« November 2006 | صفحه‌ی اصلی | January 2007 »

December 31, 2006

زلزله و برهان شر

                      این متن را دوسال پیش نوشتم و اگر اکنون بخواهم چیزی در باب برهان شر بنویسم، صورت متفاوتی خواهد داشت، اما خواندن‌اش شاید خالی از فایده نباشد.

یکی از قوی ترین براهین علیه وجود خداوندی قادر ِ مطلق و خیر خواه، " برهان شر" است. اپیکور، فیلسوفِ لذت گرای یونان باستان، این برهان را به این صورت تقریر می کند: " آیا خدا می خواهد از شر جلوگیری کند ، اما قادر نیست ؟  در این صورت او قادرِ مطلق نیست . آیا قادر است ، اما نمی خواهد؟ در این صورت بد خواه است . آیا هم قادر است هم می خواهد ؟ در این صورت شر از کجاست ؟ " بعد ها هیوم این برهان را درکتاب مهم اش به نام" گفتگوهایی در باب دینِ طبیعی " بار دیگر  صورت بندی نمود و علیه باور به خدا اقامه کرد  . اما مراد از " شر " چیست ؟  فیلسوفانِِ دین، شر را به دو نوع " شر طبیعی" و" شر انسانی"( یا اخلاقی) تقسیم می کنند . شر طبیعی شامل تمام بلایایی می شود که طبیعتِ خروشان  بر سر آدمی می آورد مانند زلزله ای مهیب، آتش فشان، سیل و یا ناقص الخلقگیِ مادرزادی ؛  شر انسانی نیز مانند قتل عامِ گروهی از انسان های بی گناه یا تجاوز به عنف و ... . 
همان طور که منکران  خدا از شر ، به عنوان قرینه ای علیه خدا  سود می برند خدا باوران نیز از آن  به عنوان قرینه ای به نفع خدا سود می جویند. آنان نه تنها شرور ( خصوصا شرور طبیعی) را قرینه ای علیه وجود خدا نمی بینند بلکه آن را قدرت نمایی خداوند تفسیر می کنند . اما این قدرت نمایی به چه انگیزه ای انجام می شود ؟ پاسخ پاره ای از خدا باوران این گونه است : به انگیزه ی عذاب کردن مردم . این تلقی که خداوند مردمان گناه کار را به وسیله ی فرستادن بلایای طبیعی عذاب می کند ، ریشه ای  دینی دارد و در متون آسمانی ادیان توحیدی می توان نمونه هایی از آن را سراغ گرفت . اما خداوند چرا انسان ها را عذاب می کند؟ مگر نه این که اونسبت به بندگان اش  مهربان است پس عذاب چه جایگاهی دارد؟ معمولا به این سوال این گونه پاسخ داده می شود که این، اعمالِِ خود بند گان است که آن ها را مستحق عذاب می کند وگرنه خداوند راضی به عذاب بندگان اش نیست .  خدا باورانِ متدین ( در مقابل خداباورانی که به دین خاصی تعلق ندارند ) معمولا برای پشتوانه ی این ادعا به پاره ای ادله ی نقلی و درون دینی نیز استناد می کنند مانند پاره ای از روایات که می گوید هر گاه زنا در میان قومی افزون شود خداوند آن ها را به زلزله دچار خواهد کرد . اما مسأ له ای وجود دارد که آن را می توان در قالب یک مثال بیان کرد : فرض کنید پدری دختر پنج ساله ی شر و شلوغی دارد این دختر در میهمانی ها معمولا ادب را رعایت نمی کند و در خانه نیز مدام با شلوغ کاری هایش موجبات نا راحتی دیگران را فراهم می کتد  پدر این کودک با این دختر چه می تواند بکند ؟  یک راه  این است  که با مراجعه به مشاورِ تر بیتی از او دستور العمل های مفیدی بگیرد و بر اساس آن عمل کند و مثلا با تشویق و احیانا در مواردی اخم و تخم، اندک اندک دخترش رابه رفتاری مناسب سوق دهد . راه دیگری نیز وجود دارد وآن این است که دخترش را آن چنان کتک بزند که دختر بر اثر این کتک مدتی زمین گیر شود و بعد از آن از ترس تأدیب پدر دیگر جرأت شلوغ کاری را نداشته باشد .  آیا اگر پدر دختر کار دوم را انجام دهد و در عین حال عده ای این پدر را در حق دخترش مهربان بدانند باوری ناسازگار اختیار نکرده اند ؟  به همین صورت آیا خدا نمی تواند با شیوه ای نرم تر انسان های گناه کار را تنبیه کند  ؟  (  مثلا به این صورت که تمام زنا کاران تدریجا فقیر شوند )  مضافا چرا باید غیر گناه کاران نیز هنگام عذاب شدن گناه کاران بمیرند آیا خداوند  نمی تواند عذاب را به گونه ای بفرستد که تنها گناه کاران عذاب شوند ؟ آیا در منطق خداوند هم ،  خشک و تر با هم می سوزد؟
اما برهان شر تا کجا برد دارد وآیا می تواند" اصلِ وجودِ خدا " را رد کند؟ به نظر می رسد که برهان شربیشتر ناظر به رد جمع شدن دو صفت قادر مطلق و خیر خواه مطلق با هم در خداوند است. این به این معنی است که اگر کسی قائل به خدایی باشد که یا قادر مطلق نیست و یا خیر خواه مطلق ، در این صورت برهان شر به خدای او با چنین صفاتی خللی وارد نمی کند. ا لبته پاره ای از فیلسو فان دین کوشیده اند تا با خارج کردن خداوند از عاِلمِ مطلق بودن ،  کاری کنند تا برهان شر به اصل وجود خداوند خللی وارد نکند زیرا اگر خداوند عالم مطلق نباشد ، ممکن است گوشه ای شروری رخ دهد که او از آن آگاه نشود و در نتیجه خللی به وجودخدایی  خیر خواه وارد نمی شود . اما در تمام این توجیه ها یک نکته مشترک است و آن این است که این توجیه ها با خداباوری سنتی نمی سازد . خدا باوری سنتی قویا به این گزاره معتقد است که : "  یا خدا وجود ندارد و یا اگر وجود دارد قادر مطلق ، عالم مطلق و خیر خواه مطلق است "  . اگر خدا باوری سنتی به چنین گزاره ای قائل باشد با این حساب به نظر می رسد که اگر تیغ برهان شر،  ُبرٌا باشد می تواند تا اصل وجود خداوند ( اگر وجود خداوند  لزوما می بایست متصف به این صفات باشد ) را ببُرٌد و رد نماید . زیرا در این صورت دو گزاره ی "  خدا وجود دارد " و " شر وجود دارد " هردو نمی توانند با هم صادق باشند و یکی از آن ها باید لزوما کاذب باشد و از آن جایی که در عالم، شر وجود دارد پس گزاره یِ اول کاذب است .
اما ممکن است خدا باور در مقام پاسخ این گونه بگوید که شروری که در عالم وجود دارد  نسبی است مثلا ممکن است زلزله برای افرادی که در زیر آوار می مانند ومی میرند و همچنین  بازماندگان آن ها شر باشد اما برای زمین و نهایتا ساکنان آن خیر است زیرا زلزله موجب تخلیه ی گازهای زمین می شود و در صورتی که این گازها تخلیه نشوند متراکم شده و کل کره ی زمین منفجر می شود در این صورت تمام مردم کره ی زمین نابود خواهند شد پس آن چه که در مقایسه با چیزی شر است همان چیز در مقایسه با امردیگری ممکن است خیر باشد . این استدلال می کوشد تا با رد کردن یکی از مقدمات برهان شر( این مقدمه ی لازم که در عالم، شر وجود دارد ) ، نتیجه ( خدا وجود ندارد ) را  باطل کند .
  اما مسا له این است که اگر این سخن درست هم باشد ناظر به تمام شرور طبیعی نیست  می توان شرور طبیعی ای را نام برد که نمی توان به سادگی خیری را در آن ها جستجو کرد مثلا در مورد کودکی که ناقص الخلقه به دنیا می آید ،  چه می توان گفت ؟ آیا در این جا نیز نکته ی خیری وجود دارد ؟ ممکن است گفته شود وجود دارد وآن می تواند این باشد که حس نیکخواهی افرادی بر انگیخته شود و این خود خیری عظیم است مثلا عموما عده ای عنوان می کنند که یک زلزله ی عظیم که به مر گ بسیاری می انجامد موجب بر انگیختن احساسات و عواطف  پاک مردم می شود و این خیری عظیم است که مقدمه ی آن یک شر است  این به این می ماند که شما برای به حرکت در آوردن ماشینتان مجبورید بنزین بسوزانید ( سوختن بنزین شر است ) اما این موجب می شود که در وقت و انرژی شما صرفه جویی شود (صرفه جویی در وقت و انرژی خیر است ) .
این توجیه این پیش فرض را مسلم می گیرد که  لازمه ی خیر، شر است به این معنی که برای رسیدن به خیر باید از شر گذشت یا به تعبیر دیگر  شر، مقدمه ی خیر است . اما این جا نکته ای وجود دارد و آن این است که آیا لازمه ی این حرف این نیست که شر مقصود خداوند نیست و خدا می خواهد خیر بیافریند اما چون شر مقدمه ی خیر است شر نیز آفریده می شودزیرا خداوند نمی تواند از شرِ شر خلاص شود!  مثل کسی که قدرت خرید میوه ی خوب را ندارد و مجبور است میوه ی در هم بخرد که هر چند مطلوب او میوه ی خراب نیست اما برای داشتن میوه ی خوب مجبور است جور میوه ی خراب را هم بکشد! اما  آیا در این صورت خداوند ناتوان نشده است؟ به تعبیر دیگر یا خدا می توانسته است  خیر محض ( خیری که شر، مقدمه یا لازمه اش نباشد ) بیافریند و نیا فریده است که در این صورت او خیر خواه محض نیست و یا نمی توانسته که در این صورت قادر مطلق نیست .
حال فرض می گیریم که این مطلب که شر مقدمه ی خیر است ،  نه به قادرِ مطلق بودنِ خداوند خللی وارد می کند و نه به خیر خواهِ محض بودنِ او اما هنوز نکاتی وجود دارد: آیا خداوند نمی توانست شر را  طوری مقدمه ی خیر قرار دهد که این مقدمه بودن ِشر با کمترین هزینه همراه باشد ؟ منظور از کمترین هزینه ، کمترین  مقدارِ شر است به تعبیر دیگر آیا خداوند نمی توانست با کمترین مقدارِ شر، آن را مقدمه ی خیر قرار دهد ؟ مثلا به جای آن که قدرتِ یک زلزله طوری باشد که سی هزار نفر کشته شوند ، طوری باشد که تنها  سه هزار نفر کشته شوند و در عین حال آن خیر عظیم که بر انگیخته شدن احساساتِ مردم است نیز حاصل شود و یا حتا قدرت زلزله تغیری نکند اما آن را در ساعتی بفرستد که مردم تماما در منزل و در حال استراحت نباشند . اگر خداوند می تواند چنین کند و نمی کند پس خیر خواه نیست و اگر نمی تواند پس قادر مطلق نیست .
                                                ..................  
                                                                                                                       برهان شر اکنون قرن ها ست که  گردن فرازی می کند و از خدا باوران مبارز می طلبد  و خدا باوران نیز قرن هاست که علیه این  برهان به هماوردی می روند و گاهی این و گاهی آن غا لب می شود . اما هر بار که طبیعت  بلا یی سهمناک بر سر آدمیان فرود می آورد و بسیاری را می گیرد و بازماندگانشان  را داغدار می کند ، این داغِ طبیعت  در فضایی معلل ( و نه مدلل ) بازماندگان آن بلا  را یا به انکار خداوند ( ویا دست کم تردید در مهربانی او) می کشاند  و یااز سوی دیگر  به تشدید باورشان به خدا  می کشاند تا ندا سر دهند:                                                                 در بلا هم می چشم لذاتِ او                     ماتِ اویم ماتِ اویم ماتِ او  
اکنون بازماندگان بم، آنان که کسی یا کسانی از دست داده اند، از کدام دسته اند ؟  کسی چه می داند!...
 

 

December 23, 2006

شین مثل برهان شر: میم مثل مادر

امروز عصر به اتفاق بانو به دیدن فیلم میم مثل مادر رفتیم. چه فیلم تلخ و سیاهی بود. با وجود این، خوش‌ساخت و با مضمون بود.
فیلم داستان زن و شوهر جوانی است که با مشکل عجیبی مواجه می‌شوند: زن، در دوران جنگ شیمیایی شده است و اکنون فرزند در شکم‌اش به همین دلیل، ناقص‌‌الخلقه به دنیا خواهد آمد. شوهرش یک دیپلمات بلند پایه است که از برِ انقلاب به مقامات خوبی رسیده است و یک متدین فقهی است، از همان‌ها که فعل‌شان مطابق فقه که باشد (حیل فقهی را هم اضافه کنید) هر کاری برای‌شان مجاز است حتا اگر ضد انسانی‌ترین فعل باشد (داستان مسلمان فقهی را داشته باشید که در پرده‌ی آخر به آن باز می‌گردم) البته مدرن هم هست، یعنی به دور دنیا سفر می‌کند و خلاصه از سوراخ شهر فرنگ، ملل راقیه را هم دیده است. زن، بچه را می‌خواهد اما شوهر نه، معتقد است که کارش دارد در -به قول خودش- وزرات‌خانه بالا می‌گیرد و یک بچه‌ی ناقص‌الخلقه مزاحم است، دیه‌ی بچه را هم کنار گذاشته است، استخاره هم گرفته است، پس سقط جنین، آن هم در چهار و نیم ماهگی، خدا ارحم الراحمین است، می‌بخشد.
صحنه‌ی رفتن زن و شوهر به محل غیر قانونی سقط جنین از صحنه‌های دیدنی فیلم است. (داستان سقط جنین را داشته باشید، که در روضه‌ی گودال قتلگاه به آن باز می‌گردم) زن لحظه‌ی آخر راضی نمی‌شود. شوهر آمپول می‌گیرد، زن را به زور راه می‌برد تا این تخم سگ ناقص الخلقه بیفتد. اما نمی‌ افتد بلکه در شش ماهگی نارس به دنیا می‌آید. مرد حتا بچه‌اش را نگاه هم نمی‌کند. در صحنه‌ای می‌گوید: هر چیزی پِرتی دارد، این هم پِرت خلقت است، معنی این صغری-کبری مشخص است، بچه باید به آسایشگاه معلولین برود، زن نمی‌پذیرد، پس زن را طلاق می‌دهد و پی کار خود می‌رود، کار خلاف شرعی هم صورت نگرفته است، شاید امر خلاف مروتی صورت گرفته باشد که آن هم از جنس ارتکاب کبیره یا دوام بر ارتکاب صغیره نیست و البته سر آخر خدا نیز ارحم الراحمین است. 
صحنه‌ی بعدی فیلم، پسر نوجوانی را نشان می‌دهد که یک پای‌اش فلج است و همیشه دستگاه کوچک اکسیژنی بر پشت دارد. ده سال گذشته است، زن با تایپ و تدریس ویولون به سختی روزگار می‌گذراند، داروها و آمپول‌های سعید، پسر نیمه فلج و دارای مشکل تنفسی، گران است و باید آن را از بازار سفیدتر از سیاهی ناصر خسرو به قیمت گزاف خرید.
صحنه‌هایی از فیلم مرا به یاد صحنه‌هایی از فیلم سگ‌کشی ساخته‌ی بهرام بیضایی انداخت. خصوصا آن صحنه که زن، که نقش‌اش را گلشیفته فراهانی بازی می‌کند، برای خرید آمپول‌های پسرش به حجره‌های قاچاق داروی ناصر خسرو می‌رود، ویولون‌اش را فروخته است تا صد و بیست هزار تومانی فراهم کند، حجره‌دار در ازای ارائه‌ی آمپول، تقاضایی بیش از پول کاغذی دارد و گوشه‌ی حجره او را گیر می‌اندازد....
صحنه‌هایی از فیلم آسایشگاه معلولین را نشان می‌دهد، همان جا که سعید مرتب برای درمان می‌رود و از میان معلولین جسمی و ذهنی دوستان پسر و دختر فراوانی دارد. (صحنه‌ی معلولین را داشته باشید که در روضه‌ی آخر به آن باز می‌گردم)
پدر سعید پس از ده سال باز می‌گردد. اکنون دیپلمات برجسته‌ای شده است. آرامش مفقود سعید و مادرش به هم می‌ریزد. به زن می‌گوید که او را هنوز دوست دارد و گذشته را جبران خواهد کرد، بچه را هم در بهترین آسایشگاه‌ها خواهد گذاشت، فقط دور بچه را خط بکشد زن نمی‌پذیرد و با عصبانیت از مرد می‌خواهد که به امور جهانی برسد و دست از سر آن‌ها بر دارد. پسر باهوش کم کم سر از ماجرا در می‌آورد که پدرش مفقدو الاثر نیست که مادر را به خاطر پسر افلیج‌اش ترک کرده است...
 [انتهای فیلم را هم تعریف نمی‌کنم بروید خودتان ببینید] 
کام‌ام از تلخی فیلم چون زهر گشت، هوای چشم‌های‌ام هم در طول فیلم، بارانیِ تند بود.
فیلم دست کم از سه جهت برای‌ام جالب نظر بود که به ترتیب اهمیت آن جهات، اشاره‌ای به آن‌ها خواهم کرد:
1. برهان شر یا جنبه‌ی فلسفه‌ی دینیِ فیلم: ما را از شر این برهان شر خلاصی نیست. برهان شر این‌جا، برهان شر آن‌جا برهان شر همه جا، کافی است فقط چشم‌ات را باز کنی: ما اکثر الشر و اقل الاعتبار. اعوذ بالله من برهان الشر و همزاته.
باید صحنه‌هایی را که از معلولان نشان می‌داد ببینید تا حرف مرا بفهمید: پسری با کله‌ای به اندازه‌ی یک مشت، ‌دختری با قیافه‌ای در هم رفته، پسری کور، بچه‌ای با دست و پای در هم پیچیده.
هیچ گاه به این‌که نظام این جهان «نظام احسن» است، باورمند نگشته‌ام، مگر آن که از این واژه چیزی را اراده کنیم غیر از معنای متداول آن (از این شامورتی بازی‌ها در پاسخ به اصطلاح شبهات، در میان ما جماعت رایج است، خود بنده یکی از حرفه‌ای‌ها در این زمینه‌ام).
2. سقط جنین یا جنبه‌ی فلسفه‌ی اخلاقیِ فیلم: در یکی از صحنه‌ها، جناب دیپلمات که سعی در راضی کردن زن‌اش برای سقط جنین دارد می‌گوید: آدم سالم نمی‌تواند در این دوره-زمانه کلاه خودش را بچسبد چه برسد به یک آدم ناقص. در صحنه‌ای دیگر، سعید ده ساله که با اکسیژن به سختی نفس می‌کشد، با مشت‌های کوچک‌اش به پشت مادرش می‌کوبد و می‌گوید: تو که می‌دونستی من این‌جوری می‌شم چرا منو به دنیا آوردی؟
3. متدین فقهی یا جنبه‌ی فقه‌شناختیِ فیلم: این فیلم نمود هنری همان سخن سروش است که کسی می‌تواند مو به مو عامل به فقه باشد اما جانوری بیش نباشد/نشود. این سخن حظ وافری از حقیقت دارد، سخن تازه‌ای هم نیست و ریشه در سخنان غزالی، که فقه را به فقه ظاهر و فقه باطن تقسیم می‌کرد و مولوی که سخن از فقهِ فقه می‌گفت، دارد.
حال‌ام خوب نیست و گرنه بنا داشتم این سه جنبه را بیشتر بکاوم....
(سید عباس سید محمدی! دست زن‌ات را بگیر و او را به سینما ببر! اگر مثل من هم یک لاقبا هستی شنبه برو که نیمه بهاء است! ایضا دیگر خوانندگان هم)             

 

December 20, 2006

پیر خرابات و لطف دائم‌اش


داریوش، صاحب ارض عریض ملکوت، اندکی پیش در مطلبی ارادت آسا از مراد خود نوشته بود و از شوق دیدار او و طعم وصال‌اش. از آن‌جا که می‌دانم مراد او کیست (هرچند خود او نخواسته تصریح کند) و از صبغه و سبقه‌ی مذهبی-طریقتیِ مرادش آگاه‌ام، بر آن شدم که در این باب چیزکی بنویسم، خصوصا این که می‌دانم ارادت‌اش از جنس ارادت‌های «ماست، سیاه دیدنی» و «ذوب شدنی» نیست زیرا خود او روزی در مشهد به من گفت که اگر مراد (تعبیر مراد از من است او چیز دیگری گفت) بگوید فلانی را بکش نمی‌‎کشم.
راست‌اش در این واویلای بی‌مرادی، یافتن کسی که آدمی در او نفسی ببیند و صفایی، حقیقتا مغتنم است، کسی که نه سر بر او بنهی (که سرت ملک طلق هیچ کس نیست) که دل بر او بنهی، حتا اگر دماغی مخالف‌خوان با او داشته باشی. 
نوجوان بودم که با روحانی‌ای آشنایم کردند به نام «شیخ محمود امجد کرمانشاهی». آن موقع هنوز ریش‌اش به تمامه سفید نشده بود. از شاگردان بهاء الدینی عارف معروف قم بود. خیلی زود دریافتم که توصیفاتی که از او می‌کنند، گوهر درستی دارد هر چند هم‌چون توصیف هر بزرگی به اغراق هم آمیخته است.
اکنون که قریب ده سال از آن روزگار می‌گذرد، با وجود تطورهای فراوان و حتا متضادی که از سر گذرانده‌ام، ارادت‌ام به شیخ باقی است.
دیشب شبی به پای منبر شیخ رفتم به اتفاق بانو. شیخ هر سال به مناسبت شهادت امام جواد، به مشهد می‌آید و پنج شبی منبر می‌رود.
شیخ بارها گفته است و بار دیگر دیشب گفت که تمام دین دو کلمه است: مرنج و مرنجان (به تعبیر مذهبی: کف الاذی و تحمل الجفا) این را بارها از او شنیده‌ام اما هر بار که می‌گوید برای‌ام تازه است: وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم/که در طریقت ما کافری است رنجیدن و دیشب می‌گفت به هر حال ما انسان‌ایم، نمی‌توانیم نرنجیم مهم این است که به تعبیر او «ترتیب اثر ندهیم» مرنج هم خارج شد. پس دین یک کلمه است: مرنجان. مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن/که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست و: از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک.
 شیخ بارها گفته است و بار دیگر دیشب گفت: علم کز تو تو را نبستاند/ جهل از آن علم به بود صد بار.
یادم می‌آید که بار آخری که سروش در مشهد بود از او پرسیدم شما اسلام‌داشتن را به معنی اعتماد به محمد (ص) می‌دانید و او بی‌درنگ تایید کرد و این بسا متفاوت است با ترسیمی که کلام سنتی اسلامی از ایمان می‌دهد که در آن آدمی با برهان (برهان؟) به خدا می‌رسد و بعد به نبوت عامه و خاصه و بعد به مصداق‌اش یعنی محمد (ص) و آن‌گاه ایمان آغاز می‌شود (اگر تصویر غیر از این است مرا آگاه کنید). در تصویر اعتماد آمیز، خدایی هست چون کسی هم‌چون محمد (ص) مدعی است که از سوی او آمده است و من به هر دلیلی به او اعتماد کرده‌ام وگرنه خودم در این عالم، بی واسطه‌ی تجربه‌ی او، خدایی نمی‌بینم و اگر هم ببینم، نمی‌بینم که کسی فرستاده باشد.
اکنون که در خودم نظر می‌کنم می‌یابم که اگر هم‌چنان نخ نازک نامرئی‌ای از اتصال در من باقی است، از سر ارادت به شیخ است، به او اعتماد کرده‌ام؟ آری.
در نوجوانی، شبی نزدیک حرم از او پرسیدم: من گرفتار شک و یاس‌ام، چه کنم؟ با همان لهجه‌ی تند و نامفهوم‌اش پاسخ‌ داد: «شک خوب است اما یاس نه» بعدها بود که خواندم: «آنچه ضد ایمان است، یاس است نه شک» (اخلاق خدایان، عبدالکریم سروش، نشر صراط، 1380، ص 8)

 

December 14, 2006

گاهی آن‌کس که حقیقت را می‌گوید بی‌شرف است(؟)

دیشب به اتفاق همسرم و دو نفر از دوستان‌ام و همسران‌شان (یعنی شش نفره) روانه‌ی دیدار فیلم «وقتی همه خواب بودند» شدیم. فیلم را پسندیدم.
فیلم داستان قابله‌ی مهربانی است که تمام عمر آرزوی دیدار خانه‌ی خدا را داشته است. اکنون آخر عمری اسم‌اش در آمده و عازم رفتن است. اما در آخرین روزها که مهیای رفتن است نامه‌ای از طرف سازمان حج و زیارت آرامش روستا را به هم می‌ریزد که بنا بر مفاد آن بی‌بی به خاطر داشتن بیماری‌ای از رفتن به حج منع شده است. تمام روستا ماتم می‌گیرند، به پیرزن که تمام فکر و ذکرش مکه است، چه باید می‌گفتند؟ قابله‌ی مهربانی که هر گاه بچه‌ای به دنیا آورده، به جای مزد از پدر و مادر بچه خواسته که دعا کنند مکه نرفته از دنیا نرود.
بچه‌های ده، راه حلی می‌یابند، پیرزن را نیمه شب پنهانی بر می‌دارند و به او می‌گویند وقت رفتن است و او را با خود به دشت دوری می‌برند که سنگی شبیه کعبه دارد، پیرزن محرم می‌شود، بچه‌ها ضبط را روشن می‌کنند: صدای حاجیان می‌گویند لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک.... کریم از راه می‌رسد، مرد خشکه‌مقدس روستا که همان ابتدا هم معتقد بود باید به بی‌بی راست‌اش را گفت و گر نه معصیت است، به پیش پیرزن می‌دود: « این کارها معصیت است، آهای ننه! این کعبه نیست، این یک تکه سنگ است، یک تکه سنگ» پیرزن سمعک به گوش ندارد و نه چشمی که کریم را ببیند، تنها شبحی می‌بیند، تکه سنگی بر می‌دارد و نثار شبح می‌کند، گویی رمی جمرات.
پیرزن را بر می‌گردانند، حاجیه شده است، حاجت روا شده است. کریم هنوز معتقد است باید حقیقت را به او گفت. پیرمردی به او می‌گوید شیطان را لعنت کن کریم، دل این پیرزن را نشکن! کریم اما دلبسته‌ی حقیقت است.

December 7, 2006

در حرمت امر عرفی

سکولاریته به مثابه‌ی غیبت «امر قدسی» (the sacred) از حیطه/حیطه‌هایی و نه لزوما ضدیت با آن، نه تنها همیشه امر کافرکیشانه(atheistic)‌ای نیست که در موارد و حیطه‌هایی (اگر نگویم در اکثر موارد و حیطه‌ها) عین پاسداشت واقعیتِ آن مورد/حیطه است.
فرض کنید مهران مدیری در یکی از قسمت‌های طنز تلویزیونی‌اش به طمع گرفتن سکه‌ای که آقای قرائتی به کارگردان‌هایی که در سریال‌ها، نماز نشان می‌دهند اعطاء می‌فرمودند، یکی از بازیگران طنز را در حال خواندن نماز نشان دهد. نتیجه چه خواهد شد؟ بمب خنده‌ی تماشاگران سریال و سوژه‌ای برای طنزهایِ اس. ام. اسی، که یعنی سوراخ دعا اشتباه گرفته شده است.
اکنون به این نمونه‌ی غیر فرضی توجه کنید:
(عینا مطابق: روزنامه آینده نو، شنبه 11 آذرماه  1385، ص 14)
توصیه رییس جدید ستاد حوادث ناگهانی
برای رفع بلایای طبیعی دعا کنید
رئیس تازه ستاد حوادث ناگهانی در مراسم معرفی خود گفت: «برای رفع بلاهای طبیعی به‌خصوص زلزله باید فرهنگ دعا را در بین مردم رواج دهیم.»
[...] وی به وجود دعاها و مناجات مختلف مردم درباره بلاهای طبیعی از جمله زلزله اشاره کرد و گفت: «باید مسوولان و مردم دعا را فراموش نکنند و دائما دعا را برای رفع بلاهای طبیعی به‌ویژه زلزله رواج بدهند» [...] (پایان خبر)
خواستم این مطلب را دستمایه‌ی طنزی گزنده کنم، نهایتا دل‌ام نیامد نیش زهرآگین طنزم را در گوشت موضوعی هم‌چون دعا فرو برم، پس این‌گونه نوشتم‌اش.

December 4, 2006

دکتر بهشتی در مشهد (2)

جلسه‌ی دوم سخنرانی دکتر محمد رضا بهشتی 12 آذرماه 85 در محل تالار فردوسی مجتمع شریعتی جهاد دانشگاهی مشهد برگزار شد. موضع این سخن، «نسبت فلسفه با زندگی روزمره» بود.
دکتر بهشتی در ابتدا به این نکته اشاره کرد که این اشکال که فلسفه امری انتزاعی و دور از زندگی روزمره و در نتیجه چیزی بی‌خاصیت است، از یونان باستان مطرح بوده است. چنان‌که در رساله‌ی تئای‌تتوس آمده است  روزی تالس در حال نگاه به ستارگان بود که در چاهی افتاد و کنیزک زیباروی تراکیایی به او گفت که تو که راه خود از چاه نمی‌شناسی در افلاک به دنبال چه می‌گردی؟ ارسطو نیز در کتاب سیاست می‌نویسد که تالس را به سبب فقرش ملامت کردند.
یکی از اتهامات سقراط در دادگاه نیز این بود که او به اموری می‌پردازد که هیچ خاصیتی ندارد، یعنی فلسفه. دکتر بهشتی سپس کوشید از حرفه‌ و تخصص خود دفاع کند و آن را با خاصیت بداند.
او تاریخ فلسفه‌ی یونان باستان را به سه دوره تقسیم کرد:
1. دوره‌ی سوال از «از کجایی»، که دوره‌ی پیش از سقراطیان بود. در این دوره سوال اصلی فلسفه این بود که منشاء اشیاء چیست؟ و هر کسی چیزی می‌گفت: آتش، آب، باد و غیره.
2. دوره‌ی پرسش از «چه هستی» در سقراط و افلاطون پرسش اصلی این است که: ما هو؟ از چیستی اشیاء سوال می‌ش‌د
3. سوال از «چرایی» که از سقراط آغاز می‌شود، یعنی به دنبال علت گشتن.
سقراط سوالات فلسفه را از آسمان به زمین آورد. او از چیستی امور پرسید و از 100 مکالمه‌ی سقراطی 90 تای آن مربوط به پرسش از چیستی امور انسانی است: عدالت چیست؟ تهور چیست؟ و غیره.
او از این نتیجه گرفت که خاستگاه پرسش‌های فلسفی بطن و متن زندگی است و بازگشت آن نیز به آن است و باید باشد [ ان الفسفة للحیاة و الیها راجعة].
او فلسفه را یک کوشش مدام توصیف کرد نه مجموعه‌ای از دگما یا نظامی از آموزه‌ها و گفته‌ها، کار فلسفه بداهت‌زایی است، فلسفه در مقابل بسیاری از اموری که ما بدیهی انگاشته‌ایم علامت سوال یا تعجب می‌گذارد.
در پایان برخی از نکات شنیدنی گفته‌های ایشان را از روی یادداشت‌های‌ام عینا برای استفاده‌ی خوانندگان محترم می‌نویسم:
- دو چیز در قاموس ما ایرانیان کم است: گفتن نمی‌دانم و اشتباه کردم.
- دانستنِ ندانستن، آغاز فلسفه است.
- ( از قول سقراط) دانایی در تملک کسی در نمی‌آید.
- ما معلمان فلسفه نمونه‌ی واقعی سوفیست‌ها هستیم. چون مجموعه‌ای از اطلاعات را به آدم‌ها یاد می‌‎دهیم و در مقابل آن آخر هر ماه فیش حقوقی می‌گیریم!
- افلاطون می‌گوید: دانش مطلق از آن خدایان است، ما تنها می‌توانیم کوشش کنیم.
- در ایران در رشته‌ی فلسفه تنها 4 واحد فلسفه‌ی اخلاق می‌خوانند در حالی که در غرب بیش از 60-70 درصد آموزش فلسفی درباره‌ی مسائل اخلاقی- انسانی است.
- حقیقت تنها با کوشش ما آشکار نمی‌شود اما بخشی از آشکارگیِ حقیقت در گرو تلاش ماست.
- انحصار طلبی عقل، امر خطرناکی است؛ ما در دوره‌ی روشنگری با عقل استبدادی مواجه‌ایم.


 

December 2, 2006

دکتر محمدرضا بهشتی در مشهد (1)

به دعوت سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی مشهد، دفاتر دانشکده‌ها‌ی علوم پایه و ریاضی دانشگاه فردوسی، دکتر محمد رضا بهشتی، مترجم، محقق و مدرس فلسفه، به مشهد سفر کرد. وی در مشهد، دو برنامه خواهد داشت که برنامه‌ی اول آن، تحت عنوان «تاریخچه و مسائل عمده‌ی هرمِنویتیک» امروز عصر (11 آذر 85) برگزار شد. برنامه‌ی دوم ایشان فردا عصر ساعت 4 بعد ازظهر در محل تالار فردوسی مجتمع شریعتی جهاد دانشگاهی با موضوع «پیوند فلسفه با زندگی روزمره» برگزار می‌شود.
پیش از شروع برنامه از ایشان درباره‌ی کتاب تاریخ قرآن نولدکه، مستشرق مشهور و کلاسیک که مرحوم دکتر بهشتی سال‌ها قبل آن را از آلمانی ترجمه کرده بود، پرسیدم. گفتند این کتاب چاپ خواهد شد (اگر اشتباه نکنم گفتند نشر بقعه، که ناشر آثار مرحوم دکتر بهشتی است، آن را منتشر خواهد کرد) و البته در چند جا هم مرحوم بهشتی حواشی‌ای زده‌اند که منتشر خواهد شد. خبر بسیار خوشی است به هر حال اثر نولدکه از آثار مهم و کلاسیک در تاریخ قرآن است و امیدوارم هر چه زودتر این اثر، لباس پارسی به تن کند.
خبر خوش دیگر ایشان ترجمه‌ی اثر سترگ فان اِس، مسشرقِ متضلع آلمانی در تاریخ کلام اسلامی است که یادم می‌آید چند سال قبل آقای شبستری هم از این کتاب بسیار تعریف می‌کرد و گفت من قدری از این کتاب را هم ترجمه کردم اما دیدم کار عظیمی است و یک‌تنه انجام نمی‌شود. ایشان گفتند که تیمی از مترجمان به سرویراستاری ایشان مشغول ترجمه‌ی این اثر سترگ شش جلدی‌اند و قرار است که مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب اسلامی در قم، که به‌حق موسسه‌ای است که بی‌سر و صدا دارد کارهای خوبی می‌کند، آن را چاپ کند. حال که بحث خبر خوش است بگذارید که جلو بروم و مژده‌ی انتشار یک کتاب دیگر را هم که ایشان در آخر سخنرانی خود گفت، اکنون بگویم: کتاب «حقیقت و روش» اثر هانس گئورگ گادامر هم توسط ایشان ترجمه شده و وعده داد که امیدوار است تا نمایشگاه کتاب آینده به بازار وارد شود.
ایشان در سخنرانی خود ابتدا با اشاره به تلفظ درست واژه‌ی مورد بحث (هرمنویتیک نه هرمنوتیک یا هرمنیوتیک) گفت این واژه از مصدر هرمنویِئین آمده و ابتدای آن به تفسیر سخنان غیب‌گویان و پیش‌گویان معبد دلفی در یونان و هم‌چنین تفسیر اسطوره‌ها باز می‌گردد. او گفت این واژه به سه معنی است: فهم کردن، ترجمه کردن و تقسیر کردن و افزود که این سه معنا با هم مرتبط است. زیرا هیچ ترجمه‌ای بدون فهم ممکن نیست و هر ترجمه‌ای نوعی تفسیر است. او سپس به رواقیان اشاره کرد و گفت عصر رواقیان عصر افول گرایش به اسطوره‌ها بود و رواقیان که قصد داشتند از افول ارزش‌ها و سنت‌ها جلوگیری کنند، راه را منحصر در حفظ اسطوره‌ها یافتند اما اسطوره‌ها عموما غیر عقلانی و غیر اخلاقی بودند پس آن‌ها رویکردی هرمنویتیکال در پی گرفتند و گفتند که معنای اسطوره‌ها در ظاهر آن‌ها نیست بلکه باید به معنای باطنی آن‌ها نقب زد، آن‌ها از این طریق از یک طرف اسطوره‌ها را حفظ و از طرف دیگر عقلانی و اخلاقی کردند. 
ایستگاه بعدی در تاریخ هرمنویتیک، مسیحیت بود. در این نوع هرمنویتیک که هرمنویتیک تیپولوژیک بود، مسیحیت کوشید بر اساس عهد جدید، به بازخوانی عهد قدیم بپردازد و هر گونه اشارات و مژده‌ای را اشارت و مژده نسبت به مسیح تفسیر کند.
آن‌گاه به پروتستانتیسم می‌رسیم. هرمنویتیک به معنی مدرن کلمه در پروتستانتیسم کلید ‌خورد. تز اصلی لوتر این بود که «حسبنا کتاب المقدس» (sola scriptura) او گفت حشو و زوائدی را که در طول تاریخ مسیحیت شکل گرفته دور بریزید، هر کسی خود راسا طرف خطاب کتاب مقدس است و میانجی لازم نیست. به همین خاطر کتاب مقدس را به آلمانی ترجمه کرد تا در دسترس همگان باشد. نتیجه این شد: بلبشو در فهم کتاب مقدس! هر کسی از کتاب چیزی فهمید. آن‌گاه پروتستان‌ها در صدد تدوین روش‌های فهم بر آمدند تا سامانی به فهم‌ها بخشند.
دوره‌ی مهم بعدی در تاریخ هرمنویتیک، رنسانس است. رنسانس در ابتدا یک نهضت ادبی بود. در این نهضت می‌خواستند تا زبان لاتین فصیح را، که از بین رفته بود و لاتین غیر فصیحی جایگزین آن شده بود، احیا کنند و برای این کار به لاتین یونان باستان و نوشته‌های سیسرو و ویرژیل بازگشتند. این جا بود که  هرمنویتیک از هرمنویتیک متون دینی تبدیل به هرمنویتیک متون ادبی شد.
شلایرماخر (قرن 19) که متاله، مترجم آثارافلاطون از یونانی به آلمانی و آشنا به ادبیات عهد باستان بود، گفت هر فهمی مبتنی بر پیش فهم است یعنی ما با هر فهمی، رنگ و صبغه‌ی خودمان را به متعلَق فهم، می‌زنیم پس ما در هر فهمی با یک سوء‌فهم مواجه‌ایم و فهم بعدی عبارت است از رفع سوء‌فهم قبلی [از طریق جایگزینی آن با سوء‌فهم بعدی].
 دیلتای: در سده‌ی 18 و 19 با اوج‌گیری علوم جدید مواجه‌ایم. اوصاف علوم جدید چنین است: کمّی، گزینشی و آزمون‌پذیر. روش در علوم تجربی جدید، تبیین است آیا این روش بر علوم تاریخی-انسانی هم قابل اجراست؟ دیلتای می‌گفت نه! ما در علوم انسانی با فهم (understanding)  مواجه‌ایم و متعلَق تحقیق متفاوت است. دیلتای معتقد بود که روش در علوم انسانی فهم یا هرمنویتیک است. هرمنویتیک او روشی برای فهم در علوم انسانی بود.
هایدگر: مساله‌ی او علوم انسانی نیست. مساله‌ی او وجود انسانی یا دازاین است. انسان موجودی است که عالم‌مند است و بودن هر انسانی، که عبارت از عالم‌مندی و عالم‌داری است، عین تفسیر جهان است. عالم هر کسی فهم اوست از وجود. در هایدگر هرمنویتیک، نحوه‌ای هستی‌شناسی بنیادین است.
گادامر: (1900-2003) دکتر بهشتی گفت که در 95 سالگی او را از نزدیک دیده است و در کمال هوشیاری بوده است.
گادامر هرمنویتیک را نحوه‌ای نگرش فلسفی دانست.  هرمنویتیک، دیگر صرفا فهم متن، فهم نشانه‌ها  نبود بلکه اصل فهم بود.
لب سخن گادامر در کتاب حقیقت و روش (همین جا بود که گفت کتاب را ترجمه کرده‌ام) این است که: حقیقت آری، روش الزاما نه!
او گفت هر فهمی، مبتنی بر پیش‌فهم‌ها و پیش‌داوری‌هاست. پس هر فهمی با پیش‌فهم‌های مفسر نسبتی دارد پس هر فهمی تاریخ‌مند است و نمی‌توان گفت که چیزی را یک بار برای همیشه فهمیدیم.
در نظر او برای فهم، باید دست به امتزاج افق‌ها زد. یعنی افق فکری مفسر باید با افق آن چه تفسیر می‌شود نزدیک شود. در نظر گادامر، تقسیر و فهم، یک چیز اند.
در پایان هم پرسش و پاسخ طولانی‌ای صورت گرفت.