جريان شناسیِ انتظارِ از دين
در اين نوشتار سعي بر آن است تا آراء عده اي از انديشمندان ايراني زندة معاصر در باب انتظار شان از دين مورد بررسي قرارگيرد . اين جريان شناسي تنها دور نمايي براي مشخص شدن جغرافياي بحث ها و اختلاف نظرگاه ها است و به تفصيل وارد هرجريان و آراء آن جريان نمي گردد .
تذكار اين نكته در ابتدا لازم به نظر مي رسد كه در طول اين نوشتار هرگاه كلمة «دين» به كار مي رود مراد از آن دين اسلام در فرم تحقق يافته و نهادينه شدة تاريخي آن است نه دين اسلام ايده آل و آرماني .
به تعبير ديگر مراد دين اسلام است آن گونه كه در تاريخ محقق شده است نه آن گونه كه مطلوب صاحب شريعت بوده ، يعني تفاوت مرحله نظر و تطبيق عملي و اگر جايي معناي ديگري از اين كلمه ارائه شده باشد با اضافه كردن قيدي ، مشخص گرديده است .
آراء انديشمندان در باب انتظارشان از دين را مي توان به دو دستة كلي تقسيم كرد: دستة اول كساني هستند كه دين براي آنها در دوران معاصر پروژه اي تمام شده است و ديگر انتظاري از آن ندارند . نگاه آن ها به دين به عنوان پديده اي است كه عمر تاريخي خود راكرده است و به نهايت تاريخي خويش رسيده و اگر روزگاري پاسخگو بوده است امروزه انسان ، اميدها ، انتظارها و نيازهايي دارد كه دين پاسخ گوي آنها نيست .
جمعي از اين دسته معتقدند انسان امروز به توسعه ، تكنولوژي ، عقلانيت مدرن ، حقوق بشر، تساهل و رواداري ، آزادي بيان ، آزادي انتخاب و تغيير مذهب ، دموكراسي و در يك جمله به مدرنيته وآموزه هاي روشنگري نيازمند است اما دين نهايتاً به اين امور راه نمي دهد و مانعي بر سر راه آن هاست . اين گـروه معتقدند اصولا در سنت ما مفهوم « پيشرفت » وجود نداشته است و ما اين مفهوم را به مدد آشنايي با غرب مدرن فرا گرفتيم : « ما از راه آشنايي با انديشة غربي با مفهوم « پيشرفت » آشنا شديم . در تمدن گذشته اي كه پدران ما داشتند ، مفهوم « پيشرفت» به اين صورت شناخته شده نبود . در آن تمدن ، ارزش و اصالت به ثبات و پيروي از راه و رسم گذشتگان داده ميشد وشكستن سنت و عادت ، تجاوزي سخت به حريم ارزش هاي پا برجاي جامعه بود» .
پس در نظر آنان دين با مفهوم پيشرفت به معناي امروزي كلمه نسبتي ندارد و : « اگر ما مسلمانان تصميم مي گرفتيم كه مثل سلمان فارسي مسلماني بورزيم ، نه شعر در فرهنگ اسلامي رشد مي كرد ، نه فلسفه و نه پاره اي از هنرها كه در فرهنگ اسلامي باليدند مثل معماري . ما تحت تأثير فرهنگ يوناني قديم به علوم تجربي روي كرديم و بعد هم از آن روي گردانديم» . و اگر در عالم اسلام در دوره هايي هم رشد وشكوفاييدر اين زمينه ها رخ داده است به قيمت عدول از شريعت بوده است : « در فرهنگ و تمدن اسلامي نه فقط در زمينة علوم تجربي بلكه در بسياري از زمينه هاي ديگر ، رشد ها به قيمت عدول از احكام و تعاليم ديني پديد آمده است» .
جالب اين جاست كه برخي از سنت گرايان معاصر نيز در اين نكته كه دين و توسعه نسبتي با يكديگر ندارند با روشنفكران غير ديني موافق اند با اين تفاوت كه آنها پس از اين حكم ، جانب دين را مي گيرند اما روشنفكران جانب توسعه را به عنـوان نمونه ويليام چيتيك ( از سنت گرايان معاصر و متخصص عرفان ابن عربي ) چنين مي گويد : « در زبان هاي سنتي اسلامي، كلمه اي مترادف « development » (توسعه) وجود ندارد … مسلمانان با پرداختن به توسعه نشان مي دهند كه از تلاش براي درك تاريخ خويش بر پايه اسلام انصراف يافته اند، زيرا اصطلاح توسعه از بيرون ازدايره مفاهيم اسلامي اخذ شده است » .
اما درميان انديشمندان نامنتظر از دين گروه ديگري نيز يافت مي شوند كه مدرنيته گريزند و به آموزه هاي روشنگري اعتقادي ندارند . اما اين مدرنيته گريزي برخلاف آنچه عده اي گمان مي كنند به معني بازگشت به سنت نيست . نمي توان گفت اين گروه در مقابل مدرنيست ها از سنت ديني دفاع مي كنند بلكه آنها نيز به علت باورهايشان ديگر نسبت و انتظاري از دين ندارند اما به خاطر خوي پست مدرن خود ، برآنند كه گونه اي از معرفت و نظام ارزشي نمي تواند ادعاي برتري و سروري برگونة ديگري از معرفت و نظام ارزشي بكند واين ادعاي برتري داشتن،دقيقاً همانكاري است كه مدرنيست ها ميكنند . پست مدرنيست ها معتقدند : « هيچ مبناي عقلي اي وجود ندارد كه نظام ارزشي A از نظام ارزشي B بهتر است » . در اين فضاي نسبي گرايانة پست مدرنيستي ، البته دين هم سر بر مي آورد و عرض اندام مي كند اما اين به آن معنا نيست كه پست مدرن ها به سنت ما قبل مدرن بازگشته اند . پست مدرنيسم اگر با عقلانيت مدرن سر دشمني داشته باشد با عقلانيت سنتي و ما قبل مدرن به طريق اولي سر دشمني خواهد داشت . زيرا عقلانيت مدرن در مقايسه با عقلانيت سنتي ، عقلانيتي معتدل و غير مطلق است هر چند در مقابل عقلانيت پست مدرن ( اگر بتوان تعبير عقلانيت پست مدرن را به كار برد ) خود عقلانيتي غير نسبي و مطلق است .
اگر دين را امري بدانيم كه از حقيقت مطلق ، يكه و بيرون از انسان حكايت مي كند و نظام ارزشي اي را ارائه مي دهد كه معتقد است برتر از نظام هاي ارزشي ديگر است ، پست مدرن ها به دليل باورهاي نسبي گرايانة حادشان با چنين امري بيشاز مدرنيستها دشمن خواهند بود . آنان اين تلقي از حقيقت را كه حقيقت امري مطلق و مستقل از انسان است و مي توان آن را دريافت مطلقاً نمي پذيرند : « نسبي گرايي استوار بر اين فرض است كه حقيقت واحدي وجود ندارد و چنان واقعيت ابژكتيو يكتايي در ميان نيست كه امكان شناسايي آن مطلق ، يقيني وميان تمام آدميان مشترك باشد» .
اما از پست مدرنهاي اين دسته كه بگذريم گروه بسياري از اين دسته به آرمان هاي مدرنيته هنوز كم و بيش معتقدند و از اين رهگذر به دين مي نگرند و به نقد و نفي انتظار از آن مي پردازند . اينان معقتدند دين به نهايت تاريخي خود رسيده است و خزانه اي است كه در عصر تعبد گريزي و عقلانيت باوري و فرو ريختن اسطوره ها ، براي انسان معاصر ديگر ارمغاني ندارد زيرا انسان معاصر داراي نوع نگاه و متناسب با آن ، انتظارات و نيازهايي است كه دين به علت بيگانه بودن با آن نوع نگاه نمي تواند برآورندة انتظارها و نيازهاي انسان معاصر باشد . در اين ميان ، جنبه هاي ظاهري زندگي بشر اگر در گذشته توسط دين تمشيت ميگرديد ، امروزه عقل جمعي آن ها را اداره مي كند : شكل حكومت ، نظام تعليم و تربيت ، قوانين اجتماعي و قضايي ، نظام اقتصادي و ديگر امور تماماً توسط عقل جمعي برنامه ريزي و طراحي مي شود . در نظر اين عده اين ها مسايلي نيست كه امروزه به خاطر آن ها به دين و متون ديني رجوع كرد . انتظار ما از دين نميتواند برآوردن اين جنبه هاي ظاهري زندگي بشر باشد . پس جنبه هاي اجتماعي و مادي زندگي بشر ، جنبه هايي هستند كه نمي بايست براي آن ها به دين رجوع كرد . مي ماند جنبه هاي معرفت شناختي و باطني دين . جنبة معرفت شناختي دين ما قبل كانتي است . در دستگاه معرفت شناختي دين ، دست يابي به حقيقت مطلق ممكن است حال آن كه معرفت شناسي مدرن نهايتاً از تقرب به حقيقت مطلق سخن ميگويند نه كشف تام وتمام آن ، آن هم كشفي كه هميشه مي بايست آن را در معرض نقد گذارد و ابطال پذير دانست . به عنوان نمــونه پوپر در منطق اكتشاف علمي مي گويد : « كساني از ما كه نخواهند آراء خود را در معرض خطر رد شدن قرار دهند در بازي علم ، سهمي ندارد » . انديشمندان نامنتظر از دين مي پرسند آيا اديان حاضرند آموزه هاي ديني خود را در معرض خطر رد شدن قرار دهند ؟ آيا اديان توحيدي حاضرند بگويند ما به گزارة « خدا وجود دارد» تنها تا زماني كه شواهدي در تاييد آن وجود داشته باشد ، اعتقاد داريم و ذهن خود را مدام براي شنيدن نقدها باز مي گذاريم و اگر روزي شواهد قوياي در ردّ آن به دست آمد ، آن را رها مي كنيم ؟ اين انديشمندان معتقدند اديان هيچ گاه چنين كاري نخواهند كرد .
انديشمندان نامنتظر از دين خود به دو دسته تقسيم مي شود . اينان به نسبت نوع نگاهي كه به معنويت دارند به دو دستة نامنتظران معنوي گرا و نامنتظران غير معنوي گرا تقسيم مي شوند .
شاخه اول انديشمنداني هستند كه هر چند ديگر از دين انتظار ي ندارند اما همچنان در انسان نيازهاي معنوي و باطني اي را احساس مي كنند . اينان در عين آن كه از عقلانيت سنتي كاملاً خارج شده اند وعقلانيت مدرن را پذيرفته اند و در اين پارادايم حركت مي كنند ، اما عقلانيت مدرن را لازم اما ناكافي مي بينند .
مصطفي ملكيان از انديشمندان نامنتظر از دين اما معنوي گرا در اين مــورد چنين مي گويد : « در تمدن هند قديم ، معنويت جاي عقلانيت را گرفت و آن تمدن را به محاق برد . در تمدن مدرنيته غرب جديد نيز عقلانيت بر معنويت غلبه دارد و به دليل همين غلبه ، راه به جايي نخواهد برد …. يعني اگر آن معنويت نباشد بشر با اين مدرنيته به دليل اين كه معنويت در آن وجود ندارد ، از بين خواهد رفت» .
در ميان معنوي گروان مصطفي ملكيان انديشمندي است كه مي كوشد تصوير جامع و سامانمندي از جمع ميان عقلانيت مدرن با معنويت ارائه دهـــد او خود معتقد است : « اگرراهي به رهايي باشد جز در جمع و تلفيق عقلانيت و معنويت …. نيست» .
معنويت نظام مندي كه ملكيان ارائه مي دهد دو جنبه سلبي و ايجابيدارد . در جنبه سلبي آن سعي مي گردد تا : از تعبد گرايي پيروان اديان و مذاهب كاسته شود ، از اتكاي بر حوادث تاريخي اي كه پيروان اديان و مذاهب بر وقوع آن ها اصرار دارند كاسته شود ، از شخصيت هاي مذهبي و گزاره هاي ديني اسطوره زدايي گردد و جنبه هاي لوكال دين از جنبه هاي يونيورسال آن پيراسته گردد .
جنبة ايجابي معنويت نظام مند ملكيان نيز داراي سه دسته مولفة هستي شناختي ، انسان شناختي و وظيفه شناختي است كه هر كدام از آن ها نيز خود بخش هايي دارد .
ملكيان از اين معنويت گاهي تعبيربه گوهـــر دين ( به معني غايت قصواي دينداري ) و گاهي تعبير به بديل دين مي كند . تعبير دوم را به اين دليل به كار مي برد كه انسان معنوي به حكم معنوي بودن ، هيچ چيزي را (حتي متون مقدس ديني را ) تعبدا نميپذيرد .
انديشمند ديگري كه او را نيز مي تــوان در دسته انديشمندان نا منتظر از دين معنوي گرا قرار داد ، داريوش شايگان است . شايگان انديشمندي است كه در عمر خود دنياهاي متفاوت و متناقضي را تجربه كرده است . از شرق معنوي گرفته تا غرب مدرن و پست مدرن و در شرق معنوي نيز از بودائيسم گرفته تا عرفان اسلامي . شايگان دلبسته معنويت شرقي است و نسبت به آن احساس نوستالژيكي دارد . اين احساس او را در كتابش به نام آسيا در برابر غرب (1356) مي توان پي گرفت .
او ضمن آن كه از اجتناب ناپذير بودن مدرنيته سخن مي گويد از حفره هاي خالي معنوي غرب و نوستالژي شرق افسون زدايي نشده نيز سخن مي گويد :« تمدن مدرن ضمن اين كه اجتناب ناپذير است و شما نمي توانيد از مدرنيسم خارج شويد مع ذلك حفره هاي زيادي در آن هست كه پر نشده است . انسان امروزي يك نيازهايي دارد كه اين تمدن امروز جهان ، برآورده نمي كند» . اما جالب اين جاست كه شايگان با وجود آن كه نياز انسان معاصر به معنويت را متذكر مي شود اما در عين حال احياي معنويت و تجربه امر قدسي را تجويز و توصيه نمي كند . او مي گويد :« معتقد نيستم كه بايد حساسيت نسبت به امر قدسي را در انسان احيا كنيم » .
درست در همين جاست كه رويكرد معنويت گرايانـــــه شايگان با ملكيان متفاوت مي شود زيرا هر چند در اين نكته كه انسان مدرن به معنويت نيازمند است ، با او مشترك و هم داستان است اما همچون ملكيان طرح معنويتي سامان مند و سلسله مند را براي احياء معنويت نمي افكند و از چنين طرح افكندن هايي تحاشيدارد . مي توان ادعا كرد شايگان خويي شبه پست مدرن داردكه ازهر گونه نظام سازي پرهيز مي كند .گويي او با ديدن عاقبت نظام سازي هاي ايدئولوژيك ، بسان مارگزيده اي شده است كه از هر ريسمان سياه و سفيدي مي ترسد رد پاي نزديكي آراء او به رويكرد پست مدرن ها را مي توان در كتاب اوتحت عنوان افسون زدگي جديد نيز به خوبي رصد كرد .
اما از شاخة معنويت گروان كه بگذريم ، گروه ديگري از انديشمنداني كه در دستة نامنتظران از دين جاي مي گيرند ، معنويت گرا محسوب نمي شوندزيرا در آراء و گفته ها و نوشته هاي خود بر نياز انسان معاصر به معنويت اشاره اي نمي كنند و يا بر آن تاكيد چنداني نمي ورزند . انديشمندان اين شاخه خود به دو زيرشاخه مدرنيست ها و پست مدرنيست ها تقسيم مي شوند كه تفاوت ميان عقلانيت مدرن و پست مدرن ، پيش تر ذكر گرديد . به عنوان نمونه از انديشمندان نامنتظر ازدين مدرنيست مي توان به جواد طباطبايي و داريوش آشوري اشاره كرد . آشوري روشنفكركهنه كاري است كه از زمان آل احمد و بعدها شريعتي تا به امروز ، همواره از ناقدان روشنفكري ديني بوده است و آنها را بيگانه از هردوي سنت و مدرنيته و گرفتار از خود بيگانگي مضاعف مي داند . جواد طباطبايي نيز انديشمندي است كه بيشتر با نظريه اش در باب « امتناع انديشه در ايران معاصر» و « انحطاط ايران» شناخته مي شود . او معتقد است حضور ما در دوران جديد صرفاً حضوري جسماني بوده است يعني با نقد آگاهانه سنت ، وارد دوران جديد نگشته ايم بلكه دوران جديد خود را برما تحميل كرده است . او معتقد است ورود ما به تجدد باگسست ازسنت صورت گرفته است نه خروج آگاهانه و نقادانه از آن و اين نهايتاً به امتناع انديشه منجر گرديده است و اكنون نه سنت خود را مي شناسيم و نه تجدد را . زيرا انديشيدن درخلاء ممكن نيست و انديشيدن مي بايست جايگاهي داشته باشد و در صورتيكه سنت منتفي شود تفكر منفي خواهد شد. از همين روست كه سنت فهمي هاي ما ايدئولوژيك است اما در غرب تجدد فرايندي درادامه سنت بوده است و در يك گفتگو و كشاكش عالمانه و تاريخي متداوم ، سنت به تجدد انجاميده است و گسستي در آن رخ نداده است :
« غربي ها اگر از سنت فاصله گرفته اند و از سنت خارج شدند با تفكر و تأمل خارج شدند ، ما فاصله گرفتيم بي آنكه آگاهي درستي پيدا كنيم » .
او نهايتاً معتقد است : « بازگشت به تفكر دوران قديم و امكان تأسيس تفكر دوران جديد ، دو روي يك سكه اند واين بي آن ممكن نيست » .
از دسته نامنتظران از دين كه بگذريم ، انديشمنداني كه هنوز از دين كم و بيش انتظار دارند نيز خود به دودسته تقسيم مي شوند :
دستة اول كساني هستند كه اولاً معتقدند دين در دوران معاصر و عصر مدرنيته ، امـــــــري به پايان رسيده نيست و انسان هنوز در مواردي نيازمند رجوع به دين است ( درست از همين نقطه است كه با روشنفكران نامنتظر از دين تفاوت مي كنند ) و ثانياً معتقدند امروزه لازم نيست براي بسياري از اموري كه پيش تر به خاطر آن ها به دين رجوع مي شده است ، به دين رجوع كرد . بسياري از امور امروز اعلام استقلال كرده اند و از دل دين درآمده اند ( واز همين نقطه با اكثري گروان كه پس از اين ذكرشان خواهد آمد ، متفاوت مي شوند ) . اينان معتقدند بسياري از اموري را كه دين در بعد معرفتي عهده دار بود امروز علم به عهده گرفته است و بسياري از اموري را كه دين در بعد عملي و اجتماعي عهده دار بود . عقل جمعي موقتي ازطريق دولت وساختار حكومتي عهده دار گرديده است . از همين رو قرائت و انتظار آن ها از دين ، اقلي است . انتظار داران اقلي از دين معتقدند كه بشر معاصر براي معني بخشيدن به زندگي ، كمك به تجربة امرقدسي وبه عنوان پشتوانه اخلاق ، به دين نيازمند است . اينان نيز مانند روشنفكران معنويت گراي غير منتظر از دين ، حفره هاي خالي و عناصر مفقوده اي در عقلانيت مدرن مي بينند اما جاي آن ها را با دين عرفاني و معنوي پر مي كنند . به عنوان نمونه ، عبدالكريم سروش از نظريه پردازان برجستة اين شاخه مي گويد : « در عقلانيت ، عنصر گذشت را پيدا نمي كنيد . اگر براي اين عنصر انگيزه اي يافت شود ، حتماً انگيزه اي ديني يا شبه ديني است » . اين انديشمندان معتقدند براي « آزاد كردن عقل بشر » نيز به دين احتياج است زيرا اين ، امري است كه دنياي سكولار شده امروز فاقد آن است : « ما به عقل احترام مي گذاريم… ولي داد يك امر فراموش شده را هم مي ستانيم : آزاد كردن عقل . اين آزاد كردن عقل ، كاري است كه مكتب انبياء به آدميان آموخته است و سكولاريسم فاقد آن است » .
از ديگر انديشمندان اين شاخه ، محمدمجتهد شبستري است. او كه به صورت تخصصي بر روي الهيات جديد مسيحي و كلام اسلامي و تطبيق آن دو كار مي كند معتقد است در دوران معاصر ، احياي دين به احياي ايمان است . اوايمان رابه معني رويارويي مجذوبانه با خداوند مي داند . شبستري انسان را بي نياز ازوحي نمي داند امادر عين حال معتقد است ، انحصار وحي در پيامبر و انحصار پيامبر در وحي صحيح نيست . به عبارت ديگر او معتقد است نه هر آن چه نبي مي گويد وحي است و نه هر چه وحي است نبي گفته است . او وحي را سخني از جنس « به كلي ديگر » مي داند و معتقد است : « قرآن در هيچ عصري براي همه وحي نبوده است ، براي بعضي ها وحي بوده است و براي بعضي ها مايه خسران » .
نكته مهم در آراء شبستري ، توجهي است كه اوبه تفاوت ميان مدرنيته شرق اسلامي با مدرنيته غرب مسيحي مي دهد . او معتقد است : « مدرنيته ، مدرنيته هر سنتي است» . واز آن جايي كه سنت اسلامي شرق با سنت مسيحي غرب متفاوت است ، مدرنيتة آن ها نيز متفاوت خواهد بود . او معتقد است در عالم اسلام ، سنت ، ذاتاً انساني ، عرفي و دنيوي بوده است و پيامبر هم به تصريح خود انساني مانند ديگران بوده و مثل آن ها مي زيسته است ومرگ او نيز كاملاً عرفي و غير راز آلود بوده است . اخلاق نيز ذاتاً عقلاني بوده و دين نيز تنها پشتوانه آن بوده است . حتي تلقي از وحي نيز متفاوت از تلقي هايي است كه در ميان مسيحيان رايج بوده است . شبستري در مقابل ، مسيحيت را ســــنتي ذاتـاً اسطوره اي مي دانــــــد كه در آن چيزي به نام حلول خدا در تاريخ ( incarnation ) وجود دارد و در آن مسيح ، تجسد خداست و مرگ اونيز كاملاً اسطورهاي است . شبستري درجاهاي ديگر نيز به تفاوت هاي ميان فقيه با پاپ ، فتوا با دگما و مسيح با پيامبر اشاره كرده است .
او از جميع اين اشارات ، اين استفاده را مي كند كه : « مشكلات فرهنگي بنيادين يك مسلمان در عصر مدرنيته ، كمتر از يك مسيحي سنتي است ، زيرا براي يك مسيحي سنتي ، تاريخ و سنتي مطرح است كه به كلي غير از آن عالمي است كه ديگران اهل مدرنيته ، در آن زندگي مي كنند ]اما[ ما چنين وضعيتي نداريم » .
نكتة جالب نظر اين جاست كه داريوش شايگان در مورد مسيحيت دقيقاً عكس نظر شبستري را دارد او معتقد است مسيحيت ،ديني است كه به سكولار شدن جامعه كمك كرده است : « مسيحيت مقدمات سكولار شدن جامعه را فراهم كرد . اول اين كه گفت : مال قيصر رابه قيصر ادا كنيد و مال خدا رابه خدا ، يعني حساب اين دو را از هم جدا كرد . دوم اين كه خود خدا انسان شد و صورت انساني گرفت . يعني از آن حالت انتزاعي و غضبناكي درآمد» . « تجسم خدا بودن مسيح »در نظر شبستري موجب اسطوره اي شدن اين دين گرديده اما در نظر شايگان به عرفي شدن آن دين كمك كرده است زيرا خدا به صورت انساني درآمده است و از شكل انتزاعي خارج شده است . به نظر مي رسد گروهي از روشنفكران غير ديني - دقيقاً به عكس روشنفكران ديني - معتقدند مشكلات اسلام در عصر مدرنيته بيش از مشكلات مسيحيت در عصر مدرنيته است .
از نكات مهم ديگر در آراء شبستري ، تفاوتي است كه رويكرد او با رويكرد نسبتاً غالب روشنفكران ديني دارد . او با آن دسته از روشنفكران ديني كه مي كوشند مفاهيم مدرن مانند حقوق بشر ، آزادي هاي مدني ، آزادي مذهبي و غيره را از دل قرآن و سنت بيرون آورند ، مخالف است . او معتقد است اين مفاهيم در ظرف زماني - مكاني خاص خود روييده است و خارج كردن اين مفاهيم از ظرف زماني - مكاني خاص خود و بردن آنها به ظرف زماني- مكاني ديگر و اين ادعا را كردن كه همان مفاهيم در اين ظرف ديگر هم موجود است ، خروج متن ( Text ) از زمينه ( context ) مي باشد و خطاست .
او از اين منظر ، به نقد نوشته هاي كساني همچون مهدي حائري يزدي كه دموكراسي را همان وكالت فقـــهي مي دانست و يا كساني كه آن را همان بيعت وشوراي اسلامي مي دانستند ، مي پردازد .
او معتقد است همچنان كه شيوة پيامبر امضاي عرف عقلائيه ي عادلانه ي زمان خود بود ، اگر امروز نيز حقوق بشر را به عنوان عرف عقلائيه ي عادلانه ي اين زماني امضا كنيم كاري ضد ديني و در مخالفت با شريعت انجام نداده ايم . اما اين امضاء بدان معنا نيست كه حقوق بشر در دل سنت ما موجود بوده است بلكه بدان معناست كه جهت وهدف دعوت نبي مي تواند به امضاء آن راه دهد .
اما انديشمندان انتظار دارنده از دين ، شاخه ي دومي هم دارند . اينان« انتظار داران اكثري از دين» اند اكثري گروان ، طيف متنوعي را تشكيل مي دهند . يك سراين طيف را كساني تشكيل مي دهندكه در ادبيات رايج سياسي - اجتماعي ايران ، روشنفكر ديني محسوب مي شوند وسر ديگر آن توسط كساني شكل گرفته است كه سنت گرا و يا حتي در مواردي بنيادگرا ناميده مي شوند . اما نكته بنيادين در فهم آراء اين دسته ، آن است كه انتظارداران اكثري از دين براي انسان به خودي خود اصالتي قائل نيستند . در نظر آنان كرامت وشرافت انسان از جانب خود او نيست بلكه به او « اعطاء » شده است و معطي آن خداوند است . پس منبعي كه به انسان كرامت مي دهد ( يعني خدا ) داراي اصالت است نه خود انسان بذاته . در نظر آنان انسان قطع نظر از خدا و دستورات و فرامين او ، به خودي خود ، هيچ اصالتي ندارد .
در اين رويكرد ، دين نيز برنامة جامع و كامل سعادت انسان است كه خداوند براي هدايت انسان از طريق وحي فرستاده است . زيرا اوست كه به مهلكات و منجيات نفس انسان آگاه است و مطابق نياز فطري او براي انسان برنامــــه ي سعادت و نيك بختي مي فرستد . ضمناً اين برنامة هدايت ، ابدي نيز هست زيرا خداوند ، وراي زمان و مكان است و به نيازهاي ابدي و هميشگي روح انساني نيز آگاه است . با اين توضيحات ، مشخص مي شود كه اكثري گروان ( خصوصاً شاخه ثابت قدم و مدرنيته ستيزش) جايي براي طرح عنوان انتظار بشر از دين نمي بينند بلكه آن ها معتقدند صورت صحيح مسأله ،انتظار دين از بشر است .
جعفر سبحاني ازنظريه پردازان مهم اين گروه چنين مي نويسد : « آنان كه انتظار بشر از دين را مطرح مي كنند ناخود آگاه تحت تأثير « اومانيسم » قرارگرفته و به دين ، از ديدگاه « انسان محوري » مي نگرند و ماسوي را در خدمت او قرار مي دهند و مي گويند : انتظار ما از دين اين است كه چنين و چنان كند . درحالي كه واقعيت به گونه اي ديگر است ، از نظر يك دين دار ، خدا ، محور بوده وماسوي در خدمت و بندة او هستند . اگر اصالتي هست از آن خدا و دين اوست نه از آن انسان و به تعبير صحيح تر : انسان در خدمت دين است نه دين در خدمت انسان » .
عبدالله جوادي آملي از ديگر نظريه پردازان اين گروه مي كوشد بر خلاف سبحاني ، عنوان انتظار بشر از دين را حفظ كند وبه جاي نادرست خواندن عنوان ، آن را به گونه اي تفسير كند كه به معناي انتظار دين از بشر درآيد : « انتظار انسان از دين به معناي تقاضاي انسان از دين است ، چنان كه بيمار از طبيب انتظار دارد و تقاضا مي كند كه بيماري اش را بشناسد و نيز راه دفع و پيشگيري از بيماري را بشناسد واو را راهنمايي كند كه چگونه بايد بسياري را دفع يا رفع نمايد ، اما انتظاري كه دين از انسان دارد به معني اقتضاء وفرمان است ، زيرا دين پيام خالق است ، او فرمان مي دهد وبشر بايد امتثال كند نه اين كه خدا از انسان تقاضا داشته باشد» .
براساس انسان شناسي اين گروه ، انسان در مقابل خداوند تنها فرمانبردار است واين معني ندارد كه انسان فرمانبردار انتظاري از دين خدا داشته باشد .
براين اساس آن ها معتقدند دين در تمام عرصه هاي زندگي بشر رأي و حكم دارد و چنين نيست كه فقط تنظيم كننده ي رابطه ي انسان با خدا و متكفل معني بخشي به ساحت زندگي و پشتوانه ي اخلاق باشد ( آن چناني كه اقلي گروان بدان قائل بودند ) . از همين رو براي غالب اكثري گروان ، عملا فقه اسلامي اهميت تام و تمام مي يابد و گسترش مي يابد .
اما درميان اكثري گروان كساني نيز وجود دارند كه انسان شناسي ملايم تري يافتهاند و در حال تجديد نظر و باز بررسي مباني خود هستند . در اين ميان محسن كديور جايگاه شاخصي دارد .
او پيش تر معتقد بود كه اكثر حقوق بشر را مي توان از فقه اسلامي ( با پاره اي اجتهادهاي نو) استخراج كرد از اين رو انتظاري اكثري از دين داشت : « به نظر بنده ، با اتكا به مباني فقهي - كلامي ما مي توان اكثر حقوق بشر را اثبات و استخراج كرد . به عبارت دقيق تر ، به جز آزادي هاي مذهبي و آزادي هاي جنسي ، ساير آزادي ها و حقوق را مي توان با استناد به مباني فقهي - كلامي ، اثبات كرد » . شبستري در واكنش به اين ديدگاه كديور چنين مي گويد : « آيا حقوق بشر ازكتاب به دست مي آيد ؟ آيا از حديث به دست مي آيد ؟ مثلا مساوات را در نظر بگيريد . به نظر بنده مساوات به معناي امروزي به هيچ وجه از كتاب و سنت به دست نمي آيد » . اما به نظر مي رسد كديور - به عنوان انديشمندي درحالِ شدن - آرام آرام ازديدگاه گذشته ي خود فاصله مي گيرد . وي در نوشته ها و گفته هاي اخير خود در حال نزديك شدن به روشنفكران انتظار دار اقلي از دين است . وي در يكي از مقالات اخير خود ( كه خود از آن تحت عنوان « نقطه عطفي در زندگي علمي » خويش ياد مي كند ) رويكردي به نام اسلام معنوي و غايت مدار را اتخاذ مي كند . در اين رويكرد : « ملاك اعتبار احكام شرعي در هر زمان ، عادلانه بودن و موافقت آن با سيره ي عقلاست … دراين رويكرد از حوزه ي فقه و شريعت به تدريج كاسته مي شود ، هر چند به عمق و ژرفـاي قلمرو دين افزوده مي شود» .
از ديگران انديشمندان اكثري گرا مي توان از حسين نصرنام برد . او به عكس كديور جوان ، انديشمند كهنه كاري است كه با وجود آزمون هاي بسياري كه پروسه اسلام حداكثري و اجتماعي در حوزه اسلامي عربي- ايراني داده است ، در مباني اكثري گروانه ي خود هيچ تجديد نظري نكرده است . به عنوان نمونه او در پاسخ به اين سوال كه ، آيا دين با تمام بخش هاي زندگي ارتباط دارد ، با حكومت ، رفتار خصوصي ، همه چيز ؟ اين گونه مي گويد : « درست است . براساس اسلام ، قلمروي وجود ندارد كه اراده و قوانين خداوند در آن صدق نكند . مي توان گفت هيچ چيز از دايره ي آفرينش خارج نيست … دين شخص ، بايد كل زندگي اش را در بر بگيرد … اصول دين بايد در مورد اصول اخلاق ، سياست ، اقتصاد و حتي حيطه هاي دانش و هنر ، صدق كند ] يعني [ در مورد همه چيز» .
نامنتظران معنوي گرا : داريوش شايگان ، مصطفي ملكيان
1- نامنتظران از دين
مدرنيست ها : داريوش آشوري ، جواد طباطبائي
نامنتظران غير معنوي گرا :
پست مدرنيست ها : بابك احمدي ، مراد فرهاد پور
انتظارداران اقلي : عبدالكريم سروش ، محمدمجتهد شبستري
2- انتظار داران از دين
اكثري گروان در حال تجديد نظر : محسن كديور
انتظارداران اكثري
ثابت قدم : جعفر سبحاني ، عبدا… جوادي آملي ، حسين نصر

نظرها
Dear Yaser Morvarid!Geeretings!Congratulation! I'm waiting for your nice texts
Posted by: Seyed Mohammad Mahdi SHAHRESTANI | October 11, 2004 9:12 AM
عليك سلام. يك اينچنين متن بلندي ، در نظر تو نا همخوان با يك محيط رسانه اي در اينترنت نيست؟
Posted by: سياوش بري راني | October 11, 2004 11:55 AM
بلند بود ولی عالی هم بود. آفرین به شما که وبلاگنویسی را جدی می گیرید .
Posted by: زهره و. | October 11, 2004 4:03 PM
سلام عالی بود بیوگرافی تان را می گویم هزار شکر که با محسن میردامادی هم فامیل نیستین . با خواندن بیوگرافی تان احساس غرور می کنم وقتی جوانانی چنین برومند از مذهبی ها هم می بالند ته دلم پز می دهم که ما هم چنین جوانانی داریم همه که تروریست و مافیایی نمی شوند هنوز هستند کسانی که روزی بشود پشت سرشان نماز خواند . من مقاله تان را دقیق نخواندم ان الهیات و ...دیگر برایم جذاب نیست ولی دوستی عزیز دارم که در این زمینه کار می کند حمید صاحب وبلاگ فراسو خواستین سری به اش بزنین
Posted by: خرس مهربان | October 12, 2004 10:35 PM
احسنت. لذت بردم. کاش منابع را هم ذکر می کردید. کمی پخته تر شود مقاله قوی تری می شود. بدهید در آیین یا روزنامه هایی ج.ن ایران یا شرق چاپ شود. چاپ می کنند. منتظر مقالات بعدیتان هستم.
Posted by: محمدرض جلائی پور | October 15, 2004 2:06 AM
مقاله جالبی در طبقه بندی اندیشمندان معاصر ایرانی بود.
Posted by: نیما | October 18, 2004 10:20 AM