چون حقیقت در حقیقت غرقه شد
صبحها که از منزل بیرون میآیم تا به کتابخانهی محلهمان بروم و مقالات پایان ترمام را کامل کنم (هنوز تا دو هفته دیگر در بحران درسی هستم) جلوی کتابخانه با گروههای تبشیری مسیحی مواجه میشوم که میزی گذاشتهاند و پر شور تبلیغ مسیحیت میکنند. معمولاً جزوههای کوچکی هم پخش میکنند. به عنوان دانشجوی دینشناسی مشتاقام نوع تبلیغ مذهبی آنها را بشناسم. پس معمولاً جزوهها را میگیرم. البته اگر با ماهبانو به کتابخانه بیایم که خودشان تا یک محجّبه میبینند به نیت مسیحی کردن یک مسلمان، و نجات دادن او، به نظرشان، از وادی پر سنگلاخ گمراهی به جادهی امن هدایت، به شتاب میآیند و جزوهای نثار بانو میکنند. تنها که باشم اما از نشانهی آشکار مسلمانی خبری نیست و معمولاً خودم جلو میروم و جزوهای میگیرم. امروز هم یک جزوهی جدید نثارم شد. مضمون تمام آنهایی که من دیدهام شبیه هم است: اینکه مسیح یگانه باب ورود به بهشت و سعادت است. (روی بهشت تأکید میشود) و مثلاً از انجیل یوحنا (10: 9) ارجاع آورده میشود که مسیح گفت [ترجمهی فارسی عهد جدید همراهام نیست، ترجمه از خودم است] : «من راهام، من حقیقتام، من زندگیام، هیچ کس به پدر نمیرسد مگر از طریق من».
من را یاد پارهای احادیث در سنت شیعی میاندازد با این مضمون که ما تنها راه به خداییم.
نکتهی مهم برای من لابلای این تبلیغات دینی، چه از نوع مسیحیاش و چه از نوع غیر مسیحیاش، انحصارگرایی دینی (religious exclusivism) آشکار آن است: هیچ کس به سعادت نمیرسد مگر از طریق مسیح، هیچ کس به سعادت نمیرسد مگر از طریق اهل بیت، یا از طریق انبیای بنیاسرائیل، یا از طریق هاره کریشنا، یا از طریق بودا، یا از طریق....
این ترم به مناسبت تحقیق یکی از درسهایمان دوباره سری زدم به ادبیات مربوط به بحث تنوع ادیان (religious diversity). دردسرتان ندهم، ماحصل کلام این است که به نظرم میرسد: «بسیار دشوار شده است ادعا کردن اینکه ادیان با همهی تنوع خیرهکنندهشان همه بر باطل اند مگر یکی از آنها» (ضمنا حکم به اینکه همه بیاستثناء باطل اند (: طبیعتگرایی) هم ادعای دشواری است و دردسرهای فلسفی خودش را دارد). ادعای انحصار سعادت در یک دین، که معمولاً به آنجا هم ختم نمیشود و به یکی از فرقههای آن دین میرسد، ادعای بدون دلیلی است. من متمایل نیستم مادر ترزا، قدیس آسیزی، مارتین بوبر یهودی (حتی با گرایشات صهیونیستی، البته صهیونیسم اولیه که صرفاً دنبال سرزمینی برای قوم یهود بودند) آلبرت شوایتزر، قطب راوندی، بودا، نیچه، زرتشت، گاندی و بسیاری دیگر از افراد که یا دینی نداشتهاند (قطب راوندی و نیچه) و یا مسیحی، یهودی، هندو، زرتشتی، بودایی و یا غیر آن بوده اند را، به صرف اینکه یهودی، مسیحی، هندو، بودایی، یا بیدین بوده اند از "سعادت" بی بهره بدانم.
اما سعادت چیست؟
فکر میکنم حداقل سعادت این است که: کسی به دیگری ظلم نکند. (ظلمی از سر تقصیر و خواسته و دانسته (عالماً عامداً)).
میتوان با دستکاری در شعری از سعدی گفت که در داستان سعادت، حداقل لازم را ظلم نکردن میزند نه هیچ باور الهیاتی یا مذهبی: سخن بیرون مگوی از عدل یاسر! / سخن، عدل است و دیگر قیل و قال است.
(اصل شعر البته این است: سخن بیرون مگوی از عشق سعدی! / سخن، عشق است و دیگر قیل و قال است)
تذکر آییننامهای: من برای "ادعا"ی خودم مبنی بر "محدود نبودن سعادت در یک دین و بلکه اصولاً در ادیان"، در اینجا "دلیل" نیاوردم. دلیلآوری مجال دیگری میطلبد. اکنون صرفاً در مقام بیان رأی خود بودم.
باید به آغوش بحران باز گردم. لطفا از هر کرانه تیر دعایی روانه صاحب این نوشتار کنید که زیر بار این مقالات درسی پایان ترماش، که هر چه بیشتر میخواند و مینویسد، به علت خاصیت کشسانی که این بحثها دارد، به جای آنکه کمتر بشود بیشتر میشود، له نشود. عجالتاً شدهام مثل آن پیرمردی که در داستان بینوایان، زیر درشکهای در حال له شدن بودن و یک جوانمردی هم پیدا نمیشود که من را از زیر این بار مردافکن نجات دهد (فقط یک بزرگواری هست که از شهر شفیلد مرتب زنگ میزند و پارهای اوقات از دانش او در نوشتن مقالاتام بهره میگیرم که ایزد عوضاش دهاد).
البته دیرگاهی است که به این سرودهی گروه جیمز هتفیلد، خصوصاً پارهای اولاش، ایمان آوردهام که:
No one but me can save myself, but it too late
هیچ کس جز خودم نمیتواند نجاتم دهد، اما دیگر دیر شده است.
بحران، اشارتکنان، مرا به خویش میخواند.
پس بدرود.

نظرها
برادر! تقریبا مطمئن شدم که این سفر نکردن ها در این انحصارگرایی تأثیر زیادی دارد.
یعنی اگر آن مسیحی ها این گونه اند، شاید باید چند صباحی را در آسیا و شرق باشند تا به این وسعت دید تو برسند.
قبول نداری؟
یاسر: مغز مطلب همین است سوییس چه خبر برادر؟
Posted by: سید امیر حسین حسینی | March 28, 2009 5:30 PM
یاسر عزیز
با موضع شما کاملا موافقم اما با یک توسعه در مصداق عدالت. به نظر من معیار سعادت این است که شخص حق به معنای عام کلمه را زیرپانگذارد، یعنی نه به کسی ظلم کند و نه به حقیقت. ظلم نکردن به حقیقت نیز به این معناست که با صداقت و جدیت در طلب حقیقت بکوشد و اگر حقیقت ولو به نحو ظنی و استعجالی برای او روشن شد با آغوش باز (والبته تا اطلاع ثانوی) آن را بپذیرد و درجه پای بندی خود به حقیقت مکشوف را با قوت دلایلی که به سود آن حقیقت در دست دارد میزان کند و در صورت یافتن دلایلی قویتر علیه باور کنونی خود به راحتی از آن باور دست بشوید، و علی ای حال، بکوشد همواره تابع دلیل باشد. جدیت نیز تلاش در حد وسع و توان است که از فردی به فردی فرق می کند. بنابراین، حق با شماست که مضمون باورهای شخص در سعادت او مدخلیت ندارد. آنچه که مهم است و در سعادت او دخیل است شیوه و روش گزینش و وازنش باورها توسط اوست.
به بیان دیگر مصداقیت عدل و ظلم به رفتار با دیگری محدود نمی شود و قلمرو رفتارهای ذهنی را هم در بر می گیرد.
ارادتمند
علی
یاسر: خوشحالم که بیان الکن بنده موجب می شود که تعابیر رساتری از شما صادر شود برادر بله مطلب همان است که شما گفته اید
Posted by: علی | March 28, 2009 6:19 PM
سلام و درود. ايزد را مي خوانم كه شما را در مشكلات درسهايت يار و ياور باشد.
یاسر: سپاسگذارم
Posted by: محسن اهورايي | March 29, 2009 5:47 AM
سلام
اينكه گفتي انحصارگرايي ديني درسته اما براي عوام دين كه هم رهبران ديني را شامل ميشود و هم مردم ساده را...
ولي روشنفكران دين به چنين مطلبي اعتقاد ندارند يا حداقل خيلي منعطف تر هستند.
جايي ميخواندم كه وقتي از جرج جرداق نويسنده ي مسيحي كتابي عظيم در مورد امام علي، پرسيدند چرا شيعه نميشوي؟ گغت به اعتقاد من هيچ تفاوتي بين اديان الهي وجود ندارد و همه بك چيز را از انسان ميخواهند و همچنان مسيحي ماند. يا ثال ديگر هانري كربن كه سالها در دل نشيع زندگي كرد و به شيعه اعتقاد داشت و شيعه نشد...
بگويم كه حالم از تفاوتها و تفرقه و مبارزات و بحثهاي ديني بهم ميخورد!
موفق باشيد
یاسر: همین طور است
Posted by: امير حسين | April 6, 2009 8:11 AM
salam
man ye seri etelaat darbareye hare krishna mikhastam .
mikhastam bedonam aslan chi hast?kie?
merc age shod baram mail bezanid
bazam mamnoon
Posted by: ارغوان | August 15, 2009 7:09 PM