تعقل قرآنی (۴)
مراد از «عقل یونانی» در کلام مخلوق، احتمالا باید عقل منسوب به یونان «باستان» باشد. زیرا معمولا از این عنوان، چنین معنایی اراده میشود. مراد او از «عقل» نیز احتمالا «رویکرد عقلی» است. منظور او از عقل یونان بوستان نیز، به احتمال زیاد نه باید رویکرد عقلی پیشاسقراطیان (فیلسوفان ملطی) باشد و نه رویکرد عقلی نو افلاطونیان (مانند فلوطین). زیرا دستهی اخیر، آرایی الاهی یا شبه الاهی داشتند که اتفاقا به تعقل قرآنی، از این جهت نزدیک است (۱).
به نظر میرسد که او از عقل یونان باستانی، رویکرد عقلی سقراطی و پیروان او را در نظر دارد که در مکالمات سقراطی، که گفته شده افلاطون شاگرد سقراط آنها را تقریر کرده است، بروز و ظهور دارد و اکنون در اختیار ماست. در این مکالمات، سقراط با افراد مختلفی در باب فهم آنها از مفاهیمی که اکثرا اخلاقی یا زیباییشناختی اند، مانند شجاعت، جبن، زیبایی و غیره بحث میکند. روش او این است که با پرسشهای مدام، فهم مخاطباش را از مفاهیمی که آن مخاطب مدعی است معنای آنها را میداند، به زیر سوال بکشد و نهایتا به او نشان دهد که خیال میکند معانی آن مفاهیم را میداند و میکوشد مخاطب خود را به این تفطن برساند که «بدانند که نمیدانند». رویکرد عقلی سقراطی، عموما، جنبهی ایجابی ندارد و پرسش مدام است و به امر ایجابیای نمیرسد. شاید تنها امر ایجابی مهم در رویکرد عقلی سقراطی این باشد که «بدانیم که هیچ نمیدانیم». این رای سقراطی اگر به معنی شکاکیت رادیکال (strong scepticism) باشد، آنگاه نه تنها با تعقل قرآنی، بلکه با هر نوع تعقل غیر شکاکانهی رادیکالی، و بلکه با تعقل، ناسازگار خواهد بود.
نکتهی بسیار مهم دیگری که در مورد رویکرد عقلی سقراطی وجود دارد آن است که سقراط، موضوع تفکر فلسفی را از جهان، به انسان بر میگرداند و اکثرا در باب مفاهیم اخلاقی، توجه فلسفی میکند. به تعبیر دیگر، او عقل عملی را بر عقل نظری ترجیح میدهد. اگر این برداشت از سیرهی سقراطی درست باشد، آنگاه تعقل قرآنی، که به فهم مخلوق، بیشتر ناظر به عقل عملی است (و به نظر من هم با توضیحات و تدقیقاتی که بعدا خواهم آورد، برداشت درستی از عقل قرآنی است) به تعقل سقراطی، از این جهت که در هر دو تاکید بر عقل عملی است، نزدیک و سازگار است. به تعبیر دیگر، توجه هر دو رویکرد، به آنچه «ارزش زیستن» دارد، است نه کشف حقایق از آن جهت که حقایقاند، هر چند در مقام پاسخ، سقراط جواب ایجابی تفصیلی نمیدهد و قرآن، ایمان و عمل صالح را شیوهی زیستی که ارزش زیستن دارد معرفی میکند. عقل یونان باستانی، پس از سقراط البته جنبهی ایجابی مییابد و از این جهت دوباره به عقل پیشاسقراطی نزدیک میشود.
بعد التحریر: مخلوق در کامنتی که ذیل تعقل قرآنی (۱) گذارده، نوشته است من دینستیز نیستم بلکه صرفا اسلام ستیزم. ناظر به این رای مخلوق، سوالاتی چند به نظرم میرسد که در اینجا تقریر میکنم:
چرا مخلوق با اصل دینداری مخالف نیست و مراد او از دینداری چیست؟ اگر او اسلام ستیز باشد، این به آن معنی است که در نظر او هیچ فهمی از اسلام که رویآوری به این دین را موجه کند، ممکن نیست، اگر تفسیر ما از رای او درست باشد، مخلوق به ما بگوید که چه خصوصیتی در اسلام و احیانا ادیان مشابه آن وجود دارد که آنها را به صورتی در آورده که هیچ فهم و بازاندیشیای در آن، آنرا به صورتی در نمیآورد که رویآوری به آن، و خواستی بگو ایمان به آن، را موجه و معقول کند؟ عدم مخالفت مخلوق با دینداری آیا به این معنی است که او ایمان به صورت بازاندیشی شدهی یکی از ادیان کهن (شرقی یا غربی) را موجه میداند و یا به معنی ایمان به دینی از جنس ادیان جدید (اعم از محقق یا ممکن التحقق) است؟ آیا دینی یا دینداریای که او با آن مخالفتی ندارد، چیزی از جنس معنویت سکولار توصیه شده توسط استاد ملکیان است (برخی معنویت سکولار توصیه شده توسط استاد ملکیان را نحوهای دین مدرن میدانند)؟
۱. به تفاوتهای به نظر بنیادین الاهیات نو افلاطونی با الاهیات قرآنی توجه دارم. شاید یکی از مهمترین این تفاوتها، رای «صدور» یا «فیض» در فلوطین در مقایسه با رای «خلق» در قرآن باشد (جالب اینجاست که برخی عرفای مسلمان به رای فیض یا صدور، که خلاف ظواهر قرآنی است، میل کردهاند) مراد من از مقایسهی این دو تعقل، تنها تاکید بر جنبهی الهیاتی هر دو است.

نظرها
دوست گرامی جناب میردامادی با تشکر از اینکه به وبلاگ من سر زدید. مطالب شما را خواندم برایم بسیار جالب هستند کاش فرصتی بود درباره برخی نوشته ها بیشتر با هم بحث میکردیم برای من که از چند هزار کیلومتری مطالب را میخوانم این تلاش های فکری جالب و قابل تحسین هستند. موفق باشید
http://shaaboo.blogfa.com/
Posted by: سعید پیوندی | April 9, 2007 4:21 AM
جهتِ سهولتِ دسترسی:
بحث با حباب: تعقل قرآنی (بخش اول)
Monday, April 09, 2007
بنا داشتم تا پایانِ نقدهایِ یاسر میردامادی (لااقل تا پایانِ سریِ "تعقل قرآنی"اش) صبر کنم و سپس در انتها نظرم را بنگارم. اما گویا این رشته سر دراز دارد (یک، دو، سه، چهار و ...) و چون معلوم نیست انتهایش کجاست بهتر دیدم جهتِ پیشگیری از تورم پاسخ هایِ خودم، تا بدینجا آنچه بنظرم می رسد را بنویسم.
- عقل نظری/عملی: مقصودِ من از عقل در یادداشتِ تعقل قرآنی همسانِ دین عجائز، عقل نظری است. در موردِ اطلاق "عقل عملی" بر اخلاقیاتِ موردِ توجه در قرآن، تردید هایی دارم. اگر عقل عملی بمعنایِ معرفتِ ناظر به عمل/اخلاق باشد آنگاه چه بسا نشانی از آن در قرآن نتوان یافت. عقل در یونان و حتی در سقراط، ناظر به شناخت/معرفت (علم به اسباب) است اما در قرآن با نوعی اخلاق/سلوکِ مؤمنانه پیوند دارد. اگر عقل در فرهنگِ یونانی به حیطه یِ اخلاق نیز کشیده شده ( از جمله در رواقیان)، باز هم بنیانش بر معرفت است. به تعبیری از منظر معرفت به اخلاق نگریستن و از منظر اخلاق به معرفت نگریستن با یکدیگر تفاوتِ فاحشی دارند. در حالتِ اول (وضعیتِ عقل یونانی/غربی) اخلاق بر بنیانِ شناخت ایستاده است اما در حالتِ دوم (وضعیتِ عقل اسلامی) معرفت بر بنیانِ نوعی سلوکِ دینی قرار دارد. (این سخن که البته بر آن جازم نیستم نه بمعنایِ حضور/عدم حضور آموزه هایِ ایمان گرایانه/فیدئیستیک در قرآن است و نه بمعنایِ تهی بودنِ این متن مقدس از هر گونه دعوت به شناخت. در این موردِ اخیر سابقاً نظرم را گفته ام.)
- عقل یونانی/غربی: گویا تاکید بر این مطلب لازم بود که عقل غربی میراث بر عقل یونانی و ادامه یِ البته پر فراز و نشیبِ همان خردِ دورانِ طلایی یونان است و گرچه در تاریخ فکر غربی، بسیار بسط یافته با سلفِ خویش تفاوتِ گوهرین ندارد.
- عقل مدرن: مرادِ من از تفکر انتقادی و عقل نقاد در معنایِ مدرنِ آن تفکر ملزم به عقلانیت (در معنایِ منابع بشریِ کسبِ معرفت) است، تفکری رها از پیش فرضهایِ دینی و ایدئولوژیک، تفکری که به سببِ "نقاد" بودن اش، خود - اصلاحگری دارد، تفکری که همیشه از یک سطح به سطح بالاتر گذر می کند و در آنجا پیش فرضهایِ سطح سابق را نیز به نقد می کشد، تفکری که در قید و بندِ دفاع از مدعیاتِ دینی و سخنانِ کتابِ مقدس نیست، تفکری تا حدِ امکان عاری از هر امر چون و چرا ناپذیر.
- عقل یونانی: مقصودِ من از عقل یونانی عقلی است که مهمترین ویژگی اش، گذار از اسطوره بود. برخلافِ تصور ایشان، اولین طلیعه یِ عقل یونانی را در فلسفه یِ پیش از سقراط و در آراءِ هراکلیتوس باید پی گرفت. او بود که برایِ نخستین بار از صورتِ تصور اسطوره ای/میتولوژیکِ جهان فراتر رفت و از "قانونِ کلی" حکمفرما بر طبیعت سخن راند. فلسفه یِ پیش سقراطی بحق نوعی تلاش جهتِ فهم علمی (رها از اسطوره یِ) عالم است. (توجه کنید که در آیونیایِ شش قرن پیش از میلادِ مسیح، هنوز مرز علم و فلسفه تعین نیافته بود.) جهان شناسانِ آیونی با قول به ازلیتِ ماده و تلاش برایِ کشفِ مبداء و منشاءِ مادیِ عالم، از نگرشهایِ اسطوره ایِ زمانِ خویش فراتر رفتند و به هیچ رو نمی توان چنین آغاز درخشانی برایِ عقل یونانی را نادیده گرفت. بنظرم تفاوتِ این عقل ستیهنده یِ یونانی نیز با عقل بمنزله یِ ابزار عبودیت واضح باشد.
- سقراط: برایِ من مایه یِ بسی شگفتی است که کسی حتی احتمال بدهد شیوه یِ گفت و گو/دیالکتیکِ سقراطی قرابتی با شکاکیت داشته باشد چه رسد به شکاکیتِ حداکثری/رادیکال و از همه یِ اینها شگفت انگیزتر ادعایِ منحصر بفردِ ناسازگاریِ دیالکتیکِ سقراطی با تعقل است! به عکس، این سقراط و افلاطون بودند که اول بار مبارزه یِ فکری و جدالِ ویرانگری را علیهِ سوفسطائیانِ زمانِ خویش و سنتِ شکاکیتِ فراگیر آنها بنیان نهادند و بنابراین دیالکتیکِ سقراطی نه تنها با تعقل ناسازگاری ندارد که در تفکر انتقادیِ معاصر نیز می توان نشانه هایِ تاثیرپذیری از دیالکتیکِ او را سراغ گرفت.
برخلافِ پندار ایشان، در رویکردِ عقلی سقراطی تنها امر ایجابی "علم به نادانی" نبود بلکه سراسر تلاشهایِ عقلی سقراط از طریق دیالکتیک اش، بدست دادنِ تعریفِ کلی و واضح از حقایق بود. او معتقد بود که بدونِ شناختِ روشن از حقیقت نمی توان زیستِ شایسته ای داشت. بدین ترتیب دیالکتیکِ سقراطی از تعاریفِ ناقص/نارسا آغاز می شد و به تعریفِ کامل تر، یا از ملاحظه و بررسی مورادِ جزئی به یک تعریفِ کلی منتهی می گشت و گرچه گاه (و نه عموماً) این محاوره ها به هیچ نتیجه یِ قطعی نمی رسید اما در هر حال هدف یکی بود: دست یافتن به یک تعریفِ صحیح و کلی. در واقع پرسشهایِ سقراط را به سببِ نافرجام بودنِ نتیجه یِ برخی از آنها، حتی شکاکیتِ استفهامی (شکاکیت از راهِ پرسش) نیز نمی توان دانست زیرا هدفِ او نه پی افکندنِ شک که دست یافتن به شناختِ پایدار بود. چنانکه ارسطو در متافیزیک اشاره دارد، دو تحول در تاریخ فکر یونانی هست که بحق باید به سقراط نسبت دهیم: بکارگیریِ استدلالاتِ استقرائی و تعاریفِ کلی. مساله یِ سقراط "معرفت" بود اما برخلافِ تصور میردامادی این امر نه تنها جنبه یِ ایجابی دارد که سقراط بدنبالِ تعاریفِ ثابت و مطمئن از مفاهیم بود و اتفاقاً همان نکته یِ بسیار مهمی که ایشان در رویکردِ سقراط بیان داشته اند (توجه به اخلاق/عقل عملی)، لزوم چنین چیزی را در پی داشت. باز هم به گواهی ارسطو (متافیزیک: 1079a) سقراط اولین کسی بود که در بررسی فضایل اخلاقی جویایِ تعاریفِ کلی بود. سقراط بدرستی دریافته بود که "تعریف" (همانندِ تعریفِ کلی عدالت) پایگاهِ امنی برایِ رفتار آدمی در برابر خطر نسبی گرایی بود که از سویِ سوفسطائیان با هنرمندیِ هر چه تمام تر ترویج می شد.
- تفاوتِ عقل سقراطی و عقل قرآنی: پر واضح است که میانِ هر دو امری شباهت هایی می توان یافت و صرفِ این شباهت ها را نیز نمی توان دلیل بر سازگاریِ آن دو دانست. سقراط اولین فیلسوفی بود که دغدغه هایِ اگزیستانسیال را هدفِ تفکر فلسفی قرار داد. تشابه ادعایی میانِ توجهِ سقراط به عقل عملی و التفاتِ قرآن به این امر نیز اختصاصی به دین اسلام ندارد بلکه از این جهت میانِ تمام ادیانِ تاریخی و رویکردِ سقراط این همگرایی را می توان یافت که بنیانش نیز در برخی دغدغه هایِ وجودیِ ادیان از جمله تاکید بر خودشناسی است. اما فراموش نباید کرد که صرفِ تشابهِ صوریِ این آموزه نباید سببِ یکسان سازی هایِ نادرست و غفلت از تفاوتهایِ بنیادین میانِ سنت هایِ دینی با یکدیگر و نیز فلان سنتِ دینی با یک سنتِ فلسفی گردد. ابتداءً باید گفت که برخلافِ ادعایِ میردامادی، در بابِ ارزش زیستن، سقراط پاسخ ایجابی دارد. ارزش راستین زندگی در نزدِ او توجه به ارزنده ترین سرمایه (نفس) از طریق کسبِ حکمت و فضیلت بود و به این سبب او رسالتِ خود را در ایجادِ افکار درست در دیگران بمنظور رفتار درست می دانست. اما در بابِ پاسخ تفصیلی اگر مراد از آن، این همانی برقرار ساختن میانِ ارزش زندگی انسان و ارزش عبودیتِ الله است (چنانکه اسلام پاسخ می دهد)، بزرگترین اهمیتِ سقراط را باید در همین پاسخ ایجابی مجمل (غیر تفصیلی) به دغدغه هایِ انسان دانست. در فضیلتِ سقراطی (فضیلت ای که ناشی از معرفتِ صحیح است) نوعی خودفرمانروایی برایِ شناخت و ارزش فی نفسه/ذاتی برایِ وجودِ انسانی می توان سراغ گرفت که در آموزه هایِ اسلام اثری از آن نیست.
پی نوشت:
در پاسخ به پرسشهایِ یاسر میردامادی از اعتقاداتِ مخلوق:
- مرادِ من از دینداری، دینداری بمعنایِ عام است (فارغ از گونه ها و صور متکثرش از قدیم/جدید و تاریخی/غیرتاریخی). عدم مخالفتِ مخلوق با دینداری نیز، عدم مخالفت با همین کلیتِ تعین نایافته است. مضافاً بر آنکه باید توجه کرد که عدم مخالفت با دینداری بمعنایِ پذیرش آن و دیندار بودن نیست. من ملحد هستم اما با دینداری در معنایِ عام آن مخالفت ندارم به این معنی که نوعی نگرش معناگرایانه به جهان را مطلوب می دانم گرچه شاید خودم هرگز به چنین نگرشی دست پیدا نکنم. معنویتِ سکولار ملکیان را هم هر نامی می توان نهاد از "دین مدرن" گرفته تا "دین معنویانِ جهان"، "معنویتِ فرا دینی" و غیره. پروژه یِ معنویتِ ایشان را هم (صرفنظر از قسمتهایِ مبهم اش) از حیثِ نظری قابل دفاع می دانم اما به برخی بخشهایِ آن که خودش هم تصریح دارد که از قسم امور وجدانی/باطنی/شهودی/حضوری است و نیازمندِ ورزه یِ درونی و فردی، باور قلبی نیافته ام.
- در بابِ اسلام ستیزی: گرچه من نگفتم اسلام ستیز هستم بلکه گفتم شاید خود را اسلام ستیز بدانم اما این چیزی است که من هم نگویم از برخی نوشته هایِ مخلوق کاملاً هویداست. اما در نظر من رفتارهایِ احساسی در مخالفت با دین ارزش و اهمیتی ندارد و حداکثر همردیفِ همان ستایشهایِ عاطفی متدینان است. در واقع تعبیر "اسلام ستیز" طیفِ گسترده ای را در بر می گیرد، از کسانی که نه یکبار در عمرشان قرآن خوانده اند و نه از اسلام و سنتِ دینی که مدعی نقدِ آن هستند چیزی سر در می آورند تا کسانی که هم زبانِ دین محمد را می دانند و هم کمابیش واقف به پیچ و خمهایِ سنتِ اسلامی. اسلام ستیزی از جنس مخلوق چیزی است در زمره یِ گروهِ اخیر.
لزوم این اسلام ستیزی در واقع امری است معلولِ شرائطِ حاضر. به تعبیری این سیطره یِ اسلام بر سامانِ فرهنگ و جامعه یِ مسلمانان است که ضرورتِ چنین مقابله یِ فکری را ایجاد نموده است. در قیاس با این وضع، مسیحیت دورانِ نفس گیر خود را سپری کرده و طبعاً مقابله با چنین پیکر نحیفی دیگر اضطرار سابق خود را نیز ندارد.
- از منظری کل گرایانه و بدونِ توسل جستن به دوگانه هایِ ذاتی/عرضی یا گوهر/صدف، آموزه هایِ اسلام را در تمامیتِ آن نمی توان تفسیر انسان گرایانه نمود و همین کافی ست در موجه نبودنِ پذیرش آن برایِ من. البته می توان تنها به بخشی از آموزه هایِ یک دین باور داشت و آموزه هایِ دیگر را انکار کرده یا چنان که مرسوم است به نفع دسته یِ اول، آنها را تأویل/تحریف/قلبِ معنی نمود. این رویکرد البته عیبی ندارد جز آنکه از نظر من (فارغ از حقیقت گریزی اش) نمی تواند متدین بودن به آن دین محسوب گردد.
Posted by: مخلوق Creature | April 9, 2007 7:47 PM
سلام!
بهگمانم این رای که «معنویت توصیه شده توسط استاد ملکیان یک دین مدرن است» قرین به صواب نباشد زیرا هر دین، چه مدرن و چه کهن، بدیل ادیان دیگر است اما معنویت استاد نسبت به دین بهطور کلی لااقتضاء است یعنی شما میتوانید به هر دین یا مذهبی پایبند باشید و در عین حال معنوی باشید، یا .... بهعبارتی دیگر معنویت استاد بهعنوان جانشین دین توصیه نشده است.
معنویت تصور شدهیِ استاد نسبت به مکتبها و ادیان دیگر بسیار ساکت است و نوعی طب روحانی است که امید میرود بهکار همه چه ماركسیست، چه مسلمان و چه ... آید.
با احترام و آرزوی عمری پر برکت!
Posted by: دقیقی | April 9, 2007 7:53 PM
گرچه فرصت نکردم همه ی مطالبتان را بخوانم اما گذاشتم در آف تا با وقت و تامل بیشتری بخوانمشان. اما آقای میردامادی سوای اینکه میان شما و آقای مخلوق چه می گذرد آیا امروز این مباحث مبتلابه جامعه ی دینی و روشنفکری ماست؟ یا آنقدر حرف و حدیث نو هست که دیگر کسی را با یونانیان کاری نیست. راستی شما با اهل تفکیک و آقای حکیمی هم ارتباط دارید؟ چون حرفهایتان بسیار بوی تفکیک می دهد!
Posted by: شایق | April 10, 2007 10:58 AM
بله من شاگرد شیخ محمد حکیمی برادر استاد محمد رضا حکیمی بودهام و آرای آنها را در تفاوت مذاق قرآنی با مشرب غالب فلسفی میپسندم و به آن قائلام.
Posted by: یاسر میردامادی | April 10, 2007 11:02 AM