شیر عاجز است از شکار دل
هنوز مقدسترین واژه برایم ذکر "الله" است. برایم ناموسی دارد این ذکر، "آن"ی دارد این ذکر. جز هنگامی که تمام وجودم ناخودآگاه سوی گفتناش میل نکند بر زبانام جاری نمیشود.
آمدنی که میشود این ذکر، تمام سینهام گشاده میشود. میفهمی یعنی چه که کسی سینهاش گشاده شود؟ خدا کند ندانی که اگر بدانی نشانهی آن است که مبتلایی. هیچ ربطی ندارد به اینکه کسی دلش تنگ شده باشد و سپس دلش باز شود. آن مقولهی دیگری است. باید ابر سیاهی همیشه بالای سینهات زیر گلویت چمبر زده باشد، سکنای دائم گزیده باشد تا بتوانی بفهمی. باید سالها پنجههایت را به دیوار بی منفذ و ستبر وجودت آنقدر کشیده باشی تا راهی به بیرون بیابی که پنجههایت به خون نشسته باشند. باید روزی هزاران بار از خستگی ِ کوبیدن به این دیوار زمخت، پشت کرده باشی به آن و نومید نومید با خودت گفته باشی: یعنی هههههههههههیچ راهی به بیرون نیست؟ "شاید از هیچ سو جواب نیاید"؟ یعنی محکوم به زندان ابدم، در خودم؟ و باز باورت نیامده باشد و باز پنجه بکشی و تا صدایی از بیرون بشنوی امید تازه کنی که کسی هست بیرون ِ تو و باز دانسته باشی که سراب دیدهای. آری باید اینها بر تو برود که بفهمی وقتی میگویم آن ذکر لحظاتی سینهام را گشاده میکند چه میگویم.
گویی درهای وجودت باز میشوند. گویی برای لحظاتی تو را از دخمهی تاریک هزارتوی وجودت برمی کشند و میبرند ظهر آفتابی در باغی بزرگ. الله که ذکرش میآید، گویی نسیمی در من میوزد. آن لحظه دیگر، بیرون خود نیستم، "خود" ام، خودم ام. گشوده میشوم. آن لحظه دیگر در خود نیستم، "خود" ام، خودم نیستم. سخت شیرین است این حالت. چه نارسا است این واژهی شیرین. نمیرساند مطلب را. پساش گرفتم. تردید ندارم که بسا حالات عادی در زندگیام شیرینتر است از این حالت. از جنس شیرینی نیست این حالت. مهابتی دارد با خودش.
ذکر که میآید امنی در آن، مومنی در آن، در سلمی، صلحی، صفایی. پا که میگذارد، جهان دل با این تنگی فراخت میشود.
گاهی نیز ذکر الله با این تکمله بر زبانام جاری میشود: "الله، دم همه دم". "دم همه دم" یادگار ساز و صدای لطفی است که هر دو برای من از جنس وحی (اشارتهای پنهانی) است. الله که میآید! نه، نه، ذکرش که میآید! دوست دارم نرود. سینه اما نمیتواند گویی لحظاتی بیش گشوده بماند. محکوم به ضیق است و ضنک، شاید. گمانم به ده ثانیه نرسد تمام آنچه گفتم. گاهی شاید بیست ثانیه شود به ندرت. حال که میرود، باید بازگردی به سلول. به همهی موشهای پرکاری که ذهنات را دائم و بیوقفه میجوند. به همهی پچ پچهای محو، وز- وزهای مدام، درهایی که بیوقفه با صدای ناله در ذهن تو باز میشوند و به شدت بسته. تو عادت کردهای اما. تازه که سینهات نادر ایامی گشوده میشود به ذکر، میفهمی پیشتر گویی در سلول بودهای. آزاد نمیزیستی انگار. مرگ مغزی بودهای چه بسا.
الله.
حالا لطفی خواند:
از کفم رها شد قرار دل / نیست دست من اختیار دل
...
بس که هر کجا رفت و برنگشت / دیده شد سفید ز انتظار دل
عارف این قدر لاف تا به کی / شیر عاجز است از شکار دل
...
روزیمان کن از این لقمههای معنوی،
ای آنکه بودنت را سالهاست هر روز از لب پنجرهی دل به آرزو نشستهام،
ای خدای مهر و راستی.
آمدنی که میشود این ذکر، تمام سینهام گشاده میشود. میفهمی یعنی چه که کسی سینهاش گشاده شود؟ خدا کند ندانی که اگر بدانی نشانهی آن است که مبتلایی. هیچ ربطی ندارد به اینکه کسی دلش تنگ شده باشد و سپس دلش باز شود. آن مقولهی دیگری است. باید ابر سیاهی همیشه بالای سینهات زیر گلویت چمبر زده باشد، سکنای دائم گزیده باشد تا بتوانی بفهمی. باید سالها پنجههایت را به دیوار بی منفذ و ستبر وجودت آنقدر کشیده باشی تا راهی به بیرون بیابی که پنجههایت به خون نشسته باشند. باید روزی هزاران بار از خستگی ِ کوبیدن به این دیوار زمخت، پشت کرده باشی به آن و نومید نومید با خودت گفته باشی: یعنی هههههههههههیچ راهی به بیرون نیست؟ "شاید از هیچ سو جواب نیاید"؟ یعنی محکوم به زندان ابدم، در خودم؟ و باز باورت نیامده باشد و باز پنجه بکشی و تا صدایی از بیرون بشنوی امید تازه کنی که کسی هست بیرون ِ تو و باز دانسته باشی که سراب دیدهای. آری باید اینها بر تو برود که بفهمی وقتی میگویم آن ذکر لحظاتی سینهام را گشاده میکند چه میگویم.
گویی درهای وجودت باز میشوند. گویی برای لحظاتی تو را از دخمهی تاریک هزارتوی وجودت برمی کشند و میبرند ظهر آفتابی در باغی بزرگ. الله که ذکرش میآید، گویی نسیمی در من میوزد. آن لحظه دیگر، بیرون خود نیستم، "خود" ام، خودم ام. گشوده میشوم. آن لحظه دیگر در خود نیستم، "خود" ام، خودم نیستم. سخت شیرین است این حالت. چه نارسا است این واژهی شیرین. نمیرساند مطلب را. پساش گرفتم. تردید ندارم که بسا حالات عادی در زندگیام شیرینتر است از این حالت. از جنس شیرینی نیست این حالت. مهابتی دارد با خودش.
ذکر که میآید امنی در آن، مومنی در آن، در سلمی، صلحی، صفایی. پا که میگذارد، جهان دل با این تنگی فراخت میشود.
گاهی نیز ذکر الله با این تکمله بر زبانام جاری میشود: "الله، دم همه دم". "دم همه دم" یادگار ساز و صدای لطفی است که هر دو برای من از جنس وحی (اشارتهای پنهانی) است. الله که میآید! نه، نه، ذکرش که میآید! دوست دارم نرود. سینه اما نمیتواند گویی لحظاتی بیش گشوده بماند. محکوم به ضیق است و ضنک، شاید. گمانم به ده ثانیه نرسد تمام آنچه گفتم. گاهی شاید بیست ثانیه شود به ندرت. حال که میرود، باید بازگردی به سلول. به همهی موشهای پرکاری که ذهنات را دائم و بیوقفه میجوند. به همهی پچ پچهای محو، وز- وزهای مدام، درهایی که بیوقفه با صدای ناله در ذهن تو باز میشوند و به شدت بسته. تو عادت کردهای اما. تازه که سینهات نادر ایامی گشوده میشود به ذکر، میفهمی پیشتر گویی در سلول بودهای. آزاد نمیزیستی انگار. مرگ مغزی بودهای چه بسا.
الله.
حالا لطفی خواند:
از کفم رها شد قرار دل / نیست دست من اختیار دل
...
بس که هر کجا رفت و برنگشت / دیده شد سفید ز انتظار دل
عارف این قدر لاف تا به کی / شیر عاجز است از شکار دل
...
روزیمان کن از این لقمههای معنوی،
ای آنکه بودنت را سالهاست هر روز از لب پنجرهی دل به آرزو نشستهام،
ای خدای مهر و راستی.

نظرها
سلام.چگونه مي توان انديشه هاي جديد كوانتومي را با انديشه سنتي خدا پيوند داد؟ معماي هستي و معماي ذات خدا را چگونه مي توان درك كرد ؟ چگونه مي توان عاشق و واله هستي اي شد كه هيچ چيزي جز حدسياتي در موردش نمي دانيم؟ وقتي مولانا مي گويد تا او نخواهد شما عاشقش نمي شويد خب آنوقت وظيفه ما در قبال اين معشوق چيست تا نظري به ما كند ؟
یاسر: شما در مورد معشوقه ات هم فقط حدس می زنی از کجا مطمئنی به تو باوفاست؟ اینجا هم می تواند همین طور باسد
Posted by: محسن اهوراييم | July 7, 2009 5:41 AM
شُربت مدام باد.
Posted by: ali | July 7, 2009 9:05 AM
اتفاقا" جایتان ناجور خالی بود در این سه روز رهایی دل.
می دانید که چه میگویم؟!
بیاد آن سالی که با شما بودیم در آن بهشت ایران ، با ابویتان ذکرخیری کردیم و صفایی.
چه اسم خوبی دارد این روزهای سپید.
ایام البیض
یاسر: وای قاسم از روزهای سپید مگو که دلم پر می کشد به گوهرشاد به دعای بعد از ظهر روز سوم
وای
دلم را بردی با این کامنت
Posted by: سید قاسم | July 9, 2009 11:56 PM