« انقلاب در انقلاب | صفحه‌ی اصلی | پاره فکرهای بن کاوانه(3) زبان و واقعیت »

پرسشي از جنابِ فرهادپور

پيش‌توضيح: اين يادداشت در حكمِ كامنتي ست بر «مسأله‌ىِ كامنت‌ها» كه نويسنده‌ىِ آن به دلايلي ـ از جمله طولانى شدنِ غيرِمتعارف، بيش‌تر توىِ چشم بودن و سهولتِ در خواندنِ آن به علتِ برخوردارىِ از فونتِ بزرگ‌تر در اين صفحه نسبت به فونتِ صفحه‌ىِ كامنت‌ها و نيز استفاده از امكاني كه در اختيارِ او ست ـ ترجيح داد آن را در اين‌جا بياورد.

۱. از آن رو كه دست‌‌آوردهاىِ فكرىِ كساني كه شما دو در بسطِ ايده‌هايشان مى‌كوشيد، در فضاىِ فكرى-ترجمه‌اىِ ايران، كم‌سابقه ـ چنان‌كه مثلاً در موردِ آدورنو و بنيامين ـ و در مواردي ـ هم‌چون در موردِ آگامبن، بديو و ژيژك ـ تقريباً بى‌سابقه است، طبيعى به نظر مى‌رسد كه گفتارهايتان، پيش از آن‌كه نقدِ مخاطب را بربيانگيزند، پرسش‌هايي را جهتِ فهمِ اين گفتارها به ذهنِ او متبادر سازند. چرا كه احتمالاً پيش‌شرطِ نقدِ هر ايده‌اي فهمِ آن است (مگر انتقاد متوجهِ خودِ نامفهموميت/فهم‌ناپذيرى/دشوارىِ فهمِ آن ايده باشد كه البته شما از طرحِ آن بيزار هستيد و من هم تا اندازه‌اي قبول دارم كه انتقادهايي از اين دست اغلب ـ و نه هميشه ـ بى‌جا و ساده‌ترين راه براىِ پرهيز از فكر كردن است). اما از طرفي، آن‌چه آشكار است، بى‌اعتنايىِ شما ست به نقدها و پرسش‌هايي كه در كامنت‌ها مطرح مى‌شود. تا اين لحظه و تا آن‌جا كه به خاطر مى‌آورم، به جز از يك بار، به هيچ‌يك از كامنت‌ها پاسخي نداده ايد؛ و البته آن يك بار هم، به استناد نوشته‌ىِ خودِتان، در پاسخ به دوستي قديمى بوده است. (در عوض، اين سومين مرتبه است كه كامنت‌هاىِ نامربوط/nonsensical واكنشِ شما را برمى‌‌انگيزند. يعنى درست همان كامنت‌هايي كه به گمانِ من همان بهتر است كه بى‌پاسخ رهايشان كرد و بدان‌ها اعتنايي نورزيد. آن هم به اين دليلِ ساده و پراگماتيك كه، هرچه اين دست از كامنت‌‌ها را بيش‌تر كيش‌ِشان كنى، پيش‌تر و بيش‌تر مى‌آيند. كافى ست نگاهي دوباره بر كامنت‌هاىِ «سياستِ اكنون» بياندازيد و تكثير و بازتوليدِ همان‌ها كه دفع‌ِشان كرده ايد را ببينيد). اين‌ها در حالي ست كه دستِ‌كم از شما ـ با توجه به سنتِ فكرى‌اي كه از آن برخاسته ايد ـ انتظارِ آن مى‌رود كه بيش‌تر از ديگران به نقد و پرسشِ «گم‌نام‌ها» روىِ خوش نشان بدهيد. يعنى همان كساني كه، اگر اشتباه نكنم، تمامىِ كوشش‌هاىِ تئوريك/پراتيك‌ِتان معطوف به تحققِ رهايى براىِ ايشان است. خب بايد اندكي انصاف بدهيد كه سكوت و بى‌اعتنايىِ شما، به نقد يا پرسشِ خواننده (كه فكر مى‌كنم، بيش از آن‌كه از روىِ بى‌مسئوليتى در قبالِ متني باشد كه منتشر كرده ايد، به خاطرِ لايق ندانستنِ مخاطب براىِ صرفِ وقت جهتِ پاسخِ درخور به او ست)، موجبِ رنجشِ خاطر و حتا «كين‌توزى»ِ او بشود (كه البته در موردِ من، دستِ‌كم خودآگاهانه، چنين نخواهد شد). خاصه اين‌كه امكانِ كامنت داشتن/نداشتنِ هر نوشته‌اي كه منتشر مى‌كنيد در اختيارِ شما ست و، اگر كامنت‌ها را خوش نمى‌داريد، مى‌توانيد به‌آسانى چنين امكاني را از خواننده دريغ كنيد.

۲. شايد اين‌ها را تنها به اين دليل نوشتم تا، بنا بر حكمي كه صادر كرده ايد، «پنجاه درصد»ِ بعدىِ اين يادداشت، كه گرچه بى‌ارتباط با دغدغه‌‌ىِ هميشگى‌ِتان نيست ولى احتمالاً ربطي به اين نوشته‌ىِ اخير (يعنى «مسأله‌ىِ كامنت‌ها») ندارد، مشروعيتِ طرح شدن بيابد:

۳. از همان نخستين دفعاتي كه با تأكيد بر «تفكرِ انضمامى» در نوشته‌هاىِ مهرگان روبه‌رو مى‌شدم، به‌رغمِ جذابيتِ پنهانِ محتوا و فرمِ نوشته‌هاىِ او براىِ من، سرشتِ پارادوكسيكالِ اين تركيب، كه پى‌ بردنِ به آن به هوشِ چنداني هم نيازمند نيست، رماننده بود. بعدتر، بسطِ همين ناسازگىِ درونى را در كتابِ شما، كه گويا پيش‌تر و بيش‌تر از ديگران بر تفكرِ انضمامى تأكيد كرده ايد، يعنى «بادهاىِ غربى» (براىِ نمونه آن‌جا كه از خشونتِ مستترِ در كالبدِ تفكر، يعنى همان انتزاعِ كليتي كاذب از امورِ جزئىِ سراپا متفاوت و ناهم‌گون، سخن مى‌گفتيد) يافتم و، همان‌طور كه انتظارش را مى‌بردم، به جاىِ كوشش در زدودن و پيراستنِ اين ناسازگى ـ و احتمالاً بنا بر سنت هگلى ـ، به هضمِ اين ناسازه از طريقِ وام‌ گرفتنِ ايده‌اي از آدورنو در بابِ به‌كار بستنِ مفاهيم در تخريب و عليهِ خويش پرداختيد. و البته باز، از آن‌جا كه «عشاقِ فلسفه‌ىِ تحليلى» نيز از گزندِ كناياتِ شما در امان نبوده اند، انتظارِ شكافت و تحليلِ اين ايده توسطِ شما بى‌جا مى‌نمود. اما بى‌گمان گواريدنِ ايده‌ىِ «مفاهيم عليهِ مفاهيم» بر هاضمه‌ىِ خردِ آدمى، يا دستِ‌پايين براىِ ذهن‌هاىِ ناآزموده‌تر، دشوار است و اگر اين دسته از خلايق را خارج-از-آدم برنشماريم و باز اگر دستِ‌كم شوقِ آن‌ها را براىِ فهميدنِ خود جدى‌تر بگيريم و (به جاىِ تأكيدِ مدام بر «عرق ريختن» در مقامِ يگانه راهِ برساختنِ معنا براىِ خود از متني كه اكنون ناتوان از ‌فهم‌‌اش هستى) اندكي با آن‌ها هم‌دلى كنيم؛ بسطِ بيش‌ترِ ايده‌هاىِ خود و كساني كه از آن‌ها وام گرفته ايم را از ايشان دريغ نخواهيم كرد. تأكيدِ بيش از اندازه بر عدمِ كوششِ خواننده در فهم كردنِ متن و پافشارىِ ضمنى بر كودن بودنِ او و روا دانستنِ اين اتهام در حقِ او سخت بويناك و يادآورِ ترفندهاىِ گروهك‌هاىِ ايدئولوژيك ـ و اغلب فاشيست ـ در جهتِ سركوب و رام كردن ـ و حتا «عضوگيرى» ـ و در نهايت سلطه‌ىِ بر مخ‌هايي ست كه به كارِشان گرفته ايم و يا در بهترين حالت سرِ كارِشان گذاشته ايم. از اين رو پاسخ دادنِ به كامنت‌ها، اگر هم هيچ ثمرِ ديگري نداشته باشد، دستِ‌كم بهانه‌اي براىِ چنين اتهاماتي به‌جا نخواهد گذاشت. اهميتِ شكافتِ و بسطِ ايده‌ىِ «مفاهيم عليهِ مفاهيم» و نيز معنا و مفهوم و مرادِ از «تفكرِ انضمامى» و تقابل و تفاوتِ آن با ديگر شيوه‌هاىِ تفكر ـ و دليل انگشت گزاردنِ من بر آن ـ از آن رو ست كه نقطه‌ىِ عزيمتِ خود و يگانه تفكرِ ممكنِ انتقادى و رهايى‌بخش را همان تفكرِ انضمامى مى‌دانيد و گفتارهاىِ خود را بر پايه‌ىِ آن به پيش مى‌بريد. بيش‌ترين چيزي كه خواننده‌ىِ عادى، با هوشِ متوسطِ خود، مى‌تواند در بابِ ايده‌ىِ «مفاهيم عليهِ مفاهيم» (كه البته هنوز از دركِ معناىِ روشنِ خودِ آن وامانده است) از كتابِ شما، يعنى «بادهاىِ غربى»، دست‌گيرش شود، روش‌هاىِ خاصي ست براىِ تحققِ اين ايده «از جمله تحليلِ ميكرولوژيك يا تقريبِ تفكر به هنر و اثرِ هنرى در مقامِ يك موناد و تأكيد نهادن بر سويه‌ىِ زيباشناختى يا وحدتِ فرم و محتواىِ تفكر» (ص. ۲۱۱) و سرانجام نيز درمى‌ماند كه چنين كنش‌هايي چه‌گونه و به چه معنا منجر به تخريبِ مفاهيم با يارى جستنِ از خودِ آن‌ها خواهد شد. هنوز اين پرسش براىِ او باقى مى‌ماند كه آيا كنشِ انضمامى جز از طريقِ لمسِ «زمينِ گرمِ امورِ واقع» معنا مى‌يابد و آيا دست‌يارى از تفكرِ انضمامى نوعي دورِ باطل و كورتر كردنِ گره نخواهد بود؟ و اين‌كه آيا تفكرِ انضمامى چيزي از جنسِ مفهومِ انتزاعىِ «مفهومِ انضمامى» نيست؟ و احتمالاً مونشهاوزن را به خاطر مى‌آورد كه مى‌كوشيد تا «آن‌كه خويشتن را موى‌كشان از مردابِ نيستى به ديارِ هستى» بركشاند. شما در سرتاسرِ «بادهاىِ غربى» از تفكرِ انضمامى دفاع مى‌كنيد؛ اما هيچ‌گاه ناسازه‌اي كه در نخستين صفحات آفتابى‌اش كرده ايد را به همان شيوه‌ و در يك‌ نمونه‌ىِ خاص، و مثلاً با يارى جستن از همان ايده‌ىِ آدورنو، براىِ مخاطب هضم نمى‌كنيد. خب اين احتملاً ريشه در اين دارد كه گفتارهاىِ كتاب پيش‌تر و در سخن‌رانى‌ها و گفت‌‌و‌گوها شكل گرفته اند و اينك تنها كنارِ يك‌ديگر چيده شده اند، و چنان‌كه در مقدمه‌ىِ كتاب نيز گفته ايد، كوششي در يك‌دست كردنِ آن‌ها به عمل نيامده است. اما بى‌گمان دست‌هاىِ شما بسته نيست و اينك مى‌توانيد پرسشِ ما را پاسخ بگوييد. از آن‌جا كه شما «ترجمه» و دستِ‌بالا «دميدنِ روحِ ترجمه در تأليف» را يگانه رسالتِ خود ـ و ديگران ـ در اين مقطعِ خاص از تاريخ مى‌دانيد، خواستِ جا انداختنِ مقدماتِ پروژه‌اي كه پيش گرفته ايد (كه اغلب ترجمه‌ىِ نيمه‌كاره‌ و ناتمامِ ايده‌هاىِ وام‌گرفته شده اند) پيش از به پيش بردنِ آن، در نظر من، به هيچ رو گزاف نيست.

۴. نويسنده‌ىِ اين يادداشت ـ يا كامنت ـ، در عينِ صراحتِ نسبىِ زبان، وام‌دار بودنِ خود را به ترجمه‌‌ها و تأليف‌هاىِ شما فراموش نكرده است و به هيچ رو دعوىِ مناظره و مخالف‌خوانى و از اين دست به مخ‌اش خطور نكرده است. خواستِ او در حقيقت نوعي استيضاحِ معرفتىِ از پايين و در معناىِ فروتنانه‌ىِ آن است. و اميدوار و البته سخت مشكوك است كه هم‌چون بسياري ديگر گرفتارِ طعنه/بى‌اعتنايىِ شما نشود. و، اگر از اين دو شق او را گريزي نباشد، بى‌گمان همان شقِ دوم را خوش‌تر مى‌دارد؛ چرا كه خوب مى‌داند عاقبتِ بازىِ با دمِ شير را...

مطالب مرتبط

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/422

نظرها

با تشکر از اینکه نوشته های ما را دنبال می کنید و همچنین با تشکر از نقد صادقانه تان. با رجوع مجدد به کامنت ها دریافتم که درواقع به جز نوشته خودتان سوال خاصی مطرح نشده که ما از پاسخ دادن بدان طفره رفته باشیم. مقاله «اسطوره عمل» در شرق امروز و قطعه ترجمه شده از ژیژک شاید بتواند تا حدی روشنگر باشد، اما سعی خواهیم کرد به سوال شما در مورد تفکر انضمامی و ابهاماتی که از قضا دقیقاً از موقعیت انضمامی و تاریخی تفکر ما ـ به منزله تفکری متعلق به دو جهان که همواره باید به نحوی با حضور بحران و شکاف و امر منفی در خود تا کند و از طریق جهش های موقتی و ساختن پل های لرزان و موقتی به حیات پرابهام خود ادامه دهد ـ ناشی می شود، در دو قسمت سیاسی و نظری پاسخ دهیم. البته این کار با توجه به پایین بودن بهره وری ما در کار نظری و طاقت فرسا بودن فرآیند تایپ با دو انگشت، مدتی به طول خواهد انجامید. امیدواریم عذر ما را از این بابت بپذیرید.

اكنون كه دوباره در عوضِ رجوع به حافظه به كامنت‌ها نگاه مى‌كنم، گويى كمابيش حق با شما ست. يك‌بارِ ديگر، شتابِ در نوشتن و بى‌قرارىِ در پاسخ گرفتن كار به دستِ هامون داد. اما با اين حال، احتمالاً اينك ديگر مى‌توان «حباب»وار از نشاط كلاه برانداخت و سر به آسمان ساييد. از توجه و پاسخِ‌تان ممنون ام.

خدا را سپاس که مراد-ام به مراد-اش رسید.

سلام آقا ياسر
به من سر بزن و برايم پيغام بگذار. كمي برايم حياتي است.
با تشكر
رضا

iinja hanuz hame be donbale roshangari and...ma har che dar naghde kherad mikushim baz kushande ye kherad mandi dahankaji-maan mikonad! ruzegari shode ya hamun. agar an chand khatte akhare neveshte at nabud che ettefaghe khassi mioftad? hatman javab nemigerefti han? Maghale ye aghaye farhadpoor ra dar morede Ganji motale'e kardam...nazare shoma chist jenabe hamun

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)