« October 2005 | صفحه‌ی اصلی | January 2006 »

December 27, 2005

چهار چالش پيش روي انگاره حقوق بشر

[متن زير، خلاصه شده سخنراني صاحب اين قلم در برنامه"حقوق بشر از منظر انديشمندان" برگزار شده توسط جهاد دانشگاهي دانشکده علوم رياضي و آمار دانشگاه فردوسی مشهد در آذرماه 84 است.]
انگاره حقوق بشر با چهارچالش مواجه است كه هم موافقان و هم مخالفان حقوق بشر بايد بدان توجه كنند. براي اينكه بحث لوکال(local) و بومي شود اشاره كوتاهي به ريشه هاي حقوق بشرخواهي در ايران معاصر و خصوصاً انقلاب مشروطه مي كنم:
مي توان گفت که از دوران مشروطه، با تلاش هايي که از طرف روشنفکران و روحانيونِ مشروطه خواه براي محدود كردن قدرتِ مطلقِ سلطان، انجام مي گرفت؛ به نوعي پيگير بحث حقوق بشر بوديم و در واقع نوعي حركت در راستاي اهداف حقوق بشر بود . هر چند در آن دوره حقوق بشر به معناي امروزي آن در نوشته هاي انديشمندان آن دوره رايج نبود ، اما برخي از روشنفكران تحت عنوان « حقوق آدميت » از آن ياد مي كردند .در اساس نامه « فراموش خانه » ميرزا مَلكَم خان - البته فراموش خانه ها ممكن است در ذهن ما داراي بار منفي باشند ولي در واقع يك حركت خيرخواهانه و حقوق بشر خواهانه بود- جزء اصول آن احترام به مذاهب و اديان و هم چنين تلاش در جهت تحقق حقوق آدميت، كه همان حقوق بشر است، بود. بدنيست به اين نكته هم اشاره كنم كه انقلاب ايران هم بنا به يك تفسير محصول باز شدن سياست هاي آمريکا با توسل به انگاره حقوق بشر بود. آن سالها سياست هايي توسط آمريکا اتخاذ شد که باتوسل به ايده حقوق بشر، به کشور هاي خاورميانه، فشار مي آورد تا سياست هاي بازي را اعمال كنند و اتفاقاً همين موجب شد كه شاه مجبور شود آزادي سياسي بيشتري بدهد، و همين آزادي به انقلابيون ايران كمك كرد تا به پيروزي برسند. حتي در آن دوره برخي از انقلابي ها در اعتراض به فشارها و اختناق حاكميت نامه اي را امضاء كردند و در آن به اعلاميه‌ي حقوق بشر اشاره و استناد كردند و اتفاقاً رهبر فعلي جمهوري اسلامي ايران هم از امضا کنندگان آن نامه بوده است. در واقع انقلابي ها سعي مي كردند تا از سياست هاي جهاني استفاده كنند. پس شعار حقوق بشر دولت وقت آمريكا به اينكه انقلاب ايران به پيروزي برسد كمك کرد. با اين دورنماي كوتاه تاريخي از بحث حقوق بشر در ايران معاصر، به چهار چالش پيش روي حقوق بشر مي رسيم.
شايد بشود ادعا کرد که، بنيان حقوق بشرچيزي نيست جز، اين جمله‌ي كانت كه: "انسانها داراي حرمت وكرامت ذاتي اند". يعني انسانها از آن جهت كه انسان اند ، و گوشت و پوست و خون دارند - يعني يك معناي كاملاً ماترياليستي و ماده گرايانه از انسان - داراي حقوق اند. توجه داشته باشيد كه هرگونه تعريف عرفاني از انسان، ما را از انگاره‌ي حقوق بشر دور مي كند. از آن جهت كه اگر بگويم انسان كسي است كه داراي تعالي معنوي است؛ به راحتي مي توان گفت كه فلان انسان داراي اين مشخصه نيست، پس اصولا انسان نيست و در نتيجه از حقوق انساني، کلاً يا جزئاً، بي بهره است. هرگونه تعريفي که ما را از تعريف مادي انسان دور کند، ما را از انگاره حقوق بشر دور مي کند. فقط تعريف مذهبي هم نيست؛ يعني اگر بگوييد انسان كسي است كه داراي روح ايرانيت يا آلمانيت باشد- همچنان كه هايدگر و هيتلر و مانند اين ها گفتند - همه‌ي اينها ما را آماده مي كند كه از انگاره حقوق بشر دور شويم. لذا حقوق بشر، داراي يك انسان شناسي حداقلي است. يعني تعريفي از انسان ارائه مي دهد كه مشترك ميان همه‌ي انسانهاست و آن اينست كه همين انساني كه خون و پوست و گوشت دارد، و اين انسان به خاطر وجود همين ويژگي، داراي حق حمايت، آزادي، حق مالكيت و ... مي شود و اين بنيان حقوق بشر است.
اکنون با اين توضيح به نظر مي رسد که اين انگاره با چنين بنياني به نظر بنده با چهار چالش روبرو است :
اولين چالش
اولين چالش، چالش چپ است . انگاره‌ي حقوق بشر به هيچ عنوان يك انگاره مورد توافق نيست. چپ ها، يعني ماركيست ها و سوسياليستها، در همان جلسه‌ي تصويب اعلاميه‌ي حقوق بشر، راي منفي دادند و مخالف بودند . چون معتقد بودند كه اعلاميه رنگ مايه‌ي ليبراليستي دارد و تأكيد آن صرفاً بر روي حقوق و آزادي هاي فردي است و به جاي تأكيد بر مبارزه با سرمايه داري و اقتصاد آزاد، باعث به بردگي كشيده شدن افراد، زير چرخ هاي جامعه‌ي صنعتي و سرمايه داري مي شود .
در واقع اعلاميه حقوق بشر ديدگاهي كاملاً فرد گرايانه و رنگ مايه‌ي ليبراليستي دارد، لذا چپ‌ها مخالفت كردند و مخالفت خود را به شكل رأي منفي در همان جلسه ابراز داشتند. جالب اينجاست كه تفسير چپ ها اين بود كه اعلاميه‌ي حقوق بشر، تلاش ليبرال ها براي نجات دولت هاي سرمايه داري از فقدان مشروعيت است. يعني سرمايه داري در جهان با بحران مواجه شده است و با تصويب اعلاميه حقوق بشر، ليبرال ها قصد مشروعيت بخشي به نظام خود را دارند. چپ ها معتقدند كه اعلاميه‌ي حقوق بشر نه تنها نسبت به اقتصاد آزاد و سرمايه دارانه داراي نگاه منفي نيست بلكه به آن نگاه تأييد آميز هم دارد. آنها معتقدند تا زماني كه اقليت سرمايه دار بر جامعه‌ حاكم است و ابر قدرتهاي سرمايه دار - چه ابر قدرتهاي نفتي و چه ابر قدرت هاي اسلحه اي - (که البته هر دوي اين ها در نهايت به هم متصلند ) اصلاًَ آزادي بي‌معني است و اعلاميه‌ي حقوق بشر چيزي را عوض نمي كند. تا زماني كه اقتصاد آزاد، جامعه را چپاول مي كند؛ سخن از حقوق بشر خنده دار است. دقت كنيد مثلاً بند يک، ماده‌ي 17 اعلاميه مي‌گويد: "هر شخص، منفردا يا به طور اجتماعي حق مالکيت دارد". در بند دو مي افزايد: "احدي را نمي توان خودسرانه از حق مالكيت محروم كرد". اين مطلب احساس مي‌شود كه پشت اين دو ماده يك مقابله با چپ هست يعني ممنوعيت محروم كردن خود سرانه از حق مالكيت، يا منفرداً حق مالكيت داشتن را به صورت مطلق گفته است نگفته هر شخص حق مالکيت دارد مگر اينكه آن مالكيت فردي، به چپاول ديگري منجر شود. يكي از طعنه هاي چپها اينست كه حقوق بشر "محصول مرد سفيد پوست بورژواي غربي" است؛ يعني آن كساني كه نشسته اند ، خيلي سيرند و آخر مشكلشان نبود آزادي است؛ در حالي كه كشورهاي ديگر دارند از گرسنگي مي ميرند اينها حرف از "آزادي عقيده" و "آزادي بيان" مي زنند . اشاره مي‌كنم به ماركس. آزادي از نظر ماركس، حقوق بشر و دموكراسي ... نيست. بنا بر يك تفسير - چون وقتي مي گوئيم "ماركس" دنيايي از تفاسير وسط مي آيد - آزادي يعني آزاد شدن از طبقه سرمايه داري، نه اينكه بتواني حرف بزني ، ميتينگ بگذاري ، کتاب بنويسي. در نظر ماركس اينها مضحك است و جالب ‌اينجاست كه در دولت هاي سرمايه داري اين طوري است كه مي گويند: بگذار اينها آزاد باشند، بنويسند و هركاري كه دلشان مي خواهد انجام دهند و كاري به كار ما نداشته باشند . يعني ماركس اتفاقاً به نكته عميقي اشاره مي كند. نمي خواهم بگويم همه‌ي واقعيت را ديده است، اما به بهانه‌ي اين واقعيت، اگر ماركس و طرفدارانش بخواهند جلوي آزادي ها را بگيرند کارشان درست نيست.
دو دسته معتقدند آزادي اي كه در اعلاميه‌ي حقوق بشر آمده است عميق نيست: يك عده مذهبي ها و گروه ديگر، چپ ها. چپ ها مي گويند عميق نيست، چون تنظيم کنندگان همين رويه و سطح را در نظر گرفته اند و نمي دانسته اند که: اصلِ آزادي، آزادي از طبقه‌ي سرمايه داري است؛ آزادي از طبقه اي است که جامعه را چپاول كرده است؛ در حالي که آزادي موجود در حقوق بشر از اين نوع است که ديگران را آزاد گذاشته، که هر کار خواستند بکنند حتي مخالف، دوتا روزنامه هم داشته باشد؛ اما کاري به کار سرمايه داري نداشته باشد. مذهبي ها هم مي گويند عميق نيست چون در آن آزادي از هوا و هوس و نفسانيت و غير خدا وجود ندارد.
دومين چالش
دومين چالش كه انگاره‌ي حقوق بشر با آن مواجه است چالش مذهبي است و اين چالش خيلي مهم است. ساده ترين شكلي كه اين چالش مي گيرد اين است كه نامي از خدا در اعلاميه‌ي حقوق بشر نيست و در همان جلسه تصويب اعلاميه‌ي حقوق بشر (1948) يك عده كشيش به همين دليل به اعلاميه رأي مثبت ندادند. عربستان هم به عنوان يك كشور مذهبي در جلسه رأي ممتنع داد.
اما صورت پيچيده تر و مهم تر چالش مذهبي با حقوق بشر، اينجاست كه خدا منشا وضع قوانين در اعلاميه‌ي حقوق بشر نيست. آقاي جوادي آملي به عنوان يك قرآن پژوه برجسته در بياناتشان گفته اند كه كساني كه با قرآن مأنوسند با اعلاميه حقوق بشر مخالفند و اين چيز غريبي نيست چون از نظر آن ها خدا منشاء قوانين است و خدا هم از طريق انبياء و قرآن سخن مي گويد نه اعلاميه حقوق بشر!
براي واضح تر شدن موضوع به ديدگاه عالمان دونحله بزرگ در جهان اسلام، يعني معتزله و اشاعره اشاره مي‌كنم. از ديدگاه معتزله اگر يك چيز خوب است خودش خوب است و اگر بد است خودش بد است. معتزله مي گفتند كه امور، حسن و قبح ذاتي دارند، ولي اشاعره معتقد بودند كه اگر يك چيز خوب است براي اين است كه خدا گفته كه خوب است. در ديدگاه معتزله حقوق، بشري و الهي ندارد. اين چالش مذهبي فقط مختص اسلام نيست در مسيحيت و يهوديت، و اصولا در اديان توحيدي وجود دارد. اين چالش يك چالش مبنايي است.
از اينكه بگذريم به يك چالش ساختاري و بنايي مي‌رسيم به اين معنا كه، چيزهايي در خود اعلاميه هست كه با فقه اسلام و احياياً فقه مسيحست و يهوديت نمي‌خواند(هر چند مسيحيت به آن معنا که اسلام و يهوديت فقه دارد، فقه ندارد) . حقوق بشر در مورد ازدواج با همجنس ساكت است. برطبق اعلاميه هر كسي حق دارد همسري اختيار كند. نسبت به اختلاط زن و مرد ساکت است و اينكه حق حاکميت را فقط از آن انسان مي داند؛ بر خلاف اديان توحيدي که حق حاکميت در آن ها فقط از آن خداست.
چالش سوم
چالش سوم چالش پست مدرنيستي است. پست مدرن‌ها اصولاً منكرند كه ما مي‌توانيم يك "كلان روايت" داشته باشيم كه همه روايت‌هاي ديگر در مقايسه با آن قابل دفاع نباشند. اگر شما قائل به اعلاميه حقوق بشر باشيد شما به لحاظ نگاهتان به عقل، مدرنيست هستيد نه پست مدرن.
مدرنيست‌ها معتقدند كه در عقل نسبيت كامل حاكم نيست. اگر شما قايل به نسبي گرايي تمام و كمال باشيد پست مدرن هستيد.مدرنيست‌ها با وجود اينكه در مواردي نسبي گرا هستند - مثل پوپر كه مي‌گويد: ما از تقرب به حقيقت مي‌توانيم حرف بزنيم و نه از دستيابي به آن - اما هنوز در نزد آنها يك حقيقت مفروض است_در واقع يك پست مدرن معتقد است كه ما هيچ معياري براي اينكه چه رفتاري خوب است يا بد نداريم ما فقط مي‌توانيم به همه نگاه‌ها و فكرها احترام بگذاريم.
حقوق بشر يك كلان انگاره مدرنيستي است. عصر مدرن عصر كلان روايت‌هاست.از ديگر كلان روايت‌هاي عصر مدرن مي توان به عقل گرايي، توسعه و دمكراسي، اشاره کرد.
كلان روايت‌هاي سنت، خدا، هدايت، ايمان و بهشت است. مدرنيته از آن لحاظ كه داراي كلان روايت است با سنت يكي است با اين تفاوت كه مصداق‌هايش متفاوت است .در يك ديدگاه پست مدرن؛ شما معياري براي ارزيابي رفتارها در دست نداريد. به بيان ديگر هيچ چيزي قابل قياس و ارزشيابي با چيز ديگري نيست. همين موضوع باعث مي‌شود كه انگاره حقوق بشر با چالش بزرگي رو به رو شود. بنابراين اگر بخواهيم انگاره حقوق بشر را حفظ كنيم بايد بنيان‌هاي دوران مدرنيته را نيز حفظ كنيم. در حالي كه بنيان‌هاي مدرنيته در حال سست شدن است.
چالش چهارم
چالش چهارم: چالش عملي است. انگاره حقوق بشر در دوران تسلط و در دوران تحقق آن در بسياري از موارد چيزهاي خوبي به بار نياورده است. (مثل كشور آمريكا كه با استفاده از حقوق بشر و به بهانه دمكراسي به ديگر كشورها لشكركشي مي كند و زندان درست مي كند ) از طرف ديگر عده‌اي مي‌گويند كه خود انگاره خوب و قابل دفاع است اما در مقام تحقق مشكل ايجاد مي‌شود.اما اگر اين گونه باشد بايد به اين سؤال پاسخ داد كه: "نسبت يك نظريه با تحقق آن چيست؟" در اين صورت مي‌توانيم بگوييم كه ماركسيسم ، كمونيسم و حكومت ديني همه و همه در مقام نظريه خوب اند ولي در مقام عمل مشكل ايجاد مي‌شود و اين موضوع هم ضربه اي به اين نظريه‌ها نمي‌زند! به تعبير ديگر با تفکيک نظريه از تحقق آن ، مي توان يک نظريه را تا ابد از ابطال حفظ کنيم يعني بگوييم تمام تحقق هايي که تا به حال داشته ، درست نبوده و مشکل دار بوده، اما خود ايده خوب و درست است .
اين چهار چالش مهم‌ترين چالش‌هاي رو به روي طرفداران انگاره حقوق بشر است.
اما بايد به دو نكته ديگر هم توجه كرد كه: فرض كنيم كه انگاره حقوق بشر از اين چهار چالش سالم بيرون بيايد؛ در آن صورت به نظر مي‌آيد براي دروني كردن حقوق بشر، که لازمه بقاي آن است؛ اين قانون بايد به اخلاق تبديل شودو براي اين کار، ما بايد يك اعلاميه جهاني تكليف بشر يا اخلاق جهاني بنويسيم. كفه حقوق و تكاليف بايد با هم در تعادل باشند زيرا بشري كه فقط حقوق خود را مي‌بيند و توجهي به تكاليف خود ندارد،نمي‌تواند انگاره حقوق بشر را تحقق بخشد.
رعايت كردن حقوق ديگري يعني تكليف من، و اگر اين اصل رعايت نشود شما نمي‌توانيد توقع داشته باشيد كه حقوق بشر رعايت شود. از طرف ديگر براي آنكه اين اصل در عمل نيز اجرا شود ما بايد اين حقوق را تبديل به اخلاق كنيم. وقتي تبديل به اخلاق كرديم، ديگر نمي‌توانيم سكولار باشيم و در اين جا ما دچار پارادوكس مي‌شويم و اين نکته دومي است که مي خواهم اشاره کنم: از طرفي انگاره حقوق بشر سكولار است - منظور از سكولار ،ضد قدسي نيست بلكه غير قدسي است - حقوق بشر سكولار است؛ ولي براي تحكيم پايه‌هاي آن نمي‌توانيم سكولار باقي بمانيم. اخلاق سكولار اگر ممكن باشد بسيار مشكل است. اخلاق، يك متافيزيك – ولوحداقلي- را لازم دارد. ولي پاي متافيزيك كه به ميان مي آيد ديگر شما سكولار نيستيد. در حالي كه پايه‌هاي انگاره حقوق بشر سكولار است.

December 18, 2005

جلال: غربزدگی و روشنفکران

غرب زدگي
ديدگاه آل احمد در باره غرب زدگي را شايد بتوان برجسته ترين نمود انديشه اجتماعي او دانست. او در ايران بيش از همه با کتاب «غرب زدگي» خود معروف شد و اين کتاب از جمله کتاب هاي بحث برانگيز در چند دهه اخير شد.
نگاه جلال به غرب عموما آسيب شناختي است و از منظر ورود غرب به ايران و آسيب هايي که ايران از اين ميهمان ناخوانده نصيب اش شده است، به تحليل اين مساله مي پردازد. جلال عموما غرب را در اين کتاب از منظر اقتصادي معرفي مي کند يعني: «شامل همه ممالکي است که قادرند به کمک ماشين مواد خام را به صورت پيچيده تري در آورند و همچون کالايي به بازار عرضه کنند.»( غرب زدگي، چ چهارم، تهران، نشر فردوس، ص22). او بر اين اساس دنيا را به دو دسته سازنده و مصرف کننده ماشين تقسيم مي کند. مي توان گفت دريچه نگاه آل احمد به غرب بيش از آن که از مبادي هستي شناختي، معرفت شناختي و ارزش شناختي غرب باشد از دريچه توجه به تبعات غرب است. به تعبير ديگر جلال بيشتر متوجه مدرنيزاسيون است تا مدرنيته. از همين جاست که مفهوم غرب زدگي شکل مي گيرد: غرب پيشرفته مدرن، سازنده ماشين است و شرق عقب مانده سنتي مصرف کنده ماشين اما ماشين تنها يک وسيله صرف نيست بلکه از خود اقتضائاتي دارد. حرف اصلي جلال اين است که ما نتوانسته ايم شخصيت فرهنگي- تاريخي خودمان را در قبال ماشين و هجوم جبري اش حفظ کنيم؛ ما در مقابل غرب مضمحل شده ايم. جلال در تلاش براي حفظ هويت فرهنگي ايرانيان در قبال هجوم ماشين است و نمي خواهد سنت هاي اجتماعي، قرباني ماشين و ماشينيزم شوند.
چه چيزهايي موجب شد تا ما عقب بمانيم؟ چه موجب شد تا توليد کننده ماشين نشويم تا وارد کننده آن باشيم تا هويت خود را نيز در چنبره ماشين غربي از کف بدهيم؟ اين پرسشي است که آل احمد با درگيري خاصي با آن مواجه شد وکوشيد تا پاسخي براي آن بيابد. او يکي از عوامل عقب ماندگي ما را اين مي داند که ما در طول تاريخ خود کمتر شهر نشيني داشته ايم و شهرها نيز محل تاخت و تاز سلسه هاي بسيار مي شدند و ويران مي گشتند و در نتيجه تمدني شکل نمي گرفت. از ديگر عوامل عقب ماندگي ايرانيان در نظر جلال، نامناسب بودن شرايط اقليمي است. ايران کشوري کويري است که آبادي در آن کم است. تمدن در کنار آب ها مي رويد. اختلافات مذهبي و برداشت هاي مبتذل از مذهب نيز از عوامل عقب ماندگي ما در نظر جلال است. از اين ها گذشته ايران کشوري است که در هيچ دوره اي از حملات خارجي در امان نبوده و تاخت و تاز مداوم، خصوصا به دست مغولان و صليبيان، امنيت را که لازمه پيشرفت است از ايران مي گيرد. او همچنين کشف راه هاي دريايي در مسير غرب به شرق و از دست رفتن اهميت ايران را نيز از زمره اين عوامل مي داند. از سوي ديگر آل احمد اشاراتي نيز به علل توسعه يافتگي غرب دارد. اين عوامل در نظر او عبارت اند از: رنسانس، ظهور انقلاب صنعتي، اختراع برق و کشف قطب نما، کشف نيروي بخار، جانشيني بورژوازي به جاي فئوداليسم و همچنين اخذ فنون و معارف اسلامي در طي جنگ هاي صليبي، به دست آوردن مواد خام ارزان ازشرق و غارت آن ها و کشف هند و آمريکا.
احساس عقب ماندگي در شرق ايراني و پيشرفت در غرب، موجب شکل گيري «غرب زدگي» مي شود. آل احمد عواملي چند را موجب شکل گيري غرب زدگي در ايران مي داند: 1. تمايل تاريخي به غرب 2. ناتواني در ساخت ماشين و رعب از آن 3. احساس حقارت و از دست دادن هويت فرهنگي4. تقليد از ظواهر غرب و غفلت از شناخت سير تاريخي تمدن غرب 5. عقب نشيني روحانيت در مقابل ماشين6. روشنفکران غرب زده 7. حکومت هاي وابسته
آل احمد معتقد است که غرب زدگي از آن کشوري است که مصرف کنده و وارد کننده ماشين است و اقتصادي مصرفي و عقب مانده دارد. از همين رو معتقد است که مقابله کردن با عوامل عقب ماندگي و تبديل کردن ايران به کشوري پيشرفته، مانع تشکيل يا گسترش غرب زدگي مي شود. پيشنهادهاي او براي رفع عقب ماندگي در ايران فهرست وار عبارت اند از: 1. اسکان برنامه ريزي شده عشاير 2. سامان بخشي شهري 3. توجه به نيازهاي کشاورزي مکانيزه 4. استقلال رسانه اي 5. استقلال رهبري کشور 6. محدود کردن تسلط نيروهاي نظامي بر جامعه ايران 7. پياده کردن دموکراسي واقعي 8. ساخت ماشين و تسلط بر آن.
در مجموع مي توان گفت آل احمد «غرب ستيز» نيست بلکه «غربزده ستيز» است. به نظر او غرب زدگي عارضه اي است که از بيرون آمده و در محيطي آماده براي بيماري رشد کرده. به نظر او ما بايد شخصيت فرهنگي- تاريخي خودمان را در قبال هجوم ماشين حفظ کنيم و دچار خودباختگي فرهنگي نشويم.
در خدمت و خيانت روشنفکران
آل احمد از نخستين کساني است که در ايران به مطالعه و بررسي روشنفکري پرداخته و در صدد شناخت ماهيت، زادگاه، محاسن و معايب اين پديده برآمده است. نگاه و تحليل او از روشنفکري و روشنفکران نيز همچون نگاه و تحليل اش در غرب زدگي، نگاهي انتزاعي نيست بلکه از منظري انضمامي و ملموس به تحليل پديده ها مي پردازد. جلال خود در مقدمه کتاب «در خدمت و خيانت روشنفکران» در مورد آن چه او را به نوشتن اين کتاب برانگيخت اين گونه مي گويد: «طرح اول اين دفتر در دي ماه 1342 ريخته شد؛ به انگيزه خوني که در 15 خرداد 1342 از مردم تهران ريخته شد و روشنفکران در مقابل اش دستهاي خود را به بي اعتنايي شستند.» ( تهران، نشر فردوس، ص 15)
آل احمد خود روشنفکر را اين گونه تعريف مي کند: «روشنفکر کسي است که فارغ از تعبد وتعصب و به دور از فرمانبري، اغلب نوعي کار فکري مي کند و نه کار بدني، و حاصل کارش را که در اختيار جماعت مي گذارد، کمتر به قصد جلب نفع مادي مي گذارد.» ( غرب زدگي، چ چهارم، تهران، نشر فردوس، ص 42) البته جلال تذکر مي دهد که تمام کساني که کار فکري مي کنند، لزوما روشنفکر نيستند زيرا علاوه بر کار فکري، داشتن رسالت اجتماعي نيز حائز اهميت است.
آل احمد روشنفکران را به دو دسته خودي و غير خودي تقسيم مي کند. دسته اول کساني هستند که با چرخ دستگاه حکومتي مي چرخند و دسته دوم روشنفکران مستقل و آزاده اي هستند که به دور از خدمتگذاري طبقه حاکم يا توجيه کردن کار حاکمان، کمر به خدمت طبقات محروم بسته اند.
آل احمد آن گاه مي کوشد تا در تاريخ ايران زمين رد پايي از روشنفکران خودي بيابد. البته روشنفکري واژه اي مدرن است و جلال هم به اين نکته تفطن دارد از همين رو خود تصريح مي کند که روشنفکري را در اين جا به معني عام کلمه در نظر دارد. او بر اين اساس «گئومات» هخامنشي را به عنوان اولين نمونه تاريخي روشنفکري در ايران، بر مي شمرد. سپس «زردشت» را معرفي مي کند و سپس «ماني» و در آخر «مزدک». جلال روشنفکر را کسي مي داند که چون و چرا کنده است، نفي کننده است، طالب راه بهتر است، راضي به وضع موجود نيست، به هيچ جا و هيچ کس سرسپرده نيست و در يک کلام روشنفکران را دنبال کننده راه پيامبران مي خواند. آل احمد از ناصر خسرو، سهروردي، فردوسي، خيام و هدايت نيز به عنوان نمونه هايي از روشنفکري در ايران نام مي برد.
جلال نسبت به اتحاد روحاني و روشنفکر خوشبين است و مي نويسد: «هر جا روحانيت و روشنفکري، هم زمان با هم و دوش به دوش هم يا در پي هم مي روند، در مبارزه اجتماعي بردي هست و پيشرفتي و قدمي به سوي تکامل و تحول؛ و هر جا که اين دو از در معارضه با هم درآمده اند و پشت به هم کرده اند يا به تنهايي در مبارزه شرکت کرده اند، از نظر اجتماعي، باخت هست و پسرفت و قدمي به سوي قهقرا.» ( در خدمت و خيانت روشنفکران، تهران، نشر فردوس، ص 275)
کوشش جلال در اين اثر کوششي دو سويه است. از يک سو مي کوشد تا روشنفکران را از وابستگي به استعمار و استبداد باز دارد و هم چنين خطر غربزدگي را به آن ها گوشزد کند و از سوي ديگر مي کوشد تا روحانيت را به وظيفه خطيري که بر دوش دارند آگاه کند و آن ها را از خمودي و تعصب و تحجر باز دارد.
[برگرفته از کتاب: جلال اهل قلم (زندگي، آثار و انديشه‌هاي جلال آل احمد)، حسين ميرزايي، انتشارات سروش، تهران، 1382]