مویرگ ایمان
چند وقتی است که عزیز دانشمندی از ایران هر از چندگاهی به حقیر زنگ میزند که چون نمیدانم آیا راضی هست یا نه اسم شریفش را نمیبرم. میدانم که به چند تنی دیگر هم از سر لطف زنگ میزند و تماسهایش دلهای خستهای را دست کم تا حدودی آسوده کرده. خدایش عوض دهاد. در یکی از تماسهایی که اخیرا لطف کرد و گرفت به آن بزرگوار گفتم که در زندگیام چند نفری استوانه بودهاند که بودن آنها برخی چیزها را برایم همچنان معنادار نگاه داشته است. به طور مشخص از دو نفر برای ایشان نام بردم. گفتماش اگر "تهنشین ایمان"ی و "مویرگ ایمان"ی برایام مانده باشد از دیدن آدمی مثل شیخ محمود امجد کرمانشاهی است، همو که یکپارچه صفاست. به ایشان گفتم به او که مینگرم باور نمیشود که سر به سر در این عالم خبری نباشد و هیچ در هیچ باشد. با خود میگویم اگر این دستگاه هیچ در هیچ بود و "لا خبر جاء و لا وحی نزل" پس این صافی چگونه از این دستگاه هیچ در هیچ بیرون آمده؟ شخص دیگری که برایام استوانهی معناست، خود همان بزرگواری است که از پشت مشتی سیم و فرسنگها راه، این کلمات را با او میگفتم. این دو بزرگوار را که میبینم (با وجود اختلاف عمیق فکری میان این دو) دیگر نمیتوانم باور آورم که "خبری نیست که نیست". میدانم که این باور من چه بسا ارزش معرفتی نداشته باشد اما برایام یک ارزش اقناعکنندگی پیشا-معرفتی دارد. آن بزرگوار در جواب این سخن من با تواضع همیشگیاش گفت: "من قابل نیستم" و گفت گرچه خود را قابل این حرف نمیداند اما مقالهای را به یاد میآورد که یک محقق نوشته بود و در پاسخ به این سوال که آیا جهان معنایی دارد، گفته بود تا زمانی که ویلیام جیمز زنده بود، شاید جهان معنایی داشت اما حالا نمیدانم. این حرف البته شاید شبیه کیش شخصیت به نظر برسد اما در خود که نظر میکنم کیش شخصیتی نمییابم (یا اگر هست من نمییابم) زیرا با مشرب فکری یکی از این دو بزرگواران اختلاف نظر بنیادی دارم و با دیگری اختلاف نظر جزیی و همیشه کوشیدهام سخنی را به خاطر اینکه گویندهاش در نظرم دارای عظمت بوده است و یا به عکس به خاطر اینکه گویندهاش در نظرم کوچک بوده است به ترتیب صادق یا کاذب نینگارم. آن بزرگوار اضافه کرد به نظر من آیت خدا دقیقا به این معنی است که اگر کسی فردی را دید با تمام وجود با خود بگوید دست خدا درد نکند که این فرد را آفرید. کسی اگر دارای این صفت باشد، آیت حق است.
به سفارش داریوش عزیز دارم قطعهی پنجم کار لطفی به نام "به یاد درویش خان" را گوش میدهم.
نمازِ شامِ غريبان چو گريه آغازم
به مويههای غریبانه قصه پردازم
به يادِ يار و دیار آنچنان بگريم زار
که از جهان ره و رسمِ سفر براندازم
خستهام.
ماه بانو دو-سه روز قبل رفت ایران. دوباره تنها شدم. گاهی با خود میگویم تو که همیشه سرت در مطالعه است و یا گوشهای نشستهای و در عوالم خودت سیر میکنی و در واقع اکثر اوقات در خودت هستی (بیچاره آن نازنین صبوری که با تو میزید)، پس چرا ماهبانویت که میرود دلت میگیرد؟ تو که با این حساب همیشه خودت را تنها کردهای. پاسخ خودم به خودم این است که: همینکه میدانم عزیزی همینجا بیرون از تار و پود تنهایی تنیدهی من نشسته است، تنهاییام را از یادم میبرد. ما همیشه تنهاییم خصوصا آن هنگام که تنهایی خود را در نمییابیم، تنهاتریم. یار و دلبر مثل شرابی است که هوشیاری اندوه تنها بودن ذاتی آدم را از دل آدم میبرد. آدم برای کشیدن اندوه بودن به این شرابها نیاز دارد: در بیخبری مرد چه هشیار و چه مست.
حالا دارم قطعه "تراث فلسطیني" از آلبوم "حالة وجد" اثر عودنواز شهیر عرب نصیر شمة را گوش میدهم. از دستش ندهید (از قسمت "قطع موسیقیة" پیدایش کنید).
همین.

نظرها
سلام
یادش بخیر،سه شنبه بعد از ظهر ها بود که حاج آقا امجد برای صحبت میومدن مدرسه ما ،بعد از ساعت مدرسه بود،منم با چندتا از دوستان همیشه می موندیمو میشستیم ردیف اول و انقدر حرف می زدیم با هم یا اینکه سوال های چرت(از دید الانم)می پرسیدیم :))یدفعه انقدر حرف زدیم که حاج اقا امجد با عصاشون منو زدو گفت چقدر حرف می زنی بچهههههههههههههه :))
اما وقتی در دانشگاه کم کم باهاشون... .ه
Posted by: سید مجیب | July 3, 2010 3:28 PM
سلام,
حاج آقا امجد انصافا تو یه عالم دیگه ایه. سوای هر چیز دیگه ای یه انسان نمونست و باصفا. چند سالی که من کوی دانشگاه ایشون رو دیدم, کمتر چیز زایدی که خیلیها به اسم دین و ایمان دارند در ایشون دیدم.
Posted by: علی | July 3, 2010 6:13 PM
خبری نیست که نیست، یعنی خبری هست. میرزا اسماعیل میگفت.
یاسر: این هم یک تفسیر است در این تفسیر خبر دوم در آن عبارت برای تاکید نیست بلکه برای نفی خبر نبودن اول است. امیرعباس عزیز آن توصیه ها را که انشاءالله به هجرت منتهی میشود پی
گرفتی؟
Posted by: سوشیانت | July 4, 2010 5:15 AM
سلام میردامادی عزیز. جهان بهم پیوسته اس. حس تنهایی رو از خودت دور کن. می بینی که منم هر از گاهی تو رو یاد می کنم. دوستان و آشنایان نزدیکت که دیگه بیشتر. بخند رفیق
Posted by: اقبال | July 10, 2010 7:48 AM