« November 2009 | صفحه‌ی اصلی | January 2010 »

December 20, 2009

خداحافظ شیخ! به شکوفه‌ها، به باران برسان سلام ما را


آیت الله منتظری یکی از بزرگترین مراجع تقلید شیعیان اثنی‌عشری دیشب روی در نقاب خاک کشید. برای کسی مثل من که تصویری، تا حدودی خیالی، از عدل و پاکی و دانش و حقیقت‌جویی حوزویان، به خواندن درس دین کشاندم، مرحوم آیت الله منتظری کورسوی امیدی بود. خدایش بیامرزاد. از خلاف‌آمد عادت، فقیهی که از زرادخانه‌ی لقب‌پراکنی حکومتی "ساده‌لوح" لقب گرفت، یکی از بصیرترین فقیهانی از کار در آمد که ایران پسا انقلابی به خود دیده بود. رمز این بصیرت علاوه بر باهوشی مرحوم آیت الله منتظری، در صفای باطن او بود. او همیشه "حساس به ظلم" باقی ماند و مصداقی از این سنت الهی، و اگر نمی‌پسندی بگو طبیعی، بود که: اتقوا الله یعلمکم الله: تقوی (خویشتن‌بانی) بصیرت می‌آورد (چشم آدمی را در تشخیص حق و باطل باز نگاه می‌دارد). او کسی بود که در یک قدمی وصال با عروس هزار داماد قدرت (رهبر شدن) از سر صفای باطن با آن خداحافظی کرد. او دیشب در گذشت در حالی که تا آخرین روزها یاور مظلومان بود و خصم ظالمان. عاقبت به خیری، که هر روز و هر شب با دعا از درگاه جان جهان می‌طلبیمش، مگر چیزی غیر از این است؟ عاقبت به خیر شد.

ساعت به وقت این دیار قریب هفت صبح است. دیشب که حدود سه بامداد به رختخواب رفتم نمی‌دانم چرا احساس کردم که خوابم نمی‌آید. برخواستم و مشغول مطالعه شدم تا نیم ساعت قبل که خبر فوت این بزرگوار را ابتدا از چهره‌نامه‌ی‌ (فیس‌بوک) مسیح علی‌نژاد عزیز دریافتم.

 

هوای چشمهایم بارانی است. نیت کرده بودم رفتم ایران بروم قم به دیدن این بزرگوار. دکتر سروش اخیراً در لندن می‌گفت که مشغول پاسخ به جزوه‌ی آیت‌الله است در نقد وحی‌شناسی وی. ندید آن بزرگوار این نقد را. ایران آزاد را هم ندید. هوای شفیلد برفی بود امشب و هوای چشم‌هایم بارانی.

 

چه سال ننگی بود این دو هزار و نه- هشتاد و هشت. ضجه نمی‌زنم، ماه‌بانو خوابیده است، نمی‌خواهم بیدارش کنم. چقدر سخت است خفه گریستن.

 

خدایا! بیامرزش اگر هستی. خدایا! نگاهی کن از سر لطف به این ملت بدبخت که گرفتار نمایندگان دروغین تو ‌اند. هنوز تا طلوع وقت هست. شاید گفتم‌اش به دو‌گانه‌ای. طلوعی که آن شیخ پرصفا ندید. همو که هر چه ظلم بر او کردند همچون فولاد آبدیده شد. چقدر دوست داشتم از نزدیک ببینمش. آرزویی که حالا به گور خواهم‌اش برد.

 

خدایا بیامرزش. بمنک و کرمک. حالا بانو برخواست دوگانه‌ای بگذارد. اشکهایم را پاک می‌کنم.

 

 

December 15, 2009

حکومتی نگران از پارگی

دیگر چه انتظاری می‌توان داشت از حکومتی که قبح روزه‌خواری برایش بیشتر از آدم‌کشی است، قبح پاره کردن عکس فردی بیشتر از  پاره‌کردن و تجاوز به خود یک فرد است و شعار برایش مهم‌تر از شعور است. 

December 9, 2009

آینه‌ی ضمیر من [از] تو نمی‌دهد نشان (؟)


نشسته‌ام در میانه‌ی انبوهی درس و مقاله‌ی آخر ترم که هوار ذهنی‌اش بیشتر آزارم می‌دهد  تا خودش، ساز جادویی لطفی و صدای سحرآمیزش را گوش می‌دهم. بارها نوشته‌ام که ساز و صدای این پیر ریش‌انبوه برای من چیزی از جنس شور زیستن است، چیزی از جنس، به قول اقبال لاهوری، "آن غم دیگر" است "که غم‌ها را برد" یا به قول حافظ از آن شراب‌هایی است که تا هلال "نقش غم" ز دور رؤیت می‌شود می‌بایدش خواست.
حالا خواند:
آن کو به دل دردی ندارد آدمی نیست / بیزارم از بازار این بی‌هیچ‌دردان

و حالا دوباره اوج گرفت:
بگردید، بگردید در این خانه بگردید / در این خانه غریبی است غریبانه بگردید
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود / جهان لانه‌ی او نیست پی لانه بگردید
یکی ساقی مست است پس پرده نشسته است / قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
...
یکی مرغ غریب است که باغ دل من بُرد / به دامش نتوان یافت پی دانه بگردید
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوش بود / همین‌جاست همین‌جاست همه خانه بگردید
...                                                         / به غوغاش مخوانید خموشانه بگردید

وای من مست این غزل شبه‌عرفانی سایه‌ام، آن هم با ساز و صدای جادویی لطفی:
  نامدگان و رفتگان، از دو کرانه‌ی زمان/
                             سوی تو می‌دوند هان ای تو همیشه در زمان

                             در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان
                             گرد سر تو می‌پرد باز سپید کهکشان

                            هر چه به گرد خویشتن می‌نگرم در این چمن 
                             آینــه‌ی ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان

                             ای گل بوستــان‌سرا از پـس پـرده ها درآ
                             بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان

                             ای که نهان نشسته‌ای، باغِ درون هسته‌ای
                             هسته فرو شکسته‌ای کاین همه باغ شد روان

                             مست نیاز من شدی، پرده‌ی ناز پس زدی/
                             از دل خود برآمدی: آمدن تو شد جهان

                             آه که می‌زند برون، از سر و سینه موج خون

                             من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان

                             پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟
                             کز نفسِ تو دم به دم می‌شنویم بوی جان

                             پیشِ تو جامه در برم نعره زند که بر درم
                             آمدمت که بنگرم، گریه نمی‌دهد امان

 

December 5, 2009

شبی با سایه



امشب شبی با سایه بود. به میزبانی انجمن سخن برنامه‌ای با حضور سایه بود. امیرحسین و امیر علی سام عزیز سه‌تار و تنبک زدند و سایه شعر خواند. مهدی جامی عزیز هم به اتفاق همسرش و دیگرانی چند کلیپ خوش‌ساخت و داده‌افزا (informative) درست کرده بودند که پخش شد. سایه هنگامی که روی سن رفت تا شعر بخواند حال طبیعی نداشت. پس از بیست و چهار سال در استراحت میان دو برنامه از یکی از همسلولی‌هایش در زندان اوین در سال ۶۲ شنیده بود که جمشید همسلولی‌اش را سال ۶۴ اعدام کرده بودند. دلش گرفته بود. گفت ۸۱ روز در سال ۶۲ در راهروی زندان نزدیک توالت دمپایی‌هایش را زیر سرش می گذاشته و می‌خوابیده. می‌گفت روزی در زندان با همسلولی‌اش که فرد ساده‌ی لری بود نشسته بوده است که سرود ایران ای سرای امید از تلویزیون زندان پخش می‌شود. سایه می‌گفت که من ناخودآگاه به گریه افتادم و سپس بلافاصله در میانه‌ی گریه به خنده افتادم. همسلولی‌اش می‌پرسد: چرا گریه می‌کنی. جواب می‌دهد این تصنیف را من ساخته‌ام. همسلولی‌اش با تعجب می‌پرسد پس اینجا چه می‌کنی.
صفای سایه از رفتارش نمایان بود. از تعریفهایی که از او کرده بودند ابراز برائت کرد. گفت همین تعریفها آدم را خودپرست می‌کند. شنیده بودم بارها از کسانی از جمله داریوش عزیز، که دمخور است با سایه از این صفا، اما شنیدن کجا و شمه‌ای دیدن کجا.
از ساز سام‌ها هم تعریف کرد و از دو غزلی که فاطمه‌ی شمس عزیز هم خواند بسیار تعریف کرد. امیرحسین سام عزیز هم غزلی سعدی‌وار خواند.


بعد مراسم داریوش عزیز مرا پیش سایه برد و به لطف او لحظه‌ای افتخار صحبت دست داد. گفتمش داریوش برای من نقل کرده بود که بعد از اتفاقات اخیر و خونریزی‌ها و ظلم‌ها از شما خواسته است چیزی بخوانید تا آرامش کند و شما نیز برای او "امروز نه آغاز و نه انجام جهان است / ای بش غم و شادی که پس پرده نهان است" را خوانده‌اید. گفتمش من نیز در آن روزها غمبار گاهی با یادآوردن این بیت آرام می‌شدم. در حالی که به عصا تکیه زده بود گفت خیلی دنبال آرامش نباشید.


 

December 2, 2009

گفتگوهایی در باب ایمانگرایی

سه سال پیش برای مجله دانشجویی "نگاه تازه" مقاله‌ای نوشتم در باب نسبت عقل و ایمان و خصوصاً رویکرد ایمان‌گرایانه به ایمان.

امروز دیدم که نسخه‌ای از آن بر روی سایبر موجود است. مقاله‌ای مفصل است که کوشیدم قالب گفتگو را برای آن انتخاب کنم تا ملال‌آوری بحثی خشک در الهیات فلسفی کاسته شود.

اگر حوصله‌ی خواندن مقالات طولانی را ندارید از خیرش بگذرید.