سرخ ِ آبی ِ مایل به گل بهی
کنیدش. حتی اسم نویسندهاش را نمیبرم اینجا. حتی....

نیمههای رمان که رسیدم دیدم باید زیر برخی جملهها خط بکشم. آن جملهها را میریزم اینجا. همین. مهم نیست داستاناش چیست (داستان؟). تکهها را در یابید.
- دارم تمام میشوم.
- خیلی بی رحم اند. همه چیز را مصادره کرده اند. خدا را هم مصادره کرده اند.
- ما نسل آنها نیستیم، آنها پدران ما نیستند. آنها دارند از مادرانمان انتقام میگیرند. آنها میدانند که دیگر بچهای از آنها به دنیا نخواهد آمد. آنها دارند انتقام عقیم بودنشان را از باروری مادرانمان میگیرند. مادران ما به تنهایی بارور شدهاند. آنها مسیح را به صلیب کشیدهاند.
- در این شهر فقط دو چیز را میتوان در ملاء عام بوسید؛ در و ضریح حرم را یا دست علما و مراجع تقلید را.
- من هنوز هم زن را اسرارآمیز میبینم. این راز فاش نمیشود. حتا اگر تو کاملاً لخت شوی، راز اندامت فاش نمیشود.
- نیوشا! من دوست ندارم تن زنی را که عاشقاش نیستم یا عاشقام نیست، ببینم.
- فؤاد! تو اگر لباس آخوندی میپوشیدی، عمامهی چه رنگی سرت میگذاشتی؟ سرخ آبی مایل به گل بهی!
- فاشیسم عشق را محافظهکار میکند.
- قهرمانها، قهرمانهای آدمهای میانمایهاند.
- ... عکس من در چشمهاش مهربان افتاده بود.
- ...نیایش جسمانی....
- اگر چه هر گستاخی در تن، نشانهی عشق نیست، عشق بدون دلیری تن معنا ندارد.
- آویزانام. توی هوا معلقام.
- من میترسم یک روزی دیگر از اینجا بدمان نیاید... آدم نمیتواند هر لحظه که خواست زندگیاش را تغییر دهد. زندگی تقویم خودش را دارد. لباس طلبگی هم مثل عقیده نیست که هر وقت آدم دلاش خواست عوض کند.
- نیچه میگفت فلسفهی هر فیلسوفی اتوبیوگرافی اوست.
- چرا نماندم همان قم خرابشده درس طلبگی بخوانم؟
- گاهی آدمها از قطعیتی که در واقعیت هست میترسند. وقتی همه چیز به قطعیت میرسد، انگار فقط مرگ است که میماند.
- با من هم اگر باشی، تنها خواهی بود. تنهایی هیچ وقت از آدم جدا نمیشود... با تو که باشم تنهاییام را قسمت خواهم کرد. عشق بیرون آمدن از تنهایی نیست. فقط تقسیم کردن آن است با کسی که دوستاش داریم.
- دلام نمیآمد کارش را رها کند و بیاید لندن پیش من. من خودم هم از بودن در لندن حظی نمیبرم.
- خانم! خانهی ظلم آباد نمیماند.
- خودم هم فکر میکردم آدم حوزه که میرود، زودتر بزرگ میشود. نمیدانستم این جاهطلبی کودکانه، کودکیام را از من میگیرد.
- تو برای اینکه خودت باشی، قساوت قلب زیادی به خرج میدهی.
- چرا آمدی حوزه؟ نمیدانیم آقا. فکر میکردیم میآییم نورانی میشویم. از وقتی دیدیم همهی معلمهای اخلاق مواجببگیر دولت شدهاند، دلمان گرفته. سر خورده شدهایم آقا! حالا برایمان از عرفان همین صدای شجریان مانده.
- باید بروم قم. کی این قمهای تو تمام میشود؟
- خیلی آرام مرد. مرگ را مزه مزه کرد. زهرا یک بار به من گفته بود بهترین نوع خودکشی خفهگی است، چون مرگ را ذره ذره میچشی.
- با مرگ آیا همه چیز از تعلیق بیرون میآمد؟ نازلی میگفت بدبینی عقل، خوشبینی اراده است.
- دیگر قم نمیرفتم.
- قم پشت دیوارهایی از ترس پنهان شده بود. اول شهر، تابلو وزارت اطلاعات، منجنیقی بود که به ذهن مسافر تیر پرتاب میکرد. از همهی مردم میخواست اطلاعات خود را به ستاد خبری اطلاع دهند. هیچ کجای آن شهر پناه من نبود. در شهری که به دنیا آمده بودم، دوست نداشتم بمیرم. شومی سایهی هر آدمی بود.
- زهرا! دیگر تهران هم تهران نیست. ترس مثل سیل، دیوارهای قم را شکسته و دارد تهران را هم میگیرد. همان آخوندهایی را که قم زیر قبا و عبا میدیدم، توی تهران میبینم که عبا و عمامه را برداشتهاند و دارند خیابانها را زیر نگاهشان خرد میکنند.
- همه هستها بود شده بود. فعل ماضی، حقیقت زمان حال شده بود. همه چیز تمام شده بود.
حالا ساعت سه و نیم شد
صدای اذان میآید. تعجب نکنید اسباب کشی کردهایم به خانهی جدیدی در لندن که حیاط یک خانقاه است که صوفیان میآیند و در حیاط آن اذان صبح هم میگویند.

نظرها
ناتنی از مهدی خلجی؟دانلودش کردم.دانلود کتابهای صادق هدایت راسرچ کنیداین کتاب راهم پیدا می کنید .باسپاس از جناب یاسر که ایجاد انگیزه فرمودند!!!الانسان حریص علی ما منع.
Posted by: یک اشنا. | August 10, 2009 8:06 PM
لطفا برای من بفرستید آقای میردامادی. من عاشق خواندن کتاب های ممنوعه هستم
یاسر: فرستادم
Posted by: سلیمه | August 10, 2009 8:58 PM
صدای اذان در لندن !
Posted by: کوهزاد | August 10, 2009 10:49 PM
Yaser jan , man ham yek bar ke to Montreal aga mehdi ro az nazdik didam va karasho dar morede Islam and Erotism shenidam hamishe shak dashtam ke khondane ketabe romanesh arzeshhe vaght talaf ro dare ya na! ama in yad dashte shom a ma ro ham be havas mive mamnoe andakht. mishe lotf konid vase man ham email befarmaid? Thanks a lot
Yaser: فرستادم اخوی
Posted by: yek gharibeh | August 11, 2009 3:44 AM
خیلی وقت پیش کتاب را خواندم، از لحاظ سبک و فرم که عالی است، محتوا را که بسیار پسندیدم، خیلی به آنچه که در مدارس دینی دیده ام و تصورم از فقیهان نزدیک بود.هر چند از آن وقت تا کنون دارم به این فکر می کنم که ای تنها مسیری محتوم است یا طور دیگری هم می شد باشد؟
یاسر: اتفاقا تصویر دیگری از فقیهان هم من دیده ام که در این رمان نیست.!
Posted by: ماکوان | August 11, 2009 4:05 AM
سلام آقای میردامادی عزیز
از لطفتان ممنونم.
راستی این رمان ناتنی برایم خیلی دوست داشتنی بود. همان شبی که دانلودش کردم نشستم تا آخرش را خواندم!
برایم خیلی ملموس بود. به ویژه مدرسه کرمانی ها که در آن درس خوانده ام و آقای جاویدی و مرحوم شیخ علی پناه و
...
یاسر: من هم دوست دارم این رمان را ولی من صورت دیگری از روحانیان را هم دیده ام خصوصا روحانیان باطنی که می شد رمانی هم در مورد آنها نوشت.
Posted by: علی | August 11, 2009 6:17 AM
گرم باز آمدی معشوق سیم اندام سنگین دل
گل از خارم بر آوردی و خار از پا و پا از گل
سلام سید!مشتاق و منتظر آمدنت بودم که گفتند:نمی آید!وزیارتت قسمت نشد؛شاید خیر وصلاح این بوده "هیبت قرب ز بعد افزون است"(این قسمتو هر جور خواستی معنی کن)دوستدار و دلتنگت؛سیامک
یاسر: حضرت مختاری عزیز من هم دلتنگم اما فعلا این دیار آمدن ندارد
به امید دیدار
Posted by: سیامک مختاری | August 11, 2009 10:50 AM
با سلام
کنجکاو شدم این کتاب را ببینم. لطفا اگر لینکی برای دانلود وجود دارد به من هم بفرستید.
خودم گشتم پیدا نکردم.
سپاس
یاسر: به همین ایمیل می فرستم رمان را اگر این ایمیل واقعی نیست دوباره کامنت بگذارید
Posted by: بانو | August 11, 2009 11:40 AM
امیدوارم حال شما و همسرمحترم خوب باشد و همگی ردیف و راضی. ممنون می شوم اگر لطفی بکنید و مطلب جدید من را در وبلاگم بخوانید تا بعد سوالی برایتان ایمیل کنم. عجله ای نیست، هر وقت که فرصت کردید.
علی ما که انگار تابستان قصد وطن ندارد. اگر او را دیدید از طرف من سلام برسانید.
دوستدار شما، امین
یاسر: خواندم و کامنتی روانه کردم
Posted by: امین | August 11, 2009 1:38 PM
آقااین کتاب خیلی خوبه. هر چند که جدا کردن جملات و آوردنشان در اینجا هم از قسمتی از احساس شما به این نوشته رو آشکار میکنه ولی کاش بیشتر برداشت و تحلیل خود را میگفتید
یاسر: این دقیقا اون کاری است که نمی توانم بکنم چرایش بماند..
Posted by: طاها بذری | August 11, 2009 4:29 PM
سلام. از این که به درخواست قبلی من جواب دادید و کتاب را بریام فرستادید ممنون. من البته همیشه سعی می کنم کتاب های ممنوعه را تهیه کنم و در کتاب خانه ام بگذارم و نسل بعدی را راحت کنم اما همیشه راحت کتاب ها را گیر نمی آورم. لطف می کنید برای من هم بفرستید. با آرزوی موفقیت برای شما اندیشمند فرهیخته ی نو اندیش
یاسر: می فرستم
Posted by: رهگذر | August 11, 2009 6:41 PM
نیوشا! من " دست " ندارم ...
ویرایش کن
یاسر: من بارها این متن را میخوانم اما باز هم خطا هست. ممنون از ان چشمهای دقیقت .
Posted by: من | August 11, 2009 6:48 PM
عجب کتاب عجیبی بود. کلی دردهای فراموش شده و مشکلاتی که فکر می کردم از آنها گذشته ام را برایم زنده کرد. کلا یه جوری بود
Posted by: سلیمه | August 12, 2009 8:46 AM
انگار همین دیشب بود که فهمیدم سفر ابتدای بودن است...
کاش حیاط خانه ما هم صدای اذان داشت...
و من در این گوشه دنیا، دقایق را که می شمارم، هر لحظه در فکر یک اسباب کشی شبانه ام...
Posted by: بهار | August 12, 2009 9:23 AM
سلام،من این روزها مشهد هستم و شما در دار الایمان لندن!متاسفانه نیستی که دیدارها تازه بشه که ازاین بابت متاسفم.امیدوارم لندنی نوشته هات فرصت دیدار مجددمون در وطن را نگیره،رفیق
سلام علی عزیز:
شاید دیدار به قیامت باشد. خدا نکند اما!
Posted by: علی.ن | August 12, 2009 10:03 AM
در همین زمینه ، ما هم به نوبه خود، التماس دعا داریم!. حالا یا لینک دانلود و یا متن الکترونیکی کتاب.(ebook).ا
یاسر: می فرستم برایت اخوی
Posted by: سید قاسم | August 12, 2009 11:41 AM
عجیب است، تقریبا هر کس را دیده ام که از مشهد رفته است، به خوشی و نیکی یاد نمی کندش.
نمی دانم شاید اگر روزی من هم ترکش کنم، برایم سراسر تلخی باشد.فکر کنم باشد.
Posted by: محمدعلی | August 12, 2009 11:56 AM
کتاب را خواندم. شیوه روایی را که دچار گسیختگی و جهش بیش از حد در میان فضا و زمان های متفاوت بود نپسندیدم. شخصیت ها به همین دلیل در ذهن عمق پیدا نمی کردند و به تمامی کم مایه می نمودند. در ضمن همه شخصیت ها تک بعدی و بسیار ساده و بسیط (یا متعصب، کثیف، جانی...و یا مدرن، خوشبو، زن دوست...) و بنابراین خسته کننده بودند. از این نظر به نظرم رمان مهم و تاثیر گذاری نبود هر چند آقای خلجی قلم و قریحه خوبی دارند. درباب محتوی، به نظرم این روایت یک برش سطحی از پلشتی ها و یک تصویر ساده سیاه و سفید از واقعیت پیچیده شهری مثل قم (یا کلا قشر مذهبی به معنای عام) هست. من شهری مثل قم را اصلا دوست ندارم اما با شما موافقم که شاید هنوز رگه هایی از معنویت را بشود در میان بعضی از اهل حوزه جستجو کرد هر چند که به جد معتقدم که اهل معنی به تعبیر علی ابن ابی طالب "در زمین مجعول اند و در آسمان مشهور
یاسر: به عکس تو من سخت قم را با همه تناقض ها و پیچیدگی هایش دوست دارم و از آروزهایم این است که خدا یکی دو سالی به من این توفیق را بدهد که برگردم به این شهر و دوباره طلبگی کنم.
رمان به من خیلی چسبید احسان
حال پدر بزرگوار چطور است؟".
Posted by: احسان | August 12, 2009 4:49 PM
من مدتی در قم زندگی کرده ام اما در کودکی و خاطرات مبهمی از آن در خاطرم مانده. اما در مورد والدین باید بگویم که آنها به رغم مذهبی بودن تصویر زیبایی از قم در خاطر ندارند (به همین دلایلی که مهدی خلجی توضیح داده!) و شاید همین ذهنیت مجموعا منفی منبع احساس من نسبت به این شهر است. راستی یاسر جان به گمانم من را با احسان دیگری اشتباه گرفته ای
:-)
یاسر: احتمالا بله من دوستی دارم که پدرش روحانی است و خودش نوه دختری آقای هاشمی نژاد شهید است.
و قاعدتا از فامیل های آقای ابطحی است. گمان کردم شما او هستید.
پسر خوش محضری هم هست و از بچه آخوند بودن خوش محضری اش به او رسیده نه چیزهای منفی اش.
آقا به هر حال هر احسان ابراهیمی ای که هستید شاد باشید خصوصا در این روزها
Posted by: احسان | August 14, 2009 3:19 AM
سلام-من هم کنجکاو شدم وخواندم اما اصلا ازین کتاب خوشم نیامد!هرچند که آنقدر جذاب بود که پای کامپیوتر میخکوبم کرد اما به نظر من بسیارغرض ورزانه درموردمذهب،روحانیتو...نوشته شده بود!به عبارت دیگه"چودزدی باچراغ آیدگزیده تربرد کالا"برای خراب کردن یه سری مفاهیم درذهن خواننده ازبهترین شیوه ها کمک گرفته بود.نکته دیگه اینکه با بدبینی تمام و به عبارت آقای احسان دیدسیاه سفید نوشته شده بود-از دید داستانی هم نه انسجام لازم را داشت و نه سروتهدرست و حسابی!شخصیت پردازیها بسیارناقص واغراق آمیز بود،بعضی ازشخصیتها هم اصلا لزوم حضورشان در داستان معلوم نبود(مثل نازلی)-کلاخیلی ایراد داشت ازنظرسبک و ....
امادرنهایت ایده داستان(دیدگاه متضادباخانواده درزمینه مسائل مذهبی،زندگی درشهری که اکثرافراد بهگونه ای متفاوت از ما میاندشند)برای من ازین منظرنوبود اما میشد خیلی بهتر ازینها بهش پرداخت
یاسر: یک جاهایی یک سویه بود اما خام پرداخت نشده بود داستان!
Posted by: فائزه-الف | August 16, 2009 1:01 PM