نه، وصل ممکن نیست (ونه، ضرورتا، مطلوب است)
آنچه میخوانید فرازهایی است از نامهای به یک دوست به همراه اندکی ویرایش و افزودنیها (ی مجاز).
[...] باید چند کلمهای هم در باب «سوء تفاهم» بگویم. سالها است معتقد شدهام که: «اصل بر سوء تفاهم است». ممکن است این اصل بدبینانه و سیاه به نظر برسد و تا حدودی هم همینطور است اما «قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد». این اصل نیازمند توضیح است. میان آدمیان فاصلههای پرنشدنی وجود دارد. اختلافها همیشه از سوء نیت نیست و برخی اوقات از حسن نیتی سوء تفاهم آلوده است.
سوء تفاهم اصل است و حسن تفاهم استثناء، زیرا وقتی فاصلهای ذاتی میان آدمیان هست پس عدم درک هم هست. پس «وصل ممکن نیست همیشه فاصلهای هست» و سوء تفاهم صدای فاصلههاست. این خندق پرنشدنی است اگر پر هم شود تنها میتواند از سوء تفاهم پر شود. تنها میتوان مانع از آن شد که خندقی کثیف و پر از پسماندهی آشغالها شود که مرکز جانواران مختلف گردد. فقط میتوان آنرا پالود. همین. ضمنا این سوء تفاهم اگر مدیریت شود میتواند مبارک باشد (بخشی از مدیریتِ آن هم باز میگردد به توجه به همین نکتهی بصیرتآمیز که: اصل بر سوء تفاهم است). نمونهی مبارک آنرا میتوان در یک زندگی زناشویی موفق دید که چگونه ممکن است دعواها و اختلافها مبارک باشد و آدمها را بهتر به هم بشناساند (گرچه گاهی اوقات شناخت بهتر آدمها به واقعی شدن نگاه ما به آنها میانجامد و آن نگاه ِ واقعی به قشنگی نگاه سابق نیست، اما آیا این بد است؟).
[...] حساس بودن نسبت به دوستی یعنی جدی گرفتن این اصل که: شاید من در بارهی دیگری دچار سوء تفاهم ام (شاید بهتر باشد بگویم من حتما دربارهی دیگری اینگونهام) و دیگری هم شاید در بارهی من گرفتار سوء تفاهم باشد (شاید بهتر باشد بگویم حتما این گونه است).
جنبهی تراژیکتر ماجرا اینجاست که علاوه بر «فاصله» که منبع سوء تفاهم است، «عدم فاصله»، یا خواستی بگو «وصل» هم، بر خلاف آنچه ممکن است به نظر برسد، نه تنها سوء تفاهم زدا نیست که خود منبع دیگری از سوء تفاهم سازی است. تمثیل تابلو و دیدن آن شاید اینجا گویا باشد. وقتی کسی دو چشماناش را روی شیشهی یک تابلو گذاشته است، در نزدیکترین فاصلهی ممکن با آن است اما در عین حال از درک تابلو در کلیت آن عاجز است. پس «نه، وصل ممکن است» و نه در موارد اندکی که ممکن است ضرورتا مفید و مطلوب است.
پس حق شاید با سعدی باشد که وصال را مدفن دوستی میدانست:
چنانات دوست میدارم که وصلام دل نمیخواهد/ کمال دوستی باشد مرا از دوست نگرفتن
مراد خسرو از شیرین، کناری بود و آغوشی / محبت، کار فرهاد است و کوه بیستون سفتن
داستان دراز دامن و تا حدودی تلخی است برادر. به تعبیر فروغ «چراغ رابطه خاموش است». من همیشه در زندگیام وصالها را «وصالهای ِ فراقی» نامیدهام. تمام تلاش میتواند این باشد که فاصلهها چنان سوء تفاهم آمیز نشوند که اندک سوسوی وصالهای لرزان و به-مو-بند را، همچون بادی که شعلهی لرزان شمعی را میدزدد، خاموش کند. همین.
و باز آن اصل که: «کم هم بسیار است» رخ مینماید.
لحظهای وصل هم غنیمت است. نیست؟

نظرها
یاسرعزیز
رویه غمگنانه داستان تو مرا اندیشناک می کند که می بینم گاه نبودنت سخنت را و اندیشه ات را می جویم و چون بودی غفلت می ورزیدم درد از دوری و دوستی است برادر
همدلی جستن را فرامش کرده ایم و دلدادگی در پیش میگیریم ان داد وستد ی که در همدلی است به طریق میانه نزدیکتر است تا دل سپردن وچشم داشتن .
پیامت هم رسید خوانده ام اما چه شد که اولین پیامت ان بود درنیافتم
من هنوز در دریافت همان کتاب برادر گنسلردرمانده ام
چنین می نمایدم که خرد ورزی سنگین ترین ورزشهاست!
جانت را در پناه خداوند خرد می خواهم
بدرود
یاسر: برادر عزیز گل سخن گفتی که خردورزی سنگین ترین ورزش هاست.
به امید دیدار
Posted by: امیر | December 7, 2008 7:58 PM
دوست عزیز شما را به بازی وبلاگی دعوت کردهام. در صورت نوشتن، لطفا لینک را در وبلاگ بگذارید تا امکان چند صدایی شدن متن میسر گردد.
Posted by: zaminii | December 7, 2008 10:27 PM
البته همان سعدي هم مي گويد: شوق است در جدايي و جور است در نظر
هم جور به كه طاقت شوقت نياوريم!
Posted by: فيضي خواه | December 8, 2008 11:11 AM
سپاس گذارم بابت ِ این نکته ی ارزشمند و لطیف!
شاید یک جور پرورش ِ افکار باشد این اصالت ِ سوء تفاهم
یاسر: بله ضرورتا بد نیست این اصل.
پیروز باشید.
Posted by: nazari | December 12, 2008 9:30 PM