بن علی و سید علی
تازه رسیدهام تونس. ساعت به وقت اینجا دو و نیم بامداد است و به وقت لندن یک و نیم بامداد، در ایران هم ساعت باید پنج و نیم بامداد باشد. چشمهایم باز نمیشود از خستگی. هواپیما سه ساعت تاخیر داشت. چه هواپیمایی که شبیه مینیبوسهای دم پنجراه پایین خیابان مشهد بود. با میهماندارانی که برخیهاشان در حد یک آدم معمولی ادب نداشتند، که اگر به جای آن آرایشهای غلیظ تو ذوقزننده که به لحاظ زیباییشناختی زشتترشان میکند و اسکنجبینشان صفرا میفزاید قدری آداب میهمانداری یاد میگرفتند وضعشان بهتر از این بود. درست مثل اتوبوسهای بینراهی یک میهماندار ناآدابدانی یک بطری آب معدنی دستش گرفته است و در این گرما راه افتاده در طول هواپیما که کسی آب میخواهد؟ با لیوانهای یک بار مصرف بسیار کوچک. آن میهماندار دیگر که اصلا انگلیسی درستی بلد نیست و باید ده بار برایش توضیح دهی که یک دستمال کاغذی مرطوب میخواهی که از این گرمای آفریقایی نجات یابی. آن دیگری که اصلا کلمه لطفا در کلماتش وجود ندارد و آنقدر با تحکم صحبت میکند با کناریهای تو که انگار ده ماه است حقوق نگرفته و باید دغ و دلیاش را سر مسافر پیاده کند. بگذریم، در هواپیما که افتضاح بود سفر.
نیمه شب رسیدیم به تونس. از همه اسکن چشم گرفتند. کیفم را که تحویل گرفتم احساس کردم در کیفم باز شده و داخل آنرا گشتهاند. یکی از همکلاسیهای ما که میخواست از فرودگاه عکس بگیرد با منع پلیس روبرو شد و تا همه عکسهای او را ندید رهایش نکرد. عکس بزرگ "بن علی" رییس جمهورشان همه جا در فرودگاه دیده میشد. میزبانانمان در تونس به دنبالمان آمده بودند. هوا گرم بود. در میدانهای شهر همه جا عکس بزرگ بن علی دیده میشد که زیر آن نوشته شده بود: "مع بن علی نجحنا، مع بن علی نواصل، 2009". به دختر میزبانمان که سوسن نام دارد و با ماشین دنبال ما آمده بود گفتم فقط مملکت ما نیست که همه جا در و دیوارش پر از عکس قائد است و تعریف از اوست، مملکت شما هم همینطور است. احساس کردم متمایل نیست وارد این بحث شود. یادم آمد که یکی از همکلاسیهای تونسی ما گفته بود معروف است در تونس به ازای هر نفر پنج پلیس وجود دارد و اینکه توصیه کرده بود مطلقا اسم بن علی را به زبان نیاورم و در مورد مسائل سیاسی با کسی صحبت نکنم و گر نه ممکن است بازداشت شوم.
اتاقی در منزل صاحبخانهمان در اختیار من گذاشته شده که در آن کمی کتاب هم هست. قبل از اینکه دوش بگیرم (ضمنا اینها هم میگویند دوش و ظاهرا این واژه فرانسوی است) نگاهی به کتابها انداختم اکثرا فرانسوی بود و در میان آنها ترجمهی عربی سرمایهی مارکس و نیز تعبیر رویای فروید و نیز یک کتاب به عربی در مورد تاریخ یهودیت در جهان اسلام نظرم را جلب کرد. میزبان ما ظاهرا یک خانواده عرب سکولار تحصیل کرده است. سوسن معلم زبان و ادبیان فرانسه در دبیرستان است. صبح باید به مرکز زبان بورقیبه برویم تا از ما تست عربی بگیرند و تعیین سطح شویم.
ساعت دارد سه میشود باید بخوابم. میزبان ما موظف است به ما وعده صبحانه و شام بدهد. امیدوارم فردا بتوانم در کافی نت این پست را در وبلاگم بگذارم و امیلهایم را هم چک کنم. سری هم بزنم و ببینم در ایران چه خبر است. در فرودگاه یک عرب تونسی که از ایتالیا باز میگشت و خیلی هم ما را کمک کرد در مورد احمدینژاد پرسید معلوم بود قضایای اخیر در داوریاش در باب احمدینژاد که ظاهرا قبلا مثبت بوده خلل انداخته است. آن چه شایستهی احمدینژاد است در پاسخ به او گفتم. به فکر فرو رفت. خوشبختانه این چندمین عربی است که میکوشم چهرهی پنهان احمدینژاد را برایشان توضیح دهم و فکر میکنم توضیحاتم موثر بوده است. امیدوارم روزی جهان عرب و به طور کل کشورهای اسلامی به طور وسیع دریابند که چه قهرمان پوشالیای دارند. در ماشین هم با سوسن و خواهرش سیرین (شیرین) بحث احمدینژاد شد. آنها اما خودشان در مورد احمدینژاد قبلا به راه راست منحرف شده بودند (تعبیر تناقضنمای "به راه راست منحرف شدن" از تعابیر نغز حضرت پدر است). به سوسن گفتم میدانی اسم خودت و خواهرت فارسی است. گفت میدانم. گفتم کاش میدانستید که خلیج هم خلیج فارس است نه خلیج عرب. نگاه معنیداری کرد و هیچ نگفت. به نظرم ما ایرانیها همانقدر که وظیفه داریم چهرهی احمدینژاد را به این عربهای شیفتهی او نشان دهیم این وظیفه را هم داریم که هر طور شده بهانهای گیر آوریم و نام خلیج فارس را جلوی آنها تکرار کنیم. حتی باید تلاش کرد گفتن خلیج خالی بدون پسوند که عادت میانهروهای عرب است شکسته شود.
باید بخوابم.
اوضاع ایران دمی از یادم نمیرود. مدام با این دو بیت سایه خودم را تسلی میدهم:
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است / ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری / دانی که رسیدن هنر گام زمان است
صبح رفتم امتحان تعیین سطح دادم. هوا خیلی گرم بود. همه جا از مغازه گرفته تا خیابانها عکس بن علی دیده میشد. سر هر خیابان یک ماشین پلیس ایستاده است. شهر کثیف، ناموزون و پلیسیای است. مردم در پوشش آزادند و محجبه و غیر محجبه کنار هم زندگی میکنند. هوا بس ناجوانمردانه گرم بود. به یک کتابفروشی هم در پاساژی سر زدم که اولین کتابی که نظرم را جلب کرد کتاب الإسلام و الحداثه از عبدالمجید شرفی، روشنفکر دینی تونسی بود. این کتاب سالها قبل به فارسی ترجمه شده است. از جمال که میزبان ماست و روزنامه نگار است پرسیدم که در این شهر شیعه هم وجود دارد معلوم شد نه. اینجا همه سنی مالکی اند. در خیابان با یک نفر دیگر هم صحبت به احمدی نژاد کشید. معتقد بود احمدی نژاد در تونس محبوب نیست.
اکنون شب است. هوا خیلی گرم است.
رفتیم به خوردن شام. یک زوج پیر ایتالیایی هم میهمان صاحبخانهی ما هستند که آمده اند عربی یاد بگیرند. فرانسه و انگلیسی را به خوبی صحبت میکردند و میگفتند 6 سال است که اسپانیایی خواندهایم و حالا داریم عربی میخوانیم. مردم چه حوصلهها دارند. در عین حال از سختی عربی مینالیدند. فکر میکنم اگر بیست سال دیگر این زوج پیر عمر کنند هنوز در حال یادگیری یک زبان جدید مشاهده شوند.
نشسته ام و دارم معرفتشناسی میخوانم. همان کتابی که یک سال قبل مقارن ورود به لندن شروعاش کردم. تقریبا آخرهایش هستم. در بحث a priori ام که از مباحث مهم معرفتشناسی است.
دوست دارم این یک ماهه زودتر تمام شود و برگردم لندن.

نظرها
یعنی با تک تک خطوط این نوشته ارتباط عمیق و وثیقی برقرار کردم و بسی به یاد آن خاطرات کذایی ام افتادم. هنوز زوده بگی می خوای برگردیااااا، اینجوری یه ماه دیر می گذره، سعی کن لذت ببری تا جایی که میشه، گرچه سخته لذت بردن در آن محیط کذایی.
یاسر: من توصیه های شما را گوش کردم از بن علی هیجی نگفتم ولی نگفته بودید از صدام هم نباید چیزی گفت
Posted by: fatemeh shams | July 5, 2009 5:34 PM
آقا خوش بگذره. فردا هم میرید رم ایتالیایی یاد بگیرید؟ ساحل عاج و گینه بیسائو و
از این حرفها ... ؟
یاسر: نه بابا برای یک دوره پیشرفته عربی می رم
Posted by: طاها بذری | July 5, 2009 11:50 PM
البته تا اونجایی که من میدونم، تونس بین کشورای عربی اقتصاد واقعا مناسبی داره، کافیه با الجزایر و مراکش مقایسه کنید.
یه کمی بی انصافی است دیکتاتوری ایران و تونس رو مقایسه کردن.
برای تفنن قیروان و مسجد معروفش هم برید!
یاسر: آره دیکتاتوری ما داره از این دیکتاتوری عربا هم بدتر میشه
Posted by: رامین | July 5, 2009 11:53 PM
موفق باشی یاسر جان ایشاالله خوش بگذره زیاد هم به بن علی اونجا گیر نده شنیدم کم طاقت تر از سید علی ماست
Posted by: adel | July 6, 2009 2:49 PM
سلام
شاید درست نباشد ذهن شما را «بایاس» کنم ولی تجربه من می گوید از همه اهالی مغرب این تونسی ها نه چسپ تر هستند.
یه جورهایی مسلمانی شان شبیه ما ایرانی ها ست ! قالتاق و کلک.
امیدوارم تعبیر به نژادپرستی نشود، تجربه همزیستی اینطور می گوید!
انشالله اقامت و کارها خوب پیش رود.
Posted by: سعید ( قدیماً از فرانسه!) | July 6, 2009 11:14 PM
سلام دایی جون. امیدوارم با گرمای اونجا بسازی. من عاشق کشور های آفریقایی هستم. اگه تونستی از اونجا دائما عکس بگیر. کماکان منتظر دیدارت هستم.
یاسر: سلام طاهای کل دورین را داده ام به ریحانه اما دوستام عکس می گیرن
Posted by: طاها | July 7, 2009 12:58 AM
سلام . خوش بگذرد تو اين گرما. اميدوارم زودتر به وطن ات (ايهام دارد ) برگردي !
Posted by: محسن اهوراييم | July 7, 2009 3:58 AM
سلام.
این جمله خیلی جالب بود" میزبان ما موظف است به ما وعده صبحانه و شام بدهد" وعده صبحانه و شام مثل وعده آزادی و استقلال و ... کلی در موردش فکر کردم تازه یادم آمد که منظورت از وعده چیست این ایهام خالی از لطف نبود هر چند.
Posted by: صبح روز بعد | July 7, 2009 1:26 PM