« تکمله‌ای بر "لا شکرَ علی الواجب | صفحه‌ی اصلی | پای استبدادیان چوبین بود »

جنایت و مکافات


موسیقی زیر تیغ را گذاشته‌ام. چه تلخ دلنشینی است این موسیقی. ساعت یازده و نیم شب است. دلگرفته‌ام. هوا در این ساعت از شب‌های تونسیه از ظهر گرم تهران یا مشهد داغ‌تر است. شروع کرده‌ام به خواندن جنایت و مکافات داستایوسکی از روی نسخه‌ی انگلیسی (کسی خواست ندایی دهد برایش ایمیل می‌کنم). داستانی که در زندگی او رفته است، برایم عجیب بود. او به دلیل فعالیت‌های سیاسی در روسیه محکوم به اعدام می‌شود. پس از هشت ماه انتظار نوبت اعدام آن‌ها فرا می‌رسد. آن‌ها را به درختی می‌بندند. چشمانشان را می‌بندند. تیراندازها به صف می‌شوند. فرمان شلیک صادر می‌شود. پس از شلیک چشمان تمام اعدامی‌ها را باز می‌کنند. به آن‌ها گفته می‌شود که والاحضرت آن‌ها را از مجازات اعدام عفو کرده است. یکی از زندانیان برای همیشه دیوانه می‌شود. آن‌ها محکوم به زندان با اعمال شاقه می‌شوند. خود داستایوسکی احتمالا تحت تاثیر فشارهای زندان، بعدها دچار حمله‌های عصبی (epilepsy) می‌شود که تا آخر عمر او باقی است. رنج و درد آدمیان خصوصا رنج و دردی که دیگران در قالب شکنجه و استبداد بر آدمی وارد می‌آورند از تم‌های ثابت داستان‌های اوست.

من پیشتر به لطف مراد هامون دوست عزیزم که نسخه‌ی ترجمه‌ی فارسی "برادران کارامازوف‌"اش را در اختیارم گذارده بود، آن‌را در مطالعه گرفتم (نگرانم که مراد هامون ِ من، پس از دگرگشت ایمانی‌ای که یافته است، اکنون چشمش بر مظالمی که حکومت دینی به نام دین می‌کند به قدر پیش از دگرگشت‌اش گشوده نمانده باشد). بی‌شک برادران کارامازوف یک شاهکار است. آب دستتان است سر بکشید و فی الفور نسخه‌ای کاغذی یا الکترونیکی از آن تهیه کنید و خواندنش را شروع کنید، اگر تا به حال نخوانده اید. با خواندن آن شما یک دوره فلسفه‌ی دین و روانشناسی هم می‌خوانید. آن هم فلسفه‌ی دین و روانشناسی‌ای که آن‌قدر ماهرانه در تار و پود داستان تابیده و لحیم شده است که اگر آدمی حواسش نباشد داستان پایان می‌پذیرد و با خود می‌گوید: من که فلسفه‌ی دین و روان‌شناسی‌ای در آن ندیدم.

چه شباهتی است میان حکومت‌های استبدادی در روش‌های سرکوب. از روسیه‌ی روسیاه اواخر قرن نوزدهم گرفته تا ایران ویران اوایل قرن بیست و یکم‌. اکنون نیز آن روسیه‌ی روسیاه همکار خوبی است برای کودتاچیان وطنی.

 الجنس مع الجنس یمیل. کند هم‌جنس با هم‌جنس پرواز. 


مطالب مرتبط

در سوز ساز

حدیث نامکرر «مرنج و مرنجان»

اتقوا من مواضع التُهم، صاحب سایبر تو هم!

عاشورا: روایت چل‌تکه

مقصد: عاشورای امجد

زین پس چو نباشیم...

اطلب الرفیق ولو بالسایبر

به باد ده سر و دستار عالمی

آن‌چزها که آرام‌ام می‌کند: الا بهذه الامور تطمئن قلبی

که گفت در رخ خوبان نظر خطا باشد؟

بازی شب یلدا با تاخیر

شین مثل برهان شر: میم مثل مادر

پیر خرابات و لطف دائم‌اش

گاهی آن‌کس که حقیقت را می‌گوید بی‌شرف است(؟)

خزانِ آرزو و باز هم برهان شر

کام‌ام از تلخی غم چون طنز گشت

درباره‌ی خدایگان خواب و مطالعه

فربه‌تر از فردید

دیدار دوم با مهدی جامی

میرزاوزیری و یک شب خوب

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/5475

نظرها

اگر به خانه ی من آمدی

برایم مداد بیاور، مداد سیاه

می خواهم روی چهره ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب ها

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این ها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یک تیغ بده موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد

و بی واسطه ی روسری کمی بیندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می خواهم بدوزمش به سقف ...

این گونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود

می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شست وشوی مغزی

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آن جایی که عرب نی انداخت

می دانی که ؟ باید واقع بین بود!

صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر

می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب

و برچسب عاشقی می زنندم

بعضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می خوام

برای وقتی که کسی به قصد ارشاد

فحش و تحقیر تقدیمم می کنند!

تو را به خدا اگر جایی دیدی حقی می فروختند

برایم بخر تا در غذا بریزم ...

ترجیج می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!

و سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند

بیاویزم به گردنم و رویش با حروف درشت بنویسم :

« من یک انسانم، من هنوز یک انسانم، من هر روز یک انسانم !!!!
یاسر: کاش شاعرش را هم می توشتید آدم خواست نقل کند کپی رایتش را رعایت کند

دست بر دل ما گذاشتي از اين ذكر رفيق..مباد فلسفه خواني چشم زميني مرا از من بگيرد..
یاسر: سلام پسرم تا به حال به چند نفر بی اذن دخول حس پدری داشته ام اولین اش مهدی فیضی بود دومینش احسان شفیعی بود و سومینش تویی
خوبی؟
یادتم گاهی اوقات

سلام
اگه میشه پی دی اف جنایات و مکافت و برادران کاراازوف رو اگه دارید برای من هم بفرستید
خیلی ممنون می شم
(نسخه ی انگلیسی یا فارسی
)یاسر: باشه

دستِ بر قضا ديشب به خوابِ من آمده بودی ياسر خان، و من آن‌چه را که چند باري در غيبت‌ات برایِ چند نفري گفته بودم در جلوت برایِ خودت بازگو می‌کردم. من هم «نگرانِ» تو بودم، اما در معنایِ حقيقی و لذا موجه‌ِ آن. مدت‌ها بود می‌ديدم، يا لااقل به نظرم می‌رسيد، که کسري از آن دغدغه‌یِ وسواسانه و بيمارگونِ‌ خويش برایِ موجه بودنِ در ايمانِ به خداوند را هرگز در کارِ سياست روا نمی‌داری. نمی‌‌دانم، شايد اين ماهيتِ امرِ سياسی (تو بخوان: حزبی/ايده‌ئولوژيک/ انقلابی) است که احساسِ مسئوليت و رعايتِ انصاف در قبالِ داوری در موردِ دوست و دشمن را برنمی‌تابد و هر پا سست کردني و هر شکي را خيانتِ به آرمانِ سياسی قمداد می‌کند. پایِ تبليغِ سياسی که به ميان می‌آيد گويی ديگر آن «اخلاقِ باورِ» کذايی، به کاري که نمی‌آيد هيچ، سخت دست‌وپاگير می‌شود؛ همان اخلاقِ باوري که در تبليغِ دينی آويزه‌یِ گوش بود و نتيجه‌اش اغلب، و در به‌ترين حالت، سکوتِ در بابِ امرِ قدسی از آب در‌می‌آمد.

يادِ آن سخنِ تاريخیِ آيت‌الله خمينی می‌افتم با اين فحوا که حفظِ «اين» نظام از اقامه‌یِ نماز هم واجب‌تر است. از آن گزاره تا به اين پارادوکسِ تلخ راهِ دوري نيست که حفظِ نظامِ «اسلامی» [که گويا روزي برایِ حاکميت يافتنِ اسلام سامان يافته بود] از حفظِ خودِ/همه‌یِ/اصلِ اسلام هم واجب‌تر است: از ريا نکردن، دروغ نبستن و داوریِ ناشايست در حقِ ديگران نکردن، ستم روا نداشتن، و احياناً در رأیِ مردم دست نبردن‌ و تقلب نکردن و... حکايتِ آرمان و تبليغِ سياسی تو هم اما چنين به چشمِ من می‌آيد یاسر جان. به آن چند نفر هم اين را گفته بودم، به خودت هم می‌گويم و باور کن که دلسوزانه می‌گويم: من اين همه را برایِ تو نمی‌پسندم و شايسته‌یِ تو نمی‌دانم‌ ـ و اين نپسنديدن شايد از جهلِ مرکب باشد اما از سرِ خودپسندی نيست. من البته هرگز هيچ کدامِ آن رذايل را در حقِ تو روا ندانسته ام، و هم باور دارم که آن‌چه از او شکايت داری و آن‌چه را که دفاع‌اش می‌کنی از سرِ باور است؛ اما خب... نه هميشه باوري موجه. و داوریِ من به گواهیِ توجيهي است که اغلب خواننده را از آن بی‌نصيب می‌گذاری. اين البته لزوماً به معنایِ «توجيه نداشتن» و «موجه نبودن» نيست، و من هم «ديدن» را به همين دليل با «به نظر رسيدن» تعديل کردم.

داوریِ ضمنیِ تو در بابِ من اما آخرينِ همه‌یِ آن نمونه‌هايي بود که در نوشته‌هايت بارها رصد کرده ام. چند باري خواسته بوده ام تا به قولِ خودت «تذکري آيين‌نامه‌ای» بدهم و به اخلاقِ باور (و مهم‌تر از آن: اخلاقِ تبليغِ باور) رهنمون‌ات شوم اما ديگران به جایِ من و پيش‌تر از من چنان کرده بودند و تکرارِ من معنايي نمی‌داشت. اما اين بار لاجرم، و باالطبع، ديگران وانخواهند خورد ماجرا از چه قرار است.

من هرچه فکر می‌کنم يادم نمی‌آيد که هرگز (لااقل نزدِ تو) مجيزِ حکومتِ «اسلامی» و رهبران‌ِ آن و مريدانِ ايشان را گفته بوده باشم. من اگر مقلّد هم می‌بودم احتمالاً می‌توانی حدس بزنی مقلّدِ چه کسانی می‌بودم و لابد می‌دانی که ايشان هرگز آب‌ِشان با هيچ‌کدامِ آن دسته‌یِ نخست تویِ يک جو نمی‌رفته است. و البته اگر هم نعتِ ايشان (يعنی همان دسته‌یِ نخست) را می‌گفتم هرگز بی تلاش برایِ اقامه‌یِ دليل نمی‌بود. اما مايه‌یِ اصلیِ حيرت و أسف اين است که «ظلم‌نشناسی» را به «ايمان آوردنِ به خداوند» ربط دهيم. و اگر کسي ادعایِ دومی را کرد خود را موجه بدانيم که منتظر و نگرانِ آن يکی باشيم. پس، ياسر جان، ديگر اين فرق‌اش با آن «غيرتِ ضددينی»‌ای که روزگاري بعضي را به آن متهم می‌کردی چی است؟ يا ايمانِ کسي را آبکی و «غيرموجه» می‌دانی، يا اصيل و موجه. اگر شقِّ نخست راست باشد، که گمان نمی‌کنم ديگر شايسته باشد از «دگردشتِ ايمانیِ» او سخن برانی؛ و اگر شقِّ اخير، که از چه رو بايد نگرانِ اين باشی که ديگر چشمِ او بر مظالمِ مفروضِ ظالمان گشوده نمانَد؟ مگر تو اسلام را چه طور شناخته ای که اسلام آوردنِ اين و آن چنين نگران‌ات می‌کند؟ تو که خود حسابِ «حکومتِ اسلامی» را از دين جدا می‌کنی و دامنِ دومی را از آفاتِ اولی پاک می‌دانی چرا؟ يا شايد بعضي را دارایِ قدرتِ تمييز نمی‌دانی... اما احتمالاً ايمانِ هم ايشان را آبکی و غيرموجه بدانی. یا شايد دارم حرف تویِ دهان‌ات می‌گذارم... نمی‌دانم.

من البته هرگز با قطع و يقينِ تو نه از رذايلِ کسي می‌گويم و نه از فضايلِ ديگری. عادتِ من اين است که کرده‌ای را ستايش يا نکوهش کنم، و شخص را تنها مشروط به اين‌که آن کرده در نفس‌الأمر از او سر زده باشد ـ يعنی با قيدِ اين دقيقه و لذا به نحوِ مشکوک‌. البته من شکاک نيستم. اما لختي شک در داوریِ نسبت به ديگران را به حقيقت نزديک‌تر می‌دانم. نمی‌دانم، شايد تو نامِ اين را محافظه‌کاری بگذاری. اما، دوستِ خوبِ من، نام‌هایِ به‌تری هم می‌توان برایِ آن سراغ گرفت.

یاسر: سلام
حتی نمونه ای از تخطی من از عدم رعایت اخلاق باور نیاورده ای اما حتما نمونه های اگر نگویم بسیاری وجود دارد اما نمونه های تو کدام اند تا بدانم و آویزه کنم.
اما نمونه کسانی که دگرگشت ایمانی برایشان بسته شدن چشم به استبداد را آورد همان سید نازنینی است که هر دو دوستش داریم و من حتی به او عقیده دارم. نمی دانم بعد از این کودتا که چشم بسیاری را باز کرده داوری اش چیست اما پیشتر که تدین حاکمان برایش مهمتر بود از ظلمی که می کردند.
نمونه دیگرش مشاهدات من است نسبت به دیگرانی که دیده ام دیانت و لختی دید نسبت به استبداد خصوصا از نوع دینی اش در آنها همعنان بوده است. به قول اخوی در اروپا کسانی که مذهبی اند غالبا طرفدار نظام ایران هم هستند کم اند کسانی که غیر این باشند مشاهدات من هم این را تایید می کند. ضمنا من حکم ندادم گفتم نگرانم اگر حکم داده بودم حق با تو بود که شتابزده رفتار کرده ام. تفاوت نگران بودن با حکم دادن مرا به شگفتی می اندازد که از داوری تو در باب نوشته من غایب است.
من البته که حساب ظلم آقایان را از دین جدا نمی دانم زیرا دین را اگر نگویم چیزی جز تاریخ دین نمی دانم دست کم بخش مهمی از آن می دانم تاریخ دین را بیینی وجه غالب تحقق تاریخی دین همینی بوده که در ایران امروز به اسم دین می رود از امویان گرفته تا عباسیان تا صفویان تا مسیحیت قرون وسطی چیزی عوض نشده است
الهیات دینی هم غالبا تایع احوال گروه ها و قدرت ها بوده است کافی است به الاهیاتی که هاشمی امروز در خطبه ها علیه الهیات مصباح با تمسک به حدیثی از سید ابن طاووس گفت و یا تغییری که منتظری در نظریه ولایت فقیه خود داده است نگاه کرد تجربه قدرت چنان نظر انها را نسبت به ماهیت قدرت عوض کرده که الاهیات سیاسی ای ارائه می دهند که در آن قدرت حاکم حد خورده باشد به نظارت مردم.

پانزده سال است ازاین عمر تقریبا سی ساله ام که تقریبا هر روز دارم مسائل سیاسی را پی می گیرم و از جناح های مختلف دوست دارم و با آنها سخن می گویم
تمام باورهایم به آدمهای سیاسی و گروه ها را ذره ذره چیده ام و شتاب نکرده ام اما وقتی شواهدی متعدد می اید به مبارکبادم جه کنم کاش دست کم نمونه ای می اوردی از نقض اخلاق ابراز باور که من دریابم این حکم از چه روست با این حال می دانم حتما مواردی شاید بسیار بوده است اما حکم بلامصداق را فقط با دلایل فرضی می توان پذیرفت


حتما ربطی میان دیانت و ظلم نادیدن نیست! درست به همین دلیل بود که برده داری فقط در دنیای سکولار جدید برچیده شد
و درست به همین دلیل است که کاریکاتورهای توهین آمیز به پیامبر بیشتر از کشتار مردم معترض به نتیجه انتخابات اکثر مراجع تفلید را ناراحت می کند و در نظر اکثر متدینان سنتی قبح ترک صلاه از روی عمد بیش از دروغگویی از روی عمد است
باز هم بگویم یا ادا شد اخلاق باور؟
متنت را ناراحت و حتی عصبانی دیدم ناراحتی و عصبانیتی که به دست ظریف آدمی منطقی و اخلاقی کوشیده شده بود که پوشانده شود.
من نگرانی ام را پس می گیرم اگر قرار است تو را این گونه کند
خوش باش
در پناه حق باشی


سلام سید بزرگوار
اگه نسخهای از جنایات و مکافات و برادران کارامازوف و درد جاودانگی برایم ایمیل کنی
وحشتناک ممنونت میشم
مخلص سید منصور
یاسر: باشه

ياسر جان،
هرچه من گفتم، اگر ريا انگار نکنی، از سرِ مسئوليت و دلسوزی گفتم. البته معنیِ اين ادعا قطعاً اين نيست که پس لاجرم در آن‌چه گفته ام خطا راه نداشته است، نه. ولی آن حرف‌ها از رویِ هوا هم نبود؛ استنباطِ من بود از نوشته‌هایِ خودت و اين‌که گاه چه بی‌پروا ردایِ قاضيان را به دوش می‌کنی و به داوریِ اين و آن می‌نشينی. من برایِ نمونه دست دادن تنها به «احمدی‌نژاد» اکتفا کردم و نامِ او را در بلاگ‌ات جستجو کردم و در پیِ شاهد گشتم. عجالتاً نمونه‌هايي را همراه با سؤال‌ها و حاشيه‌هايي که بی‌درنگ با خواند‌ن‌ِشان به ذهنِ من خطور می‌کند در زير می‌آورم.
- «دولت احمدی‌نژاد یک چیز را توانست ارزان کند: خون. برای حفظ قدرت دهها نفر که سهل است تا هزاران نفر را کشتن جا دارد. بیایید که خون ارزان شد. بیایید که به علت تغییر شغل همه چیز ارزان شد. حراج کردند. آتش زده اند به خانه ملت» (on June 22, 2009 12:32 PM).

واقعاً بدون محاکمه و کشفِ آن‌چه که در پشتِ پرده رفته است می‌توان بی‌درنگ عاملِ اصلیِ آن را معرفی نمود و اتهامِ قتل به کسی زد؟ از کجا معلوم که احمدی‌نژاد يا دولت‌اش؟ از کجا نه معلوم که مافوق‌اش؟ يا سپاهِ پاسداران؟ يا هزار و يک مافيایِ ديگري که در اين مملکت حضور دارند و «اختياراتِ رئيس‌جمهوری» را حد می‌زنند؟ اگر کسي بی‌کفايت و حتا مستبد بود، آيا لزوماً قاتل و خونريز هم هست؟ بله، به رغمِ همه‌یِ اين حرف‌ها، پُر ممکن است همه‌چيز زير سرِ خود احمدی‌نژاد باشد. اما، ياسر جان، در بيانِ تو هيچ امکانِ خلافی راه نبُرده است.

- «به قول دوست ظریفی وقتی می‌توان با یک شکلات ایران خانم را راضی کرد و با آن خوابید، چرا به آن تجاوز کرد؟ وقتی مردم ایران زمین، به رییس جمهوری مثل میرحسین راضی اند، که سیاست خارجی رهبری، خصوصا بخش هسته ای‌اش را و بلکه اصولا قدرت او را دست نمی‌زند و مردم هم با پیروزی او احساس گشودگی اوضاع می‌کنند، چرا باید با یک کودتا، دوباره احمدی‌نژاد را بر سر کار آورد؟ (واژه‌ی کودتا را بلند به صدا در آورید، خصوصا موقعی که تلویزیون فارسی بی بی سی در یک محافظه‌کاری بی معنی از به کار بردن این واژه پرهیز می‌کند و گویی ریاست جمهوری دوباره‌ی احمدی‌نژاد را به رسمیت شناخته است)» (on June 15, 2009 9:28 AM).

تو می‌توانی تخلفاتِ ادعايی‌اي را برشماری که از آن مطلّعی، در صحتِ آن‌ ادعاها بحث کنی، و دستِ بالا ظنِ معقول خود را از تأثيرِ آن تخلفاتِ در نتيجه‌یِ انتخابات ابراز کنی. اما دشوار بتوان به طورِ پيشينی و آن‌ هم با چنين شتابي در موردِ قريب به چهل ميليون رأی اظهارِ نظر کرد، و چنين قاطع کسي را متقلب شمرد. آن‌چه تو نام‌اش را «محافظه‌کاری» می‌گذاری، من به «اخلاقِ حرفه‌ای» می‌شناسم.

- «فکر نمی‌کنم دیگر تردید موجهی باقی مانده باشد که احمدی‌نژاد "کذاب" و "بی‌کفایت" است. برای من این حکم چیز جدیدی نیست البته. متاسفم که چهار سال قبل درست در همین روزها و در ایام انتخابات همراه با بسیاری دیگر خطر احمدی‌نژاد را پیش‌بینی کردم و عواقب رای دادن به او را برشمردم. تکرار بخشی از آن پس از چهار سال خالی از فایده نیست.

"آن هم در وقتی که نوبنیاد گرایان در راه اند و اگر بیایند بورس را با یک یاحسین دیگر از بیخ وبن برمی‌کنند و بانک خصوصی را تعطیل می‌کنند و آسانسورهای تمام ادارات را، و بلکه کل ملک ومملکت را، هم چون آسانسور شهرداری تهران می‌کنند که مبادا در چند طبقه‌ای که مردی و زنی در آن همسفر اند، ملاعبه‌ای صورت گیرد و " قبلة العَذارا" یی واقع شود و ارکان عرش، که به رابطه‌ی نامشروع دو جنس بیش از دین به دنیا فروشی و ظلم و ستم‌گری حساس است، به لرزه بیافتد و این گونه شود که: "لساخت الارضُ باهلها"» (on June 9, 2009 1:18 PM).

واقعاً کدام يک از اين «پيش‌بينی‌ها» راست از کار درآمده است که ديگر ترديدِ موجهي باقی نمانده باشد که احمدی‌نژاد «کذاب» و «بی‌کفايت» است؟ عنايت داری که سخن از اخلاقِ باور و «توجيهِ» آن است، نه صدق‌اش.

- «به نظر من اگر احمدی‌نژاد دوباره رای بیاورد، روزهای دشوارتری در انتظار ایران و ایرانیان است. این شیوه مدیریت (بهتر است بگویم این بی‌مدیریتی) اگر چهار سال دیگر ادامه پیدا کند، جبران آن به دهه‌ها کار نیاز دارد» (on May 11, 2009 6:02 PM).

احتمالاً قرار است «گواهیِ ديگران» اين نظر را موجه سازد. اما آيا در اطمينان يافتن از وثاقتِ فردِ گواه دقت و سواسِ قبلی صرف شده است؟ آيا اصلاً کفايت در مديريتِ کشور با اين همه فاکتورهایِ گوناگون و پيچيده به چنگ آمدنی است؟ نمی‌دانم، شايد باشد. اما آيا گواهانِ ما در اين امر رقيبِ متهم است يا يک قاضیِ بی‌طرف‌تر، مانند همان «بانکِ جهانی»اي که من به‌اش رجوع کرده بودم و لينک‌اش را برایِ تو هم فرستادم؟ آيا موردِ اخير ارزش و قدرتِ آن را ندارد که قدري در ذهنِ نقاد و شکاکِ تو رخنه کند تا با تواضعِ بيش‌تري ابرازِ نظر کنی؟ و آيا زنگِ عبارتِ «جبران آن به دهه‌ها کار نياز دارد» زنگِ کلامِ نطق‌هایِ انتخاباتیِ همان احمدی‌نژاد را ندارد هنگامی که عکسِ آن را در موردِ خدماتِ دولت‌اش ادعا می‌کند؟ واقعاً در محاسبه‌یِ «دهه‌ها»يي که ادعايش را می‌کنيم چه‌قدر «موجه» هستيم.

* * *

جانِ کلامِ من در موجه بودنِ تو بود، نه در صادق بودن‌ات؛ خاصه در قياس با وسواسی که در آزمودنِ گواهیِ «پيامبرانِ الهی» به خرج می‌دهی. لابد تو هم برایِ بيانِ اين عبارات دلايلي برایِ خود داشته ای. اما به من حق بده که در متنِ اين عبارات، اگرچه می‌دانم خود از سوزِ دل برمی‌آيند، اما در توجيه‌شان انصافاً هيچ خونِ دلي خورده نمی‌شود. به هر حال، اگر من در داوری‌ام بر خطا بودم، خطایم را به حسنِ نيت‌ام بر من ببخش. من به احمدی‌نژاد رأی ندادم. شايد گفتن‌اش التيام‌بخش باشد براي تو. و از نگرانیِ تو نسبت به خودم هم آزرده نشدم. افسوسِ من تنها از اين بود که می‌ديدم قالِ تو بسيار شبيه به همان‌هايي شده است که ديانت و خريت در قاموسِ‌شان موروثاً به يک معنا است؛ حال آن‌که می‌دانستم و ترديد ندارم که حال‌ِ تو هيچ نسبت و شباهتي با ايشان نداشت و ندارد.
یاسر: متشکرم و تامل می کنم در نظرت ضمن این که سوال اینجاست که ایا اخلاق ابراز باور این اقتضا را دارد که هر جا آدم ادعایی آورد باید همانجا دلیل هم بیاورد یا نه زیرا اگر این تلازم نباشد برای برخی از این ادعاها جاهای دیگر استدلال آورده ام.
مثلا در باره ارزان شدن خون در دولت احمدی در پستی موسوم به الملک لا یمکن تشخیص ظلمه استدلالی آورده ام حالا که ضارب ندا هم معلوم شده بهتر می توان دوری کرد
ممنون

با سلام.
من متن اصلی داستان را میخواهم. اگر لطف کنید، برایم ایمیل کنید.
ممنون میشوم.
امیر باعثی
باشه

سلام
اگر زحمتی نیست نسخه pdfبرادران کارامازوف و جنایت و مکافات را برای من هم بفرستید
خیلی ممنون
یاسر: باشه چشم

چند نكته در بابِ بيانِ باورِ سياسی از ديدگاهِ فردي كه به «اخلاقِ باورِ» مرادِ هامون باور ندارد:
ا. آنچه در ذهنِ فردي «اخلاقِ باور» يا دقيقتر،‌ «اخلاقِ ابرازِ باور» نام میگيرد، به گمانِ من تنها يكي از صورتهایِ ممكنِ «اخلاقِ باور» است و نظامي ست اخلاقی در ميانِ نظامهایِ اخلاقیِ بیشماري كه فيلسوفانِ گوناگون در قلمروِ «بيانِ باور» به آن باور داشته اند يا آن را به كار بسته اند. باورمندیِ او به اين نظامِ اخلاقیِ ويژه ایبسا برآمده از دلبستگیاش به فلسفهیِ تحليلی ست، و او بدونِ شك در باورمندیاش به اين اخلاق موجه است، تا بدانجا كه آن را غيرِشخصی و مطلق نپندارد و به معياري برایِ سنجشِ گفتار و نوشتارِ همگان تبديل نكند.
۲. اخلاقِ باورِ من تنها سلوكِ فكری/نوشتاریِ مرا تعيين میكند. در اين اخلاق قلمروهایِ گوناگون نزدِ من ـ و بسياري چون من ـ از شأن و مقامِ مختلفي برخوردار اند، و قطعاً برخوردِ من با دو قلمروِ مختلف مانندِ‌ دين و سياستِ روز از متدِ يكساني پيروی نمیكند (در قلمروِ بيانِ باور البته، و نه لزوماً‌ در قلمروِ باور). دليلِ آن هم اين است كه من میتوانم در قلمروِ باور يا عدمِ باور به خدا ساكت بنشينم و موضعِ «نمیدانم»‌را اختيار كنم،‌ اما نمیتوانم در برابرِ قلبي كه در خيابان سوراخ میشود ساكت بنشينم. بنابراين ترجيح میدهم كه در چنين موقعيتي به جایِ حفظِ خونسردی و پافشاری بر آن «عينيتِ مدرنِ» كذايی و موشكافیِ فيلسوفانه در فاجعهاي كه رويارویِ چشمهایِ من دارد رخ میدهد (و اعلامِ «بیطرفی»)، «هرچه زودتر» ـ‌ و با در نظر گرفتنِ «شواهدِ موجود» ـ تكليفام را با وضعيتِ كنونی روشن كنم (به رغمِ خطايي كه ممكن است در داوریِ من راه يافته باشد). اينكه من اين شواهد را هماكنون بيان كنم يا نه، به اخلاقِ باورِ شخصِ من ارتباط دارد و بس (و بديهی ست كه اين «خودسری» درست تا هنگامي ست كه با ديگری واردِ «گفتوگویِ منطقی» نشده باشم).
۳. من اگر مانندِ ياسرِ ميردامادی بخواهم از كودتایِ حكومتِ اسلامی سخن بگويم هيچ دليلي بر صحتِ مدعایِ خودم نخواهم آورد. اين رویكردِ من هم علت دارد و هم دليل. دليلاش اين است كه اين شواهد نه تنها بسيار آشكار اند (از رأیِ كروبی گرفته تا قطعِ شبكهیِ اساماس و اعلامِ سريعِ نتايجِ انتخابات و تأييدِ عجولانهیِ آن توسطِ رهبر و هشدارِ زودهنگامِ پليسِ تهران در بابِ ممنوعيتِ هرگونه تجمع حتا پيش از آغازِ اعتراضات)، كه بارها توسطِ ديگران گفته شده اند. علتاش هم اين است كه خردِ سياسیِ من «امرِ بديهی‌» را جورِ ديگري تعريف میكند، و من در چنين موقعيتي برایِ اثباتِ كودتا و تشكيك در امرِ بديهی دست به قلم نمیبرم، بلكه دقيقاً از رویِ «عصبيت» و برایِ اعتراض به وضعيتِ موجود دست به قلم میبرم.
۴. اينكه چرا خردِ سياسیِ من در موقعيتِ كنونی «امرِ بديهی» را جورِ ديگري تعريف میكند به گمانام به قدرِ كافی روشن باشد: حكومتِ اسلامی هيچ راهي برایِ اثباتِ «قطعیِ» كودتا و هويتِ عاملانِ آن پيشِ رویِ «ما» نگذاشته است، و ما نمیتوانيم برابرِ فاجعه نظري نداشته باشيم.

یاسر: ممنون من همیشه آرزو دارم دیزان وبلاگم مثل وبلاگ تو باشد ساده و آرامبخش و رها. نمی دانم راهی هست؟ داستان ما چه بسا داستان کسی باشد که سیلی محکمی به بناگوشش نواخته شده و در مقابل استدلالهای سیلی زننده که استدلال بیاور که این درد از دست من بوده نه از پشت گردن ملس تو تنها مجبور است تگرار کند که من دردم آمده است و این درد را بیش از آنکه تو به پشت گردن من بزنی نداشتم

سلام
مدتی میشه که با سایت شما آشنا شدم. مطالب سایت شما خیلی جالبه. میخوام خواهش کنم پی دی اف برادران کارمازوف رو برای من هم میل کنید. جنایت و مکافات رو قبلا خوندم. سریالش هم این روزها از شبکه 4 پخش میشه؛ اگر اشتباه نکنم سه شنبه ها ساعت 19.30.به نظر میآید که فیلنامه کاملا با متن رمان مطابقت داره اما به جذابی رمانش نیست
یاسر: نمی دانم چی شده نه از یاهو و نه از جیمیل نمی توانم چیزی اتچ کنم وقتی توانستم می فرستم.

يا «چه‌بسا داستانِ» بانويي که به ضيافتي دعوت شده باشد و در ميانه‌یِ آن به‌ناگاه اسبابِ روشنايی چند لحظه‌اي از کار بيفتد و تاريکیِ مطلق بر مجلس حاکم شود و بانویِ داستانِ ما، پس از نيمه‌شب که ميهمانی به پايان می‌رسد و همگان به منزلِ خويش بازمی‌گردند، تازه در روشنايیِ منزلِ خويش دريابد که انگشترِ الماس‌اش به انگشت‌اش نيست و بی‌درنگ فلان ديگر مدعوِ ضيافت را ـ که بر حسبِ اتفاق کينه‌اي ديرينه‌ نيز از او به دل دارد که خود ای‌بسا صرفاً ريشه در نفرتِ از قيافه‌یِ او داشته بوده باشد ـ‌ به سرقتِ جواهرِ خويش متهم کند. باز ای‌بسا که بانویِ داستانِ ما بر حسبِ اتفاق در داوریِ خويش صادق هم باشد. اما آيا «موجه» نيز هست؟

ماجرایِ ما نحن فيه لزوماً اين‌چنيني که من ترسيم کردم نيست اما قطعاً به بساطتِ داستانِ آن کسي که سيلیِ محکمي به بناگوش‌اش نواخته شده است نيز نيست. و اصلاً مسئله بر سرِ وجه شبه است و اين‌که امکانِ داوری و داشتنِ رأيي موجه در موردِ مسئله‌یِ ما به داستانِ چه کسي ماننده است. «علت»‌هايي از آن دست که مينور ذکرش کرد، اگر راست باشد، بيش‌تر مؤيّدِ عدمِ امکانِ داوری و داشتنِ رأيي موجه خواهد بود و لذا، اگر به اخلاقِ باور ملتزم باشيم (که البته لزوماً اخلاقِ باورِ مرادِ هامون نيست بل‌که اخلاقِ باوري است که چنين به نظرِ مرادِ هامون آمده بود که ياسرِ ميردامادی التزامِ به آن را در داوریِ در بابِ «امرِ قدسی» بر خود واجب می‌داند درحالي‌که هنگامِ داوریِ در بابِ «امرِ سياسی» پاک فراموش‌اش می‌کند ـ و تذکّرِ و تکرارِ اين نکته البته برایِ نشان دادنِ بی‌ربط بودنِ بندِ «۱» بود)، می‌بايست حکم به تعليقِ رأی دهيم. خب، البته ممکن است نزدِ بانویِ داستانِ ما نيز گم شدنِ انگشترِ الماس‌اش مسئله‌یِ مهم‌تري از بود و نبودِ خداوند باشد و، به‌رغمِ اين‌که بنا به فرض هيچ راهي برایِ اثباتِ «قطعیِ» سرقت و عاملانِ آن پيشِ رويش نيست، باز «نتواند در برابرِ آن فاجعه نظري نداشته باشد». اما احتمالاً استيصالِ روانیِ وی ربطي به توجيهِ معرفتیِ «دلايلي» نداشته باشد که ممکن است از فرطِ استيصال «آشکار» قلمدادِشان ‌کند و برایِ تسکينِ خويش مستمسک قرار دهد. چه‌بسا اصلاً انگشترِ الماسي در ميان نبوده و او خواب‌نما شده باشد!

اما از ابتدا مناقشه‌یِ من برِ سرِ کودتایِ مفروض نبود و من هم هيچ علاقه‌اي ندارم که صحّتِ اين انتخابات را تأييد کنم ـ البته با تذکّرِ اين نکته که از تشکيکِ در صحّتِ انتخابات تا رأیِ به کودتا دادن و نامزدِ انتخابیِ خويش را، که نقداً مغلوب اعلام شده است، پيروزِ حقيقیِ آن معرفی کردن راهِ بس درازي است. انتقادِ من در برخوردِ معرفتیِ دوگانه‌یِ ياسر بود با گزاره‌ها و ادعاهایِ «دينی» از يک سو و «سياسی» از سویِ ديگر، و مسئله‌یِ انتخابات هم تنها يک نمونه بود در ميانِ آن چند نمونه‌یِ ديگر که خود عجالتاً انتخاب شده بودند. و البته ذکرِ حتا همان نمونه هم باز بيش‌تر از جهتِ شتابي بود که در ابرازش به چشمِ من آمد، يعنی در موجه بودن‌اش، نه در صدقِ محتوايش. غالبِ مواردي که ميرحسين در بيانيه‌ی پنجم‌اش (اگر حافظه‌ام اشتباه‌ نکند) برشمُرد، اگر «راست» باشد (و تذکّرِ اين نکته از آن رو ست که فراموش نکنيم تفسيرِ ما از مسئله و داوریِ در بابِ آن تا چه پايه متأثر است از داوریِ قبلیِ‌مان در موردِ طرفينِ دعوا، داوری‌اي که خود نيز لاجرم به ميزانِ زيادي متوقف بر نظريه بوده است تا امرِ عينی)، هر انسانِ منصفي را در سلامتِ اين انتخابات به ترديد می‌اندازد. اما آن نظر حتا پيش از انتشارِ اين بيانيه طرح شده بود. گرچه ياسر خود مردِ سياسی است و در اين جور قضايا، به علّتِ ارتباطاتِ اجتماعی و نفوذِ حقيقتاً گسترده و حسادت‌برانگيز و مثال‌زدنی‌اي که دارد، «مطلع» محسوب می‌شود و چه‌بسا آن‌چه من از آن بی‌خبر بوده ام را او از خيلي پيش‌تر می‌دانسته است. اما باز بيش از اين می‌توان گفت: احتمالاً تذکرِ اين نکته‌ چندان دلچسبِ معتقدينِ به کودتا نيست که غالبِ آن شواهد تنها نشانگرِ فراهم بودنِ زمينه‌یِ تقلب بودند نه تحققِ آن؛ چه، جهانِ ممکني قابلِ تصور است که در آن «جمهوریِ اسلامی» تمامیِ قوایِ خويش را بسيج کند برایِ تقلبي چشمگير و معنادار و بيرون کشيدنِ نامِ محمودِ احمدی‌نژاد از صندوق‌هایِ رأی، اما مردمِ پيش‌بينی‌ناپذيرِ ايران، به هر دليلي (من جمله با توسل به تحليل‌هایِ آبکی‌اي از اين دست که با رأیِ به احمدی‌نژاد نارضايتیِ عمومی بالا می‌گيرد و آخرسر نظام از بُن برچيده می‌شود)، رژيم را با رأیِ به او از تقلّب بی‌نياز کنند. نفسِ تدارکِ زمينه‌یِ تقلّبِ البته برایِ ابطالِ انتخابات دليلي کافی است اما برایِ رأیِ به تحققِ کودتا دادن، هرگز. اما من باز، گذشته از اين که دليلي ندارم، علاقه‌اي هم ندارم که بگويم اين جهانِ ممکن همان جهاني است که همه‌یِ ما در ۲۲ خرداد در آن نفس کشيديم. اما بسيار علاقه‌مند ام که احتمالِ آن را، و لذا ناموجه بودنِ حکمِ مطلق به کودتا دادن را، به هر آن کسي گوشزد کنم که از طرفي در معرفت‌شناسیِ تجربه‌یِ دينی مو را از ماست بيرون می‌کشد اما از طرفِ ديگر، نوبت که به بازیِ سياسی می‌رسد، «امرِ بديهی را جورِ ديگري تعريف می‌کند».

اما «عصبيت» و اعتراضِ جنابِ مينور اگر صرفاً برآمده از نفرتي «شخصی» و «غيرِ مطلق» نسبت به تقّلبِ مفروض در آرایِ عمومی باشد چه بسا اهميتي نداشته باشد. ولی اگر برآمده از نظامي اخلاقی‌ باشد که قرار است «معياري برایِ سنجشِ رفتار ديگران»، و احتمالاً مجازاتِ ايشان در صورتِ تخطی از آن، قرار گيرد، لاجرم می‌بايست اعتراضي موجه باشد. چنين خون‌خواهی‌ِ عجولانه‌اي، نه با فلسفه‌یِ حقوقِ کيفرمدارانه‌یِ کانتی مناسبتي دارد، و نه حتا با نظريه‌یِ بازدارندگیِ مجازات در فلسفه‌یِ حقوقِ بنتام، که رنگ و بویِ اومانيست‌هایِ «قشنگ» را دارد و معتقد است که «هر مجازاتي فی‌نفسه شرِّ ديگري است» و «افزودنِ شّری بر شرورِ پيشين». من واقعاً درک نمی‌کنم که چه چيز ما را موجه می‌کند هنگامي که خود معتقد ايم هيچ راهي برایِ «اثباتِ قطعیِ» عاملِ جرم نيست، به جایِ «حفظِ خونسردی و پافشاریِ بر عينيت و اعلامِ بی‌طرفی»، «هرچه زودتر» و با در نظر گرفتنِ دلايلِ ـ بنا به فرض ـ ناکافیِ موجود، کسي را متهمِ به آن کنيم و در صددِ مجازات‌اش برآييم، آن هم با علمِ به خطايي که پُر ممکن است در داوری‌ِمان راه يافته باشد. بله، اگر بی‌طرف نبودن و روشن کردنِ تکليفِ خويش با وضعيتِ کنونی صرفاً به معنایِ موضع‌گيری و محکوم کردنِ نفسِ جنايتي باشد که محقق شده است، بحثي نيست. و نيز اگر جنايتِ موردِ بحث «سوراخ شدنِ قلبي در خيابان» و در برابرِ چشمانِ ما باشد؛ چه، اگر شکاک نباشيم، که من هم نيستم، احتمالاً اين ديگر مصداقِ آن موردي نخواهد بود که هيچ راهي برایِ اثباتِ قطعی‌اش نباشد. اما اگر روشن کردنِ تکليف به معنایِ برپايي دادگاهِ صحرايي و اعدامِ انقلابی باشد، تنها مگرِ همان استيصالِ روانی‌ِمان بتواند ما را در جنايتي که مرتکب‌اش می‌شويم موجه سازد!

نکته‌یِ آخر اين‌که غرضِ من از تفکيکِ «اخلاقِ باور» و «اخلاقِ تبليغِ باور» صرفِ تأکيد بر اضافه شدنِ مسئوليتِ اخلاقیِ فرد در قبالِ ديگران، با ابرازِ يک باور، بر مسئوليتِ اخلاقی‌اش در قبالِ خويش بود ـ نه افزودنِ بر اقتضائاتِ آن و اين‌که فرد حتماً دلايل‌اش را حينِ ابرازِ باورش بياورد. من مايل‌ام اعترافي را که به نحوِ تلويحي در کامنتِ نخست‌ام کردم، و البته در خلالِ بحث فته‌رفته فراموش‌اش کردم و به نحوِ متناقضي برخلاف‌اش عمل کردم، بارِ ديگر، اين بار به‌تصريح، بيان کنم: اگر وسواسي را که در بالا به خرج دادم، در داوریِ خودِ من در موردِ تو، ياسر، هم به کار بنديم، البته دشوار بتوان آن را «موجه» دانست ـ لااقل به طورِ مطلق. تسليم!
یاسر: قابل تامل است اما به نظر من شواهد برای تقلب بیش از ان است که بتوان حکم داد داوری در این باب ناممکن است

از ذکرِ يک نکته در پاسخِ به پاسخ‌ات به کامنتِ نخست‌ام درگذشته بودم، اما حالا که بحث کش‌دار شد خُسران خواهد بود اگر متذکّرش نشوم: «تاريخِ دين» قطعاً يک مفهومِ نظريه‌انباشته (theory-laden) است و چنين نيست که بر پيشانیِ رويدادها مهرِ دينی و غيرِدينی خورده باشد و ما به نحوي عينی بتوانيم با سوا کردنِ «رويدادهایِ دينی» به داوریِ در بابِ دين بنشينيم. لذا، ياسر جان، اگر «حسابِ ظلمِ آقايان» را از دين جدا نمی‌دانی پس لاجرم بايد بتوانی به نحوِ موجهي نشان ‌دهی «ظلم‌نشناسی» (و البته «ظلمِ آقايان») با ايمان آوردنِ به [تفسيرِ موجهي از] اسلامي که پيامبر به انسان معرفی نمود محتمل‌تر است تا با ايمان نياوردنِ به آن؛ و گرنه استدلالِ تو جز مصادره‌یِ به مطلوب نخواهد بود. شايد لازم به توضيح نباشد که اگر جز اين می‌بود، يعنی اگر تفکيکِ دين از تاريخِ دين معنادار نمی‌بود، چنان که می‌دانم رأیِ دستِ‌کم دو ضلع از «مثلثِ ايمان‌کُشِ» تو نيز مع‌الأسف همين است، هر کسي می‌توانست نيز برایِ نقدِ هر آييني، در عوضِ اقامه‌یِ برهان، نخست به نامِ آن آيين، و با توسل به تفسيري غيرِموجه از آن، به هر فسادِ متصوري دست يازد و آن را نيک به لجن کشد و سپس، با اشاره به «تاريخِ» متأخرِ آن آيين، وجدانِ اخلاقِ‌باوریِ (!)‌ مؤمنانِ به آن آيين را معذّب سازد
!
یاسر: وقتی می گوییم تاریخ دین اولا مراد تاریخ صورت رایج دینداری است که اتفاقا با ظلم سازگار بوده است لذا فرق فارق اینجا به معیار صورت رایج سنجیده می شود اما در عین حال اتفاقا اگر دین همان تاریخ دین و یا دست کم تاریخ دین وجه مهم دین باشد آنگاه راه برای متدینان ظلم ستیز هم گشوده است که روایت ظلم ستیزی ارائه دهند بدین امید که روزی جزو وجدان مومنان شود لذا تاریخی دیدن دین گرچه چندان به نفع دینداران نیست اما مثل فلسفه می ماند آنها نیز می توانند تاریخ جدیدی بسازند تاریخ دین بسته نشده است.

اين صرفاً تکرارِ ادعایِ پيشين خودت است: که حسابِ صورتِ رايجِ دينداری (ظلمِ کساني که خويش را ديندار «می‌نامند» يا حتا «می‌دانند») از حسابِ دينِ پيامبرِ خداوند جدا نيست. اما اشکالِ من اين بود که دينِ محمد را تنها با ظلمِ علی‌الادعا دينی‌اي می‌توان سنجيد که برآمده از تفسيري «موجه» از اسلام باشد. به بيانِ ديگر، تو تنها در صورتي موجه هستی که صورتِ رايجِ مسلمانی را جزوِ تاريخِ اسلام بدانی که بتوانی نشان ‌دهی ظلمي که امروز به نامِ اسلام بر خلق می‌رود به نحوِ موجهي مستند به نصوصِ موثق و اصيلِ دينی (يعنی قرآن، احاديثِ قدسی و نبوی، و رواياتِ امامانِ پس از او) و برآمده از آن‌ها است؛ چه، در غيرِ اين صورت، می‌توان فی‌المثل جناياتِ دولت و ارتشِ ايالاتِ متحد در افغانستان و عراق را نيز به پایِ بيانيه‌یِ حقوقِ بشرِ و «تاريخ» آن نوشت و ثمره‌یِ آن دانست؛ چه، احيایِ «حقوقِ بشر» و مبارزه با «تروريسم» شعارِ اصلیِ دولتِ آمريکا طیِ آن جنگ‌ها بود. اما روشن است اگر کسي به «نامِ» آييني اما بر خلافِ مفادِ آن عمل کرد، نمی‌‌توان کرده‌یِ او را به پایِ آن آيين نوشت و بخشی از تاريخِ آن و معياري برایِ سنجش‌اش دانست

یاسر: اولا سوء فهم از یک متن هم جزیی از تاریخ آن متن است و متنی که به فرض آورنده آن حکیم مطلق است در سوء فهمهای احتمالی از متن هم شریک است
اما البته که نصوصی وجود دارد که برخی از آن استفاده کرده اند خشونت را اما این که استفاده آنها موجه بوده تا منظور از موجه چه باشد
داستان ساده ای نیست و بسط می طلبد اما به نظر من استفاده آنها در موارد بسیاری برای خشونت و ظلم از متن دینی موجه بوده است
بلند شو بیا لندن تا با هم بحث کنیم.

مرادِ عزيز! به رغمِ ادعایِ تو بخشِ بزرگي از بحثِ تو نقدِ مستقيمِ دلايلِ آورده شده از سویِ مدعيانِ تحققِ «كودتایِ انتخاباتی» ست و نه نقدِ رویكردِ آنان در توجيهِ ادعايشان. باری، حرفِ من اين بود كه حكومتي تمامِ راه‌هایِ اثباتِ «قطعیِ» تقلبِ گسترده‌اش در انتخابات را بسته است (عجالتاً ـ درست يا نادرست ـ فرض می‌كنيم كه اثباتِ محكمه‌پسندِ كودتا در شرايطِ فعلی ناممكن است) و به اين ظلمِ بزرگ بسنده نكرده است، بلكه آن را دست‌آويزِ ظلمِ بزرگ‌تري كرده است،‌ يعنی سركوبِ وحشيانه و خشونت‌بارِ اعتراضاتِ قانونیِ بخشِ بزرگي از مردم‌اش. خودِ اين سركوب و بسياري از شواهدِ موجودِ ديگر صدها مرتبه بيش‌تر از آن‌كه نشان‌گر عدمِ تحققِ كودتا باشند، نشانگرِ تحققِ آن است. مدعيانِ تحققِ كودتایِ انتخاباتی «دادگاهِ صحرايی» بر پا نكرده و حكمي برایِ «اعدامِ» كسي صادر نكرده اند. آنان تنها اتهامي را به حكومتِ اسلامی وارد می‌كنند كه احتمالِ درستی‌اش بسيار بالاتر از نادرستیِ آن است، آن هم در شرايطي كه حكومتِ ستمگر با وقاحتِ تمام می‌كوشد تا جایِ متهم و شاكی را عوض كند. من واقعاً نمی‌فهمم كه چرا نبايد اين اتهام را به بانگِ بلند فرياد زد، وقتي كه حكومتِ اسلامی بساطِ وحشيگری و خون‌ريزی‌اش را درست بر زمينِ نادرستیِ اين اتهامِ احتمالاً درست برپا كرده است؟ اعلامِ بی‌طرفیِ تو در بابِ اين اتهام حتا اگر از چشم‌اندازِ حقيقت‌جويی تا حدي موجه باشد، از چشم‌اندازِ ظلم‌ستيزی احتمالاً چندان موجه نيست، و اين به گمانِ من نگرانیِ جنابِ ياسر درباره‌یِ تو را موجه می‌كند. چنين به نظر می‌رسد كه امكانِ تحققِ كودتایِ انتخاباتی از امكانِ وجودِ خدا اگر خيلی بيشتر نباشد (كه به گمانِ من هست) دستِ‌كم كمتر نيست، و اينكه تو باور به وجودِ خدا را عقلانی می‌شماری (و وظيفه‌یِ خود می‌دانی كه ديگران را به آن دعوت كنی) و باور به تحققِ كودتا را غيرِعقلانی می‌دانی (و وظيفه‌یِ خود می‌دانی كه به ديگران در بابِ امكانِ نادرستیِ آن هشدار ‌دهی)، دستِ بر قضا بر هيچ مبنایِ معرفتی و حقيقت‌جويانه‌اي استوار نيست. نگرانیِ من و ـ شايد جنابِ ياسر ـ اين است كه اين تفاوتِ رویكردِ تو در چنين مواردي تنها برآمده از حساسيتِ عاطفیِ متأخرت به دينِ محمد و ـ در قياس با آن ـ عدمِ حساسيتِ عاطفیِ تو به ظلمِ حكومتي باشد كه به نامِ دينِ محمد بنا شده است.
یاسر: یکی از نکاتی را که می خواستم بگویم مینور گفته است اصلا جنس بحث در مورد خدا با جنس بحث در مورد ظلم دستگاه حاکمه در ایران متفاوت است زیرا در اولی دلایل و نیز موضوع مورد بحث به یک معنا انتزاعی است اما در دومی هر دو به یک معنا انضمامی است ضمنا مراد هامون هیچ دلیلی برای همسنخی این دو دسته ادعا نیاورده است
تاکید می کنم که دینداری در صورت سنتی آن بر اساس مشاهدات من به معنی لخت شدن و ندیدن ظلم است و در مورد مراد هامون من فقط احساس نگرانی کردم که هنوز امیدوارم خطا بوده باشد

۱. اولاً، جنابِ مينور، من هيچ‌وقت «ادعا» نکردم که کاري به «دلايلِ» آورده‌شده از سویِ مدعيانِ تحققِ کودتا ندارم؛ چه، روشن است که يگانه راهِ پيش‌رویِ من برایِ احرازِ ناموجه بودنِ ايشان، يا به قولِ تو «رويکردِ» سهل‌گيرانه‌یِ ايشان در دفاع از آرایِ سياسی‌شان، سنجشِ علی‌الادعا «دلايلي» است که در دفاع از رأیِ خويش اقامه می‌کنند. آن‌چه من گفتم اين بود که انتقادِ من به ياسر به صرفِ اين يک مسئله، يعنی مسئله‌یِ کودتا، خلاصه نمی‌شد و آن تنها «نمونه»اي از داوری‌هایِ ناشايستِ او بود و البته کسي هم به نمونه‌هایِ ديگري که عجالتاً قيد کرده بودم هيچ اشاره‌اي نکرد و هيچ پاسخي هم نداد و لذا نوبت به پاسخ من هم نرسيد. ثانياً، اگر مراد از «مدعيانِ تحققِ کودتا» جنابِ خودت و جنابِ ياسر باشد، لازم است يادآوری کنم که جنابعالی که، از آن‌جا که درست سرِ بزنگاه «امرِ بديهی را جورِ ديگري تعريف می‌کنی»، هيچ رغبتي به جهدي برایِ دليل آوردن نداشتی و صرفاً به چند گزاره‌یِ البته مطابق با واقع اما بی‌ربطِ به ادعايت اشاره کردی و آن‌ها را «دلايلي آشکار» در تأييدِ آن برشمُردی، و ياسر هم که، احتمالاً به دليلي مشابه، يعنی بديهی فرض کردنِ اصلِ ادعا، اصلاً هيچ دليلي اقامه نکرد. من، در عوض، به دلايلِ موجهي اشاره کردم که ميرحسين (البته بايد اصلاح ‌کنم که در نامه‌اش به شورایِ نگهبان، نه در بيانيه‌یِ پنجم‌اش) برشمُرده بود، که آن‌هم دستِ‌بالا در تأييدِ تخلفاتِ گسترده بود، نه لزوماً کودتا، و سعی کردم تا نشان دهم، حتا اگر همه‌یِ آن موارد راست باشد، «ابطالِ انتخابات» ـ که خواسته‌یِ ميرحسين است ـ موجه خواهد بود، اما «تحققِ کودتا» ـ که ادعایِ شما ـ هرگز.

۲. پيش از آن‌که به سنجشِ دلايلِ مينور بپردازم، به‌تر است ابتدا مرادم را از «کودتا» بيان کنم تا همه‌یِ بحث بی‌جهت بر سرِ صرفِ يک مشترکِ لفظی کش پيدا نکند. من برایِ تعريفِ کودتا در ادبياتِ سياسی به دايرﺓ‌المعارف آن‌لاينِ بريتانيکا رجوع کردم، که در زير آن را ذکر می‌کنم:

coup d’état
political intervention
also called Coup,

the sudden, violent overthrow of an existing government by a small group. The chief prerequisite for a coup is control of all or part of the armed forces, the police, and other military elements. Unlike a revolution, which is usually achieved by large numbers of people working for basic social, economic, and political change, a coup is a change in power from the top that merely results in the abrupt replacement of leading government personnel. A coup rarely alters a nation’s fundamental social and economic policies, nor does it significantly redistribute power among competing political groups. Among the earliest modern coups were those in which Napoleon overthrew the Directory on Nov. 9, 1799 (18 Brumaire), and in which Louis Napoleon dissolved the assembly of France’s Second Republic in 1851. Coups were a regular occurrence in various Latin American nations in the 19th and 20th centuries and in Africa after the countries there gained independence in the 1960s.

- coup d’état. (2009). In Encyclopædia Britannica. Retrieved July 27, 2009, from Encyclopædia Britannica Online:
http://www.britannica.com/EBchecked/topic/140445/coup-detat

آن‌چه من در اين تعريف بر آن تأکيد دارم، و تا به امروز هيچ دليلِ موجهي بر احرازِ تحققِ آن در انتخاباتِ اخير به گوش‌ام نخورده است، عبارتِ «سرنگونیِ دولتي موجود» (an existing government) است. اين بدان معنا ست که تخلفِ انتخاباتی اخير، هر چه‌قدر هم گسترده باشد، تنها زماني مصداقي از کودتا خواهد بود که ميرحسينِ موسوی بيش از پنجاه درصدِ آرا را از آنِ خود کرده و لذا رئيس‌جمهورِ قانونیِ ايران گشته بوده باشد، و رژيمِ ايران، با قلبِ آرا، محمود احمدی‌نژاد را بر کرسیِ رياست جمهوری نشانده باشد؛ چه، در غيرِ اين صورت، دولتِ ميرحسين هرگز مصداقي از «دولتي موجود» نبوده است که «سرنگون» گشته باشد. به عبارتِ ديگر، حتا اگر در نفس‌الأمرِ ماجرا رأیِ موسوی بيش‌تر از احمدی‌نژاد اما کم‌تر از پنجاه درصد بوده باشد و لذا انتخابات به دورِ دوم کشيده شده باشد، و «جمهوری اسلامی» در همان دورِ اول، و با تقلبي چشمگير، کار را به نفعِ احمدی‌نژاد يک‌سره کرده باشد، باز نمی‌توان دم از کودتا زد؛ به اين دليلِ روشن که هيچ دليلِ پيشينی‌اي در دست نيست که حاکی از آن باشد که ميرحسين قطعاً پيروزِ انتخابات می‌بود اگر دورِ دومِ انتخابات برگزار می‌گشت. لذا هر تخلفي، هرچه‌قدر گسترده، مادامي که اين شرط را احراز نکند، نام‌اش هرچه باشد («تقلب» يا «فساد» يا «جمهوریِ دروغين» يا «ديکتاتوری» يا «سلطنت»)، قطعاً «کودتا» نخواهد بود. و البته، احرازِ اين شرط احتمالاً تنها در صورتي ممکن، و لذا باورِ به آن تنها در صورتي موجه، می‌بود که شورایِ نگهبان به بازشماریِ آرا و تطبيقِ آن‌ها با سربرگ‌ها تن می‌داد. و باز، اين شاهد‌که شورایِ نگهبان از انجامِ آن سر باز زد، می‌تواند «ظنِّ» تخلف را بيش از پيش قّوت بخشد، اما هرگز يارایِ آن را ندارد که کودتایِ ادّعايی را «موجه» گردانَد.

۳. اما «دلايلي» که تو ادعايش را کردی، مينور جان، جز يکي (يعنی «قطعِ شبکه‎ی اس‌ام‌اس»، که در نامه‌یِ ميرحسين هم ذکر شده بود)، به‌خودیِ خود، حتا دليلي بر تخلّف هم نيست، چه رسد به کودتا، تا چه رسد به «دليلي آشکار در تأييدِ کودتا».

ـ با وصفِ آن‌چه رفت، واقعاً به چه معنا «رأیِ کروبی» می‌تواند دليلِ بر کودتا باشد؟ نمی‌دانم، شايد استبعادِ آن نزدِ تو. اما لابد استبعادِ آن از ميزانِ رأیِ وی در انتخاباتِ ۸۴ برمی‌آيد که اگر اين طور باشد، به دليلِ مشابه، شايد استبعادِ تخصيصِ رأيي کم‌تر از هفده ميليون به احمدی‌نژاد نيز قابلِ ذکر باشد. که اگر، با توجه به رشدِ جمعيتِ واجدينِ شرايطِ رأی‌ دادن، افزايشِ احتمالیِ رأیِ هر دو را (در کنارِ رأیِ رضايی) نيز لحاظ کنيم، دشوار بتوان بيش از همان چهارده ميليون را به موسوی عطا کرد. و اگر هم همه‌یِ اين محاسباتِ لنگ‌درهوا راست باشد، باز نتيجه به‌سادگی اين خواهد بود که کودتايي در کار نبوده است. اما طُرفه اصلاً اين‌جا ست که برایِ ادعاهایِ ماهيتاً پسينی دلايلي پيشينی ادعا کنيم و، بيش‌تر، «آشکار» نيز قلمدادشان کنيم، آن هم نه به نفعِ صرفِ تقلب، که نيز کودتا.

ـ اما «هشدارِ زودهنگامِ پليسِ تهران در بابِ ممنوعيتِ هرگونه تجمع حتا پيش از آغازِ اعتراضات» و «سركوبِ وحشيانه و خشونت‌بارِ اعتراضاتِ قانونیِ بخشِ بزرگي از مردم»: باز اين اقلاً ظاهرش به باقیِ کودتاهایِ عالم بی‌شباهت نيست، چه، در بخشي از تعريفِ کودتا هم قيد شده است. اما مگر هر سرکوبي، به‌خودیِ‌خود و به‌تنهايي، هم‎‌ارزِ با کودتا ست؟ مگر آن‌چه در ۱۸ تير رفت کودتا بود که اين کودتا باشد؟ روشن است که تا شرطِ فوق‌الذکر احراز نشود از صرفِ «سرکوب» نمی‌توان «کودتا» را نتيجه گرفت. رژيم ايران به هر حال از ور افتادن اجتناب خواهد کرد و هميشه نيز هر اعتراضي را سرکوب کرده است. و خب لازم نيست حتماً کودتا، يا حتا تقلب، اتفاق بيفتد تا اعتراضِ مردم به خيابان کشيده شود و حکومت سرکوب‌اش کند. کافي ست تا همه‌ يا حتا تنها بخشِ معناداري از مردمي که بازنده اعلام می‌شوند، مانندِ دوستِ ما، نتيجه‌یِ انتخابات را، در عوضِ شمارشِ آرا، با قياسِ منطقی محاسبه کنند.

_ آن دلايلِ ديگري که به اجمال ذکر کردی را هم که گمان نکنم لازم به توضيحِ مجدد باشد که: دستِ‌بالا مؤيدِ تخلف است، نه لزوماً کودتا.

اما بايد به جنابِ مينور دست مريزاد گفت، و البته استحکام و قدرتِ فلسفی‌اش را ستود، که مرا می‌شناسد، و نيز اشاراتِ مکررِ من در اين کامنت‌ها را می‌بيند که جابه‌جا حسابِ خودم را جدا می‌کنم از «جمهوریِ اسلامی»اي که همه‎جا با گيومه نام‌اش را برده ام، و، از آن مهم‌تر، حسابِ ظلمِ مفروضِ سردمدارانِ آن رژيم را از آيينِ پاکِ محمد، اما باز آسمان و ريسمان به هم می‌بافد و از «عدمِ حساسيتِ عاطفیِ» من «نسبت به ظلمِ حکومتي که به نامِ دينِ محمد بنا شده است» ابرازِ نگرانی می‌کند. خب اگر او «امكانِ تحققِ كودتایِ انتخاباتی را از امكانِ وجودِ خدا خيلي بيشتر می‌داند» (مرحبا واقعاً) و نفسِ کودتا را هم از ابتدا «بديهی»تر از آني می‌داند که خودش را موظف بداند برايش دليل اقامه کند، و لذا به طريقِ اولی نزدِ او «عدمِ وجودِ خدا» حتا باز «بديهی»تر از قبلی از آب درمی‌آيد، به اين دليل است که او از طرفي دايره‌یِ بديهيات‌اش از عوام‌النّاس خيلي تنگ‌تر است، و از طرفِ ديگر به هر حال هم ذهنِ خيلي نقادي دارد و هم خيلي فيلسوف است. اما من که از طرفي به مرضِ طلبِ توجيه مبتلا هستم، و از طرفِ ديگر نه اولی را دارم و نه دومی را هستم (!)، و به لحاظِ «ظلم‌ستيزی» هم متأسفانه پرونده‌یِ روشني ندارم، از آن‌جا که به سهمِ خودم، چه هنگامِ «عقلانی شمردنِ باور به وجودِ خدا و دعوتِ ديگران به آن» و چه هنگامِ «غيرعقلانی دانستنِ باور به تحققِ کودتایِ اننخاباتی و هشدارِ به ديگران در بابِ امکانِ نادرستیِ آن» لااقل «سعی» کرده ام دلايلِ موجهي اقامه کنم، دستِ بر قضا بر هيچ مبنایِ معرفتی و حقيقت‌جويانه‌اي استوار نيستم، کلاً!

۴. اما، ياسر جان، اگر «مرادِ هامون هيچ دليلي برایِ همسنخیِ اين دو دسته ادعا نياورده است»، دليل‌اش اين است که قرار نيست برایِ اين دو سنخ ادعا يک سنخ توجيه ارائه دهيم. من هيچ‌گاه از شما نخواستم برایِ ادعاهایِ به قولِ خودت «انضمامی»تان به گواهیِ پيامبر يا تجربه‌یِ دينیِ خويش استناد دهيد تا آن را موجه کرده باشيد.

نکته‌یِ ديگر اين‌که، خودت به‌تر از من می‌دانی، آن حکيمِ مطلق در نصِّ کلامِ خويش، در قرآن، می‌گويد «منه ايت محکمت هن ام الکتب و اخر متشبهت فاما الذين فی قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه و ابتغاء تأويله و ما يعلم تأويله الا الله»؛ و تو هم هيچ دليلي نياوردی که چرا حکمت اقتضا می‌کند که قرآن سوءِ فهم را برنتابد. ضمنِ اين‌که حتا اگر بتوانی اين ادعایِ اخيرت را موجه گردانی، دستِ‌بالا در حمکتِ خداوند تشکيک کرده ای، نه در آن‌چه من در بابِ تاريخِ هر پديده‌اي، من‌جمله اسلام، ادعا کردم. مثالِ بانمک‌تري که می‌توان افزود خودِ ترکيبِ «جمهوریِ اسلامی» است، و اين‌که، اگر تو بر صواب باشی، هر قدر که تاريخِ اين رژيم به پایِ «اسلام» نوشته شود، به همان پايه به پایِ «جمهوريت» نيز نوشته خواهد شد. لذا موجه خواهد بود اگر نگرانِ تو هم باشيم که «ظلمِ آقايان» را نبينی، چه، به نظر می‌رسد‌ سخت دلبسته‌یِ جمهوريت گشته ای!

نکته‌یِ آخر اين‌که به نظر می‌رسد نشان دادنِ اين‌که «ظلمِ» ادعايی‌اي از تفسيرِ موجهي از اسلام برآمدنی ست، متوقف بر اين باشد که، علاوه بر آن، رأیِ موجهي در فلسفه‌یِ اخلاق و فلسفه‌یِ حقوق (دو شاخه‌اي در فلسفه که من هنوز شخصاً تکليف‌ام را در آن‌ها با خودم روشن نکرده ام) داشته باشيم که وفقِ آن بتوان نشان داد ظلمي که ادعايش را می‌کنيم واقعاً مصداقي از ظلم است.

۵. من اما، به خلافِ دوستانِ «فيلسوف»مان که تا ديروز نقّاد و چه‌بسا شکاک بودند و امروز به‌يک‌باره همه‌چيزي نزدشان «بديهی» گشته است و هر تحليلِ آبکی و کوچه‌بازاری‌اي بی‌درنگ قانع‌شان می‌کند و با توسّلِ به آن خود را «موجه» (و بل، با عنايتِ به همان نظامِ اخلاقی‌اي که بعضي‌شان تا ديروز متعلق به «گله‌یِ بردگان»اش می‌دانستند، خود را «ملزم») می‌دانند که هرچه سريع‌تر رأيي قاطع صادر کنند، هرگز ادعایِ قاطعي درموردِ امرِ واقعِ انتخاباتِ اخير و وقايعِ پس از آن نکردم: نه هرگز گفتم کودتايي در کار نبوده است، و نه هيچ‌جا دامنِ رژيمِ ايران را از خون‌هايي که ريخته شده مبرا دانستم. تنها گفتم شايسته‌ آن است که پایِ ادعاهايمان را به اندازه‌یِ گليمِ دلايل‌ِمان دراز کنيم و، هم‌چون اعرابِ جاهلی، به خون‌خواهیِ يک نفر، قبيله‌اي را به خون نکشيم. اگر دوستانِ من، يکي در مشهد و ديگری در لندن، شنيده اند از شبيخوني که بامدادانِ ۲۵ خرداد به کویِِ دانشگاهِ تهران آورده شد، من خود در کویِ داشنگاهِ تهران و به‌چشم ديدم، و «شبي را به درازنایِ سالي» تا صبح نخفتم، و دانشجويانِ بی‌گناه و از همه‌جابی‌خبری را نظاره بودم که يا تا سر حدِّ مرگ مُشت و لگد و باتون خوردند و يا از بيمِ جان تا روشنايیِ روز دمادم بر خود لرزيدند. اما هر چه کوشيدم نتوانستم از پسِ چهره‌یِ عبوسِ مهاجمان چهره‌یِ احمدی‌نژاد را از مافوق‌اش، و چهره‌یِ آن دو را از چهره‌هايي «گم‌نام» که حضورِ مخوف‌شان را هميشه بيخِ گلويمان حس می‌کنيم، تمييز دهم، و به‌ناچار خشمِ خويش را فروخوردم و کسي را، جز آن‌هايي را که جنايت‌شان را «به چشمِ خويش ديدم»، بی‌درنگ لعن و نفرين نثار نکردم.

۶. زياده عرضي نيست!

یاسر:
می گویی من در صورتی می‌توانم حکم کنم خشونت از اسلام قابل برداشت است که پیشتر حکمی در فلسفه‌ی حقوق و اخلاق و احیانا هرمنوتیک داشته باشم. حق با توست فرد اول باید رایی داشته باشد در این باب که چه چیزی شایسته‌ی خشونت باطل خوانده شدن است و بعد رایی داشته باشد در باب روش تفسیر متن و بعد بتواند چنان حکمی کند. حق با توست اما این، در مورد موضع خود تو نیز صادق است. تو نیز باید فلسفه اخلاق و هرمنوتیکی داشته باشی تا بتوانی حکم کنی که به قول خودت آیین محمد پاک است در حالی که خودت به صراحت گفته‌ای رای منقحی در این حوزه ها نداری. اگر نداری پس چگونه فهمیدی که آیین او پاک است؟ بهتر نیست حکم به تعلیق داوری بدهی و در این باب سکوت کنی. این چه ایمانی است که از دشت دلایل فراز می‌رود و به حکم می‌رسد. به این‌جا که می‌رسی زود حکم می کنی اما به سیاست که می‌رسی جانب احتیاط‌های انتزاعی بی مورد و به میان کشیدن جهان‌های ممکن برای شک کردن در تشخیص مصداق ظلم را می‌گیری.
نکته‌ای دیگر را هم باید بگویم. گفته بودم که خشونت باطل از اسلام قابل استفاده است و بر این نکته مصرم اما این تمام رای من نیست. اگر معتقدم خشونت از اسلام به طرز موجهی استفاده می‌شود در عین حال معتقدم نفی خشونت نیز باز به نحو موجهی از اسلام استفاده می‌شود. اسلام دارای یک متن گشوده و باز است که تفاسیر متعددی را می‌پذیرد و گاهی تفاسیر متضاد و یا متناقضْ هر دو، تا آن‌جایی که به متن مربوط می‌شود، به یک اندازه موجه اند. هر دو طرف به گوشه‌ای از متون دینی استناد می‌کنند و گوشه‌ای دیگر را نادیده می‌گیرند و یا تاویل‌اش می‌کنند. تا جایی که به متن دینی بر می‌گردد هر دو تفسیر ممکن است. حال کدام تفسیر را باید ترجیح داد؟ از این‌جا به بعد مرجح ما در میان تفسیر‌های رقیب دیگر خود متن دینی نیست بلکه ملاحظات برون دینی و مستقل از دین است. برای من آن ملاحظات برون دینی قواعد حقوق بشر محور و دموکراتیک است. این قواعد، تفسیر موجه ِ خشونت محور از اسلام را رد می‌کند و تفسیر موجه ِ نافی خشونت را تایید می‌کند. برای من آن‌گاه تفاسیر نافی خشونت از متن دینی "نهایتا" حجیت دارند. ممکن است بگویی رای تو به نسبی‌گرایی هرمنوتیکی می‌انجامد به این معنی که هر برداشتی از هر متنی ممکن است و هیچ برداشتی بر هیچ برداشت دیگری ترجیح ندارد. پاسخ من این است که اولا از این‌که گاهی اوقات برداشت‌های متضاد و متناقضی از یک متن، هر دو موجه اند تا این رای که هر برداشتی از هر متنی ممکن و موجه است راه درازی است و اولی لزوما به دومی نمی انجامد. ثانیا چنان که دیدی در رای من نیز همچنان پاره‌ای تفسیرها بر پاره‌ای دیگر نهایتا ترجیح دارند و همه‌ی تفسیر‌ها از نظر حجیت مساوی نیستند. تفاوت تنها این است که ملاک ما برای ترجیح تفسیری از متن بر تفسیری دیگر همیشه رجوع به خود متن نیست. گاهی این ملاک با مراجعه به ملاحظات برون متنی به دست می‌آید.

دوستِ من! وبلاگِ ياسر جايي نيست كه من بخواهم ثابت كنم «مانندِ اعرابِ جاهلي» هستم يا نيستم. درست آن بود كه من هم در بابِ «حساسيت‌هایِ عاطفیِ» تو ابرازِ نگرانی نمی‌كردم، و همين‌جا رسماً از تو و جنابِ ياسر پوزش می‌خواهم. در بابِ بحث‌هایِ ديگرت هم می‌دانم و می‌دانی كه اگر بخواهيم ادامه دهيم، گفت‌وگویِ‌مان مطابقِ معمول چنان به درازا خواهد كشيد كه حوصله‌یِ ياسر را سر خواهيم برد. فقط همين را بگويم كه من هيچ‌كجا «رأیِ قطعی» به تحققِ كودتا ندادم. من تنها ايرادِ اتهام كرده ام و از احتمالِ بسيار بالایِ درستیِ آن سخن گفتم. آن ماجرایِ «تعريفِ امرِ بديهی» هم ـ كه ظاهراً سرچشمه‌یِ بدفهمیِ حرفِ من شده است ـ ناظر به «فرمِ كنشِ سياسی» بود،‌ و نه «محتوایِ باورِ سياسی».

خوب باشی

یاسر: لطفا ملاحظات مرا پای کامنت قبلی مراد هامون عزیز ببینید..

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)