آزادی اگر میطلبی غرقه به خون باش
دیشب که پس از ساعتها انتظار برای آزادی محمدرضای عزیز از زندان، آزادیای که وعدهاش را داده بودند و ما هم خوشباورانه دشتْ دشتْ خلف وعدههایشان را فراموش کرده بودیم، محمدرضایی که اکنون دیگر نه یک شخص، یک دوست عزیز، که نماد تمام پاکباختگانی است که برای کاستن رنج هموطنانشان از راحت خود گذشتند، به خانه بر میگشتم، دوباره احساس کردم غریبهای در من نشست. همانکه گاهی میآید و چون نسیمی میوزد و میرود. همانکه من نمیدانم باید آمدناش را تفسیر گیتیانه (secular) کنم یا قدسی. همانکه نمیدانم غم غربت است و تنهایی و دوری از وطن که در نظرم نشستن امری ماورایی جلوه میکند یا نه، خبری هست هنوز. محمدرضای نازنین در بند است هنوز. بسا نازنین دیگر هم، چنین اند. همانها که از راحت خود گذشتند تا با جدی گرفتن امر سیاسی (همانی که دور ماندن از آن هنوز که هنوز است یک ژست فرهیخته و زاهدمآبانه است) از رنج ملتی، که گرفتار جوفروشان گندمنما و حاکمانی عاری از اولیهترین اصول انسان زیستن اند، بکاهند.
گوش میدهم:
ما کشته میشویم / زنده میشویم / ما از برای کشته شدن زنده میشویم
چیست، چیست، چیست آزادی / من دردْ در رگانام / حسرتْ در استخوانام / چیزی نظیر آتش بر جانام پیچیده است
ما به ظلمت گردن نمینهیم / ما به جنگ سیاهی میرویم / ...
غفلت سزای کی است؟ / آیین تازهای نبود مرگ / ما زندهایم
این درد مشترک را فریاد کن / دندان ملتی روی جگر / و بوی خون بی قرار در باغ گذشت / ای کاش میتوانستم / خون رگان خود را من / قطره قطره بگریم
دندان ملتی روی جگر / آه عشق / چهرهی آبیات پیدا نیست
ما کشته میشویم / زنده میشویم / ما از برای کشته شدن زنده میشویم
چیست، چیست، چیست آزادی
آزادی اگر میطلبی غرقه به خون باش / تنها در این قفس خونین / عاشق ماندن معنا دارد
ما کشته میشویم / زنده میشویم / ما از برای کشته شدن زنده میشویم

نظرها
ای بابا! پدر پیر من که عمری در راه تفسیر قران کوشید به جرم توهین به اسلام و تشویش اذهان مسلمانان به زندان افتاد. تنها بیماری کشندهی لاعلاجی که جسمش را اسیر خود کرد باعث شد بتوانیم حکم آزادیش را بگیریم. اما از صدور حکم آزادی تا آزادیش، یک هفته به طور غیر قانونی در زندان نگهش داشتند.
Posted by: لابهلای همین سکوت | August 20, 2009 4:47 PM