« Believing in god: an eternal issue | صفحه‌ی اصلی | آن‌چزها که آرام‌ام می‌کند: الا بهذه الامور تطمئن قلبی »

که گفت در رخ خوبان نظر خطا باشد؟


پیش‌تر در مطلبی با عنوان «پیر خرابات و لطف دائم‌اش» از شیخ محمود امجد کرمانشاهی و ذکر محمودش سخن گفتم. یکی از دوستان قدیم، که آن مطلب را خوانده بود، از سر لطف، متن دو جلسه از سخنرانی ایشان را که اخیرا در تهران اقامه شده، برای‌ام فرستاد. همین طور که می‌خواندم، به نکاتی برخوردم که حیف‌ام آمد آن‌ها را برای استفاده‌ی خوانندگان این وبلاگ این‌جا ننویسم:
1. «اگر انسان براي خودش شأني قايل باشد، به جاي طرفداري از حق،  به جاي حق، از شأن خود مواظبت مي¬كند. و لذا خودبزرگ بيني در اصل نوعي ذلت و كوچك شمردن خود است و انساني كه احساس برتري نسبت به ديگران داشته باشد براي حفظ اين احساس، هر ذلتي را مي¬پذيرد»
2. « تاكيد مي¬كنيم كه تلاش براي بهتر شدن با احساس برتري نسبت به ديگران نمي¬سازد. حتي ما نمي¬توانيم خود را بالاتر از يك انساني كه فعلا و علي الظاهر كافر است بدانيم. در دستگاه الهي حساب متفاوت است. مثالهاي زيادي در اين باره وجود دارد. حضرت حر و سحره موسي(ع) مثالهاي واضحي هستند.»
3. «عالم چو حبابي است وليكن چه حباب؟!/ نه بر سر آب، بل بر روي سراب!
آنهم چه سراب؟ كه بينند به خواب!/آن خواب چه خواب؟ خواب بدمست خراب!»
[این شبه-شعر را، که بسیار خوش می‌دارم، بارها از زبان ایشان شنیده‌ام و نام این وبلاگ نیز برگرفته از همین است.]
4. «ادب و تواضع از خصلتهايي است كه موجب نجات انسان مي¬گردد»
 
 

 

مطالب مرتبط

در سوز ساز

حدیث نامکرر «مرنج و مرنجان»

اتقوا من مواضع التُهم، صاحب سایبر تو هم!

عاشورا: روایت چل‌تکه

مقصد: عاشورای امجد

زین پس چو نباشیم...

اطلب الرفیق ولو بالسایبر

به باد ده سر و دستار عالمی

آن‌چزها که آرام‌ام می‌کند: الا بهذه الامور تطمئن قلبی

بازی شب یلدا با تاخیر

شین مثل برهان شر: میم مثل مادر

پیر خرابات و لطف دائم‌اش

گاهی آن‌کس که حقیقت را می‌گوید بی‌شرف است(؟)

خزانِ آرزو و باز هم برهان شر

کام‌ام از تلخی غم چون طنز گشت

درباره‌ی خدایگان خواب و مطالعه

فربه‌تر از فردید

دیدار دوم با مهدی جامی

میرزاوزیری و یک شب خوب

جامی است که عقل آفرین می‌زندش

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/1047

نظرها

شب از نیمه گذشته به وقت لندن، امشب صحبت نفس گرم شیخ بود ... بسی دلتنگ هم نفسی چون اوستیم ... عزیزی میگفت تا در حضور شیخی هر شکی از وجودت رخت بر بسته و سر تا پا یقینی. نمیدانم این هم حرفیست ... یقین... ایمان ... شک ... جدااز هم با هم؟ مرا چه می شود آخر؟ مشتاق دیداریم
یاسر: جناب فاطمه خانم! جانا سخن از زبان ما گفتی من نیز چنین حالتی دارم پیش شیخ که هستم یا شک‌های‌ام تماما رنگ می‌بازد یا دیگر آـن‌چنان نقش قوی گذشته را ندارند. شیخ آنی دارد بنده‌ی طلعت آن باشد که آنی دارد. در پناه حق باشید. از ایمیل اطلاع‌بخش‌تان هم ممنون‌ام.

سلام بر دوست عزيز
وبتان كه مدام پيغام خطا مي دهد. تلفن را هم كه بر نمي داريد. دانشكده هم كه تشريف نمي اوريد. بفرماييد چگونه شرفياب شويم؟
الغرض... عرضي مختصر داشتيم
تلفن روي وبلاگم هست اگر توفيق رفيق راه اين جانب نبود تفضلي فرماييد.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)