پشیمان ز پشیمانی قدرت
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی/ عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم
چه بگویم، هنوز هم باورم نمیشود که صاحب آنچنان ذوق لطیف و مشرب وسیع، حالا چنان موحّد شده است که بایدش گفت کفری بیاور تا سعادتی ببری. اصل توحیدی او، البته، این است: «حفظ قدرت به هر قیمتی و دیگر هیچ». بر این قبله نماز میگذارد و به زبان حال میگوید: مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه. سالها، در اوان نوجوانی، به او ارادت داشتهام. والله برای من سخت بود دل کندن از او و هست. سخت بود ذره ذره ببینم داستان چیز دیگری است. باید به کسی ارادتمند باشی تا بفهمی دیدن اینکه مرادت آن نیست که تو در ذهن نوجوانانهی خود ساخته و پرداختهای، چه مایه سخت است. قصهی پرغصهای است. هنوز هم با خود میگویم نکند من اشتباه میکنم؟ اما باز شاهد و قرینهای نو میآید به مبارکبادم.
یک نفر میشود بگوید این قدرت چگونه آدمی را مسخ میکند؟ فکر میکنم یک نفر جواب این سوال را خوب میداند. همان کس که با آن عروس هزار داماد، در اوج احتمال وصال، از سر آزادگی وداع کرد. واژهی آزادگی را نمیپسندی بگو ساده لوحی، بحث در الفاظ نیست من آرزو دارم اینگونه سادهلوح باشم، فکر نکنی به سادگی میتوان اینچنین سادهلوح بود باید خیلی زرنگ باشی تا به این مقام برسی. باید از آن شیخ سالها در حصر، در گوشهی قم، که افتخار مرجعیت شیعهی اثنیعشری است پرسید. (عمر پربرکتاش دراز باد به حق پدر عدالت)
دلمویهی پدر زهرا بنییعقوب را خواندهاید؟ مدام این بیت به ذهنام هجوم میآورد: آنان که نظر را حرام میگویند / نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
داستان کردان را چه؟ خواندهای یا نه؟
- استیضاح او نشانهی عدالتپروری نظام اسلامی بود!
- عجب! ببین! نکند در باب ابعاد گوش من به خطا رفته باشی. قولی است خلاف، دل در آن باید بست. پس سخن احمدینژاد به علی مطهری که مثل کردان، مدرک جعلیدار، در این مملکت زیاد است چه؟ پس تکذیبیهی دفتر حاکم معدلتپرور در جواب حسین شریعتمداری چه؟ که ندا آمد: چه کسی گفته ما با انتصاب او مخالف بوده ایم؟ منطق قدرت این است: وقتی افتادی اربابات دست تو را نمیگیرد. درد دلهای همسر سعید امامی را خواندهاید؟ که وقتی شوهر قربانی شد، حتی دیگر نگذاشتند خانم را هم ببیند؟ رها کن ما را با این توجیهها. من خودم سالها در همین خط بودهام. این ره به ترکستان است. تا کی میخواهی توجیه کنی؟ مگر جان است که دل نمیکنی از آن؟
کردان تنها سیئهای از سیئات او است. عزا البته چنان عظیم شد که مردهشوران هم مختصر عزایی گرفتند. فشار رسانهای هم بسا موثر بود. (این هم جواب آن که مدام میگوید این وبلاگ نوشتنها چه اثری دارد همین وبلاگها قطره قطره دریا میشود، حالا هنوز هزار بادهی ناخورده در رگ این وبلاگهاست اخوی! صبر کن).
داستان من این سالها دو سخن بیش نیست: دلبستن و دلکندن. چه در زندگی شخصی و چه در بارهی آنها که در پهنهی اجتماع بزرگ میپنداشتمشان. خانه بهدوش گشتهام. اگر ارادت به قلیلی در این دیگ کوچک دل باقی مانده است از آنرو است که آنها را، کم و بیش، مطلع و محتاط به هاویهی تجلیات گوناگون قدرت میبینم.
گفتم اشارتی و مکرر نمیکنم.

نظرها
برادر: درد و دلهای همسر سعید امامی سهوالقم است لابد. منظور درد دل باید باشد
.
یاسر: اصلاح شد اخوی ممنون از نگاه تیز بین
Posted by: دانی | November 5, 2008 6:38 PM
کمی تاریخ انبیاء و اولیاء را دقیقتر بخوان و با وضعیت امروزمان مقایسه کن. پیشاپیش حدس میزنم به آنها نیز روی خوش نشان نمیدادی.
یاسر: نفهمیدم برادر یا خواهر نکته شما را وضعیت امروز یعنی چه و ربط تاریخ انبیا و اولیا با آن چیست؟
Posted by: یک نفر | November 6, 2008 8:40 PM
برادر جان! من خيلي خوب شما را درك ميكنم. اما واقعا معتقدم معادله قدرت تنها در سطوح كلان و در مقياس رابطه افراد با حكومت نيست كه بايد مورد نقد قرار بگيرد و اصلا مقوله قدرت لزوما در سطح كلان نيست كه مطرح مي شود در سطوح خرد و روابط من و تويي و كنش متقابل روزمره هم جاري است و اي بسا كه نقد اولي مسبوق به نقد اين دومي باشد! آن چه مرا آزار مي دهد اين بي تحملي نسبت به نظر مخالف است كه واقعا يك مسئله تئوريك نيست و اينطور نيست كه تنها در يك شكل خاص از حكومت وجود داشته باشد و در شكلي ديگر نه. مثلا درست است كه در حكومتهاي دموكراتيك اين موضوع تا حد زيادي به مدد نهادهايي چون مطبوعات رعايت نهادينه شده و مراعات شود اما اين لزوما به معناي تاثير نظر مخالف در حاكمان نيست و اين موضوع خيلي روشنتر از آن است كه نياز به توضيح داشته باشد. فقط مي خواهم بگويم اين طور نيست كه مخالفت با الگوي سياسي جمهوري اسلامي يا اعمال حاكمان آن لزوما به معناي تاييد الگوهاي ليبرال دموكراسي بايد باشد.واقعا الگوي ايجابي و نه فقط سلبي ديگري هم مي تواند وجود داشته باشد.
یاسر: نکته در خوری را اشاره کرده اید تحمل مخالف ضرورتا به معنی جدی گرفتن رای او نیست. متشکرم
Posted by: فيضي خواه | November 7, 2008 2:54 PM
آن ساده لوح برای من مصداق آن کلام مولاناست که:
ابلهی ام بس مبارک ابلهی است
که دلم با نور و جانم متقی است...
Posted by: مجيد | November 9, 2008 11:37 AM