دربارهی ذات دوگانهی اسلام
داشتم به مناسبتی، که همچنان دعا کنید آن مناسبت بشود، یکی دو کتاب در بارهی آیین یهودیت را ورق میزدم. ناگهان برخوردم به عباراتی که به نظرم به لحاظ تاریخی مهم آمد (البته اگر روایت تاریخی معتبری بوده باشد). بی هیچ توضیحی آن عبارات را به فارسی بر میگردانم و بعد استفادهی مختصری از آن خواهم کرد:
آغاز فلسفه [ی یهودی]
عهد قدیم (Hebrew Bible) و تلمود هیچ کدام به طور خاص علاقهمند به مسائل عقیدتی نبودند و یا علاقهمند باشند الهیات منسجمی برای یهودیت پیش نهند، [...] انگیزه برای بسط فلسفهی یهودی از ترجمههای عربی نوشتههای افلاطون و ارسطو ناشی گردید، و این اساساً از طریق فرهنگ مسلمانان قرون وسطی بود که فلسفهی یونانی به نحوی پرمایه وارد تفکر یهودی شد. در سرزمین مسلمانان، جایی که رویکردی مداراآمیزتر و به لحاظ فکری بازتر در مقایسه با عالم مسیحیت یافت میشد، الگوی فلسفهی اسلامی، یهودیان را تشویق کرد تا طرحهای تفکر یونانی را بر دین خود پیاده سازند. [...] این کار همچنین یهودیان را قادر میساخت تا عقیدهی یهودی را در مقابل مسلمانان و مسیحیان ِ دارای ذهن فلسفی موجه سازند.
Neither the Hebrew Bible nor the Talmud was particularly interested in doctrinal matters or in putting forward a coherent theology of Judaism. . [...]The impetus for the development of Jewish philosophy came from Arabic translations of the writings of Plato and Aristotle, and it was essentially through the Muslim culture of the Middle Ages that Greek philosophy entered Jewish thought in a substantial way. In Muslim lands, where a more tolerant and intellectually liberal approach could be found than in Christendom, Jews were encouraged by the example of Islamic philosophy to apply Greek thought patterns to their own religion. […] It was also to enable Jews to justify Jewish belief to philosophically minded Muslims and Christians. [p. 125]
Unterman, A. (2000). Sacred writings. In S. D. Kunin (Ed.), Themes and Issues in Judaism (pp. 110-35). London & New York: Cassell.
این گوشهای از وضع مسلمانان بود در قرون وسطی جایی که هنوز ایدهی مدارای مذهبی به معنی مدرن آن شکل نگرفته بود. ترم گذشته درسی داشتیم در مورد وضع اقلیتهای دینی در امپراطوری عثمانی و صفوی. استاد درسمان یک ایرانی زرتشتی بود؛ یک محقق منصف، باسواد، باحوصله و خوشبرخورد. تا هفت سالگی ایران بوده است و مصادف انقلاب ایران با خانوادهاش از ایران هجرت میکنند. او توضیح میداد که چگونه در طول قرون وسطی در سیطرهی سرزمینهای مسلمان با وجود آزارهای مذهبی و جنگهای عقیدتی مجموعاً اقلیتهای دینی آزادی بیشتری داشتند تا در سرزمینهای مسیحی. این تا حدودی بازگشت میکند به اینکه در متون اصلی اسلامی یهودیان و مسیحیان به عنوان ادیان الهی شناخته شده اند و حقوقی برای آنها در نظر گرفته شده است.
خوب حالا چه میتوان گفت در باب نوشتهی محمدرضا نیکفر که نویسنده در آن درندهخویی و سبعیت موجود در زندان جمهوری اسلامی ایران را مساوی ذات اسلام و نشان خلق و خوی خدای اسلام گرفته بود؟ اگر ایدهها و آیینها را خارج از بافت تاریخی تکوینشان (anachronistic) نگاه نکنیم، درخواهیم یافت که اسلام گرچه بی شک مستعد خوانش خشونتآمیز است، اما مستعد خوانشی متفاوت هم هست. هیچ کدام ذات اسلام نیستند و یا حتی شاید هر دو ذات اسلام باشند (من شخصاً به رأی دوم متمایلترم). چه کسی ثابت کرده است که دو امر متضاد نمیتوانند ذات یک شیء را تشکیل دهند (اگر اصولاً اشیاء ذاتی داشته باشند)؟ مثلاً در ذات یک دانه هم استعداد فاسد شدن است و هم استعداد شکفتن و بار دادن و هر دو استعداد هم، بسته به محیط کاشت آن دانه بروز و نمود مییابند. دین هم چه بسا چنین چنین چیزی باشد. در آن هم استعداد ویرانگری و تخریب هست و هم استعداد شکفتن و تعالی. شاید همین معنی، منظور آن آیه باشد که: "و لایزید الظالمین الا خساری". این یعنی شرط سود بردن از دین، اخلاقی بودن است. و گرنه همین دین برای فرد غیر اخلاقی اما مؤمن به آن، "آلت جنگ و نفیر" خواهد شد. به تعبیر دیگر هر پدیدهای که وارد جهان خاکی می شود دیگر خالص نیست بلکه رنگ این جهان را به خود میگیرد. میخواهد دین باشد و یا هر امر دیگری. دیگر اینگونه نیست که صرفاً از دین که، مطابق تلقی مؤمنانه، از سوی خدا نازل شده است به همان منظوری استفاده شود که بنا به فرض خدا برای آن منظور دین فرستاده بود. از این جهت دین ِ تنزیل یافته مثل یک کشف علمی است که مستقل از نیت ِ احتمالاً خیر کاشف آن به راه خود می رود و همیشه هم به راه خیر نمیرود. چه بسا همین، منظور از عبارت قرآنی "و نزلنا القرآن تنزیلاً" باشد. یعنی ما رضا دادیم که این معانی باطنی و متعالی، مطابق تلقی مؤمنانه از آن معانی، لباس خاکی به تن کند و به هزار و یک چیز دیگر آمیخته شود. زیرا به صورتی غیر از این ممکن نبود که آن معانی به جهان خاکی منتقل شود. زیرا سرهگرایی در این جهان خاکی ممکن نیست. "گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به هم اند".
پس این سخن که اسلام به ذات خود مستعد خشونت است، سخن درستی است در صورتی که بلافاصله این گزاره نیز افزوده شود که اما اسلام به ذات خود مستعد مدارا و مهربانی هم هست. احتمالاً بخشی از پیچیدگی داستان هم در همین است. به تعبیر هرمنوتیکی متون دینی چندصدایی اند. از آنها همگان یک صدای واحد استنباط نمیکنند. بر این اساس شرط استفادهی بجا از متون دینی طهارت باطن است. وگرنه به قول مسیحیها: "توجیه هر چیزی را میتوان از انجیل در آورد"؛ بر همین اساس بسنجید قرآن را.

نظرها
عالی بود واقعا استفاده کردم
Posted by: سلیمه | November 18, 2009 5:58 PM
خوب. اشکال من به این تقریر را میتوان اینگونه جمعبندی کرد:
اول اینکه اسلام مستعد هر دو هست يا اسلام دو ذات دارد، به مغز سخن نيکفر نزدیک نمیشد. خلاصهی سخن نيکفر اين نيست که «در ذات اسلام خشونت هست». وقتی لایههای رويین سخن نیکفر را بشکافیم، او چنین میگويد: «اسلام ناگزیر به خشونت منجر میشود». یا به عبارت دیگر، حداقل یکی از نتایج ناگزير اسلام خشونت است و این خشونت از ذاتی بر میآید که بذر خشونت نه تنها در آن کاشته شده است بلکه از همان ابتدا و از زمان محمد این بذر روييده و میوه داده است. به اعتقاد من باید اين جمله را شکافت و در آن خدشه کرد تا به مغز سخن نزديک شد.
اگر بتوانیم مسألهی ناگزیری خشونت در اسلام را حل کنيم، باقی مسایل به تدریج حل میشوند. اول بايد ثابت کرد خشونت در اسلام خواه ناخواه رخ میدهد به دلیل نوع ساخت اسلام [این همان جايی است که همه چیز از جمله روششناسی پاک به هم میریزد]. بعد بايد نشان داد که الگوها يا ساختارهای رقیب يا آلترناتيو خودشان دچار اين مشکل ساختاری نيستند.
اما عجالتاً این مقدمهی خوبی برای بحث است و میتوان از همین زاویه بحث را آغاز کرد.
یاسر: نیکفر ظاهرا می گوید اسلام اگر محقق شود ذاتی خشونت آمیز دارد که محقق خواهد شد. من با او تا به این جا موافقم حرف من این است که اسلام ذاتی دوگانه دارد و اسلام اگر محقق شود ذاتی مداراآمیز هم دارد که چه بسا در مواردی آن هم محقق شود
این مغز حرف من است.
منتظر بخش سوم نقدت می مانم تا ببینیم بحث به کجا می رود.
Posted by: داریوش | November 18, 2009 6:39 PM
برادر جان، میفرمايی که: «نیکفر ظاهرا می گوید اسلام اگر محقق شود ذاتی خشونت آمیز دارد که محقق خواهد شد. من با او تا به این جا موافقم». یعنی اسلام اگر محقق شود (یعنی تا به حال محقق نشده؟)، آن وقت صاحبِ ذاتی خشونتآمیز میشود (يعنی این ذات بعد از تحقق تاریخی تازه درست میشود؟) که تحقق پيدا میکند؟ مشکل من با این «اگر محقق شود» است. به نظر من اين جمله را میتوانستی اینجور بنویسی، در اسلام وضعيتهایی هست یا موادی وجود دارد که میتواند منجر به خشونت شود. به نظر من اگر بگويی با این موافقی، بر تو خدشهای وارد نيست. و گرنه، من معنی جمله را اصلاً نمیفهمم. یعنی گنگ است.
بعد اگر به این نکته برسیم که موادی هست که منجر به خشونت میشود، باید بپرسید این نکته چه ارتباط خاصی با اسلام دارد؟ به عبارت دیگر، اگر این ادعا جزو کلیات ابوالبقا باشد و این حرف را بتوان دربارهی «هر مکتب» يا «هر دين» و «هر نحلهی فکری» زد،اصلاً چه خاصیتی در آن هست؟ میتوان ادعا کرد این وضعيت که موادی در اسلام (اسلام یعنی چه؟ کدام اسلام؟) هست که میتواند زمینهساز خشوند شود، در جاهای ديگر هم هست. آن وقت ادعا از خاصيت میافتد.
یاسر: دو نکته را متذکر می شوم:
اول_ منظور من از اسلام، اسلام یک است یعنی متون دینی اسلام یعنی قرآن و احادیث نبوی و احادیث امامان شیعه برای شیعیان
دوم- ادعای من در مقابل دو ادعای دیگر قرار می گیرد. مقابل این ادعا که اسلام به ذات خود ندارد عیبی و نیز این ادعا که اسلام به ذات خود جز عیب ندارد.
ادعای من در مقابل این دو ادعا این است که اسلام به ذات خود عیب و حسن هر دو را دارد. منظورم این است که متون دینی به دلیل ابهامی که دارند مستعد خوانش خشونت آمیزند ممکن است گفته شود خوب این که اشکالی بر ذات اسلام یک نیست از فهم ماست. اما به نظر من به لحاظ هرمنوتیکی سوء فهم از متنی که مبهم است بر عهده متن است. یعنی متن در مقابل ابهامی که خشونت زاست مسئول است.
اما متن دینی درست به دلیل همین ابهامی که دارد مستعد خوانش رحمانی هم هست.
بر این اساس ادعای من از جنس کلیات ابوالبقا به قول تو نیست و بی خاصیت نیست زیرا در مقابل دو ادعای دین شناختی و اسلام شناختی دیگر می نشیند.
Posted by: داريوش | November 18, 2009 9:53 PM
دین و متون دینی در آینه ی بسترهای تاریخ جغرافیاو فرهنگ و جامعه شناختی مختلف نیز نمودهای متفاوتی پیدا می گند. تنها گفتمان خشونت و مدارا نیست.می شود از دل هر دینی بنا بر شرایط بیرونی گفتمان های دیگری را نیز بیرون کشید:آنگاه که اسلام و تمدن اسلامی در اوج شکوه خود بود جلوه های مدارا و liberation (رها سازی) از اسلام آشکار بود. وقتی اندلس گفتمان عرفان را از اسلام تولید کرد و وقتی دیگر خراسان مهد نرم ترین جلوه گریهای اسلام شد در کسوت بایزید و خرقانی...
این بحث مرا به موضوع "مرگ مولف" سوق داد. اصولا هر متنی آنگاه که نوشته شد از آن خوانندهای متن است چرا که خوانش خواننده لزوما با مقصود نویسنده یکی نیست. در مورد ذات خشونت یا مدارا یا انزوای صوفیگرانه یا ... نقش نظامهای قدرت نیز حایز اهمیت است. اینکه قدرتمداران تمایل به رنگین کردن کدام جلوه از دین را دارند و در مقابل به حاشیه رانده شدگان(marginalised groups) به ناچار متوجه کدام ذات (یا صفت) از دین میشوند. ممنون از مطلب پربارتان مثل همیشه استفاده کردیم.
یاسر: متشکرم
Posted by: آذین | November 18, 2009 11:44 PM
اسلام به ذات خود ندارد ذاتی
هر ذات که هست از مسلمانی ما است
یاسر: اولاً اگر شما همان محسن زمانی فیلسوف خودمان باشی باید خوشحال باشم که کلبه مجازی من خاطر آن فیلسوف ریشه کاو را به خود جلب کرده. همین اواخر ترجمه شما از مقاله دکتر وحید در نقد آلستون را خواندم و حظ بردم ترجمه خوبی بود بعدها البته اصل مقاله هم به دستم رسید
اما در باب تحریفی که در بیت عامیانه معروف اعمال کردی. اگر به قول اصولیون مراد جدی داشتی در این تغییر و می خواستی یک رای معرفتشناختی هرمنوتیکی نسبی گرایانه اتخاذ کنی به این مضمون که متون پایه یک دین اصلا از خود تعینی ندارند و بلکه این خوانش افراد است که به آن جهت می دهد و به خودی خود بی جهت اند باید بگویم که با تو موافق نیستم.
گرچه تفصیل آن در اینجا نمی گنجد اما به نظرمن متن از خود تعینی دارد و همچون آینه نیست که خواننده در آن نظر کند و خود را ببیند و خود را متن انگارد.
Posted by: محسن زمانی | November 19, 2009 6:39 AM
یک سوال در مورد کاربرد کلمه ی ذات در "ذات دوگانه ی اسلام":شما تا چه حد با این تلقی موافقید: ذات اسلام یا متون اولیه (قران) یکی است و به دو یا چند تا (همانی که در لوح محفوظ است) و آنگاه که نازل شد این ذات نیست که دو یا چند میشود بلکه آن یک ذات دارای صفات (خوانش ها) متفاوت میشود. درست مثل وجود باری تعالی که ذات واحد است و صاحب صفات متفاوت. با سپاس
یاسر: قرآن از لوح محفوظ مطابق تلقی مومنانه از وجود چنین چیزی فرود که می آید تنزل می یابد یعنی زمینی می شود و دیگر آن امر سره مطابق تلقی مومنانه از آن نیست.
آیا این همانی است که شما می خواهید بگویید؟
Posted by: آذین | November 19, 2009 1:00 PM
اگر درست متوجه شده باشم نتیجه این بحث این است که اسلام هم در ذاتش خشونت دارد و هم مدارا. این بستگی به نوع حاکمیت به کارگیرنده آن دارد که بنیادگرا و سرکوبگر باشد یا آزاد و دموکراتیک. بنابر این به نظر من بهترین راه حل ممکن این است که حاکمیت، گیتی باور (سکولار) باشد. چرا که در چنین حاکمیتی هم خطر بنیادگرایی از بین میرود و هم شانیت مومنان حفظ میشود
یاسر: کاملا درست فهمیده اید.
Posted by: سعید | November 19, 2009 1:52 PM
من نباید حرف لوح محفوظ رو پیش می کشیدم چون بحث رو به حیطه ی مومن بودن میکشونه و فراگیری بحث رو محدود میکنه.
به لحاظ معرفت شناختی چه چیزی هست که یگانگی یا چند گانگی ذات دین رو تعیین میکنه؟ منظور من این بود که اگر ما نگاه پست مدرنیست نداشته باشیم و فرض کنیم که دین تعینی داره و ذاتی داره اونوقت استعداد های مختلفی که از دین بروز میکنند(مثل خشونت یا مدارا )صفات دین به حساب میان و نه ذات های دو گانه (یا هر چند گان هی)دین. آیا نزول ذات دین رو چندگانه میکنه؟ یا درعین نزول ذات یکی میماند و تجلی های مختلفی (همان خوانش ها و برداشت های خشونت ومدارا و ...) از آن ذات بوجود می اید.
به گمانم به منظر انسان برمیگردد: اگر از منظر غیر دینی بنگریم اصلا به نزول قایل نخواهیم بود از منظر دینی اما قضیه متفاوت میشود. سپاسگزارم از صبر شما در پاسخگویی
یاسر: وقتی می گویم ذات دوگانه اسلام منظورم هرمنوتیکی است. یعنی از متن اسلام به نحو موجهی هم می توان برداشت خشونت آمیز داشت و هم مداراآمیز. ضمنا این با هرمنوتیک گادامر هم فرق دارد متن همچنان در تلقی من دیوار و تعین دارد اما دیوارش وسیع است اما هر تفسیری را بر نمی تابد.
Posted by: آذین | November 19, 2009 2:39 PM
تا جایی که من به خاطر دارم پیامبر شناسی شما به پیامبر شناسی دکتر سروش نزدیک است و از نظر شما پیامبر گاهی بنابه مقتضیات زمان دست به خشونت ناشی از عدم تحمل و مدارای با دشمنان که احتمالا با معیارهای امروزی ما قابل دفاع اخلاقی نیست می زده است و البته گاهی هم رفتاری رحمانی با دشمنانش داشته است (بنابه فهم من از نظرات شما ذیل بحث بنی قریظه، اگر فراموش کردم یا اشتباه می کنم تصحیح بفرمایید).
در صورت پذیرفتن چنین تصویری از پیامبر و با توجه به اینکه عدم تحمل و خشونت عمدتا در جایگاه سیاسی و در قامت حکمرانی لازم شده و بروز می کند می توان سخن نیکفر را چنین تفسیر کرد: "پیروی از پیامبر اسلام هنگام تحقق حکومت اسلامی منجر به خشونت و عدم تحمل نسبت به مخالفین به صورتی که اخلاقا توجیه پذیر نیست می شود".
به نظر شما و با این پیامبر شناسی این تفسیر از سخن نیکفر درست نیست؟
یاسر: بله این را می توان گفت اما با این تبصره که خشونت فقط در الهیات سیاسی بروز نمی یابد اگر معنای خشونت را وسیع بگیریم
Posted by: احسان ابراهیمی | November 19, 2009 10:32 PM
این که متون دینی به تعبیر هرمنوتیکی چندصدایی اند و طهارت باطن در برآمدن هر صدا از آن دخالت یا شرطیت دارد؛ با رأی دکتر سروش در باب صامت بودن متون دینی و دخالت سودای فردی (سربالا یا سرنگون)از رسن
دین چه قدر همپوشانی دارد؟
یاسر: همان رای دکتر سروش است با این توضیح که تعبیر چندصدایی بودن متون دینی را بهتر از تعبیر صامت بودن آن می دانم ضمن این که چند صدایی بودن این تلویح را ندارد که متون دینی تعین ندارند دارند اما تعینشان هم تنوع دارد
Posted by: زخمه | November 19, 2009 10:46 PM
سلام جناب میردامادی
احتمالاً سخنرانی جدید جناب کدیور را با عنوان "ضرورتهای نخستین مرحله جنبش سبز" شنیده اید (که در سایت ایشان:
www.kadivar.com
قابل دسترسی است). ایشان هم در این سخنرانی نقدی بر نظریات آقای نیکفر دارند که قابل توجه است.
در ضمن در مورد اشاره شما به آیه 82 سوره اسراء، صورت صحیح عبارت قرآن چنین است:
وننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمومنین "و لا یزید الظالمین الا خسارا".
سبز باشید، شاداب و سایه گستر
!
یاسر: از تصحیح آبه ممنوننم
Posted by: محمود | November 20, 2009 3:13 PM