‌ها از سوی موسی دریافت کرد و بعد عذاب الهی فرود آمد. 

همیشه می‌توان بهانه‌ها آورد برای این‌که تذکر نداده رشته‌ی دوستی را پاره کرد، مثلا این‌که گفته شود احتمال تاثیر نمی‌دادم. چگونه "از پیش" می‌توان دریافت که تذکر دوستانه بر دوستی احتمال تاثیر دارد یا ندارد؟ حسن ظن به خلق داشتن، که این هم از اصول اخلاقی است، اقتضای این را دارد که آدمی به تذکر دوستانه‌اش به دوستی، امید تاثیر ببرد. مضافا، گرفتیم که احتمال تاثیر نمی‌رفت، تکلیف چیست؟ نوح هزار سال قوم اش را انذار داد، جز اندکی به او نپیوستند اما ناامید نگشت. به ارشاد دیگران به زودی و یا اصلا ناامید نگشتن، به نزدیک صاحب این قلم، مصداقی است از لَا تَيْأَسُوا مِن رَّوْحِ اللَّـهِ (یوسف، قسمتی از 87) از رحمت خدا مأیوس نشوید. 

 این گرچه احتمالا نکته‌ای بدیهی و پایه‌ای در اخلاق دوستی است اما عدم رعایت آن می‌تواند، سرمایه‌ی انسانی را بسوزاند و توفیقات کسانی را سلب کند و رشته‌ی مودتی پاره کند و خساراتی انفسی به بار آورد که جبران آن شاید به سادگی ممکن نباشد.

 آن‌چه نوشتم هیچ نکته‌ی تازه‌ای در بر نداشت. اما هیچ کس از تذکر بی نیاز نیست خصوصا صاحب این قلم که این متن را ابتدا خطاب به خود نوشته است. زیرا این دفترچه‌ی مجازی را اولا برای دل خودش می‌نویسد و آن‌گاه دیگران. فَإِنَّ الذِّكْرَىٰ تَنفَعُ الْمُؤْمِنِينَ (ذاریات، قسمتی از 55) همانا تذکر مومنان را سودمند می‌افتد. 

August 9, 2010::دوشنبه 18 مرداد 89

"اسلام عزیز"، نسخه‌ی 2010

1- چند ماه پیش یکی از دوستان‌ام که اهل سوریه است و عضو گروه‌های هوی متال، برای شرکت در یکی از برنامه‌های بین‌المللی این گروه، از لندن به آلمان رفته بود و در راه بازگشت به لندن در فرودگاه هیثرو از طرف مأمور چک پاسپورت کنار کشیده شده بود و از او نیم ساعتی سوال‌های مختلفی کرده بودند. از آن‌جا که قیافه‌ی او از نظر ظاهری شبیه کسانی است که معمولا مسلمان بنیادگرا خوانده می‌شوند، (ولی در واقع این قیافه را به نیت هوی‌متالی می‌زند و نه اسلامی) به او مظنون شده بودند. داشتن پاسپورت سوری هم البته مزید گشته بود. از او می‌پرسند آیا به مسجد می‌رود؟ اگر می‌رود چند وقت به چند وقت می‌رود؟ نزدیک‌ترین مسجد محل‌شان کجاست؟  و سوال‌هایی از این دست. دوست ما شگفت‌زده به این سوال‌ها پاسخ می‌دهد و خلاصه بعد رهایش می‌کنند. دوست ما ظاهرا به یکی از مراکز حقوق بشری هم مراجعه کرده بود تا شکایتی کند به این مضمون که مورد "تفتیش عقاید و اعمال شخصی" قرار گرفته است. به جایی نرسید ظاهراً. 

2- چند روز قبل رفتم از یک مغازه آدامس بخرم. یک بسته آدامس برداشتم و به فروشنده، که جوانی بود، دادم. نگاهی به من کرد و گفت: مسلمانی؟ با شگفتی گفتم بله. گفت این آدامس حلال نیست. 

August 6, 2010::جمعه 15 مرداد 89

ما گذشتیم و گذشت آن‌چه تو با ما کردی / تو بمان با دگران ...

خواستم جوابی به نامه بنویسم. اما نامه خطاب به من نوشته نشده بود (مگر این‌که من آقای سه‌نقطه باشم) علاوه بر آن نمی‌دانم، که به چه کسانی ارسال شده. از همه‌ی این‌ها گذشته یک مورد خاص و آبجکتیو از توهم و سوءظن‌ را می‌توان رفع کرد، چنان‌که موردی خاص را، خوشبختانه، پیشتر رفع کرده بودم، اما لایه-لایه توهم‌ها و سوءظن‌های کلی‌گویانه و متعدد (و البته بدون ذکر حتی یک مورد، نمونه‌ و مثال جزیی و عینی، و در نتیجه ابطال‌ناپذیر) را چگونه می‌توان جواب داد تا رفع شود؟ با این حال، گرچه مرجع، ضمیر خودش را یافت، اما قطعا حق با آن‌ها و/ یا اوست که نمی‌بایست دو خط درد و دل مبهم در دفترچه‌ی مجازی‌ام می‌کردم، یعنی دقیقا تنها جایی که برایم باقی مانده. پاک‌اش کردم.  

توسل به خواجه‌ی شیراز بردم. نتیجه، دست‌کم، برای خودم، شگفت‌انگیز بود. خواجه، کمان‌انداز خوبی است انگاری، گاهی درست به خال می‌زند. این غزل آمد:

روز وصل دوست‌داران یاد باد / یاد باد آن روزگاران یاد باد

کام‌ام از تلخی غم چون زهر گشت / بانگ نوش شادخواران یاد باد

گرچه یاران فارغ‌ اند از یاد من / از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم در این بند و بلا / کوشش آن حق‌گزاران یاد باد

گرچه صد رود است از چشم‌ام روان / زنده رود باغ‌کاران یاد باد

راز حافظ بعد از این ناگفته ماند / ای دریغا رازداران یاد باد
 

بانک تجسس با خدمات ویژه در خدمت مشتریان گرامی است


- متأسفانه آقا باید به اطلاع شما برسانم که مطابق نظر کارشناسی موجود در پرونده ایمان شما قسطی است و قسط آن هم مدت‌هاست عقب افتاده به طوری که عن‌قریب است بانک تجسس، سند ملکی را که در رهن بانک گذاشته‌اید، به اجرا بگذارد.

- ببخشید قربان ولی آخه من شخصا هیچ وامی نگرفته‌ام بلکه این وام اصلا "از زمان انعقاد نطفه که در آن یکی از ابوین مسلم بوده باشد" به اسم من گرفته شده و به هیچ عنوان به حساب شخصی من هم واریز نشده. آخه من از کجا در بیارم این قسط سنگین را هر ماه و هر روز، آن هم روزی پنج بار، بپردازم؟ 

- در صورتی که متمایل باشید می‌توانید از دریافت وام اعلام منصرف کنید.

- جدی؟

- بله کاملا جدی.

- ولی من شنیده بودم نمی‌شود از دریافت این وام انصراف داد.

- ابدا این‌گونه نیست آقا. 

- ببخشید فرم خاصی هم دارد؟

- بله بفرمایید.

- ببخشید این فرم اشتباهی است.

- نخیر آقا همین است.

- قربان این‌که فرم انحصار ورثه و حرام شدن همسر و وصیت‌نامه‌ی شرعی است. 

- خوب بله دیگر بدون پر کردن این فرم‌ها انصراف از دریافت وام ممکن نیست. 

- یعنی من اگر این وام را نخواهم، باید از زندگی هم انصراف بدهم؟

- هیچ اکراهی در گرفتن این وام نیست. شرایط آن هم به خوبی این‌جا توضیح داده شده. اکراهی هم در انصراف از دریافت آن نیست. شما هم مختار آفریده شده‌اید. حالا دیگر انتخاب با شماست. می‌توانید با شرایط ما از دریافت آن منصرف شوید. 

- آقا بی‌خیال من اصلا از انصراف دادن منصرف شدم هر طور شده با قرض و قوله قسط‌هایم را می‌دهم.

- آقا! صبر کنید. شما باید این فرم را پر کنید.

- عرض کردم منصرف شدم.

- باشد آقا. اتفاقا چون منصرف شدید باید این فرم را پر کنید.

- این‌که فرم طرد است. 

- کسانی که می‌خواهند از پرداخت وام منصرف شوند و بعداً از منصرف شدن‌شان منصرف می‌شوند، مشمول ماده‌ی واحده‌ی نفاق شده و باید فرم طرد پر کنند. 

- یعنی من الان باید یا وام قسطی را بدهم که اصلا مبلغش به حساب من واریز نشده، و یا اگر بخواهم انصراف بدهم باید از زندگی (زنده‌گی) هم استعفا بدهم و اگر بخواهم از این انصرافم هم انصراف بدهم آن‌وقت ماده واحده‌ی طرد مشمول‌ام می‌شود؟

- اختیار با شماست. بانک ما هیچ‌گاه کسی را مجبور به یک گزینه‌ی خاص نمی‌کند. درست به همین دلیل ما گزینه‌های متعددی را پیش روی مشتریان خود گذاشته‌ایم. امیدوارم از خدمات بانکی ما راضی بوده باشید. 

August 3, 2010::سه شنبه 12 مرداد 89

هنر و ادبیات هم‌چون نمود امر انضمامی


لابلای کار روی پایان‌نامه، امسال تابستان تصمیم گرفته‌ام که، تقریبا برای اولین بار در عمر سی ساله‌ام، زمانی را به طور خاص به دیدن فیلم‌های معتبر داخلی و، بیشتر، خارجی اختصاص دهم. باید اعتراف کنم سال‌های سال معتقد بوده‌‌ام که فیلم دیدن و رمان خواندن اتلاف وقت است، به جای آن بهتر است آدم کتابی جدی در حیطه‌ی فلسفه و الاهیات بخواند، به جای خواندن یک رمان 600 صفحه‌ای که نهایتا برشی از زندگی واقعی یا فرضی یک فرد یا مجموعه‌ای از افراد است، بهتر است یک تاریخ فلسفه را به دست گرفت و سیرحکمت از یونان باستان تا دوران معاصر را خواند. گذر زمان به من تا حدود زیادی نشان داد که این فکرت چقدر انتزاعی و برج عاج‌نشین بوده است. اگر بخواهم به زبان میگل د. اونامونو نویسنده‌ی محبوب‌ام سخن بگویم می‌توانم گفت هر چیزی که از روایت‌گری ِ «انسان گوشت و پوست و خون‌دار» فاصله بگیرد، حتی اگر از کاخ اثیری رفیع فلسفه و الاهیات سر در آورَد، اباطیل فضل‌فروشانه‌ای بیش نیست که "نی از آن خاصیتی حاصل نه حال". بر این اساس، بر خلاف آن‌چه فکر می‌کردم و هنوز هم براده‌های آن فکر در کف کارگاه ذهن‌ام ریخته است، اکنون فکر می‌کنم رمان و فیلم (و به طور کل هنر و ادبیات) از فلسفه و الاهیات مهم‌تر اند و یا، دست‌کم، اهمیت کمتری از آن ندارند. نتیجه‌ی تلخی است. زیرا به این معنا است که تقریبا پانزده سال از عمرم را با فکر و در نتیجه راه خطایی گذرانده بوده‌ام (البته در صورتی که فکری که اکنون دارم بر صواب بوده باشد). حالا که در خود نظر می‌کنم، می‌بینم در طول این سال‌ها که از رمان‌خوانی و فیلم‌بینی کم و بیش گریزان بوده‌ام دچار فقر ادبی-هنری شده‌ام. اولین اثر این فقر، چنان‌که گفتم، نحوه‌ای انتزاعی‌اندیشی است که گرچه پیش‌تر باز به دلایل فلسفی کوشیده بودم از آن گریزان شوم اما به نظرم بدون نوش‌داروی هنر و ادبیات چنین گریزی، به تمامی، ممکن نیست. 

با این حال معتقدم حتی در دوره‌ی انتزاعی‌اندیشی نیز دو سه عامل مرا از این‌که در بحر انتزاع، سر به سر، غرق شوم و فرو روم، می‌رهانید و راهی به نحوه‌ای انضمامی‌اندیشی رقیق بود: «گوش سپردن مدام به موسیقی سنتی ایرانی» (خصوصا ساز و آواز محمدرضا لطفی که برای من حکم یک نوع الهام باطنی را دارد)، «درگیر شدن با سیاست‌ورزی» و «نشست و برخاست با دوستانی متنوع و متضاد». این سه عامل همیشه همچون مانعی بر سر جاده‌ی بی‌انتهای انتزاعیت (abstractness) بود و نمی‌گذاشت در آن جهان منتزع از زندگی روزمره تماما فرو روم. با این حال همیشه در مقابل این سه عامل بسیار مقاومت کرده‌ام و مثلا از سال‌ها قبل با وجود آن‌که دوستان فیلم‌بین و دارای قریحه‌ی فیلم‌‌شناسی، دور و برم بسیار بود، به ندرت توانستند مرا قانع کنند که بنشینم و فیلم ببینم. 

 در این راستا، شروع کرده‌ام به دیدن یک مجموعه فیلم بر اساس این لیست (اگر کسی لیست دیگری دارد لطفا معرفی کند) که دوست بسیار عزیزی پیشنهاد کرد. اولویت برایم فیلم‌هایی است که درون‌مایه‌ی الاهیاتی-فلسفی دارند (و این چه‌بسا یعنی در گریز از انتزاع هم معیاری انتزاعی دارم). دوستان فیلم‌شناس مرا از ارشادهای خود بی‌نصیب نسازند. خدای‌تان عوض دهاد!



August 2, 2010::دوشنبه 11 مرداد 89

ذکر مدام

سال‌هاست، هر از چندگاهی بی هیچ مقدمه و دلیلی ناگاه این بیت بر ذهن و زبان‌ام جاری می‌شود:

ره زین شب تاریک نبردند برون/ گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند

 

همین.

 

July 2, 2010::جمعه 11 تیر 89

موی‌رگ ایمان


چند وقتی است که عزیز دانشمندی از ایران هر از چندگاهی به حقیر زنگ می‌زند که چون نمی‌دانم آیا راضی هست یا نه اسم شریفش را نمی‌برم. می‌دانم که به چند تنی دیگر هم از سر لطف زنگ می‌زند و تماس‌هایش دل‌های خسته‌ای را دست کم‌ تا حدودی آسوده کرده. خدایش عوض دهاد. در یکی از تماس‌هایی که اخیرا لطف کرد و گرفت به آن بزرگوار گفتم که در زندگی‌ام چند نفری استوانه بوده‌اند که بودن آن‌ها برخی چیزها را برایم هم‌چنان معنا‌دار نگاه داشته است. به طور مشخص از دو نفر برای ایشان نام بردم. گفتم‌اش اگر "ته‌نشین ایمان"ی و "موی‌رگ ایمان"ی برای‌ام مانده باشد از دیدن آدمی مثل شیخ محمود امجد کرمانشاهی است، همو که یک‌پارچه صفاست. به ایشان گفتم به او که می‌نگرم باور نمی‌شود که سر به سر در این عالم خبری نباشد و هیچ در هیچ باشد. با خود می‌گویم اگر این دستگاه هیچ در هیچ بود و "لا خبر جاء و لا وحی نزل" پس این صافی چگونه از این دستگاه هیچ در هیچ بیرون آمده؟ شخص دیگری که برای‌ام استوانه‌ی معناست، خود همان بزرگواری است که از پشت مشتی سیم و فرسنگ‌ها راه، این کلمات را با او می‌گفتم. این دو بزرگوار را که می‌بینم (با وجود اختلاف عمیق فکری میان این دو) دیگر نمی‌توانم باور آورم که "خبری نیست که نیست". می‌دانم که این باور من چه بسا ارزش معرفتی نداشته باشد اما برای‌ام یک ارزش اقناع‌کنندگی پیشا-معرفتی دارد. آن بزرگوار در جواب این سخن من با تواضع همیشگی‌اش گفت: "من قابل نیستم" و گفت گرچه خود را قابل این حرف نمی‌داند اما مقاله‌ای را به یاد می‌آورد که یک محقق نوشته بود و در پاسخ به این سوال که آیا جهان معنایی دارد، گفته بود تا زمانی که ویلیام جیمز زنده بود، شاید جهان معنایی داشت اما حالا نمی‌دانم. این حرف البته شاید شبیه کیش شخصیت به نظر برسد اما در خود که نظر می‌کنم کیش شخصیتی نمی‌یابم (یا اگر هست من نمی‌یابم) زیرا با مشرب فکری یکی از این دو بزرگواران اختلاف نظر بنیادی دارم و با  دیگری اختلاف نظر جزیی و همیشه کوشیده‌ام سخنی را به خاطر اینکه گوینده‌اش در نظرم دارای عظمت بوده است و یا به عکس به خاطر این‌که گوینده‌اش در نظرم کوچک بوده است به ترتیب صادق یا کاذب نینگارم. آن بزرگوار اضافه کرد به نظر من آیت خدا دقیقا به این معنی است که اگر کسی فردی را دید با تمام وجود با خود بگوید دست خدا درد نکند که این فرد را آفرید. کسی اگر دارای این صفت باشد، آیت حق است.

به سفارش داریوش عزیز دارم قطعه‌ی پنجم کار لطفی به نام "به یاد درویش خان" را گوش می‌دهم.

نمازِ شامِ غريبان چو گريه آغازم
به مويه‌های غریبانه قصه پردازم
به يادِ يار و دیار آن‌چنان بگريم زار
که از جهان ره و رسمِ سفر براندازم


خسته‌ام.


ماه بانو دو-سه روز قبل رفت ایران. دوباره تنها شدم. گاهی با خود می‌گویم تو که همیشه سرت در مطالعه است و یا گوشه‌ای نشسته‌ای و در عوالم خودت سیر می‌کنی و در واقع اکثر اوقات در خودت هستی (بیچاره آن نازنین صبوری که با تو می‌زید)، پس چرا ماه‌بانویت که می‌رود دلت می‌گیرد؟ تو که با این حساب همیشه خودت را تنها کرده‌ای. پاسخ خودم به خودم این است که: همین‌که می‌دانم عزیزی همین‌جا بیرون از تار و پود تنهایی تنیده‌ی من نشسته است، تنهایی‌ام را از یادم می‌برد. ما همیشه تنهاییم خصوصا آن هنگام که تنهایی خود را در نمی‌یابیم، تنهاتریم. یار و دلبر مثل شرابی است که هوشیاری اندوه تنها بودن ذاتی آدم را از دل آدم می‌برد. آدم برای کشیدن اندوه بودن به این شرابها نیاز دارد: در بی‌خبری مرد چه هشیار و چه مست.
حالا دارم قطعه "تراث فلسطیني" از آلبوم "حالة وجد" اثر عودنواز شهیر عرب نصیر شمة را گوش می‌دهم. از دستش ندهید (از قسمت "قطع موسیقیة" پیدایش کنید). 

همین.


June 29, 2010::سه شنبه 8 تیر 89

پیوندهای گسستنی


مدتهاست که اینجا ننوشته‌ام و قدری در این کار تعمد داشته‌ام. به واژگان مشکوک‌ام و هر روز شک‌ام بیشتر می‌شود. آن‌ها بار معنا را نمی‌کشند. این‌قدر اما هست که از واژگان چاره‌ای نیست، آن‌ها تنها راه ارتباط ما با دیگران‌اند و حتی تنها راه ارتباط خودمان با خودمان: چقدر تلخ است که حتی واژگان، این حمال‌های نارسا، میان خودمان و خودمان هم تنها راه ارتباط‌ اند؛ ما با خودمان هم "حرف می‌زنیم" وقتی می‌خواهیم با خود خلوت کنیم.

واژگان مشکوکند زیرا سوء تفاهم می‌آفرینند اما نگفتن هم مشکوک است زیرا باز هم سوء تفاهم می‌آفریند. سوء تفاهم ِ بی‌واژگانْ سخن گفتن گاهی بیش از سوء تفاهم ِ با واژگانْ سخن گفتن است.

پیشتر در این نوشته در باب وصال‌های فراقی سخن گفته بودم. آن نوشته به بهانه گسستن دو دوست از هم نوشته شده بود (گسستی که البته خوشبختانه رخ نداد و همین نوشته خود یکی از عوامل نگسستن بود). پیشتر از آن، نوشته‌ای دیگر در این باب نوشتم با عنوانی وام گرفته شده از سایه: "تو آبی و من آتش من وصل نمی‌خواهم". بهانه‌ی آن نوشتار چنان‌که از محتوای آن آشکار است، جدایی یک زن و شوهر بود که هر دو از دوستان ناز و نازنین من بودند و آن دو از هم، دردا و دریغا که، برای همیشه گسستند.

یادم می‌آید که آرش نراقی در یکی از روزگفتارهایش به این نکته اشاره کرده بود که نمی‌تواند به کسی عمیقا نزدیک شود زیرا اندوه فراقی که حتما دیر یا زود پیش خواهد آمد او را در وصال دودل می‌کند. فراق اما تنها در مرگ عزیز نیست، در اختلاف و سوء تفاهم هم هست و این حتی فراقی بدتر از مرگ تن ِ یک دوست است.

مدتی است دارم به نگاهی شبیه نگاه آرش نراقی می‌رسم. در عمر دوستی‌هایم، بسیار به ندرت پیش آمده که از کسی گسسته باشم. زود با کسی دوست می‌شوم و بسیار به سختی از کسی می‌گسلم. با این حال اندک موارد گسستی که رخ داده، سخت بر من گران آمده است. ذهنی، به اصطلاح عام، "بی‌خیال نسبت به دوستی‌های گسسته" ندارم. واضح‌تر بگویم گسسته شدن برایم سخت می‌افتد. می‌دانم کسانی هستند که این‌گونه نیستند آن‌ها راحت می‌گسلند هنگامی که دوستی‌ها را آن‌چنان که توقع می‌بردند نمی‌بینند. چنین کسانی راحت می‌زیند. من اما این‌گونه نیستم.

چاره‌ی کار انگاری در یک چیز است و آن همان چیزی که آرش نراقی می‌گوید: نپیوند تا گسستن‌ بر تو گران نیاید.
حقیقت تلخی است اما در خود که نظر می‌کنم خود را در حال نزدیک شدن به این روحیه می‌یابم. 

 

December 9, 2009::چهارشنبه 18 آذر 88

آینه‌ی ضمیر من [از] تو نمی‌دهد نشان (؟)


نشسته‌ام در میانه‌ی انبوهی درس و مقاله‌ی آخر ترم که هوار ذهنی‌اش بیشتر آزارم می‌دهد  تا خودش، ساز جادویی لطفی و صدای سحرآمیزش را گوش می‌دهم. بارها نوشته‌ام که ساز و صدای این پیر ریش‌انبوه برای من چیزی از جنس شور زیستن است، چیزی از جنس، به قول اقبال لاهوری، "آن غم دیگر" است "که غم‌ها را برد" یا به قول حافظ از آن شراب‌هایی است که تا هلال "نقش غم" ز دور رؤیت می‌شود می‌بایدش خواست.
حالا خواند:
آن کو به دل دردی ندارد آدمی نیست / بیزارم از بازار این بی‌هیچ‌دردان

و حالا دوباره اوج گرفت:
بگردید، بگردید در این خانه بگردید / در این خانه غریبی است غریبانه بگردید
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود / جهان لانه‌ی او نیست پی لانه بگردید
یکی ساقی مست است پس پرده نشسته است / قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
...
یکی مرغ غریب است که باغ دل من بُرد / به دامش نتوان یافت پی دانه بگردید
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوش بود / همین‌جاست همین‌جاست همه خانه بگردید
...                                                         / به غوغاش مخوانید خموشانه بگردید

وای من مست این غزل شبه‌عرفانی سایه‌ام، آن هم با ساز و صدای جادویی لطفی:
  نامدگان و رفتگان، از دو کرانه‌ی زمان/
                             سوی تو می‌دوند هان ای تو همیشه در زمان

                             در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان
                             گرد سر تو می‌پرد باز سپید کهکشان

                            هر چه به گرد خویشتن می‌نگرم در این چمن 
                             آینــه‌ی ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان

                             ای گل بوستــان‌سرا از پـس پـرده ها درآ
                             بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان

                             ای که نهان نشسته‌ای، باغِ درون هسته‌ای
                             هسته فرو شکسته‌ای کاین همه باغ شد روان

                             مست نیاز من شدی، پرده‌ی ناز پس زدی/
                             از دل خود برآمدی: آمدن تو شد جهان

                             آه که می‌زند برون، از سر و سینه موج خون

                             من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان

                             پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟
                             کز نفسِ تو دم به دم می‌شنویم بوی جان

                             پیشِ تو جامه در برم نعره زند که بر درم
                             آمدمت که بنگرم، گریه نمی‌دهد امان

 

December 5, 2009::شنبه 14 آذر 88

شبی با سایه



امشب شبی با سایه بود. به میزبانی انجمن سخن برنامه‌ای با حضور سایه بود. امیرحسین و امیر علی سام عزیز سه‌تار و تنبک زدند و سایه شعر خواند. مهدی جامی عزیز هم به اتفاق همسرش و دیگرانی چند کلیپ خوش‌ساخت و داده‌افزا (informative) درست کرده بودند که پخش شد. سایه هنگامی که روی سن رفت تا شعر بخواند حال طبیعی نداشت. پس از بیست و چهار سال در استراحت میان دو برنامه از یکی از همسلولی‌هایش در زندان اوین در سال ۶۲ شنیده بود که جمشید همسلولی‌اش را سال ۶۴ اعدام کرده بودند. دلش گرفته بود. گفت ۸۱ روز در سال ۶۲ در راهروی زندان نزدیک توالت دمپایی‌هایش را زیر سرش می گذاشته و می‌خوابیده. می‌گفت روزی در زندان با همسلولی‌اش که فرد ساده‌ی لری بود نشسته بوده است که سرود ایران ای سرای امید از تلویزیون زندان پخش می‌شود. سایه می‌گفت که من ناخودآگاه به گریه افتادم و سپس بلافاصله در میانه‌ی گریه به خنده افتادم. همسلولی‌اش می‌پرسد: چرا گریه می‌کنی. جواب می‌دهد این تصنیف را من ساخته‌ام. همسلولی‌اش با تعجب می‌پرسد پس اینجا چه می‌کنی.
صفای سایه از رفتارش نمایان بود. از تعریفهایی که از او کرده بودند ابراز برائت کرد. گفت همین تعریفها آدم را خودپرست می‌کند. شنیده بودم بارها از کسانی از جمله داریوش عزیز، که دمخور است با سایه از این صفا، اما شنیدن کجا و شمه‌ای دیدن کجا.
از ساز سام‌ها هم تعریف کرد و از دو غزلی که فاطمه‌ی شمس عزیز هم خواند بسیار تعریف کرد. امیرحسین سام عزیز هم غزلی سعدی‌وار خواند.


بعد مراسم داریوش عزیز مرا پیش سایه برد و به لطف او لحظه‌ای افتخار صحبت دست داد. گفتمش داریوش برای من نقل کرده بود که بعد از اتفاقات اخیر و خونریزی‌ها و ظلم‌ها از شما خواسته است چیزی بخوانید تا آرامش کند و شما نیز برای او "امروز نه آغاز و نه انجام جهان است / ای بش غم و شادی که پس پرده نهان است" را خوانده‌اید. گفتمش من نیز در آن روزها غمبار گاهی با یادآوردن این بیت آرام می‌شدم. در حالی که به عصا تکیه زده بود گفت خیلی دنبال آرامش نباشید.


 

September 1, 2009::سه شنبه 10 شهریور 88

حذر کنید ز باران ِ دیده‌ی ِ [مردم]


حذر کنید ز باران دیده‌ی [مردم] / که قطره سیل شود چون به یکدگر پیوست.

(بیت تحریف شده‌ای از سعدی که در آن به جای "مردم" واژه‌ی "سعدی" آمده است). احوال ملت ایران است این بیت، تو گویی. آنان‌که از باران ِ دیده‌ی مردم ِ ستمدیده نمی‌هراسند، آب در هاون می‌کوبند و محیط به کفچه می‌پیمایند. زیرا که دیر و دور نیست که قطره‌های باران دیده‌ی مردم ِ بیداد-دیده، سیلی شود که استبدادیان، که پایشان سخت چوبین و بی تمکین بود، را بشوید و با خود ببرد. ألیس الصبح بقریب؟

نیمه شبی، در حالی که صدای لا إله الا الله صوفیان ِ مشغول ذکر و سماع هنوز از صحن خانقاه به گوش‌ام می‌خورد، داشتم فایل‌های صوتی گذشته را در لپ‌تاپم مرتب می‌کردم که به فایل صوتی‌ای رسیدم که در آن غزلی از سعدی را دوست عزیزم مهدی دیسفانی، که آن غزل را سخت خوش می‌داشت، به تقاضای من و به رسم یادگار خوانده بود و ضبط‌ش کرده بودم، در حالی که صدای ساز جلیل شهناز در پس‌زمینه‌ی آن پخش می‌شد. دل‌ام پر کشید به شب‌های دل‌گویه‌ها و دل‌مویه‌هایمان در آن زیرزمین بزرگ در مشهد که چطور ساعت‌ها از احوال دل سخن می‌گفتیم و با تیغ کلام، کیک ته‌گرفته‌ی تنهایی‌هایمان را قسمت می‌کردیم و از پیله‌ی خود، خواسته و دانسته، ساعتی در می‌آمدیم و دیگری را با طیب خاطر به درون خود راه می‌دادیم و سفره‌ی دل می‌گشودیم و از طعام تلخ و شیرین آن، لقمه بر می‌گرفتیم. تقدیم به او، که نمی‌دانم احوال‌اش چگونه است حالا، به حرمت دل‌‌گویه‌هایی که با هم داشتیم:

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست / که نیستم خبر از هر ‌چه در دو عالم هست

دگر به روی کس‌ام دیده بر نمی‌باشد / خلیل من همه بت‌های آزری بشکست

مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال / در ِ سرای نشاید بر آشنایان بست

نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول / معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست

در ِ قفس طلبد هر کجا گرفتاری است / من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جَست

August 28, 2009::جمعه 6 شهریور 88

ای بس غم و شادی...

در این روزها که دلسوزان مام وطن گویی هیچ افقی روشنی پیشاروی آینده‌ی ایران زمین (در کوتاه و میان مدت) نمی‌بینند، دو حس درونی در میان این دلسوزان، تا آن‌جا که راقم این سطور دریافته است، بسیار رایج است: یأس و نفرت. یأس از روی‌دادن آینده‌ی روشنی برای وطن و نفرت و کینه از آنان که دارند ایران را ویران می‌کنند. نتیجه‌ی درپیچیدن این دو حس عمیق در جان آدمی، نشستن اندوهی ژرف در انسان است. انکار نمی‌کنم که این دو حس ویران‌گر اکنون گویی سخت در خانه‌ی دل من نیز لانه کرده و اندوهی ریشه‌دار را برای‌ام روزی آورده است. یکی از نتایج این اندوه عمیق، ریشه دواندن حس بی‌کنشی (انفعال) در آدمی است. این حس بی‌کنشیْ خود را، به نظر من، در سؤالی که این روزها غالباً بسیاری از هم می‌پرسند متبلور کرده است: مملکت به کجا می رود؟ آخرش چه می‌شود؟ و از این دست پرسش‌ها. این جنس سؤال بسا بیشتر از سؤال‌هایی از این دست ِ دیگر پرسیده می‌شود که: چه باید کرد؟ چه باید اندیشید؟ چه می‌توان کرد؟ آیا راه برونشویی هست؟ گویی اندک اندک حس انتظار ِ آینده‌ای مبهم را کشیدن، از حس برخاستن و کاری کردن بیشتر می‌شود.

چگونه می‌توان با این اندوه درافتاد؟ آیا اصلاً می‌بایست درافتاد؟ به نظر من حتماً می‌بایست درافتاد. نه فقط به خاطر سمّی که چنین اندوه مخربی در آدمی به لحاظ باطنی و انفسی و نیز روان‌شناختی تزریق می‌کند، بلکه علاوه بر آن باید با آن ستیزه کرد به خاطر بی‌کنشی و یا کنش‌های کور و عبثی که اندوه ناشی از یأس و نفرت در آدمی پدید می‌آورد. چگونه می‌توان با این اندوه ژرف درافتاد؟ به نظر من دو شیوه می‌توان در پی گرفت تا این اندوه تمام سرزمین دل را به زیر نگین سلطنت خود درنیاورد (بعید است بتوان این اندوه را به‌تمامی زدود، شاید باید به همین مقدار راضی بود که این اندوه ما در خود حل نکند و غرقه نسازد و سرزمین دل را اندوهستان نکند). روش اول، روشی فلسفی-عرفانی است. در این روش می‌کوشیم بر اثر توجه به یک جهان‌شناسی عرفانی-فلسفی به خود و دیگران بقبولانیم که: امروز نه آغاز و نه انجام جهان است / ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است. یعنی می‌کوشیم نشان دهیم که این جهان اصولاً از جنس بی‌قراری است و در آن فراز و فرود بسیار رخ می‌دهد، چه در سطح زندگی فردی و چه در سطح مناسبات سیاسی و اجتماعی. و کسی ناخدای خوبی برای دریای دل‌ است که نه آرامش دریا او را غرّه کند و نه طوفان‌اش مضطرب سازد.

راهبرد دوم اما کمتر انتزاعی است. در این راهبرد گفته می‌شود که این نه اولین بار است که سرزمین ما میدان تاخت و تاز قومی از خدا بی خبر و بی وجدان قرار گرفته است و نه احتمالاً آخرین بار خواهد بود. اگر در گذشته سرزمین ما مورد تاخت و تاز چنین عده‌ای قرار گرفت اما بود دوره‌های کوتاهی که در آن احساس گشایش کردیم (ملی شدن صنعت نفت، انقلاب پنجاه و هفت، حادثه‌ی دوم خرداد) پس از این نیز چه بسا چنین اتفاقاتی رخ دهد. و اگر آن گشایش‌ها همه بی‌حاصل و کم حاصل بودند شاید اما مقدمه‌ای بوده باشند برای گشایشی ماندگار. در این راهبرد همچنین بر سویه‌های استیصال کودتاچیان و استبدادیان و بر ترس عمیق و پنهانی که از هرگونه واکنش مردم بی دفاع، آرام ولی معترض دارند تأکید می‌شود و نیز از آگاهی و بیداری و اتحادی که میان مردم شکل گرفته است، همچون نقطه‌های امید سخن گفته می‌شود.  

در این نوشتار می‌خواهم بر راهبرد اول متمرکز شوم و این مقدمه را نوشتم تا بهانه‌ای باشد برای بسط راهبرد اول آن هم نه توسط خودم که توسط یکی از روزگفتارهای دکتر آرش نراقی. پیشتر هم گفته بودم که روزگفتارهای دکتر نراقی مطلقاً صرف نظر نکردنی‌اند (پیچیده شد؟ ساده‌تر بگویم اصلاً نمی‌شود از کنار آن‌ها به راحتی گذشت)، روزگفتارهایی که، آشکار است، اندوهی عمیق و از سر گذراندن تجاربی باطنی، صاحب آن را به خلق این گفتارها واداشته است و متأسفانه مثل صاعقه‌ای زد و تمام شد و دیگر سال‌هاست که ادامه نیافته اند. در میان روزگفتار‌ها یکی از آن‌ها به بحث ما بسیار مربوط اند بلکه این بحث در اثر شنیدن آن روزگفتار پدید آمد و شکل گرفت.

حیف‌ام آمد این لقمه‌ی باطنی را، که علاوه بر جنبه‌ی باطنی به منظور روان‌شناسی مبارزه‌ی سیاسی هم در این‌جا از آن استفاده می‌کنیم، با خوانندگان این دفترچه‌ی مجازی تقسیم نکنم. این نوشته را به پسر خوبم مجتبی کاظمیان تقدیم می‌کنم که بر اساس شناختی که از روحیاتش دارم باید این روزها، درست مثل خودم، حسابی اندوهناک و اندیشناک وطن باشد؛ به نشانه‌ی آن که بداند یاد لطیفش در خاطرم هست، شاید که قراری باشد بر دل ِ غم‌گرفته‌اش.

در ادامه متن پیاده شده‌ی این روزگفتار از نظرتان می‌گذرد:

"به نظرم یکی از نشانه‌های خامی و ناپختگی، که معمولاً ملازم با جوانی و کمی ِ تجربه است، این است که فرد در لحظات شادمانانه‌ی زندگی یا لحظات اندوهناک زندگی‌اش غوطه‌ور و مقهور می‌شود، یعنی وقتی که واقعه‌ی شادمانانه‌ا‌ی برای او دست می‌دهد یا اندوهی دامنگیر او می‌شود، فرد چندان مستغرق و مقهور آن لحظه می‌شود که هیچ افق دورتری را نمی‌بیند و کاملاً خودش را به سیطره و غلبه‌ی آن احساس می‌سپارد. و به گمان‌ام یکی از نشانه‌های پختگی و بلوغ شخصیت که با تجربه‌ی زندگی همراه است و عمدتاً در سنین میان‌سالی رفته رفته به سراغ فرد می‌آید و جزو حکمت‌هایی است که فرد در زندگی می‌آموزد، این است که وقتی که شادمانی مفرطی به او رو می‌کند بی‌درنگ اندیشناک اندوه فراق می‌شود. این نکته‌ای است که مولانا به ما می‌آموزد. و به ما می‌گوید که هر وقت که از چیزی شاد شدی، بی‌درنگ به این فکر کن که دیر یا زود به اندوه فراق دچار خواهی شد. و برعکس، وقتی که دشوارترین [و] سوگناکترین مصائب به تو روی می‌آورند، همیشه در افقْ روزنه‌ی امید و گشایشی را ببین. یعنی فرد پخته و آزموده رفته رفته می‌آموزد که در عین حال که تجربه‌های خوش و اندوهناک زندگی را می‌مزد و می‌آزماید، سرش را از آب بیاورد بیرون و به جای آن‌که مقهور آن لحظه بشود، به اصطلاح "ابُ الوقت" بشود و افق دورتری را بتواند ببیند. فرد حکیم به نظر من کسی است که در دل ِ شادمانی، اندوه را می‌بیند و در دل ِ اندوه، شادمانی و گشایش را ملاحظه و تجربه می‌کند."

گوش دادن چندین باره به این روزگفتار کوتاه (دو دقیقه و سی و هفت ثانیه) اما بلندمعنا، که پیشنهاد می‌کنم حتماً فراگوش‌اش دهید و به خواندن متن‌ پیاده شده‌اش اکتفا نکنید که متن، تازه دقیق هم که پیاده شده باشد، حکم مرده‌ی یک گفتار زنده‌ را دارد، مرا به یاد دو چیز انداخت. یکی، جمله‌ی شمس تبریزی در "مقالات" که: "هر غمی نوید شادی‌ای را می‌دهد و هر شادی‌ای نوید غمی" (نقل با اتکاء به حافظه). و دیگری، صحنه‌ای از قسمت‌های اول (و شاید هم قسمت اول) سریال ماندگار "زیر تیغ" که در میانه‌ی گرمای خنده و شادی ناب دو خانواده‌ی دوست قدیمی، که داشتند با هم فامیل می‌شدند، پدربزرگ آرام گفت:

بچه‌ها! بلند نخندید، مبادا غم بیدار شود.

همین.

August 23, 2009::یکشنبه 1 شهریور 88

شجاعت ِ (مؤمن) بودن


در پست قبلی‌ام از قدم گذاشتن گاه به گاه غریبه‌ای در خود سخن گفتم. غریبه‌ای که می‌مانم چگونه تفسیرش کنم. چند شب پیش که این غریبه دوباره پنجره‌های تاریک و بسته‌ی دل مرا لحظاتی کوتاه ناگهان با وزش نسیم تند خود با صدایی بلند گشود و پرده‌های دل را به رقص آورد، ناگهان ذهن‌ام بی هیچ مقدمه به یاد پل تیلیخ (Paul Tillich) (1886- 1965)، الاهی‌دان آلمانی-امریکایی ِ اگزیستانسیالیست پروتستان افتاد. تیلیخ در الهیات مسیحی معاصر "صدر المتألهین" (theologian's theologian) نام گرفته است. کتاب معروف او که شهرت جهانی دارد، "شجاعت ِ بودن" (The courage to be)، را ورقی زدم (1). یافتم! تفسیر حال را یافتم. ناگهان یافتم آن‌چه را که، خواسته یا تصادفی، مرا به این نام رهنمون گشته بود. لقمه‌ی آستانه‌ی رمضان من شد. لقمه‌ی دومین رمضانی که در غربتی آشنایم.

حیف‌ام آمد این لقمه را بفرما نزنم. نوش جان‌تان. این لقمه را سحر خوردید یا افطار تفاوتی نمی‌کند. بالاتر بگویم به "فقهِ فقه"، به تعبیر مولوی، میانه‌ی روز هم بخورید مبطل نیست. بخشی از مقدمه‌ی چاپ جدید این کتاب را این‌جا به فارسی برمی‌گردانم باشد که در آستانه‌ی این ماه به جان صاحب‌دلی شرری بیندازد و از آن شراره، بدین امید نشسته‌ام که، به روح خسته‌ی صاحب این دفترچه‌ی مجازی هم بهره‌ای برسد. "باشد کزان میانه یکی کارگر شود". 

"...تیلیخ، بر خلاف بیشتر الاهی‌دانان حرفه‌ای واعظی توان‌مند و متقاعد کننده (persuasive) بود و بسیاری از مردم از خطبه‌های (sermons) او خیلی بیشتر از درس‌گفتارهای رسمی و نوشته‌ها‌یش چیزی دستگیرشان می‌شد. یکی از مشهورترین و عامه‌پسندترین خطبه‌هایش با عنوان "شما قبول شدید" همین جنبه از شجاعت ِ بودن را شرح و بسط می‌دهد. در آن‌جا تعریف مشهور خود از گناه به منزله‌ی بیگانگی (estrangement) یا جداافتادگی (separation) را ارائه می‌کند و بشر را در وضعیتی جدای از خداوند، خود و همسایه توصیف می‌کند. نه تنها ما از این جداافتادگی‌مان آگاه ایم بلکه صریح و صادقانه خود را مستحق این جدایی می‌دانیم. ما دوست نداشتنی (unlovely) هستیم و نه شایسته‌ی عشق. تیلیخ که گناه را به جداافتادگی بازتعریف کرده است، پیشتر می‌رود و لطف (grace) را به قبول (acceptance) بازتعریف  می‌کند:

 "هنگامی مشمول لطف می‌شویم که در رنج و بی‌قراری شدیدیم. هنگامی لطف شامل حال ما می‌شود که در وادی تاریک ِ زیستنی بی‌معنا و پوچ گام بر می‌داریم. لطف آن زمان ما را در بر می‌گیرد که احساس می‌کنیم جداافتادگی‌مان عمیق‌تر از همیشه شده است، زیرا ما حیاتی دیگر را نقض کرده‌ایم، حیاتی که بدان عشق داریم، یا از آن دور افتاده‌ایم.

آن‌گاه تیلیخ لطف را به رشته نوری ماننده می‌کند که به قلب تاریکی می‌زند، گویی صدایی می‌گوید:

شما قبول شدید. شما قبول شدید، کسی که بزرگتر از شماست، قبول‌تان کرد، همان که نمی‌شناسیدش. اکنون دنبال اسم‌اش نگردید؛ شاید بعداً آن‌را یافتید. حالا نکوشید کاری انجام دهید، چه بسا بعدتر کارهای بسیاری انجام دهید. دنبال هیچ چیز نگردید؛ کاری انجام ندهید؛ هیچ نیتی نکنید. صرفاً این واقعیت را بپذیرید که شما قبول شده اید، اگر چنین حالتی بر ما رفت، ما لطف را تجربه کرده‌ایم."

Gomes, P. J. (2000). Introduction. In P. Tillich, The Courage to Be. Yale University Press, PP. xxi- xxii.

Tillich, unlike most professional theologians, was an able and persuasive preacher, and many people got far more from his sermons than from his formal lectures and writings. One of his most famous and popular sermons, entitled "you are Accepted," expanded upon this aspect of the courage to be. Here he made his famous definition of sin as estrangement or separation and described the human condition as separation from God, from self, and from neighbor. Not only are we aware of our separation, but with all honesty and candor we understand ourselves to deserve that separation. We are unlovely and do not deserve love. Having redefined sin as separation, he proceeds to redefine grace as acceptance:   


          
       
        Grace strikes us when we are in great pain and restlessness.       
 
   
        It strikes us when we walk through the dark valley of a meaningless and empty life. It strikes us when we feel that our separation is deeper than usual, because we have violated another life, a life which we loved, or from which we were estranged.    
   
   
       
       
        Then he describes the grace coming to us as a wave of light breaking into our darkness, as if a voice were saying:       
       
       
          
       
        You are accepted. You are accepted, accepted by that which is greater than you, and the name of which you do not know. Do not ask for the name now; perhaps you will find it later. Do not try to do anything now, perhaps later you will do much. Do not seek for anything; do not perform anything; do not intend anything. Simply accept the fact that you are accepted! If that happens to us, we experience grace.       


گویی این سطور تفسیری بود بر آن حال و خطور نام تیلیخ بر ذهن‌ام راهی بود برای جستن و یافتن تفسیر آن حال. نمی‌دانم شاید هیچ چیز نباشد و تصادفی خجسته باشد و دیگر هیچ.

نه این‌که فکر کنید رمضان از آن ِ مؤمنان است فقط. نه، دست‌کم امیدوارم این‌گونه نباشد. رمضانی را آرزومندم که مؤمن و غیر مؤمن در کنار هم نشسته‌ باشند و کسی در جواب دیگری که می‌گوید بفرمایید افطار، بی هیچ روی و ریا و ترس و واهمه‌ای با تواضع تمام بگوید: ممنون روزه نمی‌گیرم، عذر عقلی دارم. شما بخورید خدای‌تان قبول کناد. و همان‌طور که مؤمن "اللهم لک صُمنا" می‌گوید و لقمه‌های افطار را برمی‌گیرد بحث با نامؤمن بر سر وجود خدا داغ شود و چای سرد شود. گوشه و کنار هستند چنین سفره‌های افطاری. سفره‌های‌شان پر برکت باد.

پانوشت(ها)
1.    این کتاب سال‌ها قبل توسط مترجم توانا مراد فرهادپور به فارسی ترجمه شد. دست‌تان به این کتاب رسید (اشتباه نکنم نشر "طرح نو"ی مرحوم چاپ‌اش کرده بود) در کنار قرآن‌خوانی ماه رمضان‌تان و یا به جای آن، دست‌اش بگیرید و در همین ماه رمضانی تمام‌اش کنید. ضرر کردید، ایمیل بزنید من ضامن‌ام.

August 20, 2009::پنجشنبه 29 مرداد 88

آزادی اگر می‌طلبی غرقه به خون باش


دیشب که پس از ساعت‌ها انتظار برای آزادی محمدرضای عزیز از زندان، آزادی‌ای که وعده‌اش را داده بودند و ما هم خوش‌باورانه دشتْ دشتْ خلف وعده‌های‌شان را فراموش کرده بودیم، محمدرضایی که اکنون دیگر نه یک شخص، یک دوست عزیز، که نماد تمام پاک‌باختگانی است که برای کاستن رنج هموطنان‌شان از راحت خود گذشتند، به خانه بر می‌گشتم، دوباره احساس کردم غریبه‌ای در من نشست. همان‌که گاهی می‌آید و چون نسیمی می‌وزد و می‌رود. همان‌که من نمی‌دانم باید آمدن‌اش را تفسیر گیتیانه (secular) کنم یا قدسی. همان‌که نمی‌دانم غم غربت است و تنهایی و دوری از وطن که در نظرم نشستن امری ماورایی جلوه می‌‌کند یا نه، خبری هست هنوز. محمدرضای نازنین در بند است هنوز. بسا نازنین دیگر هم، چنین اند. همان‌ها که از راحت خود گذشتند تا با جدی گرفتن امر سیاسی (همانی که دور ماندن از آن هنوز که هنوز است یک ژست فرهیخته و زاهدمآبانه است) از رنج ملتی، که گرفتار جوفروشان گندم‌نما و حاکمانی عاری از اولیه‌ترین اصول انسان زیستن اند، بکاهند.

گوش می‌دهم:
ما کشته می‌شویم / زنده می‌شویم / ما از برای کشته شدن زنده می‌شویم
چیست، چیست، چیست آزادی / من دردْ در رگان‌ام / حسرتْ در استخوان‌ام / چیزی نظیر آتش بر جان‌ام پیچیده است
ما به ظلمت گردن نمی‌نهیم / ما به جنگ سیاهی می‌رویم / ...
غفلت سزای کی است؟ / آیین تازه‌ای نبود مرگ / ما زنده‌ایم
این درد مشترک را فریاد کن / دندان ملتی روی جگر / و بوی خون بی قرار در باغ گذشت / ای کاش می‌توانستم / خون رگان خود را من / قطره قطره بگریم
دندان ملتی روی جگر / آه عشق / چهره‌ی آبی‌ات پیدا نیست 
ما کشته می‌شویم / زنده می‌شویم / ما از برای کشته شدن زنده می‌شویم
چیست، چیست، چیست آزادی
آزادی اگر می‌طلبی غرقه به خون باش / تنها در این قفس خونین / عاشق ماندن معنا دارد
ما کشته می‌شویم / زنده می‌شویم / ما از برای کشته شدن زنده می‌شویم



August 13, 2009::پنجشنبه 22 مرداد 88

ماجراهای صومعه‌نشینی


زیستن در میان صوفیان بی‌آزار آن هم صوفیانی از اهل سنت (سلسه‌ی نقشبندیه) آن هم در صومعه‌ای زیبا و سرسبز که اکنون مسجد-خانقاه شده است، بی‌آن‌که به ترکیب بیرونی کلیسا دست زده باشند آن هم در دارالإسلام جدید یعنی لندن آن هم برای من تجربه‌ی وسوسه‌برانگیزی است. روزی پنج نوبت صدای اذان می‌شنوم (آن هم نه از بلندگو که از صدای زنده‌ی صوفی‌ای اذان‌گو) که در این شهر امر کم سابقه‌ای است. دیشب نیمه‌های شب داشتم مطالعه می‌کردم که دیدم صدای ذکر می‌آید. رفتم به صحن خانقاه دیدم خالی است. رد صدا را گرفتم دریافتم صدا از بالای خانقاه می‌آید. پله‌های پشت خانقاه را گرفتم و رفتم بالا چند راهروی تو در تو را رد کردم تا رسیدم به منبع صدا. رویم نشد بروم تو. همان بیرون نشستم به گوش دادن. نام‌های خداوند دست‌جمعی برده می‌شد و بعد صلوات خاصی فرستاده می‌شد به این صورت: اللهم صل علی محمد و علی آل محمد و سلم. پنج‌شنبه‌ها شب حلقه‌ی ذکر دارند. هفته‌ی قبل نشد بروم. این هفته، ایزد اگر مدد کند، می‌روم و گزارش‌اش را می‌گذارم این‌جا. چنین تجربه‌هایی را فقط در سرزمین کفر (دار الإسلام جدید) می‌توان دید نه در امّ القری و حومه. زیرا در آن‌جا صوفیان را می‌زنند و دستگیر می‌کنند و حسینیه‌شان را هم با بولدوزر با خاک یکسان می‌کنند و جایش چمن می‌کارند! (این‌ها که هم سنی اند، هم صوفی جرم‌شان مضاعف است!).

در خانقاه نام‌های الله، محمد، ابوبکر، عمر، عثمان، علی، حسن و حسین دیده می‌شود. هر اسم به خط سیاه شکسته در دایره‌ای سفید نوشته شده و موازی دور تا دور خانقاه نزدیک به سقف چیده شده (عزیزْ بانو، که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش، از ایران که آمد و دوربین را آورد عکس می‌گیرم و می‌گذارم در این دفترچه‌ی مجازی). این‌جا برای نماز جاعت امام ندارند. هر چند نفر دور هم جمع می‌شوند و یکی جلو می‌ایستد امام می‌شود. یک بار خواستند مرا امام کنند! که نپذیرفتم (مستثنای منقطع که قاعده نمی‌شود!). نماز ما تفاوت‌هایی با آن‌ها دارد. علاوه بر دست باز نماز خواندن و مهر گذاشتن ما، اهل سنت دست کم تا آن‌جایی که من دیده‌ام، قنوت نمی‌خوانند، قیام بعد از رکوع‌شان طولانی‌تر از ماست و نیز نشستن بعد از دو سجده قبل از برخواستن برای رکعت بعدی یا ندارند و یا در مقایسه با ما خیلی کوتاه‌تر است. موقع تشهد و سلام انگشت اشاره‌‌ی دست راست‌شان را همان‌طور که روی زانویشان است به سمت جلو می‌گیرند که من نفهمیدم داستان‌اش چیست. نماز که تمام می‌شود یکی- یکی نشسته یک قدم می‌روند عقب‌تر می‌نشینند.

 موقع نماز جماعت با اهل سنت حس پیچیده‌ای دارم. از یک طرف همه‌اش احساس می‌کنم انگشت‌نما هستم به خاطر تفاوت‌ها: مهر، دست باز، قنوت و غیره. از سوی دیگر از درک تفاوت‌ها و تنوع‌ها لذت می‌برم و برای‌ام درس‌آموز است (آن فقه مقارنی که خوانده‌ام و بسیار‌ی‌اش از خاطرم رفته است تا حدودی دارد دوره می‌شود). و علاوه بر این‌ها یک حس هویتی هم به آدم دست می‌دهد: تو از شاخه‌ی "متفاوت"ی از اسلام آمده‌ای. نگذاشته‌ام این حس هویتی تبدیل به حس خودبزرگ‌بینی و یا خودکم‌بینی شود (و امیدوارم موفق شده باشم) به این صورت که مثلاً اسلام این‌ها از اسلام تو متفاوت است پس اسلام تو برتر و یا فروتر است (این حس دومی گاهی به من دست می‌دهد اما باورم به "کثرت‌گرایی دینی" آن حس را تا حدود زیادی بی اثر کرده است).


August 10, 2009::دوشنبه 19 مرداد 88

سرخ ِ آبی ِ مایل به گل بهی


همین حالا "ناتنی" را تمام کردم. ساعت دو و نیم بامداد است. به آن‌چه اقبال عام بیابد مشکوک‌ام. ناتنی را به همین دلیل با مقاومت نخواندم. تمام دوستانم که از من می‌پرسیدند خوانده‌ای ناتنی را می‌گفتم نه. امشب اما خواندمش. نمی‌توانم حس‌ام را درباره‌ی این رمان بگویم. چقدر محافظه کار شده‌ام. بی شک در آن زیر زمین کتاب اندود که موش کورش من بودم ، و تنها راه ارتباطی‌ام با جهان خارج اینترنتی زغالی و کامپوتری فوق کند بود، مشهد را می‌گویم، این‌قدر ملاحظه‌کار نبودم. راحت احساسم را می‌گفتم آن موقع، تردیدهایم به عالم و آدم را، می‌گذاشتم احساس هوایی بخورد، حالا اما گفتن‌ام نمی‌آید. بیرون‌ام آزادتر شده است، درون‌ام اما .... لندن شهر محافظه‌کاری است. دار الاسلامی است برای خودش. ریش و روسری‌ای که در همه‌جای این‌ شهر می‌بینم در نیمه‌ی بالای تهران نمی‌شود دید. خیلی چیزها دوست دارم در باره‌ی این رمان بگویم اما نمی‌گویم. حتی نمی‌گویم بخوانیدش و یا نخوانیدش، حتی داستان‌اش را برای‌تان خلاصه نمی‌کنم. حتی آدرس نمی‌دهم که بروید دانلود
کنیدش. حتی اسم نویسنده‌اش را  نمی‌برم این‌جا. حتی....

نیمه‌های رمان که رسیدم دیدم باید زیر برخی جمله‌ها خط بکشم. آن جمله‌ها را می‌ریزم این‌جا. همین. مهم نیست داستان‌اش چیست (داستان؟). تکه‌ها را در یابید.
 
-    دارم تمام می‌شوم.

-    خیلی بی رحم اند. همه چیز را مصادره کرده اند. خدا را هم مصادره کرده اند.
 
-    ما نسل آن‌ها نیستیم، آن‌ها پدران ما نیستند. آن‌ها دارند از مادران‌مان انتقام می‌گیرند. آن‌ها می‌دانند که دیگر بچه‌ای از آن‌ها به دنیا نخواهد آمد. آن‌ها دارند انتقام عقیم بودن‌شان را از باروری مادران‌مان می‌گیرند. مادران ما به تنهایی بارور شده‌اند. آن‌ها مسیح را به صلیب کشیده‌اند.
 
-    در این شهر فقط دو چیز را می‌توان در ملاء عام بوسید؛ در و ضریح حرم را یا دست علما و مراجع تقلید را.
 
-    من هنوز هم زن را اسرارآمیز می‌بینم. این راز فاش نمی‌شود. حتا اگر تو کاملاً لخت شوی، راز اندامت فاش نمی‌شود.
 
-    نیوشا! من دوست ندارم تن زنی را که عاشق‌اش نیستم یا عاشق‌ام نیست، ببینم.
 
-    فؤاد! تو اگر لباس آخوندی می‌پوشیدی، عمامه‌ی چه رنگی سرت می‌گذاشتی؟ سرخ آبی مایل به گل بهی!

-    فاشیسم عشق را محافظه‌کار می‌کند.
 
-    قهرمان‌ها، قهرمان‌های آدم‌های میان‌مایه‌اند.
 
-    ... عکس من در چشم‌هاش مهربان افتاده بود.
 
-    ...نیایش جسمانی....

-    اگر چه هر گستاخی در تن، نشانه‌ی عشق نیست، عشق بدون دلیری تن معنا ندارد.

-    آویزان‌ام. توی هوا معلق‌ام.
 
-    من می‌ترسم یک روزی دیگر از این‌جا بدمان نیاید... آدم نمی‌تواند هر لحظه که خواست زندگی‌اش را تغییر دهد. زندگی تقویم خودش را دارد. لباس طلبگی هم مثل عقیده نیست که هر وقت آدم دل‌اش خواست عوض کند.
 
-    نیچه می‌گفت فلسفه‌ی هر فیلسوفی اتوبیوگرافی اوست.
 
-    چرا نماندم همان قم خراب‌شده درس طلبگی بخوانم؟

-    گاهی آدم‌ها از قطعیتی که در واقعیت هست می‌ترسند. وقتی همه چیز به قطعیت می‌رسد، انگار فقط مرگ است که می‌ماند.

 
-    با من هم اگر باشی، تنها خواهی بود. تنهایی هیچ وقت از آدم جدا نمی‌شود... با تو که باشم تنهایی‌ام را قسمت خواهم کرد. عشق بیرون آمدن از تنهایی نیست. فقط تقسیم کردن آن است با کسی که دوست‌اش داریم.
 
-    دل‌ام نمی‌آمد کارش را رها کند و بیاید لندن پیش من. من  خودم هم از بودن در لندن حظی نمی‌برم.
 
-    خانم! خانه‌ی ظلم آباد نمی‌ماند.
 
-    خودم هم فکر می‌کردم آدم حوزه که می‌رود، زودتر بزرگ می‌شود. نمی‌دانستم این جاه‌طلبی کودکانه، کودکی‌ام را از من می‌گیرد.
 
-    تو برای این‌که خودت باشی، قساوت قلب زیادی به خرج می‌دهی.
 
-    چرا آمدی حوزه؟ نمی‌دانیم آقا. فکر می‌کردیم می‌آییم نورانی می‌شویم. از وقتی دیدیم همه‌ی معلم‌های اخلاق مواجب‌بگیر دولت شده‌اند، دل‌مان گرفته. سر خورده شده‌ایم آقا! حالا برای‌مان از عرفان همین صدای شجریان مانده.
 
-    باید بروم قم. کی این قم‌های تو تمام می‌شود؟
 
-    خیلی آرام مرد. مرگ را مزه مزه کرد. زهرا یک بار به من گفته بود بهترین نوع خودکشی خفه‌گی است، چون مرگ را ذره ذره می‌چشی.
 
-    با مرگ آیا همه چیز از تعلیق بیرون می‌آمد؟ نازلی می‌گفت بدبینی عقل، خوش‌بینی اراده است.
 
-    دیگر قم نمی‌رفتم.

-    قم پشت دیوارهایی از ترس پنهان شده بود. اول شهر، تابلو وزارت اطلاعات، منجنیقی بود که به ذهن مسافر تیر پرتاب می‌کرد. از همه‌ی مردم می‌خواست اطلاعات خود را به ستاد خبری اطلاع دهند. هیچ کجای آن شهر پناه من نبود. در شهری که به دنیا آمده بودم، دوست نداشتم بمیرم. شومی سایه‌ی هر آدمی بود.
 
-    زهرا! دیگر تهران هم تهران نیست. ترس مثل سیل، دیوارهای قم را شکسته و دارد تهران را هم می‌گیرد. همان آخوندهایی را که قم زیر قبا و عبا می‌دیدم، توی تهران می‌بینم که عبا و عمامه را برداشته‌اند و دارند خیابان‌ها را زیر نگاه‌شان خرد می‌کنند.
 
-    همه هست‌ها بود شده بود. فعل ماضی، حقیقت زمان حال شده بود. همه چیز تمام شده بود.


حالا ساعت سه و نیم شد

صدای اذان می‌آید. تعجب نکنید اسباب کشی کرده‌ایم به خانه‌ی جدید‌ی در لندن که حیاط یک خانقاه است که صوفیان می‌آیند و در حیاط آن اذان صبح هم می‌گویند.

August 5, 2009::چهارشنبه 14 مرداد 88

تا نیابم آن‌چه در مغز من است / یک زمانی سر نخارم روز و شب

امروز به مدد دوست قدیم و یار غار جناب محمد طاهری عزیز توانستم ساعتی با شیخ ما محمود امجد گفتگوی اینترنتی کنم. شیخ مهمان منزل دوست ما بود و دیدن چهره‌اش از پشت کیلومتر‌ها دوری مرا شاد کرد. از قضایای سیاسی سخت ناراحت بود و حرفهای صریحی در نقد شیوه حکومت در محافل خصوصی گفته بود و قدری از آن را در این دیدار مجازی باز هم بازگو کرد. خلاصه‌اش این بود که به نظر ایشان هم که اصولا روحانی‌ای سیاسی نیست، این شیوه‌ی حکمرانی نه شرعی است و نه اخلاقی و خصوصا اخلاقی نبودنش برای ایشان که یک مدرس اخلاق است خیلی سخت آمده بود. نمی‌خواهم برخی تعابیر صریحی را که ایشان به کار برد تکرار کنم شاید المجالس فی الامانه بوده باشد اما هر چه که بود از عمق ناراحتی ایشان خبر می‌داد. آقای امجد مورد علاقه‌ی شخص رهبری بود و رهبری به بسیاری از روحانیان مرتبط با دانشجویان سفارش می‌کرد شیوه‌ی برخورد روحانی با دانشجویان را بروید از ایشان یاد بگیرید. خودم از دهان آن آقا شنیدم که در جلسه‌ای گفت آقای امجد شیخ خوبی است. بسیار خوب همین بزرگوار که به قول خود شما هم شیخ خوبی است شیوه‌ی شما را قبول ندارد. فرض کنید دوست پنجاه‌ساله‌تان سیاسی است ایشان که اصلا اهل سیاست نیست. کنار نشسته و آخوندی‌اش را می‌کند. سخت هم محبوب دانشجویان است. اتفاقا همان دانشجویانی که طرفدار شما هستند هم ایشان را  دوست دارند. نشان به این نشان که همین بزرگوار، روحانی ثابت هر ساله‌ی اردوی طرح ولایت است. گرچه بعید می‌دانم از امسال دیگر ایشان به آن اردو برود. شنیدم که ایشان گفته است تلویزیون هم دیگر نمی‌روم. تازه وقتی می‌رفت هم مجیز هیچ حاکمی را نمی‌گفت دو حدیث اخلاقی می‌خواند و می‌آمد پایین.

ما که به زعم شما از دین خارج‌ایم و سیاسی‌کار اما دارید این عالمان متدین به دور از سیاست را که دوستدار شما هم بودند و تا سال‌های سال هر وقت ما در گوش‌شان خصوصی از شما انتقاد می‌کردیم چندان باور نمی‌کردند و در نظرشان ما عجول و تند رو می‌آمدیم را هم از دست می‌دهید.
شیخ ما برای دلداری دل‌های غم گرفته‌ی  ما دقایقی هم مثل همیشه با صدای گرمش برایم آواز خواند.
باز هوای حرمت آرزوست /
تا نیابم آنچه در مغز من است یک زمانی سر نخارم روز و شب /
ناد علیا علیا علیا یا علی
صدای شیخ شبیه صدای لطفی است و این دو صدا مرا به یا یکدیگر می‌اندازد.

با ناراحتی می‌گفت: روزگاری است که ایمان فلک رفته به باد
نامه‌ی دکتر محقق داماد را خوانده بود و به او که دوست ایشان است پیام داده بود که پایت را می‌بوسم.


August 4, 2009::سه شنبه 13 مرداد 88

خداحافظ تونس

ساعتی دیگر بلیت دارم به سمت لندن. تونس تمام شد. این اولین تجربه‌ی من از سفر به کشوری عربی اسلامی بود. تقدیر این بود که اولین سفر من به کشوری عربی اسلامی کشوری مثل تونس باشد که جنبه‌ی مذهبی ندارد و سکولار است نه کشوری مثل سوریه، عراق یا عربستان.
پاره‌ای از گزارش‌های تونسیه باقی ماند که شاید در لندن نوشتم‌اش.
این هم پایان رحله‌ی تونسیه

August 3, 2009::دوشنبه 12 مرداد 88

دیدار با دکتر عبدالمجید شرفی


امروز ساعتی مهمان دکتر عبدالمجید  شرفی از روشنفکران مشهور تونسی بودم. از او دو کتاب به فارسی ترجمه شده است: اسلام و تجدد (الإسلام و الحداثة) و عصری‌سازی اندیشه‌ی دینی (تحدیث الفکر الإسلامي). کتاب اول را مهدی مهریزی به فارسی ترجمه کرده است و کتاب دوم را دوست فاضل عزیزم جناب محمد امجد. یکی از اساتید ما در لندن که متخصص در تاریخ قرآن است، پروفسور منصف بن عبدالجلیل، از دوستان دکتر شرفی است و ظاهرا شرفی استاد راهنمای پایان‌نامه‌ی دکتری او بوده است. به واسطه‌ی او بود که توانستم امروز قراری بگذارم و دکتر شرفی را در منزلش در منطقه‌ی المنار 2 تونس ببینم. پیرمرد مهربان و بی تکلفی به نظرم آمد. سخن از ایران آغاز شد و همچنان که خودش گفت انقلاب ایران را از ابتدا تا به امروز دنبال می‌کند و کمی برای او آخرین اخبار مربوط به حوادث بعد انتخابات ریاست جمهوری در ایران را توضیح دادم. با دقت گوش داد و با نگرانی می‌پرسید چه می‌شود؟ گفتم که اعتراضات مردمی متوقف نشده و بعید است متوقف شود. بعد از سیاست سخن به روشنفکران ایرانی کشیده شد و گفت دکتر سروش دوست من است و بارها او را دیده ام و آخرین بار در آلمان او را دیدم و نیز از آقای شبستری یاد کرد و همچنین گفت شما روشنفکری در ایران دارید که من او را نمی‌شناسم اما از طریق آثارش در فلسفه‌ی دین با او آشنا هستم و منظورش مصطفی ملکیان بود. شایگان را هم خوب می‌شناخت (در کتاب اسلام و الحداثة به اصل فرانسوی "انقلاب مذهبی چیست" شایگان ارجاع داده است) و گفت من و شایگان دوست بیست و پنج ساله ایم و تونس پیش من آمده و من هم وقتی در زمان خاتمی (2002) به ایران سفر کردم به منزلش رفتم. می‌گفت آقای خاتمی را هم دو سه سال قبل در کوآلالامپور دیده است و چند ساعتی با هم حرف زده اند و می‌گفت او را فردی روشنفکر (مثقف) و مطلع از اوضاع جهان یافتم. می‌گفت در صحبت چند ساعته‌مان خیلی سعی کردم برای او استدلال کنم و توضیح دهم که اشکال انقلاب ایران نظریه‌ی ولایت فقیه است و باید در نقد این نظریه کاری کرد اما می‌گفت خاتمی در آن جلسه تمایل چندانی به این بحث نشان نداد اما می‌افزود بعدا دیدم در لوموند پاریس مصاحبه‌ای با او شده بود که در آن‌جا نکاتی انتقادی در مورد ولایت فقیه در صورت رایج‌اش بیان کرده بود. کمی برایش در مورد تجدید نظر آقای منتظری در نظریه‌ی ولایت فقیه‌اش و نیز تلاش‌های فکری محسن کدیور (ظاهرا او را نمی‌شناخت) توضیح دادم. کمی هم ذکر دوست ما جناب محمد امجد شد که برای ترجمه‌ی کتاب ایشان با او در تماس بوده است و من توضیحی از پدر محمد آقا دادم که عالمی اخلاقی در تهران است و محل نفوذ در میان متدینان اخلاقی. و توضیح دادم که امجد پدر در قضایای انتخاباتی اخیر از منظر اخلاقی و نه سیاسی منتقد احمدی‌نژاد بود. از سفرش به قم گفت و از این‌که محافظه‌کاران روحانی دانشمند و مطلعی را در قم دیده است و در کتابخانه‌های این شهر کتاب‌های لاتین متعددی از جریان‌های مختلف دیده است، اظهار شگفتی می‌کرد. می‌گفت ناشر کتاب "الإسلام بین الرسالة و التاریخ" او به شرفی گفته‌ است در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران در سال 2003 تمام چهل نسخه‌ی این کتاب در همان روز اول نمایشگاه فروش رفته است. ضمنا این کتاب او توسط انستیتوی مطالعه‌ی تمدن‌های مسلمان (ISMC) به انگلیسی ترجمه شده است و به زودی منتشر می‌شود (این کتاب به فرانسه و آلمانی هم ترجمه شده است و نمی‌دانم به فارسی ترجمه شده است یا نه ولی ظاهرا نشده است). گفت کتاب تحدیث الفکر الاسلامي من الان در تونس ممنوع است و اجازه چاپ ندارد به او می‌گویم ولی کتاب اسلام والحداثةی شما ممنوع نیست و من خودم نسخه‌ای از آن را از یک کتابفروشی خریدم می‌گوید آن کتاب درست در سال‌های اول حکومت بن علی در حدود بیست سال قبل چاپ شد که در آن زمان اندک گشایشی در کار بود اما بعد بن علی بر من غضب کرد و از سخنرانی و نشر کتاب بازداشته شدم و الان هم حق سخنرانی و نشر ندارم. می‌گفت برای تاریخ تاسیس دانشگاه تونس از من خواستند مقاله‌ای بنویسم ولی بعد حکومت مانع شد که مقاله‌ی من در کتابی به همین عنوان چاپ شود. می‌گفت روزنامه های تونس حق ندارند نامی از من ببرند و یا مطلبی از من چاپ کنند (با این حال برای جمال صاحبخانه‌مان که تعریف کردم گفت این ممنوعیت همیشه تخلف‌ناپذیر نیست و می‌گفت من یک بار در روزنامه‌مان مقاله‌ای از شرفی چاپ کردم). با این حال می‌گفت با خود من کاری ندارند و امنیت خودم را به خطر نیانداخته اند. کمی هم در مورد بررسی تطبیقی استبداد تونسی و استبداد ایرانی بحث شد. در استبداد تونسی آزادی حوزه‌ی شخصی وجود دارد، خصوصا آزادی جنسی: کسی به خاطر پوشش شما را دستگیر نمی‌کند و یا به خاطر روابط جنسی، مادامی که به حد مزاحمت و تجاوز نرسیده باشد. با این حال بر اساس قانون حجاب داشتن برای کارمندان دولتی ممنوع است (تحت تاثیر سکولاریسم فرانسوی) و گر چه این قانون همه جا اجرا نمی‌شود اما اگر کسی اراده کند می‌تواند اجرا کند. از این جهت آزادی وجود ندارد. امنیت اجتماعی در تونس بسیار خوب است و ساعت 3 نیمه شب هم یک زن جوان با پوشش حداقلی می‌تواند بی هیچ مشکلی در خیابان قدم بزند و چیزی شبیه ناآرامی‌های قومی مدل سیستان و بلوچستان در این کشور وجود ندارد. با این حال تنوع در میان حکومتی‌ها مطلقا وجود ندارد. یعنی تمام امور به نحو مطلق در اختیار بن علی است و هیچ کدام از وزرا و مسئولین حق مخالفت با او را ندارند. از این جهت تنوع و چند دستگی‌ای که در سطح قدرت سیاسی در ایران وجود دارد (مثلا تفاوت نظر میان هاشمی رفسنجانی و احمدی‌نژاد) در اینجا نیست. مردم تونس هم به قدر مردم ایران معترض به حکومت نیستند و با توجه به این‌که رشد اقتصادی تونس با نظر به این‌که نفت چندانی هم ندارند خوب است، مردم زندگی‌شان را می‌کنند و دست کم به ظاهر کار چندانی با حکومت ندارند. پرسیدم آیا بنیادگران اسلامی هم در تونس وجود دارند. پاسخ داد بله اما قوی نیستند اما امکانات زیادی دارند. می‌گفت حکومت با آن‌که سکولار است فقط صورت عقب‌مانده‌ای از دینداری را اجازه‌ی بروز می‌دهد و جریان روشنفکری دینی (این اصطلاح از من است و مضمون حرف او بود نه عین حرف او) را مجال نمی‌دهد. [این یعنی حکومت سکولار هم بشود معلوم نیست به نفع جریان روشنفکری دینی باشد. مثلا داماد بن علی آن طور که استاد ما دکتر منصف می‌گفت رادیویی مذهبی در تونس تاسیس کرده است که تماما یک رادیوی سنتی است دائما یا قرآن پخش می‌کند و یا آداب وضو و نماز را آموزش می‌دهد] علمای سنی مذهب هم حکومت را تأیید می‌کنند و برای آن دعا می‌کنند و افزود علمای سنی مثل علمای شیعه نیستند آن‌ها هر حکومتی سر کار باشد تأیید می‌کنند. نشد بگویم که علمای شیعه هم بعد انقلاب به نمونه‌های سنی‌شان پیوسته اند و به جز استثنائاتی هر کاری حکومت بکند یا تأیید می‌کنند و یا ساکت می‌نشینند.

سر آخر هم بحث کوتاهی شد در باب خاتمیت و رای‌اش را به نحو خلاصه توضیح داد. رای او این بود که خاتمیت به معنی توانایی بشر برای تمشیت امور خود بدون استعانت صرف از غیب است. در این راه بشر می‌تواند از میراث انبیا سود ببرد اما محدود به آن‌ها نیست. گفت که در این رای از اشارات اقبال لاهوری استفاده کرده است. در انتها هم یک نسخه از کتاب خود "إسلام بین الرسالة و التاریخ" را پشت‌نویسی کرد و هدیه کرد. در راه بازگشت راننده‌ی تاکسی تا فهمید ایرانی ام پرسید ایران زمان شاه قدرت پنجم دنیا بود الان قدرت چندم دنیاست؟! اضافه کرد که به نظرش ایران حالا خیلی ضعیف شده است.    




July 23, 2009::پنجشنبه 1 مرداد 88

سفر به ولایت قیروان (2)


پس از زیارت مزار زمعة البلوی ما را به یک فرش فروشی بزرگ بردند که در آن‌جا دار قالی هم بود. زیر زمین بزرگی داشت که دور تا دور آن سکوهایی برای نشستن بود. صاحب فرش فروشی و همکارانش توضیح مفصل سمعی و بصری در باب سنت فرش بافی و انواع آن برای ما دادند. همچنین توضیح داد که بر خلاف سنت فرش ایرانی نقش پرندگان در قالی تونسی وجود ندارد و این به خاطر منع تصویر کردن موجودات زنده در سنت اسلامی است. کلی فرش و قالیچه هم برای ما باز کردند و یکی یکی همه را توضیح دادند. با خودم گفتم چقدر فرهنگشان را دوست دارند که حاضرند بی منت و بی رشوت برای یک مشت توریست، کلاس فرش‌شناسی بگذارند. برخی فرش‌ها خیلی گران بود. مثلا یک قالیچه‌ی بسیار کوچک در حد یک پادری 700 پوند (قریب یک میلیون و سی صد هزار تومان) بود. کاشف به عمل آمد که چندان هم برای رضای خدا این خطابه‌ی طولانی را ارائه نکرده است و انتظار دارد که ما خرید بکنیم. نصیب من که چیزی بیش از نظاره کردن نبود. صاحب قالی فروشی کم کم متوجه شد که با یک مشت توریست دانشجوی جیب خالی طرف است و رفت از این پادری‌های ارزان 10-15 دیناری آورد و برخی از همکلاسی‌های ما چند تایی خریدند تا صاحب فرش فروشی کاملا احساس غبن نکند.

پس از آن راهنمای تور ما را به بازار سنتی قیروان برد. بازاری بود بلند که دو طرف آن پر مغازه بود و سقف نداشت. در وسط بازار هم چاه قدیمی‌ای بود به نام "بئر بروطة" که پله‌ها می‌خورد و بالا می‌رفت. مطابق توضیح تابلوی آن، این چاه در سال 795 میلادی بنا شده بود و باور این بود که اگر کسی از آب این چاه بخورد آرزویش برآورده شده و به تونس باز می‌گردد. اگر به تونس بازگشتم بدانید که آب بئر بروطة اثر کرده است. در انتهای بازار هم، خالد راسته‌ی تن‌فروشان را نشان داد که چیزی بیش از بیست قدم بعد از روبروی مسجد بازار بود و با افتخار گفت: ببینید در مملکت ما پنهان‌کاری وجود ندارد، این‌جا مسجد است و هر کس خواست می‌تواند برای عبادت به آن‌جا برود و این‌جا نیز، "آن‌جای دیگر" است (خود او تعبیر کنایی border در انگلیسی را به کار می‌برد) که هر کس خواست می‌رود آن‌جا.

بعد از بازار به هتل می‌رویم. در بازگشت با اشاره به درب خانه‌ها یکی از نمادهای مهم فرهنگ تونسی را به ما نشان می‌دهد که یادگار خلافت شیعیان فاطمی بر تونس است: ید فاطمة. کلون در خانه‌های قدیمی در تونس دست مانندی دارد که ید فاطمه نام دارد و به تعداد خانواده‌ای که در این منزل ساکن‌اند ید فاطمه به در آویزان است. مثلا اگر دو خانواده در منزلی ساکن اند دو ید فاطمه آویزان است. برخی از همکلاسی‌هایمان از بازار گردنبند ید فاطمه می‌خرند تا نشانی داشته باشند از دوره‌ی حکومت شیعیان بر این دیار ِ اکنون کاملا سنی.

در هتل‌مان شبْ یک عروسی عربی برقرار است با ارکستر و مخلفّات که صدای آن تمام اتاق‌های چند طبقه‌ی هتل را تا پاسی از شب برداشته است. صبح عازم دیدار از مسجد عقبة ابن نافع می‌شویم. برای دیدار از مسجد باید بلیت خرید اما با نشان دادن کارت دانشجویی معهد بورقیبة از ما پول نمی‌گیرند. وارد صحن بزرگ مسجد می‌شویم. مسجد عقبة ابن نافع به توضیح خالد اولین مسجد بنا شده در شمال آفریقاست و در سال 671 میلادی یعنی تقریبا 1400 سال پیش بنا شده. طرح ستون‌های صحن مسجد رومی است و حدود چهارصد ستون وجود دارد و طرح هیچ یک از ستون‌ها عین دیگری نیست. وسط صحن مسجد سوراخ‌های دایره‌ مانندی بود که آب باران در آن تصفیه می‌شده است. در گوشه‌ی صحن مسجد نیز سکویی بود که روی آن ساعت آفتابی برای تشخیص زمان نمازها بود. درهای چوبی خود مسجد طرح تارعنکبوت داشت که به توضیح خالد یادآور تار عنکبوتی است که پیامبر را در هجرت از مکه به مدینه نجات داد. ورود به خود مسجد فقط برای مسلمانان جایز است. داخل مسجد شبیه داخل صحن اصلی مدرسه‌ی سپهسالار میدان بهارستان تهران است. ستون‌های متعدد و منبری بزرگ و محفظه‌ای بزرگ کنار منبر که دور تا دیوار با دیواره‌های چوبی پوشانده شده و حالت اتاقکی بزرگ کنار منبر را دارد و فراش مسجد می‌گوید مکان اختصاصی امام برای عبادت است. فرش مسجد از حصیر ساده است و دیوارهای مسجد سفید کاملا ساده است. گوشه و کنار چند نفری بلند قرآن می‌خوانند. ضمنا مناره‌ی مسجد بالای خود مسجد نیست و دیوار مقابل صحن خود مسجد روی دیوار نصب شده.

پس از مسجد به شهر تاریخی الجم می‌رویم و از آمفی تئاتر آن دیدن می‌کنیم. این آمفی تئاتر معروف همان‌جایی است که به گفته‌ی خالد فیلم گلادیاتور آن‌جا ساخته شده. میدانی که دور تا دور آن سکوهایی برای نشستن است و بالای آن ساختمانی دایره وار است. این بنا قرن سه‌ی میلادی توسط رومیان ساخته شده و در قرن 17 میلادی ترکان مسلمانی عثمانی پس از فتح الجم آن‌را تخریب می‌کنند. تقریبا نیمی از دیواره‌های دور تا دور آمفی تئاتر را تخریب می‌کنند و بعد نمی‌دانم خسته می‌شوند و یا کم کم به اهمیت تاریخی آن پی می‌برند که از خراب کردن نیمه‌ی دیگر صرف نظر می‌کنند.

در راه بازگشت به تونس به روزنامه‌ی الحریة! چاپ تونس نگاهی می‌اندازم. پر است از مدح و ثنای رییس جمهورشان. در سر مقاله از او که دوباره اظهار آمادگی کرده است تا کاندیدای ریاست جمهوری شود و بار دیگر با 95 درصد رای رییس جمهور شود تشکر شده است. در ته مقاله هم نوشته شده که امت همیشه در صحنه بار دیگر در سال 2009 به پای صندوق‌های رای خواهند رفت و به دیموقراطیة و التقدم (توسعه) رای خواهند داد. هر چه که هست دیکتاتوری توسعه‌گرا و خوش‌خیمی دارند. این را از روی رونق فوق العاده صنعت توریسم‌شان می‌توان فهمید. به قول یک راننده‌ی تاکسی: کار به سیاست نداشته باش هر کاری دلت خواست می‌توانی انجام دهی و حکومت به تو کاری ندارد. اینجا اصطلاحی دارند که این انگاره را خوب توضیح می‌دهد: "عَوْم بحرَک" (دریای خودت را شنا کن) شاید معادل فارسی آن "چاردیواری، اختیاری" باشد.

به مدت چهار روز عازم سفر به جنوب تونس‌ام و عمری بود بعد از آن کامنت‌ها را خواهم دید و جواب خواهم داد.




July 21, 2009::سه شنبه 30 تیر 88

سفر به ولایت قیروان (1)


شنبه و یکشنبه‌ی این هفته ما را به اردویی دو روزه به مقصد دو شهر تاریخی قیروان و سوسة بردند. ظهر شنبه مقابل معهد بورقیبة در شارع (خیابان) الحریة قرار گذاشتیم و همراه با یک مینی‌بوس به سمت قیروان حرکت کردیم. همسفران‌مان علاوه بر دوستان همکلاس لندنی من همگی ایتالیایی بودند، به جز یک نفر که آمریکایی بود. یک میانسال و یک پیرزن ایتالیایی، به اضافه‌ی یک تیم پنج نفره‌ی دیگر از ایتالیا که در مورد آن‌ها بعدا توضیح خواهم داد. راهنمای تورمان مرد 45 ساله‌ای به نام خالد بود. همان‌طور که تازه حرکت کرده بودیم، ملیت همه‌ی ما را پرسید. اندونزی، پاکستان، ایران، افغانستان، امریکا، ایتالیا و تاجیکستان ملیت‌های افراد این ماشین کوچک بود. شاید باورتان نشود اما این خالد به جز زبان اندونزیایی با همه‌ی ملیت‌های این سفر با زبان خودشان روان شروع به صحبت کرد. با من فارسی صحبت کرد و از عمر خیام سخن به میان آورد (چه عجب بالاخره یک نفر ایران را به عمر خیام شناخت نه به احمدی‌نژاد). با دوست تاجیکی و افغانی‌مان روسی صحبت کرد. با دوستان پاکستانی‌مان اردو صحبت کرد. ایتالیایی که زبان مادری‌اش بود. انگلیسی‌اش هم که خوب بود. عربی و فرانسه هم که زبان اصلی‌اش بود. آلمانی‌اش هم که خوب بود و به ادعای خودش در هایدلبرگ درس خوانده بود و کارت دانشجویی هایدلبرگ‌اش را به من نشان داد. اعجوبه‌ای بود در زبان این  خالد.

همان‌طور که از تونس خارج می‌شدیم خالد برای‌مان از پشت میکروفون مینی بوس در مورد تونس توضیحات کلی‌ای می‌دهد: تونس یکی از کشورهای مسلمان است اما کشوری لائیک است. به سه دلیل. زیرا در آن تعدد زوجات ممنوع است (و بلافاصله می‌افزاید متاسفانه)، تعطیلات آن مسیحی است، یعنی شنبه و یکشنبه است نه جمعه و نیز تن‌فروشی در آن قانونی است و وعده می‌دهد که در بازار قیروان و سوسة راسته‌ی تن فروشان را نشان‌ دهد. همان‌طور که توضیح می‌دهد از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. تعدد عکس‌های رییس جمهورشان زین العابدین بن علی واقعا آزار دهنده است. هر جا می‌روی پر عکس‌های رنگی او در ابعاد بزرگ است با عباراتی عاطفی که نثار او می‌شود. توضیحاتش را ادامه می‌دهد: تونس نفت و زیتون صادر می‌کند و نیز از طریق توریسم درآمد بالایی دارد. زنها در تونس بیش از مردان کار می‌کنند و بیش از آنها نیز عمر می‌کنند. به مزرعه‌ای در سمت راست ماشین اشاره می‌کند که زنان مشغول کارند و بعدتر قهوه‌خانه‌ای را نشان می‌دهد که در وسط روز پر از مرد بالغ است که نشسته اند و قلیون می‌کشند. به قول او مردها در تونس در تمام روز فکر می‌کنند در حالی که چایی می‌خورند و یا قلیون (شیشا) دود می‌کنند. راست می‌گوید هر قهوه خانه‌ای بروی در هر ساعت روز پر از مردان بالغ است که بیکار نشسته‌اند و چایی می‌خورند و به قول خالد به سرنوشت زنان فکر می‌کنند.

به توضیح او ساکنان شمال آفریقا (مراکش، مغرب، لیبی، الجزایر، تونس و ...) در واقع عرب نیستند بلکه "بربر" اند. زبان شمال آفریقا پیش از فتح توسط مسلمانان، زبان بربری (همراه با خشخاش!) بوده است که هنوز در بخش‌هایی از لیبی و الجزایر رایج است و لهجه‌ی عربی تونسی مجموعه‌ای از عربی، ایتالیایی، فرانسوی، بربری و آلمانی است. حالا می‌فهمم چرا در میان لهجه‌های عربی (مانند لهجه‌ی سوری، لبنانی، عراقی و غیره) لهجه‌ی تونسی این‌قدر دشوار است و از عربی فصیح دورتر است. قیروان نخستین پایتخت تونس بوده است. نام قدیمی کشور تونس افریقیه است. تونس توسط ابراهیم ابن اغلب در عصر امویان در قرن هشت میلادی به فتح مسلمانان در می‌آید. پایتخت دوم تونس مهدیه است که در عهد سلطه‌ی فاطمیان پایتخت این کشور بوده است. بعدها تونس مستعمره‌ی فرانسه می‌شود و پس از استقلال این کشور جمهوری می‌شود و از سال 1987 تا کنون بن علی رییس جمهور تونس است. یکی از دوستان‌مان که ظاهرا توجیه نشده است با تعجب می‌پرسد یعنی 22 سال است که رییس جمهور شما یک نفر است؟ این چه جور  جمهوری‌ای است؟ خالد جا می‌خورد و ابتدا می‌گوید می‌دانید که ما در تونس مجاز نیستیم در مورد سیاست صحبت کنیم اما در تونس دموکراسی وجود دارد زیرا هر چهار سال انتخابات برگزار می‌شود و همین رییس جمهور دوباره رای می‌آورد! باریکلا به این دموکراسی. واژ‌ی قیروان عربی شده‌ی (معرب) واژه‌ی کاروان است. خوب این هم یک واژ‌ی فارسی دیگر که اکنون هم در عربی نفوذ کرده است، هم در انگلیسی (caravan) و هم در ترکی. در مورد شهر تاریخی سوسة هم که بعد از قیروان آن را خواهیم دید توضیح می‌دهد که از قرن 4 تا 6 میلادی مرکز بیزانس بوده است. از قیروان تحت عنوان مرکز فرهنگی جهان اسلام یاد می‌شود (عاصمة الثقافة الإسلامیة).

اولین جایی که دیدار می‌کنیم مزار زمعة البلوی از صحابی پیامبر است که به توضیح تابلوی مزار سه تار موی از موهای پیامبر را هم به همراه داشته است که همراه با او دفن شده است. ابتدا یک صحن حیاط مانند است که پس از آن به راهرویی باز می‌شود. کتیبه‌های روی دیوار رنگ سبز یا آبی و سفید دارند و به آیاتی از قرآن مزین شده اند. پس از راهرو دوباره به حیاطی می‌رسیم که در گوشه‌ی حیاط بساط تنبک و دایره برقرار است! خالد توضیح می‌دهد که مطابق یک سنت پسران را در این‌جا ختنه می‌کنند و این‌ها هم برای ختنه‌سوران است. ختنه اینجا توسط نیروهای محلی غیر پزشک و بدون بیهوشی انجام می‌شود. ورود خانم‌ها به صحن مزار بدون حجاب جایز است. اما غیر مسلمان‌ها نمی‌توانند از خود مزار دیدار کنند و خانم‌های مسلمان هم باید یک لچکی روی سر و بازوهایشان بیاندازند تا مسمای حجاب صدق کند. گوشه‌ی صحن مزار  ستون‌های سه‌تایی‌ای است که مطابق توضیح خالد مردم اعتقاد دارند اگر کسی بتواند از میان آن‌ها رد شود  وارد بهشت خواهد شد. مشابه این باور خرافی را در حرم امام رضا هم دیده‌ام که مهرهایشان را در میانه‌ی فرورفتگی‌ ستون‌های دور حوض صحن گوهرشاد قرار می‌دهند و اگر فرونغلتد و ثابت بماند نشانه‌ی آن می‌گیرند که به بهشت در خواهند آمد. شانس خودم را امتحان می‌کنم. واضح است که اضافه وزن مانع عاقبت بخیری آدمی و رد شدن از پل صراط است. اما این مخدرات ایتالیایی آن‌چنان راحت از این ستون‌ها رد می‌شوند و بهشت بر آن‌ها واجب می‌شود که آدمی را به این فکر می‌اندازند که گویی مطابق این خرافه، سعادت اخروی ِ آدمی بیشتر با تناسب اندام ربط دارد تا تناسب اعمال. خود مزار را هم دیدار می‌کنم. اتاقک کوچکی است که میانه‌ی آن ضریحی وجود دارد و در میان ضریح قبه‌ای که مقبره‌ی آن صحابی است. بر دیوار مزار متن خطبه‌ی حجة الوداع پیامبر نوشته شده است. دو نکته‌ی جالب در این متن هست. اولا خبری از من کنت مولاه فهذا علی مولاه در این نسخه نیست و ثانیا سفارش اکیدی شده است در آن به رعایت حال زنان. بیرون که می‌آییم بساط تنبک و دایره آغاز شده است. ظاهرا ختنه انجام شده و جشن‌اش را می‌گیرند. مضمون اشعار بیشتر مدح پیامبر است.






July 16, 2009::پنجشنبه 25 تیر 88

جنایت و مکافات


موسیقی زیر تیغ را گذاشته‌ام. چه تلخ دلنشینی است این موسیقی. ساعت یازده و نیم شب است. دلگرفته‌ام. هوا در این ساعت از شب‌های تونسیه از ظهر گرم تهران یا مشهد داغ‌تر است. شروع کرده‌ام به خواندن جنایت و مکافات داستایوسکی از روی نسخه‌ی انگلیسی (کسی خواست ندایی دهد برایش ایمیل می‌کنم). داستانی که در زندگی او رفته است، برایم عجیب بود. او به دلیل فعالیت‌های سیاسی در روسیه محکوم به اعدام می‌شود. پس از هشت ماه انتظار نوبت اعدام آن‌ها فرا می‌رسد. آن‌ها را به درختی می‌بندند. چشمانشان را می‌بندند. تیراندازها به صف می‌شوند. فرمان شلیک صادر می‌شود. پس از شلیک چشمان تمام اعدامی‌ها را باز می‌کنند. به آن‌ها گفته می‌شود که والاحضرت آن‌ها را از مجازات اعدام عفو کرده است. یکی از زندانیان برای همیشه دیوانه می‌شود. آن‌ها محکوم به زندان با اعمال شاقه می‌شوند. خود داستایوسکی احتمالا تحت تاثیر فشارهای زندان، بعدها دچار حمله‌های عصبی (epilepsy) می‌شود که تا آخر عمر او باقی است. رنج و درد آدمیان خصوصا رنج و دردی که دیگران در قالب شکنجه و استبداد بر آدمی وارد می‌آورند از تم‌های ثابت داستان‌های اوست.

من پیشتر به لطف مراد هامون دوست عزیزم که نسخه‌ی ترجمه‌ی فارسی "برادران کارامازوف‌"اش را در اختیارم گذارده بود، آن‌را در مطالعه گرفتم (نگرانم که مراد هامون ِ من، پس از دگرگشت ایمانی‌ای که یافته است، اکنون چشمش بر مظالمی که حکومت دینی به نام دین می‌کند به قدر پیش از دگرگشت‌اش گشوده نمانده باشد). بی‌شک برادران کارامازوف یک شاهکار است. آب دستتان است سر بکشید و فی الفور نسخه‌ای کاغذی یا الکترونیکی از آن تهیه کنید و خواندنش را شروع کنید، اگر تا به حال نخوانده اید. با خواندن آن شما یک دوره فلسفه‌ی دین و روانشناسی هم می‌خوانید. آن هم فلسفه‌ی دین و روانشناسی‌ای که آن‌قدر ماهرانه در تار و پود داستان تابیده و لحیم شده است که اگر آدمی حواسش نباشد داستان پایان می‌پذیرد و با خود می‌گوید: من که فلسفه‌ی دین و روان‌شناسی‌ای در آن ندیدم.

چه شباهتی است میان حکومت‌های استبدادی در روش‌های سرکوب. از روسیه‌ی روسیاه اواخر قرن نوزدهم گرفته تا ایران ویران اوایل قرن بیست و یکم‌. اکنون نیز آن روسیه‌ی روسیاه همکار خوبی است برای کودتاچیان وطنی.

 الجنس مع الجنس یمیل. کند هم‌جنس با هم‌جنس پرواز. 


July 13, 2009::دوشنبه 22 تیر 88

پیرمرد و دریا


پیشتر هم در این پست گفته بودم که در نوشته‌های شهرنوش پارسی‌پور چیزی هست که من از آن خوشم می‌آید. حالا هم به بهانه‌ی فیلم ضعیفی که "سنگسار ثریا م." نام دارد، مطلب خوبی نوشته است که دعوت می‌کنم بخوانید.

این قطعه‌اش را دوست دارم:

"من نوشتم و تاکید می‌کنم که گرچه از خانواده‌ای مسلمان هستم اما هرگز آداب مذهبی را انجام نداده‌ام. منتهی روزی را به خاطر می‌آورم که برای خرید نان به نانوائی مراجعه کرده بودم. طرف‌های ظهر بود و شاطر به نماز ایستاده بود و تنها وقت استراحتش را صرف نماز خواندن می‌کرد. با دقت به او نگاه می‌کردم. مردی بود لاغر و ضعیف. لباسش آردی بود و روشن بود که از بامداد مشغول به انجام کار طاقت فرسائی بوده‌است. اما حالا ایستاده بود و نمازش را می‌خواند. درست در آن لحظه بود که با خودم عهد کردم هرگز به صاحب هیچ مذهبی توهین نکنم.
و کسانی که می‌خواهند اسلام را در ایران از ریشه درآورند آیا می‌دانند که این مذهب نود و هشت درصد مردم است؟ به راستی چه ارزشی را قرار است جانشین آن کنند؟ لطفا به صدای بلند بگوئید تا ما هم بدانیم."

برای خود من در همین تونس تجربه‌ای مشابه تجربه‌ای که برای شهرنوش پیش آمد، رخ داد اما البته کمی پیچیده‌تر بود. کاش می‌توانستم این‌جا نقل‌اش کنم. نمی‌توانم نقل کنم چون حواشی‌ای دارد که اگر حذفش کنم حق مطلب ادا نمی‌شود و اگر نقل‌اش کنم می‌دانم که سوء تفاهم می‌آورد. این‌قدر هست که: زیباترین معانی را در "تضاد" می‌توان یافت.


July 12, 2009::یکشنبه 21 تیر 88

از طرقبه تا طبرقة

از طرقبه تا طبرقة

در معهد بورقیبة در تونس ما دو معلم داریم یکی برای گوش دادن به عربی و دیگری برای خواندن و نوشتن. به استاد اولی‌مان می‌گویم این تعبیر الثقافة یا الحضارة العربیة الإسلامیة چیست که این همه شما تکرار می‌کنید. مگر این تمدن و فرهنگ فقط عربی بوده است؟ پس این همه دانشمند و فیلسوف و عارف مسلمان ولی غیر عرب چیست؟ پاسخ می‌دهد در این عبارت منظور از عربی قوم خاصی نیست بلکه منظور زبان عربی است. به هر حال زبان جهان اسلام عربی بوده است و حتی دانشمندان غیر عرب هم به زبان عربی می‌نوشته اند. مثلا، به خودش اشاره می‌‌کند، من زبان‌ام عربی است اما از نظر قومی و ملیت عرب نیستم بلکه افریقایی و بربرم. بر این اساس دانشمند ایرانی مسلمانی که به عربی می‌نویسد نوشته‌اش به این معنی به تمدن و فرهنگ عربی-اسلامی تعلق دارد. بحث ادامه پیدا می‌کند، بچه‌های کلاس خسته می‌شوند دیگر ادامه نمی‌دهیم.

 

بعد از کلاس همراه با اسکات گری براون، گِیل و احمد راهی طبرقه می‌شویم. اسکات، استاد زبان و ادبیات عرب در یکی از دانشگاه های امریکاست. بسیار جوان است. چاق و خیلی بور است. بسیار مهربان و خونگرم است. گیل، فارغ التحصیل علوم سیاسی از فرانسه است و اکنون کارمند موزه لوور است. و احمد هم که همکلاس اندونیزیایی خودم در لندن است. طبرقه شهری کوچک نزدیک تونس است که از شهر تونس تا آن‌جا با ماشین دو ساعت و نیم راه است. در میدان ابن سعدون تونس بخشی از دوستان اسکات هم فرا می‌رسند. همه آمریکایی اند. یکی‌شان دانشجوی دکترای هنر است و دارد تزش را روی یکی از نقاشان قرن 19 تونس می‌نویسد. دیگری دانشجوی باستان‌شناسی است و برای طرح مشترکی که برای حفاری‌های باستان‌شناسانه میان امریکا و تونس بسته  شده اینجاست. یک ون کرایه می‌کنیم به سمت طبرقه. عربی اسکات بسیار خوب است. او خصوصا به لهجه‌ی تونسی تسلط دارد. اسکات جلو نشست من و گیل و جناب باستان‌شناس در ردیف عقب و احمد و دو آمریکایی دیگر هم ردیف آخر. اسکات به راننده خودش را تونسی معرفی کرد. آنقدر مسلط بود به لهجه‌ی تونسی که یارو باورش شد. ملیت همه ما را برایش گفت. ملیت ها را که تا انتها گفت راننده پرسید ایرانیه کدوم بود؟ اسکات به من اشاره کرد و بعد راننده گفت ما با شما هستیم و احمدی‌نژاد را دوست داریم و از این‌که با آمریکا می‌جنگد خوشحالیم. فقط نگاهش کردم. حرکت که کرد یک موسیقی عربی غنادار که مغنیه‌ای هم در آن می‌خواند گذاشت. گفتمش رییس احمدی‌نژاد (این‌جا به رییس جمهورشان می‌گویند رییس بن‌علی) به ایرانی‌ها اجازه نمی‌دهد چنین موسیقی‌ای گوش کنند.

 

طبرقه مرا یاد طرقبه انداخت (لطفا با قرطبه که منطقه‌ای است در اسپانیا اشتباه نشود). طرقبه منطقه‌ای است ییلاقی در اطراف مشهد که معمولا کسانی که به این شهر سفر کنند برای تفریح سری هم به این منطقه می‌زنند. طبرقه (به فتح تاء و باء) هم چنین حالتی داشت. رفتیم در یک مسافرخانه (نزل) اتاق بگیریم برای ماندن در شب. هتل‌دار که یک پیرمرد جدی ولی مهربان بود از ما پاسپورت خواست. من پاسپورتم همراهم نبود اما کارت دانشجویی معهد بورقیبه را همراه داشتم. پاسپورت همه را به اضافه کارت من جمع کرد و یکی یکی در دفترش وارد کرد. ملیت من روی کارت نوشته شده بود. بعد که خواست پس بدهد گفت شما ایرانی هستی؟ و کمی فکر کرد تا اسم احمدی‌نژاد را به یاد آورد. اسکات که رای من را در مورد احمدی‌نژاد می‌دانست از دور زیر لب می‌خندید. سپس گفت افتخار می‌کنید به رییس جمهورتان؟ من که چند روز بود دیگر هر کس از رییس جمهور کودتا تعریف کرده بود چیزی در پاسخش نگفته بودم با حالتی عصبی گفتم نه خیر اصلا. نگاه عاقل اندر فقیهی به من کرد و رفت. نشستیم با اسکات، گیل و احمد به صحبت. بحث به امریکا کشید و گیل می‌پرسید این‌که اوباما گفته است برای ما موسوی و احمدی‌نژاد تفاوتی نمی‌کند آیا موضع خوبی است؟ پاسخ می‌دهم که موضع هوشمندانه‌ای است زیرا اگر اوباما از موسوی حمایت کند در ایران بهانه به محافظه‌کاران می‌دهد تا موسوی و طرفدارانش را سرکوب کنند. به اسکات می‌گویم کسی در ایران باور نمی‌کند که حتی با آمدن اوباما امریکا حاضر باشد از نفت و منافع خود بگذرد و به خاطر مردم ایران جلوی احمدی‌نژاد بایستد. حرفم را تایید می‌کند. با گیل صحبت به کارش در موزه‌ی لوور کشید. توضیح داد که قرار است بخشی مربوط به هنر سنگ اسلامی در لوور تاسیس شود که کلکسیون بی نظیری از سنگ‌کاری‌های قیمتی در دوره‌های مختلف اسلامی را در خود جمع کند. این طرح به روایت او نود میلیون یورو خرج دارد و قرار است در سال 2012 افتتاح شود. او در بخشی کار می‌کند که می‌کوشند برای این طرح پول جمع کنند. تا به حال چند شیخ نشین عرب و نیز جمهوری آذربایجان و نیز شرکت توتال کمکشان کرده است. تا وقتی، باقی دوستان امریکایی اسکات هم رسیدند. حالا شدیم یک تیم دوازده نفره. می‌رویم سمت شام. سر میز شام با زک آشنا می‌شوم. او که می‌گوید اسمش مخفف زکریا است، یک ارژانتینی الاصل امریکایی است و اکنون در دبی زندگی می‌کند. او فیلمساز است و در مورد ناتوانان جسمی و ذهنی فیلم مستند می‌سازد و تا به حال مثلا در مورد دختر کوری که استاد رقص است و آن دختر چند جایزه هم گرفته است و نیز در مورد چند ناتوان جسمی در کوبا فیلم مستند ساخته است. مسایل ایران را دنبال می‌کند و از راهپیمایی‌های 18 تیر می‌پرسد. بر این نکته تاکید می‌کند که در اعتراضات اخیر در ایران برای اولین بار در جهان چیزی به نام روزنامه‌نگاری مدنی (civil journalism) در مقابل روزنامه نگاری حرفه‌ای به طور وسیع در دنیا وارد عرصه می‌شود. اگر در ایران به خاطر فشار حکومت خبرنگارهای خارجی و داخلی حق ندارند اخبار تظاهرات و نیز کشتار مردم توسط حکومت را منتقل کنند این مردم اند که با گوشی‌های موبایلشان کار خبرنگار را می‌کنند. می‌افزاید که کمی بعد از ناآرامی‌های ایران کشتار مشابهی در چین علیه مسلمانان رخ می‌دهد و مشابه ایران هیچ خبرنگار داخلی و خارجی حق انعکاس اخبار این کشتار را نداشته است. اما چون روزنامه‌نگاری مدنی در چین مانند ایران نیست، این کشتار انعکاس وسیعی را که داستان تظاهرات ایران دارد، در رسانه‌های جهان پیدا نمی‌کند. در حالی که چین، هم کشوری بزرگتر و پر جمعیت تر از ایران است و هم پیشرفته تر از آن. می‌گوید نسل بعدی دوربین‌های دیجیتال نسلی است که شما لحظه‌ای که در حال فیلمبرداری هستید می‌توانید آن‌را آنلاین روی اینترنت بارگذاری کنید.

 

شام که تمام می‌شود با اسکات بحث بر سر اقلیت یهودی تونس می‌شود. می‌گوید که تونس دومین اقلیت بزرگ یهودیان را در جهان اسلام دارد. و این‌که جمعیت یهودی تونس خیلی بیشتر از این بوده اما بعد از جنگ جهانی بسیاری از آن‌ها مهاجرت می‌کنند. لابلای صحبت به مناسبتی آرام به من می‌گوید که من خود یهودی هستم. من البته این را می‌دانستم اما به رویش نیاورده بودم. یکی از دوستان‌مان پیشتر این را به من گفته بود اما چون قول گرفته بود چیزی به اسکات نگویم من هم رو نکردم. به او می‌گویم این اولین بار است که من دوستی یهودی دارم گر چه اولین بار نیست که دوستی امریکایی دارم. می‌رویم به سمت مهرجان (فستیوال) موسیقی طبرقه. در تونس هر ساله تابستان شاید ده‌ها فستیوال موسیقی در گوشه و کنار این کشور برگزار می‌شود. بلیت می‌خریم به ده دینار و راهی فستیوال می‌شویم. در راه با اسکات بحث تماما در مورد آیین یهودیت است. می‌گوید که در مقایسه با مسیحیت، اسلام و یهودیت آیین‌های تنزیهی اند. در این دو دین مسیح نمی‌تواند پسر خدا باشد. زیرا خدا پسر ندارد. او می‌گوید یهودیان معتقد نام خدا را هم این‌گونه می‌نویسند: G-d و نه این‌گونه God، که اگر کاغذی که لفظ جلاله روی آن نوشته شده زیر دست و پا افتاد به اسم خدا توهین نشود. برایش توضیح می‌دهم که پاره‌ای از مسلمانان هم به انگیزه‌ی مشابهی الله را ا... می‌نویسند. می‌گویم در حالی که تو روی تنزیهی بودن آیین یهود تاکید می‌کنی و البته این تاکید تا آن‌جایی که به فرزند خداوند ندانستن مسیح توسط یهودیان باز می‌گردد، درست است اما روایات انسان‌شکل‌انگارانه (anthropomorphic) از خداوند در تورات یافت می‌شود؛ مثل آنجایی که خداوند با انسان کشتی می‌گیرد. پاسخی ندارد. به راحتی می‌توانست بگوید آن‌ها را تاویل می‌کنیم. خدا پدر این تاویل را بیامرزد که با آن در ِ هر تناقضی را می‌توان، به خیالی، گل گرفت. می‌افزایم که این مشکل یهودیت و یا مسیحیت نیست بلکه مشکل عمومی ادیان سامی و نیز ادیانی مشابه آن مانند آیین هندو و زرتشت است. آن مشکل عبارت است از یک ناسازه‌نما (تناقض‌نما). منتهی این مشکل خود را به صورت‌های مختلف در این ادیان نشان داده است. این ناسازه‌نما عبارت است از این‌که در همه‌ی این ادیان، خصوصا ادیان سامی، از یک سو بر تعالی (transcendence) خداوند تکیه می‌شود که به این معنی است که خداوند شبیه هیچ چیز نیست (تعالی الله عما یصفون) اما از سوی دیگر صفات بسیاری به خداوند نسبت داده می‌شود، که به معنی این است که خداوند شبیه چیزهایی هست: در یهودیت خدا گویی فقط به یک قوم توجه دارد، کشتی می‌گیرد. در مسیحیت مسیح پسر خداست. در اسلام خدا تیر پرتاب می‌کند، عصبانی می‌شود، انتقام می‌گیرد و یا تهدید می‌کند. برایش توضیح می‌دهم که به نظر من راه حل این مشکل آن نیست که خیلی راحت یک طرف را واقعی بگیریم و طرف دیگر را تاویل کنیم. مثلا بگوییم هر تعبیری که اشاره به این دارد که خدا فوق وصف شدن است تعبیری واقعی و معیار است و تمام عباراتی که صفتی انسانی یا شبه انسانی را به خدا نسبت می‌دهد به صورت واقعی در مورد خدا صحبت نمی‌کند بلکه می‌خواهد مردم عادی، که تصویری از امر بی صورت ندارند، بتوانند با خدای بی صورت از طریق این صورت‌ها و صورتک‌ها ارتباط بگیرند. به او می‌گویم که این راه حل به نظر من جواب نمی‌دهد. از نیچه برایش نقل قول می‌آورم که می‌گوید الهیات تنزیهی (negative theology) یک قدم تا الحاد است. زیرا وقتی در مورد یک موجود نتوان به هیچ وجه به نحو ایجابی سخن گفت، کم کم از خاطره‌ها می‌رود. از سوی دیگر اگر برای ارتباط گرفتن آدمیان با خداوند صفاتی شبه انسانی به او نسبت داد، این تصویر دیگر خداوند نیست. بنابر این یا از خداوند تصویری نداریم و یا تصویری داریم که خداوند نیست. با دقت گوش می‌کند و ظاهرا برایش جالب است اما نکته‌ای ندارد. احساس می‌کنم بحث انتزاعی شده است. او پژوهش‌گر الهیات یهودی نیست. فقط یک یهودی سکولار است. ترجیح می‌دهم در ادامه در مورد آداب و فقه یهود با او سخن بگویم تا مشکل الهیاتی مشترک ادیان سامی. در پاسخ سوالات من در مورد یوم السبت توضیح می‌دهد که به اعتقاد یهودیان روزی است که خدا از درست کردن جهان فارغ شد و به استراحت نشست و در نتیجه یهودیان معتقد این روز کار نمی‌کنند و حتی برق روشن نمی‌کنند و حتی برخی‌شان دستشویی هم نمی‌روند چون آن‌را یک نوع کار می‌دانند! در عین حال در پاسخ به سوال من که چرا این‌گونه معروف است که یهودیان جهان که کلا 14 میلیون نفرند و این رقم را خود او می‌گوید به نظر بسیار در کار و تجارت موفق به نظر می‌رسند. پاسخ او این است که کار در آیین یهود خیلی مقدس است و توصیه شده و میان یهودیان نهادینه شده و می‌افزاید که در مقایسه با مسیحیت که دینی باورمحور است، اسلام و یهودیت دینی عمل‌محور است. بحث‌هایی هم در مورد عرفان یهودیت می‌شود. از او می‌پرسم آیین یهودیت به نظر می‌رسد بیش از آن‌که دین باشد مثل یک نژاد است. دو دلیل برای او می‌آورم اول این که یهودی‌زاده‌ای حتی اگر سراپا کافر هم باشد همچنان یهودی محسوب می‌شود زیرا از مادری یهودی زاده شده است. از کتاب "پنجاه متفکر یهودی" مثال می‌آورم که در میان آن‌ها مارکس هم دیده می‌شود. دلیل دوم این‌که شما یهودی‌ها تبلیغ مذهبی (proselytization) ندارید که می‌توان از آن این‌گونه فهمید که فرد یهودی زاده می‌شود و دیگرانی که یهودی زاده نشده اند را به یهودیت راهی نیست. به صراحت می‌گوید که پاسخ این سوال را نمی‌داند و از ربی‌شان (آخوند مذهبی‌شان) می‌پرسد اما تاکید می‌کند که سوال مهمی است و برای او هم جذاب است. در باب حلاخا ( /Halakhaفقه و شریعت یهود) و نیز تلمود و اهمیت آن برای یهودیت هم صحبت می‌کنیم. ضمنا مارتین بوبر را هم نمی‌شناخت و قرار شد نسخه‌ی الکترونیک انگلیسی کتاب معروف بوبر موسوم به "من و تو" (I and thou) را که به دو ترجمه مختلف به فارسی هم برگردانده شده برایش ایمیل کنم. اهمیت بوبر را در الهیات لیبرال یهودی معاصر برایش توضیح می‌دهم و این‌که چگونه سه نوع رابطه با خداوند را در این کتاب توضیح می‌دهد: رابطه‌ی من- آن (رابطه‌ی انسان با خدای شیءوار) رابطه‌ی من- او (رابطه‌ی انسان با خدای غایب) و نهایتا من- تو (رابطه‌ی انسان با خدایی که حضورش همچون یک توی مقدس احساس می‌شود).

 

گفتگوی اسلام و یهودیت را که نسبتا طولانی هم شده رها می‌کنیم و به موسیقی گوش می‌دهیم. اول یک گروه تونسی اجرا دارند. سرپرست گروه یک ساز عجایب و غرایبی دارد که به عمرم ندیده‌ام. ساز، یک کاسه دارد که از میانه چاک می‌خورد و از دل آن دو دسته‌ی ساز بیرون می‌آید. چیزی شبیه یک شمشیر دو سر است. روی هر دو دسته هم سیم‌بندی شده. مثل این می‌ماند که دو ساز را در هم کرده باشند. ساز بالایی صدای عود می‌دهد و پایینی صدای گیتار برقی. اسکات می‌گوید اسم این ساز عود برقی است و در بازار هم موجود است. یک نفر هم چیزی شبیه طبلا می‌زد. دیگری ارگ می‌زد و نفر سوم هم یک مشت سینی را سر هم کرده بود، از وسط سوراخ کرده بود و سیخ رد کرده بود، دور خودش چیده بود با یک سیخ‌های چوبی بر سر آن‌ها می‌کوبید! صدای عود را خیلی دوست دارم. از میان عودنوازان عرب نصیر شمه که عراقی است عالی است. هیچ تردید ندارم که از بهروزی‌نیای خودمان عودنواز ماهرتری است.

 

گروه دوم هم یک گروه برزیلی بودند. گروه دوم رسما دیوانه بودند. گیتار برقی نوازشان گیتار را با انگشت شستش می‌نواخت و دست دیگرش را روی سیم‌ها از بالا تا پایین می‌کشید. برخی اوقات هم رسما به سیم‌ها مشت می‌زد. سینی‌نوازشان! راه افتاد و با چوب‌هایش روی دیوار سن و ستون‌های آن شروع به نواختن کرد. از همه با حالتر ساکسیفون‌نوازشان بود که اگر روی سن ندیده بودمش و مثلا در خیابان دار اسماعلی طبرقه می‌دیدم‌اش حتما 500 ملیم (نیم دینار) کف دستش می‌گذاشتم. پیرمردی بود که لباس‌های مندرس و چروکی داشت و نوک موهایش را قرمز کرده بود و حال خوشی هم داشت و وقتی همگروه‌هایش ساز می‌زدند مدام دست‌هایش را تکان می‌داد. گروه تونسی موسیقی دلنوازتری داشتند. بعد از این دو هم یک قرمز پوشی به روی سن آمد و خطابه‌ی مفصلی به فرانسه ایراد کرد و من از آن‌جایی که این یک هفته‌ای که در تونسم فرانسه‌ام هم تکانی خورده توانستم دو کلمه‌ی "فستیوال" و نیز "مغثی بوکو" را از کل صحبت‌هایش بفهمم که خودش پیشرفتی محسوب می‌شود و می‌توانم ادعا کنم که هسته‌ای شده ام.

 

با یکی دیگر از دوستان امریکایی اسکات هم موقعیت کوتاهی پیش آمد تا صحبت کنم. دانشجوی دکتری تاریخ در یکی از دانشگاه‌های امریکاست و موضوع تزش حرکت‌های زنان و حقوق خانواده در بحرین است. می‌دانست که بحرین سابقا استانی از ایران بوده است و معتقد بود که حقوق خانواده‌ی ایران در مقایسه با برخی کشورهای اسلامی-عربی دیگر تازه اوضاع بهتری دارد.


 


 

 

July 9, 2009::پنجشنبه 18 تیر 88

شیعه‌های مسیحی


از میان روزهای تونسیه می‌توانم امروز را روز شیعه و سنی بنامم. امروز خوشبختانه به بحث از احمدی‌نژاد و ایران هسته‌ای نگذشت. تقریبا تمام صحبت‌های امروز به شیعه و سنی گذشت. تمام این چند روز هر کس می‌پرسد دین شما در ایران چیست پاسخ می‌دهم دین اکثر ایرانیان اسلام است و اکثر این عده هم شیعه اند. اما چون شیعه‌ای در تونس مقیم نیست (به استثنای کارمندان سفارت ایران و یا شاید عراق) اکثر مردم تونس چیزی از شیعه نمی‌دانند و چون چیزی نمی‌دانند برایشان مشکل است بپذیرند که شیعیان هم مسلمان اند. بعد از این‌که توضیح می‌دهم شیعیان هم مسلمان اند چندین بار پیش آمده که پرسیده اند یعنی به نبوت محمد (درود) باور دارند؟ وقتی می‌گویم آری باز می‌پرسند یعنی مسیحی نیستند؟ نمی‌دانم چرا اسم شیعه این‌جا برای مردم تونس مسیحیت را تداعی می‌کند. این‌را باید فردا شب اگر یادم ماند سر میز شام از جمال بپرسم. چندین بار پیش آمده که تا گفته‌ام که ایرانیان اکثرشان شیعه اند گفته اند آها پس شماها مسیحی هستید!

امشب به مسجد نزدیک خانه جمال رفتم. موقع نماز عشا بود. منزل جمال در منطقه‌ای به نام أریانة است. نزدیک این‌جا مسجد نسبتا بزرگی است. این اولین بار بود که به مسجد اهل سنت پا می‌گذاشتم. مناره‌های مسجد در وسط مسجد نبود بلکه گوشه روی دیوار بود و به جای آن که گرد باشد چهار گوش بود. به سنت اهل سنت در این‌جا پنج بار اذان گفته می‌شود اما به نظرم از رادیو گفته نمی‌شود بلکه به صورت زنده گفته می‌شود و البته با صدایی خوش. اذان‌شان به طور طبیعی "اشهد ان علیا ولی الله" و "حی علی خیر العمل" ندارد. اذان صبح‌شان نیز "الصلاة خیر من النوم" اضافه دارد. مسجدی که من رفتم، دو شبستان تابستانی و زمستانی داشت که اولی سرباز و دومی سربسته بود. ابتدا به وضوخانه که به آن "مضیة" می‌گویند رفتم. جالب‌ترین وضوخانه‌ای بود که در عمرم دیده بودم. سکوهای سنگی بسیاری بود برای نشستن که روی آن با حصیر پوشانده شده بود و روبروی هر کدام یک شیر آب بود. ملت می‌آمدند می‌نشستند و به همان شیوه‌ی رایج اهل سنت که آرنج را از پایین به بالا می‌شویند، وضو می‌گرفتند. به پا که می‌رسید پاهایشان را کاملا بارها و بارها می‌شستند و حتی برخی پایشان را با صابون کاملا کفی می‌کردند و می‌شستند، خلاصه وضوی‌شان شبیه یک دوش گرفتن بود و وضوخانه‌شان بیشتر به پاشویی شبیه بود تا دستشویی.

 به نسبت جمعیت زیادی برای نماز آمده بودند شاید صد نفر می‌شدند، با توجه به این‌که مغرب‌شان را هم یک ساعت و نیم قبل باز همین‌جا به جماعت خوانده بودند. طبیعی است که چیزی به نام مهر (به کسر یا فتح میم خوانده نشود) در مسجد اهل سنت یافت نشود و حتی برای‌شان مفهومی ناشناخته باشد. صف‌های نماز بسیار مرتب بود. اکثر افراد دست بسته نماز می‌خواندند اما تک و توک دست باز مدل شیعیان هم یافت می‌شد که به نظرم از پاره‌ای فرق اهل سنت بودند که دست باز نماز می‌خوانند. آن‌قدر صف نماز مرتب بود و همه مثل سرباز در یک خط ایستاده بودند که اگر چوبی را از ابتدای هر صف داخل آن می‌بردی و از جلوی نمازگذاران رد می‌کردی به هیچ کس برخورد نمی‌کرد (البته با وجودی که من خیلی سعی کردم خودم را با دور و بری‌ها تنظیم کنم و مثل پارک ماشین کلی جلو و عقب رفتم آن چوب فرضی به نوک شکم من، که یک کم فربه‌ تر از ایدئولوژی است، شاید گیر می‌کرد). باز هم مطابق فقه اهل سنت پس از حمد آمین بلند و دست جمعی گفته می‌شد. نکته دیگر این‌که قیام بعد از رکوع شان بسیار منظم و دسته جمعی بود و  از مدل رایج شیعیان بسیار طولانی‌تر بود به این صورت که وقتی حمد و سوره تمام می‌شد همگی با هم به رکوع می‌رفتند و بعد همگی با هم بر می‌خواستند و شاید ده ثانیه در همین حالت برخواسته و ایستاده می‌ماندند و بعد به سجده می رفتند. رکعت دوم پس از حمد و سوره خبری از قنوت نبود. ضمنا پس از حمد هم خبری از بسم الله نبود. مسجد تماما از رنگ سفید بود و مطلقا در آن کاشی به کار نرفته بود. هیچ خطی یا نقش و نگاری بر دیوارهای مسجد یا محراب نبود. سفید ساد‌ه‌ی ساده بود. لبه‌های محراب کمی نقش‌کاری داشت که آن‌هم ساده و اندک بود. ضمنا تنها جایی بود در تونس که خبری از عکس بن علی هم نبود. قسمت زنانه در گوشه شبستان زمستانی بود و موقع نماز هیچ‌گونه اتصالی بین صف آقایان و خانم‌ها نبود. اهل سنت اتصال در نماز جماعت را کلا وایرلس حساب می‌کنند اما شیعیان همچنان به سیستم کابلی پایبندند. بعد نماز هیچ دعایی خوانده نشد یا صلواتی فرستاده نشد خبری از چیزی مثل دعای ماه رجب هم نبود اما برخی برای خودشان آرام داشتند دعا می‌خواندند. کسی هم با کسی دست نداد و تقبل الله نگفت. بعد نماز به شبستان زمستانی رفتم. گوشه و کنار مسجد فقسه‌هایی پر از کتاب مذهبی بود. تقریبا همه‌ی قفسه‌ها را چک کردم. مطلقا کتاب دعایی نبود. تمام کتاب‌های مذهبی موجود در قفسه‌های مسجد قران بود، به چاپ‌های و قطع‌های مختلف.

سر میز شام تجربه‌ی رفتن‌ام به مسجد را برای جمال، نجیبه (همسر جمال)، سوسن (دختر جمال)، جولان (شوهر سوسن) و نیز آن زوج پیر بامزه و پر حوصله‌ی ایتالیایی توضیح دادم. جولان تنها کسی است در این خانه که انگلیسی بلد است و خیلی هم دوست دارد با من انگلیسی صحبت کند و من هم دائم به او می‌گویم لطفا با من عربی صحبت کن. بحث شیعه و سنی که شد او در عین حالی که تاکید می‌کرد تفاوتی بین شیعه و سنی نیست و یا اگر هست مهم نیست و در نظر او مهم این است که هر دو فرقه به نبوت محمد (درود) اعتقاد دارند، از من پرسید می‌دانی واقعه‌ی کربلا چه بوده؟ گفتم هر شیعه‌زاده‌ای می‌داند. آن گاه نکته‌ی جالبی گفت. توضیح داد که در لغت محلی تونسی که عربی بسیار غیر قابل فهم و دشواری هم هست، وقتی کسی گرفتار دردسر بزرگی شود می‌گوییم در قربلا افتاده. توضیح می‌دهد که در لهجه‌ی محلی تونس کاف را قاف تلفظ می‌کنند و این واژه به توضیح او همان کربلا است. می‌گفت در حالی که شاید اکثر قریب به اتفاق تونسی‌ها چیزی از واقعه‌ی کربلا و اهمیت آن برای شیعیان ندانند، اما در زبان‌شان ردی از اشاره به کربلا وجود دارد. آن‌ها نیز این واژه را برای اشاره به یک مصیبت بزرگ به کار می‌برند. خب واضح است که این اتیمولوژی (ریشه‌شناسی) اگر دقیق باشد بسیار جالب است. 

از او می‌پرسم چرا نام تو جولان است. می‌گوید هنگامی که بلندی‌های جولان به اشغال اسراییل در آمد پدرم من را جولان نامید تا نام این قطعه که به اعتقاد او به وطن عربی تعلق دارد زنده بماند. فکر می‌کنم اگر کمی از عرق وطنی و قومی این عرب‌ها در ما بود و البته آن‌را به شیوه‌های معقول به کار می‌بستیم اکنون درست مثل معهد بورقیبه که از تمام دنیا هر ساله پذیرای دانشجو برای آموزش زبان عربی است، می‌توانستیم زبان فارسی را در ایران به همین صورت آموزش دهیم. از معاونت آموزشی معهد می‌پرسم شما غیر از عربی زیان دیگری هم آموزش می‌دهید؟ می‌گوید آری ترکی و فارسی. ذوق زده می‌شوم از شنیدن این که فارسی هم آموزش داده می‌شود اما می‌افزاید که امسال دوره‌ی فارسی برگزار نمی‌کنیم ولی شاید سال دیگر برگزار کردیم. واضح است که آموزش فارسی رونقی ندارد در این دیار. بعید می‌دانم که موسسه‌ی دهخدا در تهران اهمیت و پویایی معهد بورقیبه در تونس را داشته باشد. امسال عرب‌های کلاس ما که زبان فارسی را انتخاب کرده بودند به خاطر ناآرامی‌های اخیر از اخذ ویزا و رفتن به تهران و فراگیری زبان فارسی در موسسه‌ی دهخدا باز ماندند. احتمالا این‌طوری که ممکلت پیش می‌رود چند سال دیگر همین موسسه نیمه‌زنده‌ی دهخدا که متکفل آموزش زبان فارسی به خارجی‌هاست به خاطر نفوذ بیگانگان در آن برای یادگیری زبان فارسی! تعطیل شود، درست شبیه بریتیش کونسل که متصدی برگزاری امتحان آیلتس در ایران بود و شعبه‌اش در ایران تعطیل شد. 





July 7, 2009::سه شنبه 16 تیر 88

صدام حسین و احمدی‌نژاد محبوب


دیروز و امروز، روزهای خوبی بودند از ایام تونسیه‌. دیروز از ما تعیین سطح تفصیلی گرفتند. بچه‌های کلاس ما از اسپانیا، ایتالیا، امریکا، فرانسه و جاهای دیگر هستند. استادمان دیروز مدام می‌گفت تمدن عربی اسلامی. گفتم چرا می‌گویید تمدن عربی؟ بسیاری از سازندگان تمدن اسلامی اصلا عرب نبودند. گفت آها حتما خلیج را هم باید بگویم خلیج فارسی. پاسخ دادم البته و نه حتی خلیج خالی. خندید ولی در ادامه باز می‌گفت تمدن عربی اسلامی و این بار با تاکید بیشتر می‌گفت و به من نگاه می‌کرد. شاید جالب باشد بدانید که اکثر کسانی که این ترم برای فراگیری زبان عربی به این معهد آمده اند از اسپانیا هستند. من کل لیست دانشجویان ترم تابستانی را به تفکیک ملیت چک کردم. بعد از اسپانیا، ایتالیا، بعد فرانسه، بعد امریکا و سپس مغرب و بعد کانادا بیشترین دانشجو را دارد. جالب است که در کلاس‌مان عرب داریم که برای فراگیری عربی آمده است. این‌ها بیشتر دورگه‌ی آفریقایی- فرانسوی یا ایتالیایی اند. بعد کلاس دیروز و امروز رفتم سری در شهر زدم. یک پارک قشنگ نزدیکی شارع الحریة یافتم که پارک حیوانات نام داشت.

 تونس بیشتر از این‌که کشوری عربی باشد کشوری فرانسوی است. همه جا در و دیوار همه چیز به فرانسوی است و برخی اوقات معادل عربی هم نوشته نشده. مردم هم در کوچه و خیابان کم فرانسوی صحبت نمی‌کنند. هر مناسبتی گیر می‌آوردم سر صحبت را با رهگذری کسی باز می‌کردم که هم مکالمه‌ی عربی‌ام تقویت شود و هم کمی تونس‌شناسی کنم. با دو نوجوان صحبت می‌کردم. تا فهمیدند از ایران ام خیلی از ایران  تعریف کردند و از احمدی‌نژاد و این‌که ایران به خیال آن‌ها هسته‌ای (به عربی "نووی") شده است خیلی خوشحال بودند. روایت‌شان دقیقا همان روایت استاندارد جمهوری اسلامی بود. تقریبا هر کسی که فهمیده ایرانی‌ام از به خیال‌شان هسته‌ای شدن ایران با افتخار یاد کرده است. یکی می‌گفت ایران اولین کشور عربی دارای به خیال او انرژی هسته‌ای است. برایش توضیح می‌دهم که ایران کشوری عربی نیست. از همین جاها می‌شود فهمید که چگونه در ذهنیت عربی هر چیز خوبی در خاورمیانه متعلق به عرب‌ها تصور می‌شود. از خلیج گرفته تا بوعلی سینا تا انرژی هسته‌ای. ایران علاوه بر انرژی هسته‌ای، چنان‌که پیشتر هم گفتم، برای تونسی‌ها احمدی‌نژاد را هم تداعی می‌کند. از نوجوان گرفته تا پیر از او با افتخار یاد می‌کنند و این‌که به خیال‌شان در مقابل امریکا ایستاده است و به قول یکی‌شان قرار است با سلاح هسته‌ای اسرائیل را نابود کند.

 برای این‌که کسی از محبوبیت احمدی‌نژاد خیلی ذوق‌زده نشود لازم است لایه‌ی دیگری از تجربه‌های تونسیه‌ام را هم توضیح دهم. با دو نفر صحبت می‌کردم که بعد از اینی که فهمیدند من ایرانی ام و مثل بقیه از احمدی‌نژاد و هسته‌ای شدن یاد کردند در عین حال اسم صدام حسین را هم بردند و از او هم با عزت یاد کردند. تعجب مرا فراگفت. توضیح دادم که صدام یک خونریز بود که چند صد هزار نفر از ایرانیان را کشت. احساس کردم برخوردشان عوض شد و بحث را با من نیمه کاره گذاشتند و از من فاصه گرفتند. عین این اتفاق با یک نفر دیگر هم رخ داد وقتی از صدام حسین تعریف کرد من هم دوباره گفتم که صدام یک دیکتاتور بود و جنایتکار. بلافاصله به اطراف نگاه کرد و انگشت اشاره‌اش را به نشانه‌ی سکوت روی دماغش گرفت و آرام زیر لب گفت مطلقا در این کشور از صدام حسین بدگویی نکن و الا دستگیر خواهی شد. خشکم زد. من در این مورد توجیه نشده بودم. به من گفته بودند که فقط از بن علی، رییس‌جمهورشان چیزی نگو. کسی نگفته بود که صدام حسین هم خط قرمز این‌هاست. می‌ترسم کم کم معلوم شود بدگویی از احمدی‌نژاد هم مجازات دارد در تونس! داستان موقعی بهتر برایم جا افتاد که امروز برای خرید کتاب‌های درسی‌مان به طبقه‌ی سوم معهد رفتم و در اتاقی که باید از آن‌جا کتاب می‌خریدیم زیر شیشه‌ی میز کار یکی از کارمندان آن‌جا که اخلاق خیلی بدی هم داشت، دو تا عکس از صدام دیدم. در یکی که رنگی بود فقط صدام بود و در دیگری که سیاه و سفید بود صدام کنار کس دیگری نشسته بود که خیال می‌کنم بورقیبه رییس جمهور قبلی تونس بود که پدر بن علی رییس جمهوری فعلی است. عکس‌ها را که دیدم معنی دعوت به سکوت را ملموس‌تر فهمیدم. اتفاقا همان‌جا در اتاق یک دورگه‌ی ایرانی-آمریکایی که همکلاس ماست هم بود. پدرش امریکایی است و مادرش ایرانی. یک بار هم به ایران سفر کرده است. فارسی‌اش بد نیست. او که شیرین نام دارد هم با تعجب به فارسی گفت نگاه کن عکس صدام را گذاشته است و من تجربه‌ی دیروزم را برایش توضیح دادم. یکی دو بار لابلای صحبت‌ها ناخواسته اسم صدام را آوردیم، نگاه دیگران در اتاق سنگین شد. گفتم بهتر است برویم با خودم گفتم ترجیح می‌دهم این یک ماه را در معهد بورقیبه باشم تا زندان پسر بورقیبه.

این داستان اخیر از آن‌رو آوردم که بدانیم اگر احمدی‌نژاد در توده‌های عرب محبوب است صدام حسین هم محبوب است. البته این فقط در میان توده‌های عرب است که این دو تن چنین اند. جمال صاحبخانه‌ی ما که می‌گوید روزنامه‌نگار است معتقد است این از سطحی بودن مردم عرب است که صدام برایشان محبوب است. او اما با افتخار می‌گوید که به مجردی که صدام حسین به ایران حمله کرد از صدام بدش آمده است. زیرا در ایران اتفاق جدیدی به نام پدیده‌ی انقلاب اسلامی رخ داده بود  و دولت‌های عربی به نظر او باید می‌نشستند و می‌دیدند که این تجربه‌ی جدید به چه سمت می‌رود نه این که عراق حمله کند و دولت‌های عرب هم از او حمایت کنند. می‌افزاید که استبدادی شدن انقلاب اسلامی تا حدود زیادی تقصیر صدام است [این دقیقا تحلیل بنی‌صدر هم هست، مراجعه کنید به کتابی که در قالب مصاحبه از خاطرات او به چاپ رسیده] زیرا به نظر او طبیعی است که کشوری که در حال جنگ است بر آن حالت استبدادی حاکم شود.

حمل و نقل در تونس به نسبت لندن بسیار ارزان است. با یک دینار می‌توانی مسیری طولانی را بروی در حالی که همین مسیر را در لندن کمتر از شش دینار نمی‌توانی بروی (هر دینار کمی کمتر از پنچاه پنس یعنی نصف پوند است، هر پوند حدود 1600 تومان است). نکته‌ی دیگر این‌که باز هم بر خلاف لندن، در متروی تونس کنترل سفت و سختی وجود ندارد و بارها در همین چند روز پیش آمده که هیچ کس بلیت من را چک نکرده است به طوری که به راحتی بدون داشتن بلیت هم می‌شد سوار مترو شد. اما در لندن ماشین بلیت‌خوان وجود دارد و اگر بلیت نداشته باشید اصلا نمی‌توانید وارد مترو شوید و تازه به فرض هم که به نحوی وارد بشوید نمی‌توانید بدون بلیت خارج شوید. 

نکته‌ی جالب دیگر این‌که من در تونس که نام دیگرش افریقیه است و در شمال قاره‌ی آفریقا است سیاه پوست کمتر دیدم تا در لندن که پر سیاه پوست است. فکر می‌کنم اسم لندن را افریقیه‌ی ثانی بگذارند با مسمی‌تر است.

بر خلاف داخل هواپیما که مهمان‌دارهای نامهمان‌دان‌شان نگاه اولیه‌ی منفی‌ای به من منتقل کرد، تا به حال تونسی‌ها را مردمان مهربان و خونگرمی یافتم. آدرس که می‌پرسی خیلی با حوصله و روی گشاده راهنمایی می‌کنند. 

July 5, 2009::یکشنبه 14 تیر 88

بن‌ علی و سید علی


تازه رسیده‌ام تونس. ساعت به وقت این‌جا دو و نیم بامداد است و به وقت لندن یک و نیم بامداد، در ایران هم ساعت باید پنج و نیم بامداد باشد. چشم‌هایم باز نمی‌شود از خستگی. هواپیما سه ساعت تاخیر داشت. چه هواپیمایی که شبیه مینی‌بوس‌های دم پنجراه پایین خیابان مشهد بود. با میهماندارانی که برخی‌هاشان در حد یک آدم معمولی ادب نداشتند، که اگر به جای آن آرایش‌های غلیظ تو ذوق‌زننده که به لحاظ زیبایی‌شناختی زشت‌ترشان می‌کند و اسکنجبین‌شان صفرا می‌فزاید قدری آداب میهمان‌داری یاد می‌گرفتند وضع‌شان بهتر از این بود. درست مثل اتوبوس‌های بین‌راهی یک میهمان‌دار ناآداب‌دانی یک بطری آب معدنی دستش گرفته است و در این گرما راه افتاده در طول هواپیما که کسی آب می‌خواهد؟ با لیوان‌های یک بار مصرف بسیار کوچک. آن میهمان‌دار دیگر که اصلا انگلیسی درستی بلد نیست و باید ده بار برایش توضیح دهی که یک دستمال کاغذی مرطوب می‌خواهی که از این گرمای آفریقایی نجات یابی. آن دیگری که اصلا کلمه لطفا در کلماتش وجود ندارد و آن‌قدر با تحکم صحبت می‌کند با کناری‌های تو که انگار ده ماه است حقوق نگرفته و باید دغ و دلی‌اش را سر مسافر پیاده کند. بگذریم، در هواپیما که افتضاح بود سفر.
نیمه شب رسیدیم به تونس. از همه اسکن چشم گرفتند. کیفم را که تحویل گرفتم احساس کردم در کیفم باز شده و داخل آن‌را گشته‌اند. یکی از هم‌کلاسی‌های ما که می‌خواست از فرودگاه عکس بگیرد با منع پلیس روبرو شد و تا همه عکس‌های او را ندید رهایش نکرد. عکس بزرگ "بن علی" رییس جمهورشان همه جا در فرودگاه دیده می‌شد. میزبانان‌مان در تونس به دنبال‌مان آمده بودند. هوا گرم بود. در میدان‌های شهر همه جا عکس بزرگ بن علی دیده می‌شد که زیر آن نوشته شده بود: "مع بن علی نجحنا، مع بن علی نواصل، 2009". به دختر میزبان‌مان که سوسن نام دارد و با ماشین دنبال ما آمده بود گفتم فقط مملکت ما نیست که همه جا در و دیوارش پر از عکس قائد است و تعریف از اوست، مملکت شما هم همین‌طور است. احساس کردم متمایل نیست وارد این بحث شود. یادم آمد که یکی از هم‌کلاسی‌های تونسی ما گفته بود معروف است در تونس به ازای هر نفر پنج پلیس وجود دارد و این‌که توصیه کرده بود مطلقا اسم بن علی را به زبان نیاورم و در مورد مسائل سیاسی با کسی صحبت نکنم و گر نه ممکن است بازداشت شوم.
 
اتاقی در منزل صاحبخانه‌مان در اختیار من گذاشته شده که در آن کمی کتاب هم هست. قبل از این‌که دوش بگیرم (ضمنا این‌ها هم می‌گویند دوش و ظاهرا این واژه فرانسوی است) نگاهی به کتاب‌ها انداختم اکثرا فرانسوی بود و در میان ‌آن‌ها ترجمه‌ی عربی سرمایه‌ی مارکس و نیز تعبیر رویای فروید و نیز یک کتاب به عربی در مورد تاریخ یهودیت در جهان اسلام نظرم را جلب کرد. میزبان ما ظاهرا یک خانواده عرب سکولار  تحصیل‌ کرده است. سوسن معلم زبان و ادبیان فرانسه در دبیرستان است. صبح باید به مرکز زبان بورقیبه برویم تا از ما تست عربی بگیرند و تعیین سطح شویم.

ساعت دارد سه می‌شود باید بخوابم. میزبان ما موظف است به ما وعده صبحانه و شام بدهد. امیدوارم فردا بتوانم در کافی نت این پست را در وبلاگم بگذارم و امیل‌هایم را هم چک کنم. سری هم بزنم و ببینم در ایران چه خبر است. در فرودگاه یک عرب تونسی که از ایتالیا باز می‌گشت و خیلی هم ما را کمک کرد در مورد احمدی‌نژاد پرسید معلوم بود قضایای اخیر در داوری‌اش در باب احمدی‌نژاد که ظاهرا قبلا مثبت بوده خلل انداخته است. آن چه شایسته‌ی احمدی‌نژاد است در پاسخ به او گفتم. به فکر فرو رفت. خوشبختانه این چندمین عربی است که می‌کوشم چهره‌ی پنهان احمدی‌نژاد را برای‌شان توضیح دهم و فکر می‌کنم توضیحاتم موثر بوده است. امیدوارم روزی جهان عرب و به طور کل کشورهای اسلامی به طور وسیع دریابند که چه قهرمان پوشالی‌ای دارند. در ماشین هم با سوسن و خواهرش سیرین (شیرین) بحث احمدی‌نژاد شد. آن‌ها اما خودشان در مورد احمدی‌نژاد قبلا به راه راست منحرف شده بودند (تعبیر تناقض‌نمای "به راه راست منحرف شدن" از تعابیر نغز حضرت پدر است). به سوسن گفتم می‌دانی اسم خودت و خو‌اهرت فارسی است. گفت می‌دانم. گفتم کاش می‌دانستید که خلیج هم خلیج فارس است نه خلیج عرب. نگاه معنی‌داری کرد و هیچ نگفت. به نظرم ما ایرانی‌ها همانقدر که وظیفه داریم چهره‌ی احمدی‌نژاد را به این عرب‌های شیفته‌ی او نشان دهیم این وظیفه را هم داریم که هر طور شده بهانه‌ای گیر آوریم و نام خلیج فارس را جلوی آن‌ها تکرار کنیم. حتی باید تلاش کرد گفتن خلیج خالی بدون پسوند که عادت میانه‌روهای عرب است شکسته شود.
 
باید بخوابم.

اوضاع ایران دمی از یادم نمی‌رود. مدام با این دو بیت سایه خودم را تسلی می‌دهم:

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است / ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری / دانی که رسیدن هنر گام زمان است

صبح رفتم امتحان تعیین سطح دادم. هوا خیلی گرم بود. همه جا از مغازه گرفته تا خیابان‌ها عکس بن علی دیده می‌شد. سر هر خیابان یک ماشین پلیس ایستاده است. شهر کثیف، ناموزون و پلیسی‌ای است. مردم در پوشش آزادند و محجبه و غیر محجبه کنار هم زندگی می‌کنند. هوا بس ناجوانمردانه گرم بود. به یک کتابفروشی هم در پاساژی سر زدم که اولین کتابی که نظرم را جلب کرد کتاب الإسلام و الحداثه از عبدالمجید شرفی، روشنفکر دینی تونسی بود. این کتاب سال‌ها قبل به فارسی ترجمه شده است. از جمال که میزبان  ماست و روزنامه نگار است پرسیدم که در این شهر شیعه هم وجود دارد معلوم شد نه. این‌جا همه سنی مالکی اند. در خیابان با یک نفر دیگر هم صحبت به احمدی نژاد کشید. معتقد بود احمدی نژاد در تونس محبوب نیست.

اکنون شب است. هوا خیلی گرم است.

رفتیم به خوردن شام. یک زوج پیر ایتالیایی هم میهمان صاحب‌خانه‌ی ما هستند که آمده اند عربی یاد بگیرند. فرانسه و انگلیسی را به خوبی صحبت می‌کردند و می‌گفتند 6 سال است که اسپانیایی خوانده‌ایم و حالا داریم عربی می‌خوانیم. مردم چه حوصله‌ها دارند. در عین حال از سختی عربی می‌نالیدند. فکر می‌کنم اگر بیست سال دیگر این زوج پیر عمر کنند هنوز در حال یادگیری یک زبان جدید مشاهده شوند.

نشسته ام و دارم معرفت‌شناسی می‌خوانم. همان کتابی که یک سال قبل مقارن ورود به لندن شروع‌اش کردم. تقریبا آخرهایش هستم. در بحث a priori ام که از مباحث مهم معرفت‌شناسی است.

دوست دارم این یک ماهه زودتر تمام شود و برگردم لندن.


July 2, 2009::پنجشنبه 11 تیر 88

آه از این باد بلاخیز که زد در [وطن] ام


بانو رفت ایران. لطفی می‌خواند شعری از سایه را.

بعد از ظهری است. نشسته‌ام تنها وسط اتاق خالی‌مان که تمام وسایل‌اش را جمع کرده‌ایم و برده‌ایم. کسی انگار توی دلم رخت می‌شوید.
 
تنها شدم.

همه مرغان هم‌آواز پراکنده شدند / آه از این باد بلاخیز که زد در چمن‌ام

سایه الان آرام می‌خواند. حالا خواند.

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است / ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری...

تو رهرو دیرینه‌ی سر منزل عشقی ...

آبی که برآسود زمین‌اش بخورد...

از روی تو دل کندن‌ام آموخت زمانه...

دردا و دریغا که در این بازیچه‌ی خونین...

... این دشت...

روزی که بجنبد... کران تا به کران است

... دردی است در این سینه که همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند / یا رب چقدر فاصله دست و زبان است

خون می رود از دیده در این کنج صبوری...

از راه مرو سایه که آن...


هوا آفتابی است. چترها را گونه‌ها اما زیر چشمان گرفته اند اکنون.

از میان همه‌ی دربندان بی‌گناه این روزها، یاد سه دوست عزیز رهای‌ام نمی‌کند: مصطفی تاج‌زاده، سعید حجاریان و محمدرضا جلایی‌پور. مصطفی را می‌خواستم جلای وطن که کنم برای خداحافظی در دفتر مشارکت دیدم. گفت می‌خواهد روی آرای خوارج کار کند و از من کمک خواست. عذر خواستم که مسافرم و مجنون را ماننده‌. مثل همیشه گرم و گیرا بود. سعید را هم در اتاق کوچک‌اش در مشارکت دیدم و خداحافظی کردیم. مثل همیشه آرام بود و ته لبخندی داشت. آن روزها بحث کاندیداتوری آقای خاتمی داغ بود. به شوخی گفت بیا تو کاندیدای ریاست جمهوری شو. گفتم فعلا سنم به سی سال نرسیده تازه وقت ندارم باید بروم مشق‌های‌ام عقب است. این‌جا که آمدم هم سعید از حال من غافل نبود چند باری که با تلویزیون فارسی بی بی سی مصاحبه کردم از طریق دوست مشترکی پیام فرستاده بود که به فلانی بگویید با بی بی سی مصاحبه نکند ممکن است برایش دردسر درست کنند. توصیه‌اش که موثر نیفتاد به دوست مشترکمان گفته بود شماره‌اش را بده خودم زنگ بزنم قانع‌اش کنم که مصاحبه نکند.
 
اما محمدرضای عزیز. آخرین بار در منزل‌مان در لندن دیدم‌اش. آمده بود با همسر مهربان و ادیب‌اش به اجابت دعوت ما به میهمانی‌مان. مثل همیشه خسته بود از پیگیری کارهای پویش‌اش و چشم‌هایش به زور باز می‌شد. نگران ایران زمین بود و خصوصا این نکته اندوهگین و نگران‌اش کرده بود که به قول او طی این چهار سال، دو و نیم میلیون نفر از ایرانیان از طبقه‌ی متوسط به خط فقر فرو کشیده شده‌اند.

نشستیم علاوه بر بحث‌های سیاسی، به قرار همیشه، به بحث بر سر ایمان. سخت مومن است این پسر. منظورم از ایمان نه فقط باور به گزاره‌های ایمانی، در این مورد گزاره‌های اسلامی-شیعی، که علاوه بر آن و مهم‌تر از آن، حس توکل و تکیه‌ی عمیق به خداوند است به مثابه‌ی یگانه حقیقت هستی. این را می‌شد با شواهد بسیار در او دید. ایمان‌اش گاهی اوقات مرا عصبانی و گاهی به رشک وامی‌داشت؛ آن‌چنان ایمانی که گویی زیستن در غرب و خواندن علوم انسانی به شیوه‌ی آکادمیک غربی و نیز دیدن مظالمی که ارباب دین به نام دین با خلق خدا می‌کنند نه تنها زائل‌اش نکرده که استوارترش کرده بود. یادم هست در حالی که از خستگی چشمان‌اش باز نمی‌ماند ولی در عین حال می‌کوشید ادب گوش دادن را رعایت کند با شور و حرارت گفتم‌اش سودای این که باورهای ایمانی‌ام تصادفی باشند لحظه‌ای آرام‌ام نمی‌گذارد. با آرامشی برخاسته از یقینی قلبی پاسخ داد نه، تصادفی نیست! و منظورش باورهای ایمانی خودش بود. و به خواب رفت. پارچه‌ی سفیدی رویش کشیدم، آرام خوابید. ربع ساعت نگذشته سراسیمه برخاست و پرسید چقدر خوابیدم و وقتی دانست زمان کوتاهی بیش نبوده تعجب کرد. می‌گفت در خواب ادامه‌ی بحث با من را پی گرفته است. وسواس اخلاقی داشت و در این باب از آقای ملکیان خیلی یاد می‌کرد.

چه می‌توانم بگویم در "این روزگار ِ تلخ‌تر از زهر" جز این‌که "خداوند ِ مهر و راستی" را می‌خوانم، همان نوع خدایی که در دکان خدافروشی حاکمان ما مدتهاست که کیمیاست، تا تمام دربندان بی‌گناه این روزها را از زندان جور آزاد گرداند. همان دربندان بی‌‌گناهی که جرمی جز خطر کردن برای اعتلای وطن ندارند، همان‌ها که از راحت خود گذشتند برای راحت دیگران.

ایدون باد،

بمنه و کرمه.

[آن‌طور که پیداست در تونس دسترسی به اینترنت برای من به صورت دائم میسر نخواهد بود، در نتیجه شاید یک ماهی این دفتر مشق مجازی خاموش باشد].

پسنوشت: دلمویه های فاطمه شمس عزیز همسر محمدرضا را هم بخوانید. خصوصا برای آهنگر دادگر شناسی و تمام دادگران دیگر جمهوری اسلامی خوب است.
 







May 21, 2009::پنجشنبه 31 اردیبهشت 88

عاشقان را ننگ باشد بند راحت‌ها شدن


نیمه شبی است، نه بهتر است بگویم دم دم‌های صبح است. ساعت سه و نیم بامداد است. نشسته‌ام در تاریکی و دارم درس می‌خوانم. لطفی در گوش‌ام می‌خواند و باز حال‌ام را دیگر کرده است. حالا خواند:
گرفتم گوش عقل را گفتم ای عقل / برون رو کز تو وارستم من امشب
هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن / هست عاشق هر زمانی بی‌خود شیدا شدن
عاقلان گر غرقه گشتند بر گریز و بر حذر / عاشقان را کار و پیشه غرقه‌ی دریا شدن
و
آن کو به دل دردی ندارد آدمی نیست / بیزارم از بازار این بی هیچ دردان
ساعت حالا چهار و نیم است. هوا گرگ و میش است. ماه‌بانو بلند شد دوگانه‌ای بگذارد به درگاه یگانه. لطفی هنوز می‌نوازد.
حالا خواند:
بگردید بگردید در این خانه بگردید / در این خانه غریبی است غریبانه بگردید
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود / جهان لانه‌ی او نیست پی لانه بگردید
حالا قوی حلم دف می‌زند.
یکی ساقی مست است پس پرده نشسته است / قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
یکی مرغ غریب است که باغ دل من برد / به دامش نتوان یافت پی دانه بگردید
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوش بود / همین جاست همین جاست همه خانه بگردید
نوایی نشنیدست که از خویش رمیده است / به غوغاش نخوانید خموشانه بگردید

دیگر صبح شد. شهر هنوز خاموش است. ساعت کمی به پنج است.
سلام شهر هزار و یک رنگ! ساعتی دیگر پر می‌شوی از آدم. روزت خوش باد! چه آدم‌ها که در تو می‌میرند امروز، به هم می‌آمیزند امروز، اشک می‌ریزند امروز، می‌خندند امروز.
آمدگان و رفتگان از دو کرانه‌ی زمان / سوی تو می‌دوند هان ای تو همیشه در میان
در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان / گرد سر تو می‌پرد باز سفید کهکشان
گرچه به گرد خویشتن می‌نگرم در این چمن / آینه‌ی ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان

همین.


April 8, 2009::چهارشنبه 19 فروردین 88

دماغ کافر و سادگی مقدس

- هنوز هم گاهی اوقات فکر می‌کنم قلبم مؤمن است: آن‌که بر طرح حرم بتخانه ساخت / قلب او مؤمن دماغ‌اش کافر است.

- چرا؟


- مگر محمد (درود) از قول او نگفت که: الا من أتی الله بقلب سلیم، «...مگر آن‌کس که قبلی پاک به پیش خدای آورد»، قلب‌ام را کف دست می‌گیرم، مال خدا، مگر نه این‌که قلب حرم خداست، مغزم را نه.

-  می‌دانی البته که در انسان‌شناسی قرآنی قلب، و نه مغز، مرکز تفکر است.

- حرف‌ام چیز دیگری است که تفاوت قلب‌شناسی امروزین ما با قلب‌شناسی دیروزین قرآن به آن ضرری نمی‌زند. حرف من این است: قلب‌ام را به خدا می‌دهم مغزم را نه. آن‌را برای خودم نگاه می‌دارم، مغزم مال هیچ کس نیست حتی خدا. ملک طلق خودم است. نمی‌شود روغن بیافریند و بگوید لیز نباش. روغن است و لیزی‌اش. نمی‌شود مغز بدهد و بگویی آن‌طور فکر نکن (به تحکم بگوید نه این‌که با دلیل بگوید که آن عین جدی گرفتن تفکر است). خدایی هم آدابی دارد.

- کلاس آموزش آداب خدایی برای خدا گذاشته‌ای؟ بابا احتیاط در سخن گفتن هم خوب چیزی است.

-  نه، نه. چیزی یاد خدا نمی‌دهم (خاکم به دهن). خواستم قلبی نثار کنم باز دماغ اشکال‌کن نگذاشت. اما گفته باشم، بار ایزدا! قلب‌ام را با همین دماغ بپذیر. اگر (گفتم اگر) قلب هنوز مؤمن است دماغ مرا از «سادگی مقدس» باز می‌دارد، همان سادگی مقدسی که در کمین هر قلب مؤمنی است.

- سادگی مقدس دیگر چیست؟

- جوردانو برونو (1548-1600)، عارف، فیلسوف، ریاضی‌دان و منجم ایتالیایی، که در میانه‌ی کوهی از هیزم به تیرکی بسته شده بود تا به حکم دستگاه تفتیش عقاید کلیسایی به جرم ارتداد شمع‌آجین‌اش کنند، پیرمردی را دید که با زحمت تکه چوبی را با خود می‌کشید تا بر توده‌ی چوب‌های دور تا دور برونو بیفکند، مگر در ثواب سوزاندن کافری شریک باشد و خدای از او راضی گردد و جنان، نصیب‌اش. برونو نگاهی به او افکند و زیر لب گفت: ای سادگی مقدس! 


دماغ اشکال‌کن همان چیزی است که مرا از این «سادگی مقدس» نجات می‌دهد. که اگر این‌گونه باشد به قدر قلب مؤمن، محترم است.

- خدا تو را به راه راست هدایت کند.

- خدا عجالتاً مرا به راه راست منحرف کرده است. سخن آخرم این است: در پرتو آن‌چه گفتم من آیه را این‌گونه می‌شنوم، یا به تعبیر دیگر من خود را مخاطب چنین آیه‌ای می‌بینم: الا من أتی الله بقلبٍ سلیم و عقلٍ نقاد. 


آن‌که دماغ آورَد با همه کفر و وسوسه / به بود از جماعتی پر ز یقین و شَعبذه

 

 


 

March 23, 2009::دوشنبه 3 فروردین 88

به جای تبریک عید



نیمه شبی است.

«عشق را ای کاش زبان سخن بود».

شهر هفتاد رنگ در خواب است.

«آن‌که می‌گوید دوست‌ات می‌دارم...»

به ناگاه و بی هیچ مقدمه‌ای امشب یاد مرحوم فروهر افتادم و پروانه اسکندری و دخترشان که هر سال از آلمان می‌آید که چراغی به یادشان روشن کند و آدم‌ها‌ی آن آقا، مأمور و معذور، نمی‌گذارند.
 
«از ظلمت رمیده خبر می‌دهد سحر»

«از رفته و رمیده خبر می‌دهد سحر»

«رنگش ز رخ پریده خبر می‌دهد سحر»

من سال نو را تبریک نگفتم هنوز به خوانندگان این وبلاگ. هر کس البته به من ایمیلی زده است تبریک‌گویان بر او بر سبیل وظیفه جوابی داده ام. اما هر چه کردم نیامد که خود ابتدا کنم به تبریک سال نو. ببخشید که، نمی‌دانم چرا، کمی عجیب شد ادبیات این دو خط.

امسال روز سال نو را، یعنی جمعه، از نه و نیم صبح تا پنج عصر سر جلسه‌ی امتحان بودم، آن هم چه امتحانی که به نبش قبر می‌مانست. شب هم مرده از خستگی رسیدم منزل و بیهوش شدم. خوب تعبیر آغاز کردن سال نو به این صورت این است که تا آخر سال هر دو ماه و نیم سر جلسه امتحان خواهم بود. این هم آغاز سال نو به روایت صاحب این قلم.

«زار و زار گریه می‌گردند پریا»

«از افق جرینگ جرینگ صدای زنجیر می‌آمد»

«...خونه‌ی دیوا داغونه»

«های می‌کشند، هوی می‌کشند، شهر جای ما شد»

«عید مردماس دیب گله داره؟»

نیمه شبی است.

شهر خواب است. ماه‌بانو نیز هم- حالا بلند شد آبی بنوشد-.

«کی بتون گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما»

«دنیای ما خار داره، بیابوناش مار داره»

«دنیای ما، هی هی هی، عقب آتیش لی لی لی»

«یک نفر دارد دست و پای دائم می‌زند»

«آی آدم‌ها که در ساحل...»

«نان به سفره جامه‌تان بر تن»

«باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده»

«آی آدم‌ها...»

باید بخوابم. فردا باید بنشینم از کله‌ی صبح تا پاسی از شب روی مقاله‌ام برای درس «تاریخ قرآن» کار کنم. درسی که با استاد دانشمند و، البته، سر تا پا سکولاری که داشت، مناسب بود «تاریخ سکولاریسم با نگاهی به تاریخ قرآن» نام می‌گرفت. بسیار از این درس استفاده کردم و یکی از بهترین کلاس‌هایی بود که در این‌جا تا به حال گذرانده‌ام. در باب پاره‌ای نظریه‌های معاصر در باب تاریخ قرآن در قرآن‌پژوهی غربی خواهم نوشت. البته پس از این‌که فارغ شدم از این همه مقاله‌هایی که روی سرم تلنبار شده و باید بنویسم.

آها آمد، تا نرفته نقدش کنم: عیدتان مبارک، سال خوبی برایتان آرزو می‌کنم.

همیشه زمزمه‌ی زیر لب‌ام است، دعایی لطیف‌تر از این ندیده‌ام، دعای عالیه المضامین من است، کمیل و ندبه‌ی من است. وقتی می‌خوانم‌اش، همان دعای آشنا، زبان حال‌ام این است: لقد صدق القائل؛ چشیده داند، ناچشیده چه داند. نثار شما باد به مثابه‌ی دعایی عیدانه‌، «و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید»:

ای خدا این وصل را هجران مکن / سرخوشان عشق را نالان مکن
نیست در عالم ز هجران تلخ‌تر  / هر چه خواهی کن ولیکن آن مکن

نیمه‌شبی است.

شهر در خواب است.

من نیز هم...

«نغمه نیستم که بخوانی،

قصه نیستم که بگویی،

 من درد مشترک‌ام،

مرا فریاد کن» 

همین.

 

 

 

February 23, 2009::دوشنبه 5 اسفند 87

درباره‌ی قوه‌ی حادسه به مثابه منبعی معرفت‌شناختی (مورد زبان‌آموزی)

اگر کسی از من بپرسد در این مدت کوتاهی که اینجا هستی چقدر زبان‌ات قوی شده است، در جواب خواهم گفت بیش از این‌که زبان‌ام قوی شده باشد، قوه‌ی حادسه‌ام قوی شده است. اینجا در دو ترم کلاس زبانی که رفتم و نیز در کلاس عربی‌ای که می‌گذرانیم، به ما آموزش می‌دهند که چگونه می‌توان معنای واژه‌ای را از روی سیاق و بافت کلام حدس زد.

ابتدایی که لندن آمده بودم، برای برخی درس‌ها باید هفته‌ای بیش از صد صفحه پیش‌مطالعه می‌کردم و البته فقط در دو روز تعطیلی آخر هفته وقت داشتم که این کار را بکنم. واضح است که نمی‌توانستم تک تک واژگانی را که بلد نیستم در دیکشنری چک کنم. زیرا وقت زیادی می‌گرفت. ابتدا بر خلاف میل باطنی‌ام کم کم شیوه‌ی چک کردن تمام واژه‌ها را کنار گذاشتم. دکتر فنایی عزیز و خانم فاطمه شمس در ترغیب من به ترک عادت دیرینه‌ی به شیوه‌ی ملا لغتی زبان خواندن، بسیار موثر بودند. کمی که ترک عادت کردم (که به قول شیخ ما، محمود امجد، "ترک عادت موجب سعادت است") اندک اندک وضعیت حدس زدن‌ام بهتر شد و تا حدودی منطق حدس زدن (اگر این ترکیب معنایی داشته باشد و دایره‌ی مربع نباشد) را یاد گرفتم.

از به کار بردن حدس در فرایند متن‌خوانی که بگذریم، این شیوه در شنیدن سخن دیگران هم به کار می‌رود. برای این کار در کلاس‌های آمادگی آیلتس در ایران (وای بهمن شهری عزیز معلم listening  بنده که دوست شفیق من هم هست یادش به خیر) به ما آموزش داده بودند. در سوآس آن آموزش‌ها ادامه یافت. برخی اوقات که از این انگلیسی‌ها سوالی می‌پرسم با آن لهجه‌های تند و ناواضح‌شان تقریبا حتی یک کلمه از جواب‌شان را متوجه نمی‌شوم. تنها از روی حالت سخن گفتن و حرکات دست حدس می‌زنم که چه جوابی داده اند. شده‌ام درست مانند ناشنوای داستان مثنوی که با خود سناریو می‌چید که طرف مقابل چه خواهد گفت. البته برای این‌که به افتضاحی که آن ناشنوای داستان مثنوی ایجاد کرد دچار نشویم، به ما آموزش داده اند که سوالی بکنیم و حدس‌مان را چک کنیم. مثلا بپرسیم: خوب منظور شما این بود؟ و بعد خلاصه‌ای از حدس‌مان را بگوییم.

واضح است که این شیوه همیشه و در همه جا به کار نمی‌آید. مثلا در نوشتن و صحبت کردن اصلا جایی ندارد.

هر چه بیشتر جلو می‌روم بیشتر در می‌یابم چقدر زبان انگلیسی بلد نبوده‌ام و خیال می‌کرده‌ام بلدم. خوب این پرده‌های پندار البته هیچ‌گاه به طور کامل دریده نمی‌شود!

و نیز هر چه بیشتر جلو می‌روم با خودم می‌گویم کاش همان موقعی که 7-8 سالم بود و پدرم مرا به کلاس زبان گذاشت و یکی- دو سالی هم رفتم و بعد رها کردم، رها نمی‌کردم تا 12-13 سال بعد. مطمئنا اگر روزی پدر شوم روی دو موضوع اصلا به فرزندم قدرت انتخاب نخواهم داد: زبان فارسی و انگلیسی را باید خیلی خوب فرا بگیرد و برای هر دو باید کلاس برود.

 

 

 

 

January 16, 2009::جمعه 27 دی 87

آن‌چه خود داشت (؟)


وقتی استاد درس «اسطوره‌شناسی و تاریخ جهان قدیم» که یک پروفسور خونگرم اتریشی است و انگلیسی را با لهجه‌ی آلمانی صحبت می‌کند، متوجه شد که من تا به حال بیستون را ندیده ام، با تعجب پرسید: تو واقعا ایرانی هستی؟ از کجای ایرانی؟ وقتی گفتم مشهد گفت من تا به حال سه بار بیستون رفته ام. تو به راحتی می‌توانستی هواپیما بگیری و از شرق ایران بروی و آنجا را در همدان ببینی. تازه یادم آمد که بیستون در همدان است. تازه نمی‌دانست که من تا به حال اصفهان و شیراز هم نرفته ام و به عنوان یک مشهدی حتی موزه حرم امام رضا را هم ندیده ام و مقبره نادر را هم تنها یک بار آن هم همین چند سال قبل رفته ام و مقبره فردوسی را هم به عدد انگشتان یک دستم رفته ام. گفتم‌اش با این اوصاف شما ایرانی‌تر از من اید. گفت کشور قشنگی دارید.
یا اهالی فرنگستان در مورد وطن تو چیزی نمی‌دانند که در نتیجه فکر می‌کنند شما سوار شتر می‌شوید و ایران همان عراق است که این شما را عصبانی می‌کند و یا چیزهایی در مورد فرهنگ و تاریخ کهن ایران‌زمین می‌دانند که آن وقت، در مواردی، خود ما ایرانی‌ها نمی‌دانیم که این‌بار آدم خجالت‌زده می‌شود.
بعد التحریر: پروفسور انتهای جلسه‌ی دوم یک مشت بنای تاریخی دیگر از گوشه و کنار ایران را از من پرسید که حتی اسم برخی از آن‌ها را هم نشنیده بودم و گفت این‌ها را که حتما دیده‌ای و وقتی فهمید من هیچ کدام از آن‌ها را ندیده‌ام، باز هم شگفت‌زده شد. می‌گفت از مناطق تاریخی ایران تنها بلوچستان را ندیده است و خراسان را. گفت دوستانم می‌گویند بلوچستان ناامن است اما بنا دارم به زودی به خراسان و خصوصا مشهد سری بزنم.
من هم بنا دارم فرصتی دست داد بروم کمی ایران‌گردی، و خصوصا خراسان‌گردی، کنم تا اولا ببینم ایران چه‌جور کشوری است که این‌قدر برای فرنگی‌ها پیچیده و در عین حال جذاب است و ثانیا این‌که این‌قدر آبرویم به خاطر این ایران‌نشناسی عمیق و فجیع در فرنگستان نرود!

 

 

 

January 4, 2009::یکشنبه 15 دی 87

کو قسم چشم، صورت ایمان‌ام آرزو است


- این‌که فردی بتواند از امکانات عقلانی و فرهنگی زمان خودش چنان فراز برود که بتوان آموزه‌های او را جاودانه و فرازمانی خواند، ادعایی است که نیازمند دلیل است. گفتن این‌که آن آموزه‌ها الهی است، نه تنها مشکل را حل نمی‌کند، بلکه خود ادعای جدیدی است که نیازمند موجه شدن است...
-    ... پروفسور معذرت می‌خواهم که درس‌گفتارتان را قطع می‌کنم، پرسش‌ام دست کم به ظاهر پرسشی بی‌ربط است اما در این میان بر سر ایمان چه خواهد آمد؟
-    ایمان؟ شما سر کلاس الهیات ننشسته‌اید آقا!
-    می‌دانم، اما جواب قلبم را چه بدهم؟
-    قلب؟ تاثیر سنت و فرهنگ تربیتی است، به عقلانیت که عادت‌اش دهید فروکش می‌کند.
-    ده سال است که دارم همین را با خودم می‌گویم....



December 8, 2008::دوشنبه 18 آذر 87

سر غم را بریده‌ای امروز / تو همان صبح عید قربانی




امتحان دارم و سه مقاله که روی دست‌ام مانده. من اصلا نفهمیدم کی ترم تمام شد. با این حال حیف ام آمد از قربان ننویسم. نکته‌ای قربانیّه دارم که نحوه‌ای بازاندیشی در معنای عید قربان است اما حیف که وقت ندارم بنویسم. فقط این غزل از سروده‌های جناب امیرحسین سام را که خیلی دوستش می‌دارم (مرجع ضمیر هم شعر است هم شاعر) داشته باشید که آن نکته‌های قربانی را در فرصتی مقتضی قلمی کنم. بیت آخر غزل هم ختام قربانیّه دارد:
گفتمت: مثل جویبارانی
نه! تو از جنس آبشارانی
از بلندای کوه، رقص‌کنان
می‌رسی تا مرا برقصانی
همه ذرّات جان من را تو
برهانی ‌ز من، بخندانی
ریزی ای آبشار پرگوهر
بر دلم گنج‌های سلطانی
تو چو ابری که بر لب خورشید
می‌زنی بوسه‌های بارانی
ببری رنج شهوت از تن من
بشکنی قفل پای زندانی
سر غم را بریده‌ای امروز
تو همان صبح عید قربانی
منبع شعر:
http://sam.malakut.org/archives/2007/01/post_83.html



November 29, 2008::شنبه 9 آذر 87

گفتند فسانه‌ای اندر امیدواری

خاله‌ام دی‌شب در گذشت. امروز صبح ایمیلی از پدر عزیزم دریافت کردم که من را خبردار کرده بود. بر زبان‌ام آمد:

 

عمری دگر بباید بعد از وفات ما را

کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

 

و یا شاید هم:

 

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه‌ای و در خاک شدند.

همین.

 


November 27, 2008::پنجشنبه 7 آذر 87

راستی پیش‌ آر و رحمت نوش کن

برای تکلیف یکی از درس‌هایمان داشتم دنبال معادل فارسی کهنی برای واژه‌ی آشنای afterward می‌گشتم که در یکی از دیکشنری‌های بسیار خوب الکترونیکی که دارم (French and/or English) to Pârsi (Persian) epistemological Dict.) و از آن بسا استفاده می‌کنم و بر مولف فرهیخته‌ی آن، جناب خیّامی، درود فروان می‌فرستم، علاوه بر آن‌که معادل‌ام را یافتم (پیشنهاد ایشان "وانگهان" بود)، بیت بسیار دلنشینی هم از مثنوی یافتم که به عنوان شاهد مثال آورده شده بود، بخوانید:

راستی پیش آر یا خاموش کن

 وانگهان رحمت ببین و نوش کن

(مثنوی، به تصحیح نیکلسون، دفتر سوم، بیت چهل و سه)

قوت ِ ناخواسته‌ی معنوی‌ام شد و از آن روز ورد زبان‌ام است.

گفتم حالا که علم هم، مانند شتر، زکات دارد زکات‌اش را تا به سال نرسیده است بدهم و شما خوانندگان این دفتر مجازی را هم در حظ نیوشیدن این ماه‌بیت سهیم کنم. 

 

November 19, 2008::چهارشنبه 29 آبان 87

فلینظر الانسان الی طعامه (المادی والمعنوی)

کنار سوآس هر روز یک گروه هندی گیاهخوار می‌آیند و غذای ِ، به قول ما، نذری می‌دهند. عده‌ی زیادی از دانشجویان سوآس و برکبک و حتی دانشگاه‌های دیگر می‌آیند صف می‌کشند و غذای گیاهی می‌گیرند. روی چرخ‌دستی‌شان هم نوشته است: karma: every action has a reaction. من هم امروز مثل برخی روزهای دیگر رفتم و غذای صلواتی‌شان را گرفتم. کمی برنج است با یک چیزهایی مثل پوست باقالی ِ پخته شده به ضمیمه‌ی کمی سیب‌زمینی آب‌پز. قاشق‌شان چوبی است نه پلاستیکی و ظرفشان هم از مقوا است نه از پلاستیک. رفتم داخل سوآس دیدم یک گروه تبشیری میز گذاشته‌اند به ملت انجیل ِ صلواتی می‌دهند. رفتم جلو، تا من را دیدند خیال کردند عرب‌ام سریع یک انجیل عربی درآوردند. گفتم ایرانی‌ام. سریع گشتند و یک انجیل فارسی در آوردند. (اگر می‌گفتم از گوآتمالا هستم تقریبا مطمئن‌ام می‌گشتند یک انجیل گواتمالایی به دست‌ام می‌دادند‌م می م) گفتم این‌را در ایران دارم و یک عهد جدید جیبی انگلیسی با کاغذهای بسیار نازک طلایی برداشتم. سر ِ راه، تونی معلم انگلیسی ِ این ترم‌مان را دیدم. مرا، یک دست ظرف غذا و یک دست عهد جدید که دید خنده‌ی معنی‌داری کرد و گفت: «مسلمانی که غذای هندوها را می‌خورد و کتاب مسیحی‌ها را می‌خواند.»

من هم کم نیاوردم و پاسخ دادم: مسلمان چندفرهنگه (multicultural) که می‌گویند همین است دیگر.


November 5, 2008::چهارشنبه 15 آبان 87

«زیر تیغ» تیز تکفیر


1.    موسیقی «زیر تیغ» را گذاشته‌ام و دارم پیش‌خوانی می‌کنم برای درس فردای‌مان. چه تلخ است این موسیقی.
نمی‌دانم چرا مدام این بیت خیامی، بی مناسبت، بر زبان‌ام جاری می‌شود:
ره زین شب تاریک نبردند برون/ گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند.

2.    چند شب پیش اتفاق دیدار با عزیزی دست داد که اخیرا از آمریکا به انگلیس آمده بود. با این بزرگوار، که اکبر گنجی بسیار از او متاثر بوده و هست، سخن به نوشته‌های اخیر گنجی و تکفیری که بر او رفت افتاد. من داوری خودم را در باب نوشته‌های او به اختصار گفتم. گفتم که از نظر محتوا ضعیف و از نظر لحن، گزنده بود. بحثی در باب محتوای سخنان گنجی نشد اما در باب لحن کلام او، با من کاملا هم‌نظر بود و حتی می‌گفت اگر کسانی با او تماسی دارند این نکته را با وی در میان بگذارند شاید در او اثر کند. شنیدم، البته نه از خود ایشان، که گنجی این سلسله نوشته‌های اخیرش را پیش از انتشار برای ایشان هم فرستاده بوده است و هم‌ایشان ظاهرا به گنجی چنین توصیه کرده بوده که فعلا این مطالب را منتشر نکند. من البته معتقدم که گنجی بر مسائل بسیار مهمی (مهم از نظر کلامی-فلسفی) دست گذاشته است اما با پرداخت ضعیفی به آن‌ها نزدیک شده است.

3.     برای‌ام جالب است که تکفیری که بر او رفت هم خریداری نداشت و کسی آن‌را جدی نگرفت و ظاهرا خود تکفیرگر هم مجبور شد اما و اگری در کار بیاورد. امیدوارم، و البته صرفا امیدوار، که این‌ها نشانه‌ی این باشد که «تیغ تیز» تکفیری‌ها در ایران کند و زنگاربسته شده است و تنها با شوک رانت نفتی و حکومت سرکوبگر اندک رمقی دارد. خوب برای این‌که کمی هم تاریخ بخوانیم، همان‌ چیزی که تکفیری‌های داستان ما نمی‌خوانند یا این‌گونه نمی‌خوانندش، به زودی چیزی خواهم نوشت در باب احوالات حلاج و اعدام او به روایت طبری. لطایفی دارد این داستان. عجالتا باز گردم به همان پیش‌خوانی درس تاریخ‌ام برای فردا.



...تیغه‌های نوای زیر تیغ هنوز پرده‌ی گوش‌ام را، در شب تاریک این غربت غربی، می‌نوازد...


همین

October 23, 2008::پنجشنبه 2 آبان 87

اعتذاریه و یک درس اخلاقی


واقعیت امر این است که در پست «جدال با هوشنگ امیر احمدی در باب احمدی‌نژاد و خاتمی» چند نکته بر قلم من رفته بود که بر من آشکار شد که آشکارا از نظر اخلاقی بر خطا بوده است. مهم‌ترین‌اش و نه تنها نکته‌اش، اشاره به احوال شخصی فرضی دو نفر انسان بود. کسانی به اشاره و از سر لطف و دلسوزی به من تذکر دادند. اما از میان تذکرها، عزیزی که ذکر جمیل‌اش را پیشتر شنیده بودم، بی منت و بی رشوت، با کمال ادب وقت گذاشت و به نحو مفصلی برای من استدلال کرد که چرا اخلاقا بر خطا رفته‌ام. حجت بر من تمام شد. مناسب دیدم اصلا آن پست را حذف کنم. یاد آن داستان مولوی در باب پیرزنی افتادم که خودآرایی می‌کرد اما آرایش بر صورت پر چروک او نمی‌نشست. من هم ترجیح دادم اصولا صورت آن پست را حذف کنم تا آن که بی‌حاصل آرایه ببندم‌اش یا پیرایه‌ کنم‌اش. سخن آن بزرگوار، البته ظرایف اخلاقی دیگری هم داشت که علاوه بر این‌که سنجه‌ام را تراشید و ظریف کرد، یکی-دو نکته از برخی پست‌های دیگر را هم در پرتو آن اصلاح کردم که حاجت به ذکر آن پست‌ها نیست.
بارها به دوستانی که از داشتن وبلاگ دوری می‌ورزند گفته‌ام که بیایید وبلاگ بزنید تا خطاهای‌تان آشکار شود. دیکته‌ی نانوشته که غلط ندارد. من امروز چیزی برای یاد گرفتن هدیه گرفتم و آن این‌که پرهیز از «ادبیات کیهانی» ظریف‌تر از آن چیزی است که خیال می‌کردم.
از کسانی که سهو قلم من آنها را احیانا مورد تعرض قرار داد، اعتذار می‌طلبم و از حضرت جان ِ جهان، توفیق ادب.

همین

 

 

October 13, 2008::دوشنبه 22 مهر 87

رنگ هفتاد و دو ملت همه را چشم بنه

صبح‌ها با مترو که می‌روم سر درس، هر روز تجربه‌ی جالبی را پشت سر می‌گذارم. متروی لندن ماکت جالبی است از چند فرهنگ‌گرایی (multiculturalism) این شهر. در مترو، خصوصا در ساعت‌های شلوغ، می‌توان رنگ هفتاد و دو ملت را به چشم دید. برخی اوقات در این متروی پر از آدم نظر که می‌کنی، می‌بینی گوشه و کنار آدم‌هایی به زبان‌های مختلف دنیا دارند صحبت می‌کنند، زبان‌هایی که گاهی اوقات نمی‌دانی چه‌اند و از کجای‌اند. سیاه پوست و جنوب شرق آسیایی به وفور دیده می‌شود. تنوع پوشش‌ها مثل رنگین‌کمانی دائمی است: از پاکستانی با آن لباس بلندش تا زن ِ پوشیه‌ای، از آن مدل عجیب که جای زانوی شلوارها ریش-ریش و پاره-پاره شده است تا مدل موهای غرایب و خال کوبی‌های عجایب، از تی‌شرت با نقش بن لادن تا مدل موی دم خروسی. این چندگانگی (تکثر)، جزیی جدانشدنی از فرهنگ این دیار است. کسی با دیدن قیافه‌ی عجیب و منحصر به فرد کسی شگفت‌زده نمی‌شود. هر کسی به شیوه‌ی خود است. کسی نمی‌کوشد، به قهر و به قسر، لایه‌ای نازک و تصنعی از متحدالشکل کردن (چه از مدل پهلوی‌اش و چه از مدل اسلامی‌اش) روی این چندگانگی واقعی و ساری و جاری بکشد و آب در هاون بکوبد و محیط به کفچه بپیماید.

September 19, 2008::جمعه 29 شهریور 87

برخورد با آتش از نوع لندن


امروز به عبارتی روز آخر پیش‌دوره‌ی زبان (pre-sessional course) ما در سوآس بود.  دو شب است درست نخوابیده‌ام و دارم روی نوشتن دو مقاله که تکلیف کلاسی‌مان است، کار می‌کنم. نوشتن به انگلیسی مثل زاییدن می‌ماند دردناک است و دشوار ولی اگر به ثمر بنشیند، پر بار. وقتی این را به کاثرین گفتم قهقه‌ای سر داد و نگاه معنی‌داری کرد که یعنی: چند شکم زاییده‌ای که چنین تمثیل می‌آوری؟ (خاک بر فرق من و تمثیل من). امروز و دیشب یک کمدی با مزه هم در خوابگاه ما و سوآس رخ داد و آن این‌که دیشب آخر شبی داشتم با واژه‌ها کلنجار می‌رفتم و دور میز مطالعه‌ام پر از واژه‌ی نیم‌جویده و سوراخ شده بود (یاد آن فیلسوفی که واژه‌ها را به تعبیر دکتر سروش سوراخ می‌کرد نیفتید) که ناگهان صدای به شدت بلند آژیر آتش به صدا در آمد. اینجا نسبت به آتش بسیار حساس اند و حساسیت‌شان را می‌توان از آژیرهایی که در هر اتاق نصب کرده‌اند و قدم به قدم سلول اطفاء حریقی که گذاشته‌اند، و دستورالعمل‌های هشداری که جا به جا نصب کرده‌اند فهمید. صدا آن‌قدر شدید بود که من تقریبا نیم متر از جا پریدم و واژه‌های‌ام را باد برد. صدا غیر قابل تحمل بود. با وجود آن‌که انگشت‌ام را در گوش‌ام کرده بودم اما باز از شدت صدا پرده‌ی گوش‌ام می‌لرزید. سراسیمه از اتاق بیرون زدم. نمی‌دانستم باید چه بکنم دیدم همه مضطرب با هر لباسی که به تن داشتند یا نداشتند از خوابگاه بیرون می‌زدند. دیدم حجاب من هم خیلی اسلامی نیست، برگشتم و حجاب‌ام را اسلامی‌تر کردم و بعد به محوطه‌ی خوابگاه رفتم. قیامتی بود. چند دقیقه‌ای صدا بود تا این‌که قطع شد. انکشف الامر که کسی در طبقه‌ی پنجم ساختمان A که اتاق من هم در طبقه‌ی سوم آن است، غذا درست می‌کرده و غذا کمی ته گرفته و دود کرده و سنسورهای آژیر به صدا در آمده، همین. خوب این پایان داستان نبود. این از خوابگاه‌مان. امروز صبح هم در سوآس در اتاق کامپیوتر بودم و داشتم مقاله‌ام را پرینت می‌گرفتم که دوباره صدای آژیر شنیده شد. خوب دیگر حرفه‌ای شده بودم، هیچ انعکاسی نشان ندادم و فقط سعی کردم پرده‌ی گوش‌ام از شدت ارتعاش پاره نشود. کم کم همه سراسیمه بیرون زدند ولی من با خونسردی مشغول کلنجار رفتن با کامپیوتر بودم تا مقاله‌ی من را پرینت بگیرد. یکی از کارمندان، سراسیمه داخل اتاق کامپیوتر که حالا دیگر از هر بنی‌بشری به جز من خالی شده بود آمد و فریاد زد، چرا اینجا نشسته‌ای باید سریعا این‌جا را ترک کنی، من که پس از کلی کلنجار رفتن با کامپیوتر عن‌قریب بود که پرینت مقاله‌ی عزیزم را بگیرم، سری تکان دادم که یعنی باشد، بیرون رفت و من هم به ادامه‌ی کار خود مشغول شدم، چند لحظه بعد دوباره آمد و این‌بار عصبانی‌تر: مگر با شما نیستم؟ و من را مثل این فیلم‌های جبهه‌ای که ایثارگری تو را از باران ترکش نجات می‌دهد، کشید و به بیرون برد. (این‌جای داستان را با دور کند تصور کنید) من فقط به پرینت مقاله‌ی عزیزم فکر می‌کردم. بیرون سوآس قیامتی بود. کاثرین مثل همیشه می‌خندید و تند-تند خاطره می‌گفت که بله من که "جوانتر" بودم (شکسته نفسی می‌کند فکر می‌کنم شیرین پنجاه سال‌اش را پر کرده باشد، احتمالا همین خنده رو بودن‌اش موجب شده که به نظر جوان‌تر بیاید) در کالج ما گفتند بمب گذاشته‌اند و ...ها ها ها... ولی بمب نبود.  نیم ساعتی علّاف بودیم، روی چمن‌ها نشسته بودیم و حرف‌های کاثرین را گوش می‌دادیم که از کثرت فرهنگی بریتانیا حرف می‌زد و از نحوه‌ای نسبی‌گرایی پست مدرن دفاع می‌کرد و خلاصه نگران فلاش‌اش هم بود که در کامپیوتر جا گذاشته است و می‌گفت تمام علم و زندگی‌اش در آن است و من هم به نوبه‌ی خود نگران مقاله‌ی عزیزم بودم. بعد نیم ساعتی اعلام شد که می‌توانید به سر کلاس برگردید ولی کتابخانه تعطیل است. هیچ جایی هم آتش نگرفته بود فقط سنسورها چند جرقه‌ی مشکوک در کتابخانه پیدا کرده بودند. کلاس که می‌رفتم یاد همین یکی-دوسال پیش افتادم که در روستایی در ایران دانش‌آموزان در اثر آتش به شدت سوختند. عکس تاثر برانگیز صورت و دستان مچاله شده‌ی این طفلان معصوم در ایمیلی توسط دوستی برای من هم فرستاده شد. با خود فکر می‌کردم اگر کمی از این وسواس این بریتانیایی‌ها در کشور ما در مورد آتش بود، شاید آن طفلان معصوم اکنون بدنی سالم داشتند.
-    الان ساعت سه بعد از ظهر است و من در پارک نزدیک سوآس نشسته ام و دارم این‌ها را تایپ می‌کنم. امروز آفتابی است و مردم رفته‌اند در چمن‌ها دراز کشیده‌اند حمام آفتاب می‌گیرند، کسی هم سوت نمی‌زند که از چمن بیا بیرون. باید مینوت سخنرانی‌ام را برای امشب کامل کنم. فردا باید از این خوابگاه اسباب کشی کنم. تا چه شود.


September 16, 2008::سه شنبه 26 شهریور 87

ذکری چنین میانه‌ی میدان‌ام آرزوست

 

میانه‌ی دو کلاس در اتاق کامپیوتر سوآس، در یوتیوپ دنبال فایل‌های تصویری نوازندگی محمدرضا لطفی می‌گشتم که چند فیلم کوتاه از مجلس ذکر و سماع پاره‌ای از صوفیان مسلمان نصیب‌ام شد، تماشا و شنودن آن‌ها خصوصا در این روزها که به مغز رمضان نزدیک می‌شویم جهان مرا، در این غربت غربی دیگر کرد. دو تا را به عنوان نمونه آدرس می‌دهم حتما ببینید، اولی محمّدی‌تر است و پرشورتر و البته ذکری از حسن و حسین هم در میان هست، شباهتی نیز به مراسم سینه‌زنی دارد؛ دومی الّلهی‌تر است و آرام‌تر. پسندیدید دور و بر همین دو فایل باز هم می‌یابید. حالی دست داد، تبعیدیان قعر شکم ماهی را دعا کنید.

1.       http://www.youtube.com/watch?v=wnqPbv3cT1U&feature=related

2.       http://uk.youtube.com/watch?v=gd3paX9TYBc&NR=1


 

September 14, 2008::یکشنبه 24 شهریور 87

دیدار با ابوالعجائب وبلاگستان فارسی

امشب به اتفاق دو دوست عزیز، قراری دست داد برای دیدار با حسین درخشان یا همان ابوالبلاگر فارسی. رفتیم و نشستیم و گفتیم و برخاستیم، از هشت و نیم روز تعطیل شنبه تا 12 شب. اکثر وقت نشست‌مان به انتقاد ما سه نفر به موضع درخشان درخشان (اشتباه تایپی نیست، یکی اسم است و دیگری صفت) در دفاع از احمدی‌نژاد گذشت. درخشان به نظر مطمئن می‌آمد که احمدی‌نژاد رای می‌آورد و گفت به او رای می‌دهد و معتقد است احمدی‌نژاد می‌تواند اصلاحات واقعی (دقت کنید اصلاحات "واقعی") را در ایران پیاده کند. از طرح تحول اقتصادی احمدی‌نژاد با تجلیل یاد می‌کرد. حتی سیاست خارجی او را رد نمی‌کرد گر چه می‌گفت شش ماه اول در مورد اسرائیل موضع مبهمی گرفته است. فساد تیم احمدی‌نژاد را قبول نداشت و مورد کردان را هم استثنایی می‌دانست که همین روزها رفتنی است. دروغگو بودن احمدی‌نژاد را اینگونه توجیه می‌کرد که همه‌ی سیاستمدارها در دنیا دروغ می‌گویند و وقتی برایش محاجه می‌کردیم که داستان برخی جاها کمی فرق دارد و به عنوان نمونه به مورد کلینتون و دروغ‌اش در مورد عدم رابطه با لوینسکی اشاره کردیم و این‌که رسانه‌ها و قوه‌ی قضائیه‌ی امریکا چگونه دروغ او را برملا کردند، باز هم پاسخ‌هایی ‌داد که جان کلام او این بود: خوب برملا کردند آخرش چه؟ باز دوباره همان‌ها یا هم‌حزبی‌هایشان بر مصدر کارند و البته در مقام محاجه به دروغگو بودن خاتمی در داستان مصافحه با مخدره‌ی ایتالیایی اشاره کرد که من صریحا سخن او را پذیرفتم ولی افزودم از خاتمی دروغ در کشورداری سراغ ندارم.


وقتی از وضع اقلیت‌ها در ایران خصوصا بهائیان گفتیم سعی کرد توجیه کند که وضع آن‌ها اغراق می‌شود و ارجاع داد به سخنرانی نماینده‍‌‌ی بهایی‌ها در جلسه‌ای در سوآس و خلاصه‌ی حرفش این بود که برای تحصیل اگر بهایی‌ها گزینه‌ی دین را اصلا پاسخ ندهند اتومات اسلام برایشان زده می‌شود و مشکلی نیست و وقتی سعی کردیم برای او توضیح دهیم که داستان به این گل و بلبلی نیست و تمام تلاش‌های نیم‌بندی که زمان خاتمی برای امکان تحصیل اینها شد همه بر باد رفت و حتی آنهایی که زمان خاتمی اجازه تحصیل یافتند آرام و بی صدا اخراج شدند (حتی از پیام نور) نهایتا نرم و آرام می‌پذیرفت که بله اقلیت‌ها وضعیت خوبی ندارند. وقتی به او می‌گفتیم که چگونه است که تو به احمدی‌نژاد و کارهایش این قدر با دید مثبت می‌نگری و استدلال‌هایت به او که می‌رسد کش می‌آید و نرم می‌شود ولی به فعالان حقوق بشر  که می‌رسی شکاک می‌شوی و بسیاری از آن‌ها را آمریکایی و جیره‌خوار می‌دانی، همچنان دفاع می‌کرد که اصولا دفاع از حقوق بشر یک بیزنس چرب و نرم برای بخشی از اپوزیسیون است ولی در حقوق بشرخواهی آقایان ذره‌ای فلسطینی‌ها جایی ندارند.  وقتی به او می‌گفتیم چطور است که ساکت بودن شیرین عبادی در قبال جنایات غزه این قدر برای تو مهم است که آن را با ادبیاتی شبه کیهانی به باید انتقاد می گیری اما در باب ظلمی که در حق صوفیان بی آزار در جمهوری اسلامی رفت ساکتی؟ این را نهایتا به نحوی پذیرفت و گفت در این باب پستی خواهد نوشت. انتقادهای ما صریح و دوستانه بود. به او گفتم که نقطه‌ی مثبت کار تو پررنگ کردن اموری است که شایسته‌ی حساسیت‌ورزی است اما در فضای روشنفکری به آن‌ها حسیاستی نشان داده نمی‌شود مانند داستان غزه و یا کشته شدن 60 افغانی بر اثر حمله‌ی هوایی آمریکایی‌ها، اما البته نقطه‌ی منفی در اینجاست که این را با لحنی سرشار از گمانه‌زنی‌های به قطعیت آمیخته‌ی کاشف توطئه و نیز با ادبیاتی ناسزاآلوده می‌گویی و می‌گفتم از جنبه‌ی اخلاقی مساله که بگذریم این از نفوذ کلام تو می‌کاهد، قبول نداشت و به عکس می‌گفت این می‌تواند جذاب باشد. اواخر شب دو دوست ما رفتند و من و حسین درخشان رفتیم به مک دونالدی و دونفری شامی خوردیم. این بخش البته دیگر لحن انتقادی نداشت و بیشتر به صحبت‌های عادی گذشت: این‌که می‌خواهد یکی دو ماه دیگر دیگر (باز هم اشتباه تایپی نیست) به ایران برگردد و خلاصه بحث این بود که اگر ایران برگردد با سیئه‌ی دو بار سفر کردن به اسرائیل‌اش چه باید بکند. گمانه‌زنی‌های مختلفی را بحث کردیم ولی مجموعا خوش‌بین بود. به او گفتم ایران بروی چه تو را بگیرند و چه نگیرند به ضررت است. اگر بگیرند به خاطر مواضعی که گرفته‌ای کسی از تو دفاع نخواهد کرد و اگر تو را نگیرند آن وقت با این تردید بلاگرهای فارسی مواجه خواهی شد که: ها! دیدید بالاخره مزد طرفداریهایش از احمدی‌نژاد را گرفت. از پست من در باب آن اندونزیایی طرفدار احمدی‌نژاد هم خیلی خوش‌اش آمده بود و با اطمینان می‌گفت تو هم دو سال دیگر اینجا باشی طرفدار احمدی‌نژاد می‌شوی (god forbid!). از آمریکا بد گفت و این‌که جهان بسته‌ای برای آدم آن‌جا درست می‌شود و اروپا را از این جهت بهتر می‌دانست. در مقایسه میان اروپای انگلوساکسون و کانتیننتال، اروپای کانتیننتال (فرانسه، اسپانیا ایتالیا...) را بهتر از آنگلوساکسون می‌دانست و در مقام مقایسه‌ی فرانسه و انگلیس بسیار از فرانسه و مردم‌اش تعریف کرد و انگلیسی‌ها را مردم خشک بی روح بی ادبی توصیف کرد. درخشان که دانشجوی سوآس است با همان ادبیات ویژه‌ی خودش توضیح داد که چگونه این دانشگاه با نیات کلونیالی در دهه‌ی اول 1900 توسط ملکه بنا شده و این‌که هنوز هم سایه‌ی همان روحیه بر آن مسلط است و خلاصه قرار شد در سوآس مرا پای کلاس یکی از اساتید آن‌جا ببرد که خیلی از درسش تعریف می‌کرد. به او گفتم که پاره‌ای از دوستان حوزوی من در مشهد خواننده‌ی وبلاگ تواند و برخی از همان‌ها از من خواستند حتما تو را در لندن ببینم. مجموعا می‌توانم بگویم استدلال‌های او در دفاع از احمدی‌نژاد را نپسندیدم گر چه نه او توانست ما را قانع کند و نه ما او را. کمی هم در پایان در باب مذهب صحبت کردیم می‌گفت پیشترها شاید ضد مذهب بوده است اما الان... گفتم غیر مذهبی هستی؟ ...گفت نه فرا مذهبی ام یعنی از مذهب فراتر رفته ام اما خوب، مذهب هم می تواند مفید باشد و خلاءهایی را پر کند و می‌گفت که تا 21 سالگی مذهبی بوده است و چه دعای کمیل‌ها و نماز شب‌ها که نخوانده است.


 


September 12, 2008::جمعه 22 شهریور 87

وطن جایی است کآزاری نباشد


همکلاسی‌هایم می‌گویند تو چرا در مورد وطن‌ات هیچ سخن نمی‌گویی. اینجا کسانی هستند که می‌خواهند از ایران چیزی بدانند. یکی می‌گفت: در ایران تویوتا هم هست؟ تصورش از ایران کشوری بود که مردم شتر سوار می‌شوند. بسیاری ایران را اصلا نمی‌شناسد: همان عراق است دیگر نه؟ (قابل توجه کسانی که تحت تاثیر تبلیغات حاکمیت فکر می‌کنند: حالیا چشم جهانی نگران من و توست) جیمز استاد listening و speaking ما که چند کلامی هم فارسی بلد است و من را که می‌بیند با لهجه‌ی انگلیسی می‌گوید: کیلی کوب (خیلی خوب)، کداحافظ (خداحافظ)، از پلیس مذهبی در ایران می‌پرسید: راست است که در ایران پلیس مذهبی به پوشش مردم خصوصا زنان کار دارد؟ داشتن دوست دختر و پسر در ایران ممنوع است؟ در دانشگاه دختران و پسران جدا می‌نشینند و دیواری بین‌شان کشیده شده؟ حتی توریست‌ها و غیرمسلمان‌ها هم باید حجاب داشته باشند؟ ایکا، همان که در دو پست قبل ذکری از او کردم با آب و تاب از ایمیلی می‌گوید که یکی از دوستان اندونزیایی‌اش فرستاده و در آن نوشته که احمدی‌نژاد چقدر ساده زیست است و فرش‌های فاخر ریاست جمهوری را به مساجد داده است. من فقط نگاه‌اش می‌کنم. تحت تاثیر کامنت‌های برخی دوستان، دل‌ام نیامد شور و شوق‌اش را خراب کنم. کاثرین استاد reading و writing ما که با همان قهقهه‌های همیشگی و اداره‌ی کلاس سمحه و سهله‌اش (به طوری که سر کلا‌س‌اش می‌توانی دراز هم بکشی) عملا چنان کاری دارد از ما می‌کشد که در عمرم کسی از من نکشیده است، هم سوالات زیادی از ایران دارد. او سر کلاس مناسبتی پیش آید از عصر روشنگری می‌گوید و این‌که تمدن ما بر عقل  بنا شده و با خرافات، که منظورش همان دین است و این را یک بار تصریح کرد، میانه‌ای ندارد (البته بلافاصله با زیرکی می‌افزاید نظر هر کسی محترم است و ما در این کشور حق توهین به هیچ مرامی را نداریم). او در مورد ایران می‌پرسد: در ایران سنگسار و قطع دست و پا و درآوردن چشم هم هست؟ شما در دانشگاه هر سوالی را می‌توانید از اساتید بپرسید؟ آزادی آکادمیک در ایران وجود دارد؟ به خودش نگاهی می‌کند و از این‌که اگر بخواهد به ایران بیاید باید روسری به سر کند، خنده‌اش می‌گیرد، یکی از رندهای کلاس می‌افزاید: کاثرین! باید تن‌ات را هم بپوشانی، مطمئنا نمی‌توانی با این لباس‌ات ایران بروی و او نگاهی به لباس‌اش می‌کند و قهققه‌ی همیشگی‌اش را سر می‌دهد.  

خسته شده‌ام از این سوالات. حس غربت ندارم، نکند دارم بی‌وطن می‌شوم؟

یاد این شعر می‌افتم:

وطن جایی است کآزاری نباشد

کسی را با کسی کاری نباشد.


 


September 3, 2008::چهارشنبه 13 شهریور 87

افطار لندنیّه


دم افطار است به وقت اینجا. افشاری شجریان را گذاشته‌ام از روی طربستان. درس‌هایم دارد خیلی سنگین می‌شود. ماه عسل‌ام دیگر تمام شد. نشسته‌ام تنها، بارها گفته‌ام که غروب را دوست ندارم.
...
لب فروبند از طعام و از شراب/ سوی خوان آسمانی کن شتاب
گر تو این انبان ز نان خالی کنی/ پر ز گوهرهای اجلالی کنی
چند خوردی چرب و شیرین از طعام/ امتحان کن چند روزی در صیام
چند شب‌ها خواب را گشتی اسیر/ یک شبی بیدار شو دولت بگیر
-    کاش باشد.
-    هست.
-    کاش می‌توانستم به همین تیقن که تو می‌گویی بگویم.
-    دعا کن.
-    دعا؟
-    بخواه.
-    خواستم.
-    روزه‌ات قبول.
-    روزه؟ کدام روزه. من فقط یک روز فقهیدم.
-    چه؟
-    منظورم این است که بر سلوک توصیه شده‌ی فقیهان نخوردم و ننوشیدم. همین.
-    به چه امیدی؟
-    به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل.

حالا ربنا را گذاشتم.
ربنا لاتزد زیغ قلوبنا
-    غلط می خوانی که...
-    این ربنای خودم است...
-    و هب لنا من لدنک هدی...




 

September 2, 2008::سه شنبه 12 شهریور 87

روضه‌ی رمضانیه


رمضانیه‌ی داریوش را خواندم و حسین نوروزی، حال‌ام دیگر شد. خدا این مازاریان را خیر دهد که چنان سنتی را پای‌گذارد. (بهترین دعایی که می‌توانم در حق‌اش بکنم این است که خدا کند به حق صفای دلی که دارد آن‌قدر عاقبت به خیر بشود که فقیه نشود!).
نمی‌دانم چه سری است که آمدن من به این غربت غربی با رمضان مصادف شده. این تصادف من را می‌ترساند.
نمی‌توانم بنویسم.
رمضانی باشید.
همین.



September 1, 2008::دوشنبه 11 شهریور 87

به جای رمضانیه (به دعوت مازاریان عزیز)


از روی طربستان، افشاری شجریان را گذاشته‌ام:
این دهان بستی دهانی باز شد/ تا خورنده‌ی لقمه‌های راز شد
به قدر ربنا این نوا را دوست دارم...
-    این همه نشانه و هنوز خارخارِ تردید؟
-    هوم، نشانه را جایی نگذاشته‌اند، نشانه باید "خوانده" شود تا نشانه باشد.
-    خوب، بخوان! ما اکثر العبر و اقل الاعتبار
-    چشم، دکمه‌اش را می‌زنم! ماشین که نیست دکمه‌ی خواندن‌اش را بزنی. باید خواندن خود بیاید.
-    پس بیارش.
-    گفتن‌اش ساده است.
-     نمی‌شود.
-    می‌شود.
-    از امید سخن می‌گویی؟
-    از ایمان سخن می‌گویم. خواستی بگو همان امید. از آیه صحبت می‌کنم. خواستی بگو همان نشانه.
-    کبوتر رفته باز نمی‌گردد: هر چه فسون دمیدم‌اش، هر چه فسانه خواندم‌اش.
-    باید...
-     نگو چه کنم! نه این‌که مستغنی باشم از شنیدن، لیکن چه چاره با بخت گمراه

حالا از روی طربستان، ربنای شجریان را گذارده ام:
ربنا لاتزغ قلوبنا...

این جا دارد غروب می‌شود. روزه نیستم، رمضان هنوز این‌جا نرسیده، ولی بوی رمضان در سرم  پیچیده.
همین...




یکشنبه‌ی جمعه‌صفت


نزدیک طلوع روز دوشنبه است. در هال منزل داریوش نشسته‌ام و دارم می‌نویسم. ساعت شش و نیم صبح است و تازه طلوع شده. خانه‌ی داریوش طبقه سوم یک آپارتمان بلند است. چشم‌انداز منزل داریوش به پارکی بسیار قشنگ در روبروی خانه‌شان ختم می‌شود که درخت‌های بسیار بلندی دارد.

شنبه نزدیک غروب جناب دکتر سام به دنبال‌ام آمد و مرا با ترن به منزل خودشان برد و در راه هم به نحوی مستوفا چگونگی پیدا کردن آدرس را بر اساس نقشه توضیح داد. منزل دکتر سام در غرب لندن است. اول شب بود که رسیدیم. خانه‌ای که جا به جا به تذهیب‌هایی از آیات قرآن و شعر حافظ و مولوی و حدیث آراسته شده با همسری مهربان. شام را در حیاط منزل‌شان خوردیم و بعد رفتیم  اتاق دکتر سام. از هر دری سخنی شد و حضرت ایشان بنده را به نحو تفصیلی با عالم یوتیوب و خصوصا آن‌چه از طنزهای فیروز کریمی در آن موجود است، آشنا کرد. از عالم موسیقی هم سخن به میان آمد و دکتر سام از رسم بی‌مروتی غالب اصحاب موسیقی گلایه کرد از چشم و هم‌چشمی‌ها، پشت‌خالی کردن‌ها و حسادت‌ها‌ی‌شان گفت. گفتم‌اش پیشترها فکر می‌کردم این جور چیزها در عالم آخوندی زیاد است، بعد دیدم در هر صنفی هست حتی در میان روشنفکران و هنرمندان. اما لابلای صحبت‌ها نکته‌ای سام گفت که آن‌را در دل «دستاورد معنوی‌ از سفر به سرزمین سام» نامیدم. و آن این بود که لابلای گلایه از عالم کثیف موسیقی، که می‌کوشید نام نبرد که غیبت نشود، از نازنین‌های موسیقی هم نام برد و گفت زمانی که شجریان مبلغ کمی حقوق می‌گرفته است، حاضر بودند به او مبالغ هنگفتی پول بدهند تا در کاباره‌ها بخواند و او نمی‌پذیرد. تعبیر سام این بود که «شجریان برای کارهایی که "نکرده" است شجریان شده است علاوه بر کارهایی که "کرده" است». این خیلی به خیال من نکته‌ی مهم گر چه بدیهیِ باطنی‌ای آمد. این‌که تنها کردن‌های ما نیست که آدم را به جایی می‌رساند، نکردن‌های ما به مراتب مهم‌تر است. صبح هم به دیدار جناب سید احمد سام بچه‌ی بامزه‌ی دوساله‌ی جناب امیرحسین نائل آمدیم که پادشاه بلامنازع آن منزل بود و همه، یعنی دو تا زن و شوهرِ دکتر، کمر خدمت به او بسته بود. من همیشه وقتی کسانی مثل سام و داریوش را می‌بینم که هم متدین اند و هم بر اساس استانداردهای یک زندگی امروزی، متجدد و موفق، یاد عبدی کلانتری می‌افتم. او اصلا این طور تیپ‌ها را از نزدیک دیده است؟ این‌ها را چگونه مقوله‌بندی می‌کند؟ نمی‌تواند بگوید این‌ها مسلمان نیستند. اگر مسلمان اند پس تمام آن چیزها که در باب اسلام می‌نویسد و به خیال من می‌خواهد بگوید اسلام آن است و غالبا دیگر هیچ، کجا رفت؟ و اگر اسلام آن است پس این چیست؟
شب منزل دکتر سام خوابیدم و صبح قبل از ظهری با ترن برگشتم به خوابگاه. دکتر سام بنده‌ی خدا می‌خواست با من بیاید و دوباره من را برساند که گفتم واقعا دیگر یاد گرفته ام چگونه با ترن راه‌ام را پیدا کنم و نهایتا خودم تنها برگشتم و البته به نحو موفقیت‌آمیز. بعد از آن هم با بانو و هاشم عزیز چت مفصلی کردم، بانو دلتنگی می‌کرد و حق دارد. خدا نووصال قریب الوقوع ارزانی داراد! حدود پنج بعد از ظهر بود که داریوش آمد دنبال‌ام و با ترن رفتیم منزل آن‌ها. خانه‌ی داریوش در شرق لندن است، در منطقه‌ای که به کثرت مسلمان داشتن معروف است. همسری خونگرم دارد و مدیر. نشستم و کتابخانه‌ی دیجیتالی خودم را به داریوش نشان دادم که برای‌اش جالب‌ بود. شب هم همسایه‌ی داریوش این‌ها که زوجی ایرانی با فرزندی کوچک اند برای شام به ما ملحق شدند. مرد این خانواده دانشجوی سال دوم ISMC است، آمدند و گپ و گفت زدیم و شام خوردیم. با این بزرگواران نشستیم کمی هم دخل و خرج کردیم و در آمد که من بی شک ماهی دویست پوند کم می‌آورم و باید از جایی!!! جور کنم. یک پیشنهاد این بود که بروم سر قبرها قرآن بخوانم! خلاصه این‌طوری. 

امروز باید بروم خودم را به پلیس معرفی کنم. در ویزای من نوشته که طی هفت روز از ورود خود باید چنین کاری بکنم و الا احتمالا تروریست‌ام و آن‌ها هم جای من تروریست را نمی‌دانند. 



August 30, 2008::شنبه 9 شهریور 87

یوم السبت فرنگی

 

دم غروب است. امیرحسین سام، بنده‌ی خدا، شماره‌ی من را گرفته بود از داریوش زنگ زد که می‌آیم دنبال‌ات با هم بیرونی برویم. بداهه‌نوازی‌ سه‌تار و پیانواش بر اساس ملودی‌های زرد، سرخ، ارغوانی را گذاشته‌ام و منتظرم زنگ بزند تا بروم پایین. غروب‌ها را دوست ندارم.

 

امروز روز خوبی بود. دیشب رفتم پایین در محوطه‌ی سبز خوابگاه و تا دیر وقت اپستمولوژی خواندم. این اروپای شرقی‌‌ای‌ها، دختر و پسر به خودشان رسیده بودند، دوتا-دوتا داشتند می‌رفتند پاب (pub). دارم کتاب «در آمدی به نظریه‌ی شناخت» (An Introduction to the Theory of Knowledge) چاپ کمبریج 2007 نوشته‌ی Noah Lemos را می‌خوانم. صبح تا نه و نیم خوابیدم. تعطیلی و لذت خواب. بعدش بلند شدم و دیدم هوا آفتابی آفتابی است. رفتم در فضای آزاد به ادامه‌ی کتابخوانی. یکی از دوستان اخوی که دفتر تحکیم وحدت با هم بوده اند از لندن زنگ زد و ابراز لطف کرد و آدرس دقیق داد که بعداز ظهری بیایم کانون توحید لندن پای مثنوی‌خوانی مهاجرانی . ساعت یک و ربع بعد از ظهر زدم بیرون. قرار است ما را از طرف موسسه ساعت دو ببرند یک به اصطلاح coach tour (تور اتوبوسی) و لندن را نشان‌مان دهند. لندن‌شناسی خوبی بود. خانمی به نام کارول که راهنمای تور بود را هم آورده بودند. بردندمان جاهای مختلف لندن را نشان دادند و راهنما مدام می‌گفت فیلم هری‌پاتر را دیده‌اید؟ این‌جا ساخته شده؟ فیلم‌های فلانکی را دیده‌ای؟ آن‌جا ساخته شده و هر جا می‌رسیدیم تاریخچه‌ی آن‌جا را هم می‌گفت و گفت آن‌قدر این شهر متنوع و چند فرهنگه است که شما هیچ‌گاه از لندن خسته نمی‌شوید و از قول یک نمی‌دونم چی چی انگلیسی قرن هفدهم نقل کرد که اگر کسی از لندن خسته شود از زندگی خسته شده است. تئاترها و نمایش‌های خیابانی و کلیساها و یک مسجد که پیشتر کلیسا و کنیسه بوده است و خلاصه خیلی جاها را نشان‌مان داد. برگشتیم ساعت پنج و خورده‌ی بعد از ظهر بود. رفتم به راهنمایی دوست سیاه پوست‌ام و نیز به راهنمایی جود (همکلاس سوری) از همان‌جایی که می‌گفت ارزاق ارزان است، (فروشگاه زنجیره‌ای به نام تسکو) کمی خرت و پرت خریدم تا از گرسنگی هلاک نشوم. خلاصه دو تا تخم مرغ درست کردم و خوردم که جناب دکتر سام زنگ زد و گفت بیرونی برویم و من گفتم کانون توحید چه می‌شود معلوم شد من اشتباه فهمیده‌ام برنامه مهاجرانی ساعت شش است نه هفت و خلاصه کانون توحید منتفی شد عجالتا. انشاءالله هفته‌های دیگر می‌روم.

این هم برای آن‌هایی که احیانا امیر حسین سام را نمی‌شناسند:

http://www.amirsam.com/farsi/biography.html

 


 


 

August 29, 2008::جمعه 8 شهریور 87

من چه گویم که غریب است دل‌ام در وطن‌ام


امروز که به تقویم میلادی روز آخر هفته بود، روز بسیار خوبی بود. درس‌ها خوب پیش می‌رود و کم-کم دارد جدی می‌شود. صبح کاثرین بدون اطلاع قبلی از ما خواست در عرض یک ساعت در کلاس یک مقاله پانصد کلمه ‌ای بنویسیم در مورد موضوع سیستم آموزشی در کشور خودمان و مقایسه‌ی آن با سیستم بریتانیا. در کنار SOAS هر روز ظهر حدود ساعت دوازده و نیم فردی می‌آید که البته قیافه‌اش به هندی‌ها نمی‌خورد و چرخ دستی‌ای می‌گذارد و به صورت خیریه به دانشجویان غذای گیاهی مخصوص می‌دهد. تا می‌آید صف می‌شود و همه می‌ریزند. تابلویی هم می‌گذارد که روی آن نوشته karma: every action has reaction روی تابلوی‌اش هم عکس چند نفر را گذاشته از جمله گاندی. اسم‌ این گروه خیریه آن‌طور که دوست فلسطینی بامزه‌ام در صف گفت، کریشنا است. این‌ها گیاه‌خوار اند. غذای‌شان مجموعه‌ای از کمی برنج با کمی چیزهای سبز که نمی‌دانم چیست اما شبیه پوست باقالی است به اضافه‌ی کمی هم سیب زمینی و یک تکه کیک. من این‌جا معمولا نهار نمی‌خورم ولی از غذای این خیّر محترم بدم نیامد. شاید هر روز بشقابی غذای خیراتی به عنوان نهار خوردم. در کلاس بعد از ظهر هم جیمز از ما خواست هفته‌ی دیگر یک ارائه‌ی ده دقیقه‌ای داشته باشیم در یک موضوع آکادمیک. می‌خواهد قدرت سخنوری‌مان در انگلیسی را چک کند. من شاید در معرفی معرفت‌شناسی صحبت کنم و یا شاید هم در باب «خدا و معنای زندگی». مثل هر روز پیاده برگشتم. امروز هم هوا تقریبا آفتابی بود. نامجو گذاشته بودم در گوش‌ام گوش می‌دادم خیلی چسبید. این‌جا خانم‌های جوان زیادی را می‌بینید که دارند سیگار می‌کشند. در داخل دکه‌ی تلفن‌های عمومی هم برچسب‌های رنگی‌ای را می‌توان دید که بر روی آن عکس‌های الفیه و شلفیه‌نگارانه چاپ شده و شماره تماسی گذاشته شده که مشتری می‌تواند تقاضای ِ، به قول تاجیکی‌ها (البته اصطلاحی نه چندان رایج در آن دیار)، سفارش«سبک پای» بدهد. این‌جا رد شدن از چراغ قرمز در خیابان‌های فرعی برای عابران پیاده امری رایج است و از این جهت هم احساس غربت نمی‌کنم!

دیشب برای اولین بار رفتم لندن‌گردی. مسیر خیابان خوابگاه‌مان  را در جهت عکس king`s cross گرفتم و رفتم و رفتم. ساعت حدود نه و نیم شب بود. مسیر نسبتا طولانی‌ای را پیاده رفتم به طوری که نزدیک بود گم شوم. مغازه‌ها اکثرا هنوز ساعت ده شب نشده بسته بودند و تنها bar shop ها یا  pub ها باز بودند که تعدادشان بسیار زیاد بود. تقریبا هر چند قدم یک بار می‌شد یک «بار» دید که مملو از آدم است و معمولا چند میز و صندلی هم بیرون می‌گذارند و می‌نشینند تفریح می‌کنند: پی مفرحت مجلس آراستند/ نشستند و گفتند و برخاستند.

حضرت داریوش و بانوی مهربان‌اش مرا آخر هفته‌ای به منزل‌شان دعوت کردند. عذر آوردم. راستش من «فوبیای گم شدن» گرفته‌ام (نه این‌که فکر کنید آن‌را صرفا به معنای انضمامی کلمه -گم کردن آدرس- می‌گویم که به معنی انتزاعی کلمه نیز هم) من در مشهد به زور آدرس پیدا می‌کردم چه برسد به این‌جا. منزل این بزرگواران هم شرق لندن است و من در مرکزم. خستگی هم البته مزید بود. الان دیگر کاملا شب شده است. شب‌ها اینجا دلگیر است. یک دوش می‌گیرم و می‌روم در فضای باز به مطالعه. مطالعه آرام‌ام می‌کند. 

بانو هم دقایقی قبل زنگ زد. صدای‌اش مثل عسل در گوش‌ام چکید. رفته است برای ویزا به سفارت بریتانیا در تهران. امید که کارش درست شود و یک جای نقلی هم در این شهر گران پیدا کنیم و دوباره گرد هم‌آییم که:
در دهر هر آن‌که «نیم‌نانی» دارد/ از بهر نشست «آشیانی» دارد
نه «خادم» کس بود نه «مخدوم» کسی/گو شاد بزی که خوش جهانی دارد
گر چه باید به این سه‌گانه‌ی نان-مسکن-آزادی، «محبوب» داشتن را هم افزود.


 

August 28, 2008::پنجشنبه 7 شهریور 87

دست بردار از این در وطن خویش غریب


چهارشنبه صبح برای اولین روز به سر کلاس‌ام در SOAS رفتم. صبح‌ها از ساعت 10 تا 12 کلاس writing و reading داریم و بعدازظهرها از ساعت 1 تا 3 کلاس speaking  و listening. استاد صبح‌مان، کامله زنی است به نام کاثرین (Katharine) که همه‌اش می‌خندند و بلکه قهقه می‌زند. برخی اوقات هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است ولی ناگهان بلند می‌خندد. خلاصه کمی لوس به نظر می‌رسد. کلاس صبح‌مان بسیار شاد است. اما کلاس بعداز ظهر: استادی داریم به نام جیمز (james) که اگر بخواهم او را در یک جمله توصیف کنم باید بگویم: خیلی انگلیسی است. خنده و شوخی به ندرت در کار است و کلاس تا حدودی خشک است. ضمن این‌که مهارت listening اصولا از سخت‌ترین مهارت‌های زبانی است. جیمز ایران را هم به کثرت معتادان‌اش می‌شناسد.
پنج‌شنبه هم که امروز باشد کلاس‌ها به همین منوال برگذار شد. کلاس ما تنها پنج دانشجو دارد. کلاس‌های SOAS اصولا خیلی پر دانشجو نیست. آخر کلاس عصر ناگهان هوا آفتابی شد و جیمز با خوشحالی گفت: آهای بچه‌ها آفتاب! گفتم استاد اشتباه گرفته‌اید ما همه از شرق آمده‌ایم و آفتاب برای ما طبیعی است. ضمن این‌که این آفتابی که الان شد را هم ما از شرق آورده‌ایم. او هم کم نیاورد و گفت نه پیش از شما هم آفتاب می‌شد و پس از شما هم خواهد شد، اصلا ربطی به شما ندارد.

پس از کلاس بعدازظهر ما را به بازدید و آشنایی با کتابخانه‌ی SOAS بردند. چه کتابخانه‌ی عظیمی بود. به منوال هر روز پیاده برگشتم به خوابگاه. مسیر تقریبا نزدیکی است و تنها حدود چهل و پنج دقیقه طول می‌کشد. هم ورزش است، هم سیاحت و هم صرفه‌جویی. در راه هر چند دقیقه یک بار کسانی ایستاده‌اند و به عابران روزنامه‌ی رایگان می‌دهند. روسری به سر هم کم دیده نمی‌شود. از روبروی ایستگاه king`s cross از یک بساطی پنج دانه شلیل خریدم به یک پوند (هزار و هشتصد تومان).

August 27, 2008::چهارشنبه 6 شهریور 87

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش را



1.       در هواپیمای‌ام... در راه بحرین. از آن‌جا می‌روم لندن. امروز دوشنبه 4 شهریور هشتاد و هفت، 25 آگوست دو هزار و هشت است. قرار است حضرت داریوش بیاید فرودگاه دنبال‌ام. حس عجیبی دارم... لطفی می‌خواند در «خموشانه»:

شمس الضحی، شمس الضحی....

 حس کنده‌شدن (انتزاع) دارم...

زنجیرها را بردریم...

ما هر یکی آهنگریم...

 آتش در این عالم زنیم...

 این چرخ را برهم زنیم...

 این عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیم...

 چون خویش سرگردان کنیم...

 چون خویش سرگردان کنیم...

چون خویش سرگردان کنیم....

-         نمازت را اول وقت بخوانی‌‍‌ها؟ خدا و پیغمبر در فرنگ فراموش‌ات نشود

-         کاش قبلا یک سفر خارج رفته بودی

-         خدا کنه بری دیگه برنگردی! نخند! دعا می‌کنم نه نفرین

-         لایمکن الفرار من حکومتک

-         بر سر سینی خداحافظی که قرآنی در آن است و لیوان آبی و مادری بیمار که اشک می‌ریزد در فراق قریب الوقوع فرزندش، تفالی زدم به مصحف آیه آمد: ولا تبخسوا الناس اشیائهم و لا تعثوا فی الارض مفسدین (هود).

لطفی کمانچه می‌کشد، گویی به نهانخانه‌ی دل من

 مگر نه این‌که همیشه روی هوایی؟ خوب حالا به نحو انضمامی هم این‌گونه‌ای.

-         آن سید دوست‌داشتنی  (که با وجود اختلاف نظر عمیق فکری میان ما، سخت به او ارادت دارم) در تلفن خداحافظی با همان روحیه‌ی رادیکال همیشگی می‌گفت به میان آن وحوش (منظورش غربی‌ها خصوصا لیبرال‌های‌اش بود) که می‌روی، انشاءالله سرباز امام زمان بمانی.

-         نه این‌که فکر کنی از روز اول عزم رفتن داشتم ها نه. کار به جایی رسید که زبان حال‌ام شد: «باید برون کشید از این شهر رخت خویش را». یادت هست که آن نهاد علمی حوزوی وابسته به حاکم معدلت‌پرور حتی حاضر نشد به من ترجمه‌ای از انگلیسی به فارسی در حوزه‌ی فلسفه‌ی دین بدهد؟ گفتند فلانی حاشیه‌ی سیاسی (!؟) دارد. پیغام دادم که ترجمه می‌کنم با اسم مستعار چاپ کنید. پاسخی نیامد که یعنی نه. باز هم بگویم؟ آن‌ نهاد دانشگاهی که سال‌ها در آن کم مزد و بی منت زحمت کشیده بودم، با چرخش دولت چنان به تدریج و ظرافت مرا از دور خارج کرد و نامحرم شدم که بر ظرافت رذالت‌شان در دل آفرین گفتم. کارم شده بود خانه‌نشینی: شب‌ها خواندن و روز‌ها خوابیدن. آخرها بانو می‌گفت چرا از خانه بیرون نمی‌روی؟ گفتم صبر کن از این اقلیم بیرون می‌رویم. می‌رویم جایی که حاکمان‌اش معدلت‌پرور نباشند، جایی که هر روز از فضایل نگویند و در عمل هم‌آغوش رذایل باشند ....

-          دل‌ات برای مملکت‌ات تنگ شود، حتی اگر در آن نباشی، بهتر از آن است که از آن متنفر شوی، حتی اگر در آن باشی.

 

2.       فرودگاه بحرین‌ام. در نمازخانه نشسته‌ام و دارم تایپ می‌کنم. زمان به ساعت بحرین، قریب هشت شب است. ایران باید ساعت نه و نیم باشد. باید چیزی در حدود شش ساعت را، احتمالا به بطالت، در این فرودگاه بگذرانم و بعد عازم لندن شوم (ایزد اگر مدد کند). چه فرودگاه جالبی است. ورود به فرودگاه بحرین، اولین تجربه‌ی من از «زیستِ غیر ایرانی» است. برای منی که هیچ‌گاه از ایران، حتی برای سفر زیارتی هم بیرون نرفته‌ام، سهل است حتی شیراز، اصفهان و کیش هم نرفته‌ام، بحرین شروع یک تجربه‌ی جدید است.

-         کل این فرودگاه را گشتم اما حتی یک سرویس اینترنت رایگان که کار کند نیافتم. تنها سه جا یافتم که  کامپیوتر آن‌جاها هم کار نمی‌کرد. در نمازخانه‌ی این فرودگاه حتی یک مهر (به کسر میم خوانده نشود!) پیدا نمی‌شود. چیز عجیبی نباید باشد بلکه برای من عجیب است احتمالا. تقریبا هیچ‌کدام از نمازگزاران این‌جا فردی نماز نمی‌خوانند. چند تا-چند تا وارد می‌شوند و حتی اگر همدیگر را نشناسند، جمع می‌شوند و نماز جماعت می‌خوانند: کتف‌ها بسته و آمین گویان پس از پایان حمد.

-         دیدن قیافه‌های جورواجور آدم‌ها که همچون رنگین‌کمانی طیف‌ رنگ‌های مختلفی را از پوشیه‌ای گرفته تا نقطه‌ی مقابل آن تشکیل میدهد، مرا متوجه این نکته می‌کند که «دیگری» (other) (دگراندیش و دگرباش و دگرزیست) چقدر از ایرانی ِ پساانقلاب دریغ شده و آن‌مقدار هم که غیر (دیگری) در دیار ما هست، قاچاقی است و  به انحای مختلف به رسمیت ناشناخته شده. 

 

3.       لندن‌ام. امروز سه‌شنبه پنج شهریور، 26 آگوست است. فرودگاه لندن اصلا به قشنگی فرودگاه بحرین نیست. من و داریوش همدیگر را در فرودگاه پیدا نکردیم. هر دو ساعتها در مکانی بسیار نزدیک به هم دنبال یکدیگر می‌گشتیم. از فرودگاه هیثرو (Heathrow) یک کارت تلفن خریدم و دو بار به گوشی او زنگ زدم. جواب نیامد. برای‌اش پیغام گذاشتم. روانه‌ی مترو شدم با بارهای بسیار سنگین. درست جلوی مترو داریوش مرا پیدا کرد. پیغام مرا گرفته بود. دیدن داریوش پس از آن همه انتظار  آرامشی بود. سوار مترو شدیم. هنوز هیچ چیز از لندن را ندیده‌ام. مسیری طولانی در مترو بودیم و در ایستگاه king`s cross پیاده شدیم. از ایستگاه که بالا آمدیم من برای اولین بار لندن را دیدم. با دیدن لندن و آدم‌های‌اش اصلا احساس شوک فرهنگی (cultural shock)، که خیلی‌ها می‌گفتند به آدمی دست می‌دهد، به من دست نداد. اولین چیزی که با دیدن خانه‌های کوتاه و قدیمی به نظرم آمد، میدان شهدای مشهد خودمان بود و حالا میدان شهدای لندن! به داریوش که خودش مشهدی است گفتم، خندید. شاید این‌که لندن در نگاه اول شبیه میدان شهدای شهرمان به نظرم آمد در عادی بودن آن‌چه می‌دیدم و شوکه نشدن موثر بود. خلاصه لندن، دست کم در نگاه اول، به شیکی آن‌چه تصور می‌کردم و یا در عکس‌ها دیده بودم نبود. برخی پیاده‌روهای‌اش با اندکی اغراق به قدر پیاده‌روهای دور حرم کثیف و پر اشغال بود. خبری از ساختمان‌های سر به فلک کشیده‌ی مدرن و ساخت و ساز بدقواره‌ی جدید نبود. ساختمان‌ها کوتاه، آجری و قدیمی. کشیدن بارهای سنگین من برای ما دو نفر هم ساده نبود (چه برسد به این‌که من بخواهم این همه بار را تنهایی بکشم). به dinwiddy house رسیدیم، خوابگاهی دانشجویی که من کمتر از یک ماه در آن‌جا اتاق دارم. بعد از آن باید دنبال جایی متاهلی بگردم که بانو هم به من ملحق شود. همان عزیز بانویی که دل‌ام برای‌اش تنگ شده است. بعد از از سرگذراندن یک ناهماهنگی که، خدا خیرش بدهد، داریوش آن‌را حل کرد، اتاق‌ام را تحویل گرفتم. اتاقی بسیار کوچک با یک تخت و یک میز و پنجره‌ای که فقط یک ذره باز می‌شود و به آپارتمان بلند بدقواره‌ای نما دارد با یک حمام و دستشویی کوچک و یک، به قول ما مشهدی‌ها، اشکاف یا همان کمد. بعد از آن با داریوش بلافاصله به  ISMC (موسسه‌ی مطالعه‌ی تمدن‌های مسلمان) رفتیم. بنده‌ی خدا داریوش از صبح زود تا ظهر کارهای مرا راست و ریس می‌کرد و قشنگ یک روز از کار در اداره‌اش افتاد. من یک ماه باید یک پیش‌دوره (pre-sessional course) بگذرانم در SOAS (مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن). داریوش دم ظهر خداحافظی کرد و رفت. یکی از کارمندان موسسه من را پیاده به  SOAS برد که خیلی نزدیک ISMC بود. من دو جلسه از کلاس را از دست داد‌ه‌ام. بعد از آن هم من را پیاده از SOAS برد به دم خوابگاه‌ام. قرار شد ساعت چهار و نیم بروم موسسه برای آشنایی با همکلاسی‌های‌ام. کارمند مهربان موسسه هم برای من ِ خنگ، ده بار توضیح داد که چگونه می‌توانم از خوابگاه پیاده به موسسه بیایم و آخر سر هم که دید من حالی‌ام نمی‌شود همه چیز را برای‌ام نوشت. دوش گرفتم، چه دوش گرفتنی البته، هر چند لحظه یک بار آب با صدای غرش و لرزشی غول‌آسا در لوله قطع می‌شد و من می‌ماندم کفی، (شما را یاد خوابگاه‌های دانشگاه فردوسی نمی‌اندازد؟) بعد از آن وسایل‌ام را باز کردم. من با این سفرم برنده‌ی یک سال مصرف آجیل شده‌ام. قریب یک ساعت از خستگی بی‌هوش شدم. بعد از آن لباس پوشیدم و زدم بیرون در میانه‌ی راه یادم آمد که کاغذی را که کارمند موسسه‌ی برای‌ام توضیح نوشته بود و کروکی کشیده بود، با خودم بر نداشته‌ام. حوصله‌ی برگشتن نداشتم. زمان هم نداشتم. با تکیه بر حافظه و نیز پرسان-پرسان، موسسه را تقریبا راحت پیدا کردم. مرا به اتاقی در طبقه‌ی دوم راهنمایی کردند. وارد که شدم یک مشت آدم چندتا-چندتا داشتند با هم صحبت می‌کردند و همه ابتدای ورودم چند لحظه مرا نگاه کردند و بعد به صحبت خودشان ادامه دادند. شاید چند دقیقه من همین‌طور ایستاده بودم و با روزنامه‌ی تبلیغاتی‌ای که یک بدقواره‌ی تبلیغاتچی به زور در خیابان در دست‌ام فرو کرده بود، خودم را باد می‌زدم. بعد از چند دقیقه همان کارمند موسسه که مرا ظهری راهنمایی کرده بود، آمد و به دیگران گفت ایشان همکلاس شماست. همکلاسی‌های من فکر کرده بودند من استاد این‌جا هستم. معارفه صورت گرفت. چند نفر از سوریه، اندونزی، تاجیکستان، پاکستان، تونس، مصر و یک نفر از ایران که خودم باشم، مجموعه‌ی کلاس ما را تشکیل می‌دهد. بی استثناء زبان انگلیسی‌ همه‌شان، دست کم در محاوره، از من بهتر است. با همکلاسی‌های جدید پیاده عازم خوابگاه شدیم و در راه با یکی-دونفرشان بحث‌هایی درگرفت که جالب بود. الان ساعت به وقت لندن هفت و بیست دقیقه بعد از ظهر است و هوا دارد تاریک می‌شود. ساعت لپ‌تاپ من که هنوز بر روی ایران است نشان می‌دهد که در ایران ساعت نزدیک یازده‌ی شب است. نمی‌دانم درست نشان می‌دهد یا نه. من هنوز دسترسی به اینترنت پیدا نکرده‌ام. به مجردی که پیدا کردم این نوشته‌ها را روی وبلاگ‌ام می‌گذارم. متاسفانه دوربین نیاورده‌ام که عکسی از لندن برای‌تان بگذارم. فعلا همان بافت فرسوده‌ی دور حرم را تصور کنید، یک کم با فتوشاپ ذهن‌تان آن‌را مرتب کنید، پوشش آدم‌ها را هم کمی غیر اسلامی کنید، می‌شود لندن، فقط آستان قدس ندارد! 

 

4.       ساعت هشت صبح است. چهارشنبه شش شهریور، بیست و هفت آگوست. نیم ساعتی است از خواب بیدار شده‌ام. مثل این‌که دیشب باران آمده است، هوا خنک‌تر است و زمین حالت نم دارد. رفتم از سوپر مارکت روبروی خوابگاه چیزی برای صبحانه بخرم که محمد خان را دیدم (همکلاسی پاکستانی‌ام با هیکلی بسیار درشت شبیه آفریقایی‌ها، سیاه‌پوست با چشمانی سبز، او استاد زبان و ادبیات انگلیسی در پاکستان بوده است و به آرای علی شریعتی و ملاصدرا هم بسیار علاقه‌مند است و عبدالکریم سروش را هم نمی‌شناسد، دیروز خیلی با هم بحث کردیم). خواستم شیر بخرم گفت بیا اتاق من برای صرف صبحانه. گفتم بگذار من هم چیزی به سفره‌ی صبحانه‌ی تو اضافه کنم گفت همه چیز خریده‌ام. تعارف کردم گفت نگران نباش پول‌اش را از تو می‌گیرم. خلاصه، هیچ چیز نخریده، با محمد خان از سوپر مارکت آمدیم بیرون. بیرون که آمدیم گفت این سوپرمارکت بسیار گران است و تو نباید از این‌جا چیزی بخری و من برای این‌که تو را غیر مستقیم منصرف کنم این‌گونه گفتم اگر مستقیم می‌گفتم از این‌جا نخر گران است، فروشنده ناراحت می‌شد. به طبقه‌ی آن‌ها رفتیم. صبحانه خورده بود. به من یک بسته کره داد (که البته الان که دارم می‌خورم‌اش می‌بینم هم مزه‌ی کره می‌دهد هم پنیر) با یک بسته نان و یک بطری شیر. پول نگرفت. گفت آن‌را گفتم که قانع شوی و چیزی نخری و اضافه کرد در فرهنگ شرقی ما این کار معنی ندارد. گفتم به فرهنگ غربی رفتار کن. گفت: فاتحه خواندم (fuck up) به فرهنگ غربی‌. خلاصه یک صبحانه‌ی رایگان، به قول معروف، دشت کردیم. عجالتا همین محمد خان صمیمی‌ترین دوست من شده است. زن او شیعه است گر چه می‌گوید خودم نه شیعه هستم و نه سنی بلکه مسلمان‌ام و این تقسیم‌بندی‌ها را سرکاری می‌دانست. چهار تا فرزند دارد و از این‌که من فرزند ندارم ناراحت بود و توضیح می‌داد که پدری (fatherhood) چیزی است که هیچ تجربه‌ی دیگری حتی عاشقی به پای آن نمی‌رسد. به نظرم آدم پخته‌ای می‌آید. بیش از همه مرا به یاد دوست‌ام مهدی دیسفانی می‌اندازد. روحیه‌ای شبیه او دارد. من هنوز دسترسی به اینترنت پیدا نکرده‌ام. ظاهرا در هر اتاق فیشی هست که می‌توان از طریق آن به اینترنت وصل شد اما کابلی می‌خواهد که من باید بروم بخرم. هنوز نتوانسته‌ام تلفن بیابم و رسیدن‌ام را خبر بدهم. خدا کند کسی در ایران نگران نشده باشد.

 

بعدالتحریر: جناب داریوش که مطلب بنده را خواند، تحشیه‌ای زد که دیدم برای این‌که روایت من از لندن مثل روایت رسانه‌ی جمهوری اسلامی از همه چیز نشود، بد نیست آن‌را اضافه کنم. بخوانید:

«در مورد کينگز کراس البته خيلی اغراق شده‌ها، باید بتوانی عکس بگيری، از اين گذشته کينگز کراس چنان‌که گفتم محل اتصال لندن به اروپاست  قطارهای يورواستار از اين‌جا مستقیم می‌روند به پاريس باید بروی داخل سن پانکراس داخل ايستگاه بزرگ نه ايستگاه متروها، ايستگاه قطارهای رو زمينی بريتيش ريل و قطار يورو استار راه بروی اين يک نکته و بعد هم همين خيابان را خيابان يوستون رو تا جلوی بريتيش لايبرری که دو قدم پايين‌تر است پياده بروی تا بفهمی کينگز کراس چه جور جايی است وسط شهر هم باید راه بروی آکسفورد استريت »