« سیاه‌گوشه‌ی‌ زندان نه جای مهتاب است | صفحه‌ی اصلی | وحی شناسی(2) »

عبدالکریم سروش و دبش

برادر من (سید سراج الدین، عضو سابق دفتر تحکیم وحدت) چندسالی است که مقیم پاریس است و در آن جا به ادامه تحصیل و کار و زندگی مشغول است. اما از آن جا که فرانسه از قدیم الایام چهارراه رفت وآمد سیاسی‌ها و روشنفکران بوده است، ارتباط‌های سیاسی و روشنفکری خود را حفظ کرده و خلاصه با برخی‌ها مانند داریوش آشوری، جوادطباطبایی، احسان شریعتی و آن‌ها که از ایران می‌آیند (مثل عبدالکریم سروش) در ارتباط است (هر چند از احسان نراقی خوش‌اش نمی‌آید و با شایگان هم هنگامی که به پاریس می‌آید، ارتباطی ندارد). روز شنبه عصر (2005/07/23 ، اول مرداد/84) از پاریس زنگ زده بود و با خانواده حال و احوال کرد که پدرم مرا صدا زد و گفت محمد (نام اصلی برادرم) با تو کار دارد. بالا رفتم و با او صحبت کردم. کوتاه صحبت کرد وگفت حالا با یکی از دوستان من صحبت کن و به کسی که آن جا بود،گفت که با اخوی من صحبت کنیدآن فردگوشی را گرفت و با لحنی پخته سلام و احوال پرسی کرد. من هم از آن جایی که نشناختم‌اش خیلی سرد اما مودبانه جواب دادم و پرسیدم جنابعالی؟ من معمولا صدای افراد را خوب و سریع تشخیص می‌دهم و در این مورد هم احتمالی به ذهن‌ام آمد اما تحقق احتمال‌ام را بعید می‌دانستم اما از قضا احتمال من درست از کار در آمد. پاسخ داد در مشهد چند باری در خدمت‌تان بودیم همراه با آقای طالقانی (دوست روحانی بسیار فاضل‌ام که تقریر درس‌های فلسفه‌ی دین او را پیش‌تر بر وبلاگ گذاشته بودم و در چند دیداری که به وساطت صاحب این قلم بین او و سروش در مشهد انجام شد، سروش از او بسیار خوش‌اش آمد). دانستم که درست حدس زده ام و به قول دکتر احتمالات بعید هم گاهی محقق می‌شود: دکتر سروش بود که مهمان برادرم در منزل‌اش بود.

دکتر سروش را اولین بار هنگامی که بچه طلبه‌ی نوجوانی بودم در منزل‌مان دیدم. آن زمان بیشتر نوشته‌های عرفانی و مذهبی سروش ( مانند اوصاف پارسایان، حدیث بندگی و دلبردگی) را خوانده بودم و سخت شیفته‌اش شده بودم. او به دعوت برادرم به همراه جمعی از دوستان‌اش،که به گمان‌ام رضا تهرانی هم در میان آن‌ها بود، به منزل ما آمد. سوالی را که از او پرسیدم و جواب او را به خوبی به یاد دارم. در آن دوران، سخت دوست‌دار آن بودم که به جای فقیه شدن، اسلام‌شناس شوم و معتقد بودم بسیاری از فقهاء، اسلام‌شناس نیستند و البته هنوز هم بر همان نظرم و هنوز هم می‌گویم و می‌آیم‌اش از عهده برون که هر چه می‌کشیم از دست همین فقهای اسلام نشناس است و از این که این چنین زود به این نظر صائب رسیدم خوشحال‌ام. از همین رو از سروش پرسیدم که برای اسلام شناس شدن چه توصیه‌ای دارید. او مشخصا یک کتاب را توصیه کرد و مرا به مطالعه‌ی عمیق تاریخ اسلام ( کاری که با گذشت چنیدن سال‌ از آن توصیه، هنوز بر آن موفق نشده‌ام) و آموختن زبان خارجی توصیه کرد ( این توصیه‌ی آخر را چند سالی است مشغول‌ام). کتابی که معرفی کرد «محجـه البیضاء» ملا محسن فیض کاشانی بود که آن را در تهذیب کتاب احیاءالعلوم غزالی نوشته است (ارادت سروش به غزالی را در همین توصیه‌ی او می‌توان دید همان ارادتی که اسباب طعن جواد طباطبایی به سروش را فراهم کرده که این آقا به دو عالِم اسلامی ارادت دارد که هر دو اشعری‌اند یعنی غزالی و مولوی و نتیجه گرفته که از روشنفکری دینیِ او، و اصولا روشنفکری دینی، نو اعتزالی‌گری در نمی‌آید). این توصیه او را نیز عمل کردم و قسمت‌های مهم این کتاب عظیم را مطالعه کردم و فیش برداشتم. بعد از آن نیز هر سال که سروش به مشهد می‌آمد با دوست‌ام سید طالقانی به دیدارش می‌رفتیم و بحث‌های خوبی در می‌گرفت.

به مکالمه‌ی تلفنی با او بازگردم. تا فهمیدم سروش است دست‌پاچه شدم (ارادت‌ام را به سروش به هیچ عنوان انکار نمی‌کنم هر چند امروزه در نظر عده‌ای از دوستان این ارادتی شایسته‌ی ملامت است اما من حالات درونی انسان را، به دلیل همیشه اختیاری نبودن، معروض مدح و ذم نمی‌دانم و نه اگر بدانم در این مورد خاص به دلیل این ارادت، خود را شایسته‌ی شرمساری می‌دانم). گرم سخن گفتیم و ایشان گفتند که به یاد شما هستم و ذکر شما می‌رود (همان بیانِ ادبیِ آرام و پخته‌ی همیشگی را داشت) تشکر کردم اما چیزی که برای‌ام جالب‌تر بود این نکته‌ بود که ایشان گفتند مطالب شما را در سایت می‌خوانم و به یکی از مطالب بنده نیز اشاره کردند که در ادامه توضیح می‌دهم و گفتند مطالب دوستان دیگر را هم که با شما در آن سایت هستند می‌بینم و خصوصا به مطالبِ - به قول ایشان- «جنابِ فرهادپور» اشاره کردند و افزودند که خوب می‌نویسی و افزودند (البته با بیان شعرآلوده و پر از جملات و امثال عربی) که باید بار سفر ببندی و به فرنگ بیایی که این برای پیشرفت لازم است و خلاصه ایران کافی نیست (نقل به مضمون) در جواب گفتم آقای دکتر! می‌خواهم این جا خودم آرام-آرام پوست بیاندازم و بعد به غرب بیایم نه این که در غرب پوست‌ام یک باره کنده شود و ایشان در جواب به مزاح گفتند چیزی هم برای سلّاخان این‌جا باقی بگذارید و همین‌جا بود که به عبارتی از یکی از نوشته‌های من در حبابِ دبش اشاره کردند وگفتند از بنده هم به عنوان یکی از پوست کنان خود نام برده بودید (اشاره‌ی ایشان به مطلبی از من به نام «آن روزگاران» بود، که در آرشیو وبلاگ‌ام موجود است؛ در آن جا به مناسبت، تعبیر "پُست پوست‌کنِ مثلث سروش- شبستری- ملکیان" را به کار برده بودم).

ضمنا من از موقعیت استفاده کردم و یکی از نقدهای وارده به یکی از نظریات مهم ایشان را به طور خلاصه بیان کردم که البته می‌دانستم ایشان با این نقد آشنا است و هدف‌ام این بود که یکی از راه‌هایی را که به نظرم برای پاسخ به این نقد می‌توان ایراد کرد، با ایشان در میان بگذارم ایشان در جواب کوشش من برای پاسخ به این نقد، گفتند از این راه نروید (راه من مبتنی بر تمایز میان معنا ((meaning و مدلول(significance) در هرمنوتیک عینیت‌گرا بود) و راه ساده‌تری پیشنهاد کردند (این تکه از گفتگو را در مطلب مستقلی خواهم آورد). در این میانه صدای ایشان هم مرتب قطع و صل می‌شد و آن‌چنان که ایشان می‌گفت صدای من نیز هم. خلاصه در پایان از ایشان پرسیدم آیا امسال هم به ایران و در ایران به مشهد می‌آیند،که گفتند انشاءالله بله و خلاصه سخن به انتهاء رسید و برای من و دیگر دوستان آرزوی سلامتی کردند و یا علی گویان مکالمه را پایان دادند.

سروش حق بزرگی بر گردن نسلی از ایرانیان معاصرِ اهل تحقیق و مطالعه‌ دارد. این حق حتا اگر روزگاری تمام آراء‌اش رد و متروک شود، هم‌چنان تا سال‌ها باقی است. چرا که مهم‌تر از آراء او، واحه‌ی جوّ و حالی بود که برای "تفکر" و نقد" - که این دو هیچ از هم جدا نیستند- در برهوتِ ایران معاصر ایجاد کرد.

مطالب مرتبط

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/449

نظرها

سلام بر ياسر عزيز. قطعاً سروش بر نسل ما تاثير بسياري داشته است. مخصوصاً بر من كه از سال 1371 به درس‌هاي ايشان ميرفتم. خب طبيعي است كه به مرور آن حالت مريدي كم مي‌شود اما تاثير ايشان انكار ناشدني است. من در جريان فلسفه پزشكي و نشر آن به شدت به روش دكتر سروش مي خواستم عمل كنم. اما از قرار معلوم حلقه دبش ياران خودرا آرام آرام از دست خواهد داد.

سلام لطفا اگر آقای سروش به مشهد آمد تاریخ آن را اعلام فرمایید

دکتر همتی عزیز! نکند در ساخت جدید دبش نباشید چرا؟ فرجامی نباید این قدر مفت آدم های ارزشمندی را که جمع کرده از دست بدهد. تجربه به من نشان داده که این همشهری ما همان قدر که در جمع کردن آدم های ارزشمند و به درد بخود اوستا است در پراندن و اختلاف پیداکردن با آن ها و از دست دادن آن ها هم استاد است.

عجب! البته شما فرنگ نرفته فرنگی‌تر عمل می‌کنید، تا جناب سروش که مقداری زیادی حفظ ظاهر می‌کند.


به نام خداوند پریروز و پس فردای تاریخ//
جناب مبردامادی سلام// بابا ای ول کارتون خیلی درسته// لطفا بازم که با برادرتون حرف زدید حال استاد جلیلی استاد سابق فلسفه ی دانشگاه تهران را هم از ایشان بپرسید اگر ای میلی هم دارند // ممنون می شو// در ضمن وب لاگ من هم مطالب تازه اش را تازه گرفته است مثلا درباره ی گنجی- طرحی هم پیشنهاد داده ام که اگر در آن شرکت کنید ممنون می شوم

اقای نورالهی من سایت شما را اضافه به لیست خود کرده ام اما آن قدر لیست من شلوغ است که اکنون پیدا نمی کنم. از اظهار لطف تان ممنون ام.

سلام
جناب نورالهی، ما اینجا توفیق نیافته ایم تا استاد جلیلی را ببینیم اما اگر ردی از ایشان دارید به ما هم بدهید. خوشحال می شوم با شما در ارتباط باشم.
سیدسراج الدین میردامادی-پاریس

می شود به من که در آغاز راه مطالعه دکتر سروش هستم آدرس سایتی که متن کتابهای ایشان و جدیدترین سخنان ایشان را دارد بدهید.
متشکرم

سلام
می خواستم این را بگویم که آقای سروش تنها کسی هستند که لیاقت روشن فکری دارند.

آزادي بيان محترم است، چون آزادي آدمي محترم است و آزادي آدمي محترم است چون آدمي خود محترم است و اگر تيغ آزادي جامه حرمت آدمي را چاک کند چه جاي تيز کردن آن تيغ برهنه است؟ آزادي بيان نه يگانه حق آدمي است و نه برترين حقوق او. و اگر با ديگر حقوق آدميان موزون و مقيد نشود، قامت حقوق را ناساز و بي اندام خواهد کرد. آزادي نه يک مرکب شخصي بل يک مسابقه جمعي است و آنکه با نقض قواعد اين بازي چراغ رقابت خردورزانه را خاموش مي کند، از خرد و آزادي چه بر جاي خواهد گذاشت؟

بنام خدا
جناب سروش
شما آرزوي نابودي جمهوري اسلامي را به گورخواهيد برد. خون شهدا مانع كار شماست
ناله جانبازان شيميايي و آه مظلومان سردشت و حلبچه و دل شكسته مادران فرزند فدا كرده و اراده ميليونها انسان عاشق سالار شهيدان، مخالفان جمهوري اسلامي را نشانه رفته است. امن يجيب المضطر اذا دعا و يكشف السّوء
شما در دوران دفاع مقدس كه هشت سال طول كشيد ، جبهه كه نرفتيد، هيچ، جبهه رفتن، پيشكش! حتي يك سخن در تأييد فداكاري مردم نگفتيد.
شاگردان شما نيز پيرو شما بودند. در محفل كيان شما چند نفر بودند كه در اين دوران فداكاري كردند؟! اگر لباس مقدس سپاه را نيز بر تن كرده بودند، يكبار براي فداكاري اقدام نكردند. شاگرد و همفكر شما جناب محسن كديور به بهانه نبوغ بي مثال و بي مانندش حيف ديد به جبهه برود و نشست خواند و خواند و خواند و شد يك عالم باسواد اما بي احساس و بي تعقل و دور از واقعيات و در خدمت نيات شوم جهانخواران و اينك نيز در سايه آنان چون جنابعالي دارد زيست ميكند.
آقاي گنجي، طشت رسوائيش از آسمان هفتم به زير افتاده و رسواي عام و خاص است.
آقاي سازگارا پادو بي حيثيت شبكه صداي آمريكا شده است.
آقاي مخملباف، افتضاحش اظهر من الشمس گرديده.
و اگر از بقيه شاگردان و تربيت شدگان افكار جنابعالي سخن بگويم، مثنوي هفتاد من كاغذ شود
جنابعالي زير پوشش يك اصطلاح بي پايه، يعني«استبداد ديني»، كه آنگونه كه در منبع اصلي( كتاب مرحوم نائيني) هست و مقصود نويسنده دانشمند آن از اين اصطلاح علماي درباري ميباشند، آمده اي مردم مسلمان را رنگ مي فرمائي؟!
جنابعالي فرموده اي كه جشن زوال استبداد ديني را خواهي گرفت. اما خود ميداني كه در نظام جمهوري اسلامي، استبدادي در ميان نيست. بلكه مشكل چيز ديگري است. مشكل اين است كه جنابعالي و دوستانت در مقابل حق نمي خواهيد سر فرود آوريد.
همان قضيه اي كه در تاريخ بوده است.
پيامبران نيز با معاندان همين مشكل را داشتند.
يك مژده به شما بدهم!
ما مستضعفين به زودي جشن خواهيم گرفت!
جشن زوال نفاق
جشن زوال اسرائيل
جشن زوال آنان كه به خاورميانه آمده اند براي پياده كردن دموكراسي و تا حال چند صد هزار مسلمان را به خاك و خون كشيده اند و جنابعالي سر سوزني عكس العمل نشان نداده ايد.
يك بار يك نامه، بر عليه آنان صادر نفرموده ايد.
يك بار يك نامه و يك اطلاعيه بر عليه ظلم آشكار آنان ننوشته ايد.
يك بار در يك راهپيمايي بر عليه آنان شركت نكرده ايد.
يك بار وجدان مباركتان بر عليه كشتار زنان و مردان و كودكان و مظلومان مسلمان فرياد نزده است.
حيف نام انسان كه به جنابعالي بدهند و شاگردان نامحترم شما كه اين روز ها همگي فراري فرنگ هستيد و زير سايه جنايتكاران بين‌الملل و جهانخواران نفت آشام زندگي ميفرماييد و بر عليه نظام مقدس جمهوري اسلامي نامه مينويسيد و اطلاعيه صادر ميفرماييد و داد و بيداد و قال و قيل به راه مي اندازيد و نظام مردمي ما را متهم به استبداد ميفرماييد.
يك بار در زندگيتان بر عليه حق وتو اربابان قدرت و استبداد جهاني سخن نگفته ايد.
هزار تئوري در تأييد جامعه باز و جامعه ايده آلتان كه همان جامعه آمريكاست صادر فرموده ايد، اما دريغ از يك بار فرياد و همراهي با مستضعفين مسلمان و مستضعفين جهان و همراهي با مردم مظلوم فلسطين بخصوص مردم در محاصرة غزه!
فرموده ايد كه آماده جشن زوال استبداد ديني شده ايد.
اولا: حيف از انتظار حق جويي از وجدان خفته شما. شما كه ما را با فريبكاري و شارلاتان بازي به استبداد متهم ميكنيد. همان اتهامي كه حضرت مولا را بدان متهم مينمودند!
ثانيا: شتر در خواب بيند پنبه دانه. گهي لف لف خورد گه دانه دانه
دوستان شما كه فعلا در حال آماده شدن براي چادر سر كردن و آرايش زنانه كردن و فرار به همان جايي كه جنابعالي پناهنده شده ايد هستند. جشن پيشكشتان!
مكتب شما، كه همان مكتب دنيا خواهي و دنيا پرستي وخود محوري و خود خواهي است، البته با لعابي از شعر و حديث و تفسير من در آوردي، در حال زوال است.
منتظر باشيد.
شما و جامعه باز ايده آل استادتان پوپر، مثل جامعه ضد دين و كمونيستي بسته شوروي در حال فروپاشي است و ما مسلمانان مظلوم جشن زوال آن را خواهيم گرفت و بر ويرانه هاي آن به شادي خواهيم پرداخت، ولو كره المشركون.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)