تاملي در باب جهانبگلو!
۱.جهانبگلو بارها گفته است كه روشنفكر در مقام روشنفكري نمي تواند ونمي بايد دين را لحاظ كند وبايد آن را به كناري نهد؛ چرا كه روشنفكري، جست وجو گريِ حقيقت است در فضايي غير ايدئولوژيك و روشنفكر اگر،در مقام روشنفكري، تعلق ها و تعهد ها ي ديني اش را لحاظ كند و گوشه چشمي به آن ها داشته باشد ، لاجرم محصول كار اش ايدئولوژيك خواهد شد ونه روشنفكرانه .
اين سخن در عيار سنجش چه قدر قابل دفاع مي نمايد؟ آيا اصولا انديشيدن و در جست وجوي حقيقت بودن بدون پيش فرض وتعلق ميسر تواند بود؟ به عبارت ديگر آيا تعقل بي تعلق ممكن است ؟ وانگهي حتي اگر نفي پيش فرض ها و تعلق ها ميسر باشد، آيا مطلوب نيز هست؟
اكنون اين نظريه پسا پوزيتيويستي قابل دفاع تر مي نمايد كه كنار گذاردن پيش فرض ها ، تعلق ها ، تعهدها و آمال براي انديشيدن نه تنها ممكن نيست كه مطلوب نيز نيست .
همه انسان ها باردار اند وگرانبار و همين«بارها »هستند كه مارا به حركت وامي دارند و جهت مارا نيز تعيين مي كنند . انسانِ انديشنده خالي از تعلق ، پيش فرض ، هوس ، ميل و جهت قابل تصور نيست و صد البته قابل توصيه نيز هم . آدمي با نفي تمام اين ها به تعقل ناب نمي رسد كه به نفي تعقل مي رسد .
انگاره پوزيتيويستيِ «تعقل ناب» كه از رهگذر كنار گذاشتن پيش فرض ها، تعهد ها ،تعلق ها وآمال حاصل مي شود ، افسانه اي بيش نيست. نيچه مي گفت : «حقيقت ناب دروغ ناب است» و گويي اكنون بايد گفت:« ذهن ناب، دروغ ناب است». اين چنين ذهني خدا هم نافريد. ما سراسر با همان پيش فرض ها ، تعلق ها و تعهد ها پيش مي رويم و مي انديشيم و حتي نقد آن ها نيز از رهگذز پيش آمدن با آن ها حاصل مي شود .
نگاره شبه پوزيتيويستي جهانبگلو به داستان قديمي آن طلبه بي شباهت نيست كه از فرانسه دانيِ دوست طلبه اش اظهار ناراحتي كرده بود و گفته بود:«بايد فرانسه يادت برود! ».
۲.جهانبگلو بارهاگفته است كه روشنفكري و دينداري باهم قابل جمع نيستند؛ چراكه روشنفكري جست وجوي حقيقت است وروشنفكر، حقيقت را از پيش در اختيار ندارد و هيچ گاه به آن نمي رسد كه هميشه در حال تجديد نظر است. اما دينداري اصولا جست وجو گري نيست؛ چرا كه ديندار،حقيقت مطلق را از پيش در اختيار دارد و چنين كسي را حاجتي به جست وجو نيست .
اين سخن در عيار سنجش چه قدر قابل دفاع مي نمايد ؟اين پرسش مطرح است كه جهانبگلو اين تلقي و تعريف خود را از دو مقوله روشنفكري و دينداري چه گونه و باچه روشي حاصل كرده است؟ اين گونه به نظر مي رسد كه اين تلقي از روشنفكري وآن تلقي از دينداري براساس روشي ذات انگارانه ( ارسطويي يا پديدار شناختي) حاصل آمده است : «ذات روشنفكري» جست وجوگري مدام و بي پايان براي حقيقت است و«ذات دينداري» در اختيار داشتن حقيقت مطلق از طريق امر قدسي است .
اكنون مي توان اين پرسش بنيادين را مطرح نمود كه آيا اصولا مفاهيم ذاتي دارند؟ و مثلاًمفاهيمي چون روشنفكري و دينداري داراي ذات اند ؟ آيا قابل دفاع تر نيست كه دين را همان تحقق تاريخي چيزي بدانيم كه «دين» نام گرفته است تااين كه بگوييم دين همان چيزي است كه داراي ذات دينداري است و روشنفكري نيز هم ؟ و اگر دين ،مثلاً اسلام،همان تحقق تاريخي اش باشد، در اين صورت به عنوان نمونه مي توان معتزله را ناديده گرفت؟ آيا آن ها حقيقت مطلق را از پيش در اختيار داشتند و ديگر برايشان جست وجو امري تمام شده بود ؟ از ديگرسو ،اگرروشنفكري را تحقق تاريخي آن بدانيم، آيايافت نمي شوندروشنفكراني كه در مقوله اي يا مقوله هايي به خيال خود نسخه نهايي پيچيده اند و فرمان«بحثْ بس» صادر نموده اند؟
۳. جهانبگلو بارها گفته است كه پاره اي از روشنفكران ديني سابقه تحكيم ديكتاتوري و مقابله با آزادي را دركارنامه خود دارند وتا به نقد آن گذشته نپردازند، از نظر روشنفكران، از دايره روشنفكري خارج اند .اكنون بر همان منوال مي توان پرسيد كه آيا در تبار روشنفكران عرفي، سابقه اي ازتحكيم ديكتاتوري و توتاليتاريسم وجود ندارد؟آيا درتبار آنان دست هايي آلوده به قسر، خشونت و ديكتاتوري وجود نداشته است؟به تاريخ مي نگريم: آيا تندروي مستبدانه وآميخته به حذف و خشونت گروهي از منورالفكرهاي عرفي در دوره مشروطه، موجب جدايي و فاصله ميان گروه هاي مختلف مشروطه خواه و هم چنين بهانه اي به دست مخالفان مشروطه نبود؟
پيش تر بياييم: چه كسي به رضاخان ياد مي داد كه ما بايد مدرن شويم و راهش اين است كه رعيت عوام و خرافه زده را با قسر و خشونت به سوي ترقي و تجدد ببريم ؟آيا محمد علي فروغي و گروهي از روشنفكران عرفي دربار نبودند كه نرم افزار برنامه هاي رضاخان در مدرن كردنِ كاريكاتورانه و فرمانفرمايانه ايران آن روز بودند؟ آيا جهانبگلو تا به حال به نقد گذشته تبار روشنفكري عرفي نيز پرداخته است؟ آيا جامه كس سيه و دلق خود ازرق مي كند؟
۴. جهانبگلو بارها گفته است كه سياست امري خود بنياد و خود مختار است و از دين جداست؛ چرا كه دين را در دوران مدرن تنها در صورت فردي و فردي شده اش مي توان جست و جامعه در صورتي قدم به بارگاه سياست مدرن خواهد گذارد كه غير ديني شود .
اين سخن در عيار سنجش چه قدر قابل دفاع مي نمايد؟ در اين جا نيز بايد بر اساس همان منوال «ذهن ناب- تعقل ناب»سخن بگوييم. آيا سياستْ خودبنياد، پيراسته و ناب است؟ و يا مانندهرپديده اجتماعي ديگر آميخته و مندمج با ساحت هاي ديگر اجتماعي است؟ آيا چنان سياست پيراسته و خودبنيادي ممكن است و مطلوب؟ آيا سياست نيز در مقام تلقي وتعريف ، ذاتي دارد يا همان تحقق تاريخي چيزي است كه«سياست» نام گرفته است؟ در صورت دوم ،چه گونه مي توان حكم به جدايي آن از سياست داد؟ آيا در سپهر تاريخ، هميشه اين دو از هم جدا بوده اند؟ آيا دين يك نهاد اجتماعي نيست؟ اگر هست چه گونه است كه سياست از اقتصاد ، فرهنگ و حتي ورزش جدا نيست اما از دين جدا ست؟ آيا به اين دليل جداست كه ذات سياست ورزي چيزي است جدا از ذات دين ورزي؟ يا به اين دليل جداست كه دين، هنگام آميختگي باسياست،مشكل آفرين است وازآن سوء استفاده قرار مي شود ؟ اگرصورت اخير صادق است، مي توان پرسيد تاكنون چه چيز هنگام ورود به عرصه سياست و اجتماع ،ازآن سوء استفاده نشده و از جايگاه خود خارج نشده است؟
آيا اصولاً جدايي دين ازسياست هميشه مطلوب است ؟ و آميختگي آن دو با هم هميشه نا مطلوب؟ آيا تا به حال پيش نيامده است كه روحانيان برجسته اي در اديان مختلف، با استفاده از نفوذ ديني خود ،آتش خشونت و جنگي را خاموش كنند؟ آيا جدايي دين ازسياست در جوامعي كه اكثرمردم آن بيش وكم ديني مي زيند و مي انديشند، امري ممكن و مطلوب است ؟ آيا قابل دفاع تر نيست كه قائل به تمايز اين دو حوزه ودر عين حال تعامل وترابط آن دو باشيم؟
اگر مراد جهانبگلواين است كه دينداران، هنگام ورود به عرصه سياست،نمي توانند و نمي بايد حق ويژه اي براي خود قائل شوند، اين سخن قابل دفاع و پذيرفتني مي نمايد، اما اين سخن كجا و آن سخن كه دين ازسياست جداست كجا؟
اگر روشنفكري و دينداري را نه دو مقوله اي كه ذاتي دارند و به سبب ذات هاي متفاوتشان سر به سر، باهم سرِ ناسازگاري دارند بدانيم، آن گاه بايد بنشينيم و صبر پيش گيريم و نظاره كنيم كه آيا از رهگذر جمع اين دو در بسط تاريخي شان در ايران معاصر، مولودي سالم و بالنده به نام «روشنفكري ديني» زاده خواهد شد يا نه؟
-------------------
پانويس
نوشته حاضر،نقدوتأملي است برمطلبي بانام «روشنفكري:جست وجوي حقيقت »كه درگفت وگو بادكتررامين جهانبگلو بيان شده است .
اين گفت وگودرشماره هاي بيست وهفتم وبيست وهشتم خردنامه همشهري انجام شده است.
