آيا بدونِ دين می توان اخلاقی زيست؟
- ایمان یا بی ایمانی
- مکاتبات اومبرتو اکو با کاردینال مارتینی
- ترجمه ی علی اصغر بهرامی
- نشر نی
- چاپ اول، 1382
کتابِ ایمان یا بی ایمانی ، مناظره یِ مکتوبِ یک روشنفکرِ غیرِ دیندارِ لا ادری ، به نام اومبرتو اکو ( رمان نویس و استاد فلسفه) ، با یک روحانیِ برجسته یِ مسیحی به نام کاردینال ماریو مارتینی است . احتمالا مواجهه یِ نادري باشد اگر یک روشنفکرِ لا ادری با یک روحانیِ برجسته یِ مسیحی ، به صورتِ برابر و مساوی ، بر سرِ موضوعاتي مهم و اختلاف بر انگیز، با احترام و ادب، سخن بگویند و نظرات هم دیگر را به پرسش بکشند.
در دو موضوعِ اولِ مطرح شده در این مواجهه یِ نادر ، اکو می پرسد و مارتینی جواب می دهد . در موضوع اول ، اکو از مساله یِ سقط جنین می پرسد و علتِ مخالفتِ کلیسا را با آن می طلبد . پاسخِ مارتینی به این پرسش، محافظه کارانه اما معقول به نظر می رسد . در مو ضوعِ دوم اکو می پرسد چرا زنان نمی توانند کاهنِ مسیحی شوند وکلیسا هنوز با این مساله مخالف است و پاسخِ مارتینی محافظه کارانه و به نظر نامعقول می آید .
تا به این جا اکو می پرسد ومارتینی جواب می دهد و اکو خود از این مساله ناراضی است اما در موضوعِ سوم این مارتینی است که می پرسد و از اکو پاسخ می طلبد . مواجهه یِ جدی تر ومبنایی تر در این کتاب ، درست همین جا رخ می دهد . پرسشِ مارتینی پرسشِ بسیار مهم وبنیادیني است و پاسخ اکو نیز ( صرف نظر از درستی یا نادرستی اش ) پاسخِ قابلِ تامل و اعتنایی است ؛ پرسش این است : « چنان چه انسانِ غیرِ مذهبی به هنگامِ آفرینشِ نظامِ اخلاقی ، از اصولِ متافیزیک ، از ارزش هایِ متعالی یا حتا از دستورهایِ مطلق - که اعتبارِ فراگیر دارند - سود نبرد، آن وقت این انسانِ غیرِ مذهبی ، ایمان وچاره اندیشیِ اخلاقیِ خویش را بر چه پایه اي استوار می کند؟» و عجب پرسشِ مهمي است این پرسش. مارتینی در واقع می گوید کم نیستند افرادِ غیرِ مذهبی اي که اخلاقی می زی اند و حتا برایِ اخلاقی زیستنِ خود هزینه ها می پردازند و حتا در طول تاریخ جان ها فدا کرده اند اما پرسش این جاست که بنیانِ اخلاقیِ آن ها بر چیست؟ آن ها بر چه مبنایی کاخِ رفیعِ اصولِ اخلاقیِ خویش را بنا کرده اند؟ بر چه اساسی توانسته اند حکم کنند که همواره این گونه است که« نمی توان مظلومي را کشت » و « به ناموسي تجاوز کرد» ؟ آیا برایِ بنا کردنِ این احکامِ اخلاقی به بنیاني مطلق نیاز نیست؟ مارتینی به جد معتقد است که ما برای بنا کردنِ اخلاق به بنیاني مطلق نیازمندیم و می افزاید:« برداشتِ من این است که این غیرِ مذهبی ها کم و بیش می خواهند بگویند که آن دیگری در درونِ ماست» ( ص 82). اما مارتینی نمی پذیرد که « امري انسانی» بتواند بنایِ مطلقِ لازم برایِ اخلاق را فراهم آورد . هرچند برای نپذیرفتنِ چنین امري دلیلِ منسجمي نمی آورد اما می توان از مجموعه یِ گفته هایِ او چنین برداشت کرد که نپذیرفتنِ او به این دلیل است که معتقد است هر چه انسانی باشد نسبی است و معروضِ تغییر ، تطور و دگر گشت واقع می شود و چون نسبی است نمی تواند بنیاني مطلقی برایِ اخلاق باشد پس بنیانِ اخلاق را باید در چیزي فرا انسانی ، متعال و در نهایت الاهی یافت تا مطلق باشد: « انسان فقط تا زمانی پایداری می کند که خود را دارای بنیانِ الاهی و مقدس می بیند » (ص82) . اما در عینِ حال مارتینی در این تعجب فرورفته است که : « مردمانِ بسیاري هستند که رفتارشان از منظرِ اخلاق درست است و گاهی دست به اعمالی می زنند که حکایت از نوع دوستیِ عظیمِ ایشان دارد . آن هم در حالی که نه بنیاني متعالی برایِ تلاش هایِ خود دارند و نه از آفریدگار سخن می گویند »( صص83 و 84) . او می پرسد این اخلاقی هایِ غیرِ مذهبی و خدانااندیش ، بنیانِ اخلاقِ شان در کجاست و در هوایِ این پرسش است که آیا چنین اخلاقي می تواند در همه یِ موارد و در همه ی ِ شرایط دوام بیاورد؟
اکنون نوبتِ اکو است که پاسخ دهد . او همان ابتدا اعتراف می کند که با این پرسش در موقعیتِ دشواری قرار گرفته است و سپس اعتراف می کند که تا بیست و دوسالگی کاتولیکِ معتقدي بوده است و سپس لاادری شده است . اکو آن گاه می کوشد تا به پرسشِ مهم و بنیادینِ مارتینی پاسخ دهد . او ابتدا پرسشِ مارتینی را در یک جمله خلاصه می کند : « در واقع شما می پرسید در این نظامِ اخلاقی چیست که معتبر ، الزام آور ، انکار ناپذیر و صرفِ نظر ناکردنی است »( ص88).
اکو برایِ پاسخ به این پرسش از این نکته آغاز می کند که :« آیا مفاهیمِ ابتدایی اي وجود دارد که از نظرِ آحادِ بشری مشترک باشد و بتوان آن ها را به همه یِ زبان ها بیان کرد؟ » ( ص 89) . به نظر می رسد او نیز هم هم چون مارتینی به دنبالِ امري مطلق می گردد تا آن را مبنایِ اخلاق قرار دهد. پاسخِ اکو به این پرسش این است که : « من مطمئنم مفاهیمي وجود دارند که نزد همه یِ فرهنگ ها مشترک اند» ( همان) . پس اکو هم نیاز به وجودِ « امري مطلق » برایِ پایه ریزیِ اخلاق را قبول دارد اما مارتینی نباید از این توافق خوشحال شود چرا که اکو، در ادامه بر خلافِ مارتینی، چنین امرِ مطلقي را بر خاسته از متافیزیک ، امرِ متعالی و نهایتا خدا نمی داند بلکه ریشه اي کاملا مادی برایِ آن قائل می شود : « من مطمئنم مفاهیمی وجود دارند که نزدِ همه یِ فرهنگ ها مشترک اند و همه یِ این مفاهیم به حالت و وضعِ بدنِ ما اشارت دارند » . او در ادامه می کوشد توضیح دهد که چگونه از حالت و وضعِ بدنِ ما در فضا ، مفاهیمِ مشترکي زاده می شود که نزدِ همه یِ فرهنگ ها مشترک اند و چون همه یِ انسان ها دارایِ بدن و فضایی که بدن ِ شان در آن واقع شده باشد هستند ، دارایِ آن مفاهیم نیز هستند.
او آن گاه می کوشد تا با توضیحاتِ بعدی اش عنوان کند که بنیانِ اخلاق دو چیز است : تن + دیگری .
ما همه جسم داریم و با هر آن چه که مانعِ تداومِ جسمِ ما شود سرِ ناسازگاری خواهیم داشت مثلِ این که کسي گلویِ مان را آن قدر بفشارد که نتوانیم نفس بکشیم یا آن قدر شیئ اي تیز را در حفره یِ جمجمه یِ سرِ مان فرو کند که که چشمِ مان ، متلاشی شود . او می گوید آغازِ اخلاق ، تلاش برایِ پاسداشتِ تن است و این آغاز با حضورِ دیگری کامل می شود یعنی با این نکته که اگر خوش نداریم با ما چنین کنند ما نیز با دیگران چنین نکنیم : « زمانی که آن دیگری پا به صحنه می گذارد، بعدِ اخلاقی واردِ عمل می شود» ( ص 92) . منظورِ او این است که اگر فرض کنیم نوزادي از ابتدایِ تولد در جنگلي باشد و با هیچ « دیگریِ انسانی»اي مواجه و هم زیست نشود ، اصلا انسانِ اخلاقی اي نخواهد شد ( وحتا اصلا انسان نخواهد شد) پس او با مارتینی که معتقد است صرفا امرِ مطلقِ ماورایی و الاهی می تواند بنیانِ اخلاق واقع شود ، مخالف است : « کوشیده ام اصولِ اخلاقیِ غیرِ دینی را بر بنیانِ واقعیتِ طبیعیِ جسمانی قرار دهم بر مبنایِ این تصور که تنها حضورِ آن دیگری است که سبب می شود به صورتِ غریزی درک کنیم که روح داریم ( یا چیزی که کارکردي شبیهِ روح داشته باشد) » ( صص 95 و 96) . او هر چند بنیاني برایِ اخلاق ارائه می دهد که غیر از بنیانِ اخلاقیِ دین داران و خدا باوران است ، اما در عینِ حال معتقد است : « چیزی که من به عنوانِ اخلاقِ غیرِ دینی تعریف کرده ام، از احساس و ریشه یک اخلاقِ طبیعی است [اما در عینِ حال] اخلاقي است که حتا دین داران هم آن را انکار نمی کنند» ( ص 96) . او در این حکمِ خوش بینانه اش می خواهد بگوید اخلاقِ طبیعیِ غیرِ دینیِ من با اخلاقِ فوقِ طبیعیِ دین داران ، در نتیجه یکی است اما در مبانی و مقدمات متفاوت است.
درست همین جاست که یک روشنفکرِ لا ادری با یک روحانیِ برجسته یِ مسیحی، هر دو با مقدمات و مبانی اي متفاوت، به توافقي مشترک می رسند : خدمت به نوعِ بشر و رعایتِ حرمتِ انسان .

نظرها
من هم معتقدم که انسان ميتونه به درجهای از رشد فکری برسه که برای اخلاقی عمل کردن به شعور خودش تکيه کنه. خيلی از مردم برای اينکه همديگه رو زنده زنده نخورند احتياج به ترس از روز قيامت دارند، اما اين دليل نميشه که حتماً روز قيامتی در کار باشه. شايد يه روزی برسه که همهء انسانها درک کنند که برای همزيستی مسالمتآميز و پيشرفت و رسيدن به ايدهآلهاشون نيازی به ترس از غضب الهی ندارند.
Posted by: پانتهآ | October 18, 2004 5:52 PM
و شاید سوال اساسیتر این باشد . ایا بدون اخلاق میتوان دینی زیست ؟ اصولا اخلاقی مطلوب است که دینی باشد یا دینی مطلوب است که اخلاقی باشد ؟ یا به بیان دیگر اخلاق امری است فرادینی یا درون دینی ؟
Posted by: علی آزادی | October 19, 2004 12:24 AM
به نظر من احتياج هيستيريك به اخلاق (به ويژه جنسي) باعث پايبندي عمومي به دين شده.
Posted by: پري | October 19, 2004 10:34 AM
ممنون آقاي ميردامادي.
Posted by: عبداللهي | October 19, 2004 3:33 PM
پیامبر اکرم فرمود: من برانگیخته شدم تا مکارم اخلاق را تمام کنم.
به نظر من اگر کسی معتقد به اخلاقیات باشد نیازی ندارد که با دین مخصوصا دین اسلام مخالفت کند. من بین خرافات و دین فرق می گذارم . پیروی از دینی که برپایه عقل و اندیشه و علم و دانش استوار نباشد چیزی جز حماقت و گمراهی نیست. در سراسر قرآن کریم به تفکر در نشانه های خدا و تفکر در خلق آسمانها و زمین و گردش شب و روز و... و مخصوصا ارزیابی کردن امور از طریق عقل و دانش تاکید شده است.
در جای جای قرآن کریم تاکید شده که برای ارتباط با خدا نیازی به واسطه تراشیدن (حتی از طریق پیامبر و علماء و متولیان دین) نیست. چرا که بسیاری از دانشمندان هم اموال مردم را بناحق می خورند... بار ها خداوند متعال در قرآن کریم فرموده است: فقط از من بخواهید... تا شما را راهنمایی کنم... تا نیاز شما را رفع کنم ...
من اسلام بدون خرافه را قبول دارم و در طی این چهل سال عمری که خدا به من داده است اختلافی بین اسلام واقعی و علم ودانش ندیدم. و معتقدم علم و دین (ادیان الهی واقعی) هر دو از یکجا نشات می گیرند. خالق جهان نمی تواند احمق باشد پس اگر دینی برای خلایقش بفرستد نمی تواند خرافه باشد. بزرگترین دانشمندان فقط ذره ای از علم خداوند را درک کرده اند. اگر دینی وجود داشته باشد بایستی عاقلانه و عالمانه باشد.
برای اینکه ببینید اسلام واقعی به دور از خرافات است کتاب فرمان آفرینش را بخوانید.
www.geocities.com/m_h_hakami/afarinesh.html
همینطور کتاب آیت کبری (به معنی نشانه بزرگ)
www.geocities.com/m_h_hakami/َAyat_E_Cobra.html
شاد و موفق باشید.
Posted by: م ح حکمی | May 29, 2005 8:56 PM
دانلود کتاب فرمان آفرینش در قالب فایل پی دی اف:
http://host.bdl.ir/mhhakami/Farman_E_Afarinesh.pdf
http://hakami.bdl.ir
Posted by: م.ح.حکمی | July 3, 2009 7:51 AM