دارم
نیایش محمد نوریزاد را گوش میدهم در شب اول ماه رمضان (به افق شهر بیگبن). افطار را در خانقاه کردم میان صوفیان باصفا که از اهل سنت و جماعتاند و با شیعیان میانهای نیک دارند و میان آنان احساس غریبی نمیکنی حتی اگر مهر گذاشته باشی (به کسر میم هم خواندید درست است) و دست باز میانشان قامت بسته باشی. همانها که صلوات بعد صلاتشان "صلی الله علیه و علی آله و سلم" است و نه "صلی الله علیه وسلم".
نوریزاد میگوید که خدایاش بیرون زندان با درون آن یکی نبوده است. در بیرون این خدا بوده است که به او نیاز داشته است اما در زندان او به خدا نیاز داشته است. خدایاش اما در سلول انفرادی به خدای واقعی نزدیکتر بوده است، به نزدیک خودش. زبان حال او انگاری این است: یک عدد خدا که گمشده بود در سلول انفرادی پیدا شده است. بندگان این خدا با در دست داشتن یک عدد دل صافی میتوانند برای اتصال با او مراجعه کنند.
هوای چشمهایام بارانی است. دلام باز رفت پیش محمدرضای عزیز. همو که در شیشهی نازک تنهاییاش شاید حالا نشسته ذکری میگوید، شاید حالا باز از پوست پرتقال دوباره تسبیحی ساخته باشد. چرا فقط از او اسم میبرم؟ خاکام به دهن. دهها محمد رضا و محمدرضاوش گوشه و کنار در زندان. خدایا کنار آنان باش اگر هستی. خدای همهشان باش اگر... ای آنکه هستی... ای هست... هست... هست! هست؟ هیس...
نوریزاد هنوز نیایش میکند و من مینویسم، صدایاش مرا یاد آوینی میاندازد. حالا مینیوشم که گفت: "خدایا بیا و سر به شانهی من بگذار و با های-های گریههای من همراهی کن و پا به پای من اشک بریز... خدا بیا سر به شانههای من بگذار و گریه کن ... برای انسانیتی که به تاراج رفته است. خدایا میخواهم صدای نفسهای تو را حس کنم می خواهم ضربان قلبام را با ضربان هستیای که گسترانیدهای تنظیم کنم. خدایا... دست دل مرا بگیر و مرا با بیرنگیات رنگ بزن. خدایا اینجا زمستان است و هوا سرد، بیا و داغام کن. بگذار من در گرمای تو آب شوم و با بهار نفسهای تو بشکفم. هر روز مرا بکش و هر روز دوباره حیاتام بده."
نوریزاد هنوز مینیوشم که از تخیل میگوید و از اینکه نمیتوان راه آنرا بست حتی در سلول انفرادی. او خدا را در سلول تنگاش تخیل میکند. خدای سلول انفرادی او آدم نمیکشد. به قدر آدمی پایین میآید. خدای او سوالها را جواب میدهد خدای او به سلولهای انفرادی ابر میفرستد تا از چشمهای زندانیان باران بباراند. خدای او ....
چرا مرا آفریدی؟ نوریزاد از خدایاش میپرسد. تقاضا میکند از او که به سلول تنگاش قدم بگذارد. "خدایا من دنیای شیرین ِ با تو بودن را در این سلول تنگ به دنیای بزرگی که تو با من نباشی ترجیح میدهم. دستات را روی سینهام بگذار و هراس و شتاب تپشهای قلبرا آرام کن".
و حالا از جوانی میگوید که در سلول کناری سخت ناله میکند. برایاش نوریزاد آیه میخواند: ... ان ربنا لغفور شکور. الله. الله. "شگفتا که جوان آرام میگیرد".
حالا آیهای میخواند که برایاش اکسیر است: ای پیامبر به بندگانام خبر بده که من بخشنده و مهربانام. یعنی آهای، به تعبیر مشهدی، یره بیخیال مو گذشتُم. کاش جانشینان این خدا هم میشنیدند. تعبیر لطیف نوریزاد از این آیه این است: "آهای آدمها در این نزدیکیها خدایی است که اشکها را میسترد، به زلف بندگاناش شانه میزند، دلهای شکسته را خودش با دقت و وسواس ترمیم میکند و به دل های خالی از مهر، بارانی از نیکبختی میبارد، غبار پریشانی از چهرهها میروبد و به لبهای ترکخورده از اندوه لبخند مینشاند...".
و باز دعا میکند، دعایی که گاندیوار و مسیحوار و ماندلاوار میگوید: "خدایا امروز همهی آنانی را که در بیرون از سلول با من نامهرباناند و با من نامهربانی کردهاند یک به یک پیش چشم آوردم و برای آنان از پیشگاه تو بخشایش و سلامت و رحمت آرزو کردم. خدایا آنچنان گشایشی در دلهای ما پدید آور که ما کینههای کهنه و تازه را تا سالیان دور با خود حمل نکنیم. دلهای ما مستعد کشت شکوفهاند چرا در آنها خس و خار بکاریم؟".
حالا دوباره نیایش میکند: "خدایا اینبار که خواستی به سراغ دلی بروی که از فرط شکستگی جای سالم در او نمانده، مرا نیز با خود ببر اجازه بده من در گوشهای بنشینم و نحوهی ترمیم آن دل شکسته را تماشا کنم. دوست دارم بدانم از کجا شروع میکنی و با چه لحنی و با چه ادبیاتی. به فرض که آن فرد دلشکسته خود منم که بعد از عمری تلاش و کار و هر چه که بود و هر چه که هست حالا در گوشهای از این سلول کوچک گرفتارم با در و دیواری ستبر و سرد و سکوتی به فراخنای درد و بی کسی وسیع و تلخ. می خواهم بدانم از کجا شروع می کنی با این آدم شکسته در خود اما ایستاده بر قلهی غرور که اجازه نمی دهد او را مچاله کنند و بر مچالهگیاش پا گذارند".
و حالا برای تسکین خود در لحظهی گسست و پریشانی، خود را جای خدا میگذارد و محمد نوریزاد را تسکین میدهد. از زبان خدا از رزاقیت او میگوید و از آبرویی که به بندگاناش میدهد به نیرویی که به آنانی میدهد که تنها، بندهی خدایاند و نه هیچ چیز دیگر. و حالا میگوید: "به صورت من ِ خدا بخند، بخند، ببین من هم به تو لبخند میزنم".
الله.
همین.
پسنوشت: متن نوشتاری مناجات را هم
اینجا میتوان خواند. گرچه با صدای گرم خودش چیز دیگری است.