« November 2008 | صفحه‌ی اصلی | January 2009 »

December 31, 2008

کف مشروعیت، کارآمدی حکومت است


مشکل حاکمیّت ایران فقط این نیست که در آن به نحو گسترده و سیستماتیک قواعد دموکراتیک و حقوق بشر محور نقض می‌شود بلکه علاوه بر این، مشکل این است که حاکمیت در ایران، یا نمی‌خواهد و یا نمی‌تواند یک حکومت مستبد کارآمد و توسعه‌گرا (چیزی شبیه مدل چین کنونی) باشد (و شاید هم نمی‌خواهد و هم نمی‌تواند). هاشمی رفسنجانی می‌کوشید مدل چین را پیاده کند، حاکمیت اما هوشمندانه احساس کرد که چنان توسعه‌ای لوازم سیاسی خود را نیز دیر یا زود به دنبال خواهد آورد و با آن مخالفت کرد. آمدن دولت خاتمی صدق آن احساس را نشان داد.

 حمایت بی‌دریغ حاکمیّت از دولت بی‌برنامه، بی‌کفایت و خود‌شیفته‌ی احمدی‌نژاد گواهی بر صدق این نظر است که بخش تغییرناپذیر حاکمیّت، دولتی را که بی‌کفایت باشد اما بقای این بخش را تضمین کند بر دولتی که بقای آن بخش را کمتر تضمین کند اما کارآمد و باکفایت باشد ترجیح می‌دهد.

 کارآمد کردن چنین حکومتی، انقلابی‌ترین کاری است که می‌توان برای اصلاح آن کرد. چون نود آمد راه به صد هم چه‌بسا باز ‌شود!


December 30, 2008

مراقبه‌ی دکتر نراقی


این سخنرانی اخیر دکتر نراقی با عنوان مراقبه و محاسبه در سلوک معنوی، حقیقتاً شنیدنی است. توصیه‌ی اکید می‌کنم اگر گوش نداده‌اید دانلود کنید و گوش کنید. اگر خاسر شدید من ضامن ام.

دکتر نراقی در این سخنرانی از مهاجرت هم به عنوان یکی از موقعیت‌های مرزی (boundary situations)  یاد می‌کند که می‌تواند ما را بهتر به خودمان بشناساند. صدق این حرف را دارم با گوشت و پوست در این غربت غربی احساس می‌کنم.

December 29, 2008

ادای دینی به علی طهماسبی عزیز


یک نکته مربوط به تفسیری که از حادثه‌ی قربان کردن ابراهیم در این پست کردم باقی ماند که اگر نگویم کفران مخلوقی است که مصداق کفران خالق است، و آن هم دینی است که بزرگواری بر دوش صاحب این قلم دارد در این نوع نگریستن به نمادها و نمودهای کهن دینی.

پیری از نسل شاگردان شریعتی که اکنون سال‌هاست در خانه‌ی رؤیایی‌اش در گوشه‌ی مشهد که درست چسبیده به کوهی است با هوایی همیشه تازه، هم خود شمع محفل است و هم منزل‌اش محمل انس اهل دل و تدبر. همو که سخن که می‌گوید آدمی را یاد لهجه‌ی شریعتی می‌اندازد. همو که دینداری‌اش با دینداری آنان که دین را مکسب دنیا کردند نسبتی ندارد، همو که دین را برای فراخ کردن جان آدمی می‌خواهد و می‌خواند نه برای تنگ کردن جای آدمی. همو که اسطوره‌پژوه است و محقق عهدین و قرآن.

هم‌او که در کار بازتفسیر نمادهای دینی-اسطوره‌ای، به همان نحوی که ما در پست مذکور کوشیدیم تا آن‌را تمرین کنیم، استاد است. بی‌شک من در این نوع نگاه اگر متاثر از کسانی باشم، یکی از آنان هم‌ایشان است. چندین اثر خواندنی هم از ایشان نشر یافته است که همگی در راستای شرح و تفصیل همین نگاه است. خود ایشان از نگاه عارفان ذوقی خصوصا خراسانی برای بسط این نگاه مدد گرفته است.

یاد آن عصری افتادم که به اتفاق استاد ملکیان که از دوستان ایشان است، و جمعی از دوستان موافق به دیدار ایشان در منزل‌شان رفتیم و تا پاره‌ای از شب از هر دری سخنی رفت. مزه‌ی شام بی ریا و ساده‌ای که ایشان ما را به آن میهمان کرد هنوز در انبان خاطره‌ام هست.

آنان که در مشهد در مناسبت‌های مذهبی مانند شهادت علی و حسین (درود بر اینان) به دنبال مجلسی متفاوت می‌گردند، ملجاء و مأوای‌شان مجلس روشنگر و بی‌روی و ریای منزل ایشان است. در منزل ایشان در این‌گونه مراسم گوشه‌هایی از تاریخ مبارزه برای آزادی و عدالت این دیار هم حضور دارند (خصوصا وقتی کسی مانند دکتر رادمنش و طاهر احمدزاده را در آن‌جا می‌بینی).

مردی از همان نسلی که دارند منقرض می‌شوند. کسی از همین نسل همین روزها درگذشت: محمد شانه‌چی. آن‌ها که دین برای‌شان کالایی نیست که یک بار و برای همیشه خریده باشند و در تاقچه‌ی خانه‌ی خود خاک بخورد و یا به کار حذف و تنگ‌نظری بیاید. دین‌داری برای‌شان یک جستجوی مدام است. چنگ زدن به چیزی است که مدام فرار می‌کند و یا شاید هم اصلا نباشد. هر بار که چنگ می‌اندازی و مشت خود را به آرزوی یافتن آن آرام و پر امید باز می‌کنی می‌بینی که مشت‌ات خالی است اما امید از کف نمی‌دهی. دین برای آن‌ها هزینه دارد نه سود سرشار (خصوصا از نوع نفتی آن!). کسی از همین‌ نسل جان‌اش را بر سر بازتفسیر نمادهای دینی گذاشت (مرحوم برازنده که از مقتولان قتل‌های زنجیره‌ای است).

من نمی‌دانم که این نسل عقیم شده است یا می‌تواند شبیهی برای خود بزاید اما می‌دانم که اگر این نسلی مشابه این نسل در آینده‌ی ایران زمین نباشد، ایران آن‌روز ضرر نکرده باشد سودی نکرده است.

حوصله کردید سری به سایت این مرد بزنید و سیری در نوشته‌هایش بکنید.
 

قصه‌ی پر غصه‌ی غزّه


خیلی اوقات فکر می‌کنم معضل فلسطین هیچ راه حلی ندارد. صلح که شدنی نیست تازه اگر هم باشد عادلانه نیست. جنگ هم که بی فایده است. زیرا نابرابر است و از این‌رو بیش از آن‌که معضل را حل کند فاجعه‌ی انسانی می‌آفریند. حمایت کشورهای عرب و مسلمان هم که شکل نمی‌گیرد. حکومت ایران هم که از آب گل‌آلود فلسطین و لبنان ماهی‌های گنده می‌گیرد و سودهای سرشار سیاسی-منطقه‌ای می‌برد. هم چهره‌ی حامی مظلوم به خود می‌گیرد و هم از این‌که داستان اتمی ایران ولو موقتاً از صدر اخبار جهان خارج شود خوشحال می‌شود. در این میان این مردم مظلوم فلسطین از مسلمان و مسیحی و غیره اند که دارند قربانی می‌شوند. برای اسرائیل به نظر من ظاهرا اوباما و مک‌کین تفاوتی نمی‌کند زیرا خود آن دو نفر هم در عمل تفاوتی ندارند.

چه می‌توان کرد؟ نمی‌دانم. تا داستان نزاع فلسطین و اسرائیل هست، بعید است بتوان چشم‌انداز با ثباتی برای دموکراسی و حقوق بشر در خاورمیانه تصویر کرد. آن‌ها که فحش جنایت‌های آمریکا و اسرائیل را به ایده‌ی دموکراسی و حقوق بشر می‌دهند نادیده گرفته اند که اگر این مفاهیم را که معنای جهانشمول و فراملیتی دارند از عرصه‌ی بین الملل بگیریم آن وقت هر کشوری اولویت‌های قومی-نژادی-مذهبی و ملی خود را دارد و آن‌گاه جهان از صورتی که هست بهتر نخواهد شد.

چه می‌توان کرد؟ نمی‌دانم. شاید تنها می‌توان تلاش کرد که باز هم مسکنی موقتی برسد. دوباره صلحی لرزان و کوتاه میان حماس و اسرائیل بسته شود. به فتح نمی‌توان دل بست، جنبش فاسدی است، به حماس نیز هم، نشان داد که به جای مقاومت بهانه به دست اسرائیل می‌دهد که فاجعه‌ی انسانی به راه بیندازد. حکومت ایران هم پشتیبان صادقی برای فلسطین نیست. جنگ را میان اسرائیل و فلسطین بیشتر از صلح دوست دارد. کشورهای عرب هم همین‌که با چراغ سبزهای‌شان یاری‌گر اسرائیل نباشند خود خیلی است. سازمان ملل هم نمی‌تواند کاری بکند. هر چقدر توانست جلوی امریکا را بگیرد که به افغانستان و امریکا لشکر نکشد جلوی اسرائیل را هم خواهد توانست بگیرد.

راهی معقول و شدنی‌ای در این میان هست؟ چشم‌اندازی نمی‌بینم.

آسید کمال ما، کلیپی دیدنی ساخته است از داستان غم انگیز غزه، ببینید.




December 27, 2008

تذکره‌ی حبابیّه


آنقدر این ایام فرصت که می‌کنم سری به جهان زیبای تذکره الاولیاء می‌زنم که کم کم احساس می‌کنم بر قلم‌ام دارد تذکره‌ی پاره‌ای از اولیای ِ (ولو فرضی ِ) خدا جاری می‌شود. این نمونه‌ای فرضی از آن اولیاست که من دوست دارم باشد و نادراً در گوشه و کنار هست:

و از عالمان دین و سالکان طریق کسی بود که از خلاف آمد عادت، ملحدان و دهریان و ستیهندگان با شرع و شریعت را مایه‌ی برکت می‌دانست. وقتی مر او را پرسیدند یا للعجب این برکت از چه رو است؟ پاسخ همی می‌داد از آن رو که آنان اهل شرع را به جنبش وا ‌می‌دارند تا از شریعت در قبال خصم دفاع کنند و در این میانه اهل شریعت شرع را بهتر می‌شناسند و آداب جدال احسن با مدعی را نیز فرا می‌گیرند و گر این نباشد خیال‌شان از باب دین آسوده گردد و کار ایمان را سهل ‌گیرند و این خللی در ایمان آنهاست چرا که مسطور آمده احب العمال اصعبها، محبوب‌ترین اعمال دشوارترین آن‌هاست و این کافران‌ باشند که کار ایمان را بر مومنان سخت ‌کنند و می‌افزود برکت بیش از این باشد. و وقتی او را می‌گفتند زدنا شیخنا می‌افزود برکت دیگر آن باشد که اهل شریعت در کارزار آن جدال‌ها به فراست دریابند که نه هر آن‌که در لباس اهل شریعت است از جرگه‌ی متحرّیان حقیقت‌ است و نه هر که از اهل شریعت نیست از زمره‌ی پوشانندگان حقیقت.

گویند گاهی که اهل عصبیتی مر او را کافر می‌خواند بر او غیض می‌آورد که: تمهت مزن! ما را هنوز به مقام منیع کافری راهی نیست و دیگر باره رقت می‌آورد که کاش کافر بودم و از کلام علی منقول از کمیل می‌افزود که: کم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته، چه بسیار که مرا به صفت کفر خواندی اما مرا لیاقت این صفت نبودی.

گویند در تمام عمر حج نگزارد. مر او را می‌گفتند پیرمرد! آفتاب لب بومی حجی بگزار تا دهان طاعنان بسته شود. گاهی که پاسخ می‌داد می‌گفت تا مستمندی در این عالم هست مرا تاب درهم و دینار حج دادن نیست. مشهور است که هر ساله ایام ذی حجه خرج یک حاجی به مستمند می‌داد و دلشکسته‌ای می‌یافت، احرام می‌پوشید و گرد او طواف می‌کرد. می‌گفت: چگونه باشد که خدا در سنگ و چوب باشد اما در قلب و دل نباشد، خودش فرموده انا عند قلوب المنکسره، من در دل‌های شکسته حاضرم.

جهودی از مریدان‌اش روزی نزدیک شیخ آمد و گفت: اسلام بر من عرضه کن تا مسلمان شوم. شیخ گفت مسلمان آن است که ظلم نکند. جهود در فکر رفت، شیخ گفت: دانستم، بر سر آنی که اقرار به نبوت مصطفی را همچون عیار مسلمانی از من بنیوشی؟ اشارت ‌کرد به مدرس احمد حمراء، از فقیهان عصر، که یعنی متاع‌ات را در آن دکان می‌یابی. جهود گفت چه باشد اگر من کوشم که ظلمی نکنم و بر شریعت موسی بمانم؟ شیخ بی درنگ در آمد که: زهی سعادت. جهود برفت و هم‌او بود که در شهر نانوا بود و به درستی و کاردانی چنان شهره گردید ‌که مسلمان و نصرانی از او نان می‌خریدند.


از جملات اوست: لیس الکفر الا العدول عن الفحص و التحقیق، یعنی کفر نیست مگر رها کردن جستجوی حقیقت؛ و نیز از اوست: لا رفث افضل من التاله، ناسزایی بالاتر از خدایی کردن نیست، یعنی غیر خدا را نسزد که خدایی کند و در همین باب از او آورده اند که گفت: من قبل قولا من قائل بغیر سلطان فقد اخذه الها دون الله، هر که سخنی را از سخنوری بدون دلیل بپذیرد هر آینه سخنور را به جای خدای گرفته است و نیز از او منقول آمده است: ظلمک نفسک عند ظلمک غیرک اشد من ظلمک غیرک. آن هنگام که به دیگری ستم می‌کنی بیدادی که به خود می‌کنی بیش از آن ظلمی است که به دیگری می‌کنی. 



December 23, 2008

سنت و تجدید راه خویش نمودند (؟)

 
نمی‌دانم چرا بخش‌هایی از وجودم با محتوای این نوشته همزادپنداری می‌کند. گر چه درست مثل همیشه بخش‌های دیگر، اجازه مسلط شدن آن بخش را نمی‌دهد.


December 19, 2008

حساس شدن به ستم!


این نوشته‌ی طولانی نیکفر به نظر من خواندنی است. البته مجاهدتی می‌خواهد همه‌ی آن‌را خواندن (حتی نه به یک باره!) خصوصا با قلم دشوارخوانی که نویسنده دارد و فارسی را به آلمانی می‌نویسد. این بخش‌اش خصوصا شایسته‌ی توجه است:

«ایدئولوژیک است هر آن چیزی که تبعیض را بپوشاند و بر آن نامی دیگر نهد. ایدئولوژیک است هر آن چیزی که خشونتِ آشکارِ برخاسته از تبعیض را به ریشه‌ی واقعی آن برنگرداند. ایدئولوژی، چیزها، کیفیت‌ها، رخدادها و آدمها را به گونه‌ای در بازنمایی‌شان دسته‌بندی می‌کند که تبعیض و خشونتِ ساختاری، نام و پدیداری‌ای یابند جز آن‌چه هستند. پرده‌دری در این زمینه، هم ساده است، هم پیچیده. ساده است با در نظر گرفتن گزاره‌های ساده‌ای از این دست: تبعیض، تبعیض است؛ خشونت، خشونت است؛ آدمکشی، آدمکشی است.

جدایی جنسی تبعیض است و تبعیض تبعیض است؛ تعزیر نوعی شکنجه است و شکنجه شکنجه است؛ اعدام، نوعی آدم‌کُشی است و آدم‌کشی آدم‌کشی است. مشکل، زدودن همه‌ی بارهای ارزشی ایدئولوژیکی‌ است که موضوع به خود گرفته است. به شرطی می‌توانیم آن بارهای ارزشی را بزداییم که اصل برابری انسان‌ها و بایستگی مصونیت جسمی و روانی آنان را بپذیریم، مصونیت دربرابر هر فشاری که بخواهد بر جامعیتِ وجودیِ حق‌وَر آنان آسیب زند. گام نخست برای این پذیرش، حساس شدن به ستم است و شکل اصلی و محوری ستم در این دوره ستم ایدئولوژیک دینی است. ستمگری، منشِ بینشِ دینی در مقامِ ایدئولوژیِ دولتی است.»


نکته‌ی قربانیّه


داستان، مشهور است: ابراهیم خوابی می‌بیند که از آن تعبیر به رؤیای صادقه می‌شود و مطابق آن خداوند از او می‌خواهد که سر فرزند خود اسماعیل (مطابق فرهنگ اسلامی) یا اسحاق (مطابق فرهنگ یهودی-مسیحی) را ببرد نه هیچ توضیحی داده می‌شود که چرا باید سر فرزند بریده شود و نه گناهی از فرزند سر زده که مستوجب مرگی به این شیوه باشد. حکم، مطلق است. پدر با فرزند در میان می‌گذارد و فرزند می‌پذیرد. راهی می‌شوند برای قربانگاه. شیطان وسوسه می‌کند و اسماعیل سنگ به شیطان می‌زند. پدر کارد به گلوی فرزند می‌کشد. کارد نمی‌برد و گویی خداوند ندا می‌دهد که گوسفندی به جای فرزند قربانی شود.

هر ساله عید قربان جشن گرفته می‌شود و قربان کردن گوسفند و سنگ زدن نمادین به شیطان از اعمال حاجیان است. چه در باب این داستان می‌توان گفت؟ یادم هست سر کلاس‌های معارف اسلامی وقتی به دانشجوها توضیح می‌دادم عملی که اخلاقا خوب است، به خودی خود خوب است و حتی اوامر و نواهی ادعایی رسیده از سوی خداوند هم نمی‌تواند خوب را بد یا بد را خوب کند، برخی دانشجوها که قبول این مساله برای‌شان دشوار بود به همین داستان ارجاع می‌دادند: پس اگر این طور است چرا ابراهیم اشعری رفتار کرد نه معتزلی؟ سوال ساده‌ای نیست. کرکگور که معتقد بود مرحله‌ی دینی از مرحله‌ی اخلاقی بالاتر است، مشکلی نداشت اما مارتین بوبر الاهی‌دان معاصر یهودی بر او خرده می‌گرفت که امر اخلاقی (the ethical) را به قربانگاه الاهیات نمی‌توان برد.

نکته، آن‌چنانی که من در می‌یابم همان است که بوبر گفت. من پیام این داستان را برای خود این‌گونه گرفته‌ام، پیام داستان ابراهیم این است: «انسان را به پای مقدسات قربان مکن». قربان کردن انسان به پای خدایان، سنتی دیرینه در ادیان ابتدایی بود و هنوز هم در گوشه و کنار هند و بخش‌هایی از آفریقا وجود دارد. داستان ابراهیم مرحله‌ای تکاملی در دین‌شناسی بشر دینی است که در آن این‌گونه قلمداد می‌شود که خداوند از ما می‌خواهد انسان را برای اطاعت خداوند و خشنودی او به پای خداوند قربانی نکنیم. این به نظر من مغز داستان ابراهیم است. مسلمان‌ها با زنده نگاه داشتن عید قربان در واقع باید حرمت انسان را نگاه دارند. قربانی کردن گوسفند، فرع داستان است (خصوصا قربانی کردن آن در حج که تلی گوشت فاسد بشود که با بولدزر کوه گوشت‌ها را خاک کنند!) و مستحباتی که دور این داستان تنیده شده است و طبیعت یک دین شریعت محور است (از جمله این‌که مستحب است روز عید قربان از گوشت قربانی صبحانه بخورند) همه و همه فرعیات است و البته تا آن‌جا که خلاف موازین اخلاقی نباشد و حجابی بر یادآوری آن حقیقت نشود، امری پذیرفته است. مغز داستان، احتمالا این است. بر اساس این تفسیر، هر عمل دیگری هم که مصداقی از قربان کردن انسان به پای مقدسات باشد مصداق ندای الاهی است در هنگامی که کارد در دستان ابراهیم گلوی اسماعیل را نبرید؛ و به نظر من احکام فقهی‌ای مانند تکفیر و ارتداد (که مایه‌ی شرمساری و ننگ دین ماست) از آن جمله است.

می‌توان با مونتگمری وات در کتاب «حقیقت دینی در عصر ما» همراهی نکرد که معتقد است: ابراهیم «خیال کرد» که خدا از او می‌خواهد سر فرزند را ببرد. می‌توان فرض کرد (اگر باور به خدای ادیان توحیدی فرض معقولی باشد) که خدا خود از او خواسته بود چنان کند. با عدل خدا در تضاد است؟ به نظر می‌رسد می‌تواند نباشد؛ امر خداوند به تعبیر اصولیّون «امر اختباری» بود. یعنی امری بود نه به انگیزه ایجاد آن‌چه با آن امر شده بود بلکه به انگیزه آزمایش و آموزش و درواقع به انگیزه‌ی عدم ایجاد آن‌چه به آن امر شده بود. به قول شمس تبریزی در مقالات: «گاه شارع گوید بکن و مراد او این باشد که مکن». و این‌جا داستان همین است. انصراف ابراهیم از بریدن سر فرزند، نشانه‌ای بر آزمایشی- آموزشی بودن آن امر است.

ابراهیم چرا اشعری‌گونه تن به این درخواست داد؟ نمی‌توانست بگوید که خوابی که در ناسازگاری آشکار با شهود اخلاقی‌ای قوی‌ بدین مضمون است که: «بی‌گناه را نباید کشت»، رؤیای صادقه نیست بلکه القای شیطان است؟ حتی اگر حقیقتاً هم رؤیای صادقه بود اگر او به سبب ناسازگاری آن با اخلاق آن‌را القای شیطان می‌انگاشت به نظر من معذور بود. نمی‌دانم چرا ابراهیم چنین کرد. از منظر ابراهیم در این داستان نظر کردن برای من پیامی نداشته است. می‌دانم کسانی از آن منظر به حقیقت ایمان نقب زده‌اند (از جمله کرکگور که ذکرش گذشت) اما من شخصاً از آن منظر چیزی به دست نیاوردم و در این نوشته خود را مقید به حیطه‌ی کوچک دستاورد خود می‌دانم. فقط می‌دانم که پیام این داستان، دست کم برای من، این است که در آن‌جایی که مطابق رؤیایی که از منظر مؤمنانه وحی و الهام الاهی خوانده شده و مضمون آن هم خلاف اخلاق بود، در نهایت عملی خلاف اخلاق انجام نشد، تکلیف دیگرانی که مطابق رؤیاهایی، در راستای حفظ مقدسات، تکالیفی خلاف اخلاق برای خود قائل می‌شوند، احتمالا دیگر واضح است.
تا به قربانگاه رندان پا نهی / حرمت انسان به انسان وا نهی

خوب، این هم وعده‌ی تقریر «نکته‌ی قربانیّه» که با تاخیر قلمی شد. تا یار که را خواهد.



December 8, 2008

سر غم را بریده‌ای امروز / تو همان صبح عید قربانی




امتحان دارم و سه مقاله که روی دست‌ام مانده. من اصلا نفهمیدم کی ترم تمام شد. با این حال حیف ام آمد از قربان ننویسم. نکته‌ای قربانیّه دارم که نحوه‌ای بازاندیشی در معنای عید قربان است اما حیف که وقت ندارم بنویسم. فقط این غزل از سروده‌های جناب امیرحسین سام را که خیلی دوستش می‌دارم (مرجع ضمیر هم شعر است هم شاعر) داشته باشید که آن نکته‌های قربانی را در فرصتی مقتضی قلمی کنم. بیت آخر غزل هم ختام قربانیّه دارد:
گفتمت: مثل جویبارانی
نه! تو از جنس آبشارانی
از بلندای کوه، رقص‌کنان
می‌رسی تا مرا برقصانی
همه ذرّات جان من را تو
برهانی ‌ز من، بخندانی
ریزی ای آبشار پرگوهر
بر دلم گنج‌های سلطانی
تو چو ابری که بر لب خورشید
می‌زنی بوسه‌های بارانی
ببری رنج شهوت از تن من
بشکنی قفل پای زندانی
سر غم را بریده‌ای امروز
تو همان صبح عید قربانی
منبع شعر:
http://sam.malakut.org/archives/2007/01/post_83.html



December 7, 2008

نه، وصل ممکن نیست (ونه، ضرورتا، مطلوب است)


آن‌چه می‌خوانید فرازهایی است از نامه‌ای به یک دوست به همراه اندکی ویرایش و افزودنی‌ها (ی مجاز).
[...] باید چند کلمه‌ای هم در باب «سوء تفاهم» بگویم. سال‌ها است معتقد شده‌ام که: «اصل بر سوء تفاهم است». ممکن است این اصل بدبینانه و سیاه به نظر برسد و تا حدودی هم همین‌طور است اما «قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد». این اصل نیازمند توضیح است. میان آدمیان فاصله‌های پرنشدنی وجود دارد. اختلاف‌ها همیشه از سوء نیت نیست و برخی اوقات از حسن نیتی سوء تفاهم آلوده است.
سوء تفاهم اصل است و حسن تفاهم استثناء، زیرا وقتی فاصله‌ای ذاتی میان آدمیان هست پس عدم درک  هم هست. پس «وصل ممکن نیست همیشه فاصله‌ای هست» و سوء تفاهم صدای فاصله‌هاست. این خندق پرنشدنی است اگر پر هم شود تنها می‌‌تواند از سوء تفاهم پر شود. تنها می‌توان مانع از آن شد که خندقی کثیف و پر از پسمانده‌ی آشغال‌ها شود که مرکز جانواران مختلف گردد. فقط می‌توان آن‌را پالود. همین. ضمنا این سوء تفاهم اگر مدیریت شود می‌تواند مبارک باشد (بخشی از مدیریتِ آن هم باز می‌گردد به توجه به همین نکته‌ی بصیرت‌آمیز که: اصل بر سوء تفاهم است). نمونه‌ی مبارک آن‌را می‌توان در یک زندگی زناشویی موفق دید که چگونه ممکن است دعواها و اختلاف‌ها مبارک باشد و آدم‌ها را بهتر به هم بشناساند (گرچه گاهی اوقات شناخت بهتر آدم‌ها به واقعی شدن نگاه ما به آن‌ها می‌انجامد و آن نگاه ِ واقعی به قشنگی نگاه سابق نیست، اما آیا این بد است؟).
  [...] حساس بودن نسبت به دوستی یعنی جدی گرفتن این اصل که: شاید من در باره‌ی دیگری دچار سوء تفاهم ام (شاید بهتر باشد بگویم من حتما درباره‌ی دیگری این‌گونه‌ام) و دیگری هم شاید در باره‌ی من گرفتار سوء تفاهم باشد (شاید بهتر باشد بگویم حتما این گونه است).
جنبه‌ی تراژیک‌تر ماجرا اینجاست که علاوه بر «فاصله» که منبع سوء تفاهم است، «عدم فاصله»، یا خواستی بگو «وصل» هم، بر خلاف آن‌چه ممکن است به نظر برسد، نه تنها سوء تفاهم زدا نیست که خود منبع دیگری از سوء تفاهم سازی است. تمثیل تابلو و دیدن آن شاید اینجا گویا باشد. وقتی کسی دو چشمان‌اش را روی شیشه‌ی یک تابلو گذاشته است، در نزدیک‌ترین فاصله‌ی ممکن با آن است اما در عین حال از درک تابلو در کلیت آن عاجز است. پس «نه، وصل ممکن است» و نه در موارد اندکی که ممکن است ضرورتا مفید و مطلوب است.
پس حق شاید با سعدی باشد که وصال را مدفن دوستی می‌دانست:
چنان‌ات دوست می‌دارم که وصل‌ام دل نمی‌خواهد/ کمال دوستی باشد مرا از دوست نگرفتن
مراد خسرو از شیرین، کناری بود و آغوشی / محبت، کار فرهاد است و کوه بیستون سفتن
داستان دراز دامن و تا حدودی تلخی است برادر. به تعبیر فروغ «چراغ رابطه خاموش است». من همیشه در زندگی‌ام وصال‌ها را «وصال‌های ِ فراقی» نامیده‌ام. تمام تلاش می‌تواند این باشد که فاصله‌ها چنان سوء تفاهم آمیز نشوند که اندک سوسوی وصال‌های لرزان و به-مو-بند را، همچون بادی که شعله‌ی لرزان شمعی را می‌دزدد، خاموش کند. همین.
و باز آن اصل که: «کم هم بسیار است» رخ می‌نماید.
 لحظه‌ای وصل هم غنیمت است. نیست؟


December 5, 2008

چشم‌ات روشن باد!


امروز لابلای درس‌های روزانه، برای رفع خستگی و تازه کردن جان سری زدم به جهان شیخ فریدالدین عطار در تذکره الاولیا. کتابی است خواندنی و ذخیره‌ای است باطنی. در ذکر شیخ حسن بصری (که از آبای اولیه‌ی تصوّف اسلامی است) داستانی آموزنده دیدم، حیف‌‌ام آمد خوانندگان این دفترچه‌ی مجازی را از حظ خواندن آن بی بهره کنم. بخوانید (با تغییر رسم الخط و چند توضیح در قالب قلاب):
 «نقل است که چنان شکستگی [تواضع] داشت که در هر که نگریستی او را از خود بهتر دانستی. روزی به کنار دجله می‌گذشت. سیاهی دید با قرابه‌ای، و زنی که پیش او نشسته و از آن قرابه می‌آشامید. به خاطر حسن بگذشت که این مرد از من بهتر است. باز شرع حمله آورد [یعنی نگاه فقهی غلبه کرد] که آخر از من بهتر نبود که با زنی نامحرم نشسته و از قرابه می‌آشامد.
 او در این خاطر بود که ناگاه کشتی‌ای گرانبار برسید و هفت مرد در آن بودند و ناگاه درگشت و غرق شد. آن سیاه در رفت و شش تن را خلاص داد. پس روی به حسن [بصری] کرد و گفت: برخیز اگر از من بهتری. من شش تن را نجات دادم. تو این یک تن را خلاص ده. ای امام مسلمانان! در آن قرابه آب است و آن زن مادر من است. خواستم تا تو را بیازمایم تا تو به چشم ظاهر می‌بینی یا به چشم باطن. اکنون معلوم شد که به چشم ظاهر دیدی. حسن در پای افتاد و عذر خواست و دانست که آن گماشته‌ی حق است. پس گفت: ای سیاه! چنانکه ایشان را از دریا خلاص کردی مرا از دریای پندار خلاص ده. سیاه گفت: چشم‌ات روشن باد!»
به زلالی ِ آیه‌ای است که به رسولی وحی شده باشد. به «مدارا»یی که در این داستان موج می‌زند توجه کنید؛ نه مدارایی از سر اباحی مسلکی، بی خیالی و باری به هر جهتی، که مدارایی از سر مراقبه‌ی نفس، طهارت باطن و پاییدن ِ احوال درون. به این تعبیر عطار هم توجه کنید: «باز شرع حمله آورد»، مغز است.
الاهی چشم‌مان روشن باد!

توضیح واضحات: این‌که این داستان واقعیت تاریخی دارد یا نه، ذره‌ای در نکته‌ای که شیخ عطار در صدد بیان آن است تاثیری ندارد. آن‌را داستانی خیالی هم فرض کنید، که بعید نیست این‌گونه باشد، باز بصیرتی که در آن است به قوت خود باقی است و می‌تواند،  چونان نسیم سحری، جان‌هایی را تازه کند و الهام بخشد.