March 8, 2010::دوشنبه 17 اسفند 88

کفر و ایمان چه به هم نزدیک است


آنچه می خوانید خلاصه ای است از مدخل "کفر و ایمان" (belief and unbelief) از دائرة المعارف قرآن، دانشگاه لایدن، نشر بریل، جلد اول، صص 218-26، نوشته کامیلا آدانگ (Camilla Adang) که به مناسبت بحثی که با جمعی از دوستان جانی در باب معنای کفر و ایمان در قرآن رخ داد نوشتم. مقوله کفر و ایمان سال‌هاست که دغدغه‌ی ذهنی صاحب این قلم است.


ایمان و مؤمنان
1. ریشه أ-م-ن در معنی باورآوردگان و نیز مقابلش ک-ف-ر یکی از ریشه‌های پر بسامد در گفتمان قرآنی است.
2. ایمان از اسلام در قرآن فرق گذاشته شده.
3. در یک جا خداوند مؤمن خوانده شده که به معنی حافظ و حامی است، 23:59.
4. ایمان به معنی امنیت هم هست یعنی مؤمن در مقابل باطل و ضلالت و نیز عذاب اخروی ایمن است.
5. اولین باری که واژه‌ی ایمان در قرآن آمده (اولین بار در ترتیب رایج قرآنی نه ترتیب نزول) (3:2) به معنی تصدیق آمده.
6. تصدیق ِ چه؟ تصدیق دین محمد.
7. علاوه بر آن به معنی تصدیق پیامبران پیشین هم هست.
8. مؤمنان غیر مسلمان: مؤمن آل فرعون، 28:40-45
9. آنچه مؤمنان حقیقی را از مشرکان جدا می‌کند باور به خدای یگانه است. آنچه مسلمانان را از موحدان قبلی جدا می‌کند ایمان به نبوت محمد است.
10. برای مؤمن بودن فرد باید: به پیامبران پیشین و کتب آسمانی آن‌ها، فرشتگان  و غیب ایمان داشته باشد.
11. تفسیر رایج از غیب عبارت است از: امور نادیدنی که علم به آن برای بشر ممکن نیست. عبارت گرفته شده از سرنوشت بشر، وقایع آخر الزمان و نیز قیامت. شیعیان مدت زمانی را که امام منتظر مهدی در غیبت است را هم از مصادیق غیب گرفته اند. تنها خدا کلید گشایش رازهای غیب را دارد: مفاتیح الغیب، اما بشر باید به وجود امور غیبی ایمان بیاورد. [ایمان همچون فرآورده]
12. [ایمان همچون فرآیند:] مطابق قرآن مشخصه‌ی رویکرد مؤمنان به خدا این است که قدردان اند، خشیت دارند، اهل توبه اند و تسلیم. رویکرد آنان به هم‌نوعان‌شان این است که: پاکدامن اند، میانه رو اند، متواضع و فروتن اند، اهل بخشش اند و قابل اعتماد اند. آنان به قول و قرارها و معاهده‌های خودشان پایبندند. مؤمنان برادرند و باید با هم وحدت داشته باشند، همدیگر را پشتیبانی کنند، میانشان صلح و سلم و صفا باشد. ایمان باید همراه با عمل صالح باشد که عبارت است از نماز و خیرات و مانند آن. 
13. متکلمان در باب نسبت عمل و ایمان و نیز سرشت و ماهیت ایمان بحث کرده اند: آیا کسی که اقرار به ایمان می کند اما عمل صالح ندارد، می تواند مؤمن خوانده شود و اهل پاداش اخروی باشد؟ آیا ایمان کم و زیاد شدنی است یا نه ثابت است.
کفر و کفار
14. واژه های معادل کفر در قرآن: ظلم، فسق، تکبر، استکبار و تکذیب همه اینها جنبه ای از اعمال کافران را توضیح می‌دهد. [ کفر فرآیندی]
15. معنای اصلی ک-ف-ر پوشاندن یا لاپوشانی است که در اینجا یعنی پوشاندن حقیقت. کافر کسی است که شاکر نعمات نیست. منکر حقایق است، و متکبر است.
16. واژه تکفیر ( ِ کسی که مسلمان است) در قرآن نیامده و حتی در حدیث چنین کاری محکوم شده. اولین بار خوارج از حربه تکفیر استفاده کردند.
17. قرآن کفار را به سه گروه تقسیم می‌کند: مشرکان، اهل کتاب و منافقان ( مطابق لسان العرب: کفر النفاق و کفر الانکار). [نامی از کسانی که آشکارا منکر وجود خدا هستند به عنوان کافر نیست! پس دهریون (لایهلکنا الا الدهر) در قرآن کافر خوانده نشده اند؟!]
18. [کفر به منزله فرآورده] شریک قرار دادن برای خداوند (شرک) در قرآن به منزله یگانه گناهی وصف شده که نابخشودنی است (48:4)
19. مشرکان کسانی توصیف شده اند که گرچه در مواردی شاکر بودند اما به خدای یگانه و معاد باور نداشتند، از پیشینیانشان تقلید می‌کردند، مؤمنان را مسخره می‌کردند، هشدارهای پیامبران را جدی نمی‌گرفتند. محمد را دروغگویی می‌دانستند که داستانهایی را از بیرون گرفته و به عنوان وحی ارائه می‌کند. آنان به عذابی دردناک دعوت شده‌اند. مشرکان بیشتر در آیات مکی مورد بحث قرار گرفته اند اما در عوض در آیات مدنی منافقان بیشتر بحث می‌شوند.
20. تعبیر اهل کتاب عادتاً در قرآن برای مسیحیان و یهودیان به کار گرفته می‌شود. گاهی به گروه نه کاملا معلومی به عنوان صابئین هم ارجاع داده می‌شود.
21. آیات مکی مسیحیان و یهودیان را به چالش نمی‌کشد بلکه شایسته پیروی خوانده می‌شوند [انگاری پیامبر امید داشته است که به این شیوه آنها به دین جدید که خود را در ادامه دین آنها معرفی می کند، بگروند]
22. این رویکرد گشاده نسبت به اهل کتاب با هجرت پیامبر به مدینه تغییر می‌یابد و آنان کسانی توصیف می‌شوند که می خواهند مومنان را گمراه کنند و آنان را به کفر خود بازگردانند (109:2،3:  98-199).
23. در مدینه رابطه پیامبر و یهودیان با یکدیگر خراب شد و اکثر یهودیان به دین جدید نگرویدند. لذا لحن قرآن هم نسبت به یهودیان دیگر لحن آشتی جویانه‌ی مکی نیست. در اینجا یهودیان کسانی توصیف می‌شوند که در کنار مشرکان دشمن مومنان اند. مسیحیان که رفتار آشتی‌جویانه‌تری با پیامبر پیشه کردند، لحن ملایمتری در آیات مدنی دریافت می‌کنند.
24. با این حال پیروان اهل کتاب همه یک کاسه نشده‌اند و برخی از آنان در قرآن از زمره‌ی مومنان تلقی شده اند. مفسران این عده را اهل کتابی گرفته اند که به آیین محمد پیوستند. تفاسیر متفاوتی هم از این دسته آیات شده است.
25. اهل کتاب در صورتی که آیین جدید را نمی‌پذیرفتند می توانستند با پرداخت جزیه به مسلمانان هویت دینی خود را طی شرایطی حفظ کنند.
26. مشرکان بت‌پرست از چنین رواداری‌ای برخوردار نشدند. و آنها باید میان مرگ و اسلام یکی را انتخاب می‌کردند.
27. غالب مفسران آیه لا اکراه فی الدین (در دین اجباری نیست) را آیه‌ای می‌دانند که نسخ و بلا اعتبار شده است زیرا آیات قتال بر علیه کافران آنرا نسخ کرده است (216:2، 39:8، 47:4).
28. قرآن در آیات مختلفی مومنان را از رفت و آمد با کافران بر حذر می‌دارد و می گوید هر کس با آنها اختلاط کند یکی از آن‌هاست. (28:3، 118:3، 144:4، 51:5، 1:13، 1:60، 22:58). تنها اگر خوف ضرر جانی می‌رود می شود با آنها حشر و نشر کرد (28:3، 106:16). در این بستر است که تقیه معنا می یابد. در چنین فضایی مفسران اهل سنت تقیه را جایز و مفسران شیعه واجب گرفته اند.
29. تا به این‌جا آیاتی اشاره شد که رویکردی منفعلانه نسبت به کفار پیشنهاد می‌کنند. اما آیاتی نیز وجود دارند که رویکردی فعالانه نسبت به آنان پیش می‌نهند. از مومنان می‌خواهد که با کفار بجنگند (190:2، 190:3،  218:2، 4: 74-6، ...) و البته صلح هم تحت شرایطی با آنها مجاز است.
30. تمام آیات قتال با کفار، مدنی است یعنی در زمانی آمده است که پیامبر دیگر واعظی بدون قدرت نیست که مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد (مانند دوره مکه)، بلکه در اوج قدرت است.
31. قرآن مشرکان را نجس اعلام کرد و نزدیک شدن آنها به مسجد الحرام را منع می‌کند . این آیات به بحثهای دراز دامنی میان فقیهان و الهی‌دانان منجر شد که آیا مثلا کفار ذاتاً نجس اند یا عرضاً؟ مثلا اگر کسی دست خیس به کافر بزند باید دستش را آب بکشد یا نه؟
32. تا چه حد مطابق قرآن آدمیان آزادند تا میان کفر و ایمان انتخاب کنند؟  در حالی که در پاره ای از آیات قرآن این خود فرد است که میان کفر و ایمان از طریق گوش فرادادن به دعوت انبیاء یا انکار آنها انتخاب می کند (مثلاً   17:15)، در بسیاری از آیات دیگر این خداوند است که تعیین می کند چه کسی هدایت می‌شود یا گمراه می گردد (125:6، 178:7).
33. تعارض ظاهری میان این دو دسته آیات به بحثهای الاهیاتی درازدامنی تحت عنوان جبر یا قدر دامن زد.
34. معتزلیان و شیعیان، که متأثر از معتزلیان بودند، معتقد بودند که باور به قضا و قدر (جبر الاهی) با عدل الاهی سازگار نیست [اینکه خدا خودش از پیش مقدر کرده باشد که کسی گمراه باشد و بعد او را به جرم گمراهی عذاب کند بی عدالتی است].
35. زمخشری معتزلی از اختیار انسان و فخر رازی اشعری از جبر الاهی دفاع کرد.

 

 

February 14, 2010::یکشنبه 25 بهمن 88

عارف خدا ندارد

به دنبال نقد فیلمی می‌گشتم که برخوردم به نشریه‌ی دگرباشان ایرانی و از خلاف‌آمد عادت به مطلبی در این سایت برخوردم که یکی از باطنی‌ترین و معنوی‌ترین مطالبی بود که از آخرین باری که به فیه ما فیه سر زده بودم تا به حال خوانده بودم. تناقض‌های عجیبی دارد این روزگار. چند گزین‌گویه از شیخ ابوالحسن خرقانی را در این پست دیدم که آن‌ها را اینجا بازنشر می‌کنم. همچون نسیم نخستی است که در سحرگاه می‌وزد و روح آدمی را تازه می‌کند. نوش‌تان باد.

" بر همه چيز کتابت بود,

                                    مگر بر آب

و اگر گذر کنی بر دريا,

 از خون خويش

                        بر آب

                                    کتابت کن

تا آن کز پی تو در آيد

داند که

            عاشقان و

                        مستان و

                                    سوختگان رفته اند."

«ابوالحسن خرقانی»

می گفت در بيابان , رند دهل دريده عارف خدا ندارد, او نيست آفريده(1)

عارفانه های ديگری از « شيخ ابوالحسن خرقانی »

1) گفت: اگر فردا از من پرسند که چه آوردی؟ گويم: سگی به من دادی در دنيا من خود با او درمانده بودم که در من و در بندگان تو نيفتد و نهادی پر نجاست به من داده بودی که من  جمله ی عمر در پاک کردن او بودم.

2) نقل است که يک بار ديگر حق را به خواب ديد با وی گفت «يا اباالحسن, خواهی که تو را باشم؟» گفت «نه» گفت «يا اباالحسن, خلق اوّلين و آخرين در اشتياق اين بسوختند تا من کسی را باشم يا کسی مرا باشد. اين چرا گفتی ؟ گفت «بار خدايا, اين اختيار به من کردی از مکر تو ايمن کی تواند بود؟ و تو به اختيارِ کسی کاری نکنی.»

3) و گفت: چنانک نماز را از تو طلب نمی کنند پيش از وقت تو نيز روزی طلب نکن پيش از وقت.

4) و گفت: دين را از شيطان آن فتنه نيست که از دو کس: از عالمِ بر دنيا حريص و زاهد از علم برهنه.

5) و گفت: هر که روزی به شب آرد چنانکه کسی را نيازارد چنان باشد که آن روز با پيغامبر زندگانی کرده باشد.

6) و گفت: از پس ايمان که خدای تعالی بنده را دهد هيچ چيز نيست بزرگتر از دلی پاک و زبانی راست.

7) پرسيدند در غريبی. گفت: غريب آن است که در هفت آسمان و زمين هيچکس به يک تاره موی به وی موافق نبود(2) و بوالحسن نگويد غريبم آنم که با زمانه نسازم و زمانه با من نسازد.

8) و گفت: ظاهر است که هر کسی را توبه از چه بايد کرد امّا عامّه را از گناه توبه بايد کرد و عالم را از علم و عابد را از عبادت و زاهد را از زهد و مردان را از آنک از حق, حق را نخواهند.   

9) و گفت: هر که از حق به خلق نگرد خلق را معذور بيند و هر که از نور ايمان به خلق نگرد خلق را از خويشتن بهتر بيند.

10) و گفت : چنان که حق طاعتِ وقت نيامده از تو وانخواهد تو نيز روزی وقت درنيامده از حق مخواه.

11) پرسيدند از درجات. گفت: بزرگ ترين آن است که حق را ياد کنی آنگاه سخاوت است آنگاه پرهيز است آنگاه دوستیِ نيکان است. 

12) گفتند به چه دانيم که اندرون مرد با زبان يکی است؟ گفت بدان که به زبان هم يکی گويد که پراکنده دل را زبان هم پراکنده بود و پيران گفته اند که دل ديگ است و زبان کفچليز و هر آينه در کفچليز آن رود که در ديگ بود. دل درياست و زبان ساحلِ آن به کناره آن افتد که در دريا بود.

13) ابويزيد, رحمه الله , گفت: دورترين از درگاه خداوند کسانی را ديدم که ايشان خويشتن را نزديک تر دارند.

14) پس شيخ ابوالحسن شيخ ابوسعيد را گفت: می شنوم که تو سخن نيکو می گويی. ما را سخن گوی. شيخ گفت:« سخن ما دوران را شايد نزديکان را نشايد.» گفت:« نه برای آن می گوييم تا تو را از استماع ما نيک افتد.» بوسعيد بر منبر شد و سخن گفتن گرفت. سايلی سؤال کرد که « کيف الطريقُ اِلَی الله» ( راه به خدای چگونه است؟) گفت : « هذا طريقُ نَسَجَت عليه العنکبوتُ (العناکب ) و بالَت عليه الثعالب »(3) 

15) و گفت: از شيخ ابوالحسن خرقانی, قَدَّسَ الله سرّه , پرسيدند که « جوانمردی چيست؟» گفت: «ترک آزار.» گفتند: « تا چه حد؟» گفت:« تا آنگه که برادری دسته ای گندنا خريده باشد و تو او را گويی که اين گران خريده ای, آزار وی کرده باشی.»

 

-------------------- 

1- از آذری طوسی (784-866 هجری ) تفسير ديگری است از اين سخن و شطح « ابوالحسن خرقانی » که       می گفت :  « الصوفیّ غير مخلوق » ( نقل به مضمون از کتاب : « نوشته بر دريا» تأليف دکتر  محمد رضا شفيعی کدکنی انتشارات سخن چاپ اول 1384)

2- گويش محلّی از :  "نبود" يا "نباشد"

3 - اين راهی است که عنکبوتان بر آن تار تنيده اند و روبهان بر آن شاشيده اند.

 

January 28, 2010::پنجشنبه 8 بهمن 88

نفس‌هایشان اژدها شده: درباره‌ی سیاست‌شناسی باطنی مولوی


نیمه شبی است. نشسته بودم و تازه خاطرات زندان به‌آذین، نویسنده و مترجم مشهور ایرانی را که تقریبا تمام دهه شصت هجری را در زندان جمهوری اسلامی به سر برده بود، تمام کرده بودم. دلم گرفت. به جهان مولوی پناهنده شدم، دیدم چه راحت پناهندگی می‌دهد! "فیه ما فیه" گشودم که، بی اغراق، "خواندنی"‌ای (قرآنی) پارسی است.

در پاره‌ای که اکنون از مولوی نقل خواهم کرد، مولوی پس از نقل روایتی منسوب به پیامبر (درود بر او)، به این مضمون که بدترین عالمان آنان‌اند که به دیدار حاکمان می‌روند و نیک‌ترین حاکمان آنان‌اند که به دیدار عالمان‌می‌روند (شَرُّ الْعُلَماءِ مَنْ زَارَ الْاُمَراءَ وَ خَیْرٌ الْاُمَراءِ مَنْ زَارَ اَلْعُلَمَاءَ)، تعلیل و تحلیلی باطنی از این روایت به دست می‌دهد. خلاصه‌ی تحلیل و تعلیل مولوی از این روایت این است که قدرت سیاسی، حاکمان را در مظان فساد قرار می‌دهد ( به تعبیر خود او: نفس‌های ایشان قوت گرفته است و اژدها شده) و همنشینی با آنان از نظر معرفت‌شناختی می‌تواند جهان ذهنی عالمان را واژگونه کند (برای فهم بهتر این تحلیل کافی است به فاصله‌ی عظیمی که درک روحانیان و دانشگاهیان حکومتی از واقعیت جاری میان مردم ایران امروز دارد، توجه کنید) و این مصاحبت غیر انتقادی با حاکمان، اندک اندک عالمان را نیز شبیه حاکمان خواهد کرد، خصوصاً اگر منافع مادی هم در میان باشد که در نزدیکی به حاکمان عموماً در میان هست و حتی اگر در ابتدا نباشد، بعداً در میان می‌آید.

ممکن است کسانی چنین نکته‌ای را بدیهی و پیش پاافتاده ببینند. فراموش نکنیم کار طبیبان دل و باطنیان، کشف علمی و فلسفی نیست، آنان نکاتی به غایت ساده و بدیهی را به ما یادآور می‌شوند که غفلت از همین نکات، دنیا و آخرتمان را تباه می‌کند (و درست به همین دلیل مجلس آن‌ها مجلس "ذکر" یعنی یادآوری است). وانگهی، در بدیهی نبودن این نکته‌ی بدیهی همین بس که اکنون عالمانی که این نکته‌ی باطنی را جدی گرفته‌اند در میان حوزویان چنان اندک‌ است، که می‌توان آن‌ها را به دو دست شماره کرد. این خطری معرفت‌شناختی-باطنی است که مولوی به ما گوش‌زد می‌کند. البته با استفاده از حدیثی دیگر می‌افزاید که حتی در همین دنیا نیز نزدیکی به حاکمان به کار عالمان درباری نمی‌آید زیرا حاکم، نزدیکان خودش را می‌خورد و این، منطق چرخه‌ی ِ باطل قدرت مطلقه است (هر آن‌کس که ظالمی را یاری رساند، خدا همان ظالم را بر او مسلط خواهد کرد).

 انگاری توضیحات من حجابی شد بر آیه‌های مولوی. بفرما می‌زنم این لقمه‌ی باطنی را و اگر از فراخواندن آن حالی دستتان داد و آنی بر شما رفت، موش کور این سوراخ مجازی را هم دعا کنید که سخت در جهان تاریک خویش گرفتار است و هر نوری که می‌جوید، بختیار که باشد، کورسویی می‌یابد که نسیمی ملایم هم آن‌را خاموش می‌کند، چه رسد به طوفان‌های سوزناک و بنیان‌کنی که روزان و شبان بر کویر دلش می‌وزد و هیچ گیاهی را بر پهنه‌ی آن، ریشه‌دار باقی نمی‌گذارد. همچون آیه‌ای است که خدایی از طریق ملکی به رسولی وحی کرده باشد. از خدا خواهیم توفیق عمل: [رسم الخط را تغییر داده‌ام برای فهم بهتر و یک جا را، که نفهمیده‌ام، علامت سوالی افزوده‌ام]:

"با پادشاهان نشستن ازین روی خطر نیست که سر برود (که سری است رفتنی چه امروز، چه فردا) اما ازین رو خطر است که ایشان چون درآیند- و نفس‌های ایشان قوت گرفته است و اژدها شده- این کس که بایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد، لابد باشد که بر وفق ایشان سخن گوید و رایهای بد ایشان را از روی دل نگاه داشتی [؟] قبول کند و نتواند مخالف آن گفتن، ازین رو خطرست زیرا دین را زیان دارد؛ چون طرف ایشان را معمور داری، طرف دیگر که اصلست از تو بیگانه شود؛ چندانک آن سو می روی این سو که معشوقست روی از تو میگرداند، و چندانک تو با اهل دنیا بصلح درمیآیی او از تو خشم میگيرد: مَنْ اَعَانَ ظَالِماً سَلَّطَهُ اللهُّ عَلَیْهِ آن نیز که تو سوی او ميروی در حکم اینست چون آن سو رفتی عاقبت او را بر تو مسلط کند." 
 


 

January 26, 2010::سه شنبه 6 بهمن 88

سیالیت معنا و تفسیر متن مقدس


برای مقاله‌ی میان‌ترم درس تصوفم نشسته‌ام و دارم ابن‌عربی می‌خوانم. در مدخل ابن عربی در دایرة‌ المعارف فلسفی استنفورد نوشته ویلیام چیتیک، برخوردم به عبارتی که به نظرم جالب آمد. به نظر شما این عبارت می‌تواند مبنایی هستی‌شناختی-عرفانی به دست دهد برای به رسمیت‌شناختن قرائت‌های مختلف از متن دینی؟


"ابن عربی به ما می‌گوید اگر کسی در بازخوانی آیه‌ای از قرآن دقیقاً همان معنایی را دریابد که پیشتر دریافته بود، آن آیه را به نحو شایسته نخوانده است- شایسته به معنای سازگار با "حق" کلام الهی- زیرا معانی‌ای که در این سه کتاب [کتاب قرآن، کتاب طبیعت و کتاب نفس انسان] بروز می‌یابند، هیچ‌گاه تکرار نمی‌شوند."


 he tells us that if someone re-reads a Koranic verse and sees exactly the same meaning that he saw the previous time, he has not read it “properly”—that is, in keeping with the "haqq" of the divine speech—for the meanings disclosed in the Three Books are never repeated


 

January 22, 2010::جمعه 2 بهمن 88

اخلاقی زیستن به منزله‌ی روندگی نه رسیدن


من اصلاً این جمله را نمی فهمم:


تا از ساده‌لوحی ِ جهان‌نگری‌های ماوراء‌الطبیعی دست نشوییم، نمی‌توانیم به شیوه‌ای زندگی کنیم که در خور سرشت‌مان به‌منزله‌ی موجودات محدود اخلاقی باشد.

[U]nless we cast off the innocence of supernatural world views, we cannot live in a way that does justice to our nature as finite mortal creatures.  (Buggini, 2003, p. 111).

منبع:

Buggini, J. (2003). Atheism: A Very Short Introduction. New York: Oxford University Press.

  اصلاحیه: در ترجمه من خطایی رفته بود که دوستان تذکر دادند زیرا مورتال به معنی میرا را مورال به معنی اخلاقی دیده بودم. این ترجمه داریوش است از کل جمله:

تا از جهان ‌بینی‌ های ماوراء طبیعی معصومانه ‌مان دست نکشیم، نمی ‌توانيم چنان زندگی گنیم که حق طبیعتِ ما را به مثابه ‌ی مخلوقاتی محدود و میرا ادا کند.

با این حال نفهمیدن من به جای خودش باقی است. چرا کسی نتواند حق طبیعت و سرشت خود را به مثابه مخلوقی محدود و میرا ادا کند در حالی که به جهاننگری های دینی باور دارد؟

 

January 20, 2010::چهارشنبه 30 دی 88

برخورد امام باقر با مخالفان

دوست عزیزم جناب علی مرادی از شفیلد این مطلب را برای من ایمیل کرد. نامناسب ندیدم که دوستان هم از محتوای آن برخوردار شوند.
مردی از اهل شام در مدینه ساکن بود که به خانه¬ی امام باقر علیه السلام بسیار می ¬آمد و به امام می¬گفت: « ... در روی زمین بغض و کینه¬ ی کسی را بیش از تو در دل ندارم و با هیچ کس بیش از تو و خاندانت دشمن نیستم . و عقیده¬ ام آن است که اطاعت خدا و پیامبر و امیر مؤمنان در دشمنی با تو است! اگر به خانه ¬ات رفت¬ و آمد دارم ، بدان جهت است که تو مردی سخنور ، ادیب و خوش¬ بیان هستی.»
درعین حال امام باقر علیه السّلام با او مدارا می¬ فرمود و به نرمی سخن می¬ گفت . چندی گذشت که مرد شامی بیمار شد و مرگ را رویاروی خویش دید، پس از زندگی ناامید شد . وصیّت کرد که چون درگذرد « امام باقر» بر او نماز گزارد .
شب به نیمه رسید و بسته¬ گانش او را مرده  یافتند . بامداد وصیّ او به مسجد آمد و امام را دید که نماز صبح به پایان برده و به تعقیبات نماز نشسته است .
عرض کرد : آن مرد شامی به دیگر سرای شتافته و وصیّت نموده که شما بر او نماز گزارید .
امام فرمود : او نمرده است... شتاب مکنید تا من بیایم.
پس برخاست ، دو رکعت نماز خواند و دست¬ ها را به دعا برداشت ، سپس به سجده رفت و تا طلوع خورشید در سجده ماند، آن¬ گاه به خانه¬ ی شامی آمد، بربالین او نشست، او را صدا زد، شامی پاسخ داد، امام او را نشانید، پشتش را بر دیوار تکیه داد و شربتی طلبیده  به کام او ریخت و به بستگانش فرمود : غذاهای سرد به او بدهند و خود بازگشت .
پس از مدّتی کوتاه مرد شامی شفا یافت ، به نزد امام آمد و عرض کرد : گواهی می¬دهم که تو حجّت خدا بر مردمانی!
                                                                                                                                                    امالی شیخ طوسی، ص 261.

 

December 20, 2009::یکشنبه 29 آذر 88

خداحافظ شیخ! به شکوفه‌ها، به باران برسان سلام ما را


آیت الله منتظری یکی از بزرگترین مراجع تقلید شیعیان اثنی‌عشری دیشب روی در نقاب خاک کشید. برای کسی مثل من که تصویری، تا حدودی خیالی، از عدل و پاکی و دانش و حقیقت‌جویی حوزویان، به خواندن درس دین کشاندم، مرحوم آیت الله منتظری کورسوی امیدی بود. خدایش بیامرزاد. از خلاف‌آمد عادت، فقیهی که از زرادخانه‌ی لقب‌پراکنی حکومتی "ساده‌لوح" لقب گرفت، یکی از بصیرترین فقیهانی از کار در آمد که ایران پسا انقلابی به خود دیده بود. رمز این بصیرت علاوه بر باهوشی مرحوم آیت الله منتظری، در صفای باطن او بود. او همیشه "حساس به ظلم" باقی ماند و مصداقی از این سنت الهی، و اگر نمی‌پسندی بگو طبیعی، بود که: اتقوا الله یعلمکم الله: تقوی (خویشتن‌بانی) بصیرت می‌آورد (چشم آدمی را در تشخیص حق و باطل باز نگاه می‌دارد). او کسی بود که در یک قدمی وصال با عروس هزار داماد قدرت (رهبر شدن) از سر صفای باطن با آن خداحافظی کرد. او دیشب در گذشت در حالی که تا آخرین روزها یاور مظلومان بود و خصم ظالمان. عاقبت به خیری، که هر روز و هر شب با دعا از درگاه جان جهان می‌طلبیمش، مگر چیزی غیر از این است؟ عاقبت به خیر شد.

ساعت به وقت این دیار قریب هفت صبح است. دیشب که حدود سه بامداد به رختخواب رفتم نمی‌دانم چرا احساس کردم که خوابم نمی‌آید. برخواستم و مشغول مطالعه شدم تا نیم ساعت قبل که خبر فوت این بزرگوار را ابتدا از چهره‌نامه‌ی‌ (فیس‌بوک) مسیح علی‌نژاد عزیز دریافتم.

 

هوای چشمهایم بارانی است. نیت کرده بودم رفتم ایران بروم قم به دیدن این بزرگوار. دکتر سروش اخیراً در لندن می‌گفت که مشغول پاسخ به جزوه‌ی آیت‌الله است در نقد وحی‌شناسی وی. ندید آن بزرگوار این نقد را. ایران آزاد را هم ندید. هوای شفیلد برفی بود امشب و هوای چشم‌هایم بارانی.

 

چه سال ننگی بود این دو هزار و نه- هشتاد و هشت. ضجه نمی‌زنم، ماه‌بانو خوابیده است، نمی‌خواهم بیدارش کنم. چقدر سخت است خفه گریستن.

 

خدایا! بیامرزش اگر هستی. خدایا! نگاهی کن از سر لطف به این ملت بدبخت که گرفتار نمایندگان دروغین تو ‌اند. هنوز تا طلوع وقت هست. شاید گفتم‌اش به دو‌گانه‌ای. طلوعی که آن شیخ پرصفا ندید. همو که هر چه ظلم بر او کردند همچون فولاد آبدیده شد. چقدر دوست داشتم از نزدیک ببینمش. آرزویی که حالا به گور خواهم‌اش برد.

 

خدایا بیامرزش. بمنک و کرمک. حالا بانو برخواست دوگانه‌ای بگذارد. اشکهایم را پاک می‌کنم.

 

 

December 15, 2009::سه شنبه 24 آذر 88

حکومتی نگران از پارگی

دیگر چه انتظاری می‌توان داشت از حکومتی که قبح روزه‌خواری برایش بیشتر از آدم‌کشی است، قبح پاره کردن عکس فردی بیشتر از  پاره‌کردن و تجاوز به خود یک فرد است و شعار برایش مهم‌تر از شعور است. 

December 9, 2009::چهارشنبه 18 آذر 88

آینه‌ی ضمیر من [از] تو نمی‌دهد نشان (؟)


نشسته‌ام در میانه‌ی انبوهی درس و مقاله‌ی آخر ترم که هوار ذهنی‌اش بیشتر آزارم می‌دهد  تا خودش، ساز جادویی لطفی و صدای سحرآمیزش را گوش می‌دهم. بارها نوشته‌ام که ساز و صدای این پیر ریش‌انبوه برای من چیزی از جنس شور زیستن است، چیزی از جنس، به قول اقبال لاهوری، "آن غم دیگر" است "که غم‌ها را برد" یا به قول حافظ از آن شراب‌هایی است که تا هلال "نقش غم" ز دور رؤیت می‌شود می‌بایدش خواست.
حالا خواند:
آن کو به دل دردی ندارد آدمی نیست / بیزارم از بازار این بی‌هیچ‌دردان

و حالا دوباره اوج گرفت:
بگردید، بگردید در این خانه بگردید / در این خانه غریبی است غریبانه بگردید
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود / جهان لانه‌ی او نیست پی لانه بگردید
یکی ساقی مست است پس پرده نشسته است / قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
...
یکی مرغ غریب است که باغ دل من بُرد / به دامش نتوان یافت پی دانه بگردید
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوش بود / همین‌جاست همین‌جاست همه خانه بگردید
...                                                         / به غوغاش مخوانید خموشانه بگردید

وای من مست این غزل شبه‌عرفانی سایه‌ام، آن هم با ساز و صدای جادویی لطفی:
  نامدگان و رفتگان، از دو کرانه‌ی زمان/
                             سوی تو می‌دوند هان ای تو همیشه در زمان

                             در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان
                             گرد سر تو می‌پرد باز سپید کهکشان

                            هر چه به گرد خویشتن می‌نگرم در این چمن 
                             آینــه‌ی ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان

                             ای گل بوستــان‌سرا از پـس پـرده ها درآ
                             بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان

                             ای که نهان نشسته‌ای، باغِ درون هسته‌ای
                             هسته فرو شکسته‌ای کاین همه باغ شد روان

                             مست نیاز من شدی، پرده‌ی ناز پس زدی/
                             از دل خود برآمدی: آمدن تو شد جهان

                             آه که می‌زند برون، از سر و سینه موج خون

                             من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان

                             پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟
                             کز نفسِ تو دم به دم می‌شنویم بوی جان

                             پیشِ تو جامه در برم نعره زند که بر درم
                             آمدمت که بنگرم، گریه نمی‌دهد امان

 

December 5, 2009::شنبه 14 آذر 88

شبی با سایه



امشب شبی با سایه بود. به میزبانی انجمن سخن برنامه‌ای با حضور سایه بود. امیرحسین و امیر علی سام عزیز سه‌تار و تنبک زدند و سایه شعر خواند. مهدی جامی عزیز هم به اتفاق همسرش و دیگرانی چند کلیپ خوش‌ساخت و داده‌افزا (informative) درست کرده بودند که پخش شد. سایه هنگامی که روی سن رفت تا شعر بخواند حال طبیعی نداشت. پس از بیست و چهار سال در استراحت میان دو برنامه از یکی از همسلولی‌هایش در زندان اوین در سال ۶۲ شنیده بود که جمشید همسلولی‌اش را سال ۶۴ اعدام کرده بودند. دلش گرفته بود. گفت ۸۱ روز در سال ۶۲ در راهروی زندان نزدیک توالت دمپایی‌هایش را زیر سرش می گذاشته و می‌خوابیده. می‌گفت روزی در زندان با همسلولی‌اش که فرد ساده‌ی لری بود نشسته بوده است که سرود ایران ای سرای امید از تلویزیون زندان پخش می‌شود. سایه می‌گفت که من ناخودآگاه به گریه افتادم و سپس بلافاصله در میانه‌ی گریه به خنده افتادم. همسلولی‌اش می‌پرسد: چرا گریه می‌کنی. جواب می‌دهد این تصنیف را من ساخته‌ام. همسلولی‌اش با تعجب می‌پرسد پس اینجا چه می‌کنی.
صفای سایه از رفتارش نمایان بود. از تعریفهایی که از او کرده بودند ابراز برائت کرد. گفت همین تعریفها آدم را خودپرست می‌کند. شنیده بودم بارها از کسانی از جمله داریوش عزیز، که دمخور است با سایه از این صفا، اما شنیدن کجا و شمه‌ای دیدن کجا.
از ساز سام‌ها هم تعریف کرد و از دو غزلی که فاطمه‌ی شمس عزیز هم خواند بسیار تعریف کرد. امیرحسین سام عزیز هم غزلی سعدی‌وار خواند.


بعد مراسم داریوش عزیز مرا پیش سایه برد و به لطف او لحظه‌ای افتخار صحبت دست داد. گفتمش داریوش برای من نقل کرده بود که بعد از اتفاقات اخیر و خونریزی‌ها و ظلم‌ها از شما خواسته است چیزی بخوانید تا آرامش کند و شما نیز برای او "امروز نه آغاز و نه انجام جهان است / ای بش غم و شادی که پس پرده نهان است" را خوانده‌اید. گفتمش من نیز در آن روزها غمبار گاهی با یادآوردن این بیت آرام می‌شدم. در حالی که به عصا تکیه زده بود گفت خیلی دنبال آرامش نباشید.


 

December 2, 2009::چهارشنبه 11 آذر 88

گفتگوهایی در باب ایمانگرایی

سه سال پیش برای مجله دانشجویی "نگاه تازه" مقاله‌ای نوشتم در باب نسبت عقل و ایمان و خصوصاً رویکرد ایمان‌گرایانه به ایمان.

امروز دیدم که نسخه‌ای از آن بر روی سایبر موجود است. مقاله‌ای مفصل است که کوشیدم قالب گفتگو را برای آن انتخاب کنم تا ملال‌آوری بحثی خشک در الهیات فلسفی کاسته شود.

اگر حوصله‌ی خواندن مقالات طولانی را ندارید از خیرش بگذرید.

 

 

 

 

November 24, 2009::سه شنبه 3 آذر 88

خدای سوم شخص غایب


درباره‌ی مارتین بوبر می‌خواندم، برخوردم به نقل قولی از او که به نظرم درخشان آمد. حیفم آمد خوانندگان این دفترچه‌ی مجازی را از حظ ِ خواندن و درنگ در آن محروم کنم:

  یک بار از بوبر پرسیدند که آیا به خدا باور دارد. پس از قدری درنگ پاسخ داد باور دارد. بعداً از خود پرسید آیا راستگو بوده است و این مرزبندی را ترسیم کرد: "اگر باور به خدا به معنی توانایی سخن گفتن "از" او به سوم شخص غایب باشد، من به خدا باور ندارم. [اما] اگر باور به او به معنی توانایی سخن گفتن "با" او باشد، من همانا به خداوند باور دارم."

Buber was once asked if he believed in God. After a slight hesitation he said he did. Later he wondered if he had been truthful, and he drew this distinction: ‘If belief in God means being able to speak "of" him in the third person, I do not believe in God. If belief in him means being able to speak "to" him, I do believe in God. (P.179) 

Lange, N. D. (2000). An Introduction to Judaism. Cambridge: Cambridge University Press.

 


من این فقره را این‌گونه می‌فهمم: تو همان مقدار به خدا باور داری که او را زیسته‌ای. تو آن مقدار خداباوری که "حضور" او را لمس کرده باشی. اما وقتی تعداد جلسات "غیبت خدا" از نهانخانه‌ی دلت از حد مجاز بیشتر می‌شود، چه بسا موجه باشی در باور نیاوردن به وجودش.

ایمان بر اساس این تلقی، به تعبیر مولوی، در بن و بنیاد "قسم چشم" است نه "قسم گوش": گوشم شنید قصه‌ی ایمان و مست شد / کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست. "گوشم شنید" یعنی از خدای سوم شخص غایب لابلای کتابهای ملال‌آور الاهیاتی و از بالای منابر متبخترانه‌ی اهل منبر بسیار شنیدیم و حظ بردیم؛ اما کو آخر آن خدا؟ کو "قسم چشم"؟ چرا همیشه "از" آن خدا برایمان حرف می‌زنند، د ِ پس کو "خود"ش؟

این، "الاهیات غیبت خداوند" است که بوبر در آن استاد است.

همین.


 

November 18, 2009::چهارشنبه 27 آبان 88

درباره‌ی ذات دوگانه‌ی اسلام


داشتم به مناسبتی، که همچنان دعا کنید آن مناسبت بشود، یکی دو کتاب در باره‌ی آیین یهودیت را ورق می‌زدم. ناگهان برخوردم به عباراتی که به نظرم به لحاظ تاریخی مهم آمد (البته اگر روایت تاریخی معتبری بوده باشد). بی هیچ توضیحی آن عبارات را به فارسی بر می‌گردانم و بعد استفاده‌ی مختصری از آن خواهم کرد:

آغاز فلسفه‌ [ی یهودی]
عهد قدیم (Hebrew Bible) و تلمود هیچ کدام به طور خاص علاقه‌مند به مسائل عقیدتی نبودند و یا علاقه‌مند باشند الهیات منسجمی برای یهودیت پیش نهند، [...] انگیزه برای بسط فلسفه‌ی یهودی از ترجمه‌های عربی نوشته‌های افلاطون و ارسطو ناشی گردید، و این اساساً از طریق فرهنگ مسلمانان قرون وسطی بود که فلسفه‌ی یونانی به نحوی پرمایه وارد تفکر یهودی شد. در سرزمین مسلمانان، جایی که رویکردی مداراآمیزتر و به لحاظ فکری بازتر در مقایسه با عالم مسیحیت یافت می‌شد، الگوی فلسفه‌ی اسلامی، یهودیان را تشویق کرد تا طرح‌های تفکر یونانی را بر دین خود پیاده سازند. [...] این کار همچنین یهودیان را قادر می‌ساخت تا عقیده‌ی یهودی را در مقابل مسلمانان و مسیحیان ِ دارای ذهن فلسفی موجه سازند.  

Neither the Hebrew Bible nor the Talmud was particularly interested in doctrinal matters or in putting forward a coherent theology of Judaism. .  [...]The impetus for the development of Jewish philosophy came from Arabic translations of the writings of Plato and Aristotle, and it was essentially through the Muslim culture of the Middle Ages that Greek philosophy entered Jewish thought in a substantial way. In Muslim lands, where a more tolerant and intellectually liberal approach could be found than in Christendom, Jews were encouraged by the example of Islamic philosophy to apply Greek thought patterns to their own religion. […] It was also to enable Jews to justify Jewish belief to philosophically minded Muslims and Christians. [p. 125]

Unterman, A. (2000). Sacred writings. In S. D. Kunin (Ed.), Themes and Issues in Judaism (pp. 110-35). London & New York: Cassell.

این گوشه‌ای از وضع مسلمانان بود در قرون وسطی جایی که هنوز ایده‌ی مدارای مذهبی به معنی مدرن آن شکل نگرفته بود. ترم گذشته درسی داشتیم در مورد وضع اقلیت‌های دینی در امپراطوری عثمانی و صفوی. استاد درس‌مان یک ایرانی‌ زرتشتی بود؛ یک محقق منصف، باسواد، باحوصله و خوش‌برخورد. تا هفت سالگی ایران بوده است و مصادف انقلاب ایران با خانواده‌اش از ایران هجرت می‌کنند. او توضیح می‌داد که چگونه در طول قرون وسطی در سیطره‌ی سرزمین‌های مسلمان با وجود آزارهای مذهبی و جنگ‌های عقیدتی مجموعاً اقلیت‌های دینی آزادی بیشتری داشتند تا در سرزمین‌های مسیحی. این تا حدودی بازگشت می‌کند به این‌که در متون اصلی اسلامی یهودیان و مسیحیان به عنوان ادیان الهی شناخته شده اند و حقوقی برای آن‌ها در نظر گرفته شده است.

خوب حالا چه می‌توان گفت در باب نوشته‌ی محمدرضا نیکفر که نویسنده در آن درنده‌خویی و سبعیت موجود در زندان جمهوری اسلامی ایران را مساوی ذات اسلام و نشان خلق و خوی خدای اسلام گرفته بود؟ اگر ایده‌ها و آیین‌ها را خارج از بافت تاریخی تکوین‌شان (anachronistic) نگاه نکنیم، درخواهیم یافت که اسلام  گرچه بی شک مستعد خوانش خشونت‌آمیز است، اما مستعد خوانشی متفاوت هم هست. هیچ کدام ذات اسلام نیستند و یا حتی شاید هر دو ذات اسلام باشند (من شخصاً به رأی دوم متمایل‌ترم). چه کسی ثابت کرده است که دو امر متضاد نمی‌توانند ذات یک شیء را تشکیل دهند (اگر اصولاً اشیاء ذاتی داشته باشند)؟ مثلاً در ذات یک دانه هم استعداد فاسد شدن است و هم استعداد شکفتن و بار دادن و هر دو استعداد هم، بسته به محیط کاشت آن دانه بروز و نمود می‌یابند. دین هم چه بسا چنین چنین چیزی باشد. در آن هم استعداد ویرانگری و تخریب هست و هم استعداد شکفتن و تعالی. شاید همین معنی، منظور آن آیه باشد که: "و لایزید الظالمین الا خساری". این یعنی شرط سود بردن از دین، اخلاقی بودن است. و گرنه همین دین برای فرد غیر اخلاقی اما مؤمن به آن، "آلت جنگ و نفیر" خواهد شد. به تعبیر دیگر هر پدیده‌ای که وارد جهان خاکی می شود دیگر خالص نیست بلکه رنگ این جهان را به خود می‌گیرد. می‌خواهد دین باشد و یا هر امر دیگری. دیگر این‌گونه نیست که صرفاً از دین که، مطابق تلقی مؤمنانه، از سوی خدا نازل شده است به همان منظوری استفاده شود که بنا به فرض خدا برای آن منظور دین فرستاده بود. از این جهت دین ِ تنزیل یافته مثل یک کشف علمی است که مستقل از نیت ِ احتمالاً خیر کاشف آن به راه خود می رود و همیشه هم به راه خیر نمی‌رود. چه بسا همین، منظور از عبارت قرآنی "و نزلنا القرآن تنزیلاً" باشد. یعنی ما رضا دادیم که این معانی باطنی و متعالی، مطابق تلقی مؤمنانه از آن معانی، لباس خاکی به تن کند و به هزار و یک چیز دیگر آمیخته شود. زیرا به صورتی غیر از این ممکن نبود که آن معانی به جهان خاکی منتقل شود. زیرا سره‌گرایی در این جهان خاکی ممکن نیست. "گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به هم اند".

پس این سخن که اسلام به ذات خود مستعد خشونت است، سخن درستی است در صورتی که بلافاصله این گزاره نیز افزوده شود که اما اسلام به ذات خود مستعد مدارا و مهربانی هم هست. احتمالاً بخشی از پیچیدگی داستان هم در همین است. به تعبیر هرمنوتیکی متون دینی چندصدایی اند. از آن‌ها همگان یک صدای واحد استنباط نمی‌کنند. بر این اساس شرط استفاده‌ی بجا از متون دینی طهارت باطن است. وگرنه به قول مسیحی‌ها: "توجیه هر چیزی را می‌توان از انجیل در آورد"؛ بر همین اساس بسنجید قرآن را.

 


 

November 6, 2009::جمعه 15 آبان 88

مگس شفابخش، زمین ثابت و دموکراسی کفرآمیز

داشتم در اینترنت دنبال چیزی از "حسین مروة" روشنفکر لبنانی چپ که بر اثر فتوای مذهبی سال‌ها قبل در لبنان ترور شد و درگذشت، می‌گشتم که به یک مقاله‌ی کوتاه در سایت حوزه‌ی علمیه‌ی قم برخوردم. نگاهی انداختم و دیدم مقاله‌ی جالبی است، حیفم آمد خوانندگان این دفترچه‌ی مجازی را از محتوای آن مطلع نکنم.

مقاله در باب خشک‌اندیشی پاره‌ای از علمای اهل سنت است در باب مخالفت‌شان با آرای علمی جاافتاده و دستاوردهای علم بشری (واضح است که متن هیچ اشاره‌ای به علمای شیعه نمی‌کند انگاری چنین خشک‌اندیشی‌هایی در میان اینان نیست).

ضمن این‌که توصیه می‌کنم کل این مقاله‌ی کوتاه را در مطالعه بگیرید، بخش‌هایی از آن‌را این‌جا بازآوری می‌کنم.  

"بن باز" مفتی سابق عربستان سعودی در این فتوا که «ادله نقلی و حسی بر امکان صعود به ستارگان و حرکت خورشید و ماه و سکون زمین» نام دارد می گوید: «میان بسیاری نویسندگان و مؤلفان در مدرسان عصر کنونی شایع است که زمین می چرخد و خورشید ثابت است؛ در حالی که واقعیت عینی در عصر ما این است که خورشید چنان که خدا مسخرش کرده، در فلک خود در حال حرکت و زمین ثابت است و خدا آن را برای بندگانش گسترده است و آن را برایشان چونان بستر و گهواره ای قرار داده است و با کوه هایی استوار گردانده است تا از هم نپاشد. بن باز در مخالفت با ادعای کروی بودن زمین و محوریت خورشید، ادله و براهینی متکی بر ادراک حسی عادی و مشترک میان مردم ذکر می کند تا جایی که معتقدان به کرویت زمین و محوریت خورشید را تکفیر می کند. وی می گوید: اعتقاد به کرویت زمین و مرکز خورشید، اعتقادی شنیع و منکر است و هر کس که به دَوَران (چرخش) زمین و عدم حرکت خورشید معتقد باشد، کافر و گمراه شده، واجب است توبه داده شود و اگر توبه کرد که هیچ؛ و گرنه به عنوان کافر و مرتد کشته می شود و اموالش به نفع بیت المال مسلمین مصادره می شود. [...]

چند سال پیش پژوهشگر مغربی خدیجه البطار، به دلیل مناقشه در صحت حدیثی منسوب به پیامبر بزرگوار که بخاری روایت کرده است، تکفیر شد. وی در مناقشه بر صحت این حدیث، از آرای فقها و مفسران پیش که منکر صحت این حدیث بوده اند و آن را معارض با عقل و ذوق سلیم و نیز متعارض با اکتشافات علمی جدید در علم میکرب شناسی دانسته اند، بهره گرفته است. نص حدیث منسوب به پیامبر (ص) این است: «اذا وقع الذباب فی شراب احدکم فلیغمسه ثم لینزعه فان فی احدی جناحیه داء و فی الاخر شفاء»؛ هرگاه مگسی در نوشیدنی یکی از شما افتاد، آن را در آن مایع فرو برد و سپس بیرون آورد (و آن نوشیدنی را بنوشد)، زیرا در یکی از بال های مگس بیماری و در دیگری شفا است. مناقشه خانم خدیجه البطار درباره این حدیث، نزاع فقهی ـ رسانه ای گسترده ای را در پی داشت و برخی به این جار و جنجال، عنوان معرکة الذباب (معرکه مگس) دادند و چندین کتاب پیرامون آن منتشر شد که یکی از این کتاب ها، تألیف خود این پژوهشگر، با عنوان «در نقد بخاری» است. [...]

جماعت «عدل و احسان» در مغرب، دموکراسی را رد می کند، زیرا در نظر شیخ این جماعت (عبدالسلام یاسین)، اصطلاح و مفهوم دموکراسی غربی است و در نتیجه سکولار، زمینی و دنیوی است که بعد معنوی و آخرتی را به کناری می زند و مسئله تدین را مسئله ای شخصی می داند و مسلمانان و غیر مسلمانان را در جایگاهی برابر می نشاند و حاکمیت مردم را جایگزین حاکمیت خدا می کند. شیخ عبدالسلام یاسین معتقد است که دموکراسی «کفر و جدایی از دین را تثبیت می کند(8) و البته بر این اصل عللی شناخته شده در خود غرب، مانند ارتباط دموکراسی با مال و رشوه و فساد و سودگرایی اضافه می شود. [...]

این اندیشه افراطی و ضد مدرنیسم علمی و تکنولوژیک و فکری [منظور علمای وهابی اهل سنت است و ربطی به علمای شیعی ندارد]، در دهه های اخیر به اوج خود رسیده است و از علائم آن ترور منجر به قتل فرج فوده و حسین مروه و ترور نجیب محفوظ و تهدید سید القمنی در مصر و سعید الکحل در مغرب و طرح پاره ای روایات، شعارها و تحریم ها است. محمد الفیزازی یکی از فقهای مغرب بر آن است که «متفکران، همان گروه مرتدان و ملحدان و طعنه زنندگان در دین هستند.

در عربستان سعودی، فهرستی از نو گرایانی که خونشان مباح است منتشر شد و یکی از شیوخ متنفذ، به کمک بن باز، کتابی به نام «الحدثة فی میزان الاسلام» (نو گرایی در ترازوی اسلام) نوشته که در حقیقت محاکمه دینی و عقیدتی تمام متفکران جدید عرب از شاعرانی چون بیاتی و محمود درویش و ادونیس گرفته تا متفکرانی چون حسین مروه و عبدالله العروی و محمد عابد الجابری است. در این کتاب چهره های برجسته ادبیات و اندیشه عرب، مانند طه حسین، عباس محمود العقاد و نزار قبانی تکفیر شده اند. نویسنده این کتاب، مدرنیسم را تهاجم استعمار غربی به هدف مبارزه با عقیده و ارزش های اسلامی و پروژه ای فرا ماسونری ـ صهیونیستی و مبتنی بر الحاد عقیدتی و فساد اخلاقی می داند و معتقد است که کمونیسم الحادی مادی، جوهره فکری مدرنیسم است.

 

 


 

بلاگ‌چرخان

تماس

ymirdamadi AT yahoo DOT com
Powered by
Movable Type 3.34