عاشقان را ننگ باشد بند راحتها شدن
نیمه شبی است، نه بهتر است بگویم دم دمهای صبح است. ساعت سه و نیم بامداد است. نشستهام در تاریکی و دارم درس میخوانم. لطفی در گوشام میخواند و باز حالام را دیگر کرده است. حالا خواند:
گرفتم گوش عقل را گفتم ای عقل / برون رو کز تو وارستم من امشب
هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن / هست عاشق هر زمانی بیخود شیدا شدن
عاقلان گر غرقه گشتند بر گریز و بر حذر / عاشقان را کار و پیشه غرقهی دریا شدن
و
آن کو به دل دردی ندارد آدمی نیست / بیزارم از بازار این بی هیچ دردان
ساعت حالا چهار و نیم است. هوا گرگ و میش است. ماهبانو بلند شد دوگانهای بگذارد به درگاه یگانه. لطفی هنوز مینوازد.
حالا خواند:
بگردید بگردید در این خانه بگردید / در این خانه غریبی است غریبانه بگردید
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود / جهان لانهی او نیست پی لانه بگردید
حالا قوی حلم دف میزند.
یکی ساقی مست است پس پرده نشسته است / قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
یکی مرغ غریب است که باغ دل من برد / به دامش نتوان یافت پی دانه بگردید
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوش بود / همین جاست همین جاست همه خانه بگردید
نوایی نشنیدست که از خویش رمیده است / به غوغاش نخوانید خموشانه بگردید
دیگر صبح شد. شهر هنوز خاموش است. ساعت کمی به پنج است.
سلام شهر هزار و یک رنگ! ساعتی دیگر پر میشوی از آدم. روزت خوش باد! چه آدمها که در تو میمیرند امروز، به هم میآمیزند امروز، اشک میریزند امروز، میخندند امروز.
آمدگان و رفتگان از دو کرانهی زمان / سوی تو میدوند هان ای تو همیشه در میان
در چمن تو میچرد آهوی دشت آسمان / گرد سر تو میپرد باز سفید کهکشان
گرچه به گرد خویشتن مینگرم در این چمن / آینهی ضمیر من جز تو نمیدهد نشان
همین.

نظرها
سلام آقا ياسر ميردامادي
yASER: salam
Posted by: هادي رضاييان | May 26, 2009 5:46 AM
جناب ميردامادي،اين نظر را براي يادداشت پيشين شما مي نگارم؛ يادداشتي كه درباره آيتالله بهجت مرقوم فرمودهايد. من هم به اينكه عرفان و تصوف و سلك باطنيان، شيوه اي است كه موجب افزايش حس معنويت و شعلهور شدن ايمان ديني آن هم با رنگ و لعاب عرفاني در دل مشتاقان ميشودبا شما هم داستانم؛ و بر اين نكته نيز اذعان دارم كه تساهل ديني در موارد بسياري ريشه در همين نگاه عرفاني دارد. اما انقلاب اسلامي ايران و نيز نظام جمهوري اسلامي در طول سالهايي كه من و شما در آن بزرگ شدهايم به ما درس ديگري داده است. آن درس به بنيانگذار عارف مسلك اين انقلاب باز مي گردد، او كه ديواني شبيه به ديوان مشايخ صوفيه از خود به جا نهاده و چهل حديثش مؤانس جواني و نوجواني من و شمايي كه دغدغه تخلق به اخلاق انساني داشتيم، بوده و سرالصلاتش را براي كشف راه هاي ناپيداي معراج كاويده ايم، همو در مسند حكمارني احكامي كه مي داني و ميدانم را صادر كرد. احكامي كه شيخ خانهنشين بدانها اعتراض كرد. به گمانم زمان آن فرا رسيده است كه در حوزه قم درس هاي باطنيان را براي محافل بزم و شعر تكرار كنيم و از آنها لذت ببريم، چنانكه از اشعار حافظ و رساله سير و سلوك بحرالعلوم لذت ميبريم و براي پرورش فرهيختگان حوزوي به عقلانيتي بيانديشيم كه ريخته نشدن خون انسان ها را تئوريزه مي كند.پايدار و پيروز باشيد.
Yaser: aghalniat niaz be akhlagh darad. akhlagh ra az koja biavarim? batenian-e houza cheragh-e akhlagh boodand. mamnoon az commnet-e khobetan.
Posted by: علي مهجور | May 27, 2009 1:03 PM
دوستاي قديمي يادت نمياد؟
Yaser: motassefane az rooy-e esm-e shoma chizi yadam nemiayad.
Posted by: هادي رضائيان | May 27, 2009 4:00 PM
دبستان سجاد ...آقاي اصغرزاده مغلم قرانمون بود
یاسر:
سلام کمی یادم می آید. در خدمتیم
Posted by: هادي | May 30, 2009 12:02 PM