شبی با سایه
امشب شبی با سایه بود. به میزبانی انجمن سخن برنامهای با حضور سایه بود. امیرحسین و امیر علی سام عزیز سهتار و تنبک زدند و سایه شعر خواند. مهدی جامی عزیز هم به اتفاق همسرش و دیگرانی چند کلیپ خوشساخت و دادهافزا (informative) درست کرده بودند که پخش شد. سایه هنگامی که روی سن رفت تا شعر بخواند حال طبیعی نداشت. پس از بیست و چهار سال در استراحت میان دو برنامه از یکی از همسلولیهایش در زندان اوین در سال ۶۲ شنیده بود که جمشید همسلولیاش را سال ۶۴ اعدام کرده بودند. دلش گرفته بود. گفت ۸۱ روز در سال ۶۲ در راهروی زندان نزدیک توالت دمپاییهایش را زیر سرش می گذاشته و میخوابیده. میگفت روزی در زندان با همسلولیاش که فرد سادهی لری بود نشسته بوده است که سرود ایران ای سرای امید از تلویزیون زندان پخش میشود. سایه میگفت که من ناخودآگاه به گریه افتادم و سپس بلافاصله در میانهی گریه به خنده افتادم. همسلولیاش میپرسد: چرا گریه میکنی. جواب میدهد این تصنیف را من ساختهام. همسلولیاش با تعجب میپرسد پس اینجا چه میکنی. 
صفای سایه از رفتارش نمایان بود. از تعریفهایی که از او کرده بودند ابراز برائت کرد. گفت همین تعریفها آدم را خودپرست میکند. شنیده بودم بارها از کسانی از جمله داریوش عزیز، که دمخور است با سایه از این صفا، اما شنیدن کجا و شمهای دیدن کجا.
از ساز سامها هم تعریف کرد و از دو غزلی که فاطمهی شمس عزیز هم خواند بسیار تعریف کرد. امیرحسین سام عزیز هم غزلی سعدیوار خواند.
بعد مراسم داریوش عزیز مرا پیش سایه برد و به لطف او لحظهای افتخار صحبت دست داد. گفتمش داریوش برای من نقل کرده بود که بعد از اتفاقات اخیر و خونریزیها و ظلمها از شما خواسته است چیزی بخوانید تا آرامش کند و شما نیز برای او "امروز نه آغاز و نه انجام جهان است / ای بش غم و شادی که پس پرده نهان است" را خواندهاید. گفتمش من نیز در آن روزها غمبار گاهی با یادآوردن این بیت آرام میشدم. در حالی که به عصا تکیه زده بود گفت خیلی دنبال آرامش نباشید.

نظرها
مهدی جامی در فیسبوکاش این را نوشته است:
از دوستان شنیدم که پرزنتیشن مرا برای شب شعرخوانی سایه، انجمن سخن به نحو نادلپذیری تبدیل به فیلم کرده است با صدا و ادیت ناخوب. متاسف ام که آنچه با دقت و وسواس ساخته شده بود چنین بر باد رفته است. مسئولیت فیلمی که امشب در لندن در این مجلس پخش شده با من نیست و من نه آن را دیده ام و نه تایید می کنم. صد حیف که در انجمن سخن کسی برای هنر و ادب و سخن ارزش قائل نیست. این آخرین باری است که برای این انجمن کاری انجام می دهم
Posted by: د. م. | December 5, 2009 3:31 AM
True faces are more often than not revealed through one's various penning and posts, and I am glad I am getting to know you more and more as how you truly feel and think--not necessarily as in a good or evil way--for, rarely may one remember how one might have looked to others in person in his or her rightful guises.
That's probably one benign aspect of plurality of ideology and character, which has to be totally acceptable to any free-thinking mind.
Very nice to have met you as such, anyway
Posted by: علی | December 5, 2009 6:04 AM
سلام،سپاس از اینکه ما را در جریان وصف العیش خودتان قرار دادید.
سایه هیچگاه بار اندوه مرا سبک نکرده است، او سایه اش را از سبک-باران دریغ می دارد!
چند سال از آخرین باری که "ارغوان" را از زبان اشک-بار پر-شورش می شنیدم گذشته است. شهامت دیگر بار شنیدنش را ندارم، مبادا تکرارش خاطره ی آن سالها را به خاک فراموشی بسپارد، من از خیر آن آرامش پس از طوفان گذشتم! دیگر حتی واژه هایش به زور در خاطره ام مانده:
ارغوان شاخه ی همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست...
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می اید ؟...
Posted by: محمود.ر. | December 5, 2009 9:14 AM
سلام جناب میردامادی
چه سعادتی !!
کاش عکسی، نوایی ، تصویری برای عشاق مهجور سایه عزیز چون ما، می گذاشتید
بازهم به قدر فطره ای، بسیار شکرین بود
ممنون
Posted by: محمد | December 5, 2009 1:01 PM
سید جان، ببخش فضولی میکنم، اما هرچه کردم و با وجود تعلق خاطری که به تو دارم، این کلمه «داده افزا» تو کتم نرفت. وقتی خود فعل را داریم بهتر از مشتقات آن را بکار ببریم تا همین چند فعل بسیطی هم که در گذر زمان برایمان مانده است از دستمان نرود. هم آگاهیدن هست و هم آژیريدن، پس میتوان گفت یا آگاهنده يا آگاهاننده، که اولی صفت و اسم فاعلی است مشتف از ترکبیب بن مضارع+نده، و دومی هم اسم فاعل است از مصدر متعدی با همان پسوند. یا آژیرنده، البته این یکی یک کم سر و صدایش زیاد است. ارادتمند، سیروس
یاسر: آگاهی بخش چطور است؟
Posted by: سیروس به آیین- آژنده- | December 5, 2009 4:58 PM
خیلی جالب بود، مخصوصا ماجرای تصنیف ایران ای سرای امید!!!
Posted by: مهشید | December 6, 2009 7:42 PM
سایه زمینی نیست .دلی دارد به وسعت دریا .صمییمی و رها مانند نوازش های باد ! مانند نسیم .
Posted by: فانوس خیس | December 7, 2009 6:46 AM
مدت ها پیش مطلبی در مورد بی قریظه نوشته بودی که خوندم. به نظرم جالب بود.
بعد از خوندن اون مطلب به بقیه ی وبلاگت هم سر زدم.
لذت بردم از کل ساختار وبلاگ.
در مورد خود مطالب الان نظر خاصی ندارم، بیشتر در مورد نویسنده ی محترم نظر دارم، که دوست دارم بیشتر باهاش آشنا شم
یاسر: به بنی قریظه باید روزگاری دوباره بازگردم تاریخ اسلام را رها نخواهم کرد. من یاسر میردامادی اکنون دانشجوی فوق لیسانس مطالعات اسلامی در انستیتوی مطالعه تمدنهای مسلمان در لندنم علاوه بر تحصیلات حوزوی از حوزه علمیه مشهد لیسانس و فوق لیسانس الهیات دارم از دانشگاه فردوسی مشهد.
این هم از من
Posted by: 301040 | December 8, 2009 1:29 PM
موفق باشید
Posted by: زیتون | December 11, 2009 7:44 PM