تازه دور میز افطار با برخی از دوستان جانی، که همگی از دوستان باسابقهی محمدرضایاند، جمع شده بودیم که خبر اولیهی فاطمه خانم روی فیسبوکاش مبنی بر آزاد شدن احتمالی محمدرضا شادمان کرد. ساعتی بعد، همایشان خبر را به صورت قطعی تأیید کرد و همه غریو شادی سر دادیم. اولین عکساش پس از آزادی را هم روی گوشی عزیزی دیدیم و باز شادتر شدیم.
الله
بر خلاف بسیاری که
این فایل نامجو را موهن میدانند، من هرگاه آنرا گوش میدهم، از خودم بیرون میآیم. رهاییای در این خواندن هست که مرا به یک جهان غریب میبرد، جهان ناآشنایی که در آن "فارغ بودن ز کفر و دین"، دین فرد است.
سحری است و من باز نشستهام و لحظاتی دیگر صوفی باصفایی میآید تا به قرار هر روزه، لب پلههای کلیسای ِ خانقاه شده، بایستد و به آرامی اذان بگوید و "حی علی خیرالعمل" هم نگوید. خیر العملی که در این عالم اگر باشد، در ظلم نکردن است و بس.
آزادی محمدرضا و تأیید قطعی خبر آن، غریو شادی همهی ما را برانگیخت. درست در همین شب خوب که آزادی محمدرضا خوبی آنرا دوچندان کرد، درست همان موقع، خبر بازگشت محمد نوریزاد به زندان، انگاری غمی بود که وقتی بلند بخندی بیدار میشود و چون بختکی روی سینهات چنبره میزند. امشب در کنار همهی شادیهایی که در جمع کوچکمان تا پاسی از شب برقرار بود، اضطراب و غمی زیرپوستی تمام سینهام را گرفته بود، از آن غمها که چنان آرام به زیر پوستات میخزد که گاهی نمیفهمی کی آمده است و نهانخانهی دلات را پر کرده است. از همان غمها که انگاری کسی در انتهای دلات نشسته است و دارد رخت میشوید. دلآشوبه. آشناست، سالهاست خودی است اگر خود نباشد. غمی که با شادیای، که ظاهرسازی هم نبود، پوشاندماش اما چنان خیره در چشمان دلام چشم دوخت که یعنی مرا "بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران".
باز هم ایمان آوردم به اینکه "گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به هم اند". چنان مدتهاست که شادیها-شکلنگرفته- لشکر غم، مغلوبهاش میکند که هرگاه شادی میآید و بلافاصله حزن سر نمیرسد، در خود شک میکنم که به کدامین گناه یا طاعت، سر شادی را نبریدند هنوز.
والقمر اذا تلیها.
و الهمها فجورها و تقویها
غریو شادی آزادی محمدرضا و غم بازگشت نوریزاد، که تنها خدایی میداند که چه چیز انتظار او را در زندان میکشد، و مجید توکلیای که به جهنم زندان رجاییشهر تبعید شده و احمد زیدآبادیای که بیش از یکسال است هنوز حتی برای یک روز به مرخصی نیامده است، "به-هم-آمیخته" اند.
کلمات لیست کالکلماتِ
این مصاحبهی نوریزاد آتشام زد:
"مردم حق دارند خدا و پیامبر را باور نکنند و نماز نخوانند و روزه نگیرند . چون به اسم نماز و روزه و پیغمبر به این مردم دروغ گفتیم و ناسزا گفتیم و حقوقشان را پایمال کردیم و به مردم ظلم نمودیم ."
خدا کند.... حالا دیگر مناجاتهایش را خودش در زندان خواهد شنید و بس.
عکسهای لحظات نخست آزادی محمدرضا را میبینم و
عکسهای بدرقهی نوریزاد تا اوین را و نیز
نوشتهای که گویی حکم وصیتنامهی نانوشتهاش را دارد.
حالا لطفی میخواند در قافلهسالار، با همان صدای گرماش و ساز جادوییاش:
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند / پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند / ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند / نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند دُر یابند / رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند / ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد / ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند / بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند / که با این درد اگر دربند درمانند درمانند
خروس باغ به قرار هر روزه میخواند. حالا خورشید میخواهد دوباره سرک بکشد و یک روز دیگر را با خودش بیاورد. نمیخواهم این نوشته را تمام کنم. انگاری حال و آنی از من را با خود میبرد، اگر ببندماش. آسمان آبی پررنگ شده است، یعنی که طلوع نزدیک است.
حالا دوباره خواند:
بیا بیا دلدار من دلدار من درآ درآ در کار من در کار من / تویی تویی گلزار من گلزار من بگو بگو اسرار من اسرار من
بیا بیا درویش من درویش من مرو مرو از پیش من از پیش من/ تویی تویی هم کیش من هم کیش من تویی تویی هم خویش من هم خویش من
هر جا روم با من روی با من روی هر منزلی محرم شوی محرم شوی/ روز و شبم مونس تویی مونس تویی دام مرا خوش آهوی خوش آهوی
ای شمع من بس روشنی بس روشنی در خانهام چون روزنی چون روزنی/ تیر بلا چون دررسد چون دررسد هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی
ای فخر من سلطان من سلطان من فرمان ده و خاقان من خاقان من / چون سوی من میلی کنی میلی کنی روشن شود چشمان من چشمان من
همین. حالْ را هم میبندم با انتهای مرقومه.
نمیشود... هنوز میخواهم بنویسم. آهای نوشتن! مونس تنهاییها! تو بمان. "اندوهگسارا تو بمان".
حالا دیگر ته آسمان سرخ شده است. یعنی خورشید، بار عام میدهد.
لطفی هنوز مینوازد. صلیب نوک کلیسا به قلب خورشید نشسته است، انگار.
نظرها
خدا کند طلوع نزدیک تر باشد هرچند این طلوع و این صبح صبح سختی است صبحی سات که به سادگی به دست نمی آید // البته جناب عرب مازار و خانوم محبوبه کریمی هم آزاد شدن :)
Posted by: مجتبی | August 19, 2010 9:26 PM