<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>حباب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://mirdamadi.malakut.ir/atom.xml" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.ir,2010://7</id>
   <updated>2010-03-08T07:40:24Z</updated>
   <subtitle>عالم چو حباب است و ليکن چه حباب

</subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.34</generator>

<entry>
   <title>کفر و ایمان چه به هم نزدیک است</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2010/03/post_321.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.ir,2010://7.22212</id>
   
   <published>2010-03-08T07:32:58Z</published>
   <updated>2010-03-08T07:40:24Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ آنچه می خوانید خلاصه ای است از مدخل &quot;کفر و ایمان&quot; (belief and unbelief) از دائرة المعارف قرآن، دانشگاه لایدن، نشر بریل، جلد اول، صص 218-26، نوشته کامیلا آدانگ (Camilla Adang) که به مناسبت بحثی که با جمعی از...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="مطالعات اسلامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<font face="Arial"><font face="Arial">
<p align="justify"><br />
آنچه می خوانید خلاصه ای است از مدخل &quot;کفر و ایمان&quot; (belief and unbelief) از دائرة المعارف قرآن، دانشگاه لایدن، نشر بریل، جلد اول، صص 218-26، نوشته کامیلا آدانگ (Camilla Adang) که به مناسبت بحثی که با جمعی از دوستان جانی در باب معنای کفر و ایمان در قرآن رخ داد نوشتم. مقوله کفر و ایمان سال&zwnj;هاست که دغدغه&zwnj;ی ذهنی صاحب این قلم است. </p>
<font face="Arial">
<p align="justify"><br />
ایمان و مؤمنان<br />
1.&nbsp;ریشه أ-م-ن در معنی باورآوردگان و نیز مقابلش ک-ف-ر یکی از ریشه&zwnj;های پر بسامد در گفتمان قرآنی است. <br />
2.&nbsp;ایمان از اسلام در قرآن فرق گذاشته شده.<br />
3.&nbsp;در یک جا خداوند مؤمن خوانده شده که به معنی حافظ و حامی است، 23:59. <br />
4.&nbsp;ایمان به معنی امنیت هم هست یعنی مؤمن در مقابل باطل و ضلالت و نیز عذاب اخروی ایمن است. <br />
5.&nbsp;اولین باری که واژه&zwnj;ی ایمان در قرآن آمده (اولین بار در ترتیب رایج قرآنی نه ترتیب نزول) (3:2) به معنی تصدیق آمده.<br />
6.&nbsp;تصدیق ِ چه؟ تصدیق دین محمد. <br />
7.&nbsp;علاوه بر آن به معنی تصدیق پیامبران پیشین هم هست.<br />
8.&nbsp;مؤمنان غیر مسلمان: مؤمن آل فرعون، 28:40-45<br />
9.&nbsp;آنچه مؤمنان حقیقی را از مشرکان جدا می&zwnj;کند باور به خدای یگانه است. آنچه مسلمانان را از موحدان قبلی جدا می&zwnj;کند ایمان به نبوت محمد است. <br />
10.&nbsp;برای مؤمن بودن فرد باید: به پیامبران پیشین و کتب آسمانی آن&zwnj;ها، فرشتگان&nbsp; و غیب ایمان داشته باشد.<br />
11.&nbsp;تفسیر رایج از غیب عبارت است از: امور نادیدنی که علم به آن برای بشر ممکن نیست. عبارت گرفته شده از سرنوشت بشر، وقایع آخر الزمان و نیز قیامت. شیعیان مدت زمانی را که امام منتظر مهدی در غیبت است را هم از مصادیق غیب گرفته اند. تنها خدا کلید گشایش رازهای غیب را دارد: مفاتیح الغیب، اما بشر باید به وجود امور غیبی ایمان بیاورد. [ایمان همچون فرآورده] <br />
12.&nbsp;[ایمان همچون فرآیند:] مطابق قرآن مشخصه&zwnj;ی رویکرد مؤمنان به خدا این است که قدردان اند، خشیت دارند، اهل توبه اند و تسلیم. رویکرد آنان به هم&zwnj;نوعان&zwnj;شان این است که: پاکدامن اند، میانه رو اند، متواضع و فروتن اند، اهل بخشش اند و قابل اعتماد اند. آنان به قول و قرارها و معاهده&zwnj;های خودشان پایبندند. مؤمنان برادرند و باید با هم وحدت داشته باشند، همدیگر را پشتیبانی کنند، میانشان صلح و سلم و صفا باشد. ایمان باید همراه با عمل صالح باشد که عبارت است از نماز و خیرات و مانند آن.&nbsp; <br />
13.&nbsp;متکلمان در باب نسبت عمل و ایمان و نیز سرشت و ماهیت ایمان بحث کرده اند: آیا کسی که اقرار به ایمان می کند اما عمل صالح ندارد، می تواند مؤمن خوانده شود و اهل پاداش اخروی باشد؟ آیا ایمان کم و زیاد شدنی است یا نه ثابت است. <br />
کفر و کفار<br />
14.&nbsp;واژه های معادل کفر در قرآن: ظلم، فسق، تکبر، استکبار و تکذیب همه اینها جنبه ای از اعمال کافران را توضیح می&zwnj;دهد. [ کفر فرآیندی] <br />
15.&nbsp;معنای اصلی ک-ف-ر پوشاندن یا لاپوشانی است که در اینجا یعنی پوشاندن حقیقت. کافر کسی است که شاکر نعمات نیست. منکر حقایق است، و متکبر است. <br />
16.&nbsp;واژه تکفیر ( ِ کسی که مسلمان است) در قرآن نیامده و حتی در حدیث چنین کاری محکوم شده. اولین بار خوارج از حربه تکفیر استفاده کردند. <br />
17.&nbsp;قرآن کفار را به سه گروه تقسیم می&zwnj;کند: مشرکان، اهل کتاب و منافقان ( مطابق لسان العرب: کفر النفاق و کفر الانکار). [نامی از کسانی که آشکارا منکر وجود خدا هستند به عنوان کافر نیست! پس دهریون (لایهلکنا الا الدهر) در قرآن کافر خوانده نشده اند؟!]<br />
18.&nbsp;[کفر به منزله فرآورده] شریک قرار دادن برای خداوند (شرک) در قرآن به منزله یگانه گناهی وصف شده که نابخشودنی است (48:4)<br />
19.&nbsp;مشرکان کسانی توصیف شده اند که گرچه در مواردی شاکر بودند اما به خدای یگانه و معاد باور نداشتند، از پیشینیانشان تقلید می&zwnj;کردند، مؤمنان را مسخره می&zwnj;کردند، هشدارهای پیامبران را جدی نمی&zwnj;گرفتند. محمد را دروغگویی می&zwnj;دانستند که داستانهایی را از بیرون گرفته و به عنوان وحی ارائه می&zwnj;کند. آنان به عذابی دردناک دعوت شده&zwnj;اند. مشرکان بیشتر در آیات مکی مورد بحث قرار گرفته اند اما در عوض در آیات مدنی منافقان بیشتر بحث می&zwnj;شوند. <br />
20.&nbsp;تعبیر اهل کتاب عادتاً در قرآن برای مسیحیان و یهودیان به کار گرفته می&zwnj;شود. گاهی به گروه نه کاملا معلومی به عنوان صابئین هم ارجاع داده می&zwnj;شود.<br />
21.&nbsp;آیات مکی مسیحیان و یهودیان را به چالش نمی&zwnj;کشد بلکه شایسته پیروی خوانده می&zwnj;شوند [انگاری پیامبر امید داشته است که به این شیوه آنها به دین جدید که خود را در ادامه دین آنها معرفی می کند، بگروند]<br />
22.&nbsp;این رویکرد گشاده نسبت به اهل کتاب با هجرت پیامبر به مدینه تغییر می&zwnj;یابد و آنان کسانی توصیف می&zwnj;شوند که می خواهند مومنان را گمراه کنند و آنان را به کفر خود بازگردانند (109:2،3:&nbsp; 98-199).<br />
23.&nbsp;در مدینه رابطه پیامبر و یهودیان با یکدیگر خراب شد و اکثر یهودیان به دین جدید نگرویدند. لذا لحن قرآن هم نسبت به یهودیان دیگر لحن آشتی جویانه&zwnj;ی مکی نیست. در اینجا یهودیان کسانی توصیف می&zwnj;شوند که در کنار مشرکان دشمن مومنان اند. مسیحیان که رفتار آشتی&zwnj;جویانه&zwnj;تری با پیامبر پیشه کردند، لحن ملایمتری در آیات مدنی دریافت می&zwnj;کنند. <br />
24.&nbsp;با این حال پیروان اهل کتاب همه یک کاسه نشده&zwnj;اند و برخی از آنان در قرآن از زمره&zwnj;ی مومنان تلقی شده اند. مفسران این عده را اهل کتابی گرفته اند که به آیین محمد پیوستند. تفاسیر متفاوتی هم از این دسته آیات شده است. <br />
25.&nbsp;اهل کتاب در صورتی که آیین جدید را نمی&zwnj;پذیرفتند می توانستند با پرداخت جزیه به مسلمانان هویت دینی خود را طی شرایطی حفظ کنند. <br />
26.&nbsp;مشرکان بت&zwnj;پرست از چنین رواداری&zwnj;ای برخوردار نشدند. و آنها باید میان مرگ و اسلام یکی را انتخاب می&zwnj;کردند.<br />
27.&nbsp;غالب مفسران آیه لا اکراه فی الدین (در دین اجباری نیست) را آیه&zwnj;ای می&zwnj;دانند که نسخ و بلا اعتبار شده است زیرا آیات قتال بر علیه کافران آنرا نسخ کرده است (216:2، 39:8، 47:4). <br />
28.&nbsp;قرآن در آیات مختلفی مومنان را از رفت و آمد با کافران بر حذر می&zwnj;دارد و می گوید هر کس با آنها اختلاط کند یکی از آن&zwnj;هاست. (28:3، 118:3، 144:4، 51:5، 1:13، 1:60، 22:58). تنها اگر خوف ضرر جانی می&zwnj;رود می شود با آنها حشر و نشر کرد (28:3، 106:16). در این بستر است که تقیه معنا می یابد. در چنین فضایی مفسران اهل سنت تقیه را جایز و مفسران شیعه واجب گرفته اند. <br />
29.&nbsp;تا به این&zwnj;جا آیاتی اشاره شد که رویکردی منفعلانه نسبت به کفار پیشنهاد می&zwnj;کنند. اما آیاتی نیز وجود دارند که رویکردی فعالانه نسبت به آنان پیش می&zwnj;نهند. از مومنان می&zwnj;خواهد که با کفار بجنگند (190:2، 190:3،&nbsp; 218:2، 4: 74-6، ...) و البته صلح هم تحت شرایطی با آنها مجاز است. <br />
30.&nbsp;تمام آیات قتال با کفار، مدنی است یعنی در زمانی آمده است که پیامبر دیگر واعظی بدون قدرت نیست که مورد آزار و اذیت قرار می&zwnj;گیرد (مانند دوره مکه)، بلکه در اوج قدرت است. <br />
31.&nbsp;قرآن مشرکان را نجس اعلام کرد و نزدیک شدن آنها به مسجد الحرام را منع می&zwnj;کند . این آیات به بحثهای دراز دامنی میان فقیهان و الهی&zwnj;دانان منجر شد که آیا مثلا کفار ذاتاً نجس اند یا عرضاً؟ مثلا اگر کسی دست خیس به کافر بزند باید دستش را آب بکشد یا نه؟<br />
32.&nbsp;تا چه حد مطابق قرآن آدمیان آزادند تا میان کفر و ایمان انتخاب کنند؟&nbsp; در حالی که در پاره ای از آیات قرآن این خود فرد است که میان کفر و ایمان از طریق گوش فرادادن به دعوت انبیاء یا انکار آنها انتخاب می کند (مثلاً&nbsp;&nbsp; 17:15)، در بسیاری از آیات دیگر این خداوند است که تعیین می کند چه کسی هدایت می&zwnj;شود یا گمراه می گردد (125:6، 178:7). <br />
33.&nbsp;تعارض ظاهری میان این دو دسته آیات به بحثهای الاهیاتی درازدامنی تحت عنوان جبر یا قدر دامن زد.<br />
34.&nbsp;معتزلیان و شیعیان، که متأثر از معتزلیان بودند، معتقد بودند که باور به قضا و قدر (جبر الاهی) با عدل الاهی سازگار نیست [اینکه خدا خودش از پیش مقدر کرده باشد که کسی گمراه باشد و بعد او را به جرم گمراهی عذاب کند بی عدالتی است]. <br />
35.&nbsp;زمخشری معتزلی از اختیار انسان و فخر رازی اشعری از جبر الاهی دفاع کرد. </p>
<p align="justify">&nbsp;<br />
</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
</font></font></font><font face="Arial"></font>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عارف خدا ندارد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2010/02/post_320.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.ir,2010://7.22149</id>
   
   <published>2010-02-14T06:30:58Z</published>
   <updated>2010-02-14T07:02:50Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[به دنبال نقد فیلمی می&zwnj;گشتم که برخوردم به نشریه&zwnj;ی دگرباشان ایرانی و از خلاف&zwnj;آمد عادت به مطلبی در این سایت برخوردم که یکی از باطنی&zwnj;ترین و معنوی&zwnj;ترین مطالبی بود که از آخرین باری که به فیه ما فیه سر زده...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="تازیانه های سلوک" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<p>به دنبال نقد فیلمی می&zwnj;گشتم که برخوردم به <a href="http://www.nedamagazine.net/">نشریه&zwnj;ی دگرباشان ایرانی</a> و از خلاف&zwnj;آمد عادت به مطلبی در این سایت برخوردم که یکی از باطنی&zwnj;ترین و معنوی&zwnj;ترین مطالبی بود که از آخرین باری که به فیه ما فیه سر زده بودم تا به حال&nbsp;خوانده بودم. تناقض&zwnj;های عجیبی دارد این روزگار. چند گزین&zwnj;گویه از شیخ ابوالحسن خرقانی را در <a href="http://www.nedamagazine.net/15/pedram.htm">این پست</a> دیدم که آن&zwnj;ها را اینجا بازنشر می&zwnj;کنم. همچون نسیم نخستی است که در سحرگاه می&zwnj;وزد و روح آدمی را تازه می&zwnj;کند. نوش&zwnj;تان باد. </p>
<p>&quot; بر همه چيز کتابت بود,</p>
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مگر بر آب </p>
<p>و اگر گذر کنی بر دريا,</p>
<p>&nbsp;از خون خويش </p>
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بر آب </p>
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کتابت کن</p>
<p>تا آن کز پی تو در آيد</p>
<p>داند که</p>
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; عاشقان و</p>
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مستان و </p>
<p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سوختگان رفته اند.&quot;</p>
<p>&laquo;ابوالحسن خرقانی&raquo;</p>
<p>می گفت در بيابان , رند دهل دريده عارف خدا ندارد, او نيست آفريده(1)</p>
<p>عارفانه های ديگری از &laquo; شيخ ابوالحسن خرقانی &raquo;</p>
<p>1) گفت: اگر فردا از من پرسند که چه آوردی؟ گويم: سگی به من دادی در دنيا من خود با او درمانده بودم که در من و در بندگان تو نيفتد و نهادی پر نجاست به من داده بودی که من&nbsp; جمله ی عمر در پاک کردن او بودم. </p>
<p>2) نقل است که يک بار ديگر حق را به خواب ديد با وی گفت &laquo;يا اباالحسن, خواهی که تو را باشم؟&raquo; گفت &laquo;نه&raquo; گفت &laquo;يا اباالحسن, خلق اوّلين و آخرين در اشتياق اين بسوختند تا من کسی را باشم يا کسی مرا باشد. اين چرا گفتی ؟ گفت &laquo;بار خدايا, اين اختيار به من کردی از مکر تو ايمن کی تواند بود؟ و تو به اختيارِ کسی کاری نکنی.&raquo;</p>
<p>3) و گفت: چنانک نماز را از تو طلب نمی کنند پيش از وقت تو نيز روزی طلب نکن پيش از وقت.</p>
<p>4) و گفت: دين را از شيطان آن فتنه نيست که از دو کس: از عالمِ بر دنيا حريص و زاهد از علم برهنه.</p>
<p>5) و گفت: هر که روزی به شب آرد چنانکه کسی را نيازارد چنان باشد که آن روز با پيغامبر زندگانی کرده باشد.</p>
<p>6) و گفت: از پس ايمان که خدای تعالی بنده را دهد هيچ چيز نيست بزرگتر از دلی پاک و زبانی راست.</p>
<p>7) پرسيدند در غريبی. گفت: غريب آن است که در هفت آسمان و زمين هيچکس به يک تاره موی به وی موافق نبود(2) و بوالحسن نگويد غريبم آنم که با زمانه نسازم و زمانه با من نسازد.</p>
<p>8) و گفت: ظاهر است که هر کسی را توبه از چه بايد کرد امّا عامّه را از گناه توبه بايد کرد و عالم را از علم و عابد را از عبادت و زاهد را از زهد و مردان را از آنک از حق, حق را نخواهند.&nbsp;&nbsp;&nbsp; </p>
<p>9) و گفت: هر که از حق به خلق نگرد خلق را معذور بيند و هر که از نور ايمان به خلق نگرد خلق را از خويشتن بهتر بيند.</p>
<p>10) و گفت : چنان که حق طاعتِ وقت نيامده از تو وانخواهد تو نيز روزی وقت درنيامده از حق مخواه.</p>
<p>11) پرسيدند از درجات. گفت: بزرگ ترين آن است که حق را ياد کنی آنگاه سخاوت است آنگاه پرهيز است آنگاه دوستیِ نيکان است.&nbsp; </p>
<p>12) گفتند به چه دانيم که اندرون مرد با زبان يکی است؟ گفت بدان که به زبان هم يکی گويد که پراکنده دل را زبان هم پراکنده بود و پيران گفته اند که دل ديگ است و زبان کفچليز و هر آينه در کفچليز آن رود که در ديگ بود. دل درياست و زبان ساحلِ آن به کناره آن افتد که در دريا بود.</p>
<p>13) ابويزيد, رحمه الله , گفت: دورترين از درگاه خداوند کسانی را ديدم که ايشان خويشتن را نزديک تر دارند.</p>
<p>14) پس شيخ ابوالحسن شيخ ابوسعيد را گفت: می شنوم که تو سخن نيکو می گويی. ما را سخن گوی. شيخ گفت:&laquo; سخن ما دوران را شايد نزديکان را نشايد.&raquo; گفت:&laquo; نه برای آن می گوييم تا تو را از استماع ما نيک افتد.&raquo; بوسعيد بر منبر شد و سخن گفتن گرفت. سايلی سؤال کرد که &laquo; کيف الطريقُ اِلَی الله&raquo; ( راه به خدای چگونه است؟) گفت : &laquo; هذا طريقُ نَسَجَت عليه العنکبوتُ (العناکب ) و بالَت عليه الثعالب &raquo;(3)&nbsp; </p>
<p>15) و گفت: از شيخ ابوالحسن خرقانی, قَدَّسَ الله سرّه , پرسيدند که &laquo; جوانمردی چيست؟&raquo; گفت: &laquo;ترک آزار.&raquo; گفتند: &laquo; تا چه حد؟&raquo; گفت:&laquo; تا آنگه که برادری دسته ای گندنا خريده باشد و تو او را گويی که اين گران خريده ای, آزار وی کرده باشی.&raquo;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>--------------------&nbsp; </p>
<p>1- از آذری طوسی (784-866 هجری ) تفسير ديگری است از اين سخن و شطح &laquo; ابوالحسن خرقانی &raquo; که&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; می گفت :&nbsp; &laquo; الصوفیّ غير مخلوق &raquo; ( نقل به مضمون از کتاب : &laquo; نوشته بر دريا&raquo; تأليف دکتر&nbsp; محمد رضا شفيعی کدکنی انتشارات سخن چاپ اول 1384)</p>
<p>2- گويش محلّی از :&nbsp; &quot;نبود&quot; يا &quot;نباشد&quot;</p>
<p>3 - اين راهی است که عنکبوتان بر آن تار تنيده اند و روبهان بر آن شاشيده اند.</p>
<p>&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>نفس‌هایشان اژدها شده: درباره‌ی سیاست‌شناسی باطنی مولوی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2010/01/post_319.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.ir,2010://7.22102</id>
   
   <published>2010-01-28T03:31:06Z</published>
   <updated>2010-01-28T03:39:50Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ نیمه شبی است. نشسته بودم و تازه خاطرات زندان به&zwnj;آذین، نویسنده و مترجم مشهور ایرانی را که تقریبا تمام دهه شصت هجری را در زندان جمهوری اسلامی به سر برده بود، تمام کرده بودم. دلم گرفت. به جهان مولوی...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="تازیانه های سلوک" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<p align="justify"><br />
نیمه شبی است. نشسته بودم و تازه <a href="http://www.khabarnet.info/doc/khaterate_behazin.pdf">خاطرات زندان به&zwnj;آذین،</a> نویسنده و مترجم مشهور ایرانی را که تقریبا تمام دهه شصت هجری را در زندان جمهوری اسلامی به سر برده بود، تمام کرده بودم. دلم گرفت. به جهان مولوی پناهنده شدم، دیدم چه راحت پناهندگی می&zwnj;دهد! &quot;فیه ما فیه&quot; گشودم که، بی اغراق، &quot;خواندنی&quot;&zwnj;ای (قرآنی) پارسی است. </p>
<p align="justify">در پاره&zwnj;ای که اکنون از مولوی نقل خواهم کرد، مولوی پس از نقل روایتی منسوب به پیامبر (درود بر او)، به این مضمون که بدترین عالمان آنان&zwnj;اند که به دیدار حاکمان می&zwnj;روند و نیک&zwnj;ترین حاکمان آنان&zwnj;اند که به دیدار عالمان&zwnj;می&zwnj;روند (شَرُّ الْعُلَماءِ مَنْ زَارَ الْاُمَراءَ وَ خَیْرٌ الْاُمَراءِ مَنْ زَارَ اَلْعُلَمَاءَ)، تعلیل و تحلیلی باطنی از این روایت به دست می&zwnj;دهد. خلاصه&zwnj;ی تحلیل و تعلیل مولوی از این روایت این است که قدرت سیاسی، حاکمان را در مظان فساد قرار می&zwnj;دهد ( به تعبیر خود او: نفس&zwnj;های ایشان قوت گرفته است و اژدها شده) و همنشینی با آنان از نظر معرفت&zwnj;شناختی می&zwnj;تواند جهان ذهنی عالمان را واژگونه کند (برای فهم بهتر این تحلیل کافی است به فاصله&zwnj;ی عظیمی که درک روحانیان و دانشگاهیان حکومتی از واقعیت جاری میان مردم ایران امروز دارد، توجه کنید) و این مصاحبت غیر انتقادی با حاکمان، اندک اندک عالمان را نیز شبیه حاکمان خواهد کرد، خصوصاً اگر منافع مادی هم در میان باشد که در نزدیکی به حاکمان عموماً در میان هست و حتی اگر در ابتدا نباشد، بعداً در میان می&zwnj;آید. </p>
<p align="justify">ممکن است کسانی چنین نکته&zwnj;ای را بدیهی و پیش پاافتاده ببینند. فراموش نکنیم کار طبیبان دل و باطنیان، کشف علمی و فلسفی نیست، آنان نکاتی به غایت ساده و بدیهی را به ما یادآور می&zwnj;شوند که غفلت از همین نکات، دنیا و آخرتمان را تباه می&zwnj;کند (و درست به همین دلیل مجلس آن&zwnj;ها مجلس &quot;ذکر&quot; یعنی یادآوری است). وانگهی، در بدیهی نبودن این نکته&zwnj;ی بدیهی همین بس که اکنون عالمانی که این نکته&zwnj;ی باطنی را جدی گرفته&zwnj;اند در میان حوزویان چنان اندک&zwnj; است، که می&zwnj;توان آن&zwnj;ها را به دو دست شماره کرد. این خطری معرفت&zwnj;شناختی-باطنی است که مولوی به ما گوش&zwnj;زد می&zwnj;کند. البته با استفاده از حدیثی دیگر می&zwnj;افزاید که حتی در همین دنیا نیز نزدیکی به حاکمان به کار عالمان درباری نمی&zwnj;آید زیرا حاکم، نزدیکان خودش را می&zwnj;خورد و این، منطق چرخه&zwnj;ی ِ باطل قدرت مطلقه است (هر آن&zwnj;کس که ظالمی را یاری رساند، خدا همان ظالم را بر او مسلط خواهد کرد).</p>
<p align="justify">&nbsp;انگاری توضیحات من حجابی شد بر آیه&zwnj;های مولوی. بفرما می&zwnj;زنم این لقمه&zwnj;ی باطنی را و اگر از فراخواندن آن حالی دستتان داد و آنی بر شما رفت، موش کور این سوراخ مجازی را هم دعا کنید که سخت در جهان تاریک خویش گرفتار است و هر نوری که می&zwnj;جوید، بختیار که باشد، کورسویی می&zwnj;یابد که نسیمی ملایم هم آن&zwnj;را خاموش می&zwnj;کند، چه رسد به طوفان&zwnj;های سوزناک و بنیان&zwnj;کنی که روزان و شبان بر کویر دلش می&zwnj;وزد و هیچ گیاهی را بر پهنه&zwnj;ی آن، ریشه&zwnj;دار باقی نمی&zwnj;گذارد. همچون آیه&zwnj;ای است که خدایی از طریق ملکی به رسولی وحی کرده باشد. از خدا خواهیم توفیق عمل: [رسم الخط را تغییر داده&zwnj;ام برای فهم بهتر و یک جا را، که نفهمیده&zwnj;ام، علامت سوالی افزوده&zwnj;ام]: </p>
<p align="justify">&quot;با پادشاهان نشستن ازین روی خطر نیست که سر برود (که سری است رفتنی چه امروز، چه فردا) اما ازین رو خطر است که ایشان چون درآیند- و نفس&zwnj;های ایشان قوت گرفته است و اژدها شده- این کس که بایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد، لابد باشد که بر وفق ایشان سخن گوید و رایهای بد ایشان را از روی دل نگاه داشتی [؟] قبول کند و نتواند مخالف آن گفتن، ازین رو خطرست زیرا دین را زیان دارد؛ چون طرف ایشان را معمور داری، طرف دیگر که اصلست از تو بیگانه شود؛ چندانک آن سو می روی این سو که معشوقست روی از تو میگرداند، و چندانک تو با اهل دنیا بصلح درمیآیی او از تو خشم میگيرد: مَنْ اَعَانَ ظَالِماً سَلَّطَهُ اللهُّ عَلَیْهِ آن نیز که تو سوی او ميروی در حکم اینست چون آن سو رفتی عاقبت او را بر تو مسلط کند.&quot;&nbsp;<br />
&nbsp;</p>
<p align="justify"><br />
&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سیالیت معنا و تفسیر متن مقدس</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2010/01/post_318.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.ir,2010://7.22098</id>
   
   <published>2010-01-26T10:47:02Z</published>
   <updated>2010-01-26T10:54:31Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ برای مقاله&zwnj;ی میان&zwnj;ترم درس تصوفم نشسته&zwnj;ام و دارم ابن&zwnj;عربی می&zwnj;خوانم. در مدخل ابن عربی در دایرة&zwnj; المعارف فلسفی استنفورد نوشته ویلیام چیتیک، برخوردم به عبارتی که به نظرم جالب آمد. به نظر شما این عبارت می&zwnj;تواند مبنایی هستی&zwnj;شناختی-عرفانی به...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="مطالعات اسلامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<font face="Arial">
<p align="justify"><br />
برای مقاله&zwnj;ی میان&zwnj;ترم درس تصوفم نشسته&zwnj;ام و دارم ابن&zwnj;عربی می&zwnj;خوانم. در مدخل <a href="http://plato.stanford.edu/entries/ibn-arabi/">ابن عربی</a> در دایرة&zwnj; المعارف فلسفی استنفورد نوشته ویلیام چیتیک، برخوردم به عبارتی که به نظرم جالب آمد. به نظر شما این عبارت می&zwnj;تواند مبنایی هستی&zwnj;شناختی-عرفانی به دست دهد&nbsp;برای به رسمیت&zwnj;شناختن قرائت&zwnj;های مختلف از متن دینی؟</p>
<p align="justify"><br />
&quot;ابن عربی به ما می&zwnj;گوید اگر کسی در بازخوانی آیه&zwnj;ای از قرآن دقیقاً همان معنایی را دریابد که پیشتر دریافته بود، آن آیه را به نحو شایسته نخوانده است- شایسته به معنای سازگار با &quot;حق&quot; کلام الهی- زیرا معانی&zwnj;ای که در این سه کتاب [کتاب قرآن، کتاب طبیعت و کتاب نفس انسان] بروز می&zwnj;یابند، هیچ&zwnj;گاه تکرار نمی&zwnj;شوند.&quot; </p>
<font face="Arial">
<p align="left"><br />
&nbsp;he tells us that if someone re-reads a Koranic verse and sees exactly the same meaning that he saw the previous time, he has not read it &ldquo;properly&rdquo;&mdash;that is, in keeping with the &quot;haqq&quot; of the divine speech&mdash;for the meanings disclosed in the Three Books are never repeated</p>
<font face="Arial">
<p><br />
</p>
</font>&nbsp;</font></font>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>اخلاقی زیستن به منزله‌ی روندگی نه رسیدن</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2010/01/post_317.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.ir,2010://7.22087</id>
   
   <published>2010-01-22T18:16:48Z</published>
   <updated>2010-01-23T03:53:35Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ من اصلاً این جمله را نمی فهمم: تا از ساده&zwnj;لوحی ِ جهان&zwnj;نگری&zwnj;های ماوراء&zwnj;الطبیعی دست نشوییم، نمی&zwnj;توانیم به شیوه&zwnj;ای زندگی کنیم که در خور سرشت&zwnj;مان به&zwnj;منزله&zwnj;ی موجودات محدود اخلاقی باشد. [U]nless we cast off the innocence of supernatural world views,...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="فلسفه و الاهیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<p align="left"><br />
من اصلاً این جمله را نمی فهمم:</p>
<p align="left"><br />
تا از ساده&zwnj;لوحی ِ جهان&zwnj;نگری&zwnj;های ماوراء&zwnj;الطبیعی دست نشوییم، نمی&zwnj;توانیم به شیوه&zwnj;ای زندگی کنیم که در خور سرشت&zwnj;مان به&zwnj;منزله&zwnj;ی موجودات محدود اخلاقی باشد. <br />
</p>
<p align="left">[U]nless we cast off the innocence of supernatural world views, we cannot live in a way that does justice to our nature as finite mortal creatures.&nbsp; (Buggini, 2003, p. 111). </p>
<p>منبع:</p>
<p>Buggini, J. (2003). Atheism: A Very Short Introduction. New York: Oxford University Press.</p>
<p>&nbsp; اصلاحیه: در ترجمه من خطایی رفته بود که دوستان تذکر دادند زیرا مورتال به معنی میرا را مورال به معنی اخلاقی دیده بودم. این ترجمه داریوش است از کل جمله:</p>
<p><font face="Arial">تا از جهان &zwnj;بینی&zwnj; های ماوراء طبیعی معصومانه &zwnj;مان دست نکشیم، نمی &zwnj;توانيم چنان زندگی گنیم که حق طبیعتِ ما را به مثابه &zwnj;ی مخلوقاتی محدود و میرا ادا کند.</font></p>
<p>با این حال نفهمیدن من به جای خودش باقی است. چرا کسی نتواند حق طبیعت و سرشت خود را به مثابه مخلوقی محدود و میرا ادا کند در حالی که به جهاننگری های دینی باور دارد؟</p>
<p>&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>برخورد امام باقر با مخالفان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2010/01/post_316.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.ir,2010://7.22079</id>
   
   <published>2010-01-20T13:24:28Z</published>
   <updated>2010-01-20T13:27:04Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[دوست عزیزم جناب علی مرادی از شفیلد این مطلب را برای من ایمیل کرد. نامناسب ندیدم که دوستان هم از محتوای آن برخوردار شوند. مردی از اهل شام در مدینه ساکن بود که به خانه&not;ی امام باقر علیه السلام بسیار...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="مطالعات اسلامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<p align="justify">دوست عزیزم جناب علی مرادی از شفیلد این مطلب را برای من ایمیل کرد. نامناسب ندیدم که دوستان هم از محتوای آن برخوردار شوند. <br />
مردی از اهل شام در مدینه ساکن بود که به خانه&not;ی امام باقر علیه السلام بسیار می &not;آمد و به امام می&not;گفت: &laquo; ... در روی زمین بغض و کینه&not; ی کسی را بیش از تو در دل ندارم و با هیچ کس بیش از تو و خاندانت دشمن نیستم . و عقیده&not; ام آن است که اطاعت خدا و پیامبر و امیر مؤمنان در دشمنی با تو است! اگر به خانه &not;ات رفت&not; و آمد دارم ، بدان جهت است که تو مردی سخنور ، ادیب و خوش&not; بیان هستی.&raquo; <br />
درعین حال امام باقر علیه السّلام با او مدارا می&not; فرمود و به نرمی سخن می&not; گفت . چندی گذشت که مرد شامی بیمار شد و مرگ را رویاروی خویش دید، پس از زندگی ناامید شد . وصیّت کرد که چون درگذرد &laquo; امام باقر&raquo; بر او نماز گزارد .<br />
شب به نیمه رسید و بسته&not; گانش او را مرده&nbsp; یافتند . بامداد وصیّ او به مسجد آمد و امام را دید که نماز صبح به پایان برده و به تعقیبات نماز نشسته است .<br />
عرض کرد : آن مرد شامی به دیگر سرای شتافته و وصیّت نموده که شما بر او نماز گزارید .<br />
امام فرمود : او نمرده است... شتاب مکنید تا من بیایم.<br />
پس برخاست ، دو رکعت نماز خواند و دست&not; ها را به دعا برداشت ، سپس به سجده رفت و تا طلوع خورشید در سجده ماند، آن&not; گاه به خانه&not; ی شامی آمد، بربالین او نشست، او را صدا زد، شامی پاسخ داد، امام او را نشانید، پشتش را بر دیوار تکیه داد و شربتی طلبیده&nbsp; به کام او ریخت و به بستگانش فرمود : غذاهای سرد به او بدهند و خود بازگشت .<br />
پس از مدّتی کوتاه مرد شامی شفا یافت ، به نزد امام آمد و عرض کرد : گواهی می&not;دهم که تو حجّت خدا بر مردمانی!<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; امالی شیخ طوسی، ص 261.</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خداحافظ شیخ! به شکوفه‌ها، به باران برسان سلام ما را</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/12/post_315.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21916</id>
   
   <published>2009-12-20T07:13:13Z</published>
   <updated>2009-12-20T07:19:18Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ آیت الله منتظری یکی از بزرگترین مراجع تقلید شیعیان اثنی&zwnj;عشری دیشب روی در نقاب خاک کشید. برای کسی مثل من که تصویری، تا حدودی خیالی، از عدل و پاکی و دانش و حقیقت&zwnj;جویی حوزویان، به خواندن درس دین کشاندم،...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="سياست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<p align="justify"><br />
آیت الله منتظری یکی از بزرگترین مراجع تقلید شیعیان اثنی&zwnj;عشری دیشب روی در نقاب خاک کشید. برای کسی مثل من که تصویری، تا حدودی خیالی، از عدل و پاکی و دانش و حقیقت&zwnj;جویی حوزویان، به خواندن درس دین کشاندم، مرحوم آیت الله منتظری کورسوی امیدی بود. خدایش بیامرزاد. از خلاف&zwnj;آمد عادت، فقیهی که از زرادخانه&zwnj;ی لقب&zwnj;پراکنی حکومتی &quot;ساده&zwnj;لوح&quot; لقب گرفت، یکی از بصیرترین فقیهانی از کار در آمد که ایران پسا انقلابی به خود دیده بود. رمز این بصیرت علاوه بر باهوشی مرحوم آیت الله منتظری، در صفای باطن او بود. او همیشه &quot;حساس به ظلم&quot; باقی ماند و مصداقی از این سنت الهی، و اگر نمی&zwnj;پسندی بگو طبیعی، بود که: اتقوا الله یعلمکم الله: تقوی (خویشتن&zwnj;بانی) بصیرت می&zwnj;آورد (چشم آدمی را در تشخیص حق و باطل باز نگاه می&zwnj;دارد). او کسی بود که در یک قدمی وصال با عروس هزار داماد قدرت (رهبر شدن) از سر صفای باطن با آن خداحافظی کرد. او دیشب در گذشت در حالی که تا آخرین روزها یاور مظلومان بود و خصم ظالمان. عاقبت به خیری، که هر روز و هر شب با دعا از درگاه جان جهان می&zwnj;طلبیمش، مگر چیزی غیر از این است؟ عاقبت به خیر شد. </p>
<p align="justify"><img hspace="5" alt="" vspace="5" src="http://mirdamadi.malakut.org/8a.gif" />ساعت به وقت این دیار قریب هفت صبح است. دیشب که حدود سه بامداد به رختخواب رفتم نمی&zwnj;دانم چرا احساس کردم که خوابم نمی&zwnj;آید. برخواستم و مشغول مطالعه شدم تا نیم ساعت قبل که خبر فوت این بزرگوار را ابتدا از چهره&zwnj;نامه&zwnj;ی&zwnj; (فیس&zwnj;بوک) مسیح علی&zwnj;نژاد عزیز دریافتم.</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">هوای چشمهایم بارانی است. نیت کرده بودم رفتم ایران بروم قم به دیدن این بزرگوار. دکتر سروش اخیراً در لندن می&zwnj;گفت که مشغول پاسخ به جزوه&zwnj;ی آیت&zwnj;الله است در نقد وحی&zwnj;شناسی وی. ندید آن بزرگوار این نقد را. ایران آزاد را هم ندید. هوای شفیلد برفی بود امشب و هوای چشم&zwnj;هایم بارانی. </p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">چه سال ننگی بود این دو هزار و نه- هشتاد و هشت. ضجه نمی&zwnj;زنم، ماه&zwnj;بانو خوابیده است، نمی&zwnj;خواهم بیدارش کنم. چقدر سخت است خفه گریستن. </p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">خدایا! بیامرزش اگر هستی. خدایا! نگاهی کن از سر لطف به این ملت بدبخت که گرفتار نمایندگان دروغین تو &zwnj;اند. هنوز تا طلوع وقت هست. شاید گفتم&zwnj;اش به دو&zwnj;گانه&zwnj;ای. طلوعی که آن شیخ پرصفا ندید. همو که هر چه ظلم بر او کردند همچون فولاد آبدیده شد. چقدر دوست داشتم از نزدیک ببینمش. آرزویی که حالا به گور خواهم&zwnj;اش برد. </p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">خدایا بیامرزش. بمنک و کرمک. حالا بانو برخواست دوگانه&zwnj;ای بگذارد. اشکهایم را پاک می&zwnj;کنم. </p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>حکومتی نگران از پارگی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/12/post_314.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21892</id>
   
   <published>2009-12-15T11:39:31Z</published>
   <updated>2009-12-15T11:52:13Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[دیگر چه انتظاری می&zwnj;توان داشت از حکومتی که قبح روزه&zwnj;خواری برایش بیشتر از آدم&zwnj;کشی است، قبح پاره کردن عکس فردی&nbsp;بیشتر از&nbsp; پاره&zwnj;کردن و تجاوز به خود یک فرد است و شعار برایش مهم&zwnj;تر از شعور است.&nbsp;...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="سياست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<p>دیگر چه انتظاری می&zwnj;توان داشت از حکومتی که قبح روزه&zwnj;خواری برایش بیشتر از آدم&zwnj;کشی است، قبح پاره کردن عکس فردی&nbsp;بیشتر از&nbsp; پاره&zwnj;کردن و تجاوز به خود یک فرد است و شعار برایش مهم&zwnj;تر از شعور است.&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آینه‌ی ضمیر من [از] تو نمی‌دهد نشان (؟)</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/12/post_313.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21881</id>
   
   <published>2009-12-09T23:00:43Z</published>
   <updated>2009-12-09T23:05:45Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ نشسته&zwnj;ام در میانه&zwnj;ی انبوهی درس و مقاله&zwnj;ی آخر ترم که هوار ذهنی&zwnj;اش بیشتر آزارم می&zwnj;دهد&nbsp; تا خودش، ساز جادویی لطفی و صدای سحرآمیزش را گوش می&zwnj;دهم. بارها نوشته&zwnj;ام که ساز و صدای این پیر ریش&zwnj;انبوه برای من چیزی از...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="احوال شخصيه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<p align="justify"><br />
نشسته&zwnj;ام در میانه&zwnj;ی انبوهی درس و مقاله&zwnj;ی آخر ترم که هوار ذهنی&zwnj;اش بیشتر آزارم می&zwnj;دهد&nbsp; تا خودش، ساز جادویی لطفی و صدای سحرآمیزش را گوش می&zwnj;دهم. بارها نوشته&zwnj;ام که ساز و صدای این پیر ریش&zwnj;انبوه برای من چیزی از جنس شور زیستن است، چیزی از جنس، به قول اقبال لاهوری، &quot;آن غم دیگر&quot; است &quot;که غم&zwnj;ها را برد&quot; یا به قول حافظ از آن شراب&zwnj;هایی است که تا هلال &quot;نقش غم&quot; ز دور رؤیت می&zwnj;شود می&zwnj;بایدش خواست. <br />
حالا خواند:<br />
آن کو به دل دردی ندارد آدمی نیست / بیزارم از بازار این بی&zwnj;هیچ&zwnj;دردان</p>
<p align="justify">و حالا دوباره اوج گرفت:<br />
بگردید، بگردید در این خانه بگردید / در این خانه غریبی است غریبانه بگردید<br />
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود / جهان لانه&zwnj;ی او نیست پی لانه بگردید<br />
یکی ساقی مست است پس پرده نشسته است / قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید<br />
...<br />
یکی مرغ غریب است که باغ دل من بُرد / به دامش نتوان یافت پی دانه بگردید<br />
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوش بود / همین&zwnj;جاست همین&zwnj;جاست همه خانه بگردید<br />
...&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; / به غوغاش مخوانید خموشانه بگردید</p>
<p align="justify">وای من مست این غزل شبه&zwnj;عرفانی سایه&zwnj;ام، آن هم با ساز و صدای جادویی لطفی:<br />
&nbsp; نامدگان و رفتگان، از دو کرانه&zwnj;ی زمان/ <br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سوی تو می&zwnj;دوند هان ای تو همیشه در زمان </p>
<p align="justify">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در چمن تو می&zwnj;چرد آهوی دشت آسمان<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گرد سر تو می&zwnj;پرد باز سپید کهکشان </p>
<p align="justify">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;هر چه به گرد خویشتن می&zwnj;نگرم در این چمن&nbsp;<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آینــه&zwnj;ی ضمیر من جز تو نمی&zwnj;دهد نشان </p>
<p align="justify">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ای گل بوستــان&zwnj;سرا از پـس پـرده ها درآ<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بوی تو می&zwnj;کشد مرا وقت سحر به بوستان </p>
<p align="justify">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ای که نهان نشسته&zwnj;ای، باغِ درون هسته&zwnj;ای<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; هسته فرو شکسته&zwnj;ای کاین همه باغ شد روان </p>
<p align="justify">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مست نیاز من شدی، پرده&zwnj;ی ناز پس زدی/ <br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از دل خود برآمدی: آمدن تو شد جهان </p>
<p align="justify">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آه که می&zwnj;زند برون، از سر و سینه موج خون</p>
<p align="justify">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; من چه کنم که از درون دست تو می&zwnj;کشد کمان </p>
<p align="justify">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کز نفسِ تو دم به دم می&zwnj;شنویم بوی جان </p>
<p align="justify">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; پیشِ تو جامه در برم نعره زند که بر درم<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آمدمت که بنگرم، گریه نمی&zwnj;دهد امان<br />
</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شبی با سایه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/12/post_312.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21871</id>
   
   <published>2009-12-05T02:49:42Z</published>
   <updated>2009-12-05T03:35:48Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ امشب شبی با سایه بود. به میزبانی انجمن سخن برنامه&zwnj;ای با حضور سایه بود. امیرحسین و امیر علی سام عزیز سه&zwnj;تار و تنبک زدند و سایه شعر خواند. مهدی جامی عزیز هم به اتفاق همسرش و دیگرانی چند کلیپ...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="احوال شخصيه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<p align="justify"><br />
<br />
امشب شبی با سایه بود. به میزبانی انجمن سخن برنامه&zwnj;ای با حضور سایه بود. امیرحسین و امیر علی سام عزیز سه&zwnj;تار و تنبک زدند و سایه شعر خواند. مهدی جامی عزیز هم به اتفاق همسرش و دیگرانی چند کلیپ خوش&zwnj;ساخت و داده&zwnj;افزا (informative) درست کرده بودند که پخش شد. سایه هنگامی که روی سن رفت تا شعر بخواند حال طبیعی نداشت. پس از بیست و چهار سال در استراحت میان دو برنامه از یکی از همسلولی&zwnj;هایش در زندان اوین در سال ۶۲ شنیده بود که جمشید همسلولی&zwnj;اش را سال ۶۴ اعدام کرده بودند. دلش گرفته بود. گفت ۸۱ روز در سال ۶۲ در راهروی زندان نزدیک توالت دمپایی&zwnj;هایش را زیر سرش می گذاشته و می&zwnj;خوابیده. می&zwnj;گفت روزی در زندان با همسلولی&zwnj;اش که فرد ساده&zwnj;ی لری بود نشسته بوده است که سرود ایران ای سرای امید از تلویزیون زندان پخش می&zwnj;شود. سایه می&zwnj;گفت که من ناخودآگاه به گریه افتادم و سپس بلافاصله در میانه&zwnj;ی گریه به خنده افتادم. همسلولی&zwnj;اش می&zwnj;پرسد: چرا گریه می&zwnj;کنی. جواب می&zwnj;دهد این تصنیف را من ساخته&zwnj;ام. همسلولی&zwnj;اش با تعجب می&zwnj;پرسد پس اینجا چه می&zwnj;کنی. <img alt="" hspace="5" vspace="5" src="http://mirdamadi.malakut.org/2009-08-22_02.34.33_1zvsi5ge2hnnqp2jxq5n.jpg" /><br />
صفای سایه از رفتارش نمایان بود. از تعریفهایی که از او کرده بودند ابراز برائت کرد. گفت همین تعریفها آدم را خودپرست می&zwnj;کند. شنیده بودم بارها از کسانی از جمله داریوش عزیز، که دمخور است با سایه از این صفا، اما شنیدن کجا و شمه&zwnj;ای دیدن کجا. <br />
از ساز سام&zwnj;ها هم تعریف کرد و از دو غزلی که فاطمه&zwnj;ی شمس عزیز هم خواند بسیار تعریف کرد. امیرحسین سام عزیز هم غزلی سعدی&zwnj;وار خواند. </p>
<p align="justify"><br />
بعد مراسم داریوش عزیز مرا پیش سایه برد و به لطف او لحظه&zwnj;ای افتخار صحبت دست داد. گفتمش داریوش برای من نقل کرده بود که بعد از اتفاقات اخیر و خونریزی&zwnj;ها و ظلم&zwnj;ها از شما خواسته است چیزی بخوانید تا آرامش کند و شما نیز برای او &quot;امروز نه آغاز و نه انجام جهان است / ای بش غم و شادی که پس پرده نهان است&quot; را خوانده&zwnj;اید. گفتمش من نیز در آن روزها غمبار گاهی با یادآوردن این بیت آرام می&zwnj;شدم. در حالی که به عصا تکیه زده بود گفت خیلی دنبال آرامش نباشید.</p>
<p align="justify"><br />
&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>گفتگوهایی در باب ایمانگرایی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/12/post_311.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21862</id>
   
   <published>2009-12-02T17:52:46Z</published>
   <updated>2009-12-02T18:23:15Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[سه سال پیش برای مجله دانشجویی &quot;نگاه تازه&quot; مقاله&zwnj;ای نوشتم در باب نسبت عقل و ایمان و خصوصاً رویکرد ایمان&zwnj;گرایانه به ایمان. امروز دیدم که نسخه&zwnj;ای از آن بر روی سایبر موجود است. مقاله&zwnj;ای مفصل است که کوشیدم قالب گفتگو...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="فلسفه و الاهیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<p>سه سال پیش برای مجله دانشجویی &quot;<a href="http://www.negah-tazeh.com/index.php/content/section/7/59/">نگاه تازه</a>&quot; مقاله&zwnj;ای نوشتم در باب نسبت عقل و ایمان و خصوصاً رویکرد ایمان&zwnj;گرایانه به ایمان.</p>
<p>امروز دیدم که نسخه&zwnj;ای از آن بر روی سایبر موجود است. مقاله&zwnj;ای مفصل است که کوشیدم قالب گفتگو را برای آن انتخاب کنم تا ملال&zwnj;آوری بحثی خشک در الهیات فلسفی کاسته شود.</p>
<p>اگر حوصله&zwnj;ی خواندن مقالات طولانی را ندارید از خیرش بگذرید.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خدای سوم شخص غایب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/11/post_310.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21843</id>
   
   <published>2009-11-24T10:57:45Z</published>
   <updated>2009-11-24T11:03:43Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ درباره&zwnj;ی مارتین بوبر می&zwnj;خواندم، برخوردم به نقل قولی از او که به نظرم درخشان آمد. حیفم آمد خوانندگان این دفترچه&zwnj;ی مجازی را از حظ ِ خواندن و درنگ در آن محروم کنم: &nbsp; یک بار از بوبر پرسیدند که...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="مطالعات اسلامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<p align="justify"><br />
درباره&zwnj;ی مارتین بوبر می&zwnj;خواندم، برخوردم به نقل قولی از او که به نظرم درخشان آمد. حیفم آمد خوانندگان این دفترچه&zwnj;ی مجازی را از حظ ِ خواندن و درنگ در آن محروم کنم:</p>
<p align="justify">&nbsp; یک بار از بوبر پرسیدند که آیا به خدا باور دارد. پس از قدری درنگ پاسخ داد باور دارد. بعداً از خود پرسید آیا راستگو بوده است و این مرزبندی را ترسیم کرد: &quot;اگر باور به خدا به معنی توانایی سخن گفتن &quot;از&quot; او به سوم شخص غایب باشد، من به خدا باور ندارم. [اما] اگر باور به او به معنی توانایی سخن گفتن &quot;با&quot; او باشد، من همانا به خداوند باور دارم.&quot;</p>
<p align="left">Buber was once asked if he believed in God. After a slight hesitation he said he did. Later he wondered if he had been truthful, and he drew this distinction: &lsquo;If belief in God means being able to speak &quot;of&quot; him in the third person, I do not believe in God. If belief in him means being able to speak &quot;to&quot; him, I do believe in God. (P.179)&nbsp; </p>
<p align="left">Lange, N. D. (2000). An Introduction to Judaism. Cambridge: Cambridge University Press.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><img alt="" hspace="5" vspace="5" src="http://mirdamadi.malakut.org/Buber.jpg" /></p>
<p align="justify"><br />
من این فقره را این&zwnj;گونه می&zwnj;فهمم: تو همان مقدار به خدا باور داری که او را زیسته&zwnj;ای. تو آن مقدار خداباوری که &quot;حضور&quot; او را لمس کرده باشی. اما وقتی تعداد جلسات &quot;غیبت خدا&quot; از نهانخانه&zwnj;ی دلت از حد مجاز بیشتر می&zwnj;شود، چه بسا موجه باشی در باور نیاوردن به وجودش. </p>
<p align="justify">ایمان بر اساس این تلقی، به تعبیر مولوی، در بن و بنیاد &quot;قسم چشم&quot; است نه &quot;قسم گوش&quot;: گوشم شنید قصه&zwnj;ی ایمان و مست شد / کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست. &quot;گوشم شنید&quot; یعنی از خدای سوم شخص غایب لابلای کتابهای ملال&zwnj;آور الاهیاتی و از بالای منابر متبخترانه&zwnj;ی اهل منبر بسیار شنیدیم و حظ بردیم؛ اما کو آخر آن خدا؟ کو &quot;قسم چشم&quot;؟ چرا همیشه &quot;از&quot; آن خدا برایمان حرف می&zwnj;زنند، د ِ پس کو &quot;خود&quot;ش؟ </p>
<p align="justify">این، &quot;الاهیات غیبت خداوند&quot; است که بوبر در آن استاد است. </p>
<p align="justify">همین. </p>
<p><br />
&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>درباره‌ی ذات دوگانه‌ی اسلام</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/11/post_309.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21826</id>
   
   <published>2009-11-18T15:46:35Z</published>
   <updated>2009-11-24T10:53:42Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ داشتم به مناسبتی، که همچنان دعا کنید آن مناسبت بشود، یکی دو کتاب در باره&zwnj;ی آیین یهودیت را ورق می&zwnj;زدم. ناگهان برخوردم به عباراتی که به نظرم به لحاظ تاریخی مهم آمد (البته اگر روایت تاریخی معتبری بوده باشد)....]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="مطالعات اسلامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<p align="justify"><br />
داشتم به مناسبتی، که همچنان دعا کنید آن مناسبت بشود، یکی دو کتاب در باره&zwnj;ی آیین یهودیت را ورق می&zwnj;زدم. ناگهان برخوردم به عباراتی که به نظرم به لحاظ تاریخی مهم آمد (البته اگر روایت تاریخی معتبری بوده باشد). بی هیچ توضیحی آن عبارات را به فارسی بر می&zwnj;گردانم و بعد استفاده&zwnj;ی مختصری از آن خواهم کرد:</p>
<p align="justify">آغاز فلسفه&zwnj; [ی یهودی]<br />
عهد قدیم (Hebrew Bible) و تلمود هیچ کدام به طور خاص علاقه&zwnj;مند به مسائل عقیدتی نبودند و یا علاقه&zwnj;مند باشند الهیات منسجمی برای یهودیت پیش نهند، [...] انگیزه برای بسط فلسفه&zwnj;ی یهودی از ترجمه&zwnj;های عربی نوشته&zwnj;های افلاطون و ارسطو ناشی گردید، و این اساساً از طریق فرهنگ مسلمانان قرون وسطی بود که فلسفه&zwnj;ی یونانی به نحوی پرمایه وارد تفکر یهودی شد. در سرزمین مسلمانان، جایی که رویکردی مداراآمیزتر و به لحاظ فکری بازتر در مقایسه با عالم مسیحیت یافت می&zwnj;شد، الگوی فلسفه&zwnj;ی اسلامی، یهودیان را تشویق کرد تا طرح&zwnj;های تفکر یونانی را بر دین خود پیاده سازند. [...] این کار همچنین یهودیان را قادر می&zwnj;ساخت تا عقیده&zwnj;ی یهودی را در مقابل مسلمانان و مسیحیان ِ دارای ذهن فلسفی موجه سازند.&nbsp;&nbsp; </p>
<p align="justify">Neither the Hebrew Bible nor the Talmud was particularly interested in doctrinal matters or in putting forward a coherent theology of Judaism. .&nbsp; [...]The impetus for the development of Jewish philosophy came from Arabic translations of the writings of Plato and Aristotle, and it was essentially through the Muslim culture of the Middle Ages that Greek philosophy entered Jewish thought in a substantial way. In Muslim lands, where a more tolerant and intellectually liberal approach could be found than in Christendom, Jews were encouraged by the example of Islamic philosophy to apply Greek thought patterns to their own religion. [&hellip;] It was also to enable Jews to justify Jewish belief to philosophically minded Muslims and Christians. [p. 125]</p>
<p align="justify">Unterman, A. (2000). Sacred writings. In S. D. Kunin (Ed.), Themes and Issues in Judaism (pp. 110-35). London &amp; New York: Cassell.</p>
<p align="justify">این گوشه&zwnj;ای از وضع مسلمانان بود در قرون وسطی جایی که هنوز ایده&zwnj;ی مدارای مذهبی به معنی مدرن آن شکل نگرفته بود. ترم گذشته درسی داشتیم در مورد وضع اقلیت&zwnj;های دینی در امپراطوری عثمانی و صفوی. استاد درس&zwnj;مان یک ایرانی&zwnj; زرتشتی بود؛ یک محقق منصف، باسواد، باحوصله و خوش&zwnj;برخورد. تا هفت سالگی ایران بوده است و مصادف انقلاب ایران با خانواده&zwnj;اش از ایران هجرت می&zwnj;کنند. او توضیح می&zwnj;داد که چگونه در طول قرون وسطی در سیطره&zwnj;ی سرزمین&zwnj;های مسلمان با وجود آزارهای مذهبی و جنگ&zwnj;های عقیدتی مجموعاً اقلیت&zwnj;های دینی آزادی بیشتری داشتند تا در سرزمین&zwnj;های مسیحی. این تا حدودی بازگشت می&zwnj;کند به این&zwnj;که در متون اصلی اسلامی یهودیان و مسیحیان به عنوان ادیان الهی شناخته شده اند و حقوقی برای آن&zwnj;ها در نظر گرفته شده است. </p>
<p align="justify">خوب حالا چه می&zwnj;توان گفت در باب <a href="http://zamaaneh.com/nikfar/2009/10/post_127.html">نوشته&zwnj;ی محمدرضا نیکفر</a> که نویسنده در آن درنده&zwnj;خویی و سبعیت موجود در زندان جمهوری اسلامی ایران را مساوی ذات اسلام و نشان خلق و خوی خدای اسلام گرفته بود؟ اگر ایده&zwnj;ها و آیین&zwnj;ها را خارج از بافت تاریخی تکوین&zwnj;شان (anachronistic) نگاه نکنیم، درخواهیم یافت که اسلام&nbsp; گرچه بی شک مستعد خوانش خشونت&zwnj;آمیز است، اما مستعد خوانشی متفاوت هم هست. هیچ کدام ذات اسلام نیستند و یا حتی شاید هر دو ذات اسلام باشند (من شخصاً به رأی دوم متمایل&zwnj;ترم). چه کسی ثابت کرده است که دو امر متضاد نمی&zwnj;توانند ذات یک شیء را تشکیل دهند (اگر اصولاً اشیاء ذاتی داشته باشند)؟ مثلاً در ذات یک دانه هم استعداد فاسد شدن است و هم استعداد شکفتن و بار دادن و هر دو استعداد هم، بسته به محیط کاشت آن دانه بروز و نمود می&zwnj;یابند. دین هم چه بسا چنین چنین چیزی باشد. در آن هم استعداد ویرانگری و تخریب هست و هم استعداد شکفتن و تعالی. شاید همین معنی، منظور آن آیه باشد که: &quot;و لایزید الظالمین الا خساری&quot;. این یعنی شرط سود بردن از دین، اخلاقی بودن است. و گرنه همین دین برای فرد غیر اخلاقی اما مؤمن به آن، &quot;آلت جنگ و نفیر&quot; خواهد شد. به تعبیر دیگر هر پدیده&zwnj;ای که وارد جهان خاکی می شود دیگر خالص نیست بلکه رنگ این جهان را به خود می&zwnj;گیرد. می&zwnj;خواهد دین باشد و یا هر امر دیگری. دیگر این&zwnj;گونه نیست که صرفاً از دین که، مطابق تلقی مؤمنانه، از سوی خدا نازل شده است به همان منظوری استفاده شود که بنا به فرض خدا برای آن منظور دین فرستاده بود. از این جهت دین ِ تنزیل یافته مثل یک کشف علمی است که مستقل از نیت ِ احتمالاً خیر کاشف آن به راه خود می رود و همیشه هم به راه خیر نمی&zwnj;رود. چه بسا همین، منظور از عبارت قرآنی &quot;و نزلنا القرآن تنزیلاً&quot; باشد. یعنی ما رضا دادیم که این معانی باطنی و متعالی، مطابق تلقی مؤمنانه از آن معانی، لباس خاکی به تن کند و به هزار و یک چیز دیگر آمیخته شود. زیرا به صورتی غیر از این ممکن نبود که آن معانی به جهان خاکی منتقل شود. زیرا سره&zwnj;گرایی در این جهان خاکی ممکن نیست. &quot;گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به هم اند&quot;. </p>
<p align="justify">پس این سخن که اسلام به ذات خود مستعد خشونت است، سخن درستی است در صورتی که بلافاصله این گزاره نیز افزوده شود که اما اسلام به ذات خود مستعد مدارا و مهربانی هم هست. احتمالاً بخشی از پیچیدگی داستان هم در همین است. به تعبیر هرمنوتیکی متون دینی چندصدایی اند. از آن&zwnj;ها همگان یک صدای واحد استنباط نمی&zwnj;کنند. بر این اساس شرط استفاده&zwnj;ی بجا از متون دینی طهارت باطن است. وگرنه به قول مسیحی&zwnj;ها: &quot;توجیه هر چیزی را می&zwnj;توان از انجیل در آورد&quot;؛ بر همین اساس بسنجید قرآن را. </p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><br />
&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>مگس شفابخش، زمین ثابت و دموکراسی کفرآمیز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/11/post_308.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21793</id>
   
   <published>2009-11-06T13:21:40Z</published>
   <updated>2009-11-06T13:23:34Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[داشتم در اینترنت دنبال چیزی از &quot;حسین مروة&quot; روشنفکر لبنانی چپ که بر اثر فتوای مذهبی سال&zwnj;ها قبل در لبنان ترور شد و درگذشت، می&zwnj;گشتم که به یک مقاله&zwnj;ی کوتاه در سایت حوزه&zwnj;ی علمیه&zwnj;ی قم برخوردم. نگاهی انداختم و دیدم...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="مطالعات اسلامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<p align="justify">داشتم در اینترنت دنبال چیزی از &quot;حسین مروة&quot; روشنفکر لبنانی چپ که بر اثر فتوای مذهبی سال&zwnj;ها قبل در لبنان ترور شد و درگذشت، می&zwnj;گشتم که به <a href="http://www.hawzah.net/hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=4850&amp;id=40319">یک مقاله&zwnj;ی کوتاه</a> در سایت حوزه&zwnj;ی علمیه&zwnj;ی قم برخوردم. نگاهی انداختم و دیدم مقاله&zwnj;ی جالبی است، حیفم آمد خوانندگان این دفترچه&zwnj;ی مجازی را از محتوای آن مطلع نکنم. </p>
<p align="justify">مقاله در باب خشک&zwnj;اندیشی پاره&zwnj;ای از علمای اهل سنت است در باب مخالفت&zwnj;شان با آرای علمی جاافتاده و دستاوردهای علم بشری (واضح است که متن هیچ اشاره&zwnj;ای به علمای شیعه نمی&zwnj;کند انگاری چنین خشک&zwnj;اندیشی&zwnj;هایی در میان اینان نیست).</p>
<p align="justify">ضمن این&zwnj;که توصیه می&zwnj;کنم کل این مقاله&zwnj;ی کوتاه را در مطالعه بگیرید، بخش&zwnj;هایی از آن&zwnj;را این&zwnj;جا بازآوری می&zwnj;کنم.&nbsp;&nbsp; </p>
<p align="justify">&quot;بن باز&quot; مفتی سابق عربستان سعودی در این فتوا که &laquo;ادله نقلی و حسی بر امکان صعود به ستارگان و حرکت خورشید و ماه و سکون زمین&raquo; نام دارد می گوید: &laquo;میان بسیاری نویسندگان و مؤلفان در مدرسان عصر کنونی شایع است که زمین می چرخد و خورشید ثابت است؛ در حالی که واقعیت عینی در عصر ما این است که خورشید چنان که خدا مسخرش کرده، در فلک خود در حال حرکت و زمین ثابت است و خدا آن را برای بندگانش گسترده است و آن را برایشان چونان بستر و گهواره ای قرار داده است و با کوه هایی استوار گردانده است تا از هم نپاشد. بن باز در مخالفت با ادعای کروی بودن زمین و محوریت خورشید، ادله و براهینی متکی بر ادراک حسی عادی و مشترک میان مردم ذکر می کند تا جایی که معتقدان به کرویت زمین و محوریت خورشید را تکفیر می کند. وی می گوید: اعتقاد به کرویت زمین و مرکز خورشید، اعتقادی شنیع و منکر است و هر کس که به دَوَران (چرخش) زمین و عدم حرکت خورشید معتقد باشد، کافر و گمراه شده، واجب است توبه داده شود و اگر توبه کرد که هیچ؛ و گرنه به عنوان کافر و مرتد کشته می شود و اموالش به نفع بیت المال مسلمین مصادره می شود. [...]</p>
<p align="justify">چند سال پیش پژوهشگر مغربی خدیجه البطار، به دلیل مناقشه در صحت حدیثی منسوب به پیامبر بزرگوار که بخاری روایت کرده است، تکفیر شد. وی در مناقشه بر صحت این حدیث، از آرای فقها و مفسران پیش که منکر صحت این حدیث بوده اند و آن را معارض با عقل و ذوق سلیم و نیز متعارض با اکتشافات علمی جدید در علم میکرب شناسی دانسته اند، بهره گرفته است. نص حدیث منسوب به پیامبر (ص) این است: &laquo;اذا وقع الذباب فی شراب احدکم فلیغمسه ثم لینزعه فان فی احدی جناحیه داء و فی الاخر شفاء&raquo;؛ هرگاه مگسی در نوشیدنی یکی از شما افتاد، آن را در آن مایع فرو برد و سپس بیرون آورد (و آن نوشیدنی را بنوشد)، زیرا در یکی از بال های مگس بیماری و در دیگری شفا است. مناقشه خانم خدیجه البطار درباره این حدیث، نزاع فقهی ـ رسانه ای گسترده ای را در پی داشت و برخی به این جار و جنجال، عنوان معرکة الذباب (معرکه مگس) دادند و چندین کتاب پیرامون آن منتشر شد که یکی از این کتاب ها، تألیف خود این پژوهشگر، با عنوان &laquo;در نقد بخاری&raquo; است. [...]</p>
<p align="justify">جماعت &laquo;عدل و احسان&raquo; در مغرب، دموکراسی را رد می کند، زیرا در نظر شیخ این جماعت (عبدالسلام یاسین)، اصطلاح و مفهوم دموکراسی غربی است و در نتیجه سکولار، زمینی و دنیوی است که بعد معنوی و آخرتی را به کناری می زند و مسئله تدین را مسئله ای شخصی می داند و مسلمانان و غیر مسلمانان را در جایگاهی برابر می نشاند و حاکمیت مردم را جایگزین حاکمیت خدا می کند. شیخ عبدالسلام یاسین معتقد است که دموکراسی &laquo;کفر و جدایی از دین را تثبیت می کند(8) و البته بر این اصل عللی شناخته شده در خود غرب، مانند ارتباط دموکراسی با مال و رشوه و فساد و سودگرایی اضافه می شود. [...]</p>
<p align="justify">این اندیشه افراطی و ضد مدرنیسم علمی و تکنولوژیک و فکری [منظور علمای وهابی اهل سنت است و ربطی به علمای شیعی ندارد]، در دهه های اخیر به اوج خود رسیده است و از علائم آن ترور منجر به قتل فرج فوده و حسین مروه و ترور نجیب محفوظ و تهدید سید القمنی در مصر و سعید الکحل در مغرب و طرح پاره ای روایات، شعارها و تحریم ها است. محمد الفیزازی یکی از فقهای مغرب بر آن است که &laquo;متفکران، همان گروه مرتدان و ملحدان و طعنه زنندگان در دین هستند.</p>
<p align="justify">در عربستان سعودی، فهرستی از نو گرایانی که خونشان مباح است منتشر شد و یکی از شیوخ متنفذ، به کمک بن باز، کتابی به نام &laquo;الحدثة فی میزان الاسلام&raquo; (نو گرایی در ترازوی اسلام) نوشته که در حقیقت محاکمه دینی و عقیدتی تمام متفکران جدید عرب از شاعرانی چون بیاتی و محمود درویش و ادونیس گرفته تا متفکرانی چون حسین مروه و عبدالله العروی و محمد عابد الجابری است. در این کتاب چهره های برجسته ادبیات و اندیشه عرب، مانند طه حسین، عباس محمود العقاد و نزار قبانی تکفیر شده اند. نویسنده این کتاب، مدرنیسم را تهاجم استعمار غربی به هدف مبارزه با عقیده و ارزش های اسلامی و پروژه ای فرا ماسونری ـ صهیونیستی و مبتنی بر الحاد عقیدتی و فساد اخلاقی می داند و معتقد است که کمونیسم الحادی مادی، جوهره فکری مدرنیسم است.</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><br />
&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>الاهیات سیاسی زندان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/10/post_307.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21759</id>
   
   <published>2009-10-26T16:23:01Z</published>
   <updated>2009-10-30T17:34:39Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ نشسته بودم و برای فرار از نوشتن تکالیف درسی، به مطالعه&zwnj;ی دلی (برای دل خودم) رو آورده بودم. این نوع مطالعه از جنس آن نوع شراب&zwnj;های نابی است که به جان که می&zwnj;نشیند تو را از تمام جهان بیرونی&zwnj;ات...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="سياست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<br />
<div align="justify">نشسته بودم و برای فرار از نوشتن تکالیف درسی، به مطالعه&zwnj;ی دلی (برای دل خودم) رو آورده بودم. این نوع مطالعه از جنس آن نوع شراب&zwnj;های نابی است که به جان که می&zwnj;نشیند تو را از تمام جهان بیرونی&zwnj;ات فارغ می&zwnj;کند و تو را به خلاء شیرینی معراج&zwnj;گونه فرو می&zwnj;برد که، اگر به خودت باشد، دوست داری هیچ&zwnj;گاه از آن هبوط نکنی. از این طریق می&zwnj;توانم عذاب وجدان&zwnj;ام برای &quot;فرار از مدرسه&quot; را نیز تسکین دهم. <br />
<br />
داشتم کتابی را ورق می&zwnj;زدم با عنوان &quot;<a href="http://www.amazon.co.uk/Explaining-Postmodernism-Skepticism-Socialism-Rousseau/dp/1592476422">تبیین پست&zwnj;مدرنیسم</a>&quot; (explaining postmodernism) با این تیتر فرعی روی جلد: &quot;شکاکیت و سوسیالیسم از روسو تا فوکو&quot; (Skepticism and Socialism from Rousseau to Foucault) که در آن نویسنده به نحوی پرشور از پست&zwnj;مدرنیسم دفاع می&zwnj;کند. جایی در اوایل فصل اول، نویسنده نقل قولی از میشل فوکو کرده بود که به نظرم خیلی به داستان غم&zwnj;ناک و نم&zwnj;ناک روزگار ما مربوط است، که در آن هر روز با چشم&zwnj;های بارانی گوش می&zwnj;خوابانیم تا خبری بشنویم از این&zwnj;که چه کسی را به &quot;زندان&quot; افکنده&zwnj;اند و یا چه کسی را موقتاً از &quot;زندان&quot; آزاد کرده&zwnj;اند. <br />
<br />
بخوانید (اهل نظر باز هم از وارسی دقیق ترجمه&zwnj;ی صاحب این قلم دریغ نفرمایند):<br />
<br />
&quot;زندان تنها مکانی است که قدرتْ لخت و عور و در حادترین صورت&zwnj;اش، رخ می&zwnj;نماید و جایی است که به منزله&zwnj;ی نیرویی اخلاقی توجیه می&zwnj;شود. نکته&zwnj;ی جالب درباره&zwnj;ی زندان این&zwnj; است که، یک بار هم که شده، قدرتْ خویش را پنهان نمی&zwnj;کند و صورتک نمی&zwnj;زند؛ [بلکه] خویش را &zwnj;چونان استبدادی نشان می&zwnj;دهد که به ریزترین جزییات راه یافته است؛ چیز مسخره&zwnj;ای است زندان،&nbsp;در&nbsp;عین حال کاملاً و یکسره موجه است، زیرا کاربست آن می&zwnj;تواند تماماً در چارچوب اخلاق صورت&zwnj;بندی شود. استبداد وحشیانه&zwnj;ی زندان، در نتیجه، هم&zwnj;چون غلبه&zwnj;ی روشن خیر بر شر و نظم عمومی بر اغتشاش آشکار می&zwnj;شود. <br />
<br />
<div align="left">Prison is the only place where power is manifested in its naked state, in its most excessive form, and where it is justified as moral force. &hellip; What is fascinating about prison is that, for once, power doesn&rsquo;t hide or mask itself; it reveals itself as tyranny pursued into the tiniest details; it is cynical and at the same time pure and entirely &ldquo;justified&rdquo;, because its practice can be totally formulated within the framework of morality. Its brutal tyranny consequently appears as the serene domination of Good over Evil, of order over disorder. <br />
<br />
Foucault, Michel (1977). Language, Counter-Memory, Practice: Selected Essays and Interviews by Michel Foucault. Edited by Donald F. Bouchard. Cornell University Press, P. 210. Quoted in:&nbsp; Hicks, S. R. (2004). explaining postmodernism: Skepticism and Socialism from Rousseau to Foucault. Tempe, Arizona &amp; New Berline: Scholargy Publishing, P. 15.<br />
</div>
<br />
&nbsp;واضح است که در این سطور فوکو در صدد به دست دادن روایتی نقادانه از تجدد غربی است و زندان را نمونه&zwnj;ی عالی تحقق خوی سلطه&zwnj;گرانه&zwnj;ی تجدد غربی دیده است که در چارچوب اخلاقی آن توجیه می&zwnj;شود. نکته&zwnj;ی خنده&zwnj;دار داستان اما این&zwnj;جاست که انقلاب ایران که فوکو را در ابتدا سخت به وجد آورده بود، تقریبا با فاصله&zwnj;ی اندکی پس از پیروزی آن تبدیل به مصداق تام و تمام همان نوع تجدد سلطه&zwnj;گرانه&zwnj;ای شد که او <img alt="" src="http://mirdamadi.malakut.org/1118503381_5642.jpg" /><br />
انقلاب ایران را نشانه&zwnj;ی&zwnj; زوال آن گرفته بود. <br />
<br />
من هم موافق&zwnj;ام که زندان عالی&zwnj;ترین تجلی قدرت یک نظام سیاسی است و برای شناخت یک نظام سیاسی می&zwnj;بایست زندان آن&zwnj;را شناخت. با این حال شک دارم که بر اساس فهم&zwnj;مان از سبعیّت زندان جمهوری اسلامی بتوان به نحو موجهی به تصویری از خدای اسلام نقب زد و سبعیّت خدای اسلام را از آن نتیجه گرفت، کاری که محمدرضا نیکفر می&zwnj;خواهد بکند. چه بسا نهایت استفاده&zwnj;ای که از زندان&zwnj;شناسی جمهوری اسلامی برای الاهیات می&zwnj;توان کرد، سنجش صحت ادعای نحوه&zwnj;ای الاهیات سیاسی نوپدید است که می&zwnj;کوشد با نقد سلطه&zwnj;گری غرب متجدد، نظریه&zwnj;ی سیاسی جدیدی بر اساس دین پیش بنهد که به ادعای خودش بتواند انسان سرگشته&zwnj;ی امروز را از استکبار و استبداد جهانی نجات دهد و به آینده&zwnj;ای خالی از روابط سلطه مژده دهد. تعبیر &quot;مدیریت جهانی&quot; در کلام احمدی&zwnj;نژاد، نمونه&zwnj;ای از تصریح به این نوع الاهیات سیاسی است. زندان&zwnj;شناسی سی ساله&zwnj;ی جمهوری اسلامی بهترین نشانه بر پوچی چنین الاهیات سیاسی&zwnj;ای است، آن&zwnj;چنان الاهیات سیاسی&zwnj;ای که جمهوری اسلامی ایران در صورت کنونی&zwnj;اش بر آن بنا شده است. <br />
<br />
این الاهیات سیاسی در صورت عریان&zwnj;شده&zwnj;&zwnj;اش چنین ادعا می&zwnj;کند: چرا امریکا و غرب باید جهان را به زیر سلطه داشته باشند، چرا مسلمانان، که ما، چه خود مسلمانان بخواهند و چه نخواهند، نماینده&zwnj;ی آن&zwnj;ها و ولیّ امر آنان هستیم، چنین سلطه&zwnj;ای بر جهان نداشته باشند؟ تمام نقدهایی که بر منابر جمعه و جماعت و تریبون&zwnj;های رسمی دولتی در نقد سلطه&zwnj;گری غرب و زندان ابوغریب&zwnj;شان و استثمار و استعمار و اشغال&zwnj;گری&zwnj;شان به زبان می&zwnj;آید، که از شدت تکرار به کلیشه می&zwnj;مانند،&nbsp; در این چارچوب بهتر فهم می&zwnj;شوند. همه&zwnj;ی این نقدها در صورت عریان&zwnj;شده&zwnj;اش نارضایتی از خود این اعمال سلطه&zwnj;گرانه نیستند، بلکه نارضایتی از این نکته اند که چرا &quot;دیگری&quot; بازیگر و بازیگردان این نوع سلطه است و &quot;ما&quot; نیستیم. بهترین نشانه بر صحت این روایت این است که در طول سی ساله&zwnj;ی حکومت&zwnj;گری ِ بازیگران این نوع الاهیات سیاسی در دیار ما، هر گاه از دستشان بر آمده است، دست به تحقق همان نوع سلطه&zwnj;ای زده&zwnj;اند که نسخه&zwnj;ی غربی&zwnj;اش را همیشه به باد انتقاد گرفته بودند. و اگر در برابر هر ظلم تجدد غربی هزاران گفتند اما در مقابل، در برابر هزاران ظلم الاهیات سیاسی اسلامی در ایران، که در بن و بنیاد از جنس همان نوع ظلم استعماری غربی است، یک انتقاد ساده نکردند بلکه آسمان و ریسمان به هم بافتند تا توجیه&zwnj;اش کنند. هم&zwnj;چنان که فوکو در فراز بالا توضیح داد سبعیت زندان با دوگانه&zwnj;ی خیر و شر و نظم و اغتشاش توجیه اخلاقی می&zwnj;شود، کافی است رهنمودهای امامان جمعه مبنی بر برخورد بی&zwnj;تعارف و سخت با اغتشاش&zwnj;گران را به خاطر بیاورید تا توجیه اخلاقی برای سبعیت زندان در کلام فوکو بهتر فهم شود. <br />
<br />
بر خلاف آن&zwnj;چه فوکو در ابتدا درباره&zwnj;ی انقلاب ایران فکر می&zwnj;کرد، زمین بازی با پیروزی انقلابیون در ایران عوض نشد، آدم&zwnj;های بازی عوض شدند. <br />
<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>یک پله تا ملاقات خدا</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/10/post_306.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21748</id>
   
   <published>2009-10-22T14:22:48Z</published>
   <updated>2009-10-22T15:14:07Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ به مناسبتی (که دعا کنید آن مناسبت بشود) نشسته بودم و داشتم در آثار مارتین بوبر (Martin Buber)، الاهی&zwnj;دان، فیلسوف، مترجم و مفسر عهد قدیم، ادیب و فعال سیاسی اتریشی (۱۸۷۸- ۱۹۶۵) و نامزد جایزه&zwnj;ی صلح نوبل برای ادبیات...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="تازیانه های سلوک" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<div align="justify"><br />
</div>
<div align="justify"> به مناسبتی (که دعا کنید آن مناسبت بشود) نشسته بودم و داشتم در آثار مارتین بوبر (Martin Buber)، الاهی&zwnj;دان، فیلسوف، مترجم و مفسر عهد قدیم، ادیب و فعال سیاسی اتریشی (۱۸۷۸- ۱۹۶۵) و نامزد جایزه&zwnj;ی صلح نوبل برای ادبیات و صلح، چرخی می&zwnj;زدم. به یکی از کتاب&zwnj;های او برخوردم که عنوان&zwnj;اش این است: &quot;ده پله [تا ملاقات خدا]، گزیده&zwnj;ای از حکمت&zwnj;های هاسیدی&quot; (Ten Rungs, Selected Hasidic Sayings). هاسیدیم یا خاسیدیم (Hasidim, Hasidism) نام یکی از شاخه&zwnj;های عرفانی آیین یهودیت است که در قرن هجده میلادی توسط بعل شم توی (Baal Shem Tov) در لهستان بنا نهاده شد. بعل شم با آموزه&zwnj;های روحانیت سنتی یهود در افتاد و مهمترین وظیفه&zwnj;ی یک یهودی معتقد را پیوند یافتن با خداوند از طریق انجام درست کارهای عادی روزانه دانست. بوبر در این کتاب ده مرحله&zwnj;ای را که در عرفان هاسیدی برای رسیدن به خداوند توصیه شده است ذکر کرده است و حکمت&zwnj;های هر مرحله را گردآوری کرده است. برای این&zwnj;کار به نوشته&zwnj;های <img vspace="5" hspace="5" border="5" alt="مارتین بوبر" src="http://mirdamadi.malakut.org/Buber.jpg" /><br />
مکتوب این سنت عرفانی یهودی اکتفا نکرده و پای سخنان پیران این سنت نیز نشسته است.&nbsp; <br />
<div align="justify"> <br />
در دیباچه&zwnj;ی کتاب به عباراتی برخوردم که گویی هم&zwnj;چون نسیمی بر من وزید و مرا در نوردید. سخت مهم بود این عبارات، نه به این دلیل که دانش جدیدی می&zwnj;بخشید، بلکه درست به این دلیل که آن&zwnj;چه را می&zwnj;دانیم یادآوری&zwnj;مان می&zwnj;کرد و بر آن مهر تأیید قدسی می&zwnj;زد (اگر بگویید ما به تأیید قدسی، اگر اصولاً چنین چیزی ممکن باشد، نیازی نداریم و با عقل جمعی بشری لنگ&zwnj;لنگان خرک خویش به مقصد برسانیم، من هیچ ندارم که در پاسخ بگویم الا این&zwnj;که بر این پیشنهاد پای فشرم که بیایید کتاب&zwnj;های مقدس پیشینیان را از سبد مصرف عقل جمعی خود خارج نکنیم، به این امید که شاید آن&zwnj;ها نیز هنوز حرفی برای گفتن به انسان امروز داشته باشند.) این عبارات که تفسیری عرفانی از عبارتی از عهد قدیم است، بوبر را نیز خوش آمده بود به طوری که او برانگیخته بود که در اهمیت آن داد سخن دهد. بخوانید:<br />
<br />
&quot;از یهودای مقدس (holy Yehudi) پرسیدند چرا مسطور آمده است که: &quot;عدالت را، عدالت را بایستی تو پیروی کنی (سِفر خروج ۱۶:۲۰) چرا واژه&zwnj;ی &quot;عدالت&quot; تکرار شده است؟&quot; او پاسخ داد: &quot;عدالت را با عدالت می&zwnj;بایست جست نه با بی&zwnj;تقوایی&quot; این به معنای این است که بی&zwnj;تقوایی کردن برای رسیدن به تقوا، ذات ِ هدف نهایی ما را نیز از تقوا تهی خواهد کرد؛ بی&zwnj;عدالتی به منزله&zwnj;ی راهی برای رسیدن به عدالت، عدالت را به <img vspace="5" hspace="5" border="5" src="http://mirdamadi.malakut.org/Pages%20from%20Ten%20Rungs%20Collected%20Hasidic%20Sayings.jpg" alt="" /><br />
بی&zwnj;عدالتی تبدیل خواهد کرد. <br />
<br />
برای انسان زمانه&zwnj;ی ما و جوامع مختلف روزگارمان چه معرفتی پراهمیت&zwnj;تر از این حکمت است؟ این حکمت چنان است که گویی از تجربه&zwnj;ی هم&zwnj;عصران ما گرفته شده است. این سخن اما مربوط به عصر ناپلئون است و از جایی در مرکز حوادث آن روزگار به زبان نیامده است، بلکه از زاغه&zwnj;ای در لهستان و از زبان مرشدی هاسیدی (zaddik)، پارسا مردی، به زبان آمده است. آن جان&zwnj;های پارسایی که می&zwnj;دانستند خالص بودن حقیقی برای خدا جز از طریق خالص بودن در پیشگاه خلق خدا حاصل نمی&zwnj;آید و دریافته بودند که عشق حقیقی به خداوند ممکن نیست مگر آن&zwnj;گاه که به تاج عشق به همنوعان آراسته گردد.&quot; <br />
</div>
<div align="justify"> <br />
They asked the &ldquo;holy Yehudi&rdquo;: &ldquo;Why is it written: &lsquo;Justice, justice, shalt thou follow&rsquo; [Deut 16:20]? Why is the word &lsquo;justice&rsquo; repeated?&rdquo;<br />
<br />
He answered: &ldquo;We ought to follow justice with justice, and not with unrighteousness.&rdquo; That means: The use of unrighteousness as a means to a righteous end makes the end itself unrighteous; injustice as a means to justice<br />
renders justice unjust. <br />
<br />
What knowledge could be of greater importance to the men of our age, and to the various communities of our time? The saying sounds as if it were derived from the experiences of contemporaries. And yet it stems from the Napoleonic era, and was not spoken at the hub of events, but in a Polish ghetto, and by a zaddik, a &ldquo;righteous man,&rdquo; who was a leader of hasidim, those &ldquo;devout&rdquo; souls who knew that no one can be really devout in relation to God, if he is not devout toward His creation, and that the love of God is unreal, unless it is crowned with love for one&rsquo;s fellow men. <br />
<br />
Buber, M. (2002 [1947]). Ten Rungs, Selected Hasidic Sayings . London &amp; New York: Routledge, P. 11. <br />
</div>
<br />
<br />
<div align="justify"> اولین بار شاید حدود ده سال قبل در مشهد بود که مشابه این سخن را در جلسه&zwnj;ای در منزل جناب ناصر آملی -که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش- از زبان دکتر سروش شنیدم و همان موقع به شاخک&zwnj;های ذهن&zwnj;ام گیر کرد و در رگ آن خیمه زدم. دکتر سروش در نقد این رأی معروف که &quot;هدف وسیله را توجیه می&zwnj;کند&quot; (end justifues means)&nbsp; این&zwnj;گونه استدلال کرد که اهدافْ هویتی مستقل از راه&zwnj;های تحقق بخشیدن آن&zwnj;ها ندارند بلکه وسایل و راه&zwnj;هایی را که فرد برای رسیدن به هدفی برمی&zwnj;گزیند، رنگ و نقش خود را بر هدف او نیز می&zwnj;زنند. این مثل این می&zwnj;ماند که (مثال از من است) فردی برای این&zwnj;که دیگری را از فحش دادن باز دارد، او را مخاطب قرار داده بگوید: بی&zwnj;شعور فحش نده! در این&zwnj;جا هدف فرد، که بازداشتن دیگری از بی&zwnj;ادبی بود، محقق نشده است بلکه نوع خطاب او زمینه را برای تحقق ضد آن فراهم کرده است؛ زیرا ممکن است طرف مقابل نیز با عصبانیت این&zwnj;گونه پاسخ دهد که: بی&zwnj;شعور خودتی، درست صحبت کن!&nbsp; <br />
<br />
فکر می&zwnj;کردم مشابه قرآنی این آیه&zwnj;ی عهد قدیم، که بوبر ذکر کرد، چه می&zwnj;تواند باشد که این آیه به ذهن&zwnj;ام آمد:<br />
&nbsp;و لا یجرمنکم شنئانُ قوم ٍ علیٰ ان لا تعدلوا إعدلوا هو اقربُ للتقوی. (ترجمه از من است) زشت&zwnj;کرداری یک قوم شما را به آن نکشاند که از اعتدال و عدالت خارج شوید، عدالت پیشه کنید که به پارسایی (خویشتن&zwnj;بانی) نزدیک&zwnj;تر است. <br />
<br />
به نظرم می&zwnj;آید که درنگ در باب رابطه&zwnj;ی اهداف و وسایل تحقق آن&zwnj;ها برای تمام کسانی که به تحقق جامعه&zwnj;&zwnj;ای اخلاقی و یا هر نوع جامعه&zwnj;ی ایده&zwnj;آلی می&zwnj;اندیشند، ضروری است. روی سخن&zwnj;ام با طرفداران پاک&zwnj;دل حکومت دینی در دیار ما نیز هست. سؤال اصلی این است: آیا هر وسیله&zwnj;ای به کار هر هدفی می&zwnj;آید؟ یا این&zwnj;که اهداف خاصی وسایلی از جنس خود می&zwnj;طلبند (مثال ناسزاگفتن برای نهی دیگری از ناسزاگویی را در خاطر داشته باشید). آیا اهدافی وجود دارند که با هر وسیله&zwnj;ی ممکنی که محقق شوند به آن هدف ضربه&zwnj;ای وارد نمی&zwnj;شود؟ اگر به فرض چنین نوع اهدافی وجود دارند، آیا اهداف دینی-اخلاقی جزو این&zwnj;گونه اهداف می&zwnj;توانند به شمار آیند؟ اگر بلی چگونه و اگر نه چرا؟ <br />
</div>
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بار سبک می‌کنیم، از همه‌چیز و همه‌جا</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/10/post_305.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21729</id>
   
   <published>2009-10-15T11:38:38Z</published>
   <updated>2009-10-15T11:55:24Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[یادتان هست پیشترها جناب حسن رحیم&zwnj;پور در صدای و سیمای شدیداً ملی از علی و عدالت&zwnj;اش می&zwnj;گفت؟ از آن&zwnj;ها که ثروت&zwnj;ها را بین خودشان تقسیم می&zwnj;کنند و ذره&zwnj;ای از آن را به مردم نمی&zwnj;دهند (دولة بین الأغنیاء)؟ حالا این آقا...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="احوال شخصيه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<p align="justify">یادتان هست پیشترها جناب حسن رحیم&zwnj;پور در صدای و سیمای شدیداً ملی از علی و عدالت&zwnj;اش می&zwnj;گفت؟ از آن&zwnj;ها که ثروت&zwnj;ها را بین خودشان تقسیم می&zwnj;کنند و ذره&zwnj;ای از آن را به مردم نمی&zwnj;دهند (دولة بین الأغنیاء)؟ حالا این آقا کجاست که دست به دست شدن ثروت ملی به دست سپاه را فریاد بزند؟ یادتان هست سخنرانی&zwnj;های حسن عباسی را؟ که در آن رفتن دختران ایرانی به دبی برای تن&zwnj;فروشی رگ غیرت&zwnj;اش را به جوش می&zwnj;آورد و دولت امارات را تهدید می&zwnj;کرد؟ کجاست آن آقا تا امروز تجاوز به پسران و دختران در زندان جمهوری اسلامی را فریاد بزند؟ این آقا امروز از مدیریت الهی اغتشاشات اخیر به ید با کفایت رهبری سخن می&zwnj;گوید. </p>
<p align="justify">فکر نکنید آنها که اینگونه می&zwnj;گویند حتما مزدورند. آن دوست روحانی ما که روزگاری خیلی چیزهای مثبت و باشکوهی را که دوست داشتم در خودم بیایم (از جمله حقیقت&zwnj;جویی و مدارا را) در او می&zwnj;دیدم، معتقد است اینها قصد تغییر ساختار را داشته&zwnj;اند در نتیجه با آن&zwnj;ها برخورد شده است. باریکلا به اویی که در فلسفه&zwnj;ی قدیم و جدید موی می&zwnj;شکافد اما به این&zwnj;جا که می&zwnj;رسد دروازه&zwnj;ی به این عظمت ستم نهادینه با بار- بار شتر کج&zwnj;اش را که به منزل نمی&zwnj;رسند نمی&zwnj;بیند و یا نمی&zwnj;خواهد ببیند. حالا فهمیدید معنای آن سخن را که: &quot;اکثر ظلم&zwnj;هایی که بر آدمیان می&zwnj;رود از ظلم&zwnj;هایی است که بر واژگان می رود&quot;. ساختار. ساختار؟ چه واژه&zwnj;ی قشنگی. تن آدمیانی شکنجه شده. ساختار. تن دیگرانی چنان شکنجه شده که صاحبش کشته شده. ساختار. چطور واژه&zwnj;ها آدم&zwnj;ها را راحت می&zwnj;کند از دیدن ظلم دیگران. کاش می&zwnj;گفت با خدا در افتاده&zwnj;اند حق&zwnj;شان بوده است کشته شوند و یا مورد تجاوز قرار گیرند. این&zwnj;طوری دل&zwnj;ام کمتر می&zwnj;سوخت. اما ساختار؟ چه واژه&zwnj;ی تهی&zwnj;ای. اسم یک آدم با مجموعه&zwnj;ای از کسان دور و برش که حاضرند هر کاری بکنند تا قدرت آن آدم و خودشان را حفظ کنند، شده است ساختار. و این واژه آن&zwnj;قدر قوی است که تمام این ظلم&zwnj;ها را توجیه می&zwnj;کند.</p>
<p align="justify">&nbsp;افسوس. گیرم تو ظلمی در این داستان نمی&zwnj;بینی یا می&zwnj;بینی اما معتقدی اشکالی ندارد، چرا دیگران را مسخره می&zwnj;کنی؟ چرا ستم&zwnj;ستیزی دیگران را به باد سخره می&zwnj;گیری؟ آن هم با کسی که می&zwnj;دانی که به تو ارادت دارد و به تو، به قول امروزی&zwnj;ها، مثل این خرمریدها سرویس داده است. با مریدان این می&zwnj;کنید با دشمنان چه خواهید کرد، دستتان که به قدرت برسد. همین بود آن&zwnj;چه سال&zwnj;ها از تو و امثال تو از بالای منابر شنیدیم؟ یادتان رفته است با کدام داستان&zwnj;ها ما را و امثال ما را مؤمن کردید؟ من هنوز داستان&zwnj;هایی که در کودکی پای منابر شنیدم و یا در کتاب دینی دبستان و راهنمایی خواندم خوب یادم است. حتی عکس&zwnj;هایش که زمینه&zwnj;ی زرد زیادی داشت در گالری ذهن&zwnj;ام به روشنی هست. همان داستان&zwnj;ها که حسن و حسین پیرمردی را با ظرافت و غیر مستقیم به اشتباه وضو گرفتن&zwnj;اش آگاه کردند. همان&zwnj; که کسی به تحریک معاویه بر حسن ابن علی ناسزا گفت و امام مجتبی گفت به نظر غریبه&zwnj; می&zwnj;رسی بیا از تو پذیرایی کنم و یا این&zwnj;که پیامبر به دیدن همان کسی رفت که بر سرش خاکستر می&zwnj;ریخت و یا آن فرمانده&zwnj;ی سپاه اسلام هنگامی که در کوچه مورد سخره&zwnj;ی کسی قرار گرفت راهش را کج کرد و به مسجد رفت و مسخره&zwnj;کننده هنگامی که دریافت که یک فرمانده&zwnj;ی نظامی را مسخره کرده است به دنبال او به مسجد دوید و او را در هنگام نماز دید پس از اتمام نماز فرمانده از او عذر خواست و فرمانده&zwnj;ی نظامی سپاه اسلام گفت که برای طلب مغفرت از درگاه خدا برای او به مسجد آمده است. و یا مجموعه&zwnj;ای از احادیث که آن روحانی قدیمی مشهد، که حالا خودش و پسرش، که او هم بعدها روحانی شد و من به هر دو ارادت داشتم، حالا هر دو طرفدار سخت احمدی&zwnj;نژادند، به ما یاد می&zwnj;دادند. احادیثی که همه مضمون حکمت&zwnj;آمیز و اخلاقی داشت. خیلی بعدها، که همین داستان&zwnj;ها مرا کشید به خواندن درس دین، فهمیدم این داستان&zwnj;ها و حدیث&zwnj;ها، حتی اگر صحیح و معتبر هم باشند، هیچ جایی در فقه سیاسی و بلکه به طور کل دین&zwnj;شناسی حوزوی ندارد. در نظر آقایان این داستان&zwnj;ها عملاً و صرفاً ارزش منبر گرم کردن دارد. تازه حالا که منبرها را هم با تهدید و چنگ و دندان نشان دادن گرم می&zwnj;کنند. هیچ تئوری&zwnj;ای از دل این داستان&zwnj;ها در نمی&zwnj;آورند که مطابق آن، روش حکومت&zwnj;داری و یا تبلیغ دین و یا فهم دین باید به گونه&zwnj;ای باشد که به این نوع برخوردهای امام حسن یا پیامبر و یا آن فرمانده&zwnj;ی نظامی ختم شود. </p>
<p align="justify">دیگر سالهاست که به سخنهای قشنگ-قشنگ شک دارم، خصوصا اگر اسانس دین دولتی به آن زده باشند. مسأله اما این نیست. چقدر باید بار&nbsp;&nbsp; سبک کنیم؟ از چقدر چیز دیگر باید دل بکنیم؟ انتهای این تیزاب دل&zwnj;کندن کجاست؟ ته&zwnj;اش چه چیزی می&zwnj;ماند؟ اصلاً چیزی می ماند؟&nbsp;</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ساخت باور در &quot;آی اِس اِم سی&quot;</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/10/post_304.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21708</id>
   
   <published>2009-10-08T11:19:40Z</published>
   <updated>2009-10-08T11:31:03Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[&nbsp; به همت مؤسسه&zwnj;ی مطالعه&zwnj;ی تمدن&zwnj;های مسلمان&nbsp; (ISMC) قرار است کنفرانس دو روزه&zwnj;ای با عنوان &quot;ساخت&zwnj; باور: چشم&zwnj;اندازهای تطبیقی&quot; (Construction of Belief: Comparative Perspectives Conference) در نهم و دهم اکتبر&nbsp; ۲۰۰۹(جمعه و شنبه ۱۷ و ۱۸ مهر ماه ۱۳۸۸) برگزار...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="مطالعات اسلامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><br />
به همت <a href="http://www.aku.edu/ismc/">مؤسسه&zwnj;ی مطالعه&zwnj;ی تمدن&zwnj;های مسلمان</a>&nbsp; (ISMC) قرار است کنفرانس دو روزه&zwnj;ای با عنوان &quot;ساخت&zwnj; باور: چشم&zwnj;اندازهای تطبیقی&quot; (Construction of Belief: Comparative Perspectives Conference) در نهم و دهم اکتبر&nbsp; ۲۰۰۹(جمعه و شنبه ۱۷ و ۱۸ مهر ماه ۱۳۸۸) برگزار &zwnj;شود. عنوان پاره&zwnj;ای از سخنرانی&zwnj;ها که موضوعات آن&zwnj;را و یا سخنران&zwnj;ها را و یا هر&nbsp; دو را پسندیده&zwnj;ام و ایزد اگر مدد کند شرکت خواهم کرد، به این قرار است:</p>
<p align="justify">جمعه ۹ اکتبر</p>
<p align="justify">۹:۳۰ صبح تا ۱۲:۴۰ دقیقه<br />
- پروفسور یوزف فان اس (Josef van Ess) از دانشگاه توبینگن (T&uuml;bingen) درباره&zwnj;ی: &quot;ساخت&zwnj;گری اسلام در دوره&zwnj;ی کلاسیک: ادبیات مربوط به مقالات [منظور از &quot;مقالات&quot; باورهای اصلی الاهیاتی مسلمانان است چنان&zwnj;که در کتاب&zwnj;های فرقه&zwnj;&zwnj;شناسی اسلامی (مانند آثار اشعری، شهرستانی و کعبی) آمده است] و هفتاد و دو فرقه&quot; [منظور حدیث&zwnj;نمای نبوی مشهور است که امت من به ۷۳ فرقه تقسیم می&zwnj;شوند و تنها یکی از آن&zwnj;ها بر حق خواهد بود ] (&ldquo;Constructing Islam in the &lsquo;Classical&rsquo; Period: Maqalat literature and the 72 &lsquo;sects&rsquo;&rdquo;). فان اس برای دانشجویان مطالعات اسلامی به عنوان یک پیشگام در تاریخ الهیات و فلسفه&zwnj;ی اسلامی نام آشنایی است. </p>
<p align="justify">۴۰:۱ عصر تا ۵<br />
-&nbsp;مارک سجویک (Mark Sedgwick) استاد دانشگاه آرهوس (Arhus) دانمارک. از سیجویک کتاب مهم و در خور توجه &quot;علیه جهان جدید: سنت&zwnj;گرایی و تاریخ پنهان اندیشه&zwnj;ی قرن بیستم&quot; (Against the Modern World: Traditionalism and the Secret Intellectual History of the Twentieth Century) توسط انتشارات دانشگاه آکسفورد چند سال قبل منتشر شده است. من به مناسبت تحقیقی که ترم قبل در مورد &quot;امر قدسی از دیدگاه میرچا الیاده&quot; داشتم، به بخش&zwnj;های مربوط به میرچا الیاده در این کتاب سری زدم. این کتاب در صدد است سویه&zwnj;های استبدادی رویّه و کنش سنت&zwnj;گرایان را در قرن بیستم آفتابی کند. از حسین نصر هم در این کتاب سخن گفته شده است. اگر کسی علاقه&zwnj;مند به مطالعه&zwnj;ی این کتاب است از طریق کامنت یا ایمیل من را مطلع سازد. شنیدم که دوست عزیزی مشغول ترجمه&zwnj;ی این کتاب به فارسی بوده است اما منصرف شده است. کوشیدم آن دوست عزیز مترجم را، که اکنون در انگلیس مشغول گذراندن تز دکترای خود در یکی از شاخه&zwnj;های علوم انسانی است، دوباره به ادامه&zwnj;ی ترجمه&zwnj;ی این کتاب راغب کنم. امیدوارم موفق شده باشم. شنیدم از همین دوست عزیز مترجم ما که جواد طباطبایی هم بسیار متمایل بوده است که این کتاب به فارسی ترجمه شود. </p>
<p align="justify"><br />
موضوع سخنرانی سجویک این است: جامعه-اقتصادشناسی تفسیر: مصر و میراث&zwnj;خواران محمد عبده (The Socio-economics of Tafsir: Egypt and the heirs of Muhammad Abduh)</p>
<p align="justify">-&nbsp;پروفسور عادل ضاهر (Adel Daher) استاد دانشگاه پیس (Pace) نیویورک. کتاب عادل ضاهر با عنوان &quot;الأسس الفسفلیة للعلمانیة&quot; (ریشه&zwnj;های فلسفی سکولاریسم) کتابی است که در ایران در میان پاره&zwnj;ای از حلقه&zwnj;های حوزوی خوانده شده. ظاهرا شیخ صادق لاریجانی هم این کتاب را خوانده است. ضاهر در این کتاب کوشیده است تقدم عقل مستقل از شرع بر شرع را با استدلالات فلسفی- معرفت&zwnj;شناختی موجه سازد. کاش کسی این کتاب را به فارسی ترجمه کند. موضوع سخنرانی ضاهر این است: بازدرنگی در اجتهاد (Rethinking Ijtihad). </p>
<p align="justify">شنبه ۱۰ اکتبر</p>
<p align="justify">۱۰:۳۰ تا ۵۰ :۱۰ صبح</p>
<p align="justify">-&nbsp;پروفسور سلیمان بشیر دیاگنه (Souleymane Bachir Diagne) استاد دانشگاه کلمبیا (Columbia): &quot;باور آوردن: معانی گفتگو در آگوستین، غزالی، پاسکال و مالکوم ایکس&quot; (Coming to Believe: Meanings of Conversion in Augustine, Ghazali, Pascal and Malkom X) </p>
<p align="justify">پایان این کنفرانس نیز (عصر) سخنرانی پروفسور محمد ارکون (Mohammed Arkoun) اسلام&zwnj;شناس برجسته&zwnj;ی الجزایری-فرانسوی است. <br />
&nbsp;<br />
اگر در لندن یا شهرهای اطراف هستید و می&zwnj;خواهید در این کنفرانس شرکت کنید می&zwnj;بایست قبلا از طریق ایمیل ثبت&zwnj;نام کنید. برای اطلاعات بیشتر به <a href="http://www.aku.edu/ismc/cpconference.shtml">این لینک</a> مراجعه کنید.</p>
<p align="justify">&nbsp;اگر حوصله کنم شاید پاره&zwnj;ای از نکات سخنران&zwnj;ها را که برایم جالب و قابل فهم بود نوشتم. ببخشید این روزها خیلی حوصله&zwnj;ی نوشتن ندارم. از دوستانی که پیگیر صاحب این وبلاگ بودند و از غیبت&zwnj;اش می&zwnj;پرسیدند ممنون&zwnj;ام. </p>
<p align="justify">&nbsp;</p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>وجوهات ِ سرکوب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/09/post_303.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21659</id>
   
   <published>2009-09-22T12:28:07Z</published>
   <updated>2009-09-22T12:31:18Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ دوستی از دوستان متشرّع (ادام الله تشرّعه)، چندی پیش با لحنی نگران و پشیمان می&zwnj;گفت قبلاًً وجوهات شرعیه&zwnj;ی خود را (از خمس گرفته تا فطریه) در ایران به دفتر وجوهات رهبری و یا نماینده&zwnj;ی او در انگلیس می&zwnj;داده است...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="سياست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<br />
دوستی از دوستان متشرّع (ادام الله تشرّعه)، چندی پیش با لحنی نگران و پشیمان می&zwnj;گفت قبلاًً وجوهات شرعیه&zwnj;ی خود را (از خمس گرفته تا فطریه) در ایران به دفتر وجوهات رهبری و یا نماینده&zwnj;ی او در انگلیس می&zwnj;داده است و حالا نگران است که مبادا پول وجوهات&zwnj;اش خرج خرید باتوم و گاز فلفل شده باشد. <br />
<br />
می&zwnj;گویم&zwnj;اش برای این&zwnj;که در آینده گرفتار نگرانی مشابهی نشوی بهتر است نه تنها وجوهاتت را به دفتر این مرجع مسلم! تقلید ندهی که به دفتر هیچ کدام از مراجع تقلید دیگر هم ندهی. خودت برو و مستقیماً به فقیری بده، حتی اگر آن فقیرْ مست تلو-تلوخورنده&zwnj;ای کنار متروی لندن باشد. این&zwnj;طوری مطمئنی که پول وجوهاتت نه خرج خرید وسایل سرکوب می&zwnj;شود و نه از جیب آیت&zwnj;الله زاده&zwnj;ها و یا روحانیان مروج آن مرجع سر در می&zwnj;آورد و نه خرج بازتولید ایدئولوژی&zwnj;ای می&zwnj;شود که از دل آن چنین سرکوب ددمنشانه&zwnj;ای توسط حکومتی دینی، از سوی قاطبه&zwnj;ی روحانیان به سکوتی سنگین برگزار می&zwnj;شود.&nbsp; <br />
<br />
<br />
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>حذر کنید ز باران ِ دیده‌ی ِ [مردم]</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/09/post_302.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21581</id>
   
   <published>2009-09-01T10:19:29Z</published>
   <updated>2009-09-02T14:20:59Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ حذر کنید ز باران دیده&zwnj;ی [مردم] / که قطره سیل شود چون به یکدگر پیوست. (بیت تحریف شده&zwnj;ای از سعدی که در آن به جای &quot;مردم&quot; واژه&zwnj;ی &quot;سعدی&quot; آمده است). احوال ملت ایران است این بیت، تو گویی. آنان&zwnj;که...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="احوال شخصيه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<br />
<div align="justify"> حذر کنید ز باران دیده&zwnj;ی [مردم] / که قطره سیل شود چون به یکدگر پیوست. <br />
<br />
(بیت تحریف شده&zwnj;ای از سعدی که در آن به جای &quot;مردم&quot; واژه&zwnj;ی &quot;سعدی&quot; آمده است). احوال ملت ایران است این بیت، تو گویی. آنان&zwnj;که از باران ِ دیده&zwnj;ی مردم ِ ستمدیده نمی&zwnj;هراسند، آب در هاون می&zwnj;کوبند و محیط به کفچه می&zwnj;پیمایند. زیرا که دیر و دور نیست که قطره&zwnj;های باران دیده&zwnj;ی مردم ِ بیداد-دیده، سیلی شود که استبدادیان، که پایشان سخت چوبین و بی تمکین بود، را بشوید و با خود ببرد. ألیس الصبح بقریب؟ <br />
<br />
نیمه شبی، در حالی که صدای لا إله الا الله صوفیان ِ مشغول ذکر و سماع هنوز از صحن خانقاه به گوش&zwnj;ام می&zwnj;خورد، داشتم فایل&zwnj;های صوتی گذشته را در لپ&zwnj;تاپم مرتب می&zwnj;کردم که به فایل صوتی&zwnj;ای رسیدم که در آن غزلی از سعدی را دوست عزیزم مهدی دیسفانی، که آن غزل را سخت خوش می&zwnj;داشت، به تقاضای من و به رسم یادگار خوانده بود و ضبط&zwnj;ش کرده بودم، در حالی که صدای ساز جلیل شهناز در پس&zwnj;زمینه&zwnj;ی آن پخش می&zwnj;شد. دل&zwnj;ام پر کشید به شب&zwnj;های دل&zwnj;گویه&zwnj;ها و دل&zwnj;مویه&zwnj;هایمان در آن زیرزمین بزرگ در مشهد که چطور ساعت&zwnj;ها از احوال دل سخن می&zwnj;گفتیم و با تیغ کلام، کیک ته&zwnj;گرفته&zwnj;ی تنهایی&zwnj;هایمان را قسمت می&zwnj;کردیم و از پیله&zwnj;ی خود، خواسته و دانسته، ساعتی در می&zwnj;آمدیم و دیگری را با طیب خاطر به درون خود راه می&zwnj;دادیم و سفره&zwnj;ی دل می&zwnj;گشودیم و از طعام تلخ و شیرین آن، لقمه بر می&zwnj;گرفتیم. تقدیم به او، که نمی&zwnj;دانم احوال&zwnj;اش چگونه است حالا، به حرمت دل&zwnj;&zwnj;گویه&zwnj;هایی که با هم داشتیم:<br />
<br />
چنان به موی تو آشفته&zwnj;ام به بوی تو مست / که نیستم خبر از هر &zwnj;چه در دو عالم هست<br />
<br />
دگر به روی کس&zwnj;ام دیده بر نمی&zwnj;باشد / خلیل من همه بت&zwnj;های آزری بشکست<br />
<br />
مجال خواب نمی&zwnj;باشدم ز دست خیال / در ِ سرای نشاید بر آشنایان بست<br />
<br />
نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول / معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست<br />
<br />
در ِ قفس طلبد هر کجا گرفتاری است / من از کمند تو تا زنده&zwnj;ام نخواهم جَست<br />
<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ای بس غم و شادی...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/08/post_301.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21569</id>
   
   <published>2009-08-28T15:18:54Z</published>
   <updated>2009-08-28T16:40:05Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[در این روزها که دلسوزان مام وطن گویی هیچ افقی روشنی پیشاروی آینده&zwnj;ی ایران زمین (در کوتاه و میان مدت) نمی&zwnj;بینند، دو حس درونی در میان این دلسوزان، تا آن&zwnj;جا که راقم این سطور دریافته است، بسیار رایج است: یأس...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="احوال شخصيه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<div align="justify">در این روزها که دلسوزان مام وطن گویی هیچ افقی روشنی پیشاروی آینده&zwnj;ی ایران زمین (در کوتاه و میان مدت) نمی&zwnj;بینند، دو حس درونی در میان این دلسوزان، تا آن&zwnj;جا که راقم این سطور دریافته است، بسیار رایج است: یأس و نفرت. یأس از روی&zwnj;دادن آینده&zwnj;ی روشنی برای وطن و نفرت و کینه از آنان که دارند ایران را ویران می&zwnj;کنند. نتیجه&zwnj;ی درپیچیدن این دو حس عمیق در جان آدمی، نشستن اندوهی ژرف در انسان است. انکار نمی&zwnj;کنم که این دو حس ویران&zwnj;گر اکنون گویی سخت در خانه&zwnj;ی دل من نیز لانه کرده و اندوهی ریشه&zwnj;دار را برای&zwnj;ام روزی آورده است. یکی از نتایج این اندوه عمیق، ریشه دواندن حس بی&zwnj;کنشی (انفعال) در آدمی است. این حس بی&zwnj;کنشیْ خود را، به نظر من، در سؤالی که این روزها غالباً بسیاری از هم می&zwnj;پرسند متبلور کرده است: مملکت به کجا می رود؟ آخرش چه می&zwnj;شود؟ و از این دست پرسش&zwnj;ها. این جنس سؤال بسا بیشتر از سؤال&zwnj;هایی از این دست ِ دیگر پرسیده می&zwnj;شود که: چه باید کرد؟ چه باید اندیشید؟ چه می&zwnj;توان کرد؟ آیا راه برونشویی هست؟ گویی اندک اندک حس انتظار ِ آینده&zwnj;ای مبهم را کشیدن، از حس برخاستن و کاری کردن بیشتر می&zwnj;شود. <br />
<br />
چگونه می&zwnj;توان با این اندوه درافتاد؟ آیا اصلاً می&zwnj;بایست درافتاد؟ به نظر من حتماً می&zwnj;بایست درافتاد. نه فقط به خاطر سمّی که چنین اندوه مخربی در آدمی به لحاظ باطنی و انفسی و نیز روان&zwnj;شناختی تزریق می&zwnj;کند، بلکه علاوه بر آن باید با آن ستیزه کرد به خاطر بی&zwnj;کنشی و یا کنش&zwnj;های کور و عبثی که اندوه ناشی از یأس و نفرت در آدمی پدید می&zwnj;آورد. چگونه می&zwnj;توان با این اندوه ژرف درافتاد؟ به نظر من دو شیوه می&zwnj;توان در پی گرفت تا این اندوه تمام سرزمین دل را به زیر نگین سلطنت خود درنیاورد (بعید است بتوان این اندوه را به&zwnj;تمامی زدود، شاید باید به همین مقدار راضی بود که این اندوه ما در خود حل نکند و غرقه نسازد و سرزمین دل را اندوهستان نکند). روش اول، روشی فلسفی-عرفانی است. در این روش می&zwnj;کوشیم بر اثر توجه به یک جهان&zwnj;شناسی عرفانی-فلسفی به خود و دیگران بقبولانیم که: امروز نه آغاز و نه انجام جهان است / ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است. یعنی می&zwnj;کوشیم نشان دهیم که این جهان اصولاً از جنس بی&zwnj;قراری است و در آن فراز و فرود بسیار رخ می&zwnj;دهد، چه در سطح زندگی فردی و چه در سطح مناسبات سیاسی و اجتماعی. و کسی ناخدای خوبی برای دریای دل&zwnj; است که نه آرامش دریا او را غرّه کند و نه طوفان&zwnj;اش مضطرب سازد. <br />
<br />
راهبرد دوم اما کمتر انتزاعی است. در این راهبرد گفته می&zwnj;شود که این نه اولین بار است که سرزمین ما میدان تاخت و تاز قومی از خدا بی خبر و بی وجدان قرار گرفته است و نه احتمالاً آخرین بار خواهد بود. اگر در گذشته سرزمین ما مورد تاخت و تاز چنین عده&zwnj;ای قرار گرفت اما بود دوره&zwnj;های کوتاهی که در آن احساس گشایش کردیم (ملی شدن صنعت نفت، انقلاب پنجاه و هفت، حادثه&zwnj;ی دوم خرداد) پس از این نیز چه بسا چنین اتفاقاتی رخ دهد. و اگر آن گشایش&zwnj;ها همه بی&zwnj;حاصل و کم حاصل بودند شاید اما مقدمه&zwnj;ای بوده باشند برای گشایشی ماندگار. در این راهبرد همچنین بر سویه&zwnj;های استیصال کودتاچیان و استبدادیان و بر ترس عمیق و پنهانی که از هرگونه واکنش مردم بی دفاع، آرام ولی معترض دارند تأکید می&zwnj;شود و نیز از آگاهی و بیداری و اتحادی که میان مردم شکل گرفته است، همچون نقطه&zwnj;های امید سخن گفته می&zwnj;شود.&nbsp;&nbsp; <br />
<br />
در این نوشتار می&zwnj;خواهم بر راهبرد اول متمرکز شوم و این مقدمه را نوشتم تا بهانه&zwnj;ای باشد برای بسط راهبرد اول آن هم نه توسط خودم که توسط یکی از <a href="http://www.arashnaraghi.org/diary_f.htm">روزگفتار</a>های <a href="http://www.arashnaraghi.org/">دکتر آرش نراقی</a>. پیشتر هم گفته بودم که روزگفتارهای دکتر نراقی مطلقاً صرف نظر نکردنی&zwnj;اند (پیچیده شد؟ ساده&zwnj;تر بگویم اصلاً نمی&zwnj;شود از کنار آن&zwnj;ها به راحتی گذشت)، روزگفتارهایی که، آشکار است، اندوهی عمیق و از سر گذراندن تجاربی باطنی، صاحب آن را به خلق این گفتارها واداشته است و متأسفانه مثل صاعقه&zwnj;ای زد و تمام شد و دیگر سال&zwnj;هاست که ادامه نیافته اند. در میان روزگفتار&zwnj;ها یکی از آن&zwnj;ها به بحث ما بسیار مربوط اند بلکه این بحث در اثر شنیدن آن روزگفتار پدید آمد و شکل گرفت. <br />
<br />
حیف&zwnj;ام آمد این لقمه&zwnj;ی باطنی را، که علاوه بر جنبه&zwnj;ی باطنی به منظور روان&zwnj;شناسی مبارزه&zwnj;ی سیاسی هم در این&zwnj;جا از آن استفاده می&zwnj;کنیم، با خوانندگان این دفترچه&zwnj;ی مجازی تقسیم نکنم. این نوشته را به پسر خوبم مجتبی کاظمیان تقدیم می&zwnj;کنم که بر اساس شناختی که از روحیاتش دارم باید این روزها، درست مثل خودم، حسابی اندوهناک و اندیشناک وطن باشد؛ به نشانه&zwnj;ی آن که بداند یاد لطیفش در خاطرم هست، شاید که قراری باشد بر دل ِ غم&zwnj;گرفته&zwnj;اش. <br />
<br />
در ادامه متن پیاده شده&zwnj;ی<a href="http://www.arashnaraghi.org/audio/diary/10-25-04.mp3"> این روزگفتار</a> از نظرتان می&zwnj;گذرد:<br />
<br />
&quot;به نظرم یکی از نشانه&zwnj;های خامی و ناپختگی، که معمولاً ملازم با جوانی و کمی ِ تجربه است، این است که فرد در لحظات شادمانانه&zwnj;ی زندگی یا لحظات اندوهناک زندگی&zwnj;اش غوطه&zwnj;ور و مقهور می&zwnj;شود، یعنی وقتی که واقعه&zwnj;ی شادمانانه&zwnj;ا&zwnj;ی برای او دست می&zwnj;دهد یا اندوهی دامنگیر او می&zwnj;شود، فرد چندان مستغرق و مقهور آن لحظه می&zwnj;شود که هیچ افق دورتری را نمی&zwnj;بیند و کاملاً خودش را به سیطره و غلبه&zwnj;ی آن احساس می&zwnj;سپارد. و به گمان&zwnj;ام یکی از نشانه&zwnj;های پختگی و بلوغ شخصیت که با تجربه&zwnj;ی زندگی همراه است و عمدتاً در سنین میان&zwnj;سالی رفته رفته به سراغ فرد می&zwnj;آید و جزو حکمت&zwnj;هایی است که فرد در زندگی می&zwnj;آموزد، این است که وقتی که شادمانی مفرطی به او رو می&zwnj;کند بی&zwnj;درنگ اندیشناک اندوه فراق می&zwnj;شود. این نکته&zwnj;ای است که مولانا به ما می&zwnj;آموزد. و به ما می&zwnj;گوید که هر وقت که از چیزی شاد شدی، بی&zwnj;درنگ به این فکر کن که دیر یا زود به اندوه فراق دچار خواهی شد. و برعکس، وقتی که دشوارترین [و] سوگناکترین مصائب به تو روی می&zwnj;آورند، همیشه در افقْ روزنه&zwnj;ی امید و گشایشی را ببین. یعنی فرد پخته و آزموده رفته رفته می&zwnj;آموزد که در عین حال که تجربه&zwnj;های خوش و اندوهناک زندگی را می&zwnj;مزد و می&zwnj;آزماید، سرش را از آب بیاورد بیرون و به جای آن&zwnj;که مقهور آن لحظه بشود، به اصطلاح &quot;ابُ الوقت&quot; بشود و افق دورتری را بتواند ببیند. فرد حکیم به نظر من کسی است که در دل ِ شادمانی، اندوه را می&zwnj;بیند و در دل ِ اندوه، شادمانی و گشایش را ملاحظه و تجربه می&zwnj;کند.&quot;<br />
<br />
گوش دادن چندین باره به این روزگفتار کوتاه (دو دقیقه و سی و هفت ثانیه) اما بلندمعنا، که پیشنهاد می&zwnj;کنم حتماً فراگوش&zwnj;اش دهید و به خواندن متن&zwnj; پیاده شده&zwnj;اش اکتفا نکنید که متن، تازه دقیق هم که پیاده شده باشد، حکم مرده&zwnj;ی یک گفتار زنده&zwnj; را دارد، مرا به یاد دو چیز انداخت. یکی، جمله&zwnj;ی شمس تبریزی در &quot;مقالات&quot; که: &quot;هر غمی نوید شادی&zwnj;ای را می&zwnj;دهد و هر شادی&zwnj;ای نوید غمی&quot; (نقل با اتکاء به حافظه). و دیگری، صحنه&zwnj;ای از قسمت&zwnj;های اول (و شاید هم قسمت اول) سریال ماندگار &quot;زیر تیغ&quot; که در میانه&zwnj;ی گرمای خنده و شادی ناب دو خانواده&zwnj;ی دوست قدیمی، که داشتند با هم فامیل می&zwnj;شدند، پدربزرگ آرام گفت: <br />
<br />
بچه&zwnj;ها! بلند نخندید، مبادا غم بیدار شود. <br />
<br />
همین. <br />
<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>وضع امروز ما از زبان محی الدین ابن عربی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/08/post_300.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21565</id>
   
   <published>2009-08-27T21:14:01Z</published>
   <updated>2009-08-27T22:39:13Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[&quot;بدان&zwnj;که چون خواهش&zwnj;ها بر جان&zwnj;ها چیره گشت و علما جویای جاه و مقام در نزد پادشاهان شدند، راه روشن را رها کردند و، برای همراهی با خواهش&zwnj;های نفسانی ِ سلاطین و توجیه شرعی این خواهش&zwnj;ها، به تأویلات دور از ذهن...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="سياست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<div align="justify">&quot;بدان&zwnj;که چون خواهش&zwnj;ها بر جان&zwnj;ها چیره گشت و علما جویای جاه و مقام در نزد پادشاهان شدند، راه روشن را رها کردند و، برای همراهی با خواهش&zwnj;های نفسانی ِ سلاطین و توجیه شرعی این خواهش&zwnj;ها، به تأویلات دور از ذهن روی آوردند و گاه فقیه به چیزی فتوا می&zwnj;دهد که اعتقادی به آن ندارد. من خود جماعتی از این&zwnj;گونه قاضیان و فقیهان را دیده&zwnj;ام.<br />
<br />
باری میان من و ملک ظاهر غازی، فرزند ملک ناصر صلاح الدین یوسف ابن ایوب [فرمان&zwnj;روای شهر حلب که به ابن عربی بسیار ارادت داشته است]، در این زمینه گفتگویی صورت گرفت و او غلام خود را صدا زده گفت: حرمدان [چرمدان] را بیاور. گفتم: حرمدان برای چه می&zwnj;خواهی؟ گفت: تو از منکرات و ستمی که در سرزمین و قلمرو من می&zwnj;گذرد انتقاد می&zwnj;کنی. به خدا سوگند که من نیز هم&zwnj;چون تو همه&zwnj;ی این&zwnj;ها را منکر و ناپسند می&zwnj;دانم، اما سرورم! به خدا قسم همه&zwnj;ی این منکرها به فتوای فقیهی صورت گرفته است و دستخط جواز او نزد من می&zwnj;باشد. نفرین خدا بر این جماعت باد. فلان فقیه- او نام این فقیه را که به نظرش دین&zwnj;دارترین و پارساترین فقیهان سرزمین او بود، برد- به من فتوا داد که حتماً لازم نیست در ماه رمضان روزه بگیرم بلکه یک ماه از سال واجب است روزه بگیرم و من آزادم که هر ماهی را می&zwnj;خواهم برای این امر انتخاب کنم. سلطان گفت: من در دل این فقیه را لعن و نفرین کردم ولی به خود او اظهار نکردم. خداوند همه&zwnj;ی آنان را بیامرزد!&quot;.<br />
<br />
محی الدین ابن عربی (۵۶۰/۱۱۶۵-۶۳۸/۱۲۴۰)، فتوحات مکّیه، ج۳، ص ۹۱. به نقل از: زندگی و مکتب ابن عربی، تألیف میگوئل آسین پالاسیوس، با مقدمه&zwnj;ی دکتر عبدالرحمن بدوی، ترجمه&zwnj;ی حمیدرضا شیخی، نشر اساطیر، تهران، ۱۳۸۵، صص ۱۱۸-۹ [با تغییر رسم الخط].</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ورع به منزله‌ی سوء ظنّ به خلق</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/08/post_299.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21563</id>
   
   <published>2009-08-26T16:46:59Z</published>
   <updated>2009-08-26T17:59:56Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[&quot;هر کس بی آن&zwnj;که نشانی آشکار از خداوند درباره&zwnj;ی امور داشته باشد، در کارها ورع پیشه کند، و درباره&zwnj;ی آن کار حکمی معین نباشد، دارنده&zwnj;ی چنین ورعی در بیراهه است و ارتباطی با خدا ندارد؛ زیرا که حال او سوء...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="تازیانه های سلوک" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[&quot;هر کس بی آن&zwnj;که نشانی آشکار از خداوند درباره&zwnj;ی امور داشته باشد، در کارها ورع پیشه کند، و درباره&zwnj;ی آن کار حکمی معین نباشد، دارنده&zwnj;ی چنین ورعی در بیراهه است و ارتباطی با خدا ندارد؛ زیرا که حال او سوء ظنّ به بندگان خداست. باطن&zwnj;اش تاریک است و خوی&zwnj;اش بد. او و ناچیز یک حکم دارند، و بلکه ناچیز از او بهتر است&quot;.  <br />
<br />
محی الدین ابن عربی (۵۶۰/۱۱۶۵-۶۳۸/۱۲۴۰)، فتوحات مکّیه، ج۲، ص ۲۴۴ [چاپ دار صار، ص ۱۷۷]. به نقل از: زندگی و مکتب ابن عربی، تألیف میگوئل آسین پالاسیوس، با مقدمه&zwnj;ی دکتر عبدالرحمن بدوی، ترجمه&zwnj;ی حمیدرضا شیخی، نشر اساطیر، تهران، ۱۳۸۵، صص ۵۴-۵ [با تغییر رسم الخط].<br />
<br />
<br />]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عکس دردناک: قدردانی از رتبه نخست کنکور و المپیاد ایران و دانشجوی افتخارآفرین آکسفورد در بیدادگاه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/08/post_298.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21555</id>
   
   <published>2009-08-25T11:21:19Z</published>
   <updated>2009-08-26T17:48:23Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ آری محمدرضای عزیز بخند بر حقارتشان &nbsp; تو بر بلاهت این قوم میخندی و من گریه میکنم برای سرزمینی که مومن پاک آزاده نازنین نابغه ای چون تو را به بند میکشد &nbsp; شرم بر ما اگر در برابر...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="سياست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<div align="justify"><br />
آری محمدرضای عزیز بخند بر حقارتشان<br />
&nbsp;<br />
<img width="382" vspace="5" hspace="5" height="269" border="5" align="middle" alt="Be omid-e azadiash" src="http://mirdamadi.malakut.org/MRJ.jpg" /><br />
<br />
تو بر بلاهت این قوم میخندی و من گریه میکنم برای سرزمینی که مومن پاک آزاده نازنین نابغه ای چون تو را به بند میکشد<br />
&nbsp;<br />
شرم بر ما اگر در برابر این بیداد ساکت باشیم. شرم بر ما<br />
<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شجاعت ِ (مؤمن) بودن</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/08/post_297.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21547</id>
   
   <published>2009-08-23T14:59:41Z</published>
   <updated>2009-08-23T15:02:54Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ در پست قبلی&zwnj;ام از قدم گذاشتن گاه به گاه غریبه&zwnj;ای در خود سخن گفتم. غریبه&zwnj;ای که می&zwnj;مانم چگونه تفسیرش کنم. چند شب پیش که این غریبه دوباره پنجره&zwnj;های تاریک و بسته&zwnj;ی دل مرا لحظاتی کوتاه ناگهان با وزش نسیم...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="احوال شخصيه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<br />
<div align="justify">در پست قبلی&zwnj;ام از قدم گذاشتن گاه به گاه غریبه&zwnj;ای در خود سخن گفتم. غریبه&zwnj;ای که می&zwnj;مانم چگونه تفسیرش کنم. چند شب پیش که این غریبه دوباره پنجره&zwnj;های تاریک و بسته&zwnj;ی دل مرا لحظاتی کوتاه ناگهان با وزش نسیم تند خود با صدایی بلند گشود و پرده&zwnj;های دل را به رقص آورد، ناگهان ذهن&zwnj;ام بی هیچ مقدمه به یاد پل تیلیخ (Paul Tillich) (1886- 1965)، الاهی&zwnj;دان آلمانی-امریکایی ِ اگزیستانسیالیست پروتستان افتاد. تیلیخ در الهیات مسیحی معاصر &quot;صدر المتألهین&quot; (theologian's theologian) نام گرفته است. کتاب معروف او که شهرت جهانی دارد، &quot;شجاعت ِ بودن&quot; (The courage to be)، را ورقی زدم (1). یافتم! تفسیر حال را یافتم. ناگهان یافتم آن&zwnj;چه را که، خواسته یا تصادفی، مرا به این نام رهنمون گشته بود. لقمه&zwnj;ی آستانه&zwnj;ی رمضان من شد. لقمه&zwnj;ی دومین رمضانی که در غربتی آشنایم. <br />
<br />
حیف&zwnj;ام آمد این لقمه را بفرما نزنم. نوش جان&zwnj;تان. این لقمه را سحر خوردید یا افطار تفاوتی نمی&zwnj;کند. بالاتر بگویم به &quot;فقهِ فقه&quot;، به تعبیر مولوی، میانه&zwnj;ی روز هم بخورید مبطل نیست. بخشی از مقدمه&zwnj;ی چاپ جدید این کتاب را این&zwnj;جا به فارسی برمی&zwnj;گردانم باشد که در آستانه&zwnj;ی این ماه به جان صاحب&zwnj;دلی شرری بیندازد و از آن شراره، بدین امید نشسته&zwnj;ام که، به روح خسته&zwnj;ی صاحب این دفترچه&zwnj;ی مجازی هم بهره&zwnj;ای برسد. &quot;باشد کزان میانه یکی کارگر شود&quot;.&nbsp; <br />
<br />
&quot;...تیلیخ، بر خلاف بیشتر الاهی&zwnj;دانان حرفه&zwnj;ای واعظی توان&zwnj;مند و متقاعد کننده (persuasive) بود و بسیاری از مردم از خطبه&zwnj;های (sermons) او خیلی بیشتر از درس&zwnj;گفتارهای رسمی و نوشته&zwnj;ها&zwnj;یش چیزی دستگیرشان می&zwnj;شد. یکی از مشهورترین و عامه&zwnj;پسندترین خطبه&zwnj;هایش با عنوان &quot;شما قبول شدید&quot; همین جنبه از شجاعت ِ بودن را شرح و بسط می&zwnj;دهد. در آن&zwnj;جا تعریف مشهور خود از گناه به منزله&zwnj;ی بیگانگی (estrangement) یا جداافتادگی (separation) را ارائه می&zwnj;کند و بشر را در وضعیتی جدای از خداوند، خود و همسایه توصیف می&zwnj;کند. نه تنها ما از این جداافتادگی&zwnj;مان آگاه ایم بلکه صریح و صادقانه خود را مستحق این جدایی می&zwnj;دانیم. ما دوست نداشتنی (unlovely) هستیم و نه شایسته&zwnj;ی عشق. تیلیخ که گناه را به جداافتادگی بازتعریف کرده است، پیشتر می&zwnj;رود و لطف (grace) را به قبول (acceptance) بازتعریف&nbsp; می&zwnj;کند: <br />
<br />
&nbsp;&quot;هنگامی مشمول لطف می&zwnj;شویم که در رنج و بی&zwnj;قراری شدیدیم. هنگامی لطف شامل حال ما می&zwnj;شود که در وادی تاریک ِ زیستنی بی&zwnj;معنا و پوچ گام بر می&zwnj;داریم. لطف آن زمان ما را در بر می&zwnj;گیرد که احساس می&zwnj;کنیم جداافتادگی&zwnj;مان عمیق&zwnj;تر از همیشه شده است، زیرا ما حیاتی دیگر را نقض کرده&zwnj;ایم، حیاتی که بدان عشق داریم، یا از آن دور افتاده&zwnj;ایم.<br />
<br />
آن&zwnj;گاه تیلیخ لطف را به رشته نوری ماننده می&zwnj;کند که به قلب تاریکی می&zwnj;زند، گویی صدایی می&zwnj;گوید:<br />
<br />
شما قبول شدید. شما قبول شدید، کسی که بزرگتر از شماست، قبول&zwnj;تان کرد، همان که نمی&zwnj;شناسیدش. اکنون دنبال اسم&zwnj;اش نگردید؛ شاید بعداً آن&zwnj;را یافتید. حالا نکوشید کاری انجام دهید، چه بسا بعدتر کارهای بسیاری انجام دهید. دنبال هیچ چیز نگردید؛ کاری انجام ندهید؛ هیچ نیتی نکنید. صرفاً این واقعیت را بپذیرید که شما قبول شده اید، اگر چنین حالتی بر ما رفت، ما لطف را تجربه کرده&zwnj;ایم.&quot;<br />
<br />
<div align="justify"> Gomes, P. J. (2000). Introduction. In P. Tillich, The Courage to Be. Yale University Press, PP. xxi- xxii.<br />
<br />
Tillich, unlike most professional theologians, was an able and persuasive preacher, and many people got far more from his sermons than from his formal lectures and writings. One of his most famous and popular sermons, entitled &quot;you are Accepted,&quot; expanded upon this aspect of the courage to be. Here he made his famous definition of sin as estrangement or separation and described the human condition as separation from God, from self, and from neighbor. Not only are we aware of our separation, but with all honesty and candor we understand ourselves to deserve that separation. We are unlovely and do not deserve love. Having redefined sin as separation, he proceeds to redefine grace as acceptance:&nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />
</div>
<br />
<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; Grace strikes us when we are in great pain and restlessness.&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />
&nbsp;<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; It strikes us when we walk through the dark valley of a meaningless and empty life. It strikes us when we feel that our separation is deeper than usual, because we have violated another life, a life which we loved, or from which we were estranged. &nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; Then he describes the grace coming to us as a wave of light breaking into our darkness, as if a voice were saying:&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;<br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />
&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; You are accepted. You are accepted, accepted by that which is greater than you, and the name of which you do not know. Do not ask for the name now; perhaps you will find it later. Do not try to do anything now, perhaps later you will do much. Do not seek for anything; do not perform anything; do not intend anything. Simply accept the fact that you are accepted! If that happens to us, we experience grace.&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />
<br />
<br />
گویی این سطور تفسیری بود بر آن حال و خطور نام تیلیخ بر ذهن&zwnj;ام راهی بود برای جستن و یافتن تفسیر آن حال. نمی&zwnj;دانم شاید هیچ چیز نباشد و تصادفی خجسته باشد و دیگر هیچ. <br />
<br />
نه این&zwnj;که فکر کنید رمضان از آن ِ مؤمنان است فقط. نه، دست&zwnj;کم امیدوارم این&zwnj;گونه نباشد. رمضانی را آرزومندم که مؤمن و غیر مؤمن در کنار هم نشسته&zwnj; باشند و کسی در جواب دیگری که می&zwnj;گوید بفرمایید افطار، بی هیچ روی و ریا و ترس و واهمه&zwnj;ای با تواضع تمام بگوید: ممنون روزه نمی&zwnj;گیرم، عذر عقلی دارم. شما بخورید خدای&zwnj;تان قبول کناد. و همان&zwnj;طور که مؤمن &quot;اللهم لک صُمنا&quot; می&zwnj;گوید و لقمه&zwnj;های افطار را برمی&zwnj;گیرد بحث با نامؤمن بر سر وجود خدا داغ شود و چای سرد شود. گوشه و کنار هستند چنین سفره&zwnj;های افطاری. سفره&zwnj;های&zwnj;شان پر برکت باد. <br />
<br />
پانوشت(ها) <br />
1.&nbsp;&nbsp;&nbsp; این کتاب سال&zwnj;ها قبل توسط مترجم توانا مراد فرهادپور به فارسی ترجمه شد. دست&zwnj;تان به این کتاب رسید (اشتباه نکنم نشر &quot;طرح نو&quot;ی مرحوم چاپ&zwnj;اش کرده بود) در کنار قرآن&zwnj;خوانی ماه رمضان&zwnj;تان و یا به جای آن، دست&zwnj;اش بگیرید و در همین ماه رمضانی تمام&zwnj;اش کنید. ضرر کردید، ایمیل بزنید من ضامن&zwnj;ام. <br />
<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آزادی اگر می‌طلبی غرقه به خون باش</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/08/post_296.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21538</id>
   
   <published>2009-08-20T15:31:10Z</published>
   <updated>2009-08-20T16:46:03Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ دیشب که پس از ساعت&zwnj;ها انتظار برای آزادی محمدرضای عزیز از زندان، آزادی&zwnj;ای که وعده&zwnj;اش را داده بودند و ما هم خوش&zwnj;باورانه دشتْ دشتْ خلف وعده&zwnj;های&zwnj;شان را فراموش کرده بودیم، محمدرضایی که اکنون دیگر نه یک شخص، یک دوست...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="احوال شخصيه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<div align="justify"><br />
دیشب که پس از ساعت&zwnj;ها انتظار برای آزادی محمدرضای عزیز از زندان، آزادی&zwnj;ای که وعده&zwnj;اش را داده بودند و ما هم خوش&zwnj;باورانه دشتْ دشتْ خلف وعده&zwnj;های&zwnj;شان را فراموش کرده بودیم، محمدرضایی که اکنون دیگر نه یک شخص، یک دوست عزیز، که نماد تمام پاک&zwnj;باختگانی است که برای کاستن رنج هموطنان&zwnj;شان از راحت خود گذشتند، به خانه بر می&zwnj;گشتم، دوباره احساس کردم غریبه&zwnj;ای در من نشست. همان&zwnj;که گاهی می&zwnj;آید و چون نسیمی می&zwnj;وزد و می&zwnj;رود. همان&zwnj;که من نمی&zwnj;دانم باید آمدن&zwnj;اش را تفسیر گیتیانه (secular) کنم یا قدسی. همان&zwnj;که نمی&zwnj;دانم غم غربت است و تنهایی و دوری از وطن که در نظرم نشستن امری ماورایی جلوه می&zwnj;&zwnj;کند یا نه، خبری هست هنوز. محمدرضای نازنین در بند است هنوز. بسا نازنین دیگر هم، چنین اند. همان&zwnj;ها که از راحت خود گذشتند تا با جدی گرفتن امر سیاسی (همانی که دور ماندن از آن هنوز که هنوز است یک ژست فرهیخته و زاهدمآبانه است) از رنج ملتی، که گرفتار جوفروشان گندم&zwnj;نما و حاکمانی عاری از اولیه&zwnj;ترین اصول انسان زیستن اند، بکاهند. <br />
<br />
گوش می&zwnj;دهم:<br />
ما کشته می&zwnj;شویم / زنده می&zwnj;شویم / ما از برای کشته شدن زنده می&zwnj;شویم <br />
چیست، چیست، چیست آزادی / من دردْ در رگان&zwnj;ام / حسرتْ در استخوان&zwnj;ام / چیزی نظیر آتش بر جان&zwnj;ام پیچیده است<br />
ما به ظلمت گردن نمی&zwnj;نهیم / ما به جنگ سیاهی می&zwnj;رویم / ...<br />
غفلت سزای کی است؟ / آیین تازه&zwnj;ای نبود مرگ / ما زنده&zwnj;ایم<br />
این درد مشترک را فریاد کن / دندان ملتی روی جگر / و بوی خون بی قرار در باغ گذشت / ای کاش می&zwnj;توانستم / خون رگان خود را من / قطره قطره بگریم<br />
دندان ملتی روی جگر / آه عشق / چهره&zwnj;ی آبی&zwnj;ات پیدا نیست&nbsp; <br />
ما کشته می&zwnj;شویم / زنده می&zwnj;شویم / ما از برای کشته شدن زنده می&zwnj;شویم <br />
چیست، چیست، چیست آزادی<br />
آزادی اگر می&zwnj;طلبی غرقه به خون باش / تنها در این قفس خونین / عاشق ماندن معنا دارد <br />
ما کشته می&zwnj;شویم / زنده می&zwnj;شویم / ما از برای کشته شدن زنده می&zwnj;شویم<br />
<br />
<br />
<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>جنبش سبز عدم خشونت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/08/post_295.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.21531</id>
   
   <published>2009-08-19T15:28:19Z</published>
   <updated>2009-08-19T17:51:29Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[مصاحبه&zwnj;ی طولانی دکتر حمید دباشی را از دست ندهید. این بخش&zwnj;&zwnj;هایش را که مهدی جامی&nbsp; عزیز هم پسندیده بود من هم خیلی پسندیدم: امروز نامه ای را خواندم از یکی از هم نسلان شما. خانم فاطمه شمس، همسر محمد رضا...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="سياست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<div align="justify"><a href="http://www.mowjcamp.com/article/id/19652">مصاحبه</a>&zwnj;ی طولانی دکتر حمید دباشی را از دست ندهید.<br />
<br />
این بخش&zwnj;&zwnj;هایش را که مهدی جامی&nbsp; عزیز هم پسندیده بود من هم خیلی پسندیدم:<br />
<br />
امروز نامه ای را خواندم از یکی از هم نسلان شما. خانم فاطمه شمس، همسر محمد رضا جلایی پور، خطاب به آقای حداد عادل نامه ای نوشته درباره همسرش که در بند است. امیدوارم کسی مجموع <a href="javascript:void(0);/*1250693470552*/">ای</a>ن نامه ها را جایی نگه دارد برای آیندگان ما. این نامه ها نمونه ای از فکری است که با خشونت عمل نمی کند. من فکر می کنم نسل شما اولین نسل عاشق ایرانی است و این نامه در حالی که خطابش شخص دیگری است و مساله اش در بند بودن همسرش، اما در واقع نامه عاشقانه زنی است به مردش. به صراحت باید بگویم از شعرهای عاشقانه فروغ به این سو، کمتر زن ایرانی را دیده ام که با این نجابت و زیبایی همسرش را در ملا عام دوست بدارد. با همه این تفاصیل، منظورم این است که امروز ما شاهد لحظه&rlm; ی نوینی در تفکر و عملکرد سیاسی ایران هستیم و گویی داریم به لحاظ فکری و عاطفی پوست می&rlm;اندازیم. یعنی جامعه ما با توجه به تمام تجربیات قبلی اش، در حال پیدا کردن حیات جدیدی است.<br />
<br />
<br />
و نیز:<br />
<br />
<br />
ما باید در سنت&rlm;های اجتماعی و دینی خودمان، در سنت&rlm;های فلسفی، عرفانی و ادبی و فرهنگی خودمان، دنبال چنین مقولاتی بگردیم. مثلا مجتبی مینوی کتابی دارد به نام تسامح. او این کتاب را شاید پنجاه سال پیش نوشته و تسامح را برابر با واژه تولرانس گرفته است. بحث&rlm;هائی را که آقای مجتبی مینوی در مقوله تسامح و معنی آن مطرح می&rlm;کند بسیار جالب است، مینوی تسامح را مقابل تعصب می&rlm;گذارد. ما باید برویم دنبال این مقولات. یا باید در عرفانمان دنبال رافت اجتماعی بگردیم.<br />
شما به عرفان اسلامی که نگاه می کنید، متوجه می شوید که در واقع ترس کلامی و فقهی از خدا در آن تبدیل به عشق و محبت عرفانی نسبت به خدا می شود. به عبارت دیگر، فقه و کلام از خدا می ترسد، ولی عرفان خدا را دوست دارد. شاید به نوعی بشود گفت الوهیتی که مبدا و و معاد آن اسفار اربعه ملاصدرا بوده است، اکنون در جمهور خلق متجلی شده است و در نتیجه هر نوع هتاکی و اهانت و خشم و خشونتی که متوجه آحاد جمهور شود، در واقع متوجه ذات اقدس الهی است که اکنون محلی معتبر از حضور خود جز همین جمهور ندارد.<br />
<br />
<br />
و نیز:<br />
<br />
بیایید در وضعیت کنونی و ببینیم &quot;دیگری&quot; ما در این نهضت سبز کیست؟ آیا بسیجی است؟ پاسدار است؟ صورت برادر خودت را باید در صورت بسیجی ببینی. صورت خواهر خودت را در صورت خواهران گشت ارشاد باید ببینی. یعنی او را طوری نگاه کنی که دشمنت را نبینی و به جایش بتوانی خواهرت را ببینی. دشمنت را نبینی و برادرت را ببینی. یعنی اگر اسلامی هستی، بتوانی جهان را از دید یک غیر اسلامی هم ببینی. اگر &quot;سکولار&quot; هستی، بتوانی از دید اسلامی ببینی. مرتب همه چیز را برگردانی. دیالکتیکی که باید برود در بطن تفکر ما<br />
<br />
و نیز: <br />
<br />
به قول گاندی هیچ کلمه خشونت آمیزی هم نباید باشد. همه چیز باید بر اساس زندگی باشد و شعار مرگ بر این و آن باید از میان مردم برود، چون این شعار نشان می دهد ما هنوز به اصل خشونت اعتقاد داریم. البته فراموش نکنیم که طبیعی ترین عکس العمل ها در مقابل خشونت، خشونت است، دست کم خشونت لفظی. ولی وقتی به گاندی بر می گردیم، می بینیم گاندی حتی با خشونت لفظی هم به شدت مخالف است.<br />
<br />
و نیز:<br />
<br />
ما باید در عرفانمان به دنبال رافتی وحدت الوجودی بگردیم، یعنی باید سفر آخر آخوند ملاصدرا را از حق به خلق جدی بگیریم. شاید به نوعی بشود گفت الوهیتی که مبدا و و معاد آن اسفار اربعه بوده است، اکنون در جمهور خلق متجلی شده است و در نتیجه هر نوع هتاکی و اهانت و خشم و خشونتی که متوجه آحاد جمهور شود، در واقع متوجه ذات اقدس الهی است که اکنون محلی معتبر از حضور خود جز همین جمهور ندارد. در نتیجه تسامحی را که من در تعامل با این رافت اجتماعی منظور دارم شاید بتوان به عنوان فرصتی فکری، عقیدتی از آن یاد کرد و بتوان محلی از اعتبار و شرافت حضور برای اقوال و مواضع دیگران قائل بود و به عبارت دیگر در این رافت اجتماعی باید به نوعی شرم حضور قائل بود.<br />
<br />
و نیز:<br />
<br />
باید به عرفان برگشت و البته بدیهی است که منظورم این نیست که در دام عرفان بیافتیم و عرفان زده شویم، مثل زمان حمله مغول که در دام عرفان انفعالی افتادیم. بلکه باید با عرفان برخورد و محاوره&rlm;ای خلاق داشت و دید چگونه می توان از آن استفاده کرد. نباید فرار کنیم و زیر سایه رومی گم شویم. باید فکر کنیم و ببینیم چگونه می&rlm;توان رومی را به موقعیت اکنون آورد و به قول خود مولانا &quot;هین سخن تازه بگو تا که جهان تازه شود/ وارهد از حد جهان بی&zwnj;حد و اندازه شود.&quot;<br />
<br />
و در نهایت این&zwnj;که:<br />
<br />
شاید به نظر بعضی خنده دار بیاید اما به نظر من، الان ما شایسته یک جشن پیروزی هستیم. از نظر من علی رغم خشونت&rlm;هایی که می&rlm;بینیم، ما شاهد پیروزی تفکر و عملکردی بوده ایم که در نطفه تجارب تاریخی ما شکل گرفته و الان بدنیا آمده است. اگر حرفی که من می&rlm;زنم محلی از اعتبار دارد، از نظر من الان زمان یک جشن تولد است. تولد یک تفکر سیاسی و یک عملکرد جدید. و دلسرد نشوید از ظواهری که خلاف آنچه من می&rlm;گویم، می&rlm;بینید. من همه ی اعتبارم و هر تجربه&rlm;ای که دارم و هر چیزی که خوانده&rlm;ام و مجموعه دانسته هایم را در گرو این حرف می&rlm;گذارم که این تولد یک تفکر و یک عملکرد جدید، نوپا، شایسته، زیبا و سبز است.<br />
<br />
<br />
مرتبط:<br />
گزین&zwnj;بخش&zwnj;های <a href="http://sibestaan.malakut.ir/archives/2009/08/post_756.shtml">مهدی جامی</a> از این مصاحبه را هم ببینید.<br />
<br />
<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بیا تو از خدا حرف بزن، دم در بد است!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/08/post_294.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.20651</id>
   
   <published>2009-08-18T12:48:31Z</published>
   <updated>2009-08-18T13:25:40Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ شروع کرده&zwnj;ام به خواندن کتاب &quot;مفهوم عبادت&quot; (the Concept of Prayer) اثر د. ز. فیلیپس (D. Z. Phillips). خیلی تلاش کردم این کتاب را نخوانم. مطابق مثلاً برنامه&zwnj;ریزی مطالعاتی&zwnj;ام برای تابستان امسال، خواندن این کتاب به هیچ عنوان در...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="فلسفه و الاهیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<div align="justify"><br />
شروع کرده&zwnj;ام به خواندن کتاب &quot;مفهوم عبادت&quot; (the Concept of Prayer) اثر د. ز. فیلیپس (D. Z. Phillips). خیلی تلاش کردم این کتاب را نخوانم. مطابق مثلاً برنامه&zwnj;ریزی مطالعاتی&zwnj;ام برای تابستان امسال، خواندن این کتاب به هیچ عنوان در اولویت نبود اما دیدم نمی&zwnj;توانم در مقابل وسوسه&zwnj;ی خواندن این کتاب مقاومت کنم و سرانجام تسلیم این وسوسه شدم و تن به آن دادم (تا باد چنین بادا). این وسوسه احتمالاً از جذابیت فلسفه&zwnj;ی دین ویتگنشتاینی برای من از یک سو و نیز درگیری درازدامن&zwnj;ام با مقوله&zwnj;ی عبادت از سوی دیگر برمی&zwnj;خیزد. از درگیری طولانی درونی&zwnj;ام با مبنا و معنای عبادت هیچ&zwnj;گاه در این دفترچه&zwnj;ی مجازی چیزی ننوشته&zwnj;ام و حتی شاید حضوری نیز به کسی چیزی نگفته&zwnj; باشم. حتی پاره&zwnj;ای نوشته&zwnj;هایی را که در این باب از انگلیسی به فارسی ترجمه کرده&zwnj;ام نیز هیچ&zwnj;گاه در این دفترچه&zwnj;ی مجازی منتشر نکردم. داستان درازدامنی است، این قدر هست که هرگاه قامت به گزاردن دوگانه&zwnj;ای به درگاه یگانه بسته&zwnj;ای و یا نبسته&zwnj;ای، با خود کلنجار رفته&zwnj;ای که معنایی هست در این گزاردن یا نگزاردن؟ هوده&zwnj;ای هست؟ شنونده&zwnj;ای هست برای گزاردن&zwnj;اش و عقوبتی هست بر نگزاردن&zwnj;اش؟ عادلانه است آیا اصلاً عقاب آن کس که نگزارد آن&zwnj;را؟ داستان استخوان&zwnj;سوزی است. خوشا به حال به&zwnj;جا آوردنگان یا تارکان ِ بی دغدغه، آنان که ملکوت ِ رهایی از هوار بی&zwnj;وقفه&zwnj;ی پرسش&zwnj;های بی پاسخ و گورستان ِ پاسخ&zwnj;های سوراخ شده به تیزاب ِ همیشه جاری ِ نقد از آن ِ آن&zwnj;هاست.&nbsp; <br />
<br />
فیلیپس خود در مقدمه&zwnj;ی کتاب می&zwnj;گوید که این اثر او شاید اولین اثر در فلسفه&zwnj;ی دین ویتگنشتاینی باشد (چاپ اول این اثر به سال 1965 بر می&zwnj;گردد و چاپ دوم آن، که فقط مقدمه&zwnj;ی کوتاهی از فیلیپس به آن افزوده شده، مربوط به سال 1981 است). فصل اول کتاب توضیح نگاه کلی فیلیپس به نقش فلسفه در ارزیابی باورهای دینی است. او در مقدمه&zwnj;ی کوتاهی که در سال 1981 به کتاب افزوده است، می&zwnj;گوید به نظر او این کتاب چنان&zwnj;که باید در فضای فلسفه&zwnj;ی دین معاصر فهم نشده است. علت&zwnj;اش در نظر او یک بدفهمی رایج و ریشه&zwnj;دار در سنت فلسفه&zwnj;ی دین تحلیلی است و آن بدفهمی به نظر او این است که فیلسوفان عموماً گمان می&zwnj;کنند که ابتدا باید از این ایده که خدا وجود دارد دفاع عقلی (یعنی فلسفی) کرد و سپس از مفهوم عبادت به درگاه او سخن گفت. فیلیپس به تبعیت از ویتگنشتاین دوم چنین برداشتی را نادرست می&zwnj;داند. از ویتگنشتاین ِ تحقیقات فلسفی نقل می&zwnj;کند که: &quot;فلسفه امور را آن&zwnj;چنان که هست باقی می&zwnj;گذارد&quot;. کار فلسفه به نظر او فقط فهمیدن منطق یک شیوه&zwnj;ی زیست (form of life) است و نه اثبات یا ابطال آن. فلسفه تنها بیان می&zwnj;دارد که یک شیوه&zwnj;ی زیست چگونه جهان را فهم می&zwnj;کند و نه بیش از این. مثلاً کار فیلسوف اثبات یا ابطال باور به خدا نیست بلکه صرفاً تلاش برای به دست دادن بیانی از این نکته است که باور به خدا چه نقشی در شیوه&zwnj;ی زیست دینی بازی می&zwnj;کند. فراتر رفتن فیلسوف از این وظیفه در نظر او چیزی جز تحمیل بی&zwnj;دلیل یک نوع شیوه&zwnj;ی زیست و یک بازی زبانی بر نوعی دیگر از شیوه&zwnj;ی زیست و بازی زبانی نیست. او می&zwnj;گوید بسیاری از فیلسوفان معیار معنی&zwnj;داری را همان واقعیت فیزیکی می&zwnj;گیرند: چیزی معنی&zwnj;دار و حاکی از واقعیت است که به نحوی از انحاء از واقعیت فیزیکی سخن بگوید. سؤال این&zwnj;جاست که خود زبان و بیانی که مدعی است واقعیت فیزیکی را بیان می&zwnj;کند از چه رو معنی&zwnj;دار و حاکی از واقعیت انگاشته می&zwnj;شود؟ معیار معناداری آن چیست؟ یعنی از کجا فهمیده&zwnj;ایم که واقعیتی فیزیکی بیرون از زبان هست که این زبان اگر حاکی از آن واقعیت باشد معنادار و حاکی از واقع است و اگر نباشد فاقد معنا و خالی از واقع است؟ پاسخ فیلیپس این است که ما واقعیت&zwnj;داری جهان فیزیکی را صرفاً فرض گرفته&zwnj;ایم. تا جایی که به بازی زبانی (language game) علم برمی&zwnj;گردد، واقعیت&zwnj;داری جهان فیزیکی صرفاً فرض گرفته شده است. در این بستر زبانی، امر حقیقی از امر ناحقیقی با ارجاع به آن&zwnj;چه واقعیت فیزیکی خوانده می&zwnj;شود معلوم می&zwnj;گردد. حرف فیلیپس این است که این صرفاً یک زمینه و بستر ممکن (possible context) از میان زمینه&zwnj;ها وبسترهای متفاوتی است که می&zwnj;توان تصور کرد. چرا دین نتواند یک بازی زبانی و یک شیوه&zwnj;ی زیست باشد؟ بازی زبانی&zwnj;ای که واقعیت&zwnj;داری یا ناواقعیت&zwnj;داری گزاره&zwnj;هایش صرفاً با معیار خودش سنجیده می&zwnj;شود نه با معیاری تحمیل شده از بیرون و از سوی یک بازی زبانی دیگر (مانند بازی زبانی علم یا فلسفه). یعنی چرا دین را بازی زبانی&zwnj;ای خود بنیاد (autonomous) نگیریم و نه این&zwnj;که آن را سامانه&zwnj;ی باوری بدانیم که درستی و نادرستی سامانه با معیارهایی بیرون از آن تعیین شود (1). بگذارید برای فهم بهتر این نکته مثالی بزنم (مثال از من است نه از فیلیپس): خطا گرفتن از بازی زبانی دین به وسیله&zwnj;ی قواعد بازی زبانی فلسفه یا علم به نزدیک فیلیپس مانند خطاگرفتن از بازیکن هندبال بر اساس قواعد بازی فوتبال است: چون در حین بازی فوتبال اگر توپ به دست بازیکنی که دروازه&zwnj;بان نیست بخورد، خطا (foul) است پس در هندبال هم باید خطا باشد. به نظر فیلیپس تسری دادن قواعد یک بازی زبانی به بازی زبانی دیگر همان&zwnj;قدر بی&zwnj;دلیل و من&zwnj;درآوردی (arbitrary) است که قانون فوتبال را به هندبال تسری دادن. بازی زبانی دین به نظر او در زمین و بستر متفاوتی از بازی زبانی فلسفه یا علم رخ می&zwnj;دهد و قواعد متفاوتی دارد. در نظر فیلیپس هیچ کدام از این دو بازی برتری&zwnj;ای بر یکدیگر ندارند به این نحو که مثلاً یکی بر دیگری حاکم و داور باشد. به نظر فیلیپس چیزی فراتر از بازی&zwnj;های مختلف زبانی وجود ندارد که با دست یافتن به آن بتوان یک بازی زبانی را بر دیگری ترجیح داد. <br />
<br />
سؤال مهم حالا این&zwnj;جاست که آیا این نوع نگاه به نسبت عقل و دین (و به طور خاص نسبت فلسفه و دین) به نفع دین است یا به ضرر آن و یا نه به نفع آن است و نه به ضرر آن؟ این رأی ممکن است در بادی امر به نظر متدینان جذاب برسد و احساس کنند چیزی از جنس &quot;لکم دینکم ولی دین&quot; است و باورهای دینی را، از طریق واکسینه کردن آن&zwnj;ها نسبت به اشکالات فلسفی، تقویت و حتی تضمین می&zwnj;کند اما آن&zwnj;طور که فیلیپس خودش نیز اشاره می&zwnj;کند این رأی همان&zwnj;قدر به نفع دین است که به نفع الحاد. اگر تیغ الحاد را در بریدن ریشه&zwnj;ی دین کند می&zwnj;کند، تیغ دین را هم در بریدن ریشه&zwnj;ی الحاد کند می&zwnj;کند. زیرا مطابق این نظریه، اگر بازی زبانی&zwnj;ای که فردی در آن می&zwnj;گوید من در باور به خدا معنا می&zwnj;یابم باوری موجه می&zwnj;شود، بازی زبانی دیگری هم که فرد در آن می&zwnj;گوید من در باور به خدا هیچ معنایی نمی&zwnj;یابم نیز به همان اندازه موجه می&zwnj;گردد. زیرا هر دو گزاره از دو بازی زبانی متفاوت بیان شده اند (یکی بازی زبانی دین و دیگری بازی زبانی الحاد). با این حال مطابق این رأی دو صورت دیگر از بازی&zwnj;های&zwnj; زبانی ناموجه اند: یکی بازی زبانی&zwnj;ای که می&zwnj;گوید من می&zwnj;توانم باورم به خدا را طوری صورت&zwnj;بندی کنم که نامعقولیت خداناباوری را نشان دهد و نیز دیگری بازی زبانی&zwnj;ای که می&zwnj;گوید من می&zwnj;توانم باورم به خداناباوری را طوری سامان دهم که ابطال خداباوری را نتیجه دهد. این دو صورت از بازی زبانی، در نظر فیلیپس باطل اند زیرا هر دو می&zwnj;خواهند بر اساس قواعد بازی زبانی خود، بازی زبانی دیگری را ابطال کنند. این رأیْ دین را بیمه می&zwnj;کند زیرا اشکالات فلسفی علیه دین را اشکالاتی بی ربط به دین (ignoratio elenchi) می&zwnj;داند اما این نظریه به قیمت به زیر کشیدن دین تمام می&zwnj;شود از ادعای سروری و حاکم بودن&zwnj;اش بر بازی&zwnj;های زبانی دیگر. در این نظریه، دین هم شیوه&zwnj;ی زیستی است در کنار و هم&zwnj;عرض دیگر شیوه&zwnj;های زیست مانند شیوه&zwnj;ی زیست ملحدانه و فلسفی و نه از آن&zwnj;ها برتر است و نه پست&zwnj;تر. پاره&zwnj;ای از متدینان ممکن است از این معامله راضی باشند اما عده&zwnj;ای دیگر ممکن است بگویند هزینه&zwnj;ای که برای بیمه&zwnj;ی عمر کردن دین می&zwnj;پردازیم از سودش بیشتر است و در نتیجه عقد معامله را به هم بزنند و بگویند ما همان عروس جوان نق&zwnj;نقوی فقیر زشت را به این پیرزن ثروتمند آرام و مهربان ترجیح می&zwnj;دهیم.&nbsp; <br />
<img hspace="10" vspace="10" alt="D. Z. Phillips" src="http://mirdamadi.malakut.org/D.Z.%20Phillips.jpg" /><br />
فیلیپس در انتهای فصل اول نکته&zwnj;ی به نظر من بسیار مهمی را یادآور می&zwnj;شود:<br />
<br />
&quot;شورش علیه خداوند اغلب همان مقدار می&zwnj;تواند چیزی در مورد دین به ما بگوید که عبادت خداوند. شورش علیه خداوند چه بسا مشارکت در شیوه&zwnj;ی زیست دینی باشد. فرد شورشی رویداد دین را از درون درمی&zwnj;یابد، گرچه این رویدادی نیست که او را شیفته&zwnj;ی خود سازد. قصد من بیان این نکته است که استدلال&zwnj;های من در این کتاب را کسانی از همه بهتر می&zwnj;فهمند که یا اهل عبادت باشند و یا علیه آن دست به شورش زده باشند. عبادت، امری نظری نیست&quot; (ص 28). (2)<br />
<br />
این خلاصه&zwnj;ای بود از فصل اول این کتاب با عنوان &quot;بستر فلسفی برای مشکله&zwnj;ی عبادت&quot; (philosophical context for the problem of prayer). <br />
<br />
فیلیپس حدود چهار-پنج سال قبل فوت کرد و با فوت او فلسفه&zwnj;ی دین ویتگنشتاینی مدافعی جدی و مهم را از دست داد. خدای&zwnj;اش بیامرزاد.&nbsp;&nbsp; <br />
<br />
ساعت نزدیک هشت صبح است و تازه یادم می&zwnj;آید که من می&zwnj;خواستم حدود ساعت چهار صبح بخوابم اما بازی زبانی فلسفه خوابیدن را از یاد من برد. بروم چند ساعتی بخوابم تا رمقی بگیرم و بازگردم به سوی فیلیپس. <br />
<br />
تا آن موقع، فیلیپس&zwnj;ُکم الله! <br />
<br />
پانوشت&zwnj;(ها)<br />
1-&nbsp;&nbsp;&nbsp; من فکر می&zwnj;کنم پاره&zwnj;ای از طرفداران مکتب تفکیک و طرفداران ِ به قول آقای محمدرضا حکیمی &quot;عقل خودبنیاد دینی&quot;، ممکن است دفاع فیلسوفان ویتگنشتاینی از نسبت دین و فلسفه را دست کم تا حدودی برای دفاع فلسفی از آن مکتب سودمند بیابند.<br />
2-&nbsp;&nbsp;&nbsp; این سخن فیلیپس با محتوای<a href="http://mirdamadi.malakut.org/2009/08/post_293.html"> این پست</a> من بسیار هم&zwnj;خوانی دارد.<br />
<br />
<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>درباره‌ی دین‌سنجی به منزله‌ی منبع ِ دین‌فهمی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/08/post_293.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.20647</id>
   
   <published>2009-08-17T20:35:48Z</published>
   <updated>2009-08-17T20:59:28Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ گاهی اوقات (اگر نگویم غالب اوقات و یا همیشه) نقادی و اوراق کردن یک ایده، به شناخت بهتر آن ایده کمک می&zwnj;رساند. پس نقادی، دست&zwnj;کم در مواردی، ارزش معرفت&zwnj;شناختی دارد. بگذارید برای توضیح این نکته، مثالی از ماجراهای علم...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="فلسفه و الاهیات" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<br />
<div align="justify">گاهی اوقات (اگر نگویم غالب اوقات و یا همیشه) نقادی و اوراق کردن یک ایده، به شناخت بهتر آن ایده کمک می&zwnj;رساند. پس نقادی، دست&zwnj;کم در مواردی، ارزش معرفت&zwnj;شناختی دارد. بگذارید برای توضیح این نکته، مثالی از ماجراهای علم معرفت&zwnj;شناسی بزنم. <br />
<br />
از زمان افلاطون (348-428 پیش از میلاد مسیح)&nbsp; تا 1963 میلادی (یعنی چیزی در حدود 2400 سال) معرفت ِ گزاره&zwnj;ای (knowledge propositional) به صورت &quot;باور صادق موجه&quot; (justified true belief) تعریف می&zwnj;شد. این تعریفی استاندارد و جاافتاده بود. تا این&zwnj;که فیلسوف گمنامی که مدت&zwnj;ها بود مقاله&zwnj;ای چاپ نکرده بود و بر اساس قاعده&zwnj;ی آکادمی غربی که فرد عضو آکادمی یا باید مقاله&zwnj;ی علمی چاپ کند و یا موقعیت آکادمیک خود را تدریجاً از دست خواهد داد (publish or perish) در 1963 میلادی مقاله&zwnj;ای سه صفحه&zwnj;ای منتشر کرد. در آن نشان داد باورهایی هست که صادق و موجه است اما مصداقی از معرفت نیست. این مقاله&zwnj;&zwnj;ی کوتاه ادموند گتیه (Edmund Gettier) تکان بزرگی به معرفت&zwnj;شناسی داد. دیگر پذیرفتن این&zwnj;که معرفتْ باور صادق موجه است، دشوار بود. یا باید در مرادمان از توجیه تجدید نظر می&zwnj;کردیم و یا قیدی از این تعریف می&zwnj;کاستیم یا به آن می&zwnj;افزودیم. بر این اساس ادبیات گسترده&zwnj;ای در معرفت&zwnj;شناسی ِ پساگتیه&zwnj;ای در تحلیل مفهوم معرفت پدید آمد. <br />
<img hspace="5" vspace="5" alt="Edmond Gettier (1927-)" src="http://mirdamadi.malakut.org/Gettier.jpg" /><br />
نکته&zwnj;ی مربوط به ادعای ما در این بحث این&zwnj;جاست:<br />
<br />
&quot;طنز تاریخی جالبی در این بحث وجود دارد: پیش از [اشکال] گتیه به تحلیل معرفت به عنوان باور صادق موجه، نمی&zwnj;توان به سادگی شرح و بیان صریحی از این تحلیل یافت؛ گویی منتقدی برجسته سنتی را بنا نهاد درست از طریق خراب کردن آن&quot;. <br />
<br />
<div align="left"> Justification in the 20th Century, Alvin Plantinga, Philosophical Issues, Vol. 2, Rationality in Epistemology. (1992), p. 44. <br />
</div>
<br />
<br />
<div align="left"> (There is an interesting historical irony here: it isn't easy to find many explicit statements of a JTB analysis of knowledge prior to Gettier; it is almost as if a distinguished critic created a tradition in the very act of destroying it.)<br />
</div>
<br />
پلانتینگا می&zwnj;گوید درست بعد از نقادی تحیل سنتی مفهوم معرفت و نشان دادن نادرستی آن توسط گتیه بود که این تحلیل با قدمتی 2400 ساله جدی گرفته شد و در شرح و بسط آن و تلاش برای بازسازی آن به نحوی که اشکالات گتیه بر آن وارد نباشد، جدّ و جهد بسیاری از سوی فیلسوفان ورزیده شد. پیشتر اما این تحلیل عملاً بدیهی انگاشته شده بود و ادبیات گسترده و پرورده&zwnj;ای در تحلیل آن وجود نداشت. گویی این تحلیل سنتی ِ بی&zwnj;منازع ده&zwnj;ها قرن منتظر کسی بود تا بسوزاندش تا از خاکسترش دیگرباره زنده شود. <br />
<br />
<img hspace="5" vspace="5" alt="Alvin Plantinga (1932-)" src="http://mirdamadi.malakut.org/plantinga2.jpg" /><br />
به نظر می&zwnj;رسد دینداری معرفت&zwnj;اندیش نیز به نقادی دین می&zwnj;بایست چنین نگاهی داشته باشد (دینداری معرفت&zwnj;اندیش البته مساوی با روشنفکری دینی نیست بلکه این شعبه&zwnj;ای از آن است و علاوه بر آن چه بسا شامل پاره&zwnj;ای از صورت&zwnj;های دینداری سنتی ِ فلسفی-کلامی و فقهی-اصولی عقلگرا نیز بشود). در این نوع دینداری، به نقادی دین به مثابه&zwnj;ی منبعی دین&zwnj;شناختی نگریسته می&zwnj;شود، آن هم آن نوع نقادی دینی که بدون حضور ملحدان و منکران اصل دیانت در این کارزار معنی ندارد و یا تمام نیست. در این نگاه اگر کتاب و سنت منابع معرفت دینی اند، &quot;چرا مسیحی نیستم&quot; راسل، &quot;چرا مسلمان نیستم&quot; ابن ورّاق، &quot;معجزه&zwnj;ی خداباوری&quot; جی. ال. مکی، &quot;آینده&zwnj;ی یک پندار&quot; فروید، و بسا کتاب&zwnj;های دیگر از این دست، نیز منابع معرفت دینی اند. <br />
<br />
علاوه بر روشنفکران دینی که در جدی گرفتن نقادی دین جدّ و جهد کرده&zwnj;اند، به نظر می&zwnj;رسد پاره&zwnj;ای از دینداران معرفت&zwnj;اندیش سنتی نیز این موضوع را جدی گرفته بودند. تأکید مرحوم مطهری بر این نکته که &quot;اسلام از آزادی و لو از روی سوء نیت ضرر ندیده است&quot; (پیرامون جمهوری اسلامی) احتمالا نشان&zwnj;گر توجه آن مرحوم به همین نکته بوده است. <br />
<img hspace="5" vspace="5" alt="مرتضی مطهری" src="http://mirdamadi.malakut.org/murtaza%20Mutahari.jpg" /><br />
بر این اساس، جدی گرفتن نقادی به معنی جدی گرفتن ایده&zwnj;ای است که مورد نقد قرار گرفته و به عکس جدی نگرفتن نقادی به معنی جدی نگرفتن آن ایده است. بنابراین، آن کس که زیر و بم یک ایده&zwnj;ی دینی را وارسی می&zwnj;کند، آن ایده &zwnj;را از دینداری مقلد که آن&zwnj;را صرفاً به ارث برده است، جدی&zwnj;تر می&zwnj;گیرد، حتی اگر نتیجه&zwnj;ی آن وارسی تن زدن از باور به آن ایده باشد. ما مأمور به توجه ایم نه مأمور به باور. به تعبیر دقیق&zwnj;تر آن&zwnj;چه معقول است که از کسی نسبت به یک باور دینی خواسته شود، &quot;توجه&quot; به آن باور است و نه ضرورتاً &quot;باور&quot; به آن. زیرا باوری که بدون توجه باشد ارزش کمتری دارد (اگر اصولاً ارزشی داشته باشد) از توجهی که منجر به باور نشود. <br />
<br />
پس، نه پذیرفتن یک ایده همیشه به فهم آن کمک می&zwnj;کند و نه بی&zwnj;باوری به آن ضرورتاً مانع فهم آن ایده می&zwnj;گردد. به قول د. ز. فیلیپس فیلسوف دین ویتگنشتاینی:<br />
<br />
&quot;شورش علیه خداوند اغلب همان مقدار می&zwnj;تواند چیزی در مورد دین به ما بگوید که عبادت خداوند. شورش علیه خداوند چه بسا مشارکت در شیوه&zwnj;ی زیست دینی باشد. فرد شورشی رویداد دین را از درون درمی&zwnj;یابد، گرچه این رویدادی نیست که او را شیفته&zwnj;ی خود سازد.&quot;<br />
<br />
<div align="left"> The Concept of Prayer, D. Z. Philips, the Seabury Press, New York (1981), P. 28. <br />
<br />
(&hellip;rebellion against God can often tell us as much about religion as worship of Him can. But then, perhaps to rebel is to partake in the religious form of life. The rebel knows the story from the inside, but it is not the story that captivates him.) <br />
</div>
<img hspace="5" vspace="5" alt="D. Z. Phillips (1934-2006)" src="http://mirdamadi.malakut.org/D.%20Z.%20Phillips.jpg" /><br />
اگر داستان این&zwnj;گونه باشد آن&zwnj;گاه پاره&zwnj;ای از ملحدان از پاره&zwnj;ای از دین&zwnj;داران، پاره&zwj;&zwnj;&zwnj;ای از ایده&zwnj;های دینی را جدی&zwnj;تر می&zwnj;گیرند:<br />
<br />
&quot;شگفتی، غرابت و تناقض داستان این&zwnj;جاست که ملحدانْ دین را جدی&zwnj;تر می&zwnj;گیرند تا مؤمنان&quot;&nbsp; جاناتان میلر<br />
&nbsp;<br />
<div align="left"> (In some awful, strange, paradoxical way, atheists tend to take religion more seriously than the practitioners.<br />
&mdash;Jonathan Miller)<br />
</div>
<br />
سخن آخر این&zwnj;که به قول طلال اسد:<br />
<br />
&quot;اگر نقدی بخواهد مسئولانه باشد، همیشه می&zwnj;بایست کسی را مخاطب خود قرار دهد که می&zwnj;تواند آن&zwnj; را به چالش بکشد&quot;.<br />
<br />
<div align="left"> The Concept of Cultural Translation in British Social Anthropology, Talal Asad<br />
<br />
)In order for criticism to be responsible, it must always be addressed to someone who can contest it.(<br />
</div>
<img hspace="5" vspace="5" alt="Talal Asad" src="http://mirdamadi.malakut.org/Talal%20Asad.jpg" /><br />
سخن دینی نیز اگر بخواهد مسئولانه باشد، می&zwnj;بایست نقد را جدی بگیرد، آن هم نقدی رادیکال و ریشه&zwnj;ای و نه صرفاً نقدی درون&zwnj;گفتمانی و خودمانی، که مخاطب آن توده&zwnj;ی مؤمنانی اند که از پیش به هر نوع سخن دینی قانع شده اند (کافی است جلسات سخنرانی جناب رحیم پور ازغدی را در نظر آورید تا معنای این سخن بهتر فهم شود). <br />
<br />
سخن بیرون مگوی از نقد، یاسر! / سخنْ نقد است و دیگر قیل و قال است.<br />
<br />
(صورت تحریف&zwnj;یافته&zwnj;ی بیتی از خداوندگار سخن، سعدی شیرازی: سخن بیرون مگوی از عشق، سعدی! / سخنْ عشق است و دیگر قیل و قال است) <br />
<br />
<br />
مرتبط:<br />
1.&nbsp;&nbsp;&nbsp; این <a href="http://www.arashnaraghi.org/audio/diary/07-15-04.asx">روزگفتار</a> کوتاه دکتر نراقی درست در صدد بیان نکته&zwnj;ای است که ظاهراً خلاف ایده&zwnj;ی اصلی این نوشته است. او می&zwnj;گوید در مواردی اتخاذ رویکرد انتقادی به موضوعی چه بسا ما را از درک عمیق آن موضوع باز &zwnj;دارد. درست با توجه این نکته&zwnj;ی دکتر نراقی بود که در ابتدای این نوشته ادعا کردم که: &quot;گاهی اوقات&quot; نقد ما را به شناخت بهتر می&zwnj;رساند و ادعایی بیش از این نکردم. (ضمناً&zwnj;<a href="http://www.arashnaraghi.org/diary_f.htm"> روزگفتارهای دکتر نراقی</a> تقریباً بی استثناء گوش&zwnj;دادنی و در خور جدی گرفتن اند.) <br />
2.&nbsp;&nbsp;&nbsp; اگر به دنبال یک مقاله&zwnj;ی مختصر می&zwnj;گردید تا از لبّ رأی معرفت&zwnj;شناختی- فلسفه&zwnj;شناختی فیلیپس و فیلسوفان ویتگنشتاینی مطلع شوید، خواندن <a href="http://mirdamadi.malakut.org/D.%20Z.%20Phillips%20and%20reasonable%20belief.pdf">مقاله&zwnj;</a>ی &quot;د. ز. فیلیپس و باور معقول&quot; (D. Z. Phillips and reasonable belief)، منتشر شده در &quot;مجله&zwnj;ی بین&zwnj;المللی فلسفه&zwnj;ی دین&quot; در سال 2008، را توصیه می&zwnj;کنم. <br />
<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>معراج رفیع تنهایی (برای محمد رضا)</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/08/post_292.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.20641</id>
   
   <published>2009-08-16T09:33:00Z</published>
   <updated>2009-08-16T09:57:24Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ &quot;گل هزار بهار&quot; را گوش می&zwnj;دهم، صدای سحرآمیز شریعتی در گوش&zwnj;ام است، گویی همین حالا در حسینیه&zwnj;ی ارشاد نشسته&zwnj;ام و زیر حفقان ستم، از نوع غیرشاهنشاهی&zwnj;اش، سخنان او را گوش می&zwnj;دهم: &quot;خدایا! اخلاص، اخلاص، و می&zwnj;دانم ای خدا که...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<br />
<div align="justify"> &quot;گل هزار بهار&quot; را گوش می&zwnj;دهم، صدای سحرآمیز شریعتی در گوش&zwnj;ام است، گویی همین حالا در حسینیه&zwnj;ی ارشاد نشسته&zwnj;ام و زیر حفقان ستم، از نوع غیرشاهنشاهی&zwnj;اش، سخنان او را گوش می&zwnj;دهم: <br />
<br />
&quot;خدایا! اخلاص، اخلاص، و می&zwnj;دانم ای خدا که برای عشقْ زیستن و برای زیبایی و خیرْ مطلق بودن چگونه آدمی را به مطلق می&zwnj;برد، چگونه اخلاصْ این وجود نسبی را، این موجود حقیری را که مجموعه&zwnj;ای از احتیاج&zwnj;هاست و ضعف&zwnj;ها و انتظارها و ترس&zwnj;ها مطلق می&zwnj;کند در برابر بی&zwnj;شمار جاذبه&zwnj;ها و دعوت&zwnj;ها و ضررها و خطرها و ترس&zwnj;ها و وسوسه&zwnj;ها و توسل&zwnj;ها و تقرب&zwnj;ها و تکیه&zwnj;گاه&zwnj;ها و امیدها و توفیق&zwnj;ها و شکست&zwnj;ها و شادی&zwnj;ها و غم&zwnj;های همه حقیر که پیرامون وجود ما را احاطه کرده&zwnj;اند و دمادم ما را بر خود می&zwnj;لرزانند&nbsp; و همچون انبوهی از گرگ&zwnj;ها و روباه&zwnj;ها و کرکس&zwnj;ها و کرم&zwnj;ها بر مردار وجود ما ریخته&zwnj;اند. با یک خودخواهی عظیم انقلابی، که معجزه&zwnj;ی ذکر است و زاده&zwnj;ی کشف بندگی فروتنانه&zwnj;ی خویشتن خدایی انسان است، ناگهان عصیان می&zwnj;کند، عصیانی که با انتخاب تصمیم مطلق به حقیقت مطلق فرا می&zwnj;رسد و از عمق فطرت شعله می&zwnj;کشد و سپس با تیغ بوداوار بی&zwnj;نیازی و بی&zwnj;پیوندی و تنهایی، مجرد می&zwnj;شود و آن&zwnj;گاه از بودا هم فراتر می&zwnj;رود و با دو تازیانه&zwnj;ی نداشتن و نخواستن همه&zwnj;ی آن جانوران آدم&zwnj;خوار را از پیرامون انسان بودن خویش می&zwnj;تاراند و آن&zwnj;گاه آزاد، سبکبار، غسل کرده و طاهر، پاک و پارسا، &quot;خود&quot; شده، و مجرد و رستگار، &quot;انسان&quot; شده و بی&zwnj;نیاز به بلندترین قله&zwnj;ی رفیع معراج تنهایی می&zwnj;رسد.&quot;<br />
<br />
و:<br />
<br />
&quot;اخلاص: یک&zwnj;تایی، آری یک&zwnj;تویی، خالص شدن برای او، به روی او و بودن آدمی به خلوص، که دوست داشتن اگر به اخلاص رسیده باشد دوست را به دوست همانند می&zwnj;کند.&quot;<br />
<br />
<img hspace="5" vspace="5" alt="" src="http://mirdamadi.malakut.org/dr-ali-shariati-shariaty-gole-hamishe-bahar.jpg" /><br />
<br />
این کلمات را که انگار جان دارند و خودشان با تو سخن می&zwnj;گویند با صدای سحرانگیز و پر شراره&zwnj;ی شریعتی که می&zwnj;شنوم مرغ ذهن&zwnj;ام پر می&zwnj;کشد به خاطره&zwnj;ی دوست دربندم محمدرضا جلایی&zwnj;پور عزیز، همو که در آینه&zwnj;ی خیال بارها و بارها به سلول&zwnj;اش سر کشیده&zwnj;ام، دیده&zwnj;ام او را که قرآن می&zwnj;خواند و یا دوگانه&zwnj;ای می&zwnj;گزارد و یا نشسته است گوشه&zwnj;ی سلول&zwnj;اش و مثل همیشه دارد طرحی می&zwnj;ریزد تا زیستن پر رنج آدمیان را کم&zwnj;رنج کند. همو که برای من، و چه بسا بسیاری دیگر که او را دیده&zwnj;اند و حالات&zwnj;اش را درک کرده اند، مصداق همین اخلاصی است که شریعتی با آتش کلام&zwnj;اش و قلب مالامال&zwnj;اش از عشق و خواستن به رشته&zwnj;ی کلام کشید (بی آن&zwnj;که بخواهم، خدای ناکرده، او را اسطوره کنم و یا در حق&zwnj;اش اغراق کنم، کاری که پیش از همه خود او به آن خواهد خندید). محمدرضایی که به راه&zwnj;اش ایمان دارد. همو که از خویشتن خویش لذت می&zwnj;برد و در ِ آفاق را هم که بر او ببندند، بوستان درون&zwnj;اش را می&zwnj;گشاید و در چمن&zwnj;زار آن سیر انفس می&zwnj;کند. همو که در بند و از بند نیز آزاد است. همو که به &quot;معراج رفیع تنهایی&quot;رسیده است. همو که گویی ایمان&zwnj;اش عاریتی نیست، که در کوره&zwnj;ی داغ ایام کوتاه اما پرحادثه&zwnj;ی عمرش چکش خورده است، فراز و فرود دیده است، تا انگاری خالص شده است و می&zwnj;تواند در برابر &quot;بی&zwnj;شمار جاذبه&zwnj;ها و دعوت&zwnj;ها و ضررها و خطرها و ترس&zwnj;ها و وسوسه&zwnj;ها و توسل&zwnj;ها و تقرب&zwnj;ها و تکیه&zwnj;گاه&zwnj;ها و امیدها و توفیق&zwnj;ها و شکست&zwnj;ها و شادی&zwnj;ها و غم&zwnj;های همه حقیر&quot; با &quot;معجزه&zwnj;ی ذکر&quot; مقاومت کند و روح&zwnj;اش را تازه نگاه دارد. <br />
<br />
دعای&zwnj;اش می&zwnj;کنم، هم&zwnj;او را و هم خانواده&zwnj;اش را، خصوصاً خواهر ناز و همسر مجاهدش را، که روزی از بند بازگردد برای ایرانی... شاید آزاد و شاید... آباد. <br />
<br />
ایدون باد، <br />
<br />
بمنه و کرمه.<br />
<br />
مرتبط:<br />
1.&nbsp;&nbsp;&nbsp; آنان که می&zwnj;خواهند صدای زنده و گرم شریعتی را بشنوند می&zwnj;توانند آلبوم گل هزار بهار را از <a href="http://www.javdaneh.mihanblog.com/post/50">این&zwnj;جا</a> بارگیری کنید.<br />
2.&nbsp;&nbsp;&nbsp; <a href="http://www.emadbahavar.blogfa.com/post-22.aspx">نوشته&zwnj;</a>ی عماد بهاور، هم&zwnj;بندی ِ اکنون آزاد شده&zwnj;ی محمد رضا، در توصیف احوالات سجنیّه&zwnj;ی محمد رضا را بخوانید. نوشته&zwnj;اش &quot;آب حیات&quot; امید را در رگ من روانه کرد. می&zwnj;فهمی آب حیات امید در روزگار نومیدی یعنی چه؟<br />
<br />
<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شیعیان و حکم انحصاری به نجاست ذاتی کفار</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/08/post_291.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.20635</id>
   
   <published>2009-08-14T16:25:08Z</published>
   <updated>2009-08-14T16:41:13Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ چند شب پیش پاسی از شب گذشته داشتم کتاب &quot;انتصار&quot; سید مرتضی علم الهدی (355- 436 هجری) را مطالعه می&zwnj;کردم. سید مرتضی از عالمان برجسته در تشیع امامیه است. علامه&zwnj;ی حلی او را معلم شیعه&zwnj;ی امامیه خوانده است. این...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="مطالعات اسلامی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<div align="justify"><br />
چند شب پیش پاسی از شب گذشته داشتم کتاب &quot;انتصار&quot; <a href="http://allread.mihanblog.com/extrapage/sedmortezaelmolhoda">سید مرتضی علم الهدی</a> (355- 436 هجری) را مطالعه می&zwnj;کردم. سید مرتضی از عالمان برجسته در تشیع امامیه است. علامه&zwnj;ی حلی او را معلم شیعه&zwnj;ی امامیه خوانده است. این کتاب او کتاب فقهی کلاسیک مهمی است و به آن بسیار ارجاع داده می&zwnj;شود. انتصار، کتاب مختصری است در فقه شیعه که هدف از نوشتن آن بیان یک دوره مختصر از فقه شیعه امامیه نیست بلکه هدف آن، چنان&zwnj;که خود او در مقدمه به تفصیل توضیح داده است، پاسخ به طعنه&zwnj;ای است که اهل سنت و جماعت بر شیعیان می&zwnj;زدند به این مضمون که شیعیان احکام فقهی&zwnj;شان با اکثریت مسلمانان فرق دارد و خلاصه تافته&zwnj;ی جدا بافته اند و این را مقدمه&zwnj;ای می&zwnj;کردند برای حکم کردن به این&zwnj;که این فرقه&zwnj;ی اقلیت، اهل بدعت اند و خلاصه قسطی مسلمان اند و قسط&zwnj;هایشان هم حسابی عقب افتاده است!&zwnj; سید مرتضی این کتاب را می&zwnj;نویسد و در آن پاره&zwnj;ای از مسائل فقهی&zwnj;ای را که مختص شیعیان است (تا زمان او مختص شیعیان بوده است) جمع می&zwnj;کند و می&zwnj;کوشد نشان دهد گر چه شیعیان در این احکام فقهی از مذاهب اهل سنت متمایز اند اما این تمایزشان نشانه&zwnj;ی بدعت نیست بلکه مستند به مدارک شرعی است. در مقدمه هم می&zwnj;گوید که شما اهل سنت خوب است جعفر ابن محمد (امام صادق) را دست کم به اندازه&zwnj;ی شافعی و ابن حنبل به حساب بیاورید و اگر شما در تبعیت آن فقیهان اید ما هم در تبعیت این فقیه ایم. مطلقاً قصد ندارم وارد دعوای شیعه-سنی و یا بحث تفاوت&zwnj;های فقهی آن&zwnj;ها شوم زیرا چنین بحثی برای من، حتی در اینجا که به عنوان یک شیعه&zwnj;زاده تازه دارم می&zwnj;فهمم معنی اقلیت مذهبی بودن چیست، فاقد جذابیت است (مگر صرفاً از جهت درک تنوع دینی برایم جالب باشد). هدفم از ورق زدن این کتاب هم نگاهی دوباره بود به فقه تطبیقی (یا مقایسه&zwnj;ای) که یک دانشجوی اسلام&zwnj;پژوهی سخت به آن نیازمند است. <br />
<br />
الغرض، همین&zwnj;طور که داشتم کتاب را می&zwnj;خواندم به نکته&zwnj;ی جالبی برخوردم که دیدم حیف است خوانندگان دانش&zwnj;دوست این دفترچه&zwnj;ی مجازی را از آن بی بهره کنم و &quot;تارکُ زکاةِ العلم&quot; شوم و آن، داستان درازدامن نجاست اهل کتاب است. ظاهراً حکم به طهارت اهل کتاب، تا آن&zwnj;جایی که دانش محدود من اکنون حکم می&zwnj;کند، حکم نو ظهوری در فقه امامیه است و باز ظاهراً یکی از اولین فقیهانی که چنین حکمی داد سید محسن حکیم در عراق بود (در حدود پنجاه &ndash; شصت سال قبل) که علی الظاهر پس از آن فتوا نامه&zwnj;های بسیاری از متدینان درون و بیرون عراق در اعتراض به این حکم دریافت کرده بود. این نوآوری فقهی عموماً به این صورت بود که حکم داده می&zwnj;شد نجاست اهل کتاب، به تعبیری، نجاست عرضی است و نه ذاتی. یعنی چون شراب می&zwnj;نوشند و با سگ و خوک در تماس&zwnj;اند نجس می&zwnj;شوند و الا کفار کتابی نجس العین نیستند. فکر می&zwnj;کنم حکم به طهارت اهل کتاب هنوز که هنوز است حکمی اجماعی در فقه امامیه نباشد. از جمله مسائل فقهی&zwnj;ای که سید مرتضی در این کتاب مختص به شیعه می&zwnj;داند و هیچ مذهبی از مذاهب اهل سنت را در آن حکم با شیعه مشترک نمی&zwnj;داند، مسأله&zwnj;ی نجس العین بودن کافر کتابی است. <br />
<br />
سید مرتضی از قول علمای مالکی مذهب نقل می&zwnj;کند که آن&zwnj;ها معتقد بوده&zwnj;اند نجاست کافر (سؤر او) نجاست عینی (ذاتی) نیست بلکه نجاست حکمی (عرضی) است زیرا آن&zwnj;ها خوک و شراب را حلال می&zwnj;دانند و با آن در تماس اند و حکم به نجاست عینی آن&zwnj;ها یقینی نیست و این تنها از مختصات شیعه&zwnj;ی امامیه است که آن&zwnj;ها را نجس العین می&zwnj;داند. سید مرتضی با تأیید چنین اختصاصی به استقبال آن رفته و از آن در مقابل رأی اهل سنت دفاع می&zwnj;کند. می&zwnj;گوید که در صحت چنین حکم اختصاصی&zwnj;ای علاوه بر اجماع شیعه قول خداوند را می&zwnj;توان دلیل آورد که &quot;انما المشرکون نجس&quot; (توبة 28) [جز این نیست که مشرکان نجس اند]. بعد به طور طبیعی ان قلت و قیل فقاهتی (که من عاشق این بخش متون فقهی- اصولی ام) آغاز می&zwnj;شود. می&zwnj;گوید اگر گفته شود که منظور نجاست حکمی است و نه عینی (همان رأی اهل سنت) می&zwnj;گوید دلیلی نداریم که حکم را شامل هر دو مورد ندانیم (یعنی هم ذاتاً نجس&zwnj;اند و هم در اثر تماس با خوک و شراب بر نجاست&zwnj;شان افزوده می&zwnj;شود). می&zwnj;افزاید که لفظ نجس به نحو حقیقی بر نجاست عینی بار می&zwnj;شود و به نحو مجازی بر نجاست حکمی و حمل لفظ بر معنای حقیقی مقدم بر حمل آن بر معنای مجازی است. <br />
<br />
الإنتصار، الشریف المرتضی، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة، شوال 1415 قمری، (صص 88-89).&nbsp; <br />
<br />
ان قلت و قیل فقهی در این باب در کتاب ادامه دارد. اما ما سید مرتضی را با فقیهان اهل سنت بر سر دعوای بی پایان شیعه- سنی و ان قلت و قیل فقهی تنها می&zwnj;گذاریم و به بحث خودمان می&zwnj;رسیم. غرض&zwnj;ام از ذکر این مسأله این بود که اولاً آن&zwnj;چه نوآوری در فقه شیعه&zwnj;ی امامیه خوانده می&zwnj;شود قرن&zwnj;هاست که، دست کم به ادعای سید مرتضی، امری اجماعی میان فقهای اهل سنت است. ثانیاً این&zwnj;که هیچ&zwnj;گاه مخصّص لبی (به فتح لام و بدون تشدید باء خوانده نشود) (یعنی دلیلی عقلی که مانع شود حکمی شرعی را به عمومیت&zwnj;اش بپذیریم) در میان فقیهان جدی گرفته نمی&zwnj;شود. یعنی گفته نمی&zwnj;شود که مثلاً رعایت کرامت ذاتی انسان&zwnj;ها حکم می&zwnj;کند که آیه&zwnj;ی &quot;انما المشرکون نجس&quot; را حمل بر نجاست عرضی کنیم. دو طرف در فهم متن شرعی اصولاً به دنبال دلیل لفظی اند و نه دلیل عقلی صرف. اگر عقلانیتی هم هست، که هست، عموماً&zwnj;عقلانیت تفسیرشناسانه است. یعنی عقلانیتی درباره&zwnj;ی اصول حاکم بر تفسیر متن است و چگونگی پیاده&zwnj;سازی آن اصول تفسیری بر متن مدرک شرعی (کتاب باشد یا سنت). <br />
<br />
مدت&zwnj;هاست معتقد شده&zwnj;ام که مراجعه&zwnj;ی صرف به مدارک شرعی (کتاب یا سنت) نمی&zwnj;تواند ما را به حکم الهی (If so) برساند. زیرا تا جایی که به متن شرعی مربوط است می&zwnj;توان تفاسیر متعدد و حتی متضادی از متن شرعی به دست داد که چه بسا همه از نظر تفسیرشناختی معتبر باشند. آن&zwnj;چه که می&zwnj;تواند تفسیری را بر تفسیر دیگر ترجیح بدهد، پاره&zwnj;ای اصول عام عقلی مستقل از متن است. مثلاً در همین بحث ما انصافاً تا جایی که به ارجاع به کتاب و سنت بازگشت می&zwnj;کند تا قیامت می&zwnj;شود میان شیعیان و اهل سنت (و اخیراً میان فقیهان شیعی نوآور و فقیهان شیعی سنتی) در باب نجاست یا طهارت ذاتی اهل کتاب بحث فقهی کرد. اما آن&zwnj;چه به نظر من در نهایت می&zwnj;تواند کفه&zwnj;ی یک طرف را در داوری سنگین&zwnj;تر کند این نیست که کدام یک بهتر اصول تفسیر متن را پیاده می&zwnj;کنند، یعنی این نیست که ما مثلاً برای تخصیص آیه انما المشرکون نجس دلیل لفظی داریم یا نداریم و یا حمل واژ&zwnj;ه&zwnj;ی نجاست بر معنای حقیقی&zwnj;اش مقدم بر معنای مجازی&zwnj;اش هست یا نیست. آن&zwnj;چه می&zwnj;تواند کفه&zwnj;ی یک طرف را سنگین&zwnj;تر کند این حقیقت ساده&zwnj;ی عقلی ِ برون&zwnj;متنی و مستقل از دین است که: آقایان! دینداری یا بی دینی مردم عموماً بسته به محیط اجتماعی آن&zwnj;ها و در نهایت تصادفی است. آن&zwnj;چه آدم&zwnj;ها در نهایت با آن&zwnj;ها سنجیده می&zwnj;شوند امور نیک یا زشتی است که از سر اراده و اختیار (و نه از سر تصادف) انجام داده اند. پس این&zwnj;قدر برای کفر یکی حکم نجاست و برای ایمان دیگری حکم طهارت قائل نشوید (اشکال انسان&zwnj;شناختی-ارزش&zwnj;شناختی). و نیز تفطن به این نکته&zwnj;ی ساده&zwnj;ی دیگر است که: حضرات! اگر به فرض در بغداد قرن چهارم هجری که کافران کتابی در اقلیت بودند، دست آب کشیدن مسلمانانی که در تماس با کافران ِ به خیال شما ذاتاً نجس بودند ممکن بود، در جامعه&zwnj;ای که مسلمانان در اقلیت اند چگونه ممکن است؟ در آن&zwnj;جا مسلمانانی که حکم شرعی&zwnj;شان را از شما فقیهان می&zwnj;گیرند، چه کنند؟ آن&zwnj;ها که با این حساب باید دائم یک آفتابه&zwnj;ی بزرگ به جای کوله پشتی با خود حمل کنند (اشکال عمل&zwnj;گرایانه). گرچه در پاسخ به این اشکال ممکن است بگویند حکم اولی با حکم ثانوی متفاوت است. از اشکال عملگرایانه که بگذریم، یک اشکال مهم دیگر هم وجود دارد: در جوامعی که مسلمان&zwnj;ها در اقلیت&zwnj;اند و ادیان دیگر در اکثریت، فقیهانی که حکم به نجاست ذاتی کفار می&zwnj;دهند، آیا روا می&zwnj;شمارند که روحانیان دیگر ادیان نیز مسلمانان را ذاتاً نجس بشمارند و از آن&zwnj;ها پرهیز کنند تا نجس نشود؟ مطابق اصل زرین (Golden Rule) که مورد تأیید همه&zwnj;ی ادیان بزرگ جهان است و در اسلام هم، دست کم نظراً، تأیید شده است، نمی&zwnj;توان اقلیت&zwnj;های دینی دیگر را نجس ذاتی دانست زیرا دوست نداریم که دیگر ادیان نیز ما را نجس ذاتی بدانند (اشکال اخلاقی). <br />
<br />
این سه اشکال عقلی&zwnj;ای که ما کردیم، تا جایی که به استنباط حکم فقهی نجاست یا طهارت اهل کتاب بر می&zwnj;گردد، حتی اگر عقلاً اشکالات ضعیفی نباشد، در نظر یک فقیه باد هواست (به قول سعدی: &quot;حکایت است به گوش&quot; &zwnj;اش)، زیرا هر سه اشکال، ظنونی عقلی اند. جلوی او یک خبر واحد که بگذاری (که البته آن هم ظنی است اما از ظنونی است که شهروند درجه اول است) چه بسا بیشتر چشم&zwnj;اش را بگیرد و در نظرش در خور به جدّ گرفتن باشد تا ده پاراگراف استدلال عقلی غیر ضعیف مستقل از مستندات فقهی. <br />
<br />
خوب. این هم شب&zwnj;نشینی لندنی ما. به قول ظریفی: برای تو قم و لندن یکی است. ساعت سه&zwnj;ی بامداد است. تن، با ایما و اشاره از من خواب می&zwnj;طلبد. اگر لشکر غم به درون خوابم شبیخون نزده بود، خواب را بارها بر بیداری ترجیح می&zwnj;دادم: در بی&zwnj;خبری مرد چه هشیار و چه مست. دردا و دریغا که از خستگی ِ بیداری به پریشانی ِ خواب پناه می&zwnj;برم و از پریشانی ِ خواب به خستگی ِ بیداری.<br />
<br />
&nbsp;<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ماجراهای صومعه‌نشینی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/08/post_290.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.20630</id>
   
   <published>2009-08-13T19:06:28Z</published>
   <updated>2009-08-13T19:08:51Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ زیستن در میان صوفیان بی&zwnj;آزار آن هم صوفیانی از اهل سنت (سلسه&zwnj;ی نقشبندیه) آن هم در صومعه&zwnj;ای زیبا و سرسبز که اکنون مسجد-خانقاه شده است، بی&zwnj;آن&zwnj;که به ترکیب بیرونی کلیسا دست زده باشند آن هم در دارالإسلام جدید یعنی...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="احوال شخصيه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<div align="justify"><br />
زیستن در میان صوفیان بی&zwnj;آزار آن هم صوفیانی از اهل سنت (سلسه&zwnj;ی نقشبندیه) آن هم در صومعه&zwnj;ای زیبا و سرسبز که اکنون مسجد-خانقاه شده است، بی&zwnj;آن&zwnj;که به ترکیب بیرونی کلیسا دست زده باشند آن هم در دارالإسلام جدید یعنی لندن آن هم برای من تجربه&zwnj;ی وسوسه&zwnj;برانگیزی است. روزی پنج نوبت صدای اذان می&zwnj;شنوم (آن هم نه از بلندگو که از صدای زنده&zwnj;ی صوفی&zwnj;ای اذان&zwnj;گو) که در این شهر امر کم سابقه&zwnj;ای است. دیشب نیمه&zwnj;های شب داشتم مطالعه می&zwnj;کردم که دیدم صدای ذکر می&zwnj;آید. رفتم به صحن خانقاه دیدم خالی است. رد صدا را گرفتم دریافتم صدا از بالای خانقاه می&zwnj;آید. پله&zwnj;های پشت خانقاه را گرفتم و رفتم بالا چند راهروی تو در تو را رد کردم تا رسیدم به منبع صدا. رویم نشد بروم تو. همان بیرون نشستم به گوش دادن. نام&zwnj;های خداوند دست&zwnj;جمعی برده می&zwnj;شد و بعد صلوات خاصی فرستاده می&zwnj;شد به این صورت: اللهم صل علی محمد و علی آل محمد و سلم. پنج&zwnj;شنبه&zwnj;ها شب حلقه&zwnj;ی ذکر دارند. هفته&zwnj;ی قبل نشد بروم. این هفته، ایزد اگر مدد کند، می&zwnj;روم و گزارش&zwnj;اش را می&zwnj;گذارم این&zwnj;جا. چنین تجربه&zwnj;هایی را فقط در سرزمین کفر (دار الإسلام جدید) می&zwnj;توان دید نه در امّ القری و حومه. زیرا در آن&zwnj;جا صوفیان را می&zwnj;زنند و دستگیر می&zwnj;کنند و حسینیه&zwnj;شان را هم با بولدوزر با خاک یکسان می&zwnj;کنند و جایش چمن می&zwnj;کارند! (این&zwnj;ها که هم سنی اند، هم صوفی جرم&zwnj;شان مضاعف است!). <br />
<br />
در خانقاه نام&zwnj;های الله، محمد، ابوبکر، عمر، عثمان، علی، حسن و حسین دیده می&zwnj;شود. هر اسم به خط سیاه شکسته در دایره&zwnj;ای سفید نوشته شده و موازی دور تا دور خانقاه نزدیک به سقف چیده شده (عزیزْ بانو، که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش، از ایران که آمد و دوربین را آورد عکس می&zwnj;گیرم و می&zwnj;گذارم در این دفترچه&zwnj;ی مجازی). این&zwnj;جا برای نماز جاعت امام ندارند. هر چند نفر دور هم جمع می&zwnj;شوند و یکی جلو می&zwnj;ایستد امام می&zwnj;شود. یک بار خواستند مرا امام کنند! که نپذیرفتم (مستثنای منقطع که قاعده نمی&zwnj;شود!). نماز ما تفاوت&zwnj;هایی با آن&zwnj;ها دارد. علاوه بر دست باز نماز خواندن و مهر گذاشتن ما، اهل سنت دست کم تا آن&zwnj;جایی که من دیده&zwnj;ام، قنوت نمی&zwnj;خوانند، قیام بعد از رکوع&zwnj;شان طولانی&zwnj;تر از ماست و نیز نشستن بعد از دو سجده قبل از برخواستن برای رکعت بعدی یا ندارند و یا در مقایسه با ما خیلی کوتاه&zwnj;تر است. موقع تشهد و سلام انگشت اشاره&zwnj;&zwnj;ی دست راست&zwnj;شان را همان&zwnj;طور که روی زانویشان است به سمت جلو می&zwnj;گیرند که من نفهمیدم داستان&zwnj;اش چیست. نماز که تمام می&zwnj;شود یکی- یکی نشسته یک قدم می&zwnj;روند عقب&zwnj;تر می&zwnj;نشینند.<br />
<br />
&nbsp;موقع نماز جماعت با اهل سنت حس پیچیده&zwnj;ای دارم. از یک طرف همه&zwnj;اش احساس می&zwnj;کنم انگشت&zwnj;نما هستم به خاطر تفاوت&zwnj;ها: مهر، دست باز، قنوت و غیره. از سوی دیگر از درک تفاوت&zwnj;ها و تنوع&zwnj;ها لذت می&zwnj;برم و برای&zwnj;ام درس&zwnj;آموز است (آن فقه مقارنی که خوانده&zwnj;ام و بسیار&zwnj;ی&zwnj;اش از خاطرم رفته است تا حدودی دارد دوره می&zwnj;شود). و علاوه بر این&zwnj;ها یک حس هویتی هم به آدم دست می&zwnj;دهد: تو از شاخه&zwnj;ی &quot;متفاوت&quot;ی از اسلام آمده&zwnj;ای. نگذاشته&zwnj;ام این حس هویتی تبدیل به حس خودبزرگ&zwnj;بینی و یا خودکم&zwnj;بینی شود (و امیدوارم موفق شده باشم) به این صورت که مثلاً اسلام این&zwnj;ها از اسلام تو متفاوت است پس اسلام تو برتر و یا فروتر است (این حس دومی گاهی به من دست می&zwnj;دهد اما باورم به &quot;کثرت&zwnj;گرایی دینی&quot; آن حس را تا حدود زیادی بی اثر کرده است). <br />
<br />
<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پس راست است که انسان ...؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/08/post_289.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.20627</id>
   
   <published>2009-08-12T15:50:59Z</published>
   <updated>2009-08-12T15:53:10Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ -&nbsp;&nbsp;&nbsp; شما این&zwnj;جا زندگی می&zwnj;کنید؟ -&nbsp;&nbsp;&nbsp; بله. ده سالی می&zwnj;شود که اینجا در سوئد هستم. [...] -&nbsp;&nbsp;&nbsp; از ایران چه خبر؟ خطوط شادی ناگهان از چهره&zwnj;اش می&zwnj;گریزند و نگاهش همچون مردگان ثابت می&zwnj;شود، گویا از دیار پری&zwnj;های ترس و...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="سياست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<div align="justify"><br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; شما این&zwnj;جا زندگی می&zwnj;کنید؟<br />
<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; بله. ده سالی می&zwnj;شود که اینجا در سوئد هستم. [...]<br />
<br />
<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; از ایران چه خبر؟<br />
<br />
خطوط شادی ناگهان از چهره&zwnj;اش می&zwnj;گریزند و نگاهش همچون مردگان ثابت می&zwnj;شود، گویا از دیار پری&zwnj;های ترس و تنهایی حرف زده باشم. لحظه&zwnj;ای سکوت می&zwnj;کند و بعد می&zwnj;گوید:<br />
<br />
&quot;ایران؟! بلبهای مرموز خود را به شکل کلاغ&zwnj;سیاه&zwnj;ها در آورده&zwnj;اند. شناسنامه&zwnj;ها را هم عوض کرده&zwnj;اند. شماره&zwnj;ی شناسنامه&zwnj;ی من دیگر ششصد و هفتاد و هشت نیست&quot;. [...]<br />
<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; اوضاع ایران را چطوری می&zwnj;بینی؟<br />
<br />
آهی می&zwnj;کشد و سرش را در میان دستهایش می&zwnj;گیرد. پس از لحظه&zwnj;ای خاموشی می&zwnj;گوید: &quot;در ایران دیگر کسی به فکر گل&zwnj;ها نیست، کسی به فکر ماهی&zwnj;ها نیست، کسی نمی&zwnj;خواهد باور کند که باغچه دارد می&zwnj;میرد، که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است، که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می&zwnj;شود... اما من خواب دیده&zwnj;ام که کسی می&zwnj;آید... کسی می&zwnj;آید، کسی دیگر، کسی بهتر، کسی که مثل هیچ&zwnj;کس نیست...&quot;.<br />
<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; من فکر می&zwnj;کنم که این حرف&zwnj;ها حالا دیگر از درون پوسیده&zwnj;اند. من دیگر منتظر کسی نیستم. آن کس هم که آمد از آن قبلی بدتر بود. ... پیغمبران، رسالت ویرانی را با خود به قرن ما آوردند و آن شعله&zwnj;ی بنفش که در ذهن پاک پنجره&zwnj;ها می&zwnj;سوخت چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود&quot;.<br />
<br />
با چشمانی که اضطراب و حس گمشدگی در آن موج می&zwnj;زند، می&zwnj;پرسد: &quot;پس راست است، راست، که انسان دیگر در انتظار ظهوری نیست؟&quot;<br />
<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; نمی&zwnj;دانم، شاید به خاطر این&zwnj;که یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده این&zwnj;طوری فکر می&zwnj;کنم. <br />
<br />
لیوانش را دوباره از شراب پر می&zwnj;کند.<br />
<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; روزگار شما که به این طرف آمده&zwnj;اید چطور است؟<br />
<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; اینجا چراغ&zwnj;های رابطه تاریکند ... افق عمودی است، افق عمودی است و حرکت: فواره&zwnj;وار... اینجا می&zwnj;توان ساعات طولانی، با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت، خیره شد در دود یک سیگار، در شکل یک فنجان...، می&zwnj;توان با پنجه&zwnj;های خشک، پرده را یکسو کشید و دید، در میان کوچه باران تند می&zwnj;بارد. <br />
<br />
<br />
برگرفته از &quot;این خانه سیاه است: داستا&zwnj;ن&zwnj;های کوتاه&quot;، نوشته&zwnj;ی نامدار ناصر، نشر نوردینت (Nordient)، سوئد، 2000، صص 15-13.<br />
<br />
<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سرخ ِ آبی ِ مایل به گل بهی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/08/post_288.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.20618</id>
   
   <published>2009-08-10T18:27:32Z</published>
   <updated>2009-08-12T15:29:23Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ همین حالا &quot;ناتنی&quot; را تمام کردم. ساعت دو و نیم بامداد است. به آن&zwnj;چه اقبال عام بیابد مشکوک&zwnj;ام. ناتنی را به همین دلیل با مقاومت نخواندم. تمام دوستانم که از من می&zwnj;پرسیدند خوانده&zwnj;ای ناتنی را می&zwnj;گفتم نه. امشب اما...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="احوال شخصيه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<div align="justify"><br />
</div>
همین حالا &quot;ناتنی&quot; را تمام کردم. ساعت دو و نیم بامداد است. به آن&zwnj;چه اقبال عام بیابد مشکوک&zwnj;ام. ناتنی را به همین دلیل با مقاومت نخواندم. تمام دوستانم که از من می&zwnj;پرسیدند خوانده&zwnj;ای ناتنی را می&zwnj;گفتم نه. امشب اما خواندمش. نمی&zwnj;توانم حس&zwnj;ام را درباره&zwnj;ی این رمان بگویم. چقدر محافظه کار شده&zwnj;ام. بی شک در آن زیر زمین کتاب اندود که موش کورش من بودم ، و تنها راه ارتباطی&zwnj;ام با جهان خارج اینترنتی زغالی و کامپوتری فوق کند بود، مشهد را می&zwnj;گویم، این&zwnj;قدر ملاحظه&zwnj;کار نبودم. راحت احساسم را می&zwnj;گفتم آن موقع، تردیدهایم به عالم و آدم را، می&zwnj;گذاشتم احساس هوایی بخورد، حالا اما گفتن&zwnj;ام نمی&zwnj;آید. بیرون&zwnj;ام آزادتر شده است، درون&zwnj;ام اما .... لندن شهر محافظه&zwnj;کاری است. دار الاسلامی است برای خودش. ریش و روسری&zwnj;ای که در همه&zwnj;جای این&zwnj; شهر می&zwnj;بینم در نیمه&zwnj;ی بالای تهران نمی&zwnj;شود دید. خیلی چیزها دوست دارم در باره&zwnj;ی این رمان بگویم اما نمی&zwnj;گویم. حتی نمی&zwnj;گویم بخوانیدش و یا نخوانیدش، حتی داستان&zwnj;اش را برای&zwnj;تان خلاصه نمی&zwnj;کنم. حتی آدرس نمی&zwnj;دهم که بروید دانلود <br />
کنیدش. حتی اسم نویسنده&zwnj;اش را&nbsp; نمی&zwnj;برم این&zwnj;جا. حتی....<br />
<img hspace="5" vspace="5" alt="" src="http://mirdamadi.malakut.org/natani.jpg" /><br />
نیمه&zwnj;های رمان که رسیدم دیدم باید زیر برخی جمله&zwnj;ها خط بکشم. آن جمله&zwnj;ها را می&zwnj;ریزم این&zwnj;جا. همین. مهم نیست داستان&zwnj;اش چیست (داستان؟). تکه&zwnj;ها را در یابید.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; دارم تمام می&zwnj;شوم.<br />
<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; خیلی بی رحم اند. همه چیز را مصادره کرده اند. خدا را هم مصادره کرده اند.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; ما نسل آن&zwnj;ها نیستیم، آن&zwnj;ها پدران ما نیستند. آن&zwnj;ها دارند از مادران&zwnj;مان انتقام می&zwnj;گیرند. آن&zwnj;ها می&zwnj;دانند که دیگر بچه&zwnj;ای از آن&zwnj;ها به دنیا نخواهد آمد. آن&zwnj;ها دارند انتقام عقیم بودن&zwnj;شان را از باروری مادران&zwnj;مان می&zwnj;گیرند. مادران ما به تنهایی بارور شده&zwnj;اند. آن&zwnj;ها مسیح را به صلیب کشیده&zwnj;اند.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; در این شهر فقط دو چیز را می&zwnj;توان در ملاء عام بوسید؛ در و ضریح حرم را یا دست علما و مراجع تقلید را.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; من هنوز هم زن را اسرارآمیز می&zwnj;بینم. این راز فاش نمی&zwnj;شود. حتا اگر تو کاملاً لخت شوی، راز اندامت فاش نمی&zwnj;شود.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; نیوشا! من دوست ندارم تن زنی را که عاشق&zwnj;اش نیستم یا عاشق&zwnj;ام نیست، ببینم.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; فؤاد! تو اگر لباس آخوندی می&zwnj;پوشیدی، عمامه&zwnj;ی چه رنگی سرت می&zwnj;گذاشتی؟ سرخ آبی مایل به گل بهی!<br />
<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; فاشیسم عشق را محافظه&zwnj;کار می&zwnj;کند.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; قهرمان&zwnj;ها، قهرمان&zwnj;های آدم&zwnj;های میان&zwnj;مایه&zwnj;اند.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; ... عکس من در چشم&zwnj;هاش مهربان افتاده بود.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; ...نیایش جسمانی....<br />
<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; اگر چه هر گستاخی در تن، نشانه&zwnj;ی عشق نیست، عشق بدون دلیری تن معنا ندارد. <br />
<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; آویزان&zwnj;ام. توی هوا معلق&zwnj;ام.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; من می&zwnj;ترسم یک روزی دیگر از این&zwnj;جا بدمان نیاید... آدم نمی&zwnj;تواند هر لحظه که خواست زندگی&zwnj;اش را تغییر دهد. زندگی تقویم خودش را دارد. لباس طلبگی هم مثل عقیده نیست که هر وقت آدم دل&zwnj;اش خواست عوض کند.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; نیچه می&zwnj;گفت فلسفه&zwnj;ی هر فیلسوفی اتوبیوگرافی اوست.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; چرا نماندم همان قم خراب&zwnj;شده درس طلبگی بخوانم؟<br />
<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; گاهی آدم&zwnj;ها از قطعیتی که در واقعیت هست می&zwnj;ترسند. وقتی همه چیز به قطعیت می&zwnj;رسد، انگار فقط مرگ است که می&zwnj;ماند.<br />
<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; با من هم اگر باشی، تنها خواهی بود. تنهایی هیچ وقت از آدم جدا نمی&zwnj;شود... با تو که باشم تنهایی&zwnj;ام را قسمت خواهم کرد. عشق بیرون آمدن از تنهایی نیست. فقط تقسیم کردن آن است با کسی که دوست&zwnj;اش داریم.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; دل&zwnj;ام نمی&zwnj;آمد کارش را رها کند و بیاید لندن پیش من. من&nbsp; خودم هم از بودن در لندن حظی نمی&zwnj;برم.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; خانم! خانه&zwnj;ی ظلم آباد نمی&zwnj;ماند.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; خودم هم فکر می&zwnj;کردم آدم حوزه که می&zwnj;رود، زودتر بزرگ می&zwnj;شود. نمی&zwnj;دانستم این جاه&zwnj;طلبی کودکانه، کودکی&zwnj;ام را از من می&zwnj;گیرد.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; تو برای این&zwnj;که خودت باشی، قساوت قلب زیادی به خرج می&zwnj;دهی.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; چرا آمدی حوزه؟ نمی&zwnj;دانیم آقا. فکر می&zwnj;کردیم می&zwnj;آییم نورانی می&zwnj;شویم. از وقتی دیدیم همه&zwnj;ی معلم&zwnj;های اخلاق مواجب&zwnj;بگیر دولت شده&zwnj;اند، دل&zwnj;مان گرفته. سر خورده شده&zwnj;ایم آقا! حالا برای&zwnj;مان از عرفان همین صدای شجریان مانده.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; باید بروم قم. کی این قم&zwnj;های تو تمام می&zwnj;شود؟<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; خیلی آرام مرد. مرگ را مزه مزه کرد. زهرا یک بار به من گفته بود بهترین نوع خودکشی خفه&zwnj;گی است، چون مرگ را ذره ذره می&zwnj;چشی.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; با مرگ آیا همه چیز از تعلیق بیرون می&zwnj;آمد؟ نازلی می&zwnj;گفت بدبینی عقل، خوش&zwnj;بینی اراده است.<br />
<img hspace="5" vspace="5" alt="" src="http://mirdamadi.malakut.org/book_cover_Natani.jpg" />&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; دیگر قم نمی&zwnj;رفتم. <br />
<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; قم پشت دیوارهایی از ترس پنهان شده بود. اول شهر، تابلو وزارت اطلاعات، منجنیقی بود که به ذهن مسافر تیر پرتاب می&zwnj;کرد. از همه&zwnj;ی مردم می&zwnj;خواست اطلاعات خود را به ستاد خبری اطلاع دهند. هیچ کجای آن شهر پناه من نبود. در شهری که به دنیا آمده بودم، دوست نداشتم بمیرم. شومی سایه&zwnj;ی هر آدمی بود.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; زهرا! دیگر تهران هم تهران نیست. ترس مثل سیل، دیوارهای قم را شکسته و دارد تهران را هم می&zwnj;گیرد. همان آخوندهایی را که قم زیر قبا و عبا می&zwnj;دیدم، توی تهران می&zwnj;بینم که عبا و عمامه را برداشته&zwnj;اند و دارند خیابان&zwnj;ها را زیر نگاه&zwnj;شان خرد می&zwnj;کنند.<br />
&nbsp;<br />
-&nbsp;&nbsp;&nbsp; همه هست&zwnj;ها بود شده بود. فعل ماضی، حقیقت زمان حال شده بود. همه چیز تمام شده بود. <br />
<br />
<br />
حالا ساعت سه و نیم شد<br />
<br />
صدای اذان می&zwnj;آید. تعجب نکنید اسباب کشی کرده&zwnj;ایم به خانه&zwnj;ی جدید&zwnj;ی در لندن که حیاط یک خانقاه است که صوفیان می&zwnj;آیند و در حیاط آن اذان صبح هم می&zwnj;گویند.<br />
<br />]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>کدیور در باب استبداد فردی با روکش دینی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/08/post_287.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.20601</id>
   
   <published>2009-08-07T14:50:45Z</published>
   <updated>2009-08-07T15:06:19Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[متن سخنرانی دکتر محسن کدیور در چهلم شهدای جنبش سبز را حتما بخوانید.&nbsp; خوب توضیح داده است که استبداد فردی از متون دینی معتبر قابل استفاده نیست. &nbsp;...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="سياست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<a href="http://eslah.malakut.org/2009/08/post_132.html#more">متن سخنرانی</a> دکتر محسن کدیور در چهلم شهدای جنبش سبز را حتما بخوانید.&nbsp; خوب توضیح داده است که استبداد فردی از متون دینی معتبر قابل استفاده نیست. <br />
&nbsp; <br />
<img hspace="5" vspace="5" src="http://mirdamadi.malakut.org/00102-04-roozname.jpg" alt="" /><br />]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تا نیابم آن‌چه در مغز من است / یک زمانی سر نخارم روز و شب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/08/post_286.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.20592</id>
   
   <published>2009-08-05T18:48:50Z</published>
   <updated>2009-08-05T19:46:13Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[امروز به مدد دوست قدیم و یار غار جناب محمد طاهری عزیز توانستم ساعتی با شیخ ما محمود امجد گفتگوی اینترنتی کنم. شیخ مهمان منزل دوست ما بود و دیدن چهره&zwnj;اش از پشت کیلومتر&zwnj;ها دوری مرا شاد کرد. از قضایای...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="احوال شخصيه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<div align="justify">امروز به مدد دوست قدیم و یار غار جناب <a href="http://fardayeno.blogfa.com/">محمد طاهری</a> عزیز توانستم ساعتی با شیخ ما <a href="http://ostadamjad.blogfa.com/">محمود امجد </a>گفتگوی اینترنتی کنم. شیخ مهمان منزل دوست ما بود و دیدن چهره&zwnj;اش از پشت کیلومتر&zwnj;ها دوری مرا شاد کرد. از قضایای سیاسی سخت ناراحت بود و حرفهای صریحی در نقد شیوه حکومت در محافل خصوصی گفته بود و قدری از آن را در این دیدار مجازی باز هم بازگو کرد. خلاصه&zwnj;اش این بود که به نظر ایشان هم که اصولا روحانی&zwnj;ای سیاسی نیست، این شیوه&zwnj;ی حکمرانی نه شرعی است و نه اخلاقی و خصوصا اخلاقی نبودنش برای ایشان که یک مدرس اخلاق است خیلی سخت آمده بود. نمی&zwnj;خواهم برخی تعابیر صریحی را که ایشان به کار برد تکرار کنم شاید المجالس فی الامانه بوده باشد اما هر چه که بود از عمق ناراحتی ایشان خبر می&zwnj;داد. آقای امجد مورد علاقه&zwnj;ی شخص رهبری بود و رهبری به بسیاری از روحانیان مرتبط با دانشجویان سفارش می&zwnj;کرد شیوه&zwnj;ی برخورد روحانی با دانشجویان را بروید از ایشان یاد بگیرید. خودم از دهان آن آقا شنیدم که در جلسه&zwnj;ای گفت آقای امجد شیخ خوبی است. بسیار خوب همین بزرگوار که به قول خود شما هم شیخ خوبی است شیوه&zwnj;ی شما را قبول ندارد. فرض کنید دوست پنجاه&zwnj;ساله&zwnj;تان سیاسی است ایشان که اصلا اهل سیاست نیست. کنار نشسته و آخوندی&zwnj;اش را می&zwnj;کند. سخت هم محبوب دانشجویان است. اتفاقا همان دانشجویانی که طرفدار شما هستند هم ایشان را&nbsp; دوست دارند. نشان به این نشان که همین بزرگوار، روحانی ثابت هر ساله&zwnj;ی اردوی طرح ولایت است. گرچه بعید می&zwnj;دانم از امسال دیگر ایشان به آن اردو برود. شنیدم که ایشان گفته است تلویزیون هم دیگر نمی&zwnj;روم. تازه وقتی می&zwnj;رفت هم مجیز هیچ حاکمی را نمی&zwnj;گفت دو حدیث اخلاقی می&zwnj;خواند و می&zwnj;آمد پایین.<br />
<br />
<div align="right"> ما که به زعم شما از دین خارج&zwnj;ایم و سیاسی&zwnj;کار اما دارید این عالمان متدین به دور از سیاست را که دوستدار شما هم بودند و تا سال&zwnj;های سال هر وقت ما در گوش&zwnj;شان خصوصی از شما انتقاد می&zwnj;کردیم چندان باور نمی&zwnj;کردند و در نظرشان ما عجول و تند رو می&zwnj;آمدیم را هم از دست می&zwnj;دهید.<br />
</div>
شیخ ما برای دلداری دل&zwnj;های غم گرفته&zwnj;ی&nbsp; ما دقایقی هم مثل همیشه با صدای گرمش برایم آواز خواند.<br />
باز هوای حرمت آرزوست / <br />
تا نیابم آنچه در مغز من است یک زمانی سر نخارم روز و شب / <br />
ناد علیا علیا علیا یا علی<br />
صدای شیخ شبیه صدای لطفی است و این دو صدا مرا به یا یکدیگر می&zwnj;اندازد. <br />
<br />
با ناراحتی می&zwnj;گفت: روزگاری است که ایمان فلک رفته به باد<br />
نامه&zwnj;ی دکتر محقق داماد را خوانده بود و به او که دوست ایشان است پیام داده بود که پایت را می&zwnj;بوسم.<br />
<br />
<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>خداحافظ تونس</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/08/post_285.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.20583</id>
   
   <published>2009-08-04T10:02:05Z</published>
   <updated>2009-08-04T10:05:01Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ساعتی دیگر بلیت دارم به سمت لندن. تونس تمام شد. این اولین تجربه&zwnj;ی من از سفر به کشوری عربی اسلامی بود. تقدیر این بود که اولین سفر من به کشوری عربی اسلامی کشوری مثل تونس باشد که جنبه&zwnj;ی مذهبی ندارد...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="احوال شخصيه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[ساعتی دیگر بلیت دارم به سمت لندن. تونس تمام شد. این اولین تجربه&zwnj;ی من از سفر به کشوری عربی اسلامی بود. تقدیر این بود که اولین سفر من به کشوری عربی اسلامی کشوری مثل تونس باشد که جنبه&zwnj;ی مذهبی ندارد و سکولار است نه کشوری مثل سوریه، عراق یا عربستان.<br />
پاره&zwnj;ای از گزارش&zwnj;های تونسیه باقی ماند که شاید در لندن نوشتم&zwnj;اش.<br />
این هم پایان رحله&zwnj;ی تونسیه<br />
<br />]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دیدار با دکتر عبدالمجید شرفی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/08/post_284.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.20579</id>
   
   <published>2009-08-03T21:25:38Z</published>
   <updated>2009-08-05T14:36:36Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ امروز ساعتی مهمان دکتر عبدالمجید&nbsp; شرفی از روشنفکران مشهور تونسی بودم. از او دو کتاب به فارسی ترجمه شده است: اسلام و تجدد (الإسلام و الحداثة) و عصری&zwnj;سازی اندیشه&zwnj;ی دینی (تحدیث الفکر الإسلامي). کتاب اول را مهدی مهریزی به...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="احوال شخصيه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<br />
<div align="justify">امروز ساعتی مهمان دکتر عبدالمجید&nbsp; شرفی از روشنفکران مشهور تونسی بودم. از او دو کتاب به فارسی ترجمه شده است: اسلام و تجدد (الإسلام و الحداثة) و عصری&zwnj;سازی اندیشه&zwnj;ی دینی (تحدیث الفکر الإسلامي). کتاب اول را مهدی مهریزی به فارسی ترجمه کرده است و کتاب دوم را دوست فاضل عزیزم جناب محمد امجد. یکی از اساتید ما در لندن که متخصص در تاریخ قرآن است، پروفسور منصف بن عبدالجلیل، از دوستان دکتر شرفی است و ظاهرا شرفی استاد راهنمای پایان&zwnj;نامه&zwnj;ی دکتری او بوده است. به واسطه&zwnj;ی او بود که توانستم امروز قراری بگذارم و دکتر شرفی را در منزلش در منطقه&zwnj;ی المنار 2 تونس ببینم. پیرمرد مهربان و بی تکلفی به نظرم آمد. سخن از ایران آغاز شد و همچنان که خودش گفت انقلاب ایران را از ابتدا تا به امروز دنبال می&zwnj;کند و کمی برای او آخرین اخبار مربوط به حوادث بعد انتخابات ریاست جمهوری در ایران را توضیح دادم. با دقت گوش داد و با نگرانی می&zwnj;پرسید چه می&zwnj;شود؟ گفتم که اعتراضات مردمی متوقف نشده و بعید است متوقف شود. بعد از سیاست سخن به روشنفکران ایرانی کشیده شد و گفت دکتر سروش دوست من است و بارها او را دیده ام و آخرین بار در آلمان او را دیدم و نیز از آقای شبستری یاد کرد و همچنین گفت شما روشنفکری در ایران دارید که من او را نمی&zwnj;شناسم اما از طریق آثارش در فلسفه&zwnj;ی دین با او آشنا هستم و منظورش مصطفی ملکیان بود. شایگان را هم خوب می&zwnj;شناخت (در کتاب اسلام و الحداثة به اصل فرانسوی &quot;انقلاب مذهبی چیست&quot; شایگان ارجاع داده است) و گفت من و شایگان دوست بیست و پنج ساله ایم و تونس پیش من آمده و من هم وقتی در زمان خاتمی (2002) به ایران سفر کردم به منزلش رفتم. می&zwnj;گفت آقای خاتمی را هم دو سه سال قبل در کوآلالامپور دیده است و چند ساعتی با هم حرف زده اند و می&zwnj;گفت او را فردی روشنفکر (مثقف) و مطلع از اوضاع جهان یافتم. می&zwnj;گفت در صحبت چند ساعته&zwnj;مان خیلی سعی کردم برای او استدلال کنم و توضیح دهم که اشکال انقلاب ایران نظریه&zwnj;ی ولایت فقیه است و باید در نقد این نظریه کاری کرد اما می&zwnj;گفت خاتمی در آن جلسه تمایل چندانی به این بحث نشان نداد اما می&zwnj;افزود بعدا دیدم در لوموند پاریس مصاحبه&zwnj;ای با او شده بود که در آن&zwnj;جا نکاتی انتقادی در مورد ولایت فقیه در صورت رایج&zwnj;اش بیان کرده بود. کمی برایش در مورد تجدید نظر آقای منتظری در نظریه&zwnj;ی ولایت فقیه&zwnj;اش و نیز تلاش&zwnj;های فکری محسن کدیور (ظاهرا او را نمی&zwnj;شناخت) توضیح دادم. کمی هم ذکر دوست ما جناب محمد امجد شد که برای ترجمه&zwnj;ی کتاب ایشان با او در تماس بوده است و من توضیحی از پدر محمد آقا دادم که عالمی اخلاقی در تهران است و محل نفوذ در میان متدینان اخلاقی. و توضیح دادم که امجد پدر در قضایای انتخاباتی اخیر از منظر اخلاقی و نه سیاسی منتقد احمدی&zwnj;نژاد بود. از سفرش به قم گفت و از این&zwnj;که محافظه&zwnj;کاران روحانی دانشمند و مطلعی را در قم دیده است و در کتابخانه&zwnj;های این شهر کتاب&zwnj;های لاتین متعددی از جریان&zwnj;های مختلف دیده است، اظهار شگفتی می&zwnj;کرد. می&zwnj;گفت ناشر کتاب &quot;الإسلام بین الرسالة و التاریخ&quot; او به شرفی گفته&zwnj; است در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران در سال 2003 تمام چهل نسخه&zwnj;ی این کتاب در همان روز اول نمایشگاه فروش رفته است. ضمنا این کتاب او توسط انستیتوی مطالعه&zwnj;ی تمدن&zwnj;های مسلمان (ISMC) به انگلیسی ترجمه شده است و به زودی منتشر می&zwnj;شود (این کتاب به فرانسه و آلمانی هم ترجمه شده است و نمی&zwnj;دانم به فارسی ترجمه شده است یا نه ولی ظاهرا نشده است). گفت کتاب تحدیث الفکر الاسلامي من الان در تونس ممنوع است و اجازه چاپ ندارد به او می&zwnj;گویم ولی کتاب اسلام والحداثةی شما ممنوع نیست و من خودم نسخه&zwnj;ای از آن را از یک کتابفروشی خریدم می&zwnj;گوید آن کتاب درست در سال&zwnj;های اول حکومت بن علی در حدود بیست سال قبل چاپ شد که در آن زمان اندک گشایشی در کار بود اما بعد بن علی بر من غضب کرد و از سخنرانی و نشر کتاب بازداشته شدم و الان هم حق سخنرانی و نشر ندارم. می&zwnj;گفت برای تاریخ تاسیس دانشگاه تونس از من خواستند مقاله&zwnj;ای بنویسم ولی بعد حکومت مانع شد که مقاله&zwnj;ی من در کتابی به همین عنوان چاپ شود. می&zwnj;گفت روزنامه های تونس حق ندارند نامی از من ببرند و یا مطلبی از من چاپ کنند (با این حال برای جمال صاحبخانه&zwnj;مان که تعریف کردم گفت این ممنوعیت همیشه تخلف&zwnj;ناپذیر نیست و می&zwnj;گفت من یک بار در روزنامه&zwnj;مان مقاله&zwnj;ای از شرفی چاپ کردم). با این حال می&zwnj;گفت با خود من کاری ندارند و امنیت خودم را به خطر نیانداخته اند. کمی هم در مورد بررسی تطبیقی استبداد تونسی و استبداد ایرانی بحث شد. در استبداد تونسی آزادی حوزه&zwnj;ی شخصی وجود دارد، خصوصا آزادی جنسی: کسی به خاطر پوشش شما را دستگیر نمی&zwnj;کند و یا به خاطر روابط جنسی، مادامی که به حد مزاحمت و تجاوز نرسیده باشد. با این حال بر اساس قانون حجاب داشتن برای کارمندان دولتی ممنوع است (تحت تاثیر سکولاریسم فرانسوی) و گر چه این قانون همه جا اجرا نمی&zwnj;شود اما اگر کسی اراده کند می&zwnj;تواند اجرا کند. از این جهت آزادی وجود ندارد. امنیت اجتماعی در تونس بسیار خوب است و ساعت 3 نیمه شب هم یک زن جوان با پوشش حداقلی می&zwnj;تواند بی هیچ مشکلی در خیابان قدم بزند و چیزی شبیه ناآرامی&zwnj;های قومی مدل سیستان و بلوچستان در این کشور وجود ندارد. با این حال تنوع در میان حکومتی&zwnj;ها مطلقا وجود ندارد. یعنی تمام امور به نحو مطلق در اختیار بن علی است و هیچ کدام از وزرا و مسئولین حق مخالفت با او را ندارند. از این جهت تنوع و چند دستگی&zwnj;ای که در سطح قدرت سیاسی در ایران وجود دارد (مثلا تفاوت نظر میان هاشمی رفسنجانی و احمدی&zwnj;نژاد) در اینجا نیست. مردم تونس هم به قدر مردم ایران معترض به حکومت نیستند و با توجه به این&zwnj;که رشد اقتصادی تونس با نظر به این&zwnj;که نفت چندانی هم ندارند خوب است، مردم زندگی&zwnj;شان را می&zwnj;کنند و دست کم به ظاهر کار چندانی با حکومت ندارند. پرسیدم آیا بنیادگران اسلامی هم در تونس وجود دارند. پاسخ داد بله اما قوی نیستند اما امکانات زیادی دارند. می&zwnj;گفت حکومت با آن&zwnj;که سکولار است فقط صورت عقب&zwnj;مانده&zwnj;ای از دینداری را اجازه&zwnj;ی بروز می&zwnj;دهد و جریان روشنفکری دینی (این اصطلاح از من است و مضمون حرف او بود نه عین حرف او) را مجال نمی&zwnj;دهد. [این یعنی حکومت سکولار هم بشود معلوم نیست به نفع جریان روشنفکری دینی باشد. مثلا داماد بن علی آن طور که استاد ما دکتر منصف می&zwnj;گفت رادیویی مذهبی در تونس تاسیس کرده است که تماما یک رادیوی سنتی است دائما یا قرآن پخش می&zwnj;کند و یا آداب وضو و نماز را آموزش می&zwnj;دهد] علمای سنی مذهب هم حکومت را تأیید می&zwnj;کنند و برای آن دعا می&zwnj;کنند و افزود علمای سنی مثل علمای شیعه نیستند آن&zwnj;ها هر حکومتی سر کار باشد تأیید می&zwnj;کنند. نشد بگویم که علمای شیعه هم بعد انقلاب به نمونه&zwnj;های سنی&zwnj;شان پیوسته اند و به جز استثنائاتی هر کاری حکومت بکند یا تأیید می&zwnj;کنند و یا ساکت می&zwnj;نشینند.<br />
<br />
سر آخر هم بحث کوتاهی شد در باب خاتمیت و رای&zwnj;اش را به نحو خلاصه توضیح داد. رای او این بود که خاتمیت به معنی توانایی بشر برای تمشیت امور خود بدون استعانت صرف از غیب است. در این راه بشر می&zwnj;تواند از میراث انبیا سود ببرد اما محدود به آن&zwnj;ها نیست. گفت که در این رای از اشارات اقبال لاهوری استفاده کرده است. در انتها هم یک نسخه از کتاب خود &quot;إسلام بین الرسالة و التاریخ&quot; را پشت&zwnj;نویسی کرد و هدیه کرد. در راه بازگشت راننده&zwnj;ی تاکسی تا فهمید ایرانی ام پرسید ایران زمان شاه قدرت پنجم دنیا بود الان قدرت چندم دنیاست؟! اضافه کرد که به نظرش ایران حالا خیلی ضعیف شده است. &nbsp;&nbsp;&nbsp; <br />
<br />
<br />
<br />
<br />
</div>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>محمدرضا جلایی‌پور را آزاد کنید!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/07/post_283.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.20569</id>
   
   <published>2009-07-31T20:33:18Z</published>
   <updated>2009-08-01T00:20:20Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[نامه 121 آکادمیسین و دانشجوی ایرانی خارج از کشور خطاب به رئیس قوه قضائیه: محمدرضا جلایی&zwnj;پور را آزاد کنید! ۱۲۰ آکادمیسین، المپیادی و دانشجویان ایرانی خارج از کشور، طی نامه&zwnj;ای به آیت&zwnj;الله شاهرودی، رئیس قوه قضائیه خواستار آزادی زندانیان سیاسی...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="سياست" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<h3 align="center" style="padding: 10px 0pt;">نامه 121 آکادمیسین و دانشجوی ایرانی خارج از کشور خطاب به رئیس قوه قضائیه:</h3>
<div align="justify"> </div>
<div align="justify"> </div>
<div align="justify"> </div>
<h1 align="center" style="padding: 15px 0pt 20px;">محمدرضا جلایی&zwnj;پور را آزاد کنید!</h1>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" class="abstractText">۱۲۰ آکادمیسین، المپیادی و دانشجویان ایرانی خارج از کشور، طی نامه&zwnj;ای به آیت&zwnj;الله شاهرودی، رئیس قوه قضائیه خواستار آزادی زندانیان سیاسی شدند. در این نامه، چهر&zwnj;ه&zwnj;های آکادمیکی که اکثرا اساتید و دانشجویان بهترین دانشگاه&zwnj;های جهان هستند، به طور مشخص خواستار آزادی زودهنگام محمدرضا جلایی&zwnj;پور به عنوان یکی از دانشجویان المپیادی دانشگاه آکسفورد شده&zwnj;اند.</p>
<div align="justify"> <br />
</div>
<p style="text-align: right;"><br />
گفتنی است محمدرضا جلایی&zwnj;پور، ۴۵ روز پیش در فرودگاه امام&zwnj;خمینی تهران در حالی&zwnj;که قصد بازگشت به انگلستان به منظور پیگیری امر تحصیلش بود بدون هیچ حکمی بازداشت شد و همچنان در انفرادی به سر می&zwnj;برد.</p>
<p style="text-align: right;">به گزارش &laquo;موج سبز آزادي&raquo;&zwnj; متن این نامه به شرح زیر است:</p>
<p style="text-align: right;">حضرت آیت&zwnj;الله هاشمی شاهرودی دام عزه <br />
ریاست محترم قوه قضائیه جمهوری اسلامی ایران <br />
&nbsp;<br />
</p>
<div align="right"> &laquo;جمهوری اسلامی&raquo; نه یک کلمه بیش نه یک کلمه کم، میثاق ملت بزرگ ایران در رستاخیز مردمی و عدالت&zwnj;خواهانه&zwnj;ی ۱۳۵۷ بود. آنان در آرمان&zwnj;های انقلاب&zwnj;شان جمهوریت و اسلامیت را به پاسبانی هم گماشتند تا هیچ کس به اسم اسلام بنای استبداد دینی را پی نیافکند و هیچ کس به اسم جمهوریت و رای اکثریت، اسلام عدل و اعتدال را نفی نکند. اکنون با گذشت سی سال از این جنبش آزادی و عدالت، مشارکت گسترده و بی&zwnj;سابقه&zwnj;س ملت آگاه ایران، نزد اهل بصیرت، بیش از هرچیز به معنا و سودای تقویت جمهوریت و پاس&zwnj;داشت اسلام عدل و اعتدال بوده است. چه بسیار جان&zwnj;های مشتاقی که از حوزه&zwnj;ها و طبقات اجتماعی با این دغدغه&zwnj;ی خجسته در ماه&zwnj;های اخیر به میدان آمدند و در گسترش آگاهی مردم و تشویق آنان به مشارکت مدنی پس از دوره&zwnj;ای فترت و دلسردی کوشیدند. فعالان عرصه&zwnj;ی حمایت از نامزدهای انتخابای، علی&zwnj;الاغلب، فارغ از تفاوت موضع و رایشان، قهرمانان اشتی ملی&zwnj;اند. به لطف کوشش همینان و به گواه میزان مشارکت مردمی در انتخابات اخیر، اکنون اکثریت هشتاد و پنج درصدی شهروندان ایران پذیرفته&zwnj;اند که برای هرگونه تغییر یا تیثبیت وضع موجود راهی عادلانه&zwnj;تر و معتدل&zwnj;تر از صندوق آرا وجود ندارد. <br />
</div>
<p style="text-align: right;"> <br />
اما دریغ که نتیجه&zwnj;ی پرسش&zwnj;انگیز شمارش آراء و صحنه&zwnj;آرایی اعتمادزدای قبل و بعد از انتخابات، در اقدامی بی سابقه، با موجی از دستگیری و سرکوب و استخفاف مخالفان همراه شد و بر&nbsp; تردیدها و دغدغه&zwnj;های افکار عمومی دامن زد. ما امضاکنندگان این نامه به عنوان بخشی از جامعه&zwnj;ی دانشگاهی ایرانیان مقیم اروپا و آمریا نگرانی شدید خود را از رویه&zwnj;های فاقد وجاهت قانونی موجود اعلام می&zwnj;داریم. <br />
<br />
وجدان بیدارایرانیان در هر جای جهان، ستم بر هیچ یک از این عزیزان دربند را برنمی&zwnj;تابد و&nbsp; بهانه&zwnj;های مسوولان خلاف آئینی را که مخالفان خود را &laquo;خس و خاشاک&raquo; و &laquo;اراذل و اوباش&raquo; می&zwnj;بینند مقبول نمی&zwnj;یابد. دفاع از این مظلومان و پی&zwnj;جویی سرنوشت آنان وظیفه اخلاقی و شهروندی ماست، وظیفه&zwnj;ای که گاه به واسطه&zwnj;ی عهد دوستی با برخی از این عزیزان دربند سنگین&zwnj;تر می&zwnj;نماید. به احترام همه&zwnj;ی دربندشدگان اخیر و برای نمونه&zwnj; دانشجوی دانشور، جناب آقای محمدرضا جلایی پور، دانشجوی دکترای جامعه&zwnj;شناسی دین در دانشگاه آکسفورد اشاره می&zwnj;کنیم که بدون ارائه&zwnj;ی توضیحات کافی و تفهیم اتهام به هنگام بازگشت از ایران برای دفاع از پایان نامه&zwnj;ی خود در فرودگاه امام&zwnj;خمینی بازداشت شده است. بی&zwnj;خبری از وضعیت او و دیگران و سابقه&zwnj;ی خودسری&zwnj;های خطرخیز صورت&zwnj;گرفته در جریان بازپرسی از متهمان سیاسی بر مراتب نگرانی&zwnj;های ما می&zwnj;افزاید. <br />
<br />
محمدرضا جلایی&zwnj;پور نه تنها از نخبگان و سرمایه&zwnj;های عملی این مرز و بوم است و افتخاراتی چون رتبه&zwnj;ی اول کنکور سراسری علوم انسانی، طلای المپیاد کشوری و تحصیل در یکی از معتبرترین مراکز علمی جهان را در کارنامه&zwnj;ی درخشان علمی خود دارد، بلکه برخاسته از خانواده&zwnj;ای است که سه برادر شهید تقدیم اسلام و ایران داشته است. او و دیگر فعالان سیاسی و اجتماعی بازداشت&zwnj;شده، بدون در نظر گرفتن تمامی افتخاراتی که در کارنامه خود دارند، شهروندان ایرانند و مطابق قانون اساسی برخوردار از حقوق مسلمی هستند که در این فرصت آشوبناک از آنان دریغ داشته شده می&zwnj;شود. دستگاه محترم قضا بیش از هر زمان به هنگام هیجان و آشوب و کین&zwnj;کشی باید که پاسدار کلمه&zwnj;ی طیبه عدل و مجری قانون و بازدارنده&zwnj;ی زیاده خواهی تمامیت&zwnj;خواهان قانون&zwnj;گریز باشد. هیچ اعتماد از دست&zwnj;رفته&zwnj;ای با ارعاب و استخفاف باز نمی&zwnj;گردد و هیچ آتش ظلمی جز به آب عدالت خاموش نمی&zwnj;شود.<br />
<br />
بر این اساس امضاکنندگان این دادنامه از جنابعالی به عنوان عالی&zwnj;ترین مقام پاسبان عدالت در جمهوری اسلامی می&zwnj;خواهند که هر چه زودتر اسباب رسیدگی دقیق و عادلانه به پرونده ی بازداشت&zwnj;شدگان اخیر و آزادی بی&zwnj;گناهان را فراهم آورید.<br />
</p>
<p style="text-align: right;"><br />
</p>
<p style="text-align: right;">&nbsp; <br />
</p>]]>
      <![CDATA[<div align="right"><br />
</div>
&nbsp; اساتید:<br />
۱- علی انصاری، استاد تاریخ، دانشگاه سنت اندروس <br />
۲- هاله افشار، استاد دانشگاه&nbsp; یورک، انگلستان <br />
۳- رضا بهشتی معز، استاد پیشین دانشگاه تهران، محقق و عضو انجمن فلسفه فرانسه&nbsp; <br />
۴- علی پایا،&nbsp; استاد مرکز مطالعات دموکراسی، دانشگاه وست مینستر، انگلستان&nbsp;&nbsp; <br />
۵- رحمت توکل، استاد جامعه&zwnj;شناسی، دانشگاه&nbsp; نیوجرسی، آمریکا&nbsp;&nbsp; <br />
۶- عبدالکریم سروش،&nbsp; روشنفکر، محقق و استاد دانشگاه منهتن، آمریکا <br />
۷- دکتر ابوالقاسم فنایی، استاد موسسه مطالعات اسلامی المهدی - انگلستان&nbsp;&nbsp; <br />
۸- محمود صدری، استاد جامعه شناسی، دانشگاه تگزاس<br />
۹- محمدمهدی مجاهدی، استاد دانشگاه لندن<br />
۱۰- آرش نراقی، استادیار دپارتمان دین و فلسفه، مراویان کالج، پنسیلوانیا، آمریکا<br />
۱۱- مهری هالیدی، استاد مطالعات&nbsp; فرهنگی، دانشگاه کانتبری، بریتانیا<br />
۱۲- هما هودفر، پروفسور انسان شناسی، دپارتمان جامعه شناسی و انسان شناسی، دانشگاه کنکوردیا، مونترال
<div align="right"> </div>
<p align="right" style="text-align: right;">دانشجویان المپیادی و برگزیدگان جایزه خوارزمی داخل و خارج از کشور<br />
۱۳- محسن امیری، مدال نقره المپیاد کشوری شیمی سال ۱۳۷۸، دانشجوی دکتری بریتیش کلمبیا<br />
۱۴- آرمان اکبریان کلجاهی، مدال طلای جهانی المپیاد فیزیک سال 2003، مدال طلای کشوری المپیاد فیزیک سال 1381<br />
۱۵- علی زارع، مدال نقره کشوری المپیاد دانشجوی فیزیک سال 1385<br />
۱۶- امین امین&zwnj;زاده، مدال طلای المپیاد جهانی ریاضی و دانشجوی دکتری مهندسی الکترونیک، دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، آمریکا<br />
۱۷- امید حجازی، مدال طلای المپیاد ادبی ۱۳۷۷، دانشجوی فلسفه دانشگاه کویین، کانادا<br />
۱۸- ایمان ستایش، مدال نقره المپیاد جهانی ریاضی،&nbsp; فارغ&zwnj;التحصیل رشته ریاضی، دانشگاه پرینستون<br />
۱۹- علی شريفی زرچی، مدال طلای المپیاد جهاني کامپیوتر سال 1379، دانشجوی دکتری بیوانفورماتیک دانشگاه تهران<br />
۲۰- فاطمه شمس، مدال نقره المپیاد ادبی سال ۱۳۷۸،&nbsp; دانشجوی دکتری رشته جامعه&zwnj;شناسی، دانشگاه اکسفورد، انگلستان<br />
۲۱- سید فخرالدین ترابی، دارنده مدال طلای کشوری شیمی&zwnj; در سال ۱۳۷۹ و دانشجو دکتری بیوشیمی، آمریکا<br />
۲۲- بابک فرزاد، مدال برنز المپیاد جهانی کامپیوتر سال ۱۳۷۴ و دو طلای کشوری دکترای کامپیوتر<br />
۲۳- صالحه قاسمپور، دارنده رتبه اول جشنواره خوارزمی در سال ۱۳۷۸ و دانشجو دکتری بیوشیمی، آمریکا<br />
۲۴- فرشيد قاسمي، برنز کشوري المپياد رياضي دانش&zwnj;آموزي سال 1380، نقره جهاني المپياد فيزيک دانش&zwnj;آموزي سال 1382، دانش&zwnj;جوي مهندسي برق، دانشگاه رايس - هوستون، تگزاس، آمريکا<br />
۲۵- سینا صادقیان صادق&zwnj;آباد، مدال طلای المپیاد کشوری کامپیوتر ۸۵، مدال نقره المپیاد جهانی کامپیوتر سال ۲۰۰۷&nbsp; <br />
۲۶- سپهر فدایی، مدال طلای المپیاد جهانی شیمی سال ۱۳۸۰ و طلای کشوری، کارشناسی ارشد شیمی، دانشگاه استنفورد<br />
۲۷- مهدي كاظمي، طلاي المپياد فيزيك كشوري، دانشجوي كارشناسي ارشد مديريت دانشگاه صنعتي شريف<br />
۲۸- سلیمه مقصدلو، دانشجوی ادبیات تطبیقی، دانشگاه سوربن، فرانسه <br />
۲۹- محمد مهینی، مدال طلای کشوری المپیاد کامپیوتر 1383، مدال نقره جهانی المپیاد کامپیوتر جهانی 1384، دانشجوی لیسانس مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف<br />
۳۰- محمد مهدیان، مدال طلای المپیاد بین&zwnj;المللی ریاضی در سال ۱۹۹۳ و دارنده دو مدال نقره المپیاد بین&zwnj;المللی انفورماتیک سال ۱۹۹۲-۳&nbsp; دانشجوی دکتری علوم تحقیقات، دانشگاه تورنتو، کانادا<br />
<br />
دانشجویان ایرانی خارج از کشور<br />
<br />
۳۱- آرزو آزاد، دانشجوی دکتری شرق&zwnj;شناسی، دانشگاه آکسفورد، انگلستان</p>
<div align="right"> </div>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" style="text-align: right;">&nbsp;۳۲- سلمان ابوالفتح بیکی دزفولی، دانشگاه ام.آی.تی، آمریکا<br />
۳۳- ثمین احمدی، دانشجوی مهندسی شهری، دانشگاه ریرسون، تورنتو، کانادا<br />
۳۴- مهدی اشجعی، دانشجوی مولتی مدیا، دانشگاه مولتی مدیا، مالزی<br />
۳۴- علی اکبری، دانشجوی فیزیک، دانشگاه دل پایس واسکو، اسپانیا&nbsp; <br />
۳۵- علی اکبرزاده، دانشجوی جامعه&zwnj;شناسی، دانشگاه ماربورگ، آلمان<br />
&nbsp;۳۶- حجت آخوندی اصل - دانشجوی دوره دکتری - دانشگاه امپریال کالج - مهندسی برق، گرایش مخابرات<br />
۳۷- محمدجواد اردلان، دانشجوی دکترای تاریخ، دانشگاه آکسفورد، انگلستان <br />
۳۸- مهرداد بابادی، دانشجوی جامعه&zwnj;شناسی دین و اخلاق، دانشگاه کمبریج، انگلستان<br />
۳۹- علیرضا بختیاری، دانشجوی فوق لیسانس علوم کامپیوتر، دانشگاه لاوال، کانادا<br />
۴۰- حسین بنایی، دانشجوی دکترای علوم سیاسی، دانشگاه براون، پراویدنس، آمریکا<br />
۴۱- کمال&zwnj;الدین بورقانی، دانشجوی علوم کامپیوتر، دانشگاه ریرسون، تورنتو، کانادا<br />
۴۲- اطلس تربتی، دانشجوی فوق لیسانس&nbsp; روابط بین&zwnj;الملل، دانشگاه سوث همپتون، انگلستان&nbsp; <br />
۴۳- مرجان توفیقی، دانشجوی فوق لیسانس تجارت بین&zwnj;الملل، دانشگاه بین&zwnj;المللی فلوریدا، میامی، آمریکا<br />
۴۴-تارا جاویدی،&nbsp; استادیار دانشگاه، رشته الکترونیک و کامپیوتر، دانشگاه کالیفرنیا، سان&zwnj;فرانسیسکو&nbsp; <br />
۴۵- زهرا جلایی پور، دانشجوی فوق لیسانس انسان شناسی مدرسه علوم سیاسی و اقتصادی (ال.اس.ای)، انگلستان<br />
۴۶- لیلا حیدرپور، دانشجوی ادبیات فرانسه و انگلیسی، دانشگاه نوشاتل، سوئیس<br />
۴۷- رضا حدیثی، دانشجوی فلسفه، دانشگاه شفیلد، انگلستان <br />
۴۸- مرتضی&zwnj; حکیمی سیبنی، دانشجوی دکتری در رشتهٔ مهندسی&zwnj; مکانیک، دانشگاه پنسیلوانیا، آمریکا <br />
۴۹- امیرحسین حسینی، دانشجوی فوق لیسانس اقتصاد دانشگاه بیربک لندن، انگلستان <br />
۵۰- سجاد خوشرو، دانشجوی حقوق، دانشگاه هاروارد، آمریکا<br />
۵۱- رضا خیابانی، دانشجوی حقوق بین الملل، دانشگاه سواس، انگلستان<br />
۵۲- محمد ربانی، دانشجوی دکتری دانشگاه شرق لندن <br />
۵۳- مهسا روحی، دانشجوی دکتری روابط بین&zwnj;الملل دانشگاه کمبریج، انگلستان<br />
۵۴- حسن رحمانی، دانشجوی فوق لیسانس اندیشه سیاسی و اجتماعی، دانشگاه ساسکس، انگلستان <br />
۵۵- بیژن روحانی، دانشجوی دوره دکترای حفاظت از بناهای تاریخی، دانشگاه لاساپینزای رم، ایتالیا<br />
۵۶- امیرحسین سام، دانشجوی دکتری دانشگاه امپریال کالج، لندن <br />
۵۷- علیرضا سپهسالاری، دانشجوی دکتری اقتصاد، دانشگاه سیتی، انگلستان<br />
۵۸- بشیر سجاد، دانشجوی دکتری علوم کامپیوتر، دانشگاه واترلو، کانادا</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" style="text-align: right;">&nbsp;۵۹- سید موسوی، دانشجوی&nbsp; دکتری دانشگاه شرق لندن</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" style="text-align: right;">۶۰- علي سرزعيم. دانشجوي دكتراي اقتصاد. دانشكده ي اقتصاد دانشگاه ميلان. ايتاليا<br />
۶۱- مریم سعیدی،&nbsp; دانشجوی دکتری اقتصاد، دانشگاه مینه&zwnj;سوتا <br />
۶۲- سیدمحمدمهدی سجادیه، دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی علوم نانو، دانشگاه ملی فناوری سئول، کره جنوبی&nbsp; <br />
۶۳- غلامرضا سلیمی خورشیدی، دانشجوی دکتری نورولوژی دانشگاه آکسفورد، انگلستان<br />
۶۴- سحرناز سماعی&zwnj;نژاد، دانشجوی فوق لیسانس مطالعات بین رشته ای دانشگاه نیویورک، آمریکا <br />
۶۵- محمدصادق شهرایینی، دانشجوی دکتری ژئوفیزیک، دانشگاه ادینبورو، انگلستان<br />
&nbsp;۶۶- صالح صحابه تبريزی، دانشجوي دكتراي اقتصاد بين الملل. دانشكده اقتصاد ِدانشگاه ِ ماگدبورگ و موسسه ي اقتصاد ِجهان ِ كيــل - آلمان</p>
<div align="justify"> </div>
<p align="justify" style="text-align: right;">۶۷- رضا ضیاء ابراهیمی، دانشجوی دکترا، تاریخ اندیشه در ایران، دانشگاه آکسفورد، انگلستان</p>
<div align="justify"> ۶۸- بابک طاعتی، محقق پسادکترا،&nbsp; مرکز توانبخشی تورنتو، کانادا<br />
۶۹- حسین طارمی، فوق&zwnj;لیسانس مهندسی مکانیک، دانشگاه منچستر، انگلستان<br />
۷۰- مرضیه طالب&zwnj;زاده، دانشجوی فوق لیسانس معماری، دانشگاه کارلسروهه، آلمان <br />
۷۱- پگاه ظهوری حقیان، دانشجوی دکتری شرق شناسی، دانشگاه آکسفورد، انگلستان <br />
۷۲- هادی علی&zwnj;اکبریان، دانشجوی دکتری دانشگاه بلژیک <br />
۷۳ علی علیزاده، دانشجوی دکتری مرکزفلسفه مدرن اروپایی، دانشگاه میدل سکس، لندن<br />
۷۴- سمیرا عزتی نیک، دانشجوی دندانپزشکی، دانشگاه لندن، انگلستان<br />
&nbsp;۷۵- زهرا عزیزی، دانشجوی طراحی شهری، دانشگاه یو.سی.ال، انگلستان <br />
۷۶- علی&zwnj; غفاری، دانشجوی رشته حقوق، لندن ، بریتانیا <br />
۷۷- سحر فومنی، دانشجوی حقوق، دانشگاه کینگز کالج لندن، انگلستان. <br />
۷۸- علی قاضی&zwnj;زاده، دانشجوی دکتری مهندسی، دانشگاه کالیفرنیا، سان&zwnj;فرانسیسکو، آمریکا<br />
۷۹- مهدی قربانی،&nbsp; دانشجوی فناوری اطلاعات، ساوث بنک، انگلستان<br />
۸۰- حامد قدوسی، دانشجوی دکتری فاینانس، مدرسه عالی فاینانس وین، اتریش<br />
۸۱- فرهاد قدوسی، دانشجوی دانشگاه واین، دترویت، میشیگان، آمریکا<br />
۸۲- محمد قنبری،&nbsp; دانشجوی علوم کامپیوتر، دانشگاه واترلو، کانادا <br />
۸۳- محمود قندی، دانشجوی مهندسی پزشکی، مدرسه داروسازی جانز هاپکینز، آمریکا<br />
۸۴-&nbsp; الهام کاشفی، استادیار دانشگاه، دانشگاه ادینبرو، انگلستان- <br />
۸۵- یاسر کراچیان، دکترای فیزیک از دانشگاه تورنتو، کارشناس انتقال تکنولوژی در دانشگاه ویلفرد لوریه کانادا <br />
۸۶- علی کرباسی، دانشجوی دکتری علوم مادی و مهندسی، دانشگاه میامی، فلوریدا، آمریکا <br />
۸۷- محمدعلی کدیور، دانشجوی دکترای جامعه شناسی، دانشگاه کارولینای شمالی، آمریکا <br />
۸۸- کیان کمالیان، دانشجوی کارشناسی ارشد اقتصاد، دانشگاه پوتسدام، آلمان<br />
۸۹- لادن کریمی، دانشجوی فوق لیسانس روزنامه&zwnj;نگاری، دانشگاه مالزی، دانشگاه پوترا، مالزی<br />
۹۰- کوثر کریمی&zwnj;پور، دانشجوی جامعه&zwnj;شناسی، دانشگاه رجینا، کانادا<br />
۹۱- لیلا کفایی، دانشجوی پزشکی، دانشگاه کوئین مری، انگلستان&nbsp; <br />
۹۲- منصور طالب&zwnj;پور، دانشجوی دکتری حقوق، دانشگاه سواس، انگلستان<br />
۹۳- مهدي گنجي&zwnj;پور، دانشجوي دكتري ادبيات، سوربون، دانشگاه پاريس، فرانسه&nbsp; <br />
۹۴- سید عمادالدین طباطبایی، دانشجویی فوق لیسانس حقوق، دانشگاه آلبرت لودویگ فرایبورگ، آلمان <br />
۹۵- سمیه مردانه، دانشجوی اقتصاد، دانشگاه لستر، انگلستان<br />
۹۶- سیدعلی مدنی&zwnj;زاده، دانشجوی دکتری اقتصاد، دانشگاه شیکاگو، آمریکا<br />
۹۷- احسان مجتهدی،&nbsp; دانشجوی مهندسی شیمی، دانشگاه منچستر، انگلستان <br />
۹۸- مصطفی مجیدپور، دانشجوی دکتری مهندس الکترونیک، دانشگاه یو،سی،ال،ای، آمریکا <br />
۹۹ امیررضا محسن&zwnj;زاده کرمانی، دانشجوی دکتری اقتصاد، دانشگاه ام.آی.تی، آمریکا&nbsp; <br />
۱۰۰- داريوش محمدپور، دانشجوی دکترای علوم سياسی و مطالعات اجتماعی، دانشگاه وست&zwnj;مينستر، انگلستان<br />
۱۰۱- یاسر مسعودنیا، دانشجوی دکتری مدیریت بازرگانی دانشگاه کرانفیلد، انگلستان<br />
۱۰۲- خزر معصومی، دانشجوی کارشناسی ارشد حقوق محیط زیست، دانشگاه روبرت شومان، استراسبورگ فرانسه<br />
۱۰۳- آرشام مظاهری،&nbsp; دانشجوی امنیت دریایی، دانشگاه هلسینکی، فنلاند<br />
۱۰۴- محمدمهدی مقیمی، دانشجوی مهندسی طراحی صنعتی، دانشگاه دلف، هلند<br />
&nbsp;۱۰۵- حامد مهلوجی،&nbsp; دانشجوی مدیریت بازرگانی، دانشگاه مولتی مدیا، مالزی <br />
۱۰۶- سید یاسر میردامادی، دانشجوی فرهنگ&zwnj;های مسلمان، موسسه مطالعه تمدن&zwnj;های مسلمان، انگلستان<br />
&nbsp;۱۰۷- بابک مینا، دانشجوی جامعه&zwnj;شناسی، دانشگاه لیون، فرانسه <br />
۱۰۸- مریم میکانیکی، دانشجوی کارشناسی ارشد زیست&zwnj;شناسی و روزنامه&zwnj;نگاری، دانشگاه نیویورک، آمریکا<br />
۱۰۹- فاطمه موید، دانشگاه مولتی مدیا، دانشگاه سایبرجایا، مالزی&nbsp; <br />
&nbsp;۱۱۰- فرزانه نجفی، دانشجوی دکتری بیولوژی، دانشگاه پنسیلوانیا، آمریکا<br />
۱۱۱- حمید ناظرزاده، دانشجوی مقطع فوق دکتری موسسه تحقیقاتی مایکروسافت، استنفورد، آمریکا <br />
۱۱۲-&nbsp; فرزانه نام&zwnj;آور، دانشجوی رشته کامپیوتر، دانشگاه منچستر، انگلستان&nbsp; <br />
۱۱۳- پیمان نورافزا، دکترای مهندسی نفت، امپریال کالج، لندن، انگلستان<br />
۱۱۴- ابوالحسن واعظی، دانشجوی دکتری فیزیک، دانشگاه ام آی تی، آمریکا<br />
۱۱۵- یاسر ولی بیگ، دانشجوی آی.تی، دانشگاه کوئین مری، انگلستان <br />
۱۱۶- احمد هاشمی، دانشجوی فرهنگ&zwnj;های مسلمان، موسسه مطالعه تمدن&zwnj;های مسلمان، انگلستان<br />
۱۱۷- جواد هاشمی، دانشجوی فیزیک، دانشگاه هلسینکی، فنلاند<br />
۱۱۸- هیلا هاشمی، دانشجوی دکتری تکنولوژی، دانشگاه ماساچوست، آمریکا<br />
۱۱۹- محمدرضا هاشمی&zwnj;طبا، دانشجوی دکتری جامعه&zwnj;شناسی، دانشگاه کمبریج، انگلستان <br />
۱۲۰- حامد یوسفی، دانشجوی فوق لیسانس فلسفه، دانشگاه میدل&zwnj;سکس، انگلستان<br />
121- مهدی فیضی، دانشجوی دکترای اقتصاد، دانشگاه گوته، فرانکفورت<br />
<br />
<br />
<br />
</div>]]>
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ماجرای عشق پرسیدم ز عقل...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://mirdamadi.malakut.ir/2009/07/post_282.html" />
   <id>tag:mirdamadi.malakut.org,2009://7.20568</id>
   
   <published>2009-07-31T19:21:22Z</published>
   <updated>2009-08-01T00:22:14Z</updated>
   
   <summary><![CDATA[ ماجرای عقل پرسیدم ز عشق /&nbsp; گفت معزول است و فرمانیش نیست (سعدی) حالا این عقل ِ، به قول سعدی، معزول ِ بی&zwnj;فرمانْ در فضای آکادمیک غربی ادبیات مفصلی در تحلیل فلسفی عشق درست کرده است که بیا و...]]></summary>
   <author>
      <name>ياسر ميردامادی</name>
      <uri>http://mirdamadi.malakut.org/</uri>
   </author>
         <category term="فلسفه" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://mirdamadi.malakut.ir/">
      <![CDATA[<div align="justify"><br />
ماجرای عقل پرسیدم ز عشق /&nbsp; گفت معزول است و فرمانیش نیست (سعدی)<br />
<br />
حالا این عقل ِ، به قول سعدی، معزول ِ بی&zwnj;فرمانْ در فضای آکادمیک غربی ادبیات مفصلی در تحلیل فلسفی عشق درست کرده است که بیا و ببین. این روزهای نفرت&zwnj;آلوده و اندوه&zwnj;اندود، که چک کردن اخبار سیاسی هر روزه غمی نو آرد به مبارکبادم، فرصتی دست دهد می&zwnj;نشینم و <a href="http://plato.stanford.edu/entries/love/">مدخل (درآیند) عشق</a> از &quot;<a href="http://plato.stanford.edu/">دایرة المعارف فلسفی استنفورد</a>&quot;، که بی اغراق معتبرترین منبع فلسفی رایگان در اینترنت است، را می&zwnj;خوانم. مدخل روان و خوبی است و درآمد خوبی به ادبیات و مباحث فلسفی معاصر در تحلیل فلسفی عشق به دست داده است. به روبرت سالومون (Robert Solomon)، فیلسوف قاره&zwnj;ای هگل&zwnj;شناس که یکی از فیلسوفان مطرح در تحیلی فلسفی عشق است و برای احساسات و عواطف ارزش معرفتی قائل است، هم بارها ارجاع داده است. سالومون فیلسوف مورد علاقه&zwnj;ی آقای ملکیان و آرش نراقی است و نراقی مقاله&zwnj;ای از او با عنوان &quot;فضیلت عشق (اروتیک)&quot; به فارسی ترجمه کرد که در شماره&zwnj;ی ویژه&zwnj;ی عشق در مجله&zwnj;ی مرحومه&zwnj;ی مدرسه چاپ شد. کتاب &quot;معنویت برای شکاک، عشق اندیشمندانه به زندگی&quot; (Spirituality for the Skeptic, The Thoughtful Love of life) سالومون را، که انتشارات آکسفورد در 2002 چاپ کرده است، از قرار معلوم استاد ملکیان به فارسی ترجمه کرده&zwnj;اند و امید است که به زودی احتمالا توسط نشر نگاه معاصر چاپ شود (کسی نسخه&zwnj;ی اصلی این اثر را خواست ندا دهد برایش ایمیل می&zwnj;کنم). این اثر روایت و دفاعی از معنویتی یکسره سکولار (به قول خود سالومون &quot;معنویت ِ طبیعی&zwnj;شده&quot; naturalized spirituality) و نیز مدلی از معنویت است که علم جدید را جدی می&zwnj;گیرد (درست شبیه مشخصاتی است که معنویت ِ پیشنهادی آقای ملکیان در &quot;پروژه&zwnj;ی معنویت و عقلانیت&quot; خود ایشان داراست). <br />
<br />
نامناسب ندیدم که روایتی گذرا و شتابزده از محتوای این مدخل، آن&zwnj;چنان&zwnj;که فهمیدش، به خوانندگان عزیز این دفترچه&zwnj;ی مجازی تقدیم کنم چه بسا زکات جهل&zwnj;ام محسوب شود و آنان را تشویق کند که خود بی&zwnj;واسطه مدخل را در مطالعه و درنگ گیرند و ناراستی&zwnj;های روایت من را بدین طریق از ذهن و ضمیر خود بزدایند. <br />
<br />
<br />
</div>]]>
      <![CDATA[<br />
<div align="justify"> <br />
<strong>نگاهی به کل مدخل</strong><br />
این مدخل به طور کلی به سه موضوع کلی می&zwnj;پردازد که هر موضوع کلی زیرشاخه&zwnj;ها و فروعی دارد. ابتدا پاره&zwnj;ای تقسیم&zwnj;بندی&zwnj;های سودمند انجام می&zwnj;دهد تا مقوله&zwnj;ی عشق از نمونه&zwnj;های شبیه به آن شناخته شود و نیز انواع عشق معلوم گردد. در بخش دوم، آرای مختلف در واکاوی ِ (تحلیل) چیستی ِ (حقیقت یا ماهیت) عشق را دسته&zwnj;بندی و طرح کرده و نیز اشکالات مطرح شده به هر نظریه را بیان می&zwnj;کند. و سر آخر در بخش سوم به این موضوع می&zwnj;پردازد که آیا اصلا دلیلی برای عاشق شدن می&zwnj;توان ارائه کرد؟ اصلا عاشق شدن کار عقلانی&zwnj;ای است؟ آیا از نظر عقلانی به صرفه است؟ این بخش به توجیه یا فرنود (justification) عشق می&zwnj;پردازد. <br />
<br />
<strong>بخش اول- پاره&zwnj;ای تقسیم&zwnj;بندی&zwnj;های سودمند در باب عشق</strong><br />
در این مدخل منظور از عشق، عشق انسانی به انسانی دیگر است نه عشق انسانی به غیر انسان (اعم از خدا، مفهوم، شیء و حیوان) و نه عشق غیر انسانی (مانند خداوند یا فرشتگان) به انسان.<br />
&nbsp;<br />
عشق انسانی به انسانی دیگر (زین پس به طور مختصر: عشق) از قدیم به چند نوع تقسیم شده است، با این حال این تمایز در مباحث فلسفی معاصر در باب عشق تا حدودی از سر عمد جدی گرفته نمی&zwnj;شود: <br />
1.&nbsp;&nbsp;&nbsp; اروس (Eros) عموماً به معنی شور و احساس شهوانی (sexual) به کسی داشتن است. به معنی جذب فضیلت زیبایی کسی شدن است. این نوع عشق تا آن&zwnj;جایی که اروتیک است، خودخواهانه (egocentric) خوانده شده است. زیرا معشوق را برای برآوردن کام خود می&zwnj;طلبد. می&zwnj;خواهد از شهد زیبایی اروتیک معشوق بچشد و کام بگیرد. <br />
<br />
2.&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;آگاپه (agape) عشق بی خواهش است. در این نوع عشق عاشق در تمنای گرفتن کام از معشوق نیست. صاحب عشق از نوع آگاپه به دنبال فضیلتی در معشوق که معشوق را شایسته&zwnj;ی این عشق کند نیست، بلکه عاشق با این نوع عشق، فضیلتی در معشوق می&zwnj;آفریند: فضیلت شایسته&zwnj;ی دوست داشته شدن بدون هیچ چشمداشتی.<br />
<br />
3.&nbsp;&nbsp;&nbsp; فیلیا (philia) از جهتی شبیه اروس است یعنی در هر دو فضیلتی در معشوق دنبال می&zwnj;شود اما این فضیلت در فیلیا از جنس دلمشغولی شهوانی (sexual involvement) نیست. فیلیا را دوستی (friendship) هم می&zwnj;توان نامید. <br />
<br />
عشق را از دیگر رویکردهای شخصی نسبت به دیگران می&zwnj;بایست جدا کرد. عشق با &quot;خوش آمدن (liking) از دیگری&quot; متفاوت انگاشته شده است. تفاوت دوست داشتن یک نفر با عاشق او شدن را عموماً در عمق دوست داشتن دانسته اند. خوش آمدن از فردی به عمق عاشق او شدن نیست. <br />
<br />
<strong>بخش دوم- نظریه&zwnj;ها در چیستی عشق</strong><br />
<br />
نگاهی به کل نظریه&zwnj;ها<br />
نظریه&zwnj;ها در چیستی عشق مطابق تقسیم نویسنده به چهار دسته&zwnj;ی کلی تقسیم می&zwnj;شود&nbsp; که برخی از آن&zwnj;ها دارای زیرشاخه نیز هست. <br />
الف- <strong>عشق به منزله&zwnj;ی اتحاد</strong> عاشق و معشوق (love as union)<br />
ب&zwnj;-&nbsp;&nbsp;&nbsp; <strong>عشق به منزله&zwnj;ی دلواپسی عمیق</strong> عاشق نسبت به معشوق (love as robust concern)<br />
ج&zwnj;-&nbsp;&nbsp;&nbsp; <strong>عشق به منزله&zwnj;ی رابطه&zwnj;ی ارزش&zwnj;محور</strong> میان عاشق و معشوق (love as valuing)<br />
د&zwnj;-&nbsp;&nbsp;&nbsp; <strong>عشق به منزله&zwnj;ی احساسات و عواطف</strong> عاشق نسبت به معشوق (emotion views)<br />
گزینه&zwnj;ی سوم و چهارم دارای زیرشاخه&zwnj;هایی است که در توضیح آن&zwnj;ها ذکر خواهم کرد. <br />
<br />
<strong>الف- عشق به منزله&zwnj;ی اتحاد</strong><br />
[این رایی است که به تحلیل عارفان ما هم از ماهیت عشق نزدیک است. آن&zwnj;ها نیز عشق را اتحاد جان&zwnj;ها می&zwnj;دانستند] در این نظر عشق آن چیزی است که دو &quot;من&quot; را یک &quot;ما&quot; می&zwnj;کند. اما این ما شدن یعنی چه؟ و آیا باید آن را به معنی حقیقی گرفت (هویت جدیدی از عاشق و معشوق به وجود می&zwnj;آید) و یا باید به معنی مجازی گرفت (یعنی علایق مشترکی پیدا می&zwnj;کنند، نگاه مشترکی می&zwnj;یابند و...). سالومون آن&zwnj;را به معنی حقیقی می&zwnj;گیرد و معتقد است عشق به معنی پیوند دو روح (fusion of two souls) است. با این حال مشخص نیست منظور او از روح در این&zwnj;جا چیست. نازیک (Nozick) رای حداقلی تری دارد و معتقد است برای رخداد عشق لازم نیست آن دو من ما &quot;بشود&quot; بلکه میل به ما شدن دو من هم باشد، باز هم عشق صدق می&zwnj;کند. او هم معتقد است که آن &quot;ما&quot; هویتی جدید و متفاوت از من&zwnj;های پیش از ما شدن است. این نظر با انتقاداتی مواجه شده است. گفته شده این تحلیل از عشق جایی برای خودمختاری، خویش&zwnj;فرمایی و استقلال بشر (autonomy) باقی نمی&zwnj;گذارد. وقتی من و معشوق در هم می&zwnj;شویم دیگر من، من نیستم تا مستقل تصمیم بگیرم و بیندیشم. اگر استقلال بشر را یکی از ارزش&zwnj;های مثبت در بشر بدانیم پس یا عشق چیز بدی است و یا تحلیل عشق بر اساس اتحاد غلط است. [مشابه این اشکال از سوی پاره&zwnj;ای فیلسوفان به نظریه&zwnj;ی عرفانی فناء فی الله هم شده است] نازیک به این اشکال این&zwnj;گونه پاسخ می&zwnj;دهد که اتفاقا این نقطه&zwnj;ی مثبت عشق است که خودمختاری من را می&zwnj;گیرد. فیشر (Fisher) هم همین رای را دارد. سالومون تناقض میان اتحاد و استقلال را &quot;تناقض عشق&quot; (the paradox of love) می&zwnj;نامد. متنقدان می&zwnj;گویند با تناقض نامیدن این وضعیت آن&zwnj;را حل نکرده اید و باید دلیل بیاورید. [فکر می&zwnj;کنم سعدی هم، که سلطان عشق زمینی در ادبیات فارسی است، تناقض اختیار و عشق را با آغوش باز می&zwnj;پذیرد و از این جهت پاسخی شبیه سالومون و دیگران به این اشکال می&zwnj;دهد: ما اختیار خود را تسلیم عشق کردیم ...]. اشکال دیگر به این نظریه این است که سینگر (Singer) می&zwnj;گوید بخشی از معنی عشق داشتن به دیگری به این معنی است که تو استقلال دیگری را به رسمیت بشناسی و به آن احترام بگذاری اما در نظریه&zwnj;ی اتحاد اصلا استقلالی برای هیچ کدام از دو طرف عاشق و معشوق باقی نمی&zwnj;ماند تا هر طرف دیگر به آن احترام بگذارند. اشکال دیگر این است که بخشی از عاشقی به معنی دغدغه&zwnj;ی معشوق را بی هیچ چشمداشت و غرضی داشتن است. اما در نظریه&zwnj;ی اتحاد، عاشق دیگر من ِ جدایی ندارد تا از آن بتواند دغدغه&zwnj;ی معشوق را داشته باشد. طرفداران نظریه&zwnj;ی اتحاد همچنان معتقدند که این اتفاقا نقطه&zwnj;ی مثبت این نظریه است. زیرا در آن نیاز معشوق عین نیاز عاشق است و برآوردن عاشق نیاز معشوق را در نظر عاشق عین برآوردن نیاز خودش است و دوئیتی (دوگانگی) در کار نیست. با این حال تمام این اشکال&zwnj;ها به روایت&zwnj;هایی از نظریه&zwnj;ی اتحاد وارد است که اتحاد عاشق و معشوق را به معنی حقیقی می&zwnj;گیرد و الا اگر آن را به معنی مجازی (به معنی دو فرد جدا از هم با علائق و عشق مشترک) بگیریم این اشکالات وارد نیست. <br />
<br />
<strong>ب- عشق به منزله&zwnj;ی دلواپسی عمیق</strong><br />
گرچه در نظریه&zwnj;ی اتحاد هم دلواپسی عمیق عاشق نسبت به معشوق جنبه&zwnj;ای مهم از عشق بود اما این جنبه بیشتر از پیامدهای (عوارض) عشق خوانده می&zwnj;شد و نه خود (ذات) آن. اما در نظریه&zwnj;ی دوم این بخش در تحلیل عشق، مرکزی است. عشق در این نظریه به معنی قصد عمیق عاشق در پروای معشوق را داشتن، هوای او را داشتن، در خدمت او بودن است. در این نظریه استقلال بشر حفظ می&zwnj;شود زیرا دلواپسی عمیق من نسبت به معشوق، اساساً دلواپسی عمیق &quot;من&quot; است و در این نقطه اتحادی میان من و معشوق در کار نیست. حتی اگر دلواپسی من دلواپسی خالص و صرف برای معشوق و بی هیچ چشمداشت و غرضی باشد باز هم دلواپسی من است. منتقدان این نظریه گفته&zwnj;اند که این نظریه روایت لاغری از چیستی عشق است و در آن بخش&zwnj;هایی از عشق که به نظر مهم می&zwnj;آید غایب است، بخش&zwnj;هایی مانند احساسات و عواطف عاشق نسبت به معشوق. این نظریه صرفا به قصد عاشق فروکاسته شده است: قصد عاشق در خدمت کردن به معشوق و دغدغه&zwnj;ی او را داشتن اما عشق چیزی بیش از این است. ممکن است شما عمقا دلواپس کسی باشید اما این به آن معنی نیست که شما ضرورتا عاشق او هستید. پس چیزهای دیگری هم برای تحلیل عشق لازم است. <br />
<br />
<strong>ج- عشق به منزله&zwnj;ی رابطه&zwnj;ی ارزش&zwnj;محور</strong><br />
رابطه&zwnj;ی ارزش محور به مثابه&zwnj;ی مفهومی کلیدی در تحیلی چیستی عشق توسط نظریه&zwnj;پردازان طرفدار آن به دو صورت متفاوت ترسیم شده است. در نظریه&zwnj;ی اول، عشق به معنی &quot; ارزشیابی در معشوق&quot; است (Love as Appraisal of Value) و در نظریه&zwnj;ی دوم عشق به معنی &quot; ارزش بخشی به معشوق&quot; (Love as Bestowal of Value) است. <br />
<br />
<em>ج-1. عشق به معنی &quot; ارزشیابی در معشوق&quot;</em><br />
عشق در این نظریه دریافتن و پاسخ دادن به ارزش و فضیلتی است که عاشق در معشوق می&zwnj;یابد. همین فضایل و ارزش&zwnj;های یافته شده در معشوق است که عشق عاشق به معشوق را موجه می&zwnj;کند (به بحث توجیه عشق و به طور خاص توجیه عشق بر اساس فضایل معشوق در بخش پایانی باز خواهیم گشت). مطابق این نظریه دلواپسی ما نسبت به معشوق، احساسات و عواطف ما نسبت به او معمولا همراه با عشق اند اما این&zwnj;ها جنبه&zwnj;های پیرامونی عشق اند و عشق بدون این&zwnj;ها نیز ممکن است. هنگامی که من فضیلت و ارزشی را در کسی دیدم که در جان من نشست به طوری که نتوانستم آن&zwnj;را بدان نحو در دیگری ببینم، مطابق این نظریه من عاشق فرد صاحب فضیلت شدم ام. <br />
<br />
<em>ج-2. عشق به معنی &quot; ارزش بخشی به معشوق&quot;</em><br />
مطابق این رای وقتی از کسی خوشتان می&zwnj;آید، در او چیزی دیده اید که خوشتان آمده اما وقتی عاشق کسی می&zwnj;شوید ضرورتا چیزی پسندیدنی در او ندیده اید بلکه صرفا در خود حالتی می&zwnj;یابید که معشوق را شایسته&zwnj;ی نثار کردن عشق خود می&zwnj;یابید. در این&zwnj;جا در مقام عاشق فضیلت معشوق&zwnj;واقع شدن را به معشوق می&zwnj;بخشید. اما یعنی چه که عاشق ارزش در معشوق می&zwnj;آفریند؟ سینگر آن را این&zwnj;گونه معنی می&zwnj;کند که وقتی عاشق معشوق را نه برای رسیدن به غایتی و هدفی بلکه برای خودش دوست دارد و او را غایت می&zwnj;بیند و نه او را هدف برای رسیدن به غایتی دیگر، معشوق را به این وسیله فضیلت بخشیده است. با این حال این رای دلواپسی عاشق نسبت به معشوق را از پیامدهای عشق می&zwnj;داند و نه ذات آن. اما چرا عاشق معشوق را شایسته&zwnj;ی غایت نهایی دیدن می&zwnj;بیند؟ (سوال از توجیه عشق) سینگر می&zwnj;گوید عشق توجیه&zwnj;ناپذیر است. همه&zwnj;ی فیلسوفان با توجیه&zwnj;ناپذیری عشق موافق نیستند و به همین دلیل آن دسته فیلسوفان که با توجیه&zwnj;ناپذیری عشق مخالف اند، با این نظریه که به توجیه&zwnj;ناپذیری عشق منتهی می&zwnj;شود نیز مخالف اند. هر چه که باشد این نظریه دست کم در تأکید بر وجه آفرینشگری عشق بر حق است. <br />
<br />
<strong>د- عشق به منزله&zwnj;ی احساسات و عواطف</strong><br />
<br />
این نظریه نیز به دو صورت متفاوت تصویر شده است:<br />
<br />
<em>د-1. عشق به منزله&zwnj;ی احساسات و عواطف محض</em> (Love as Emotion Proper)<br />
مطابق این رای، عشق تغییرات غیرعادی&zwnj;ای است که در بدن آدمی رخ می&zwnj;دهد بر اثر ارزشیابی مثبت عاشق نسبت به معشوق. بنابر این نظر عشق و نفرت هر دو از جنس احساسات و عواطف اند منتهی یکی احساسات و عواطف مثبت و دیگری منفی. با این حال این نکته مطرح است که اگر بپذیریم که تفاوت عشق و خوش آمدن در عمقی است که عشق دارد، آن&zwnj;گاه اگر حقیقت عشق از جنس احساسات و عواطف باشد، آن&zwnj;گاه باید در معنای احساسات و عواطف بسط و توسعه&zwnj;ای داد تا شامل احساسی عمیق همچون عشق هم بشود. <br />
<br />
<em>د-2. عشق به منزله&zwnj;ی احساسات و عواطف پیچیده</em><br />
در این نظریه تاکید می&zwnj;شود که عشق صرفا حالتی احساسی و عاطفی نیست که فرد در اثر مواجهه با یا به خاطر آوردن معشوق دستخوش آن می&zwnj;شود بلکه پیچیده تر از این است. در عشق سابقه و گذشته&zwnj;ی رابطه&zwnj;ی عاطفی میان عاشق و معشوق نقش مهمی ایفا می&zwnj;کند. سابقه&zwnj; و گذشته&zwnj;ای که در اثر آن کم کم حس عاطفی وابستگی متقابل و عشق پدیدار می&zwnj;گردد و آجر به آجر روی هم چیده می&zwnj;شود تا در دو طرف نفوذ کند، عمیق گردد و به ساحت عشق برسد. این نظریه تنها نظریه&zwnj;ای است که عشق را صرفا نقطه&zwnj;ای نمی&zwnj;بیند بلکه روند و فرایند می&zwnj;بیند و به همین دلیل بر اهمیت تاریخ و سابقه و گذشته تاکید دارد. <br />
<br />
<strong>بخش سوم- ارزش و توجیه عشق</strong><br />
اکنون پس از فارغ شدن از به دست دادن روایتی گذرا و شتابزده از نظریات فیلسوفان در باب چیستی عشق، به بیان این نکته می&zwnj;پردازیم که آیا اصلا عشق ارزشمند و عقلانی است و این که ما چرا عاشق می&zwnj;شویم؟ انتظار این است که نظریه&zwnj;ها در چیستی عشق ما را در پاسخ به این سوال&zwnj;ها کمک کند. در پاسخ به این سوال که چرا عشق می&zwnj;ورزیم و ارزش عشق چیست، یک پاسخ ارسطویی این است که چون عشق ارزش معرفتی (epistemic significance) دارد. معشوق آینه&zwnj;ای است که عاشق خود را در آن می&zwnj;بیند و می&zwnj;شناسد. پاسخ&zwnj;های دیگری هم به سوال از ارزش عشق داده شده است: عشق حس کامروا بودن ما را افزایش می&zwnj;دهد، شخصیت عاشق را پرورش می&zwnj;دهد، استرس و فشار خون را کاهش می&zwnj;دهد و موجب طول عمر می&zwnj;شود [این&zwnj;ها البته همه در صورتی است که عشق موفق را لحاظ کنیم و الا اگر عشق ناموفق و شکست خورده را در نظر بگیریم تمام این لیست اخیر را، به استثناء ارزش معرفتی عشق را باید بر عکس کرد: حس شوربختی ما را افزایش می&zwnj;دهد، فشار&nbsp; خون و استرس ما را بالا می&zwnj;برد و آدم را جوانمرگ می&zwnj;کند!]. سالومون می&zwnj;گوید در ارزش عشق همین بس که شخصیت ما را ارتقاء می&zwnj;بخشد زیرا می&zwnj;کوشیم فرد بهتری شویم تا لایق عشق داشتن به معشوق باشیم. <br />
<br />
[در پایان مدخل هم بحث نسبتا فنی جالبی در مورد جانشین&zwnj;پذیری عشق (آیا عشق من به کسی می&zwnj;تواند جانشین عشق من به فردی دیگر شود؟) شده بود که چون کمی پیچیده و مفصل بود از به دست دادن خلاصه&zwnj;ای از آن پرهیز کردم اما توصیه می&zwnj;کنم از دستش ندهید.]<br />
<br />
جای پرداختن به دو جنبه&zwnj;ی مهم از بحث در باره&zwnj;ی عشق در این مدخل خالی است. یکی پرداختن به شأن الهیاتی و هستی&zwnj;شناختی عشق (حتی عشق زمینی) است به این صورت که عارفان مدعی اند عشق، حتی از نوع زمینی&zwnj;اش، دریچه&zwnj;ای به سوی خداوند و یا هستی مطلق است، از جمله به این دلیل که عشق تمرکز می&zwnj;آورد و آدمی را از عالم کثرت به عالم وحدت می&zwnj;کشاند. این بدان معنا است که وقتی کسی عاشق می&zwnj;شود، توجهات او که در حالت طبیعی به امور متفاوتی پخش است، در اثر عشق تماماً یا تا حدود زیادی متوجه معشوق می&zwnj;شود. دل&zwnj;اش، یکدله می&zwnj;شود. عارفان این تمرکز را حتی اگر به سبب عشق زمینی به دست آمده باشد نیکو می&zwnj;دانند. و می&zwnj;گویند چنین کسی یک مرحله به توجه به عشق الهی (که به نظر آن&zwnj;ها عشق حقیقی است) نزدیکتر شده است.<br />
<br />
جنبه&zwnj;ی دیگری که به نظر می&zwnj;رسد در این مدخل خالی است، بررسی امکان عاشقیت است. این مدخل فرض گرفته است که حادثه&zwnj;ای به نام عاشق شدن ممکن است. اما آیا به&zwnj;راستی همین&zwnj;طور است؟ حکم دادن به این&zwnj;که عاشق شدن ممکن است، مبتنی بر انسان&zwnj;شناسی خاصی است که رقیب&zwnj;هایی هم دارد. مثلا تا جایی که به خاطر می&zwnj;آورم سارتر اصولا منکر امکان رخ دادن حالتی به نام عاشقیت است. این به انسان&zwnj;شناسی بدبینانه&zwnj;ی او باز می&zwnj;گردد. چه بسا بتوان رای مشابهی در نیچه یا شوپنهاور هم یافت. جای چنین بحث بسیار مهمی هم در این مدخل خالی است. <br />
&nbsp;<br />
<br />
<br />
مربوط: در<a href="http://mirdamadi.malakut.org/2006/01/post_70.html"> این پست</a> از ارزشمندی عشق سخن گفته ام و در <a href="http://mirdamadi.malakut.org/2007/10/post_157.html">این پست</a> در امکان آن تردید کرده ام.<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
</div>]]>
   </content>
</entry>

</feed>
