معراج رفیع تنهایی (برای محمد رضا)
"گل هزار بهار" را گوش میدهم، صدای سحرآمیز شریعتی در گوشام است، گویی همین حالا در حسینیهی ارشاد نشستهام و زیر حفقان ستم، از نوع غیرشاهنشاهیاش، سخنان او را گوش میدهم:
"خدایا! اخلاص، اخلاص، و میدانم ای خدا که برای عشقْ زیستن و برای زیبایی و خیرْ مطلق بودن چگونه آدمی را به مطلق میبرد، چگونه اخلاصْ این وجود نسبی را، این موجود حقیری را که مجموعهای از احتیاجهاست و ضعفها و انتظارها و ترسها مطلق میکند در برابر بیشمار جاذبهها و دعوتها و ضررها و خطرها و ترسها و وسوسهها و توسلها و تقربها و تکیهگاهها و امیدها و توفیقها و شکستها و شادیها و غمهای همه حقیر که پیرامون وجود ما را احاطه کردهاند و دمادم ما را بر خود میلرزانند و همچون انبوهی از گرگها و روباهها و کرکسها و کرمها بر مردار وجود ما ریختهاند. با یک خودخواهی عظیم انقلابی، که معجزهی ذکر است و زادهی کشف بندگی فروتنانهی خویشتن خدایی انسان است، ناگهان عصیان میکند، عصیانی که با انتخاب تصمیم مطلق به حقیقت مطلق فرا میرسد و از عمق فطرت شعله میکشد و سپس با تیغ بوداوار بینیازی و بیپیوندی و تنهایی، مجرد میشود و آنگاه از بودا هم فراتر میرود و با دو تازیانهی نداشتن و نخواستن همهی آن جانوران آدمخوار را از پیرامون انسان بودن خویش میتاراند و آنگاه آزاد، سبکبار، غسل کرده و طاهر، پاک و پارسا، "خود" شده، و مجرد و رستگار، "انسان" شده و بینیاز به بلندترین قلهی رفیع معراج تنهایی میرسد."
و:
"اخلاص: یکتایی، آری یکتویی، خالص شدن برای او، به روی او و بودن آدمی به خلوص، که دوست داشتن اگر به اخلاص رسیده باشد دوست را به دوست همانند میکند."

این کلمات را که انگار جان دارند و خودشان با تو سخن میگویند با صدای سحرانگیز و پر شرارهی شریعتی که میشنوم مرغ ذهنام پر میکشد به خاطرهی دوست دربندم محمدرضا جلاییپور عزیز، همو که در آینهی خیال بارها و بارها به سلولاش سر کشیدهام، دیدهام او را که قرآن میخواند و یا دوگانهای میگزارد و یا نشسته است گوشهی سلولاش و مثل همیشه دارد طرحی میریزد تا زیستن پر رنج آدمیان را کمرنج کند. همو که برای من، و چه بسا بسیاری دیگر که او را دیدهاند و حالاتاش را درک کرده اند، مصداق همین اخلاصی است که شریعتی با آتش کلاماش و قلب مالامالاش از عشق و خواستن به رشتهی کلام کشید (بی آنکه بخواهم، خدای ناکرده، او را اسطوره کنم و یا در حقاش اغراق کنم، کاری که پیش از همه خود او به آن خواهد خندید). محمدرضایی که به راهاش ایمان دارد. همو که از خویشتن خویش لذت میبرد و در ِ آفاق را هم که بر او ببندند، بوستان دروناش را میگشاید و در چمنزار آن سیر انفس میکند. همو که در بند و از بند نیز آزاد است. همو که به "معراج رفیع تنهایی"رسیده است. همو که گویی ایماناش عاریتی نیست، که در کورهی داغ ایام کوتاه اما پرحادثهی عمرش چکش خورده است، فراز و فرود دیده است، تا انگاری خالص شده است و میتواند در برابر "بیشمار جاذبهها و دعوتها و ضررها و خطرها و ترسها و وسوسهها و توسلها و تقربها و تکیهگاهها و امیدها و توفیقها و شکستها و شادیها و غمهای همه حقیر" با "معجزهی ذکر" مقاومت کند و روحاش را تازه نگاه دارد.
دعایاش میکنم، هماو را و هم خانوادهاش را، خصوصاً خواهر ناز و همسر مجاهدش را، که روزی از بند بازگردد برای ایرانی... شاید آزاد و شاید... آباد.
ایدون باد،
بمنه و کرمه.
مرتبط:
1. آنان که میخواهند صدای زنده و گرم شریعتی را بشنوند میتوانند آلبوم گل هزار بهار را از اینجا بارگیری کنید.
2. نوشتهی عماد بهاور، همبندی ِ اکنون آزاد شدهی محمد رضا، در توصیف احوالات سجنیّهی محمد رضا را بخوانید. نوشتهاش "آب حیات" امید را در رگ من روانه کرد. میفهمی آب حیات امید در روزگار نومیدی یعنی چه؟
"خدایا! اخلاص، اخلاص، و میدانم ای خدا که برای عشقْ زیستن و برای زیبایی و خیرْ مطلق بودن چگونه آدمی را به مطلق میبرد، چگونه اخلاصْ این وجود نسبی را، این موجود حقیری را که مجموعهای از احتیاجهاست و ضعفها و انتظارها و ترسها مطلق میکند در برابر بیشمار جاذبهها و دعوتها و ضررها و خطرها و ترسها و وسوسهها و توسلها و تقربها و تکیهگاهها و امیدها و توفیقها و شکستها و شادیها و غمهای همه حقیر که پیرامون وجود ما را احاطه کردهاند و دمادم ما را بر خود میلرزانند و همچون انبوهی از گرگها و روباهها و کرکسها و کرمها بر مردار وجود ما ریختهاند. با یک خودخواهی عظیم انقلابی، که معجزهی ذکر است و زادهی کشف بندگی فروتنانهی خویشتن خدایی انسان است، ناگهان عصیان میکند، عصیانی که با انتخاب تصمیم مطلق به حقیقت مطلق فرا میرسد و از عمق فطرت شعله میکشد و سپس با تیغ بوداوار بینیازی و بیپیوندی و تنهایی، مجرد میشود و آنگاه از بودا هم فراتر میرود و با دو تازیانهی نداشتن و نخواستن همهی آن جانوران آدمخوار را از پیرامون انسان بودن خویش میتاراند و آنگاه آزاد، سبکبار، غسل کرده و طاهر، پاک و پارسا، "خود" شده، و مجرد و رستگار، "انسان" شده و بینیاز به بلندترین قلهی رفیع معراج تنهایی میرسد."
و:
"اخلاص: یکتایی، آری یکتویی، خالص شدن برای او، به روی او و بودن آدمی به خلوص، که دوست داشتن اگر به اخلاص رسیده باشد دوست را به دوست همانند میکند."

این کلمات را که انگار جان دارند و خودشان با تو سخن میگویند با صدای سحرانگیز و پر شرارهی شریعتی که میشنوم مرغ ذهنام پر میکشد به خاطرهی دوست دربندم محمدرضا جلاییپور عزیز، همو که در آینهی خیال بارها و بارها به سلولاش سر کشیدهام، دیدهام او را که قرآن میخواند و یا دوگانهای میگزارد و یا نشسته است گوشهی سلولاش و مثل همیشه دارد طرحی میریزد تا زیستن پر رنج آدمیان را کمرنج کند. همو که برای من، و چه بسا بسیاری دیگر که او را دیدهاند و حالاتاش را درک کرده اند، مصداق همین اخلاصی است که شریعتی با آتش کلاماش و قلب مالامالاش از عشق و خواستن به رشتهی کلام کشید (بی آنکه بخواهم، خدای ناکرده، او را اسطوره کنم و یا در حقاش اغراق کنم، کاری که پیش از همه خود او به آن خواهد خندید). محمدرضایی که به راهاش ایمان دارد. همو که از خویشتن خویش لذت میبرد و در ِ آفاق را هم که بر او ببندند، بوستان دروناش را میگشاید و در چمنزار آن سیر انفس میکند. همو که در بند و از بند نیز آزاد است. همو که به "معراج رفیع تنهایی"رسیده است. همو که گویی ایماناش عاریتی نیست، که در کورهی داغ ایام کوتاه اما پرحادثهی عمرش چکش خورده است، فراز و فرود دیده است، تا انگاری خالص شده است و میتواند در برابر "بیشمار جاذبهها و دعوتها و ضررها و خطرها و ترسها و وسوسهها و توسلها و تقربها و تکیهگاهها و امیدها و توفیقها و شکستها و شادیها و غمهای همه حقیر" با "معجزهی ذکر" مقاومت کند و روحاش را تازه نگاه دارد.
دعایاش میکنم، هماو را و هم خانوادهاش را، خصوصاً خواهر ناز و همسر مجاهدش را، که روزی از بند بازگردد برای ایرانی... شاید آزاد و شاید... آباد.
ایدون باد،
بمنه و کرمه.
مرتبط:
1. آنان که میخواهند صدای زنده و گرم شریعتی را بشنوند میتوانند آلبوم گل هزار بهار را از اینجا بارگیری کنید.
2. نوشتهی عماد بهاور، همبندی ِ اکنون آزاد شدهی محمد رضا، در توصیف احوالات سجنیّهی محمد رضا را بخوانید. نوشتهاش "آب حیات" امید را در رگ من روانه کرد. میفهمی آب حیات امید در روزگار نومیدی یعنی چه؟

نظرها
....از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان/باشد کزان میانه یکی کارگرشود.... به امید آزادی همه ی عزبزان آزاده.
از خواندن آنچه آقای بهاور درباره آقای جلایی پور نوشته اند به یاد این بیت حافظ افتادم:
گر موج خیز حادثه سر بر فلک زند
عارف به آب تر نکند رخت و پخت خویش. خدا حفظشان کند و این آزاده را به آغوش خانواده اش بازگرداند. ایدون باد.
Posted by: آذین | August 16, 2009 12:21 PM
سلام.خراب است لینک دانلود.جای دیگری سراغ ندارید؟
یاسر: نه
Posted by: محمدعلی | August 16, 2009 5:20 PM
سلام آقای میردامادی
از خواندن یادداشت شما لذت بردم.
محمد رضا در حال تجربه «بودن» ناب و خالص بود. بودنی که هیچ کس نمی تواند آن را انکار یا نفی کند.
به امید آزادی همه آزادگان دربند
در پناه حق
یاسر: عماد عزیز سربلند باشی برادر عزیز
Posted by: عماد بهاور | August 16, 2009 5:27 PM
سلام رفیق قدیمی
خوبی انشاءا...؟
از دیدن کامنتت خیلی خوشحال شدم.
تشکیل ادوار خراسان مربوط به حدودا 6 ماه پیش است.
خیلی وقته که وبلاگم رو به روز نکردم. آخه ما تو ایران دچار روزمرگی مفرط شدیم و مثل شما "آپ دیت" نیستیم.
خوشحالم از اینکه علیرغم لینک ندادن به ما، اما آدرس وبلاگ ما رو فراموش نکردی! :-)
ما همواره جویای احوال هستیم. ایام انتخابات به واسطه ابوی گرامتان، مراتب سلام و احتراممون رو خدمتتون ابلاغ کردیم.
به امید دیدار دوباره
سبز باشی و آفتابی
یاحق
یاسر: من خیلی وقت است که لینکدانی ام را به روز نکرده ام و به آن دستی نزده ام. آقا ادوار را جدی بگیرید.
Posted by: amir | August 17, 2009 7:18 PM
تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار/ كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند...
هنوز و هنوز مي خوانيم... آنقدر كه كارگر افتد
یاسر: وای علی عزیز ممنون. سلام به عزیزت و عزیزمان برسان.
Posted by: علي كاظميان | August 18, 2009 8:33 AM