تعقل قرآنی (۵)
مخلوق به نوشتههای من پاسخ داده است و آنرا جهت سهولت دسترسی در بخش کامنتهای تعقل قرآنی (۴) ریخته است. از پیشرفت بحث تا به اینجا راضیام. من و مخلوق میتوانیم با هم گفتوگو کنیم. امید بستهام که بحث ما، اگر فرجام خوشی داشت، بتواند الگویی باشد برای بحث میان متدینان، (یا آنان که شخصا متدین نیستند اما ایمان دینی را معقول میدانند) با غیر متدینان یا دینستیزان. چه اشکالی دارد که مخلوق در مقابل همبحث ِ ستیزنده و آتشین نیز همان برخوردی را کند که در پاسخ به من کرده است. چه اشکالی دارد که از درشتی با «نرمی» انتقام بگیرد و نه با مقابله به مثل. چه اشکالی دارد که صرفا استدلالهایاش را تیز کند و نه هیچ چیز دیگر را (آنچنانکه در پاسخ به من کوشیده است چنین کند).
مخلوق با پاسخهایاش راه مرا در نقد سخناش کوتاه کرد. زیرا متن نخست او از اینکه مراد او از عقل چیست، خالی بود و این، زحمت مرا برای تشقیق شقوق و گمانهزنی ِ منظور او دو چندان میکرد. او به واقع چنین کاری را باید در همان متن نخست میکرد، و به شیوهی فیلسوفان تحلیلی هر کلید وازهای را که آورده بود، بلافاصله توضیح میداد و تعیین مراد میکرد و فهم کلید واژههای اصلی کلاماش را به حدس و گمانهزنی مخاطب واگذار نمیکرد. اکنون با شرحی که از تلقیاش در باب عقل داده است، بهتر میتوان بحث را جلو برد.
مخلوق آورده است:
«مقصودِ من از عقل در یادداشتِ "تعقل قرآنی همسانِ دین عجائز"، عقل نظری است»
پس حال میفهمیم که منظور او از تعبیرات «عقل یونانی»، «تفکر استدلالی در دورانِ معاصر»، «تفکر انتقادی و مدرن» و «عقل نقاد»، عقل نظری است. اولا به نظر میرسد که «عقل یونانی»، «تفکر استدلالی در دورانِ معاصر»، «تفکر انتقادی و مدرن» و «عقل نقاد» همگی به دو شق عملی و نظری قابل انقساماند و اگر اینگونه باشد، مخلوق تا به حال این الفاظ را به نحو مطلق میآورده است ولی ارادهی جزء از آنها میکرده است. ثانیا به واقع حتا اکنون نیز، منظور او از عقل نظری، عقل نظری مدرن است نه عقل نظری به نحو مطلق زیرا عقل نظری، شامل این مقوله از یونان پیشاسقراطی تا کنون میشود.
از این ابهامها که بگذریم، نکتهی مهم این است که اگر مراد او از عقل، عقل نظری باشد، آنگاه او در واقع دارد میگوید که عقل قرآنی، که از جنس عقل نظری نیست، ربطی به عقل نظری ندارد. این سخن درستی است اما این به خودی خود، چه چیزی را میرساند؟ این به خودی خود قدحی بر تعقل قرآنی نیست. این درست مثل این میماند که گفته شود فلسفهی اخلاق ِ هنجاری، از آن جهت که مربوط به عقل عملی است ربطی به معرفتشناسی، از آن جهت که مربوط به عقل نظری است، ندارد؛ سخن درستی که نه قدحی بر فلسفهی اخلاق وارد میآورد و نه مدحی بر معرفتشناسی و نه به عکس.
مخلوق در ادامه میکوشد تعقل قرآنی را از اینکه مصداقی از «عقل عملی» باشد، خارج کند. زیرا احتمالا دریافته است که اگر تعقل قرآنی بتواند ذیل چنان مقولهای بگنجد، آنگاه صورتی از تعقل خواهد بود همچون صورتهای دیگر تعقل عملی (که مثلا فلسفهی اخلاق هنجاری، مصداقی از آن است). استدلال او را بخوانید:
«در موردِ اطلاق "عقل عملی" بر اخلاقیاتِ موردِ توجه در قرآن، تردید هایی دارم. اگر عقل عملی بمعنایِ معرفتِ ناظر به عمل/اخلاق باشد آنگاه چه بسا نشانی از آن در قرآن نتوان یافت. عقل در یونان و حتی در سقراط، ناظر به شناخت/معرفت (علم به اسباب) است اما در قرآن با نوعی اخلاق/سلوکِ مؤمنانه پیوند دارد. اگر عقل در فرهنگِ یونانی به حیطه یِ اخلاق نیز کشیده شده ( از جمله در رواقیان)، باز هم بنیانش بر معرفت است. به تعبیری از منظر معرفت به اخلاق نگریستن و از منظر اخلاق به معرفت نگریستن با یکدیگر تفاوتِ فاحشی دارند. در حالتِ اول (وضعیتِ عقل یونانی/غربی) اخلاق بر بنیانِ شناخت ایستاده است اما در حالتِ دوم (وضعیتِ عقل اسلامی) معرفت بر بنیانِ نوعی سلوکِ دینی قرار دارد»
خلاصهی حرف او این است که امری میتواند جزو عقل عملی باشد که ناظر به معرفت و شناخت باشد و نه ناظر به نوعی اخلاق و سلوک مومنانه. اولا معنای محصل تعابیری مانند « ناظر به شناخت/معرفت بودن »، « از منظر معرفت به اخلاق نگریستن »، «بنیان چیزی بر معرفت بودن» و« از منظر اخلاق به معرفت نگریستن» بر من معلوم نگشت. پر واضح است که وقتی معنای مفاهیمی بر کسی مفهوم نیفتد تفاوت ِ به قول مخلوق فاحش ِ آنها نیز بر او معلوم نخواهد گشت. خوب است مخلوق این عبارات را برای ما توضیح دهد و این تفاوتها را، که در نظر او چنین فاحشگری میکند، آشکار کند.
به نظر من عقل قرآنی، مصداقی از عقل عملی است. نه به این معنی که ردی از عقل نظری در قرآن نباشد، بلکه به این معنی که قرآن عقل نظری را نیز تنها برای استخدام عقل عملی میآورد. حکمتهای قرآنی، که لقمان صاحب آنها توصیف شده، اکثرا از جنس امور اخلاقی اند. داستانهای قرآنی چنین اند. وقتی قرآن میگوید «به نیکی نمیرسید مگر آنکه از آنچه دوست دارید انفاق کنید» (لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون) به واقع در حال توضیح راه وصول به یک فضیلت در عقل عملی است. درست مانند توصیهای که یک فیلسوف اخلاق برای گسترش رواداری از طریق متون درسی و کلا آموزش میکند.
(ادامه دارد)

نظرها
بسم الله الرحمان الرحیم. سلام علیکم.
فعلاً، به گفت و گوی خودتان توجه کن، و درباره ی این که گفت و گوی شما (که شاید هنوز، 80 درصد مونولوگ است و بیست درصد دیالوگ؟) الگوی دیگران بشود یا نه، توجه نکن. ظاهراً سیر جناب عالی در این سلسله نوشته ها، خوب است. عاقلانه و سالم. منتها پیشنهاد بنده این است:
شما حد اقل در سه موضوع «عقل» و «دین» و «خدا» کار کن. اگر فقط «عقل» باشد، چه بسا مخلوق شما را به حاشیه بکشاند.
فرمایش شما: «اولا به نظر میرسد که «عقل یونانی»، «تفکر استدلالی در دورانِ معاصر»، «تفکر انتقادی و مدرن» و « عقل نقاد » همگی به دو شق عملی و نظری قابل انقساماند و اگر اینگونه باشد، مخلوق تا به حال این الفاظ را به نحو مطلق میآورده است ولی ارادهی جزء از آنها میکرده است.»
آهان. آفرین.
***
من یک سری فتوکپی به نورالهی فرستاده بودم. قسمتی از آن، گفت و گو با دکتر احمدی (همین رئیس سَمت) بود. به موضوع سلسله مقالات فعلی ات ربطی دارد. بعضاً حرفهای خوبی زده بود. اگر مایل بودی از نورالهی بگیر فتوپی کن. بخوان. گفت و گو با فلاطوری هم بود.
***
با احترام و ادعیه.
Posted by: Seyyed Abbaas-e Seyyed Mohammadi Tehraan | April 10, 2007 3:20 PM
- نمی فهمم چرا هنوز هم ردِ پایِ دیگران باید در میانه یِ بحثِ ما دیده شود. من نخواسته ام از کسی انتقام بگیرم که حال در موردِ تند و کند بودن اش بخواهیم سخن بگوییم.
- هم سابقاً و هم در بندِ دوم پاسخ اخیر به شما خودم گفته ام که عقل مدرن را منظور داشته ام و گفتن اینکه منظور مخلوق عقل نظری بنحو مطلق نیست بلکه عقل نظریِ مدرن است و این را به حسابِ مبهم گویی طرفِ بحث گذاشتن، ناشی از بی دقتی بوده و بهرحال پذیرفته نیست.
- اینکه مرادِ من در آن یادداشت عقل نظری بوده، بقرینه یِ شاهدی که طرفِ بحثِ من در برابر آن حدیث آورده بود، کمابیش باید قابل فهم باشد.
- سرچشمه یِ بحث از آنجا بود که فلان کس در برابر "علیکم بدین العجائز" آمد گفت که "لعلکم تعقلون و تتفکرون" را نادیده گرفته ام. حال من از شما می پرسم که پرسش محمد بن عبدالله از آن پیرزن که "چرا به خداوند ایمان داری؟" از قسم عقل نظری است یا عملی؟ پاسخ آن پیرزن به پیامبر از جنس عقل نظری بود یا عملی؟ پرواضح است که هم پرسش و هم پاسخ از قسم اول است و وقتی کسی شاهدِ خلاف برایِ این مورد می آورد علی القاعده در همان وادیِ عقل نظری، سعی داشته شاهدِ مؤیدِ این نوع عقل را بیاورد. لذا اینکه شما می گویید "مخلوق مدعی ست که عقل قرآنی که از جنس عقل نظری نیست، ربطی به عقل نظری ندارد و این قدح ای بر اسلام نیست" گذشته از آنکه ارتکابِ مغالطه یِ فروکاستن مدعایِ طرفِ بحث به صورتی مسخ شده (در اینجا: توتولوژیک) جهتِ ردِ آسانتر آن است، روایتی کژ و کوژ از ماوقع و سیر بحث عرضه می دارد. تمثیل ماجرایِ "تعقل قرآنی" و "عقل نظری" به فلسفه یِ اخلاق و معرفت شناسی بی ربط است.
تمام تلاش من در آن یادداشت همین بود که نشان دهم، تعقل موردِ تاکید در قرآن ربطی به عقل استدلالی، عقل یونانی و تفکر انتقادیِ مدرن ندارد و در پاسخ به شما نیز تفاوتِ این موارد را با عقل قرآنی بیشتر بسط داده ام و از جمله فاصله میانِ منش سقراطی و منش قرآنی را، که البته شما در برابر این موارد سکوت پیشه کرده اید.
- اینکه مقصودِ من در آن یادداشت از عقل، عقل نظری بوده دلیل بر این نمیشود که بابِ بحث در موردِ عقل عملی بسته شده باشد. و اگر حال به بحث از این مورد رسیده ایم باز هم دلیل بر این نمیشود که مخلوق تازه تفطن یافته که باید این مورد را نیز از زمره یِ تعقل قرآنی خارج سازد!
دوستِ گرامی! من بر سر اسم دعوا ندارم. هیچ اصراری هم ندارم که تعقل موردِ تاکید در قرآن را از زمره یِ عقل عملی خارج سازم. مهم آن است که تعیین کنیم آیا این تعقل قرآنی، اساساً تعقل است یا نه تا در وهله یِ دوم به نظری یا عملی بودن اش برسیم. اگر شما صرفِ سخن گفتن از باید و نبایدها را در اطلاق "عقل عملی" کافی بدانید، حرفی نیست اما آنچه من گفتم این بود که اگر این باید و نباید ها بر بنیانِ عقل ایستاده است، می توان سخن از "عقل عملی" گفت و الا بعید می دانم چنین تسمیه ای صحیح باشد. اگر در یادداشتِ "تعقل قرآنی همسانِ دین عجائز" دقت کنید می بینید که من در واقع ادعایِ جدیدی نکرده ام. اگر بپذیریم که تعقل قرآنی چیزی از سنخ ارجاع به حس درونی/فطری است بنظرم واضح باشد که بنیانِ این باید و نباید ها بر نوعی سلوکِ دینی قرار دارد و نه بر شالوده یِ شناخت. شما اگر دوست دارید بگویید اینها از سنخ عقل عملی مبتنی بر جز عقل (حس فطری) است اما من این تعبیر را نمی پسندم.
تاکیدِ شما بر روش تحلیلی البته بسیار پسندیده است اما نه اینکه گمان کنید إعمالِ این روش بمعنی آن است که از هر عبارتی در سخن مخاطب، ابهام بیرون بکشید و سپس مدعی تحلیلی نبودنِ بحث شوید. مثلاً برایِ من قابل فهم نیست که شما چگونه مدعی ابهام عبارتی چون "ناظر به معرفت/شناخت بودنِ امری" می گردید! بنظرم با توضیحاتی که بیان کردم مراد از "نگریستن از منظر معرفت به اخلاق" و بالعکس نیز روشن شده باشد. این تعابیر برایِ من واضح هستند و لابد توقع ندارید که من در اینجا (همانندِ ماجرایِ شکاکیتِ سقراط و تضادِ ادعایی دیالکتیکِ او با تعقل) بعنوانِ نمونه فلسفه یِ رواقی را نیز تفصیل دهم.
- شما که در چند خط قبل صورتی این همان گویانه از سخن من در آوردید که بخش اول اش بوضوح نشان از اعتقادِ خودِ شما داشت (میردامادی: مخلوق مدعی ست عقل قرآنی که از جنس عقل نظری نیست، ربطی به عقل نظری ندارد) ولی اکنون مدعی می گردید که از عقل نظری هم در قرآن می توان سراغ گرفت.
از این که بگذریم من اساساً نمی فهمم مراد از این جمله چیست که "قرآن عقل نظری را نیز تنها برایِ استخدام عقل عملی می آورد"؟! شما می توانید بگویید که در قرآن مثلاً برایِ وجود و حیاتِ آدمی غایاتی تصویر می شود اما این جمله یِ حضرتعالی ابهام و ایهام دارد.
- یک مسئله یِ بسیار مهم/کانونی و در عین حال مغفول در بحثِ ما وجود دارد که سعی می کنم آنرا در حدِ توان ام تقریر کنم:
اساساً مسلم می گیریم که چنانکه شما می گویید، تعقل قرآنی چیزی باشد از سنخ عقل عملی اما ثم ماذا؟ بتعبیری شما از این امر چه نتیجه ای می خواهید/می بایست بگیرید؟ آیا از اینکه قرآن از عقل عملی سخن رانده می توان نتیجه گرفت که مدعیاتِ قرآنی از عقلانیتِ عملی بهره مندند؟
اساساً "تعقل" به چه معنا است؟ آیا عقل با تعقل فرقی ندارد و این دومی به یک سیر عقلانی اشاره ندارد؟
بنظرم همه یِ این بحثِ ما بالمآل به ماجرایِ "عقلانیت" ختم می گردد.
همینجا تاکید می کنم که مطلقاً در بابِ اخلاقیاتِ عام که در قرآن بر پاره ای از آنها مهر تایید زده شده، بحثی ندارم و بنابراین مثالهایی از جنس آنچه شما آورده اید موضوع بحثِ من نیست. دلیل اش هم آن است که این بخش از اخلاقیاتِ قرآنی، اختصاصی به اسلام ندارد و وجهِ مشترکِ همه یِ ادیان است و جنبه یِ جهانی و فراگیر دارد. بهره مندیِ افعالِ اخلاقی از عقلانیت چندان محل مناقشه نیست و از اینرو این افعال در اسلام توصیه شده باشد یا در بهائیت، در هر دو از عقلانیت بهره مند است و سببی برایِ بحث از آن وجود ندارد. بحث باید بر آموزه هایی باشد که وجهِ ممیز اسلام (یا دو نظیر سامی اش) از سایر ادیان است و بتعبیری جنبه یِ اختصاصی دارد. (توصیه یِ قرآن به بر و انفاق با توصیه یِ یک فیلسوفِ اخلاق به رواداری تفاوتِ مهمی دارد: شریعتِ قرآن و نحوه یِ مرز بندی میانِ مؤمن/کافر مرزهایِ آن بر و انفاق را نیز تحدید می کند اما یک فیلسوفِ اخلاق رواداری را اولاً با استدلالِ متناسب تقریر می کند و ثانیاً آنرا بعنوانِ یک قانونِ عام و بدونِ تبعیضاتِ دینی طرح می کند.) توجهِ تان می دهم زمانی که شما در یادداشتِ دوم تان سخن از مفهوم کلام مخلوق راندید، بوضوح مشخص بود که بحثِ ما دایر مدار عقلانیت است. اینکه مخلوق تعقل قرآنی را تعقل نمی داند جز به این معنی نیست که تعقل قرآنی را (نظری باشد یا عملی) چندان بهره مند از عقلانیت یا به عبارتِ دیگر عقلانی نمی داند.
Posted by: مخلوق Creature | April 11, 2007 3:30 AM
به نام خدا
برادر میردامادی
سلام و درود
نوشته اید:
جناب نورالهی بسیار عزیز! شما هنوز از این که من یک بار به شما در جلسهای که مجری بدوم اجازهی سوال شفاهی ندادم (و این صرفا به دلیل انقضای وقت بود) ناراحتاید.
بنده در هنگام نوشتن یادداشت پیشینم به هیچ وجه آن واقعه را در ذهن نداشتم. شاید شوخی مانند نزدیک به حقیقتی در متن باعث چنین گمانی در شما شده باشد.
دو یادداشت اخیرتان را می خوانم و باز می گردم - گر خدا خواهد.
بدرود
Posted by: نورالهی | April 11, 2007 9:11 AM
بسم الله الرحمان الرحیم. سلام!
دقتت را افزون کن! ردّ پای ماها را هم پاک کن!
فرمایش مخلوق: «توصیه یِ قرآن به بر و انفاق با توصیه یِ یک فیلسوفِ اخلاق به رواداری تفاوتِ مهمی دارد: شریعتِ قرآن و نحوه یِ مرز بندی میانِ مؤمن/کافر مرزهایِ آن بر و انفاق را نیز تحدید می کند اما یک فیلسوفِ اخلاق رواداری را اولاً با استدلالِ متناسب تقریر می کند و ثانیاً آنرا بعنوانِ یک قانونِ عام و بدونِ تبعیضاتِ دینی طرح می کند»
ــ «استدلال مناسب» احتمالاً چیزی مانند استدلالها و برهانهای مخلوق است.
ــ «روادای» احتمالاً چیزی باشد مانند آنچه داریوش محمد پور، مدعی بود در ملکوت اجرا می کند.
ــ «تقریر» یا «تحمیل؟»
ــ فیلسوف اعظم که محمد باشد، «عدل» و «احسان» را با هم اجرا می کند. حق دارد در کنار برنامه ی کلی ی «عدل»، برنامه ی جزئی ی «احسان» را هم اجرا کند.
Posted by: سیدعباس سیدمحمدی | April 11, 2007 3:51 PM
http://www.fardayeno.blogfa.com/
سری بزن !
هر وقت زنگ می زنم نیستی ها ! اون کالر آی دیت درسته یا نه ؟؟ تلفن ما که معلومه ایشالا ؟؟
Posted by: taheri | April 11, 2007 5:01 PM
من ردپای هیچ کسی را پاک نرکده ام مشکلی در این وبلاگ پیش آمده که بر خی کامنت ها خود به خود پاک می شوند تازه پست تعقل قرآنی 5 من هم ساعتی پس از انتشار ناگهان پاک شد که آن را دوباره گذاشتم.
Posted by: یاسر میردامادی | April 12, 2007 4:54 AM
بسم الله الرحمان الرحیم. سلام علیکم.
منظورم این نبود که شما چیزی را پاک کرده ای. «مخلوق» گفته بود: «نمی فهمم چرا هنوز هم ردِ پایِ دیگران باید در میانه یِ بحثِ ما دیده شود.»
شگفت است. «مخلوق» به مازاریان گفته «طلبه ی قصه ی ما». به من می گوید «فلان کس» و «ردّ پا». ــ محمدعلی ی نجفی به من می گفت: «ما جلال آل احمد را اذیت می کردیم. جوان بودیم. دانش آموز بودیم. تندروی ی سیاسی می کردیم. جلال به ما می گفت: «آخه من به تو چی بگم بچه.»» حالا من واقعاً نمی دانم به «مخلوق» گرامی چه بگویم.
در ذهنم تحت عنوان «دو دو تا پنج تا» مطلب و حکایتی دارم. شاید بیایم در وبلاگت بنویسم. نمی دانم.
قربانت.
Posted by: Seyyed Abbaas-e Seyyed Mohammadi | April 12, 2007 3:03 PM
سلام بحث سنگین بود و فرصت تعقل می خواست... ! انشا الله سر فرصت تعقا خواهم کرد ! (:
Posted by: شمرشناسي | April 12, 2007 3:31 PM
هر آنچه گفته ام مربوط به جملاتِ آغازین یاسر میردامادی است. (...چه اشکالی دارد که از درشتی با «نرمی» انتقام بگیرد و نه با مقابله به مثل.)
بندِ اول را یکجا بخوانید تا بی دلیل خود را مخاطبِ من فرض نکنید!
و توضیح واضحات برایِ یک ذهنِ آشفته:
ردِ پایِ من، ردِ پایِ من است نه خودِ من.
Posted by: مخلوق Creature | April 12, 2007 4:05 PM