بیا تو از خدا حرف بزن، دم در بد است!
شروع کردهام به خواندن کتاب "مفهوم عبادت" (the Concept of Prayer) اثر د. ز. فیلیپس (D. Z. Phillips). خیلی تلاش کردم این کتاب را نخوانم. مطابق مثلاً برنامهریزی مطالعاتیام برای تابستان امسال، خواندن این کتاب به هیچ عنوان در اولویت نبود اما دیدم نمیتوانم در مقابل وسوسهی خواندن این کتاب مقاومت کنم و سرانجام تسلیم این وسوسه شدم و تن به آن دادم (تا باد چنین بادا). این وسوسه احتمالاً از جذابیت فلسفهی دین ویتگنشتاینی برای من از یک سو و نیز درگیری درازدامنام با مقولهی عبادت از سوی دیگر برمیخیزد. از درگیری طولانی درونیام با مبنا و معنای عبادت هیچگاه در این دفترچهی مجازی چیزی ننوشتهام و حتی شاید حضوری نیز به کسی چیزی نگفته باشم. حتی پارهای نوشتههایی را که در این باب از انگلیسی به فارسی ترجمه کردهام نیز هیچگاه در این دفترچهی مجازی منتشر نکردم. داستان درازدامنی است، این قدر هست که هرگاه قامت به گزاردن دوگانهای به درگاه یگانه بستهای و یا نبستهای، با خود کلنجار رفتهای که معنایی هست در این گزاردن یا نگزاردن؟ هودهای هست؟ شنوندهای هست برای گزاردناش و عقوبتی هست بر نگزاردناش؟ عادلانه است آیا اصلاً عقاب آن کس که نگزارد آنرا؟ داستان استخوانسوزی است. خوشا به حال بهجا آوردنگان یا تارکان ِ بی دغدغه، آنان که ملکوت ِ رهایی از هوار بیوقفهی پرسشهای بی پاسخ و گورستان ِ پاسخهای سوراخ شده به تیزاب ِ همیشه جاری ِ نقد از آن ِ آنهاست.
فیلیپس خود در مقدمهی کتاب میگوید که این اثر او شاید اولین اثر در فلسفهی دین ویتگنشتاینی باشد (چاپ اول این اثر به سال 1965 بر میگردد و چاپ دوم آن، که فقط مقدمهی کوتاهی از فیلیپس به آن افزوده شده، مربوط به سال 1981 است). فصل اول کتاب توضیح نگاه کلی فیلیپس به نقش فلسفه در ارزیابی باورهای دینی است. او در مقدمهی کوتاهی که در سال 1981 به کتاب افزوده است، میگوید به نظر او این کتاب چنانکه باید در فضای فلسفهی دین معاصر فهم نشده است. علتاش در نظر او یک بدفهمی رایج و ریشهدار در سنت فلسفهی دین تحلیلی است و آن بدفهمی به نظر او این است که فیلسوفان عموماً گمان میکنند که ابتدا باید از این ایده که خدا وجود دارد دفاع عقلی (یعنی فلسفی) کرد و سپس از مفهوم عبادت به درگاه او سخن گفت. فیلیپس به تبعیت از ویتگنشتاین دوم چنین برداشتی را نادرست میداند. از ویتگنشتاین ِ تحقیقات فلسفی نقل میکند که: "فلسفه امور را آنچنان که هست باقی میگذارد". کار فلسفه به نظر او فقط فهمیدن منطق یک شیوهی زیست (form of life) است و نه اثبات یا ابطال آن. فلسفه تنها بیان میدارد که یک شیوهی زیست چگونه جهان را فهم میکند و نه بیش از این. مثلاً کار فیلسوف اثبات یا ابطال باور به خدا نیست بلکه صرفاً تلاش برای به دست دادن بیانی از این نکته است که باور به خدا چه نقشی در شیوهی زیست دینی بازی میکند. فراتر رفتن فیلسوف از این وظیفه در نظر او چیزی جز تحمیل بیدلیل یک نوع شیوهی زیست و یک بازی زبانی بر نوعی دیگر از شیوهی زیست و بازی زبانی نیست. او میگوید بسیاری از فیلسوفان معیار معنیداری را همان واقعیت فیزیکی میگیرند: چیزی معنیدار و حاکی از واقعیت است که به نحوی از انحاء از واقعیت فیزیکی سخن بگوید. سؤال اینجاست که خود زبان و بیانی که مدعی است واقعیت فیزیکی را بیان میکند از چه رو معنیدار و حاکی از واقعیت انگاشته میشود؟ معیار معناداری آن چیست؟ یعنی از کجا فهمیدهایم که واقعیتی فیزیکی بیرون از زبان هست که این زبان اگر حاکی از آن واقعیت باشد معنادار و حاکی از واقع است و اگر نباشد فاقد معنا و خالی از واقع است؟ پاسخ فیلیپس این است که ما واقعیتداری جهان فیزیکی را صرفاً فرض گرفتهایم. تا جایی که به بازی زبانی (language game) علم برمیگردد، واقعیتداری جهان فیزیکی صرفاً فرض گرفته شده است. در این بستر زبانی، امر حقیقی از امر ناحقیقی با ارجاع به آنچه واقعیت فیزیکی خوانده میشود معلوم میگردد. حرف فیلیپس این است که این صرفاً یک زمینه و بستر ممکن (possible context) از میان زمینهها وبسترهای متفاوتی است که میتوان تصور کرد. چرا دین نتواند یک بازی زبانی و یک شیوهی زیست باشد؟ بازی زبانیای که واقعیتداری یا ناواقعیتداری گزارههایش صرفاً با معیار خودش سنجیده میشود نه با معیاری تحمیل شده از بیرون و از سوی یک بازی زبانی دیگر (مانند بازی زبانی علم یا فلسفه). یعنی چرا دین را بازی زبانیای خود بنیاد (autonomous) نگیریم و نه اینکه آن را سامانهی باوری بدانیم که درستی و نادرستی سامانه با معیارهایی بیرون از آن تعیین شود (1). بگذارید برای فهم بهتر این نکته مثالی بزنم (مثال از من است نه از فیلیپس): خطا گرفتن از بازی زبانی دین به وسیلهی قواعد بازی زبانی فلسفه یا علم به نزدیک فیلیپس مانند خطاگرفتن از بازیکن هندبال بر اساس قواعد بازی فوتبال است: چون در حین بازی فوتبال اگر توپ به دست بازیکنی که دروازهبان نیست بخورد، خطا (foul) است پس در هندبال هم باید خطا باشد. به نظر فیلیپس تسری دادن قواعد یک بازی زبانی به بازی زبانی دیگر همانقدر بیدلیل و مندرآوردی (arbitrary) است که قانون فوتبال را به هندبال تسری دادن. بازی زبانی دین به نظر او در زمین و بستر متفاوتی از بازی زبانی فلسفه یا علم رخ میدهد و قواعد متفاوتی دارد. در نظر فیلیپس هیچ کدام از این دو بازی برتریای بر یکدیگر ندارند به این نحو که مثلاً یکی بر دیگری حاکم و داور باشد. به نظر فیلیپس چیزی فراتر از بازیهای مختلف زبانی وجود ندارد که با دست یافتن به آن بتوان یک بازی زبانی را بر دیگری ترجیح داد.
سؤال مهم حالا اینجاست که آیا این نوع نگاه به نسبت عقل و دین (و به طور خاص نسبت فلسفه و دین) به نفع دین است یا به ضرر آن و یا نه به نفع آن است و نه به ضرر آن؟ این رأی ممکن است در بادی امر به نظر متدینان جذاب برسد و احساس کنند چیزی از جنس "لکم دینکم ولی دین" است و باورهای دینی را، از طریق واکسینه کردن آنها نسبت به اشکالات فلسفی، تقویت و حتی تضمین میکند اما آنطور که فیلیپس خودش نیز اشاره میکند این رأی همانقدر به نفع دین است که به نفع الحاد. اگر تیغ الحاد را در بریدن ریشهی دین کند میکند، تیغ دین را هم در بریدن ریشهی الحاد کند میکند. زیرا مطابق این نظریه، اگر بازی زبانیای که فردی در آن میگوید من در باور به خدا معنا مییابم باوری موجه میشود، بازی زبانی دیگری هم که فرد در آن میگوید من در باور به خدا هیچ معنایی نمییابم نیز به همان اندازه موجه میگردد. زیرا هر دو گزاره از دو بازی زبانی متفاوت بیان شده اند (یکی بازی زبانی دین و دیگری بازی زبانی الحاد). با این حال مطابق این رأی دو صورت دیگر از بازیهای زبانی ناموجه اند: یکی بازی زبانیای که میگوید من میتوانم باورم به خدا را طوری صورتبندی کنم که نامعقولیت خداناباوری را نشان دهد و نیز دیگری بازی زبانیای که میگوید من میتوانم باورم به خداناباوری را طوری سامان دهم که ابطال خداباوری را نتیجه دهد. این دو صورت از بازی زبانی، در نظر فیلیپس باطل اند زیرا هر دو میخواهند بر اساس قواعد بازی زبانی خود، بازی زبانی دیگری را ابطال کنند. این رأیْ دین را بیمه میکند زیرا اشکالات فلسفی علیه دین را اشکالاتی بی ربط به دین (ignoratio elenchi) میداند اما این نظریه به قیمت به زیر کشیدن دین تمام میشود از ادعای سروری و حاکم بودناش بر بازیهای زبانی دیگر. در این نظریه، دین هم شیوهی زیستی است در کنار و همعرض دیگر شیوههای زیست مانند شیوهی زیست ملحدانه و فلسفی و نه از آنها برتر است و نه پستتر. پارهای از متدینان ممکن است از این معامله راضی باشند اما عدهای دیگر ممکن است بگویند هزینهای که برای بیمهی عمر کردن دین میپردازیم از سودش بیشتر است و در نتیجه عقد معامله را به هم بزنند و بگویند ما همان عروس جوان نقنقوی فقیر زشت را به این پیرزن ثروتمند آرام و مهربان ترجیح میدهیم.

فیلیپس در انتهای فصل اول نکتهی به نظر من بسیار مهمی را یادآور میشود:
"شورش علیه خداوند اغلب همان مقدار میتواند چیزی در مورد دین به ما بگوید که عبادت خداوند. شورش علیه خداوند چه بسا مشارکت در شیوهی زیست دینی باشد. فرد شورشی رویداد دین را از درون درمییابد، گرچه این رویدادی نیست که او را شیفتهی خود سازد. قصد من بیان این نکته است که استدلالهای من در این کتاب را کسانی از همه بهتر میفهمند که یا اهل عبادت باشند و یا علیه آن دست به شورش زده باشند. عبادت، امری نظری نیست" (ص 28). (2)
این خلاصهای بود از فصل اول این کتاب با عنوان "بستر فلسفی برای مشکلهی عبادت" (philosophical context for the problem of prayer).
فیلیپس حدود چهار-پنج سال قبل فوت کرد و با فوت او فلسفهی دین ویتگنشتاینی مدافعی جدی و مهم را از دست داد. خدایاش بیامرزاد.
ساعت نزدیک هشت صبح است و تازه یادم میآید که من میخواستم حدود ساعت چهار صبح بخوابم اما بازی زبانی فلسفه خوابیدن را از یاد من برد. بروم چند ساعتی بخوابم تا رمقی بگیرم و بازگردم به سوی فیلیپس.
تا آن موقع، فیلیپسُکم الله!
پانوشت(ها)
1- من فکر میکنم پارهای از طرفداران مکتب تفکیک و طرفداران ِ به قول آقای محمدرضا حکیمی "عقل خودبنیاد دینی"، ممکن است دفاع فیلسوفان ویتگنشتاینی از نسبت دین و فلسفه را دست کم تا حدودی برای دفاع فلسفی از آن مکتب سودمند بیابند.
2- این سخن فیلیپس با محتوای این پست من بسیار همخوانی دارد.

نظرها
ممنون از همين بيرون هم ميشه حرفها رو زد!
"بسياري معتقدند كه صدق يك گزاره عبارت است از رابطه آن گزاره با ديگر گزاره ها و به تعبيري « سازگار شدن گزاره با يك نظام». معتقدان به اين برداشت بر اين حقيقت چشم مي بندند كه هر رابطه منطقي اي كه ميان مجموعه اي از گزاره هاي صادق برقرار باشد مي تواند ميان مجموعه اي از گزاره هاي كاذب نيز برقرار باشد. به بياني ديگر يگانه نظامي كه گزاره صادق مي تواند با آن چفت و جور شود، و گزاره كاذب امكاني براي سازگاري با آن ندارد، نظامي از گزاره هاي صادق است و بس."
جورج ادوارد مور
Posted by: فيضيخواه | August 18, 2009 2:56 PM
من هم مدتی شیفته ی این دیدگاه ویتگنشتاینی بودم و همچنان هم به برخی از لوازم و نتایج این دیدگاه پایبندم ولی از آنجا که دلگرمی از باور دینی و امید به آن ، این را می طلبد که مظابقت یا ارتباط وثیقی با واقع داشه باشد ، در این باره تردید کرده ام. در واقع جدا انگاشتن این بازی های زبانی هرچند مسئله ای را حل می کند ولی معنای آن این است : "نشان دادن چند پارگی فهم بشر از هستی ، فهم هایی که معیار مشخصی برای سنجش مطابقت یا عدم مطابقتشان با واقع نداریم". و این چیزیست که در مورد باور دینی نمی توانم با آن کنار بیایم.
Posted by: محمود | August 18, 2009 6:34 PM
برای انسانهایی که در "وضعیت پست مدرن" به سر می برند دین و در دل دین عبادت نیز تبدیل به "خرده روایتی"از میان همه ی خرده روایتهای دیگر موجود می شود. ولی آنانکه دغدغه ی دین داری و عبادت دارند گویی به بعدی فراتر از گفتمان خرده روایتها و کلان روایتها دسترسی یافته اند به قول مولانا:چشم حس همچون کف دست است وبس/نیست کف را برهمهء اودسترس/چشم دریا دیگرست و ، کف دگر/ کف بهل، وز دیدهء دریا نگر/جنبش کف ها زدریا روز و شب/ کف همی بینی و دریا نی عجب/ما چو کشتی ها بهم بر می زنیم/ تیره چشمیم و در آب روشنیم/ای تو در کشتی تن، رفته به خواب/ آب را دیدی، نگر در آب آب/.../هوش را بگذار و آن گه هوش دار/ گوش را بر بند و، آن گه گوش دار/دم مزن تا بشنوی از دم زنان / آنچه نامد در زبان و در بیان/دم مزن تا بشنوی ز آن آفتاب/ آنچه نامد در کتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح / آشنا بگذار در کشتی نوح
و اماآن داستان درازدامن مبنا و معنای عبادن و آن کلنجار ها: اگر عبادت "در افسون گل سرخ شناور بودن" باشد آنگاه عقوبت نگزارنده اش همان است که او خویشتن خویش را از شناور بودن در این افسون محروم کرده و چه عقوبتی سختتر ازاین محرومیت؟ گویی که در باغ باز است واو خود به درون نمیرود.حافظ وظیفه ی تو دعاکردن است و بس/دربند آن نباش که نشنید یا شنید
یاسر: این یعنی ترک عبادت عقوبتی جز ضرر روحانی تارک ندارد نه این که علاوه بر آن یا به جای آن خدای متشخص انسانوار نیز آدمی را عقوبت می کند.
مضافا در این که عبادت یعنی چه هم می توان تأمل کرد.
هر کسی را عبادتی است. نه این است؟
Posted by: آذین | August 18, 2009 7:03 PM
سلام
یک کامنت بی ربط می تواند این باشد که بعضی از لینک هایی که گذاشته اید مربوط به قبلا از دزدیده شدن دامنه پرشین بلاگ است و درنتیجه وصل نمی شود. اگر ممکنه در مورد اون وبلاگ ها آدرس رو از دات کام به دات آی. آر تغییر دهید.
ممنون
Posted by: فرزانه | August 19, 2009 12:36 AM
ياسر عزيز من هم داستان دراز دامن شما را تجربه كرده و سالهاي مديد با درد و رنج زيسته ام و الان شق دوم گفتار فيليپس در باره ام صادق است:شورشي عليه عبادت. اما سخت در تار و پود معناي باطني هستي و اينكه براستي آيا چيزي هست؟گرفتارم و مشوش و عزلت گزين. من مي گويم هيچ رنجي سختتر از درد و رنج درگيري با خدا نيست آه!آه!آه!با گريه براي تو نوشتم آيا خدايي هست؟مطمئنم تو هم همين پرسش را به قصد تابيدن نوري يا رهايي از دردي جانكاه از مخاطبي دروني مي پرسي.فعلا خودم را رها كرده ام در خواندن هايدگر و هوسرل و جان سرل و افلاطون و شاهكار بي بديل پروست .ياسر جان فرصتي براي در جستجوي زمان از دست رفته پروست بگذار. وگرنه همان عقوبت روحي را برايت خواهد آورد
یاسر: باشه اخوی توصیه ات را در گوش خواهم گرفت تا زمانش برسد.
ممنون از این کامنت از دل بر آمده
Posted by: علي ميري | August 19, 2009 4:13 PM
خدای متشخص انسانوار؟لطفا بیشتر در این باره توضیح دهید.
در باب عقوبت (دوزخ مکان متکبران):
که لیمان در جفا صافی شوند /چون وفا بینند خود جافی شوند/مسجد طاعاتشان پس دوزخست/پایبند مرغ بیگانه فخست/هست زندان صومعهی دزد و لیم/کاندرو ذاکر شود حق را مقیم/چون عبادت بود مقصود از بشر/شد عبادتگاه گردنکش سقر/
آدمی را هست در هر کار دست /لیک ازو مقصود این خدمت بدست/ما خلقت الجن و الانس این بخوان/جز عبادت نیست مقصود از جهان/گرچه مقصود از کتاب آن فن بود/ گر توش بالش کنی هم میشود/لیک ازو مقصود این بالش نبود/علم بود و دانش و ارشاد سود/گر تو میخی ساختی شمشیر را/برگزیدی بر ظفر ادبار را/گرچه مقصود از بشر علم و هدیست/لیک هر یک آدمی را معبدیست/معبد مرد کریم اکرمته/معبد مرد لیم اسقمته/مر لیمان را بزن تا سر نهند / مر کریمان را بده تا بر دهند/لاجرم حق هر دو مسجد آفرید/دوزخ آنها را و اینها را مزید/ساخت موسی قدس در باب صغیر/تا فرود آرند سر قوم زحیر/زآنک جباران بدند و سرفراز/دوزخ آن باب صغیرست و نیاز
به نظر بنده عبادت بندگی او را کردن است و نمازهای 5گانه تجلی سیستماتیک این بندگی و فرمی برای ابراز این بندگی است که به پیشنهاد حضرت حق برپایشان میداریم. درک حضور در تمام روز و شب بندگی است که ما را به صراط مستقیم می اندازد: وان اعبدونی هذاصراط مستقیم.
Posted by: آذین | August 19, 2009 11:13 PM
سلام.
هدف از عبادت، ترک انانیت است.
آنچه را که ویتگنشتاین بیان نموده، به زعم بنده به معنای این است که جهان بینی های مختلفی وجود دارند که اشخاص با زیربنای این جهان بینی ها به هستی نظر می اندازند؛ البته حتی شخص واحد نیز میتواند دارای چنان مشربه ی گسترده ای باشد که از همه ی این دیدگاهها به جهان هستی نظر کند.
مسلما ا داشتن صفت کمالجویی(که خاص انسان است از هر کدام ازین مشربه ها میتوان به دریای حقیقت قرب یافت منتها باید توجه داشت که سوالهایی که در هر جهان بینی مطرح میشود را تنها بایستی از همان دیدگاه خاص پاسخ داد.
Posted by: توحید | August 20, 2009 11:55 AM
با سلام
كجاش به عبادت (ازنوع مناسك ودوگانه گزاردن) ربط داشت؟
یاسر: کاش بیشتر توضیح می دادید
Posted by: فرزاد | September 30, 2009 10:29 AM