« گاهی آن‌کس که حقیقت را می‌گوید بی‌شرف است(؟) | صفحه‌ی اصلی | شین مثل برهان شر: میم مثل مادر »

پیر خرابات و لطف دائم‌اش


داریوش، صاحب ارض عریض ملکوت، اندکی پیش در مطلبی ارادت آسا از مراد خود نوشته بود و از شوق دیدار او و طعم وصال‌اش. از آن‌جا که می‌دانم مراد او کیست (هرچند خود او نخواسته تصریح کند) و از صبغه و سبقه‌ی مذهبی-طریقتیِ مرادش آگاه‌ام، بر آن شدم که در این باب چیزکی بنویسم، خصوصا این که می‌دانم ارادت‌اش از جنس ارادت‌های «ماست، سیاه دیدنی» و «ذوب شدنی» نیست زیرا خود او روزی در مشهد به من گفت که اگر مراد (تعبیر مراد از من است او چیز دیگری گفت) بگوید فلانی را بکش نمی‌‎کشم.
راست‌اش در این واویلای بی‌مرادی، یافتن کسی که آدمی در او نفسی ببیند و صفایی، حقیقتا مغتنم است، کسی که نه سر بر او بنهی (که سرت ملک طلق هیچ کس نیست) که دل بر او بنهی، حتا اگر دماغی مخالف‌خوان با او داشته باشی. 
نوجوان بودم که با روحانی‌ای آشنایم کردند به نام «شیخ محمود امجد کرمانشاهی». آن موقع هنوز ریش‌اش به تمامه سفید نشده بود. از شاگردان بهاء الدینی عارف معروف قم بود. خیلی زود دریافتم که توصیفاتی که از او می‌کنند، گوهر درستی دارد هر چند هم‌چون توصیف هر بزرگی به اغراق هم آمیخته است.
اکنون که قریب ده سال از آن روزگار می‌گذرد، با وجود تطورهای فراوان و حتا متضادی که از سر گذرانده‌ام، ارادت‌ام به شیخ باقی است.
دیشب شبی به پای منبر شیخ رفتم به اتفاق بانو. شیخ هر سال به مناسبت شهادت امام جواد، به مشهد می‌آید و پنج شبی منبر می‌رود.
شیخ بارها گفته است و بار دیگر دیشب گفت که تمام دین دو کلمه است: مرنج و مرنجان (به تعبیر مذهبی: کف الاذی و تحمل الجفا) این را بارها از او شنیده‌ام اما هر بار که می‌گوید برای‌ام تازه است: وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم/که در طریقت ما کافری است رنجیدن و دیشب می‌گفت به هر حال ما انسان‌ایم، نمی‌توانیم نرنجیم مهم این است که به تعبیر او «ترتیب اثر ندهیم» مرنج هم خارج شد. پس دین یک کلمه است: مرنجان. مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن/که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست و: از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک.
 شیخ بارها گفته است و بار دیگر دیشب گفت: علم کز تو تو را نبستاند/ جهل از آن علم به بود صد بار.
یادم می‌آید که بار آخری که سروش در مشهد بود از او پرسیدم شما اسلام‌داشتن را به معنی اعتماد به محمد (ص) می‌دانید و او بی‌درنگ تایید کرد و این بسا متفاوت است با ترسیمی که کلام سنتی اسلامی از ایمان می‌دهد که در آن آدمی با برهان (برهان؟) به خدا می‌رسد و بعد به نبوت عامه و خاصه و بعد به مصداق‌اش یعنی محمد (ص) و آن‌گاه ایمان آغاز می‌شود (اگر تصویر غیر از این است مرا آگاه کنید). در تصویر اعتماد آمیز، خدایی هست چون کسی هم‌چون محمد (ص) مدعی است که از سوی او آمده است و من به هر دلیلی به او اعتماد کرده‌ام وگرنه خودم در این عالم، بی واسطه‌ی تجربه‌ی او، خدایی نمی‌بینم و اگر هم ببینم، نمی‌بینم که کسی فرستاده باشد.
اکنون که در خودم نظر می‌کنم می‌یابم که اگر هم‌چنان نخ نازک نامرئی‌ای از اتصال در من باقی است، از سر ارادت به شیخ است، به او اعتماد کرده‌ام؟ آری.
در نوجوانی، شبی نزدیک حرم از او پرسیدم: من گرفتار شک و یاس‌ام، چه کنم؟ با همان لهجه‌ی تند و نامفهوم‌اش پاسخ‌ داد: «شک خوب است اما یاس نه» بعدها بود که خواندم: «آنچه ضد ایمان است، یاس است نه شک» (اخلاق خدایان، عبدالکریم سروش، نشر صراط، 1380، ص 8)

 

مطالب مرتبط

در سوز ساز

حدیث نامکرر «مرنج و مرنجان»

اتقوا من مواضع التُهم، صاحب سایبر تو هم!

عاشورا: روایت چل‌تکه

مقصد: عاشورای امجد

زین پس چو نباشیم...

اطلب الرفیق ولو بالسایبر

به باد ده سر و دستار عالمی

آن‌چزها که آرام‌ام می‌کند: الا بهذه الامور تطمئن قلبی

که گفت در رخ خوبان نظر خطا باشد؟

بازی شب یلدا با تاخیر

شین مثل برهان شر: میم مثل مادر

گاهی آن‌کس که حقیقت را می‌گوید بی‌شرف است(؟)

خزانِ آرزو و باز هم برهان شر

کام‌ام از تلخی غم چون طنز گشت

درباره‌ی خدایگان خواب و مطالعه

فربه‌تر از فردید

دیدار دوم با مهدی جامی

میرزاوزیری و یک شب خوب

جامی است که عقل آفرین می‌زندش

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/1011

نظرها

بسم الله الرحمان الرحیم. سلام علیکم.

فرمایش شما: «یادم میآید که بار آخری که سروش در مشهد بود از او پرسیدم شما اسلامداشتن را به معنی اعتماد به محمد (ص) میدانید و او بیدرنگ تایید کرد و این بسا متفاوت است با ترسیمی که کلام سنتی اسلامی از ایمان میدهد که در آن آدمی با برهان (برهان؟) به خدا میرسد و بعد به نبوت عامه و خاصه و بعد به مصداقاش یعنی محمد (ص) و آنگاه ایمان آغاز میشود (اگر تصویر غیر از این است مرا آگاه کنید). »

البته کمی ابهام هست (برای من که هست) واو و بعد از آن در «بی درنگ تأیید کرد و» از سروش است یا از شما، ولی به هر حال از هر کدام از شما دو گرامی باشد، گمان کنم نظرتان را به کلام سنتی تحمیل کرده اید، و توضیحاً، شاید کلام سنتی و متکلم سنتی در واقع کلام کتابی و متکلم کتابی است، یعنی متکلمان در کتاب و نوشتن و دفاع و حمله، سیری و مسیری دارند، ولی در عمل ایمان آوردن آنها مقدم بر چیزهائی که نام برده اید (یا نبرده اید) و مؤخر از چیزهائی دیگر نیست. چه بسا چه متکلمان و چه فیلسوفان و چه کثیری از مردمان، ابتدا، طبق دین والدین خود یا چیزهای دیگر، متدین به دینی هستند، و مؤمن به محمد یا عیسا یا موسا هستند، و بعدها است که دلایل عقلی ی محض برای خدا یا بحث نبوت عامه یا خاصه می آورند. ــ شاید در تعریفهای اسلامی از اسلام و ایمان و یقین، ایمان واقعاً در مرحله ای خاص است. منکر نیستم.

عرض می کند این ناچیز:

اگر من و شما را دلیل عقلی ی محض برای وجوب وجود واجب الوجود و وجوب ارسال سفرای الاهی حاصل شد، و سپس از طریق رؤیت معجزه یا ... نبوت موسا یا عیسا یا محمد (و جانشنینی ی بلافصل علی ...، و «ولایت» علی، در «ولایت علی بن ابیطالب حصنی ...») بر ما ثابت شد، آنگاه غیر عقلی نیست اگر بپّریم به دامان فرستادگان قطعی ی خدا.

فرمایش شما: «اکنون که در خودم نظر میکنم مییابم که اگر همچنان نخ نازک نامرئیای از اتصال در من باقی است، از سر ارادت به شیخ است، به او اعتماد کردهام؟ آری. »

البته مغتنم است، ولی بنده ظاهراً چنین اعتمادی به کسی نداشتم و ندارم، جز حجتهای قطعی ی خدا.

«دین یک کلمه است»، حرفی ناقص است. چه روایات و چه تعابیر بزرگان، که دین فقط فلان است یا جز فلان نیست، به نظر من محض تأکید است، وگرنه دین تفصیلی است، و البته مسائلی هست که اهمیتش بیشتر است.

شما که محکم و استوار به شیوه ی «برای ام» و «دائم اش» و «وصال اش» پایبندی، بد نباشد اگر بین «یأس» و «یاس» تفاوت بگذاری، یعنی همزه را بر کرسی ی الف بگذاری. کلمه ی «یاس ام» ممکن است yāsam خوانده شود.

چند ماه قبل شهرام پازوکی در دو شماره از روزنامه ی شرق مطالبی راجع به تصوف گفته بود. به نظرم دلنشین بود. گویا محققانه هم بود. شاید خوانده باشی. استاد بنده، که از علمای تهران است، مدتی قبلش در ضمن صحبتی به من گفته بود «... گفته اند الصوفیة انجس من الکلب ...» (شاید املا را غلط نوشته باشم). من مفاد سخنان پازوکی را به او گفتم، و گفتم اگر تصوف این باشد که ایشان گفته، نه تنها بد نیست، بلکه جامعه را لطافت می بخشد، و ... . استاد بنده نظر مرا قبول کرد.

گمان کنم از هادوی ی تهرانی در کیهان فرهنگی خواندم که بهاء الدینی از رهبر فقید با اغراق عجیب صحبت کرده بود.

با احترام.
یاسر: جناب سید محمدی بخش اول سخنان شما که اول فرد در دینی به دنیا می‌آید و بعد برای همان استدلال می‌کند به نحو موجبه جزئیه درست است. در باب بهاء الدینی هم که فرموده‌اید بالاخره عارف هم اشتباه می‌کند خصوصا در عالم پیچیده‌ی سیاست.

درود

من شما را در کنار شیخ امجد در شبهای رمضان کوی دیده بودم و دیدم که مرید و مراد بودید ولی نه به اسم.

خدا هم شما را حفظ کند هم او را!

ارادت
یاسر: متشکرم جناب سعید

مطلبتان را خواندم. تعریف ذکر شده به نظرم زیبا و مهم است ولی ناقص و نصفه است.
نظرتان راجع به این تعریف از دین چیست؟
http://majid_le.persianblog.ir/post/113

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)